صدیقهی کبری!
پردهی اول:
اگر تصادفی و تفننی بخشهایی از قرآن را بخوانید، شاید مانند نوجوانیهای من گاهی از معنای بعضی آیات خندهتان بگیرد. مثل اینکه:
خدا هرگز نمیخوابد
خدا خسته نمیشود
خدا زن و فرزندی اختیار نمیکند
خدا پسر ندارد
خدا غنی است
خدا محتاج نیست
دستان خدا بسته نیست
خدا مالک همه چیز است
خدا شریک ندارد
اینها بخشی از توضیحات خدا دربارهی خودش است. اگر بخوانید که دربارهی بشر دوپا چه گفته، شاید بیشتر هم متعجب شوید. بعضا در توصیفات میگوید بشر بهقدری عجول است که گاه از من طلب خیری میکند که برایش شر است و گاه تقاضای دفع شری میکند که برایش خیر است [اجازه بدهید بیش از این خودزنی نکنم]. گاهی هم وقتی میخواهد به انسان تقلب برساند، سطح تقلب به حدی میرسد که مثلا میگوید از درب خانه برای ورود به خانه استفاده کنید و الخ!
اما همهی این بدیهیات دروندینی برایتان از شوخی خارج میشود، اگر عهد قدیم و جدید و احوال مردم حجاز را بخوانید تا با گونهای برداشت خاص از خدا مواجه شوید که هم چُرت میزند، هم فقیر است و هم دستبسته! پسران متعددی به او نسبت داده شده و در کار مُلک هم همپالگیهایی دارد. گاهی شخصا لخت شده و برای دستگرمی با رسولانش کشتی میگیرد! با خواندن این مصادر دیگر موقع خواندن قرآن از چنین جملاتی تعجب نمیکنید.
پردهی دوم:
تجربهی کار با متون دینی به من میگوید ادعیهی شیعیان از جمله بکرترین متون دینیاند. البته بهشرطی که اصل آن جعل نشده باشد! مضامین بلندِ عرفانیِ بهکاررفته در این متون، خود گواه اصالتشان است. هر چند گاهی معارضانی سعی کردهاند که فضلِ تقدمِ فصاحت و بلاغتِ موجود در برخی از این متنها را به دوران جاهلیت نسبت بدهند، اما وقتی به مضامین عرفانی و فلسفی رسیدهاند، جَفَّت القلم!
در دوران خفقانی که امامان شیعه در آن میزیستند، چه بسیار از طریق انشاء همین مناجات و ادعیه مردم را تربیت کرده و رشد میدادهاند و چون قالب این سخنان مناجات با خدا بوده، بهسهولت از تیغ سانسور و تحریف رهیدهاند. چون اولا مورد علاقه نبوده و ثانیا فهم نمیشدهاند. در اغلب موارد، همین ادعیه، در مقام شارحِ آیاتِ قرآن یا احکام اسلام عمل کردهاند.
این مقدمه را گفتم تا نکاتی در مورد دو متن دروندینی دیگر بگویم؛ یکی متن زیارتنامهی دختر پیغمبر است و دیگری متن خطبهی فدکیه!
دربارهی متن زیارت، همیشه میپرسیدم که چرا زیارتنامه «بسم الله» ندارد و با سلام شروع نمیشود (تا همین لحظهی اکنون هم از پاسخها قانع نشدهام). اما شگفتی دیگر این متنِ کوتاه، شهادت دادن خواننده به راستگو بودن دختر پیغمبر است! البته که عادت داشتم در ادعیه ببینم که خطاب به امامان میگوییم «شهادت میدهم که تو نماز میخواندی» و «شهادت میدهم تو روزه میگرفتی» وقسعلیهذا.
چنانکه در مقدمه گفتم، دیگر گوشم به توضیحِ واضحاتِ قرآنی عادت کرده بود و حدس میزدم که لابد در آن دوران، مردم دربارهی همین ابتدائیاتِ فرائض هم شک داشتهاند. اما اینکه به یکی از بزرگان دین بگوییم «شهادت میدهم تو راستگو بودی» برایم کماکان سنگین بود!
پردهی سوم:
بعدها که تاریخ اسلام [بخشهاییش که مورد قبول فریقین است] را با موشکافی و دقت خواندم، دیدم بزنگاههایی هست که نمیتوان طرف وسط را گرفت، به بهانهی اینکه به پژوهش لطمه نخورد. یکی از بزنگاهها، مواجههی دختر پبغمبر با صِدّیقِ اکبر در مسجد است که طی آن، دختر پیامبر خطبهی موسوم به فدکیه را در حضور مردم ایراد میکند. اگر در رفت و برگشتهای این خطبه دقیق شوید، خواهید دید که کُمِیت ماجرا بالاخره جایی میلنگد. گمان میکنم جملهی آغازینِ زیارتنامه دارد گرا میدهد که اشکال کار از کجا آب میخورد و مطلب تا حدی برایم قابل هضم میشود؛ «ای آزموده شده توسط خدا، که تو را آزمود و شکیبا یافت!»
