یادداشت‌ها بر داشت‌ها
612 subscribers
15 photos
15 videos
1 file
71 links
برداشت‌های آزاد یک استاد دانشگاه علاقه‌مند به دین، تاریخ، فلسفه، فیزیک کوانتوم «با قافیه‌ی انسان»

این یادداشت‌ها با اسم مستعار منتشر می‌شوند.

راه در میان گذاشتن انتقاد و پیشنهادها:
https://t.me/babakhekmat
Download Telegram
به‌ هر روی کار ترجمه یا تولید محتوای علمی به زبان فارسی در حوزه‌ی کامپیوتر کار آسانی نیست. ظرافت‌هایی دارد که اغلب نادیده انگاشته می‌شود. گویی قرار نیست که ما ایرانیان از آثار فکری یکدیگر در این حوزه استفاده کنیم وگرنه آن را قابل استفاده می‌نگاشتیم. البته در علومی مانند ریاضیات و فیزیک، به علت تاریخی بودنشان کار کردن با واژگان آسان‌تر است و گاهی دیده می‌شود بزرگانی چنان در این حوزه قلم زده‌اند که انگار دارند شعر می‌نویسند. کلمات در دست آن‌ها مثل موم نرم و منعطف است. نمونه‌اش کتاب‌های مرحوم دکتر غلامحسین مصاحب در ریاضیات (مثلا کتاب آنالیز ریاضی). متن کتاب‌ها مشحون از صنایع ادبی و نثر متکلف است. چنان‌که خواننده باید فارسی را خوب بداند تا متن را بفهمد. اما دانش کامپیوتر در مقابل علوم ریاضی و فیزیک به لحاظ سنی طفل هم به حساب نمی‌آید و ما ایرانیان زایش علمی تاریخی در این حوزه نداشته‌ایم (زایشی که ادبیات مرتبط با خود بیافریند) و فقط مصرف‌کننده بوده‌ایم. به همین علت اهمیت دارد که درباره‌ی قابل استفاده بودن آثار قلمی خود در زبان فارسی چاره‌ای بیندیشیم.

این وجیزه تلاش کرد روزنه‌ای بگشاید تا همقطاران من در این رشته و سایر رشته‌ها به فکر بیفتند و چاره‌ای بیندیشند. اگر وضع زبانی تولیدات علمی ما بهبود نیابد، مدل‌های زبانی که در آینده بر روی متن‌های علمی (به زبان فارسی) آموزش می‌بینند، گرهی را نخواهند گشود و دور از ذهن نیست که مثلا مجبور شویم ورودی مدل‌ها (پرسش‌های کاربران از یک مدل زبانی هوش مصنوعی) را از فارسی به انگلیسی ترجمه کرده و از مدل‌های بزرگ زبانی مانند GPT بخواهیم پاسخ را به انگلیسی بدهند و ما فقط زحمت ترجمه‌ی ماشینی پاسخ‌ها را بکشیم.

حالا که تفوق علمی مغرب‌زمین، فرهنگ واژگانی خود را چنان بر ما تحمیل کرده است که هر نوع تلاشی برای زدودن واژه‌های انگلیسی از زبان فارسی در حوزه‌های گوناگون علوم کاری بیهوده می‌نماید، شاید چنین جبری به ما بفهماند که زبان، هویتی فراتر از مرزهای جغرافیایی دارد و نمی‌توان و نباید آن را محدود کرد؛ حتی به بهانه‌ی «وطن پرستی». بستن آبشخورهای زبان فارسی (از زبان‌های دیگر) به‌طور حتم موجب غنای آن نخواهد شد. باید تدبیری در کار کرد تا از واژگان تحمیلی زبان‌های بیگانه در راستای غنای زبان مادریمان بیشترین بهره را ببریم.

(۶/۶)
👍4❤3
نسل طلایی دانشمندان
ملت یا امت نخبه‌پرور
قسمت اول


برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من می‌پرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول می‌داند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده دلبری کند و اصطلاحا بفروشد! بنابراین اگر خواستید، کتاب Blink او را هم تورقی بکنید. ولی بِهِتان اطمینان می‌دهم زرد نمی‌نویسد). یادم هست اولین بار که دوست فرهیخته‌ای داشت کتاب Outliers را پیشنهاد می‌داد، گفت نویسنده‌اش روزنامه‌نگار است و به محض شنیدنش، دیگر دست و دلم نمی‌رفت کتاب را بخوانم. اما بالاخره خواندم و همین که فصل اول تمام شد، دیدم چه زود و چقدر بد قضاوت کرده‌ بودم.

البته که حق داشتم. ژورنالیست‌ها وقتی می‌خواهند کتاب بنویسند شخصیت نمایشیشان بدجوری گل می‌کند؛ طوری که کتابشان تبدیل به تریبونی برای خودنماییشان می‌شود. مثلا همین عناوین چاپ‌شده توسط جناب !James O Brien  چقدر من برای این مجری رادیویی کانال LBC ریش پیش در و همسایه گرو گذاشتم که «چه نشسته‌اید که اگر برنامه‌های او را از رادیوی LBC  لندن زنده گوش ندهید، امید است خدا از ترک اولایتان بگذرد و حتما قضای آن ترک فضیلت را با مراجعه به پادکستش جبران کنید». اما مردک با به‌اصطلاح کتاب نوشتنش چنان آبرویی از ما برد که دیگر رویم نمی‌شود آثار کسی را به دیگری پیشنهاد کنم. اول یه کتاب نوشت با عنوان How to be right (که در آن جیمز قصد دارد به ما یاد می‌دهد چگونه یک مباحثه‌ی منطقی را سامان بدهیم) بعد از آن هم نمی‌دانم کدام شیر پاک خورده‌ای دستش انداخته بود که مثلا چقدر خوب می‌نویسی. چون برداشت کتاب دیگری نوشت با عنوان How not to be wrong  (این بار سعی کرده سیر تطورات فکری خودش را با ذکر چرایی و چگونگی آن شرح دهد). حتما در یک یادداشت مجزا درباره‌ی این دو کتاب و شبکه و مجریان رادیوی LBC خواهم نوشت.

برگردیم به شاهکار مالکوم با عنوان Outliers (خارج از محدوده‌ها یا استثنائات). خود کلمه‌یoutlier در آمار و شاخه‌های گوناگون علمِ داده، حمل بر «داده‌ی پرت» می‌شود. این کتاب به‌شکلی کاملا مستند، داستان موفقیت اشخاصی از گوشه و کنار جهان را روایت می‌کند که مداقه در آن‌ها، یافتن الگوی پنهانِ موفقیت در هر داستان را هموار می‌سازد. با خواندن این کتاب در کمال تعجب دریافته می‌شود که آن‌چه باعث موفقیت شده، بیش از آن‌که به اختیار آدمی باز گردد، ناشی از یک جبر بوده است؛ جبر زمانی یا جبر مکانی! به مثال‌های جالب زیر دقت کنید:

مالکوم با ارائه‌ی فهرستِ بازیکنانِ لیگِ حرفه‌ایِ هاکیِ رویِ یخِ کانادا (که در این کشور ورزش بسیار محبوبی است) توجه ما را به یک الگوی پنهان جلب می‌کند؛ اکثر بازیکنانِ برترِ لیگِ حرفه‌ایِ هاکی، متولد سه ماه اول سال میلادی هستند! این الگویِ تکرارشونده گویی دارد به مخاطب می‌گوید «اگر مثلا می‌خواهید از همین الان روی آینده‌ی ورزشیِ فرزند خود در کانادا سرمایه‌گذاری کنید، حواستان به تاریخ تولدش باشد. اگر فرزندتان متولد یکی از سه ماه ژانویه، فوریه یا مارچ باشد، به احتمال زیاد یک بازیکن موفق در لیگ حرفه‌ای هاکی خواهد شد. این معیار در کانادا به‌قدری جدی گرفته می‌شود که نبودش کافی است تا دربرنامه‌های استعدادیابی برای لیگ حرفه‌ای هاکی اسم‌ها خط بخورند.

در فصلی دیگر از همین کتاب مالکوم می‌خواهد اهمیت عنصر زمان و مکان را، که خود «فرصت نهفته»اش می‌خواند، به تصویر بکشد. در قابی تاریخیِ، مالکوم فهرستی از بزرگان صنعت و تکنولوژی در آمریکا را بر حسب سال تولد ومیزان ثروتشان ارائه می‌دهد. با دقت در فهرست جمع‌آوری‌شده، یک واقعیت نهفته آشکار می‌شود؛ تمامی این ابرثروتمندهای آمریکایی، متولد ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰ میلادی هستند! وقتی سرّ آن را در تاریخ پی ‌می‌جوییم، درمی‌یابیم که آمریکا در سال‌های ۱۸۶۰ تا ۱۸۸۰ بهترین دوره‌ی شکوفایی اقتصادی را تجربه کرده است. لاجرم بهترین سن برای بهره‌وری از این دوره، مربوط به کسانی بوده که بین سال‌های ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰ متولد شده‌اند.

حتی اگر به تکنولوژی و صنعت کامپیوتر هم نگاه کنیم (همان‌گونه که مالکوم در کتابش بررسی کرده) می‌توان چنین فرضیه‌ای را راستی‌آزمایی کرد؛ مالکوم فهرستی از سرآمدان تکنولوژی کامپیوتر را در برابرمان می‌گذارد:

* بیل گیتز، کمپانی مایکروسافت، متولد ۱۹۵۵
* استیو جابز، کمپانی اپل، متولد ۱۹۵۵
* اریک اشمیت، کمپانی ناول، متولد ۱۹۵۵
* بیل جوی، کمپانی سان مایکروسیستم، متولد ۱۹۵۴
* اسکات مک نیلی، کمپانی سان مایکروسیستم، متولد ۱۹۵۴

و تعدادی دیگر. اما باز هم یک الگوی نهفته؛ همگی متولد سال‌های ۱۹۵۴ و ۱۹۵۵ هستند! 👇
❤2👍1
در این الگو چه رازی نهفته است؟ در تاریخ تکنولوژی، ژانویه‌ی ۱۹۷۵ نقطه‌ی عطفی در حیات بشریت بوده است. چرا؟ چون در آن تاریخ، کامپیوترهای شخصی معرفی و اندکی بعد هم فراگیر شد! حال اگر سن شمای حاضر در آن زمان و زمین، خیلی بیش از ۲۰ سال می‌بوده که احتمالا یک فارغ‌التحصیل با اطلاعات کهنه قلمداد می‌شدید و اگر هم که خیلی جوان‌تر از ۲۰ سال می‌بودید که این حرف‌ها به کارتان نمی‌آمد. پس بهترین سال تولد برای این‌که سرنوشت شما در بیست و یکی دو سالگی به این نقطه‌ی عطف پیوند بخورد، همان سال‌های ۱۹۵۴ و ۱۹۵۵ است. بله، این‌چنین شد که آن نسل طلایی در بهترین زمان و در بهترین مکان مبدا تحولات عظیمی شدند.

اجازه بدهید بیش از این کتاب را لو ندهم! اما می‌خواهم خودم، به سبک مالکوم، از تاریخ علم دو مثال بیاورم و البته نتیجه‌گیری را به عهده‌ی شما بگذارم.
به تاریخ معاصر علم فیزیک که مربوط به قرون هجده و نوزده و اوایل قرن بیستم می‌شود، نگاه کنید. اسم دانشمندان را نوشته‌ام و مقابلش ملیتشان را.

۱- کپلر (متولد ۱۵۷۱ میلادی)، ژرمن
۲- اهم، ژرمن
۳- هرتز، ژرمن
۴- پلانک، ژرمن
۵- هایزنبرگ، ژرمن
۶- انیشتن، ژرمن
7- بوهْر، ژرمن
۸- اپن‌هایمر، ژرمن
۹- رونتگن، ژرمن
۱۰- شرودینگر، ژرمن

و البته بسیاری دیگر. این فهرست فقط نام‌های مشهوری است که مردم می‌شناسند.

آیا وجه اشتراک و الگوی نهفته‌ی میان این بزرگان علم فیزیک را می‌بینید؟! درباره‌ی این‌که چه مقدار از آن‌چه امروز به عنوان علم فیزیک یاد می‌شود مرهون زحمات این ده تن است، مجادله‌ای نیست؛ تقریبا همه‌ی علم فیزیک!

حالا سعی می‌کنم فهرست فوق را با جرح و تعدیل از نمایی دیگر ببینم و بازنویسی کنم:

۱- نیوتن، یهودی‌زاده
۲- انیشتین، یهودی‌زاده
۳- بوهر، یهودی‌زاده
۴- فون نویمان، یهودی‌زاده
۵- ریچارد فاینمن، یهودی‌زاده
۶- مکس بورن، یهودی‌زاده
۷- ایگن وینگر، یهودی‌زاده
۸- هرتز، یهودی‌زاده
۹- اپن‌هایمر، یهودی‌زاده
۱۰- لیزه مایتنر، یهودی‌زاده

نظیر فهرست قبلی، به این فهرست هم می‌توان نام‌های فراوان دیگری (هم در حوزه‌ی فیزیک نظری، هم در حوزه‌ی فیزیک کاربردی) افزود.

اجازه بدهید که در این مورد زحمت شما را کم کنم و خودم بگویم؛ همه‌ی این بزرگان در خانواده‌ای یهودی چشم به جهان گشوده‌اند و بالیده‌اند. اگرچه برخی از آن‌ها مانند ریچارد فاینمن به دین پدری خود وفادار نماندند، ولی برخی دیگر تا آخر یک یهودی معتقد ماندند.