مرحوم صدیق اکبر در آن جدال کلامی، به تایید منابع اهل تسنن، از فاطمه برای ادعایش شاهد میخواهد و در مقامِ پاسخ فاطمه گفته و نگفته همین مضمون ضربالمثل فارسی خودمان را میگوید که به روباه گفتند شاهدش کیست گفت دمم! بعد هنگامی که از صدیق اکبر شاهد مدعا میطلبند، خودش و فاروق اعظم را به عنوان شاعدان عینی معرفی میکند. (۱/۳)👇🏻
پردهی اول:
اگر تصادفی و تفننی بخشهایی از قرآن را بخوانید، شاید مانند نوجوانیهای من گاهی از معنای بعضی آیات خندهتان بگیرد. مثل اینکه:
خدا هرگز نمیخوابد
خدا خسته نمیشود
خدا زن و فرزندی اختیار نمیکند
خدا پسر ندارد
خدا غنی است
خدا محتاج نیست
دستان خدا بسته نیست
خدا مالک همه چیز است
خدا شریک ندارد
اینها بخشی از توضیحات خدا دربارهی خودش است. اگر بخوانید که دربارهی بشر دوپا چه گفته، شاید بیشتر هم متعجب شوید. بعضا در توصیفات میگوید بشر بهقدری عجول است که گاه از من طلب خیری میکند که برایش شر است و گاه تقاضای دفع شری میکند که برایش خیر است [اجازه بدهید بیش از این خودزنی نکنم]. گاهی هم وقتی میخواهد به انسان تقلب برساند، سطح تقلب به حدی میرسد که مثلا میگوید از درب خانه برای ورود به خانه استفاده کنید و الخ!
اما همهی این بدیهیات دروندینی برایتان از شوخی خارج میشود، اگر عهد قدیم و جدید و احوال مردم حجاز را بخوانید تا با گونهای برداشت خاص از خدا مواجه شوید که هم چُرت میزند، هم فقیر است و هم دستبسته! پسران متعددی به او نسبت داده شده و در کار مُلک هم همپالگیهایی دارد. گاهی شخصا لخت شده و برای دستگرمی با رسولانش کشتی میگیرد! با خواندن این مصادر دیگر موقع خواندن قرآن از چنین جملاتی تعجب نمیکنید.
پردهی دوم:
تجربهی کار با متون دینی به من میگوید ادعیهی شیعیان از جمله بکرترین متون دینیاند. البته بهشرطی که اصل آن جعل نشده باشد! مضامین بلندِ عرفانیِ بهکاررفته در این متون، خود گواه اصالتشان است. هر چند گاهی معارضانی سعی کردهاند که فضلِ تقدمِ فصاحت و بلاغتِ موجود در برخی از این متنها را به دوران جاهلیت نسبت بدهند، اما وقتی به مضامین عرفانی و فلسفی رسیدهاند، جَفَّت القلم!
در دوران خفقانی که امامان شیعه در آن میزیستند، چه بسیار از طریق انشاء همین مناجات و ادعیه مردم را تربیت کرده و رشد میدادهاند و چون قالب این سخنان مناجات با خدا بوده، بهسهولت از تیغ سانسور و تحریف رهیدهاند. چون اولا مورد علاقه نبوده و ثانیا فهم نمیشدهاند. در اغلب موارد، همین ادعیه، در مقام شارحِ آیاتِ قرآن یا احکام اسلام عمل کردهاند.
این مقدمه را گفتم تا نکاتی در مورد دو متن دروندینی دیگر بگویم؛ یکی متن زیارتنامهی دختر پیغمبر است و دیگری متن خطبهی فدکیه!
دربارهی متن زیارت، همیشه میپرسیدم که چرا زیارتنامه «بسم الله» ندارد و با سلام شروع نمیشود (تا همین لحظهی اکنون هم از پاسخها قانع نشدهام). اما شگفتی دیگر این متنِ کوتاه، شهادت دادن خواننده به راستگو بودن دختر پیغمبر است! البته که عادت داشتم در ادعیه ببینم که خطاب به امامان میگوییم «شهادت میدهم که تو نماز میخواندی» و «شهادت میدهم تو روزه میگرفتی» وقسعلیهذا.
چنانکه در مقدمه گفتم، دیگر گوشم به توضیحِ واضحاتِ قرآنی عادت کرده بود و حدس میزدم که لابد در آن دوران، مردم دربارهی همین ابتدائیاتِ فرائض هم شک داشتهاند. اما اینکه به یکی از بزرگان دین بگوییم «شهادت میدهم تو راستگو بودی» برایم کماکان سنگین بود!
پردهی سوم:
بعدها که تاریخ اسلام [بخشهاییش که مورد قبول فریقین است] را با موشکافی و دقت خواندم، دیدم بزنگاههایی هست که نمیتوان طرف وسط را گرفت، به بهانهی اینکه به پژوهش لطمه نخورد. یکی از بزنگاهها، مواجههی دختر پبغمبر با صِدّیقِ اکبر در مسجد است که طی آن، دختر پیامبر خطبهی موسوم به فدکیه را در حضور مردم ایراد میکند. اگر در رفت و برگشتهای این خطبه دقیق شوید، خواهید دید که کُمِیت ماجرا بالاخره جایی میلنگد. گمان میکنم جملهی آغازینِ زیارتنامه دارد گرا میدهد که اشکال کار از کجا آب میخورد و مطلب تا حدی برایم قابل هضم میشود؛ «ای آزموده شده توسط خدا، که تو را آزمود و شکیبا یافت!»
مرحوم صدیق اکبر در آن جدال کلامی، به تایید منابع اهل تسنن، از فاطمه برای ادعایش شاهد میخواهد و در مقامِ پاسخ فاطمه گفته و نگفته همین مضمون ضربالمثل فارسی خودمان را میگوید که به روباه گفتند شاهدش کیست گفت دمم! بعد هنگامی که از صدیق اکبر شاهد مدعا میطلبند، خودش و فاروق اعظم را به عنوان شاعدان عینی معرفی میکند. (۱/۳)👇🏻
❤4🔥1
فرامتن آن جدال فقط قضیهی مالکیت فدک نبوده و نیست. اگر از دید منابع اهل سنت به ماجرا نگاه کنید، درخواهید یافت که فاتحان سقیفه بودند که با اعلام در اختیار گرفتن فدک به نفع بیتالمال، اولین مهرهی شطرنج را حرکت دادند و دستبهمهره حرکت است! اما وقتی دختر پیغمبر شروع به بازی شطرنج کرد، نتیجهی سخنان او در آن خطبه نهتنها میتوانست به بازپسگیری فدک منجر شود (در برخی روایتها صدیق اکبر مات حرکات شده بود) بلکه دقیقا با استدلالهای مشابهی در تصاحب خود منبرِ پیامبر هم تردید وارد میکرد. اما فاروق اعظم، جانب وفاداری به خلیفهی وقت را بهخوبی نگه داشت و بهموقع زد زیر صفحهی شطرنج!
اگر از من بپرسید در یک کلام خواهم گفت فدک برای فاطمه بهانه بود و اصل نظام را نشانه رفته بود! در واقع تصاحب فدک به نفع بیتالمال، پاس گلی بود که به دختر پیامبر داده بودند.
بعدها رهبانیون شیعه و سنی بر سر قضیهی فدک بسیار سر و کلهی هم زدند. گاهی محض تفریح، استدلالهای دو طرف را میخوانم. اما مزهی آن قاب تاریخی چیز دیگری است؛ صدیق اکبر بر منبر پیامبر نشسته موعظه میکند و دختر همان پیامبر قدم به مسجد میگذارد و خلاف سنت عرب برای حضور زنان در اجتماع، در حضور مردم زبان به اعتراض میگشاید [در منابع اهل تسنن در مذمت شکستن این دستور خدا مبنی بر اینکه زنان پیغمبر، ظهور اجتماعی نداشته باشند و در رد فعل دخت پیامبر سخنها رفته است].
مثلا گفتهاند این چه استدلالی بود که فاطمه در مباحثه با صدیق اکبر بر زبان جاری کرد؟! «مگر قرآن نخواندهای که در آن نوشته داوود از سلیمان ارث میبرد؟! چگونه میگویی که من از پدرم ارث نمیبرم؟!» میگویند آن ارث معنوی بوده نه مادی. چون مثلا سلیمان ۱۹ فرزند داشته. با این تعداد اهل و عیال، چگونه میتوان از آن آیه فهمید که منظور مادیات است؟ [کاش اینها بودند و در آن سکانس تاریخی، یادداشتی به پیشوایشان روی منبر میدادند تا در مواجهه با این استدلال سیم بکسل نگسلد].
یا برخی شیعیان باور دارند که حدود و ثغور فدک از عدن تا سمرقند، آفریقا تا خزر است و دیگر رویشان نمیشود بگویند کرهی زمین در میان اراضی فدک افتاده است!
از میان اهل تسنن هم کسانی گفتهاند اگر قضاوت و تصمیم صدیق اکبر نادرست بوده، چرا وقتی پسر ابوطالب به خلافت رسید، فدک را تصاحب نکرد؟ [لحظهای تصور کنید که علی با شعار قطع یدِ متجاوزانِ به بیتالمال، پس از خلیفهی سوم به قدرت رسیده و در گامی جهادی فدک را که فکر میکند مِلک طلق همسرش هست از بیتالمال فک و تصاحب کند! نمیدانم، آیا اینها تاریخ اسلام را هم با همین دقت میخوانند؟ (مثلا پیامبر در فتح مکه، خانه و اموالش را از غاصبش پس نگرفت)]
بگذریم! این چند خط را نوشتم که اگر له یا علیه قضیهی فدک چیزی خواندید یا شنیدهاید هیجانزده نشوید!
پردهی آخر:
اما میخواهم بهرهام را از آن خطبهی سیاسی با شما به اشتراک بگذارم. در مقدمهی آن سخنرانی «صدیقهی کبری» جملاتی را دربارهی فلسفهی پارهای از اعمال و فرائض دینی بیان میکنند که بینظیر است:
خداوند نماز را برای پاک کردن وجودتان از کبر
و زکات را برای تزکیهی نفس و افزایش روزی
و روزه را برای استوار ساختن اخلاص
و حج را برای ساختن دین
و عدالت را برای برقراری پیوند میان دلها
و اطاعت از ما را برای انتظام امور پیروان
و رهبری ما را برای در امان ماندن از تفرقه
و جهاد را برای عزت اسلام
و شکیبایی را برای کمک به کسب پاداش
و فرمان دادن به نیکی را براى مصلحت مردم
و نیکى به پدر و مادر را برای پیشگیرى از خشم {خداوند}
و صلهی رحم را برای داشتن عمری طولانی
و قصاص را برای ممانعت از کشت و کشتار
و وفاى به نذر را برای وسعت بخشودگی
و دقت در اندازهگیری را برای جایگزینی کمفروشى و کاهش
و نهی از مىخوارگى را برای پاکى از آلایش
و پرهیز از تهمت را برای پیشگیری از لعن و نفرین
و ترک دزدى را برای بیگناه ماندن مقرر فرمود. (۲/۳) 👇🏻
اگر از من بپرسید در یک کلام خواهم گفت فدک برای فاطمه بهانه بود و اصل نظام را نشانه رفته بود! در واقع تصاحب فدک به نفع بیتالمال، پاس گلی بود که به دختر پیامبر داده بودند.