حالا محض تفریح هم که شده، فهرستی از اشتراکات این دو الگوی پنهان، یعنی «آلمانی بودن» و «یهودی بودن» را در تاریخ علم فیزیک استخراج کنید و وزن اعضای فهرست خود را نیز در علم فیزیک لحاظ کنید! پرسش کلی‌تر و اصلی این است؛ آیا چنین الگوهای پنهانی فقط در تاریخ علم فیزیک یافت می‌شوند یا در سایر علوم هم می‌توان رد پای الگوهای نهفته را یافت؟

ادامه دارد…
❤4👍2👏2
نسل طلایی دانشمندان
مصائبِ نخبه‌پرور
قسمت دوم

مالکوم گلدول با زبان بی‌زبانی در جای جای کتابی، که در قسمت اول شرح آن رفت، تصریح می‌کند یهودی بودن [حداقل] در تاریخ سده‌های اخیر، جرم بوده و یهودیان باید همواره در سفر [تبعید] و حضر آمادگیشان را حفظ می‌کردند تا نجات یابند [و البته این داستان هیچ بهانه‌ای به اسرائیل برای کودک‌کشی نمی‌دهد]. به همین خاطر در فرهنگ یهودیان کسب دانش، مهارت و هنر پول درآوردن، ارزش ویژه‌ای داشته و دارد. از این روست که اگر مثلا به فهرست دانشمندان و کارآفرینان یهودی قرن هفدهم به بعد نگاه کنید، اکثرشان فرزندان مهاجرانی بوده‌اند که از ترس جانشان از موطن خود گریخته‌اند، اما توانسته‌اند در جامعه‌ی میزبان خود را بازبیابند و عصای موسویشان معجزه‌ها کرده است. تاکید می‌کنم نام‌ بردن از صهیونیسم اسرائیلی به‌عنوان نماینده‌ی یهودیان جهان، ستم به کارنامه‌ی یهودیان است.

با این مقدمه می‌خواهم به دومین خاستگاه پرورش نخبگان اشاره کنم؛ مصیبت‌های بشر اعم از طبیعی و غیرطبیعی! بگذارید از جنگ جهانی اول و شاخه‌ی پزشکی شروع کنیم. بشر در طول جنگ جهانی، مجبور شد با استفاده از روش ضدعفونی پیش‌گیرانه [ابداعِ جراحِ بریتانیایی، جوزف لیستر] در عمل یاد بگیرد که چگونه در صحنه‌ی جنگ، وسایل پزشکی و اتاق‌های جراحی را استریلیزه نگاه دارد. یا مثلا در همان جنگ جهانی اول بود که اولین انتقال خونِ موفق انجام پذیرفت. اصلا دانش و تکنیکِ نگهداریِ بانکِ خون را، اول بار یک پزشک بریتانیایی به نام «اسوالد رابرتسون» در سال ۱۹۱۷ و در طول جنگ جهانی اول ابداع کرد. در مثالی دیگر اولین جراحی‌های موفقِ پلاستیک [عمدتا روی ناحیه‌ی صورت] را جراح نیوزلندی شاغل در بریتانیا با نام «سِر هارولد گیلیز» در طول جنگ جهانی اول انجام داد. در زمینه‌های پروتزدرمانی هم البته آلمانی‌ها در جنگ جهانی اول مبدع و پیشتاز بوده‌اند. علاوه بر این‌ها اولین دستگاه‌های تصویربرداری اشعه‌ی ایکسِ پرتابل در همین اوان  به‌دست فرانسوی‌ها ساخته و استفاده شد. چون در تشخیص به‌موقع جراحت‌های ناشی از گلوله‌های جنگی، نقش بسزایی داشت. معلوم نبود اگر آن جنگ اتفاق نمی‌افتاد، بشر کِی می‌خواست به این موفقیت‌ها دست یابد؟! [البته جنگ نعمت نیست]

در جنگ جهانی دوم اکتشافات و پیشرفت‌های پزشکیِ حاصله از جنگ جهانی اول توسعه یافت. مثلا با کشف پنیسیلین و تولید انبوه آنتی‌بیوتیک، جان میلیون‌ها انسان نجات پیدا کرد. همچنین دستیابی به روش‌های تولید و اجرای واکسیناسیون‌‌های جمعی ضد بیماری‌های واگیردار هم از موهبات جنگ جهانی دوم بود. شاید باورتان نشود ولی حتی شیوه‌های مدیریت اورژانس پزشکی [تریاژ] از یادگاران همین جنگ است که طی آن بیماران بر اساس پروتکل‌هایی طبقه‌بندی و اولویت‌دهی می‌شدند. ضمنا جراحی‌های ترمیمی با ارائه‌ی روش‌های نوین در معالجه‌ی زخم‌های جنگی گسترده شد. در جنگ جهانی دوم بود که بشر یاد گرفت که ترومای [ضربه‌ی شدید] روحی به‌مانند ترومای جسمی، نیازمند توجه و درمان است. به همین علت این نحله از علم پزشکی، مثلا در مدیریت و درمان PTSD، پیشرفت چشمگیری کرد. از سویی دیگر، مدیریت بیمار پس از جراحی‌های پیچیده بشر را واداشت تا برای اولین بار به فکر تاسیس واحدهای درمانی-مراقبتی بحرانی [آن‌چه امروزه ما از آن با عنوان آی‌سی‌یو و… یاد می‌کنیم] بیفتد.

شاید باورش دشوار باشد اما جنگ جهانی دوم شیوه‌های پژوهش در علم پزشکی را هم زیر و رو کرد. ضرورت جنگ ایجاب می‌کرد که درمان‌ها و داروهای پزشکی با سرعت بالاتری برای استفاده تایید شوند که این مهم به شکل‌گیری متدولوژی‌های نوین آزمایش‌های کلینیکی انجامید.

اگر بخواهیم سهم ملت‌ها را در این پیشرفت‌ها مشخص کنیم، انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها دستاوردهای بسیاری در حوزه‌ی پزشکی (در اثر این دو جنگ جهانی) کسب کردند [البته که آلمانی‌ها هم همپای دشمنانشان خود را به‌روزرسانی می‌کردند] و آمریکایی‌ها بعد از این سه کشور قرار می‌گرفتند.

بگذارید از اختراعات و ابداعات بشر در حوزه‌های غیر پزشکی هم بگوییم؛ برای فهرست زیر کافی است که به باقیات صالحات این اکتشافات پس از جنگ جهانی دوم و در زندگی روزمره‌ی بشر بیندیشید تا اهمیت بحث را دریابید:

۱- اختراع رادار که در جنگ برای شناسایی کشتی‌ها و هواپیماهای دشمن به کار می‌رفت. رادار همزمان در کشورهای آمریکا انگلیس آلمان و ژاپن بدون مشارکت گروهی ساخته شد.
۲- اختراع موتور جت برای افزایش سرعت هواپیماهای نظامی در انگلستان برای نخستین بار در سال ۱۹۳۰ ودر آلمان در سال ۱۹۳۹ ساخته شد.
۳- اختراع انرژی هسته‌ای [و به تبع آن بمب اتم] که مثلا همان پروژه‌ی منهتن در مدت کوتاهی توانست چه دستاوردهایی داشته باشد [منظورم بمب اتم نیست].
۴- اختراع موشک بالستیک [که قادر به خروج از جو باشد] که در ادامه منجر به رهیابی بشر به فضا شد. 👇
👍2❤1
۵- اختراعات در حوزه‌ی تکنولوژی اشعه‌ی مایکروویو که هم در تکنولوژی ارتباطات به کار گرفته شد و هم بعدها به‌عنوان اجاق مایکروویو از آشپزخانه‌های مردم سردرآورد.
۶- اختراع کامپیوتر! آن هم از نوع دیجیتالش (روزی داستان آن را جداگانه خواهم نوشت)!

و اگر جنگ سرد را هم به ملغمه‌ی مصائب بشری بیفزایید دیگر می‌شود گفت اختراع اینترنت از مواهبش بوده است.

نکته‌ای که اغلب نادیده انگاشته می‌شود این است که هرکدام از این اختراعات را که بررسی کنید با زنجیره‌ای از اکتشافات و نوآوری‌ها مواجه می‌شوید که به دنبال آن اختراع اصلی آمده است. بنا بر این شش مورد فوق‌الذکر با خود فهرستی از اکتشافات دیگر را به همراه دارد.

بگذارید مثالی بزنم. اختراع کامپیوتر! خدا رفتگانتان را بیامرزاد اما اگر یک قلم کار خیر موجب آمرزش مرحوم Alan Turing الن تورینگ شود [حقیر با حفظ سمت مقسم جنت و جهنم هم هستم] همین کرَک کردن ماشین «انیگما»ی نازی‌ها است که توانست کد رمز پیام‌های ردوبدل‌شده‌ی آلمانی‌ها را در صحنه‌ی جنگ بشکند و پیام‌هایشان را شنود کند. اگر از من بپرسید سرمای سیبری ماشین جنگی هیتلر را زمین‌گیر نکرد، بلکه سلول‌های خاکستری مغز تورینگ بود که نقشه‌های نظامی هیتلر را نقش بر آب می‌کرد.

اگر دانشجوی رشته‌های مرتبط با امنیت کامپیوتر، شبکه و سایبر باشید، درخواهید یافت که همین اختراع تورینگ چه تاثیر شگرفی بر شاخه‌ی رمزنگاری و تحلیل رمز [به شیوه‌ی تهاجمی] گذاشت. این‌ها همه ناشی از نیاز و اجبار جنگ جهانی دوم بود. همین جناب تورینگ در کوششی دیگر با معرفی یک آزمایش [بخوانید چالش] به نام تست تورینگ آغازگر هوش مصنوعی شد. اما ایده‌ی تست، جالب است. هر گاه می‌خواهم درباره‌ی تست تورینگ توضیح بدهم، یاد داستان شیخ الرئیس و تشخیص نبض گربه می‌افتم.

نقل است که بوعلی سینا قادر بود از روی نبض مردم برخی بیماری‌ها را تشخیص دهد. قرار شد ریسمانی بر دست بیمار ببندند و آن سر ریسمان را به دست شیخ. برای امتحانِ شیخ، سرِ ریسمان را به دست گربه‌ای بستند. شیخ که بیمار را نمی‌دید گفت این بیمار چند شکم زاییده و اکنون گرسنه است. به او چند موش بدهید یا نیم‌سیر گوشت! این دقیقا داستان تست تورینگ است.

در این تست قرار است یک داور (انسان) بر اساس پاسخ‌هایی که دو موجود (یکی انسان و دیگری کامپیوتر) به پرسش‌های محاوره گونه‌ی او می‌دهند، تشخیص دهد که کدام پاسخ مربوط به انسان است و کدام پاسخ از کامپیوتر صادر شده است. راه ارتباطی داور با آن دو موجود تنها از طریق نوشتن است. یعنی آنها را نمی‌بیند. اگر داور نتواند از روی پاسخ‌ها تشخیص دهد که کدام شرکت کننده کامپیوتر است، آنگاه می‌گوییم کامپیوترِ مزبور (که برای آن منظور -تولید پاسخ‌های شبیه انسان- برنامه‌ریزی شده است) توانسته تست تورینگ را با موفقیت پشت سر بگذارد. جالب است بدانید پس از ۷۰ سال باب این تحدی هنوز باز است.

اما تورینگ پدر کامپیوتر هم هست! در سال ۱۹۳۶ مقاله‌ای نوشته با عنوان “On Computable Numbers, with an Application to the Entscheidungsproblem” . در آن مقاله تورینگ ثابت کرد که می‌توان ماشین [بخوانید کامپیوتر] قابل برنامه‌ریزی مجدد داشت که همه‌منظوره باشد و بتوان برای انجام کارهای گوناگون آن را برنامه ریزی کرد! این مانیفست، سرآغاز چیزی است که ما امروز کامپیوتر می‌شناسیمش. ماشین تورینگ الهام‌بخش طراحی معماری کامپیوتر شد. چه آن‌که هم واحد محاسبه داشت، هم حافظه! او حتی در آن ماشین، مفهوم loop (حلقه‌های تکرار) را هم دیده بود.

ادامه دارد…
❤4
نسل طلایی دانشمندان
دیارِ نخبه‌پرور
قسمت سوم (قسمت آخر)

یاد پدر به‌خیر که همیشه هواخواه اهل علم و ادب بود. از دهه‌ی شصت هنوز در خاطرم مانده که یک‌باری من را با خود به دیدن دکتر حسابی برد، در همان منزلی که بعدها موزه شد. عجب مردی! عجب مردی! با اینکه بچه بودم، می‌فهمیدم که باید در برابر وزانت و متانت او سر تعظیم فرود بیاورم. یادم هست در همان دیدار یک دوربین عکاسی هم به من هدیه داد و البته چندین عکس هم با پروفسور حسابی [اگر جناب دکتر منصوری ناراحت نمی‌شوند] گرفتیم.

نام‌هایی که پدرم از ایشان یاد می‌کرد یا با آنها معاشرت داشت، آن‌قدر فراوان بود که بعدها من را بی‌اختیار به این فکر کشاند که چه وجه مشترکی بین این نام‌ها هست؟ خیلی زود فهمیدم که بیشترشان اهل شهر تفرش و حومه‌ی آن [فدوی، آشتیان و فراهان را عجالتا حومه‌ی تفرش فرض کرده] هستند. انگار خاک آن خطه خاصیتی دارد که این‌همه آدم‌حسابی پرورده است. حتی در خاطر دارم وقتی در نوجوانی با اشعار شاملو (که پدرم نوارهای کاستش را گوش می‌کرد) انس گرفتم، پدر فروغ فرخزاد را که از قضا اهل همان خطه بود، به من معرفی کرد و مدام آن شعر شاملو را که درباره‌ی فروغ سروده بود، برایم زمزمه می‌کرد [متبرک باد نام تو و ما همچنان دوره می‌کنیم شب را و روز را و هنوز را!]

حتی در همان دهه‌ی شصت که فضای سیاسی بسته بود، پدرم ابایی نداشت که بی‌لکنت از فرخ‌رو پارسا، که او هم اهل آن دیار بود، سخن بگوید و کشتن او را تقبیح کند. آخر در نظر پدرم، پارسا بانوی فرهیخته‌ای بود که شایستگیش او را به مقام وزارت آموزش و پرورش رسانده بود.