بعدها رهبانیون شیعه و سنی بر سر قضیهی فدک بسیار سر و کلهی هم زدند. گاهی محض تفریح، استدلالهای دو طرف را میخوانم. اما مزهی آن قاب تاریخی چیز دیگری است؛ صدیق اکبر بر منبر پیامبر نشسته موعظه میکند و دختر همان پیامبر قدم به مسجد میگذارد و خلاف سنت عرب برای حضور زنان در اجتماع، در حضور مردم زبان به اعتراض میگشاید [در منابع اهل تسنن در مذمت شکستن این دستور خدا مبنی بر اینکه زنان پیغمبر، ظهور اجتماعی نداشته باشند و در رد فعل دخت پیامبر سخنها رفته است].
مثلا گفتهاند این چه استدلالی بود که فاطمه در مباحثه با صدیق اکبر بر زبان جاری کرد؟! «مگر قرآن نخواندهای که در آن نوشته داوود از سلیمان ارث میبرد؟! چگونه میگویی که من از پدرم ارث نمیبرم؟!» میگویند آن ارث معنوی بوده نه مادی. چون مثلا سلیمان ۱۹ فرزند داشته. با این تعداد اهل و عیال، چگونه میتوان از آن آیه فهمید که منظور مادیات است؟ [کاش اینها بودند و در آن سکانس تاریخی، یادداشتی به پیشوایشان روی منبر میدادند تا در مواجهه با این استدلال سیم بکسل نگسلد].
یا برخی شیعیان باور دارند که حدود و ثغور فدک از عدن تا سمرقند، آفریقا تا خزر است و دیگر رویشان نمیشود بگویند کرهی زمین در میان اراضی فدک افتاده است!
از میان اهل تسنن هم کسانی گفتهاند اگر قضاوت و تصمیم صدیق اکبر نادرست بوده، چرا وقتی پسر ابوطالب به خلافت رسید، فدک را تصاحب نکرد؟ [لحظهای تصور کنید که علی با شعار قطع یدِ متجاوزانِ به بیتالمال، پس از خلیفهی سوم به قدرت رسیده و در گامی جهادی فدک را که فکر میکند مِلک طلق همسرش هست از بیتالمال فک و تصاحب کند! نمیدانم، آیا اینها تاریخ اسلام را هم با همین دقت میخوانند؟ (مثلا پیامبر در فتح مکه، خانه و اموالش را از غاصبش پس نگرفت)]
بگذریم! این چند خط را نوشتم که اگر له یا علیه قضیهی فدک چیزی خواندید یا شنیدهاید هیجانزده نشوید!
پردهی آخر:
اما میخواهم بهرهام را از آن خطبهی سیاسی با شما به اشتراک بگذارم. در مقدمهی آن سخنرانی «صدیقهی کبری» جملاتی را دربارهی فلسفهی پارهای از اعمال و فرائض دینی بیان میکنند که بینظیر است:
خداوند نماز را برای پاک کردن وجودتان از کبر
و زکات را برای تزکیهی نفس و افزایش روزی
و روزه را برای استوار ساختن اخلاص
و حج را برای ساختن دین
و عدالت را برای برقراری پیوند میان دلها
و اطاعت از ما را برای انتظام امور پیروان
و رهبری ما را برای در امان ماندن از تفرقه
و جهاد را برای عزت اسلام
و شکیبایی را برای کمک به کسب پاداش
و فرمان دادن به نیکی را براى مصلحت مردم
و نیکى به پدر و مادر را برای پیشگیرى از خشم {خداوند}
و صلهی رحم را برای داشتن عمری طولانی
و قصاص را برای ممانعت از کشت و کشتار
و وفاى به نذر را برای وسعت بخشودگی
و دقت در اندازهگیری را برای جایگزینی کمفروشى و کاهش
و نهی از مىخوارگى را برای پاکى از آلایش
و پرهیز از تهمت را برای پیشگیری از لعن و نفرین
و ترک دزدى را برای بیگناه ماندن مقرر فرمود. (۲/۳) 👇🏻
❤6👍1🔥1🙏1
اگر ثمرهی همهی هیاهوی فدک همین چند جمله باشد، گو باش!
اصلا دلم میخواهد زنی را که 1400 سال قبل در سرزمین حجاز چنین عالمانه سخن میگوید و شایستهی زیباترین القاب است، «صدیقة» بخوانم. هرگز مپندارید که من هم مانند صرفیون تاء آخر کلمه را تاء تانیث میدانم؛ حتی به بهانهی اینکه آن تاء متمایزکنندهی «صدیقة» از لقب «صدیق» (آن هم از نوع اکبرش!) باشد! آخر گواهی دخترها (چه راست و چه دروغ) در آن زمان و زمین ارزشی نداشته که در اثبات نشانهی تانیث بودن آن تاء جامهای بدرم. من آن تاء را تای مبالغه میخوانم تا در یک واژه دو بار با مفهوم «راستگویی» عشق باخته باشم؛ یک بار با صیغهی مبالغه و بار دیگر با تاء مبالغه!
(۳/۳)
اصلا دلم میخواهد زنی را که 1400 سال قبل در سرزمین حجاز چنین عالمانه سخن میگوید و شایستهی زیباترین القاب است، «صدیقة» بخوانم. هرگز مپندارید که من هم مانند صرفیون تاء آخر کلمه را تاء تانیث میدانم؛ حتی به بهانهی اینکه آن تاء متمایزکنندهی «صدیقة» از لقب «صدیق» (آن هم از نوع اکبرش!) باشد! آخر گواهی دخترها (چه راست و چه دروغ) در آن زمان و زمین ارزشی نداشته که در اثبات نشانهی تانیث بودن آن تاء جامهای بدرم. من آن تاء را تای مبالغه میخوانم تا در یک واژه دو بار با مفهوم «راستگویی» عشق باخته باشم؛ یک بار با صیغهی مبالغه و بار دیگر با تاء مبالغه!
(۳/۳)
❤11👎1
قصهی ماست که در هر سر بازار بماند!
پردهی اول: دو سال پیش در یک گروه هکری زیرزمینی تصویری منتشر شد که چهرهی اشخاص حاضر در آن عکس، شبیه جوانان دههی هفتادی خودمان بود. کنجکاو شدم. هکر که خود آمریکایی بود (در رویداد DEFCON افتخار آشنایی با من را یافته بود) زیر عکس پرسیده بود شناختید؟ دیدم گلهای از هکرها اسم پیشنهاد میدادند و همه هم اسامی ایرانی. در گرماگرم حدس زدنها یکی از هکرها، نام شهید فخریزاده را به یکی از چهرهها نسبت داد. هرچه دقت کردم، هیچ تشابهی میان چهرهی موجود در عکس و شهید فخریزاده ندیدم. بعدتر در خفا از آن هکر آمریکایی پرسیدم و باز تایید کرد که عکس متعلق به شهید ماست. دلیل خواستم. وعده کرد تا آنلاین دمویی نشانم دهد و در موعد مقرر، یک مدل پردازشِ تصویر را نشان داد که قادر بود عکس شهید ما را از میان هزاران عکس، با دقتی بسیار بالا (بیش از ۹۸ درصد)، بهدرستی طبقهبندی کند. جالب آن بود که به آرشیوی از عکسهای شهید ما دسترسی داشت که بعدها دریافتم بسیاریش روی وب و در دسترس عموم نیست! نمیدانم عکسها چگونه از آنجا سر درآورده بود!
پردهی دوم: چندی پیش در گروه دیگری، تصاویری از علی اکبر ولایتی را دیدم که ویلچرسوار در دانشگاه آزاد اسلامی تردد میکرد! برداشت من از تصاویر آن بود که آنها خروجی دوربینهای مداربسته بودند که در دست اغیار افتاده بود. البته دانشگاه آزاد بیش از ده سال است که شگفتیساز است. با رشد قارچ گونهی سامانههای آموزشی، رفاهی و پژوهشی، فروش نمره و مدرک در دانشگاه آزاد اسلامی به بیزینسی درآمدزا تبدیل شده است. تا نیمههای دههی ۹۰ یک سر فساد و مجری آن درونسازمانی بود اما بهتدریج با رونق گرفتن سامانههای گوناگون در دانشگاه، تغییر و تبدیلهای غیرمجاز آنلاین، به کنترل هکرها درآمد. اما مسئولان دانشگاه هنوز خیال میکنند که مدل فساد و مجریان آن درونسازمانی است. در افتخاری دیگر، اطلاعات پایهای دانشجویان، کارمندان، اساتید دانشگاه (شامل اطلاعات سهجلدی، آدرس، شمارهتماس، عکس، تصاویر شناسنامه، کارت ملی، مدارک تحصیلی) در قالب فایلهای اکسل با آپدیتهای سالانه در برخی گروههای هکری زیرزمینی به ثمن بخس فروخته میشود (بیش از یک و نیم میلیون رکورد). اینها که نوشتم، شنیدهها نیست؛ دیدههایم است که بهصورت تصادفی راستیآزماییشان کردهام.
پردهی سوم: برخی دیتابیسهای ایرانسل از سال ۱۳۹۲ تا کنون چندبار مورد حملهی موفق قرار گرفتند و اطلاعات میلیونها ایرانی فاش شد. سالهاست جوجههکرها با اطلاعات کهنه و نوِ حدود ۲۲ میلیون کاربر ایرانسل - پیششمارههای ۰۹۳۵ و ۰۹۳۹ - کاسبی میکنند.
پردهی چهارم: گروه موسوم به «عدل علی» (که اصالتا یهودی صیهونیست هستند) تا کنون توانستهاند دوربینهای مداربستهی اماکن امنیتی مانند زندانها، معابر مهم، برخی زیارتگاهها را در کنترل خود دربیاورند و گهگاهی بر اساس خروجی دوربینها سندهایی را علیه حکومت افشا کنند.
پردهی پنجم: دادهی دیتابیس سازمان ثبت و احوال در گروههای هکری و در دسترس اغیار افتاد. سخنگوی سازمان متبوع در رسانه فرمودند: الحمدلله از ما نزدهاند. ما آن را برای طرحِ ملیِ سلامت، با وزارت بهداشت به اشتراک گذاشته بودیم و از آنجا نشتی کرده!