شاید باورتان نشود، اما پدر با تمام این حرف‌ها قبیله‌پرست نبود. چه، مثلا با کرور کرور آدم که هیچ ربطی به تفرش نداشتند هم حشر و نشر داشت. مثلا با فرزندان دکتر محمد قریب که اصالتا آشتیانی بودند هم [بین آشتیان و تفرش از قدیم دلخوری‌هایی بوده] دوستی می‌کرد. زمستانی در اواخر دهه‌ی شصت دل‌درد عجیبی گرفتم و دکترها با انجام انواع آزمایش‌ها علت را تشخیص نمی‌دادند. حتی به آپاندیسیت هم شک کرده بودند. پدر چاره را در آن دید که من را به دکتر قریب [فرزند دکتر محمد قریب فقید] نشان بدهد. خوب یادم می‌آید که بعد از معاینه، دکتر قریب با پدر گرم صحبت درباره‌ی کتابی شد که به‌تازگی نوشته بود و ضمن صحبت، قرصی سبزرنگ به من داد و در مطب خوابم برد. آن دو چند ساعتی حرف زده بودند و وقتی بیدار شدم از درد چندروزه هیچ خبری نبود؛ کأن لم یکن شیئا مذکورا!

حالا بیایید نگاهی بیندازیم به فهرست برخی از نخبگان تفرش که از قضا همگی متعلق به یک دوره‌ی تاریخی هستند:

• پروفسور محمود حسابی (او را پدر علم فیزیک ایران لقب داده‌اند)
• دکتر ابراهیم پارسا (او را پدر علم گیاه‌شناسی ایران لقب داده‌اند)
• استاد عباس سحاب (او را پدر کارتوگرافی ایران خوانده‌اند)
• پروفسور پروانه وثوق (او را بنیانگذار هماتولوژی و آنکولوژی نوین در ایران لقب داده‌‌اند)
• دکتر توران میرهادی (اولین دندانپزشک ایران)
• استاد ابوالقاسم سحاب (مورخ و نویسنده)
• پروفسور اردشیر قوام‌زاده (پزشک ایرانی و استاد ممتاز دانشگاه علوم پزشکی تهران)
• استاد مظاهر مصفا (استاد دانشگاه، شاعر و مصحح برجسته‌ی معاصرایران)
• استاد حسینعلی نکیسا (استاد آواز و موسیقی ایران)
• دکتر عبدالحسین میرسپاسی (روانپزشک ایرانی و از پایه‌گذاران روانپزشکی ایران)
• استاد فتحعلی واشقانی (استاد خوشنویسی)
• استاد عبدالله دوامی (استاد موسیقی)

به این فهرست اسامی سیاستمداران را هم می‌توانید بیفزایید؛ نام‌هایی مانند قائم مقام فراهانی یا حتی حسنعلی منصور! و اگر دلتان خواست نام هنرمندانی چون مرحوم علی حاتمی!
هرگز قصد ندارم تا از نمدِ نام بردن از مشاهیر فوق (که افتخار دیدن برخیشان را هم داشته‌ام) برای خود کلاهی ببافم. قصد من از آوردن این امثله، فعال کردن سوال فرضیه‌ای در ذهن خواننده است؛ نکند این‌جا هم با نوعی الگوی پنهان مواجه هستیم؟! (ضمنا راقم این سطور آگاه از این امر است که در کشور پهناور ایران خطه‌های مشاهیر‌پرور فراوانند.)

بگذارید مثال نخ‌نمای دیگری بزنم که شباهت عجیبی به مثال ورزش هاکی در کشور کانادا دارد. شاید شما هم این جمله [ادعا] را شنیده باشید؛ «مازندران، پایتخت کشتی جهان». پشت این ادعا چه واقعیت آماری‌ای نهفته است؟
۱- حسن یزدانی، جویبار مازندران
۲- امامعلی حبیبی (ملقب به ببر مازندران)، درزی‌کلای مازندران
۳- عبدالله موحد، بابلسر مازندران
۴- عسکری محمدیان، ساری مازندران
۵- امیرحسین زارع، آمل مازندران
۶- مراد محمدی، آبسکر ساری مازندران
۷- قاسم رضایی (ملقب به ببر آمل)، آمل مازندران
۸- محمدهادی ساروی، آمل مازندران

آیا این نام‌های پرافتخار و نام‌های فراوان دیگر که هریک مدال‌های جهانی بسیاری را درو کرده‌اند، کافی نیست تا به خاک مازندران شک کنیم؟ آیا آن دیار در رشته‌ی کشتی نخبه‌پرور نیست؟ 👇
❤3👎1
حال بگذارید به یک الگوی پنهان دیگر در تاریخی نه‌چندان دور [دوره‌ی پهلوی اول و دوم] اشاره کنم. در فهرستِ اسامیِ برخی سیاستمداران بانفوذ و موثر ایران دقت کنید:

۱- پرویز ناتل خانلری: معاون وزیر کشور در دوره‌ی علم و سناتور مجلس از مازندران
۲- محمدمهدی سمیعی: رئیس بانک مرکزی، رئیس سازمان برنامه و بودجه
۳- محمدعلی فروغی: نخست‌وزیر ایران در زمان رضاشاه (سه بار)
۴- مهدی آذر: وزیر فرهنگ کابینه‌ی دکتر مصدق
۵- محمود حسابی: وزیر فرهنگ کابینه‌ی دکتر مصدق
۶- صادق رضازاده‌ی شفق تبریزی: نماینده‌ی ادوار مختلف مجلس
۷- بدیع‌الدین فروزانفر: رئیس انتخابی دانشکده‌ی منقول و معقول دانشگاه تهران، منشی مجلس
۸- منوچهر اقبال: یک دوره نخست‌وزیر، رئیس شرکت نفت ایران، رئیس دانشگاه تهران
۹- سید حسن تقی‌زاده: یک دوره رئیس مجلس سنا
۱۰- علی‌اصغر حکمت: وزیر معارف دوره‌ی رضاشاه، رئیس دانشگاه تهران
۱۱- قاسم غنی: سفیر ایران در مصر و ترکیه، نماینده‌ی مجلس شورای ملی، نماینده‌ی ایران در کنوانسیون‌های بین‌المللی
۱۲- محمدتقی بهار: وزارت فرهنگ، نماینده‌ی مجلس

سوال این است؛ آیا این نام‌ها بیرون از گود سیاست برایتان آشنا نیست؟ آیا با آثار علمی و قلمیشان آشنا نیستید؟ آیا این‌ها بودند که به مقام‌ها و منصب‌ها ارزش می‌دادند یا مناصب دوران «پدر و پسر» بوده‌اند که این افراد را نامدار کرده‌اند؟
من در این فهرستِ ناقص، برای جلوگیری از اطناب نام بسیاری را نیاوردم. اگر حوصله کردید، مثلا نام نمایندگان مجلس ملی و سنا را پیدا کنید و پروفایلشان را بررسی کنید و بعد درباره‌ی وزنِ علمی و فرهنگی مجلسَین قضاوت کنید [البته این موضوع منکرِ وضعِ اسفبارِ انتخابِ نمایندگان طی یک فرآیند صوری در دوران پهلوی‌ها نیست]. آیا وجود این تعداد نخبه در بخش‌های مختلف حکومت تصادفی است؟! اگر به شانس معتقدید که وه! چه تصادفی!

یکی از وجوه اشتراک اسم‌ها‌ی یادشده این است که این بزرگان در تاریخ، فرهنگ، ادبیات و شعر فارسی کم‌نظیر بوده‌اند. آیا باز پای الگویی دیگر در میان است؟ حالا فهرست ادبا و شعرای بزرگِ یکی دو قرن اخیر را مرور کنیم! اگر بخواهم ته داستان را برایتان بگویم، از آن قافله‌ی علم و ادب یکی دو تن بیشتر نمانده‌اند؛ دکتر شفیعی کدکنی مثلا یکی از آن‌هاست. اما بگذارید برخی خاطره‌های جمعیمان را قلقلک بدهم.

آیا از خوانندگان این یادداشت کسی هست که نوای ملکوتیِ «مرغ سحر» شجریانِ پدر را نشنیده باشد؟ شاعر مرغ سحر کیست؟ ملک الشعرای بهار! آیا در کتابخانه‌‌ها دیوان حافظ به تصحیح قاسم غنی و علامه قزوینی را ندیده‌اید؟ آیا کتاب‌های بی‌نظیر دکتر زرین‌کوب را نخوانده‌اید؟ آیا در مدرسه دستور زبان فارسی را که بنیانگذارش مرحوم عبدالعظیم قریب بوده‌ است فرانگرفته‌اید؟ آیا کتاب ارزشمند تاریخ ایران بعد از اسلام نوشته‌ی عباس اقبال آشتیانی را تورق نکرده‌اید یا تصحیح شاهنامه‌ی فردوسی او را ندیده‌اید؟ آیا مثلا علامه دهخدا [بنیانگذار لغت‌نامه‌ی دهخدا] نیاز به بازمعرفی دارد؟ آیا ترجمه‌ی فاخر مرحوم سید جعفر شهیدی از کتاب نهج البلاغه را نخوانده‌اید؟ آیا نام بدیع‌الزمان فروزانفر را که اغلب همین نخبگان شاگرد او بوده‌اند، نشنیده‌اید؟

اگر بخواهیم فهرست کاملی از این بزرگان را گردآوریم، حتما بیش از بیست نفر را شامل می‌شود. اما آنچه ذهن من را درگیر خود کرده این است که همه‌ی این‌ها متعلق به یک نسل و با اندکی اغماض دو نسل پیاپی بوده‌اند و همان‌طور که گفتم از آن قافله یکی دو تن بیشتر زنده نیستند.

آیا آن عصر [قاجار و پهلوی] واجد ویژگی خاصی بوده که نسلی چنین درخشان را در دامان خود پرورانده است؟ آیا بعد از آن نوبت وزیدن باد سفله‌پرور در سرزمین فارس رسید؟ چرا اکنون به هر سوی که می‌نگریم قحط الرجال است؟ آیا اساسا ماهیت علوم [در اینجا سخن از علوم انسانی و به‌ویژه شعر و ادب است] چنان دستخوش تغییر شده است که اساسا نباید انتظار ظهور چنان فرهیختگانی را کشید؟ آیا کثرت اسباب و علل و رشد تکنولوژی خود حجابِ خود شده است؟ بیایید بیندیشیم! من فکر می‌کنم این قحط‌الرجالی مختص سرزمین پارس و رشته‌ی ادبیات فارسی و فرهنگ ما نیست! اما در کنار ریشه‌های مشترک جهانی، ما ایرانیان هم نیاز داریم به کارنامه‌ی خود بپردازیم و علل و اسباب رشد و سقوط را پیدا کنیم. در آینده به این مساله بیشتر می‌پردازیم.
👍8💯2👏1🤔1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به‌مناسبت زادروز شهریار، ترجمه‌ی شعر طنزی از او
با عنوان «بلالی‌باش»

#شعر

@onejot
گر حکم شود که مست گیرند

در انگلستان رسم است وقتی دانشگاه‌ها می‌خواهند برای جذب دانشجو یا جلب افکار عمومی تبلیغ کنند، از عناصری مانند سیاه‌پوستان، جامعه‌ی LGBT و زن در نمادهای تبلیغیشان استفاده می‌کنند. مثلا همین دانشگاه محل خدمت من، در شروع سال تحصیلی دیگر کم مانده بود مجبورمان کند زورچپانْ یکی از اکسسوری‌هایی را که با نماد رنگین‌کمان ( به‌ نشانه‌ی ارادت به جامعه‌ی LGBT) طراحی کرده، در محل کار برای تالیف بین قلوب حمل کنیم که خب خدا را شکر به خیر گذشت و معافمان کردند.

البته غرب در حق این هر سه گروه ظلم کرده و حالا می‌خواهد به روش خودش جبران کند. (حتما در یادداشتی دیگر با مثال‌هایی از یک قرن پیش به این‌طرف خواهم نوشت که فقط در محیط آکادمیک چه ظلم‌هایی به این سه دسته شده است. اما حالا که از آن‌طرف بام غش کرده‌اند گاهی حاتم‌بخشی‌هایی می‌کنند که نقض غرض است.)

این‌ شبهِ مقدمه را گفتم تا داستان خانم Gay را بگویم. رئیس معزول [استعفاداده‌شده] دانشگاه هاروارد! بانو Gay هر‌ چه خوبان همه دارند را یک‌جا داشت؛ رنگین‌پوست است و زن! البته گول نام فامیلش [Gay] را نخورید که شوهر نازنینی [از جنس ذکور] دارد که از قضا هیات علمی دانشگاه استنفورد است.

داستان از اینجا شروع شد که کنگره‌ی آمریکا بعد از شروع جنگ حماس و اسرائیل او را فراخواند تا با حضور در جلسه‌ی استماع کنگره، مورخ ۵ دسامبر (یکماه پیش) درباره‌ی عملکردش در مواجهه با واکنش‌های [ضد اسرائیلی که ضد یهودی شنیده می‌شود] دانشجویان دانشگاه هاروارد (که به عملکرد اسرائیل معترض هستند) توضیح بدهد و اساسا بگوید چرا در برابر گستاخی دانشجویان به مقام والای اسرائیلِ مظلوم، کاری نکرده است؟!

در اواخر آن جلسه (که بیش از پنج ساعت طول کشیده) نماینده‌ی زنِ کنگره، خانم استفانیک که اتفاقا تنها مدرک تحصیلی‌اش لیسانس رشته‌ی هنر از همین دانشگاه هاروارد است، قوانین دانشگاه هاروارد را به رئیس دانشگاه یادآوری می‌کند و چند بار بابت استفاده‌ی دانشجویان، از واژه‌ی «انتفاضه» او را بازخواست می‌کند.

استفانیک تمام تلاش خود را می‌کند تا القا کند که این واژه، معادل نسل‌کشی یهودیان است. در آخر هم از رئیس دانشگاه هاروارد می‌پرسد آیا فراخواندن به نسل‌کشی یهودیان، قوانین قلدری و آزار و اذیت هاروارد را نقض می‌کند یا نه؟ خانم Gay پاسخ می‌دهد: بسته به زمینه‌ی چنین اظهاراتی ممکن است [که ناقض قانون باشد]. همین پاسخ دو پهلو به قول شاملو «هر گاو‌گند چاله‌دهانی» را که سینه‌چاک اسرائیل بود، آتش‌فشانِ روشنِ خشمی کرد. از همین‌جا بود که فشارها بر خانوم گی و دانشگاه هاروارد برای کناره‌گیریش از سمت ریاست دانشگاه آغاز شد.