پرده ششم: «گنجشگ درنده» نام مستعار گروهکی است که از یگان 8200 ارتش اسرائیل تغذیه میشود. این گروه سال 2021 حمله به سیستم پمپ بنزین را با موفقیت انجام داد، در 2022 فولاد خوزستان را با دستکاری SCADA مورد حمله قرار داد که موجب آتشسوزی شد و دیروز هم دوباره بر سر پمپ بنزینها فضله انداخت. پرسش! تمهیدات نرمافزاری و سختافزاری اندیشیدهشده پس از واقعهی پمپ بنزین سال 2021 چه بوده است؟ چه ارگانهایی برای سامان دادن به امور امنیت سایبری (جایگاههای سوخترسان) در وزارت نفت مسئول هستند؟
پرسشگری حق ماست و پاسخگویی وظیفهی حکومت! بهانهی اینکه «ما» در جنگ سایبری هستیم و جنگ هم زد و خورد دارد، راه نخنمایی برای فرار از پاسخگویی است. همین "ما" در دو سال اخیر سه عملیات سایبری بسیار موفق علیه اسرائیل انجام دادهایم. پس نهضت ادامه دارد.
در همهی این مثالها فقط دنبال پاسخ به یک سوال باشید: چه کسی مسئول است؟
(1/2) 👇🏻
پردهی اول: دو سال پیش در یک گروه هکری زیرزمینی تصویری منتشر شد که چهرهی اشخاص حاضر در آن عکس، شبیه جوانان دههی هفتادی خودمان بود. کنجکاو شدم. هکر که خود آمریکایی بود (در رویداد DEFCON افتخار آشنایی با من را یافته بود) زیر عکس پرسیده بود شناختید؟ دیدم گلهای از هکرها اسم پیشنهاد میدادند و همه هم اسامی ایرانی. در گرماگرم حدس زدنها یکی از هکرها، نام شهید فخریزاده را به یکی از چهرهها نسبت داد. هرچه دقت کردم، هیچ تشابهی میان چهرهی موجود در عکس و شهید فخریزاده ندیدم. بعدتر در خفا از آن هکر آمریکایی پرسیدم و باز تایید کرد که عکس متعلق به شهید ماست. دلیل خواستم. وعده کرد تا آنلاین دمویی نشانم دهد و در موعد مقرر، یک مدل پردازشِ تصویر را نشان داد که قادر بود عکس شهید ما را از میان هزاران عکس، با دقتی بسیار بالا (بیش از ۹۸ درصد)، بهدرستی طبقهبندی کند. جالب آن بود که به آرشیوی از عکسهای شهید ما دسترسی داشت که بعدها دریافتم بسیاریش روی وب و در دسترس عموم نیست! نمیدانم عکسها چگونه از آنجا سر درآورده بود!
پردهی دوم: چندی پیش در گروه دیگری، تصاویری از علی اکبر ولایتی را دیدم که ویلچرسوار در دانشگاه آزاد اسلامی تردد میکرد! برداشت من از تصاویر آن بود که آنها خروجی دوربینهای مداربسته بودند که در دست اغیار افتاده بود. البته دانشگاه آزاد بیش از ده سال است که شگفتیساز است. با رشد قارچ گونهی سامانههای آموزشی، رفاهی و پژوهشی، فروش نمره و مدرک در دانشگاه آزاد اسلامی به بیزینسی درآمدزا تبدیل شده است. تا نیمههای دههی ۹۰ یک سر فساد و مجری آن درونسازمانی بود اما بهتدریج با رونق گرفتن سامانههای گوناگون در دانشگاه، تغییر و تبدیلهای غیرمجاز آنلاین، به کنترل هکرها درآمد. اما مسئولان دانشگاه هنوز خیال میکنند که مدل فساد و مجریان آن درونسازمانی است. در افتخاری دیگر، اطلاعات پایهای دانشجویان، کارمندان، اساتید دانشگاه (شامل اطلاعات سهجلدی، آدرس، شمارهتماس، عکس، تصاویر شناسنامه، کارت ملی، مدارک تحصیلی) در قالب فایلهای اکسل با آپدیتهای سالانه در برخی گروههای هکری زیرزمینی به ثمن بخس فروخته میشود (بیش از یک و نیم میلیون رکورد). اینها که نوشتم، شنیدهها نیست؛ دیدههایم است که بهصورت تصادفی راستیآزماییشان کردهام.
پردهی سوم: برخی دیتابیسهای ایرانسل از سال ۱۳۹۲ تا کنون چندبار مورد حملهی موفق قرار گرفتند و اطلاعات میلیونها ایرانی فاش شد. سالهاست جوجههکرها با اطلاعات کهنه و نوِ حدود ۲۲ میلیون کاربر ایرانسل - پیششمارههای ۰۹۳۵ و ۰۹۳۹ - کاسبی میکنند.
پردهی چهارم: گروه موسوم به «عدل علی» (که اصالتا یهودی صیهونیست هستند) تا کنون توانستهاند دوربینهای مداربستهی اماکن امنیتی مانند زندانها، معابر مهم، برخی زیارتگاهها را در کنترل خود دربیاورند و گهگاهی بر اساس خروجی دوربینها سندهایی را علیه حکومت افشا کنند.
پردهی پنجم: دادهی دیتابیس سازمان ثبت و احوال در گروههای هکری و در دسترس اغیار افتاد. سخنگوی سازمان متبوع در رسانه فرمودند: الحمدلله از ما نزدهاند. ما آن را برای طرحِ ملیِ سلامت، با وزارت بهداشت به اشتراک گذاشته بودیم و از آنجا نشتی کرده!