درست یک هفته [۱۲ دسامبر ۲۰۲۳] بعد از جلسه‌ی تفتیش عقاید کنگره‌ی آمریکا، بیش از سیصد استاد دانشگاه هاروارد پای نامه‌ای را امضا کردند که در آن ضمن دفاع از حق آزادی بیان به قوی‌ترین شکل ممکن از ریاست خانم گی بر دانشگاه دفاع کرده بودند و خواسته بودند که به فشارها برای کنار گذاشتن او از ریاست دانشگاه پایان داده شود.

اما دیو هفت‌سرِ صیهونیزم بیکار ننشست. شخصی با نام کریستوفر روفو در ۱۱ دسامبر ۲۰۲۳ در وبلاگ خود ضمن برشمردن سه مثال، خانم Gay را متهم به سرقت ادبی در نوشته‌های علمی‌اش کرد. مثال‌هایی که روفو ارائه می‌دهد، همه مربوط به پایان‌نامه‌ی دکترای خانم Gay است که در سال ۱۹۹۷ نوشته شده است. بنا بر ادعای روفو در سه جای مختلف پایان‌نامه‌ی مزبور، خانم Gay ضمن وام گرفتن عباراتی از مقالات و کتب دیگر به مصادر اولیه ارجاع نداده است.
اندکی بعد باز خبر آمد که گویا مشارالیها در سرقت ادبی ید طولایی دارد و مجموعا در ۱۱ مقاله‌ی دیگرش نیز [که آخرینش در سال ۲۰۱۷ دیده شده] مواردی از سرقت علمی-ادبی وجود دارد.
جالب اینجاست که کاشفان این به‌اصطلاح «رسوایی» علمی، بی هیچ ریا و دغلی می‌نوشتند که آنچه ما در حال برملا کردنش هستیم «آخرین میخ بر تابوت» خانم Gay است!

هر چند هر عقل حتی نیمه‌‌سلیمی به هم‌زمانی این پرونده‌سازی‌ها و قضایای جلسه‌ی استماعِ کنگره شک می‌کرد، اما من مشتاق شدم تا به‌طور مستقل اتهام‌های مربوط به «سرقت ادبی-علمی» را که متوجه خانم Gay شده بود، بررسی کنم.

از آن‌جا که انتقادها به خانم Gay حول محورِ بی‌توجهی به سیستم ارجاع‌دهی در متنِ نوشته‌های علمی بر‌می‌گردد، لازم است که بررسی‌کننده اولا سیستم رفرنس‌دهیِ این خانم را بشناسد، ثانیا قوانین مربوط به سرقت علمی و ادبی در دانشگاه هاروارد را بداند و ثالثا باید در حوزه‌ی تخصصی خانم Gay، علوم سیاسی، عالم باشد. من واجد دو شرط اول بودم و برای سومی از همکاران معتبر دانشگاهی در حوزه‌ی علوم سیاسی مشورت گرفتم.
۱/۲ 👇🏻
👍8
سیستم ارجاع‌دهی مورد استفاده خانم Gay سیستم جهان‌شمول «هاروارد» بوده است. امروزه این سیستم را بسیاری از آکادمیسین‌ها و نحله‌های علم استفاده می‌کنند، ابداع یک پروفسور جانورشناسی در همین دانشگاه هاروارد است.

با این‌که در سال ۱۹۹۷ هنوز نرم‌افزارهای مدیریت رفرنس و واژه‌پردازهایی نظیر MS Word برای مقاله‌نویسی وجود نداشته‌اند، نحوه‌ی رفرنس‌نگاری خانم Gay بی‌نقص است. اما همه‌ی پرده‌دری‌های دلواپسان، ناظر بر نقض قوانین سرقت علمی-ادبی است. برای بررسیِ این مورد لازم است که به قوانین دانشگاه هاروارد مراجعه کنیم. مطابق این قوانین پنج رسته به‌عنوان گونه‌های اصلی تقلب برشمرده شده است:
۱- تقلب کلمه به کلمه (آنچه Copy&Paste می‌نامیم)
۲- تقلب موزاییکی
۳- استفاده‌ی تفسیری از کار دیگران به‌طرز نامناسب (مثلا فقط به تغییر کلمات و استفاده از کلمات مشابه اکتفا شود؛ در صورتی‌ که انتظار می‌رود نویسنده برداشت خود از متن دیگران را بنویسد)
۴- استفاده‌ی تفسیری از کار دیگران، بدون ارجاع دادن به منبع اصلی آن
۵- استفاده‌ی نقل‌قولی از دیگران بدون ارجاع دادن به آن‌ها

با بررسیِ دقیقِ مواردِ اعلامی علیه خانم Gay قضاوت من این‌ است که ایشان دچار خطای به کار نبردن علامت نقل قول (کوتیشن) در برخی از جمله‌ها شده است. اما در همان جملات به منبع نوشته‌جاتی که از آن‌ها نقل کرده، ارجاع داده است. به عبارت دیگر مطابق قوانین هاروارد خطای سهوی او در هیچ کدام از این ۵ دسته نمی‌گنجد!
از موارد مطروحه علیه او دو مورد هست که خانم Gay با آوردن دو جمله در جاهای مختلف، برخی کلمات را از دو مقاله‌ی مختلف آورده، ولی به آن‌ها ارجاع نداده است. قربانیان این دو مقاله، که حالا خود در دانشگاه کنتاکی و هاروارد استاد دانشگاه هستند، معتقدند اگرچه کار خانم Gay از نظر استانداردهای ارجاع‌دهی نقص دارد، اما تقلب به حساب نمی‌آید.

خواننده شاید اشکال کند که این قوانین، مربوط به امروز دانشگاه هاروارد است و باید دید که مثلا در سال ۱۹۹۷ قانون سرقت علمی-ادبی دانشگاه چه بوده؟ در پاسخ باید گفت که اولا قوانین مربوط به سرقت علمی-ادبی با مرور زمان سخت‌گیرانه‌تر شده و ثانیا خود دانشگاه هاروارد پس از این «افشا» با انتخاب سه پروفسور برجسته و مستقل از دانشگاه هاروارد در حوزه‌ی علوم سیاسی، این دعاوی را راستی‌آزمایی کرد. نتیجه‌ی داوری این شد که در موارد مطروحه، خانم Gay دچار سهو ارجاع‌دهیِ نامناسب «Inadequate Citation» شده است. اما کمیته‌ تصریح می‌کند که این خطای سهوی هیچ یک از قوانین مربوط به سرقت ادبی-علمی دانشگاه هاروارد را نقض نمی‌کند. این همان کمیته‌ای بود که می‌گفتند بگذارید نتایجش برملا شود تا در نتیجه، آخرین میخ بر تابوت خانم Gay کوبیده شود. البته خانم Gay پس از این سر و صداها با ارسال اصلاحیه‌هایی و البته با گنجاندن علامات نقل قول سعی کرد از طرفی به بهانه‌گیری‌ها پایان دهد و از طرف دیگر نشان دهد که واژه سرقت «Plagiarism» یک پروپاگاندای رسانه‌ای است که (به ظن من اسرائیل‌دوستان) علیه او ترند کرده‌اند.

عاقبتِ داستان خانم Gay به استعفا ختم شد. معتقدم اگر استعفا نمی‌داد، بعید نبود در مرحله‌ی بعد، صدا یا تصویری از او «افشا» می‌شد که احساسات عمومی را جریحه‌دار کند! باور کنید اگر اکنون در کنج خانه می‌توان آهنگ شادمهر را با صدای خانم مهستی (با آنچه به‌اصطلاح هوش مصنوعی می‌خوانندش) بازآفرینی کرد، پس در مراتب عالی‌تر و وقتی پای هژمونی اسرائیل در میان باشد، تکنولوژی Deep Fake با تمام توان به میدان خواهد آمد (آنچه از همین حالا برای انتخابات آتی آمریکا درباره‌اش هشدار می‌دهند).

نتیجه آن‌که اولا اگر خانم Gay در این پرونده‌ی مربوط به سرقت علمی-ادبی گناهکار است، پرسش اصلی این می‌شود که چه کسی نیست؟ شما هر مقاله یا کار علمی را که بیرون بکشید، از این خطاهای سهوی در آن پیدا می‌شود و اساسا نرم‌افزارهای مشابه‌یاب هم درصد ناچیزی را به عنوان خطای قابل چشم‌پوشی برای این قبیل سهوها در نظر می‌گیرند. ثانیا اگر در سرزمین فرصت‌ها و در سال ۲۰۲۳ می‌توان علم و پژوهش را وجه‌المصالحه یا وسیله‌ی تسویه‌حساب سیاسی کرد، دیگر چندان جای خرده گرفتن باقی نمی‌ماند که مثلا در کشور خودمان برای انجام تسویه‌حساب سیاسی با اهل علم مثلا عکس‌ها و فیلم‌های خانوادگی و شخصی را افشا کنند. چون در هر دوی این‌ها آنچه قربانی می‌شود، علم و عالِم است و تنها روش‌های بسمل کردن فرق می‌کند.

بله. از اواخر نوامبر که زمزمه‌های تقلب خانم Gay برخاست تا روز استعفای او، اگر به آمار مراجعه کنید حدود ۳۰۰۰ کودک فلسطینی «دیگر» توسط اسرائیل قتل‌ عام شد و ما همچنان دوره می‌کنیم شب را و شب را؛ هنوز را!

۲/۲
👍9
تجارت مقاله
قسمت اول: الگوی موفق کسب درآمد

در نخستین روز کاریم در دانشگاهی در استکهلم برای ورود به ساختمانِ دانشکده، باید از راهرو و اتاقی عبور می‌کردم که مملو از کتاب بود؛ چیزی شبیه نمایشگاه کتاب اما از نوع دائمی آن. خوب یادم هست که بی‌اختیار ساعتی سرگرم کتاب‌ها شدم؛ بی‌آن‌که حواسم باشد که روز اول کار است و با رئیس دانشکده جلسه دارم!

کتاب‌ها همگی مربوط به انتشارات دانشگاه بود و بعد از بررسی تعدادیشان دریافتم که دانشگاه مزبور، تمامی پایان‌نامه‌های دوره‌ی دکتری و برخی از پایان‌نامه‌های کارشناسی ارشد را پس از دفاع در قالب کتاب به زیور طبع می‌آراید! البته چند عنوان هم کار گروهیِ اعضای هیات علمی آن دانشکده بود که به‌صورت کتاب، چاپ شده بود. بعدها در مراوده با دیگر دانشگاه‌های سوئد نیز دریافتم که این سنتِ حسنه در آن کشور رواج دارد.

در دو دهه‌ی گذشته سنت کتاب‌نویسی در محیط‌های دانشگاهیِ فرنگ، دستخوش دگرگونی شگرفی شد. شاید مهم‌ترین علت این بوده که نوشتن کتاب و چاپ آن مستلزم داوریِ علمی نبوده و لاجرم نویسنده‌ی کتاب هر چه می‌خواسته دل تنگش، بر قلم می‌آورده؛ بدون آن‌که صاحب‌نظران آثار قلمی او را داوری علمی کنند و خب چنین دلیری کردن در ساحت علم لا یَزیدُ إلّا خَسارا!

عامل بعدی که نوشتن و چاپ کتاب را به حاشیه برده، «تجارت» مقاله است (بخوانید تولید مقاله، چیزی شبیه تولید علم!). بیایید با هم از راسته‌ی انتشاراتی‌های مهم در بازار مکاره‌ی چاپ مقاله گذر کنیم؛ اولین حجره‌ی دونبش، مربوط است به انتشارات Elsevier که به گواهی اعداد و ارقام عظیم‌ترین انتشاراتی دنیا شمرده می‌شود!

آشنایی من با الزویر حالا به بیست سالگی خود نزدیک می‌شود. الزویر بیش از ۲۷۰۰ مجله‌ی علمی را میزبانی می‌کند. راقم این سطور سال‌ها داور مجلات گوناگونِ الزویر در حوزه‌ی تخصصی خودش بوده و اکنون در حلقه‌ی ویراستاران یکی از آن مجلات است (نشانی دادم که بدانید می‌دانم از چه می‌نویسم).

اقبال جامعه‌ی علمی به این ناشر، به زبان آمار چنین است که ماهیانه بیش از ۲۰ میلیون نفر از حدود ۲۰ میلیون مقاله‌ی آرشیوشده‌ی الزویر استفاده می‌کنند؛ سالانه حدود سه میلیون دانشگاهی، مقاله‌ی خود را برای داوری و چاپ، روانه‌ی الزویر می‌کنند و از این تعداد حدود ۷۰۰ هزار مقاله پذیرفته و چاپ می‌شود (می‌توانید در سایت sciencedirect.com سراغشان را بگیرید).

این انتشاراتی ضمن خدمات دیگرش، دو سرویس بسیار مهم هم ارائه می‌دهد: اولی سرویس Scopus است (در آدرس scopus.com) که در آن اطلاعاتِ چکیده‌ی مقالاتِ مربوط به ۷۰۰۰ هزار ناشر (از جمله خودش) را میزبانی می‌کند و دیگری SciVal است که به دانشگاه‌ها و انستیتوهای علمی، ابزار کارآمدی برای مدیریتِ پژوهش در سازمان متبوع خود می‌دهد (در آدرس scival.com).

قصد من تبلیغ الزویر نیست اما همین‌قدر بگویم که در بیزینس پلن موفق این کمپانیِ نشر (که اصالتا هلندی است) حتی برای مقالاتِ نانوشته‌ی شما هم فکر کرده‌اند. مثلا سرویس دیگری دارند با نام Mendeley که با ارائه‌ی مجانیِ پلتفرم و ابزارهای رفرنس‌نویسی، هم شبکه‌ی پژوهشگران را رصد می‌کنند، هم محتوای پژوهشی را.

در این نوشته دیگر از سرویس Clinicalkey (پلتفرم مقالات کتاب‌ها و تولیدات چندرسانه‌ای در حوزه‌ی علوم پزشکی و پرستاری) الزویر چیزی نمی‌گویم. اما همین‌قدر بدانید که الزویر اگر همین یک سرویس را هم عرضه می‌کرد، برایش کفایت می‌کرد! این‌ها جملگی صفات کمپانی‌ای است که بیش از ۸۷۰۰۰ کارمند دارد و سود سالانه‌ی آن چیزی حدود ۱.۵ میلیارد پوند است.

بگذارید حالا که در بازار مکاره‌ی نشر مقالات علمی هستیم، سری هم به حجره‌ی اشپرینگر بزنیم؛ در این آدرس link.springer.com. اشپرینگر چند سالی است که با نشر Nature، همانی که اتفاقات مهم جهان علم در آن چاپ می‌شود، عقد اخوت بسته و نام‌هایشان کنار هم می‌آید. با این ادغام، اشپرینگر تبدیل به دومین غول تجارتِ نشرِ مقاله در دنیا شده است.

از قدیم الایام اشپرینگر به‌واسطه‌ی کتاب‌هایش معروف بود و در زمینه‌ی چاپ کتاب‌های علمی گوی سبقت را از الزویر ربوده بود. اما رفته‌رفته الزویر با تغییر سیاست و حرکت لاک‌پشتی به سمتِ توازن میانِ نشرِ مقاله و کتاب، لاک‌پشت‌وار، خواست تا فاصله‌ی خود را در این حوزه با رقبایش (که اصلی‌ترینشان اشپرینگر است) کم کند.

اشپرینگر خود میزبان حدود ۱۵ میلیون مقاله و کتاب است و سالانه ۳ میلیون دانشگاهی را برای چاپ آثارشان به سوی خود می‌کشاند. وقتی از اشپرینگر می‌گوییم، داریم از یک تجارت با سود 1.5 میلیارد پوند در سال صحبت می‌کنیم. خود راقم این سطور با اشپرینگر کتاب چاپ کرده و برخی مقالاتش در کتاب‌هایی (با عنوان مجموعه مقالات در علم کامپیوتر) توسط اشپرینگر چاپ شده است. (۱/۲) 👇
❤4
حیفم می‌آید حالا که به چارسوق رسیدیم، ذکر خیری از مثلا حاج وایلی و پسران (John Wiley and Sons) نکنم. حجره‌ای که میزبان بیش از ۲۰ هزار عنوان کتاب و حدود ۱۶۰۰ عنوان مجله‌ی علمی است.

شاید از نظر چاپ کتب علمی این نشر، رقیب اصلیِ اشپرینگر به حساب بیاید. اما از نظر صورتحساب‌های مالی منتشرشده، قطعا سومین انتشارات علمی بزرگ دنیاست.

هرگز مپندارید که این فهرست تمام‌شدنی است. مثلا در علوم مهندسی، برخی از انجمن‌های علمی بزرگ دنیا هم مثلا برای خود انتشارات تاسیس کرده‌اند؛ مثلا IEEE انجمن مهندسان برق و الکترونیک یا ACM انجمن ماشین‌های محاسبه‌گر. هر کدام از این‌ها خود ده‌ها مجله‌ی علمی چاپ می‌کنند که هر یک میزبان صدها و هزاران مقاله در طول دهه‌ها بوده است و اگر به تراز مالی هر کدامشان بنگرید، خواهید دید حساب‌های پر و پیمانی دارند.

برای اینکه دامنه‌ی بحث را به حد نیاز گسترش دهیم، اجازه دهید درباره‌ی تجارت چاپ مقالات «کنفرانسی» هم سخن بگوییم. شمای دانشگاهی اگر بخواهید روشمند تحقیق علمی کنید، باید نخست نتایج و یافته‌های اولیه‌ی خود را به یک کنفرانس علمی ارائه دهید و هنگامی که مقاله‌تان داوری شد و عیوب کارتان را به شما گوشزد کردند، آن‌گاه با رفع عیوب و تکمیل پژوهش، نتایج ثانویه‌ی خود را برای یک مجله (همان ژورنال) علمی ارسال کنید تا با گذر کردن از زیر نظر تیزبین داوران دیگری و رفع عیوب باقی‌مانده به زیور طبع آراسته شود. این بدیهیات را نوشتم تا بگویم فلسفه‌ی کنفرانس علمی چیست. حالا همین موضوع، در طول دو دهه‌ی اخیر به قدری مبتذل شده که خود تبدیل به چرخ‌دنده‌ای در تجارت مقاله گشته است!

در قسمت دوم یادداشت، بیزینس پلن این تجارت را برای شما خواهم شکافت؛ شکافتنی! (۲/۲)
❤6
تجارت مقاله
قسمت دوم: دستِ دوستی شرکا و رقبا برای رونق بازار


بی‌گمان یکی از ثواب‌هایی که در حوزه‌ی نشرِ مقالاتِ علمی کباب شده، سنت حسنه‌ی Open Access است. چه کبابی هم! به قول شاملو «کباب قناری بر آتشِ سوسن و یاس»!

معمولا چرخِ مجلات علمی چنین می‌چرخد که دانشگاهیان با ارسال مقالاتِ خود، به انتظار جواب داوری می‌نشینند. هر مجله تعدادی داور (افتخاری) دارد که کارشان داوری (Peer Review) مقالاتِ ارسال‌شده است. آن دسته از مقالات که پس از داوری (و جرح و تعدیل) پذیرفته می‌شوند، در نوبت انتشار قرار می‌گیرند. هر مجله‌ی علمی، مشترکان (حقیقی و حقوقی) خود را دارد که سالیانه (چندده دلار) حق اشتراک می‌پردازند و این پول محل درآمد مجله است. در ازای پرداخت حق اشتراک است که من و شمای خواننده می‌توانیم به آن مقالات دسترسی پیدا کنیم. این بیزینس پلنِ عیانِ مجلاتِ علمی است.

خب لابد این را هم می‌دانید که چاپ مقاله برای نویسندگان مجله علاوه بر اجر معنوی (علمی) اجر مادی هم دارد. مثلا اگر شما دانشجوی کارشناسی ارشد هستید و مقاله چاپ کنید با احتمال بالاتری می‌توانید برای ادامه‌ی تحصیل در دوره‌ی دکتری بورسیه شوید یا اگر دانشجوی دکتری هستید و مقاله چاپ کنید با اطمینان بسیار بالاتری می‌توانید هم از رساله‌ی خود دفاع کنید (در بسیاری از دانشگاه‌های انگلستان قانون نانوشته‌ای هست که به موجب آن بدون چاپ مقاله در ژورنال‌های علمی، پایتان به جلسه‌ی دفاع نمی‌رسد) و هم مثلا در دوره‌ی پسادکتری پذیرفته شوید یا حتی در محیط‌های آکادمیک مشغول به کار شوید. اگر در محیط آکادمیک مشغول به کار هستید (پژوهشگر یا استاد دانشگاه) و مقاله چاپ کنید احتمال ارتقاء رتبه‌ی شما (مثلا از استادیاری به دانشیاری) بیشتر می‌شود. پس مو لای درز این بیزینس پلن نمی‌رود. چون تا علم و عالم و دانشگاه هست، تقاضا برای چاپ مقاله هم هست و تا زمانی تقاضا هست، عرضه هم هست. نسبت عرضه به تقاضا هم چیزی حدود یک به چهار یا یک به پنج است (به آمار اعلامیِ الزویر نگاه کنید که مثلا از حدود سه میلیون مقاله ارسالی در سال حدود 700 هزار مقاله پذیرفته می‌شود).

اجازه دهید به موضوع «دسترسیِ باز» برگردیم. بیزینس پلنِ این مجلات این‌گونه است که به‌جای دریافتِ حقِ داوری و چاپ مقاله از خوانندگانِ مقالات (مشترکان مجله)، نویسندگانِ مقاله با پرداختِ مبالغی هنگفت به چاپ مقاله (بخوانید مقاله‌ی پولی یا همان غیرانتفاعی خودمان) مبادرت می‌کنند و با این ثواب، مقاله‌شان به‌طور رایگان (ترجمانِ دسترسیِ باز) به دست آن مجله، در اختیار عموم قرار می‌گیرد. از میان غول‌هایی که در یادداشت قبلی نامشان رفت، اشپرینگر در زمینه‌ی مجلاتِ با دسترسیِ باز از دیگران پیشروتر بوده است. از سال‌ها قبل خاطرم هست که حدود 20 دانشگاه از ایران هم با اشپرینگر مجلات "Open Access " طور در حوزه‌های شیمی، فیزیک، ریاضی، صنایع و ... چاپ می‌کردند (این یکی پدرسوخته مثلا کشکولی است برای خود).

همه‌ی ناشرانی که ذکرشان در یادداشت قبلی رفت، مجلات Open Access دارند. هزینه‌ی چاپ مقاله در این مجلات از 500 دلار تا 2500 دلار متغیر است. اگر از خوانندگان بپرسید که نظرشان درباره‌ی مجانی خواندنِ این گروه از مجلات چیست، خواهند گفت که طوبی لنا و حُسنُ مآب! اگر هم از نویسندگان مقالات در این مجلات بپرسید که نظر شما درباره‌ی این شیوه از نشر علم چیست، ضمن تحملِ رنجِ ناشی از نقصانِ مایه (که در اثر پرداخت پول داوری و چاپ بر آنها تحمیل شده) دیگر رنج شماتت همسایه را به جان نخواهند خرید و خواهند گفت ما رأینا إلا جمیلا! سوال این است؛ پس مشکل کجاست؟

برای بیان مشکل، ناگزیر باید به چرخه‌ی معیوبِ عرضه و تقاضا در بازارِ مکاره‌ی چاپ مقالات بپردازیم. یک تاجر به‌نام گارفیلد (باور کنید از گارفیلد گربه معروف‌تر است) دهه‌ها پیش، سنگِ بنیانِ سنجه‌هایی مثل IF و موسسه‌ی اطلاعات علمی را بنا نهاد. این همان ISI است که در ایران اشتباه به کار می‌بریمش و مثلا می‌گوییم مقاله‌ی ISI! ضریب تاثیر یا همان Impact Factor سنجه‌ای است که برای قیاس میانِ مجلات علمی به کار می‌آید. فرمول محاسبه‌اش متضمن پارامترهایی است که تعداد ارجاعات به مقالات منتشرشده در آن مجله، در یک بازه‌ی زمانی خاص، را در نظر می‌گیرد تا استناد کند که آن مجله چقدر تاثیرگذار بوده است.

جناب گارفیلد با پیشنهاد این سنجه و عرضه‌ی آن به جامعه‌ی علمی توانست اولا برای رتبه‌بندی مجلات، مستمسکی بیافریند و ثانیا به یک رقابت بی‌پایان میان عرضه‌کنندگانِ خدماتِ داوری و چاپ مقاله رسمیت دهد. (۳/۱)
👍6
اما این آدمیزاد شیرِخام‌خورده سنجش مبتنی بر همین پارامتر را هم به فضاحت کشید. چگونه؟ با ارجاع به خود! مثلا تصور کنید که دو مقاله را با فاصله‌ی زمانی‌ای نوشته و چاپ کرده‌اید و در جایی از مقاله‌ی دومِ خودتان، خواننده را به مقاله‌ی اولتان ارجاع داده‌اید (self citation). البته این نوع بدوی فساد بود و بعدها با پیدایش سنجه‌های دیگری مانند Euigenfactor Score و SJR تا حدودی و لحاظ نمودن مرتبتِ ژورنالی که از طرف آن ارجاع آمده، تاثیر خودارجاعی را تا حد زیادی برطرف نمودند.

بسیاری از ژورنال‌ها رسم نانوشته‌ای دارند که در ضمنِ داوریِ مقالات، نویسندگان را مجبور می‌کنند تا در مقاله‌شان به یکی از مقالات همان مجله ارجاع دهند و به این ترتیب باعث رونق کسب و کارشان شود. یا دیده شده که در ارجاع‌دهی هیات تحریریه‌ی یک مجله با هیات تحریریه‌ی مجله‌ای دیگر به یکدیگر دست معاضدت داده‌اند.

در عین حال نویسندگان مقالات هم به پارامتری نیاز داشتند تا بتوانند جایگاه خود را در میان هم‌پالگی‌هایشان مشخص کنند. یکی از رایج‌ترین این پارامترها h-index بود. شاخص اچ به وجود آمد تا میزان تاثیرگذاری آثار علمیِ نویسندگان مشخص شود. تفسیر این شاخص به زبان ساده چنین است: اگر شاخص اچ شمای نویسنده ۱۰ باشد یعنی این‌که حداقل ۱۰ مقاله داشته‌اید که به هر یک حداقل ۱۰ بار ارجاع داده شده است. برای حاشیه‌سازی حول همین شاخص هم بشر دوپا بی‌کار ننشست.

نویسندگان مقالات دست به تبهکاری جمعی زدند. مثلا تصور کنید که با دوستتان قرار می‌گذارید که هر گاه یکی از شما مقاله‌ای نوشت، در متن مقاله به مقاله‌ی آن دیگری ارجاع دهد. بدین ترتیب به هم کمک می‌کنید تا ارجاعات به مقاله‌هایتان زیاد شود. متاسفانه این سبک از «گاوبندی» بسیار مرسوم است. در روش تهاجمی‌تر، داوران یک مقاله به روش دزدان سر گردنه از نویسندگان مقالات می‌خواهند تا در بخشی از مقاله‌ی تحت داوری به مقالات داوران ارجاع دهند!