پرده ششم: «گنجشگ درنده» نام مستعار گروهکی است که از یگان 8200 ارتش اسرائیل تغذیه میشود. این گروه سال 2021 حمله به سیستم پمپ بنزین را با موفقیت انجام داد، در 2022 فولاد خوزستان را با دستکاری SCADA مورد حمله قرار داد که موجب آتشسوزی شد و دیروز هم دوباره بر سر پمپ بنزینها فضله انداخت. پرسش! تمهیدات نرمافزاری و سختافزاری اندیشیدهشده پس از واقعهی پمپ بنزین سال 2021 چه بوده است؟ چه ارگانهایی برای سامان دادن به امور امنیت سایبری (جایگاههای سوخترسان) در وزارت نفت مسئول هستند؟
پرسشگری حق ماست و پاسخگویی وظیفهی حکومت! بهانهی اینکه «ما» در جنگ سایبری هستیم و جنگ هم زد و خورد دارد، راه نخنمایی برای فرار از پاسخگویی است. همین "ما" در دو سال اخیر سه عملیات سایبری بسیار موفق علیه اسرائیل انجام دادهایم. پس نهضت ادامه دارد.
در همهی این مثالها فقط دنبال پاسخ به یک سوال باشید: چه کسی مسئول است؟
(1/2) 👇🏻
👍7❤1👎1
اگر گوشهی چشمی به سردار قطور اسلام، غلامرضا جلالی -رئیس سازمان پدافند غیرعامل- دارید تا بیاید و گردن بگیرد، زهی خیال باطل. ایشان بیش از یک دهه است که سر، در آخورِ سازمانِ بیمصرف خود دارد. از بیتالمال بودجه میدوشد و توصیهنامه چاپ میکند. اخیرا هم سوراخ دعا را پیدا کرده. چون آخورش بوی نفت گرفته و با نوشتن تفاهمنامه با شرکت نفت، شبها خواب دلار نفتی برای تغذیه سازمان فربه و بیهوده اش میبیند. اگر درباره همین رسوایی پمپ بنزین از او سوال کنید یا خواهد گفت مانور گذاشته بودیم و یا میگوید تذکر داده بودیم کسی گوش نکرد!
اگر فکر میکنید خدای ناکرده وزیر باکفایت! ارتباطات ککش میگزد، باید بگویم خیال خامی بیش نیست. او سرش جای دیگری گرم است. البته اگر ایشان بتواند حتی با حیف و میل زیاد به شبکهی فیبرِ نوریِ سراسری سامانی بدهد، از میانگین خدمت دولت نخبگانی موجود فراتر رفته است!
اگر میاندیشید که سازمان اطلاعات سپاه یا وزارت اطلاعات کار ویژهای برای خود در این خصوص تعریف کردهاند، خدمتتان عرض کنم که خیر، سرِ آنها لابد شلوغتر از این حرفهاست که پیشگیرانه در مخاطرات امنیت سایبر وارد شوند.
از سید محرومان و شوراهای مربوط زیر دستشان نگویم که باعث تشویش اذهان عموم میشود!
اما راهکار چیست؟
۱- آویزان کردن غلامرضا جلالی از خصیتین و انحلال (و یا تغییر کاربری) سازمان بیخاصیتش.
۲- خلع ید شرکتهای دانشبنیان پیدا و پنهان مرتبط با دکتر سعید جلیلی (رییس سابق دانشگاه شریف) و اذنابش از سیاستگذاری در امنیت سایبری ایران.
۳- خلع ید تمامی افراد حقیقی و حقوقیِ درگیر در طرح صیانت از سیاستگذاری در امر امنیت سایبر (که به جای تشخیص آسیبپذیریها و تهدیدهای امنیتی سامانههای داخلی، به بهانهی خطرزدایی از پلتفرمهای بینالمللی، مشغول تدوین و توجیه طرح صیانت بودهاند).
۴- تشکیلِ کمیتهی ملی امنیت سایبر (دفاعی و تهاجمی)؛ متشکل از برخی اساتید و پژوهشگران دانشگاهی (نه جوانان خام و بیسواد که ظاهری مومنانه و انقلابی دارند). مهمترین وظیفهی این کمیته، تعیین اولویتهای برونرفت از بحرانِ کنونیِ امنیتِ فضای سایبری و تدوین دستورالعملهای اجرایی بهصورت گام به گام خواهد بود. تجربه کمیته های تخصصی که مانند تعاونی (شرکت سهامی) در کنار شوراهای بیخاصیت در دولتهای مختلف شکل گرفتهاند موید این واقعیت است که بدنه کارشناسی فعلی که مجریان بر آن تکیه دارند از لحاظ علمی و فنی قابل اتکاء نیست.
۵- تا زمانی که کمیتهی ملی امنیت فضای سایبری تشکیل شود و سیاستگذاری کند، باید همهی ارکان انتخابی و انتصابی ملزم به پیروی از اصول اولیه امنیت اطلاعات مانند موارد زیر شوند:
* تمامی نگهدارندگانِ دادهی مردم ملزم شوند اطلاعات مردم را که برای انجام بعضی کارها ضرورتی ندارد، جمع آوری و ذخیرهسازی نکنند. (مثلا برای توزیع گوشت یخزده دیگر تا سایز کفش مردم را در سامانه ذخیره نکنند!)
* تمامی نگهدارندگانِ دادهی مردم ملزم شوند کمترین مجوزِ دسترسیِ ممکن به دیتابیسها را بدهند.
* ایزولهسازی، جداسازی، منفکسازی شبکهها، سرویسها، دیتابیسهای حساس که حاوی داده مردم است از موارد غیر حساس و تحدید دسترسی به آنها نیز بسیار ضروری است. (Least Privilege، Separation of Duty، Isolation)
* برای حفظ دادهی هر سازمان «فرد مسئول» تعیین شود (Accountability).