یکی از افتخارات زندگی علمی من این است که هر جا توانسته‌ام، چه در مقام مقاله‌نویس و چه در مقام عضو هیات تحریریه، جلوی این گاوبندی ایستاده‌ام؛ ولو این‌که با منافع شخصیم در تضاد بوده است. یادم هست سال‌ها پیش به یک ژورنال IEEE در حوزه‌ی امنیت شبکه‌های WSN مقاله‌ای برای داوری ارسال کرده بودم. سه داور مقاله را داوری کرده بودند و برآیند نظر داوری، چاپ مقاله با اعمال تغییرات جزئی بود. داور دوم فهرستی از مقالات را پیشنهاد داده بود که طبق دستور او باید در قسمت ادبیات پژوهش مقاله‌ام لحاظ می‌کردم. در فهرست مقالات که دقیق شدم، دیدم همگی در حوزه‌ی کشاورزی است و تنها یک نام در میان نویسندگان همه‌ی این مقالات، مشترک است. به جمع آوری اطلاعات درباره آن نام پرداختم و متوجه شدم که او جایی (در لینکدین) خود را داور ژورنالی خوانده است که من مقاله را برای آن فرستاده‌ام! نامه‌ای به همراه مستندات به دبیر هیات تحریریه فرستادم و ضمن تهدید، درخواست کردم مقاله‌ام را از روند داوری خارج کنند.

یا مثلا در یکی از همین ژورنال‌های الزویر زمانی که به عنوان عضو هیات تحریریه خدمت می‌کردم، تصادفا دریافتم که داور یکی از مقالات، ضمن داوری خود از نویسنده‌ی مقاله‌ای خواسته بود که در قسمت Literature Review مقالاتی اضافه کند. وقتی فهرست مقالات پیشنهادیش را دیدم، دریافتم که دو مقاله‌ی خودش و یک مقاله از همکارش را پیشنهاد داده بود و البته نویسندگان هم چاره‌ای نداشتند جز این‌که از این دزد سر گردنه تبعیت کنند. یادم هست چگونه تحریریه را به آتش کشیدم و ضمن قطع همکاری با او بعدها خودم هم از آنجا استعفا دادم.

اما بگذارید شاهکار دزدی ارجاع مقاله را که در سال ۲۰۲۲ دیدم برایتان بازگو کنم. داستان از این قرار است که برای داوری یک پایان‌نامه‌ی دکتری به یکی از دانشگاه‌ها دعوت شدم. بعد از جلسه‌ی دفاع با دو سه نفر از اعضای هیات علمی آن دانشگاه گعده کردیم. از ملیتم پرسیدند. گفتم ایرانی هستم. دیدم متصل می‌خندند. دلیل را پرسیدم، گفتند ما در دپارتمانمان همکاری داریم که هم‌وطن شماست و صاحب شاهکار باهره! وقتی چند و چون شاهکار هم‌وطنم را جویا شدم، گفتند مشارالیه نام فامیلش تشابهاتی با نام فامیل مرحوم لطفی‌زاده (بنیانگذار منطق فازی) دارد. از این‌ رو یکی از مقالات پُرارجاع مرحوم مغفور را در رزومه‌ی علمی‌اش به نام خود زده تا ضریب h-index خود را ارتقا دهد! فکر کردم شوخی می‌کنند. روی سایت دانشگاه شواهد را نشانم دادند. می‌خواستم زمین دهان باز کند و مرا در کام خود فرو بکشد. (۳/۲)
🙊3👍2
حالا آدرس همه‌ی این مفاسد را که گفتم می‌توانید در بسیاری از مجلات Open Access یک‌جا ببینید. دلیل هم واضح است. از روزی که شما یک مجله‌ی Open Access تاسیس می‌کنید، به شرط آن‌که انتشار دوره‌ای آن منظم باشد، چند سال طول می‌کشد که ذره ‌ذره ارجاعات به مقالات مجله‌تان زیاد شود و در فهرست ارزیابی Clarivate Analytics Web of Science قرار بگیرید. پس‌ از عبورِ موفق از فرایند ارزیابی این تشکیلات مجله Open Access شما توسط آن‌ها ایندکس شود (به زبان عامه مجله‌تان ISI شود و غلط رایج ارجح است بر صحیح مهجور). پس برای رسیدن به آن جایگاه لابد ارتکاب تمام این جنایت‌ها مباح است.

از ژورنال‌های علمی که بگذریم، سخن از کنفرانس‌ها خوش‌تر است. یک کنفرانس علمی تمام حیثیتش مرهون کارنامه‌ی علمیِ برگزارکنندگانش است. البته برای مشتریان کنفرانس‌ها مهم‌تر این است که مقالات پذیرفته‌شده در آن کنفرانس‌، قرار است در کدام ویژه‌نامه (مرتبط با یک ژورنال) یا در کدام پلتفرم آنلاین (به صورت الکترونیکی) منتشر شود. برگزارکنندگان یک کنفرانس علمی معمولا برای شرکت‌کنندگان در آن کنفرانس مبلغی را تعیین می‌کنند و برای مقاله‌دهندگان به کنفرانس مزبور هم مبلغی دیگر تا دخل و خرج کاسبیشان با هم بخواند. در کنفرانس‌ها معمولا شرکت‌ها (یا سازمان‌هایی) به‌عنوان اسپانسر حضور دارند و گاهی هم کارگاه‌هایی در کنار کنفرانس‌ها تعریف و پیاده‌سازی می‌شوند که همان حکم جوریِ جنس را دارند.

نظارت علمی در کنفرانس‌ها نسبت به ژورنال‌ها به‌مراتب ضعیف‌تر است و حواشی (فساد) به مراتب بیشتر. به عبارت دیگر کنفرانس‌ها همانند ژورنال‌های Open Access به‌مثابه حیاط‌خلوت دانشگاهیان به حساب می‌آیند. این‌ همه باعث شده کارکرد یک کنفرانس که می‌تواند در بازخورد یک پژوهش علمی و ایجاد پیوندهای پژوهشی گام نخست به حساب بیاید، به ضد خود تبدیل شود.

شاید خواننده بپرسد که آیا راقم این سطور تمام ژورنال‌ها، کنفرانس‌ها و دانشگاهیانِ درگیر آن‌ها را آلوده‌دامن می‌داند؟ معاذالله! اما مواردی که برشمردم از استثناء فراتر رفته است. شاید هم خواننده بپرسد حالا که وضع نشر مقالات چنین است، آیا بیرون کشید باید از ورطه‌ی نوشتن و نشر مقاله رخت خویش؟ حاشا و کلا! اما حتما باید طرحی نو درانداخت. در قسمت بعدی این مسوّد، خواهم نوشت که ما ایرانیان چگونه از این بیزینس مدل تقلید ناقصی کرده‌ایم و تا کجا به ناکجا رفته‌ایم. (۳/۳)
👍9
تجارت مقاله
قسمت سوم (قسمت آخر): مرغ همسایه غاز است

پرده‌ی اول

بیش از یک دهه پیش دانشجوی دانشگاه‌آزادی، مقاله‌اش را که برای داوری به یک مجله‌ی «علمی-پژوهشی» دانشگاه شهید بهشتی فرستاده بود، برایم ایمیل کرد. از داوری مقاله‌اش شکایت داشت و کمک خواسته بود. آن سال‌ها به‌کارگیری معماری LSTM میانِ پژوهشگرانِ ایرانی، باب شده بود. دانشجوی مذکور، برای یک مساله‌ی قدیمی مبتنی بر این نحله از الگوریتم‌های یادگیری ماشین، راه حل جدیدی را ارائه داده بود. در دل تحسینش می‌کردم. چندین جلسه در اسکایپ گپ زدیم و متقاعدش کردم تغییراتی در مقاله بدهد تا از سد داوری عبور کند. یادم هست به او یکی دو مجله از دانشگاه آزاد را معرفی کردم و پرسیدم چرا مقاله‌ات را برای آن‌ها ارسال نکردی؟ پاسخ دانشجو متحیرم کرد. گفت دانشگاه محل تحصیلش (که یکی از واحدهای به‌نام دانشگاه آزاد است و اتفاقا یکی از آن مجلات پیشنهادی هم متعلق به همان واحد بود) تاکید کرده برای پذیرش و چاپ مقاله، تنها مجلات دانشگاه‌های دولتی اعتبار دارند و مجلات دانشگاه آزاد وجاهت علمی ندارند؛ چون به تایید وزارتین نرسیده‌اند!
شاید بگویید در طول دهه‌ی گذشته، اوضاع عوض شده است. اما چنین نیست. علی‌رغم تلاش برای ساماندهی و یکپارچه‌سازیِ مجلات، متولی امام‌زاده حرمت حرم خود را قبول ندارد!

اما تب چاپ مقاله‌ی دانشجویی از کجا می‌آید؟ در ایران قانون است که دانشجوی دکتری (و در برخی دانشگاه‌ها دانشجویان کارشناسی ارشد) برای دفاع، باید دو مقاله چاپ کرده باشد (یا با تسامح مقاله باید پذیرش گرفته و در نوبت چاپ باشد). مثلا می‌خواستند فکر همه‌جایش را هم کرده باشند: اولا نسبت مقاله‌ی کنفرانسی به ژورنالی مثل نسبت دیه‌ی زن با مرد است و نصف حساب می‌شود. همچنین کنفرانس داخلی هم قبول نیست و اصلا حساب نمی‌شود. باید حتما اگر شده نام عره و عوره و شمسی‌کوره را هم اضافه کنیم تا بین‌المللی به حساب بیاید و آن‌گاه اگر در داخل ایران هم باشد سگ‌خورد نیم امتیاز دارد. اما اگر همین جماعت مثلا در کابل یا بغداد دور هم بنشینند و کنفرانس آنجا باشد، امتیازش دو برابر می‌شود.

درباره‌ی ژورنال که نپرسید که در متن قانون نوشته‌اند «اگر مقاله در یک مجله‌ی ISI دارای ضریب تاثیر» چاپ شود، دو امتیاز و اگر ضریب تاثیر -همان IF خودمان- نداشت ۱.۸ امتیاز! مجله‌ی ISI بدون ضریب تاثیر؟ مثل این است که بگوییم کوه دماوندِ بدون قله یا هوای آزادِ بدون اکسیژن! خوشمزه آن‌که در همین سیاهنامه خیر سرشان برای این‌که خواسته‌ باشند همه‌ی جوانب قضیه را ببینند، این گونه درّ فشانده‌اند:
چاپ مقاله در مجلات نمایه‌شده در اسکوپوس ۱.۷ (همان پلتفرم الزویر) در مجلات علمی-پژوهشی و وزارتین ۱.۵ . الخ!

یعنی آن گاوی که این قانون را نوشته حتی به خود زحمت نداده که به اشتراکات این افرازها فکر کند. اگر قانون‌نویس این حوزه نداند که مجلات پذیرفته‌شده و نمایه‌شده در JCR ( همان ISI مذکور) که از قضا IFدار هستند همه‌ی آن‌ها لزوما بر روی Scopus نمایه نشده‌اند، از بهایم پست‌تر است. او باید به این فکر کند که مثلا آیا بهتر نبود open accessها را علی‌حده می‌کرد تا به این صرافت در مهمل نویسی نیفتد و آیا می‌توان مقاله‌ی ژورنالی‌ را که IF ندارد به‌صورت نمایه‌شده بر روی Scopus یافت و اگر شد آن‌وقت دو دهم امتیاز تفاوت با یک ژورنال IFدار رعایت عدالت می‌کند؟ و اصلا مگر درد اصلی، IFدار بودن ژورنال نیست؟! دیگر این‌که کجا نمایه شده چه ربطی به توی قانون‌نویس دارد و به حال آن مقاله‌نویس که گیر شما افتاده چه فرقی می‌کند؟ و آیا بازه‌ی IF مجلات در ساحت‌های گوناگون علم، شبیه هم است که امتیاز یک‌سانی به آن تعلق پذیرد؟ و ده‌ها پرسش دیگر!
در این قانون پرتناقض بندی آمده که بسیار بانمک است: چاپ مقاله در مجلات نمایه‌شده در ISC یک امتیاز! بگذارید داستان ISC را بگویم تا بفهمید که تخصیص این ضرایب چقدر بند تنبانی است.

شهر شاهد و شراب سالیانی است که میزبان ساختمانی بلندمرتبه است که کوته‌فکرانی با تفکرات امت‌گرایانه از آن برای تاسیس مرکزی بهره جسته‌اند که موسسه استنادی و پایش علم و فناوری جهان اسلام! نام دارد. وظیفه‌ی این موسسه: نمایه‌سازی مجلاتِ علمیِ معتبرِ کشورهای اسلامی و نظارت بر آن‌ها به منظور ارتقاء سطح علمی کشورهای اسلامی! ادامه‌ی همان تفکری که اسلام را پسوند نام علوم می‌خواهد؛ آن هم نه حتی برای اعتلای [وهمی] اسلام، بلکه برای چاپیدن به‌نام اسلام. حالا تصور کنید که ترکیه یا حتی عربستان امروز [از مثلا مالزی سخن نمی‌گویم] پیش این موسسه کرنش خواهند کرد و سرمشق تولید علم طلب می‌کنند! حاشا و کلا! خیلی دوست دارم بدانم که سهم هزینه‌های این موسسه از بودجه چقدر است؟!
حالا آن بند قانون چاپ مقاله می‌گوید که اگر دانشجویی مقاله‌اش را در یکی از مجلات نمایه‌شده توسط این موسسه چاپ کند، یک امتیاز می‌دهیم. (۱/۲) 👇
پرده‌ی دوم

مصیبت دیگر، مسابقه‌ی مقاله‌پراکنی برای ارتقاء اعضای هیات علمی دانشگاه‌هاست. اینجاست که هم‌قطاران من در ایران مثل همه جای دنیا سعی می‌کنند رزومه‌ی علمی خود را با مقالات پژوهشی سنگین‌تر کنند تا در بزنگاه‌های ارتقاء به کارشان بیاید. و خب دقیقا همین‌جاست که فجایع اتفاق می‌افتند. بگذارید از موارد تحسین‌شده بین‌المللی مثالی بزنم. گهرواژه‌های زیر سخنان پروفسوری است که نامش در زمره‌ی دانشمندان یک درصد جهان -بر مبنای چاپ مقالات- در دیدار با رئیس جمهور ایران در اوایل همین امسال بیان شد:

«پیشنهاد من با یک نرم‌افزار جهانی است تحت عنوان پایتون، پایتون کارهای مختلفی انجام می‌ده، در حوزهٔ پزشکی متحول می‌کنه، چهار سال آینده رو پیش‌بینی می‌کنه که چه سرطانی در واقع طرف داره، ما در حوزهٔ سیاست چنین مشکلی داریم آقای رئیس‌جمهور، چرا، چون آینده‌ای رو که باید پیش‌بینی کنیم نداریم، چه اتفاقی در کشورهای آینده در منطقه خواهد بود نداریم. ولی با شبکه‌های جهانی پایتون می‌توانیم. در زمینهٔ نظامی می‌توانیم. در زمینه‌های اقتصادی می‌توانیم. در زمینه‌های رشد تورم که حضرت آقا فرمودند می‌توانیم. چگونه می‌توانیم شبکه‌های عصبی و هوش مصنوعی که در بدن ما وجود داره، هر نقطه‌ای از اعضای بدن ما تیغ بزنیم کاملاً بقیهٔ جاها خودشو نشون می‌دن.»

مار پایتون الساعه قورتش بدهد که آبرو برای علم و عالِم نگذاشت! شاید خواننده بر راقم این سطور خرده بگیرد که نباید در سهو لسان دقیق شد. پاسخ اما این است که اگر من آن قسمت از مهملاتش را که می‌گوید «شبکه‌ی مصنوعی که در بدن ما وجود دارد» سهو لسان به حساب آورم نمی‌توانم تاکیدات چندباره‌اش را درباره‌ی پایتون لغزش کلامی بخوانم؛ چه آن‌که در پای بسیاری از مقالاتی که نام او پایشان خورده، از همین پایتون استفاده شده است. اگر فهرست چاپ مقالاتش را چک کنید در همین یک ماه و چند روزی که از سال ۲۰۲۴ می‌گذرد -تا امروز، سوم فوریه- اسمش پای ۱۰ مقاله‌ی پذیرش‌شده [یا چاپ‌شده] نشسته است. یعنی هر چهار روز یک مقاله! آیا حس نمی‌کنید مشارالیه سوراخ گشاد دعا را پیدا کرده است؟! اگر طمع خام کردن سید محرومان نمی‌بود و در آن جلسه‌ی کذایی حضور نمی‌یافت، هیچگاه برملا نمی‌شد چقدر انبانش از علم تهی است. اما آیا او استثناست؟ خیر.

آیین‌نامه‌ی ارتقا برای اعضای هیات علمی مثلا تاکید دارد که چاپ حداقل سه مقاله‌ی انگلیسی (برای ارتقا از مرتبه‌ی استادیاری به دانشیاری) و حداقل پنج مقاله‌ی انگلیسی (برای ارتقا از دانشیاری به مرتبه‌ی استادی) در ژورنال‌های معتبر خارجی الزامی است. از طرفی همین آیین‌نامه چاپ تنها یک مقاله به زبان فارسی را برای ارتقا -در کنار مقالات انگلیسی- الزامی می‌داند! و جالب‌تر این‌که مقالات منتشرشده در مجلات علمی داخلی [مورد تایید وزارتین] برای ارتقا، کمترین امتیاز پژوهشی را دارند. به‌عبارت ساده‌تر؛ قانونگذار و مجریان و منهیان ایرانی برای نشریافته‌های علمی پژوهشگران ایرانی به زبان فارسی و در ژورنال‌های داخلی ارزشی قائل نیست! دانشگاه آزاد هم تولیدات خودش را در مقایسه با تولیدات دانشگاه‌های دولتی بی‌ارزش می‌داند.

پرده‌ی آخر

ما در ایران گویا دچار ملغمه‌ای از کج‌فهمی هستیم. از یک‌سو برای رونق دادن به بازار مکاره‌ی چاپ مقاله در مجلات مربوط به ناشران بین‌المللی (که ذکرشان در یادداشت‌های پیشین رفت) گریبان می‌دریم، بی‌آن‌که لختی بیندیشیم که آورده‌ی آن برای کشورمان چیست؟ از سویی دیگر با چنین وضع قانون‌گذاری‌ای حتی در ظاهر هم به دنبال رونق زبان فارسی در ساحت‌های گوناگون علم نیستیم و دست آخر در آتش رقابتی می‌دمیم که برای ما عایدی ندارد. این‌که استاد یک درصدی ما با h-index حدود ۱۲۶ (h-index مرحوم انیشتین ۱۲۵ بود) چنین سطح دانشی دارد، نشان می‌دهد که راه را اشتباه می‌رویم.

اینجا بحث افراد نیست. بلکه سیاست‌ها و رویه‌هاست که فسادزا هستند. شاید مثلا بد نباشد دانشجویان دکتری به‌جای دربه‌دری برای چاپ مقاله، بعد از دفاعشان ملزم شوند نتیجه‌ی پژوهش خود را به زبان فارسی در قالب یک کتاب چاپ کنند. شاید هم مثلا فکر بدی نباشد به‌جای راه‌اندازی موسسات بی‌سروته پایِش علم در جهان اسلام، هسته‌های پژوهشی از دانشمندان ایرانیِ داخل و خارج از کشور راه بیندازیم و با شناسایی چالش‌های اجتماعی، سیاسی، صنعتی، تکنولوژیکی، محیط زیستی و امثالهم در سطح محلی و ملی و تعریف آن‌ها در قالب یک اطلس پژوهشی، دانشگاه‌های کشور را ملزم کنیم پروژه‌های پژوهشی برای حل چالش‌ها تعریف کنند. پروژه‌هایی که در قالب موضوعات پژوهشی برای دوره‌های کارشناسی ارشد، دکتری، و پسادکتری تعریف شوند. در این صورت حتی با تداوم روند مقاله‌پروری، موضوعات مقالات چاپ‌شده‌ی حاصل از این پژوهش‌ها، گزارش حل یک چالش کشوری خواهند بود، نه فقط تبعیتی کور از بخش Aims and Scope ژورنال‌های خارجی! به امید رسیدن چنان روزی! (۲/۲)
👍11
هوده‌ی چیزهای بی‌هوده

میان ژانرهای ترندِ اخیر اینستاگرام، ویدیوهایی بود که این‌گونه شروع می‌شد: «ما در LA زندگی می‌کنیم. در لس آنجلس ما...» یا «ما در بوشهر زندگی می‌کنیم. در بوشهر ما...» کم‌کم وقتی برای هر پستی و بلندی روی زمین یک ویدیو درآمد و زمین خدا کم آمد، شرف مکان به شرف شغل تغییر یافت و ساختن ویدیو با مضمون مشاغل مختلف رواج یافت.

در یکی از این ویدیوها، بهانه‌ی نوشتن این یادداشت، شخصی که خود را معلم ریاضی معرفی می‌کرد از دشواری‌ها (و البته زیبایی‌های) شغلش در چند پرده سخن می‌گفت. در قسمتی از فرمایشاتش در منقبت معلم ریاضی بودن داد سخن می‌داد که «همیشه بچه‌ها می‌پرسند که یادگیری فلان مبحث ریاضی کجا به کارمان می‌آید؟!» و گویی آقای معلم مزبور هم قبول داشت که شاید به هیچ کاری نیاید، ولی خب درس است و باید آموخت!

درست همینجاست که معلمی تعریف می‌شود. اگر رسالت معلمی را بتوان در یک عبارت خلاصه کرد، حتما «انتقال مفاهیم» یا «یاد دادن مباحث» نخواهد بود. چه، این‌ها همه عَر‌َض هستند. نخستین رسالت معلمی «ایجاد انگیزه» در متعلم نسبت به علم  است. حال از خودمان بپرسیم آیا می‌توان یادگیرنده را برانگیخت بی‌آن‌که قبل از انتقال مفاهیم (یا آموزش) درباره‌ی «هوده‌ی» موضوع مورد بحث سخن گفت؟ ابداً!

بگذارید مثال بزنیم. مثلا همین جبر! آیا به‌عنوان یک معلم ریاضی به دانش‌آموز خود گفته‌اید که نوشتن معادلات گوناگون با مجهولات متعدد چه هوده‌ای دارد؟ آیا اصلا آن‌ها را به تحدی خوانده‌اید که مثلا اگر نبود همین x , y ,z… و ضرایبی مانند a,b,c,… چگونه می‌خواستیم ایده‌ها یا مدعاهایمان را به بند بکشیم! آیا هرگز از آن‌ها خواسته‌اید که مثلا در وب به دنبال الواح رسی مربوط به 1600 سال پیش از میلاد مسیح بروند و ببینند که نیاکان ما برای بیان ایده‌های علمی خود در دنیای ماقبل جبر به چه تکلفی می‌افتاده‌اند؟ 

مثلا در بیان اهمیت و هوده‌ی کارهای اقلیدس آیا گفته‌ایم که چرا او را پدر هندسه می‌نامند و مثلا چرا همین دویست سال پیش در اروپا می‌گفتند کتاب‌های عالم به سه دسته تقسیم می‌شوند: 1- کتاب مقدس 2- کتاب اصول اقلیدس 3- سایر کتاب‌ها!
اگر بگویمتان که هر چه از یادگیری ماشین و هوش مصنوعی می‌شنوید، مدیون همین اندازه‌گیری فاصله‌ها به روش اقلیدسی است، شاید باورتان نشود. 

مثال دیگر اعداد اول! به چه کار می‌آیند؟ تمام آن‌چه از رمزنگاری می‌شناسیم، بر پایه و مرهون همین اعداد اول است! آن هم از نوع بزرگ آن! رمزنگاری به چه کارمان می‌آید؟ مثلا برای حفظ محرمانگی در خرید و فروش‌های آنلاین یا حتی ارتباط‌های آنلاین، هرچه عدد اول به‌کاررفته در یک الگوریتمِ رمزنگاری بزرگ‌تر، آن رمز هم پیچیده‌تر و مکتوم‌تر! آیا اعداد اول نامتناهی‌اند؟ حالا اگر یک معلم ریاضی خواست ساعتی وقت کلاس را بگیرد و اثبات ریاضی بیاورد که چرا اعداد اول نامتناهی هستند (مثلا به کمک اقلیدس) به نظرتان نباید از قبل به مخاطبش بگوید پسرجان/ دخترجان، اگر اثبات کنیم که اعداد اول نامتناهیند، لوازمی دارد که مثلا خیال ما را از در دسترس بودن اعداد اول بزرگ (و یکه) برای رمزنگاری راحت می‌کند. آیا این نوید مهمی نیست؟

حتی مفاهیم بسیار پایه‌ای‌تر مانند «توان» در ریاضیات را می‌بایست با کاربرد توضیح داد. مثلا کافی است که مثال «بال یک هواپیما» را بزنیم و بگوییم بچه‌ها هیچ می‌دانید که میزان جابه‌جایی عمودی (Lift) بال یک هواپیما با «توان دوی» میزان جریان هوای (Flow) حول آن رابطه‌ی مستقیم دارد (Lift ~ Flow^2 )؟. یا با تبیین رابطه‌ی توان و جذر، تارهای گیتار را مثال بزنیم که چگونه میزان ارتعاش (بسامد) تا گیتار، رابطه‌ی مستقیمی با جذر نیرویی دارد که انگشت ما به آن وارد می‌کند. کاربرد همین جذر (رادیکال) را می‌توان به ساحت حرکات پاندولی هم کشاند (پاندول ساعت)  و نشان داد چگونه زمان تناوب پاندول (T) با جذر طول (l) آن رابطه‌ی مستقیم دارد (T ~ √l).

این مثال‌ها درباره‌ی کاربردهای مفاهیم بسیار پایه بود. هر چه سطح انتزاع را بالاتر ببریم، کاربردها چشم‌نوازترند. مثلا برای سخن گفتن ازعدد پای Pi و کاربرد آن، دیگر نیازی به کند و کاو نیست و کافی است نگاهی به اطراف خود بیندازید تا فلسفه‌ی وجودی یا مظاهر کاربرد آن را بیابید (مثلا اندازه‌ی محیط هر دایره‌ای را بر قطر آن دایره تقسیم کنید!) یا اگر خواستید، درباره‌ی نسبت طلایی (و به تبع آن دنباله فیبوناچی) و کاربرد آن بگویید اگر دستتان به تابلوی مونالیزا نمی‌رسد تا نسبت اجزاء صورتِ پرتره را تشریح کنید، اما می‌توانید که به نحوه‌ی آرایش برگ‌های اطراف یک ساقه استناد کنید و حتی الگوی قرارگیری دانه‌ها در گل آفتابگردان را ببینید و بعد بگویید چرا این الگوه‌ها چشم‌نواز هستند و روح‌افزا! (۲/۱) 👇
❤10👍3
اما آن‌چه من را بیشتر به فکر فرو می‌برد، اظهاراتی است که گاهی از زبان دانشجویان ایرانی (و متاسفانه گاهی همکارانم) درباره‌ی برخی مفاهیم رشته‌ی کامپیوتر می‌شنوم. جملاتی شبیه این: ریاضیات گسسته به چه درد دانش‌آموخته‌ی کامپیوتر می‌خورد؟ خواندن محاسبات عددی اتلاف وقت است (برای دانشجویان رشته‌ی کامپیوتر) یا آمار و احتمالات چه دردی از یک مهندس کامپیوتر دوا می‌کند؟ (خجالت می‌کشم که از شاکیان مباحث علم فیزیک سخن بگویم). گاهی مساله‌ی نافهمی به حدی پرده‌در می‌شود که جملاتی شبیه این هم گفته می‌شود: یادگیری درسی مانند «ساختمان داده» به چه درد می‌خورد؟ آیا هنوز هم باید «زبان اسبملی» آموخت؟

البته مقصر اصلی را استادانی می‌دانم که نتوانسته‌اند (یا نخواسته‌اند) «هوده‌ی» یادگیری این مباحث را به دانشجویان بگویند. البته من آن دانشجو را هم بی‌قصور نمی‌دانم که حتی به خود زحمت نداده تا فلسفه‌ی یادگیری و کاربردشان را گوگل کند.
در دنیایی که بررسی آناتومیک مغز انسان الهام‌بخش شبکه‌عصبی مصنوعی شده است، در دنیایی که نحوه‌ی ارتباط قارچ‌ها در جنگل‌ها (مثلا قارچ ترافل در جنگل‌های هیرکانی) الهام‌بخش طراحی الگوریتم‌های ارتباطی شبکه‌های کامپیوتری می‌شود، در دنیایی که نحوه‌ی تمرکز چشم انسان بر روی سوژه، الهام‌بخش طراحی مکانیزم‌های نوین مدل‌سازی در هوش مصنوعی و یادگیری ماشین می‌شود، آیا باید مثلا در تشریح کاربردهای آمار و احتمال (در محاسبات مربوط به عملکرد شبکه‌های کامپیوتری، در شبیه‌سازها و ...) دچار لکنت زبان شد؟ آیا از تشریح تقریب زدن و نقش آن در تدقیق پاسخ‌هایمان به پرسش‌هایی که در آن پارامترهای عدم قطعیت وجود دارند، باید استنکاف کنیم تا دانشجویمان نداند چرا باید روش‌های محاسبات عددی بیاموزد؟

دوستی می‌گفت علم لا ینفع نداریم. اما به باور من اگر یادگیرنده نداند آنچه یاد می‌گیرد به چه کارش می‌آید و آن را بی‌هوده بنامد، تا اطلاع ثانوی آن نحله از علم برای او مصداق علم لاینفع است؛ حتی اگر فیزیک کوانتوم باشد. مگر بشری از اقصی المدینه پیدا شود و هوده‌ی آن را برایش بازگوید. در مقام معلم و متعلم نباید وقت عزیز خود را مصروف علم لا ینفع کنیم؛ در هیچ مپیچ! (۲/۲)


@onejot
❤13
حماسه‌ی «ما» مردم

پرده‌ی اول

خدا رفتگانتان را بیامرزد. پدربزگم اهل فضل و ادب بود. شاعر بود، خطاط بود و در خطه‌ی جنوب از سرآمدان شعر و ادب زمانه‌‌ی خودش؛ در زمانه‌ای که بر حسب «اتفاق» برخی از همین بزرگان فرهنگ و اندیشه در پاره‌‌ای از امور مملکتی به خدمت گرفته‌ می‌شدند، حکومتِ وقت در بخش‌هایی از جنوب او را در پست‌های متعددی به کار گمارده بود؛ از پست‌های اجرایی بگیر تا مسئولیت‌های فرهنگی. از جمله در زمان خدمتش دوره‌هایی مسئولیت برگزاری انتخابات مجلس شورای ملی را در برخی شهرهای جنوب کشور هم بر عهده داشته. به همین دلیل آن‌چه می‌خوانید روایت یک مجری مستقیم انتخابات است که نوه‌اش، یعنی راقم این سطور، بی‌کم‌وکاست برایتان نقل می‌کند.

پدربزرگم می‌گفت سالی که مسئول برگزاری انتخابات بودم، دوست خودم مرحوم رسول پرویزی هم یکی از کاندیداهای انتخابات بود. برای این‌که شائبه‌ی جانبداری حکومت از کاندیدای خاص در مردم ایجاد نشود، حتی‌المقدور رفت‌وآمد خود را با رسول محدود کردم. با این‌که رسول خود نویسنده‌ی بزرگی بود و از هنگام تدریس در دبیرستان سعادت بوشهر با هم خانه‌یکی بودیم و از همان اوان با هم گعده می‌کردیم، اما رسول هم گویا حساسیت موضوع را درک کرده بود و بی هیچ رنجشی این دوری را تحمل می‌کرد.

بالاخره روز انتخابات فرا رسید و من که همه‌ی تمهیدات را از قبل اندیشیده بودم، رای‌گیری را بدون کوچک‌ترین مشکلی و ابهامی در کمال سلامت برگزار کردم. اگر چه که خودم به رسول رای دادم و در دل آرزو داشتم که او رای بیاورد، اما توانستم به خوبی از امانت مردم، رایشان، پاسداری کنم.

رای‌گیری که خاتمه یافت، زیر نظارت مستقیم خودم صندوق‌های رای را بار یک کامیون کردیم. دو نیروی نظامی را هم در قسمت بار سوار کردم و خودم هم کنار دست راننده‌ی کامیون نشستم تا به کازرون برویم و در فرمانداری آن‌جا رای‌ها شمرده شود. هر چه همراهان می‌گفتند که با ماشین جیپ اداره، کامیون را تا کازرون دنبال کنم دلم رضا نمی‌داد. می‌گفتم تحویل رای‌ها به مسئولان شمارش هم بخشی از فرایند انتخابات است و من به عنوان مسئول، باید از صحت کل فرایند رای‌گیری مطمئن باشم و در نهایت در همان کامیون به سوی کازرون رهسپار شدیم.

پدربزرگ می‌گفت شما نمی‌دانید آن موقع جاده‌ی برازجان ‌تا کازرون چه کتل‌های چغری داشت. کتل دالکی، کتل دختر، کتل پیرزن و غیره. می‌گفت وقتی سوار بر کامیون از آن کتل‌ها می‌گذشتیم، گویی بر اشتر چموشی سواریم که ضمن حرکت شلنگ‌تخته هم می‌اندازد! همه‌ی این‌ها به کنار، خستگی کار رای‌گیری هم دیگر رمقی برایمان نگذاشته بود. از راننده کامیون خواستم رادیویش را روشن کند تا بلکه تصنیفی، ترانه‌ای از خستگی بکاهد. تصور بفرمایید رادیو روشن است و سه چهار ساعت است در راهیم که ناگهان رادیو با بوق و کرنا اعلامیه‌ای را خطاب به «ملت فهیم ایران» قرائت کرد و نام برخی از حوزه‌های انتخاباتی را به همراه منتخبان ملت معرفی کرد.

داشتم دودوتا چهارتا می‌کردم که چگونه به این سرعت در حوزه‌های مذکور شمارش آرا به پایان رسیده و ما چقدر راه داریم و چقدر طول می‌کشد برسیم که شنیدم نام نماینده‌ی منتخب مردم حوزه‌ی انتخاباتی من، یعنی آقای رسول پرویزی، را که آرائش پشت کامیون ما در کتل پیرزن تکان تکان می‌خورد، خواند.
پدربزرگم می‌گفت دودستی بر سرم می‌زدم که فلان‌فلان‌شده‌ها شما که از قبل فهرست نمایندگانتان را در پر شالتان دارید، دیگر چرا ما را به این محنت و دردسر می‌اندازید؟!

پرده‌ی دوم

بهمن‌ماهی که گذشت مشغول مرور خاطرات روزانه‌ی اسدالله علم از سال ۱۳۴۶ تا پایان سال ۱۳۵۲ بودم. علم از حدود سال‌های ۴۸-۴۹ متوجه خطرات چنین نمایش‌های مضحک دموکراتیک شده بود و با زبان نرم هر از گاهی به شاه گوشزد می‌کرد. کافی است مثلا کلیدواژه‌ی «حزب ایران نوین» را در نمایه‌ی یادداشت‌هایش بجویید.

به عنوان نمونه در یادداشتی در تاریخ ۵۲/۹/۱۹ وقتی که خاطر شاه از شلوغ‌بازی‌های دانشجویان در دانشگاه‌ها مکدر است و اطرافیانش به او القا کرده‌اند که همه‌ی این‌ها به تحریک روسیه است، شاه دستور می‌دهد در برخورد با اعتراضات، مسامحه نکنند. علم در گفت‌وگویی به شاه متذکر می‌شود که در دانشگاه‌ها با دانشجویان «دیالوگی» برقرار نیست و اضافه می‌کند «شاید هم با تمام مردم این‌طور باشد» و وقتی شاه با تعجب می‌پرسد «چطور؟» علم شاهدمثالی از انتخابات می‌آورد که همین پارسال در جریان انتخابات «فرمایشی» برای سیدامامی سناتور انتخابی -که فوت کرد- از حزب ایران نوین ۲۱۴ هزار رای تحت عنوان آرای شمارش‌شده توسط حکومت خوانده شد، اما امسال برای انتخاب جانشین او که امر فرمودید انتخابات آزاد باشد کلا ۳۴ هزار رای واقعی به صندوق ریخته شده! و بعد به شاه می‌گوید این تقلبات چه لزومی دارد؟ آخر ۲۱۴ هزار رای؟ از کجا؟ برای چه؟ و شاه هم نظر علم را تایید می‌کند. (۲/۱) 👇
👍4❤1
ناگفته نماند رسول پرویزی داستان ما هم رفیق شفیق و از همین حواریون عَلَم بوده است که سه دوره‌ی متوالی نام او را از صندوق برکشیده بودند. باید تاریخ خواند، آن هم از منابع گوناگون.

پرده‌ی آخر

اگر در یادداشت‌های اسدالله علم، وزیر دربار، دقیق شوید، می‌بینید که در حد فاصل سال ۵۰ تا ۵۲ وضعیت منطقه‌ای ایران از جهاتی بسیار مشابه امروز است، اما به دلایل غیرمشابه! شاه قیمت‌گذاری اپک را در دست گرفته و به‌خوبی با کارت شوروی با آمریکا بازی می‌کند تا ارتش خود را مجهز کند. انگلیس هم قدرت منطقه‌ایش رو به افول است و سران منطقه، شاه را بازیگر اصلی منطقه می‌دانند. اسرائیل درگیر جنگ با اعراب است. پول فراوان حاصل از فروش نفت که مثلا قیمت آن طی سه چهار سال ۱۰ برابر شده است به مملکت سرازیر شده و شاه طرح‌های عمرانی و پایه‌ای را یکی پس از دیگری اجرا و افتتاح می‌کند. شاه مملکت خود را چنان نزدیک قله‌ی تمدن (همان دروازه‌ی تمدن) می‌بیند که از خدا می‌خواهد به او طول عمر دهد تا ثمره‌ی تلاش‌هایش را (که در نظر او کم‌تر از یک دهه‌ی دیگر به بار خواهند نشست) ببیند.

اما واقعیت میدانی چیست؟ قیمت قند و شکر یک‌شبه دو برابر می‌شود. گوشت و خواربار گران شده و برای برخی اقلامِ ضروریِ مردم بازار سیاه درست شده. آزادی‌ سیاسی به هیچ شکل وجود ندارد. فساد وابستگان به دربار و مجریان دولتی بیداد می‌کند. انتخابات فرمایشی است. حتی حزب اقلیت هم که با مثلا تدبیر امثال علم تشکیل می‌شود تا ولو صوری ساز مخالف دولت بزند هم تحمل نمی‌شود و سران انتصابی آن حتی بابت مخالفت‌های صوری هم تنبیه می‌شوند (مثلا دنبال کنید کینه‌ای که شاه سال ۵۲ از ناصر عامری دبیرکل حزب مردم، حزب مخالف ساختگی، دربار به دل گرفته؛ چون او سخنان شاه را درباره‌ی لزوم پرداخت شهریه‌ی دانشگاه به کسانی که بضاعت مالی دارند، نقد کرده).

شاید خواننده در ذهن خود مقایسه‌هایی میان افراد، جریان‌ها، یا حتی اعداد و آمار این زمان و آن زمان انجام دهد. البته که عقل قیاسی بشر دست‌بردار نیست و اجتناب‌ناپذیر است. شاید هم در عین تفاوت‌های ظاهری، شباهت‌هایی در مثلا روند رجوع به آرای مردم بیابد. دیدم ظریفی می‌گفت سابق مردم رای ‌می‌دادند، اما حکومت انتخاب (بخوانید انتصاب) می‌کرد. اما اکنون حکومت انتخاب می‌کند مردم با رای خود انتخاب حکومت را تایید یا انتصاب می‌کنند. حتی شاید هم بخواهید درگیر آمار و اعداد شوید که مثلا ۴۱ درصد مشارکت چقدر برای حکومت بد است و الخ! اما بیایید از زاویه‌ی دیگری به ماجرا نگاه کنیم.

شاه ایران به چشم خود فراز و فرودهای سیاست را در پهنه‌ی تاریخ زیسته بود. با چشم خود دید انگلیس با پدرش چه کرد یا مثلا مصدق -به زعم شاه- چه گربه‌ها برایش رقصاند. مزه‌ی کودتا را چشیده بود، شل‌کن سفت‌کن‌های آمریکا را پس از ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۰ با گوشت و پوست خود لمس کرده بود.

می‌خواهم بگویم اگر معتقدید که شاه تاریخ نخوانده بود اشتباه می‌کنید. شاه این بخت را داشت تا تاریخ دیکتاتوری را در زمان پدرش و در زمان خودش زندگی کند. اما سرانجامش چه شد؟ به باور من حاکمان امروز ایران هم خوب تاریخ خوانده‌اند. شاید بگویید پس لابد درس نگرفته‌اند. آن‌چه من در تحلیل‌های تاریخی خودمان پیرامون سقوط حکومت‌ها غایب می‌بینیم، نقش دیکتاتورساز «ما» مردم ایران‌زمین است. اسدالله علم در جایی از همین یادداشت‌ها -بی ارتباط با موضوع بحث ما- می‌گوید وقتی چنگیز مغول به ایران حمله کرد ما مردم ایران آن‌قدر مجیزش را گفتیم که بعد از مدتی چون سرداران مغولیِ سپاهش نمی‌توانستند هم‌پای ما ایرانیان چاپلوسی سلطان کنند، چنگیز به آن‌ها بدبین شد و برخیشان را کشت! این‌که حکام ایران دیر صدای پای انقلاب‌ها را می‌شنوند و وقتی هم که می‌شنوند باورشان نمی‌شود، بخشیش به علت فرهنگ تملق و مجیزگویی ما ایرانیان است. آری، از متصلان به ارباب قدرت سخن می‌گویم. ما مردم حماسه‌ساز ایران بالقوه چنین توانی داریم که اگر دموکرات‌ترین انسان روی کره‌ی ارض را به‌عنوان حاکم برگزینیم، دیری نخواهد پایید که باید بپاییم فقط سخنانی بر زبان بیاوریم که او خوشش بیاید و این آغاز سقوط است. اگر فکر می‌کنید حکومت پیام مشارکت مردم در این انتخابات را شنیده است، اشتباه می‌کنید. چون متملقان و چاپلوسان مشغول ماله‌کشی‌اند تا قوه‌ی عاقله‌ی حکومت چیزی را بشنود که خوشش بیاید. اصل حماسه‌سازی مال آن‌هاست! (۲/۲)
👍4