۶- در سیاستهای بهاشتراکگذاریِ دادهی بینِ سازمانی! بازنگری شود. مثلا بهجای بهاشتراکگذاری اصلِ داده، دسترسی با گرانولاریتیهای تعریفشده به داده به عنوان سرویسِ بینِ سازمانها داده شود (باورم نمیشود که این بدیهیات را در سال ۲۰۲۳ باید گوشزد کرد. اگر توضیح سخنگوی سازمان ثبت را در رسوایی نشت داده مردم در ثبت و احوال نخوانده بودم هرگز به خود اجازه نمیدادم که اینها را بنویسم).
۷- برای اینترفیسینگ میان سرویسها و دیتابیسهای توزیعشده سیاستِ امنیتی طراحی شود.
۸- مجلس قوانینِ سخت گیرانه را در حوزهی امنیتِ دادهی عمومیِ ذخیرهشده یا دادهی در حال انتقال تدوین کند (زهی خیال باطل – این مجلس اگر درکی از امنیت و حریم شخصی داشته باشد مربوط به پنهان کردن رای نمایندگان در رای گیریهاست).
در مثل میگویند: مرا دردی ست اندر دل که گر گویم زبان سوزد/ وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد. حالا اینها را گفتم و خود میدانم کسی گوش استماع ندارد و از این دست رسواییها باز هم پیش خواهد آمد.
(2/2)
اگر فکر میکنید خدای ناکرده وزیر باکفایت! ارتباطات ککش میگزد، باید بگویم خیال خامی بیش نیست. او سرش جای دیگری گرم است. البته اگر ایشان بتواند حتی با حیف و میل زیاد به شبکهی فیبرِ نوریِ سراسری سامانی بدهد، از میانگین خدمت دولت نخبگانی موجود فراتر رفته است!
اگر میاندیشید که سازمان اطلاعات سپاه یا وزارت اطلاعات کار ویژهای برای خود در این خصوص تعریف کردهاند، خدمتتان عرض کنم که خیر، سرِ آنها لابد شلوغتر از این حرفهاست که پیشگیرانه در مخاطرات امنیت سایبر وارد شوند.
از سید محرومان و شوراهای مربوط زیر دستشان نگویم که باعث تشویش اذهان عموم میشود!
اما راهکار چیست؟
۱- آویزان کردن غلامرضا جلالی از خصیتین و انحلال (و یا تغییر کاربری) سازمان بیخاصیتش.
۲- خلع ید شرکتهای دانشبنیان پیدا و پنهان مرتبط با دکتر سعید جلیلی (رییس سابق دانشگاه شریف) و اذنابش از سیاستگذاری در امنیت سایبری ایران.
۳- خلع ید تمامی افراد حقیقی و حقوقیِ درگیر در طرح صیانت از سیاستگذاری در امر امنیت سایبر (که به جای تشخیص آسیبپذیریها و تهدیدهای امنیتی سامانههای داخلی، به بهانهی خطرزدایی از پلتفرمهای بینالمللی، مشغول تدوین و توجیه طرح صیانت بودهاند).
۴- تشکیلِ کمیتهی ملی امنیت سایبر (دفاعی و تهاجمی)؛ متشکل از برخی اساتید و پژوهشگران دانشگاهی (نه جوانان خام و بیسواد که ظاهری مومنانه و انقلابی دارند). مهمترین وظیفهی این کمیته، تعیین اولویتهای برونرفت از بحرانِ کنونیِ امنیتِ فضای سایبری و تدوین دستورالعملهای اجرایی بهصورت گام به گام خواهد بود. تجربه کمیته های تخصصی که مانند تعاونی (شرکت سهامی) در کنار شوراهای بیخاصیت در دولتهای مختلف شکل گرفتهاند موید این واقعیت است که بدنه کارشناسی فعلی که مجریان بر آن تکیه دارند از لحاظ علمی و فنی قابل اتکاء نیست.
۵- تا زمانی که کمیتهی ملی امنیت فضای سایبری تشکیل شود و سیاستگذاری کند، باید همهی ارکان انتخابی و انتصابی ملزم به پیروی از اصول اولیه امنیت اطلاعات مانند موارد زیر شوند:
* تمامی نگهدارندگانِ دادهی مردم ملزم شوند اطلاعات مردم را که برای انجام بعضی کارها ضرورتی ندارد، جمع آوری و ذخیرهسازی نکنند. (مثلا برای توزیع گوشت یخزده دیگر تا سایز کفش مردم را در سامانه ذخیره نکنند!)
* تمامی نگهدارندگانِ دادهی مردم ملزم شوند کمترین مجوزِ دسترسیِ ممکن به دیتابیسها را بدهند.
* ایزولهسازی، جداسازی، منفکسازی شبکهها، سرویسها، دیتابیسهای حساس که حاوی داده مردم است از موارد غیر حساس و تحدید دسترسی به آنها نیز بسیار ضروری است. (Least Privilege، Separation of Duty، Isolation)
* برای حفظ دادهی هر سازمان «فرد مسئول» تعیین شود (Accountability).
۶- در سیاستهای بهاشتراکگذاریِ دادهی بینِ سازمانی! بازنگری شود. مثلا بهجای بهاشتراکگذاری اصلِ داده، دسترسی با گرانولاریتیهای تعریفشده به داده به عنوان سرویسِ بینِ سازمانها داده شود (باورم نمیشود که این بدیهیات را در سال ۲۰۲۳ باید گوشزد کرد. اگر توضیح سخنگوی سازمان ثبت را در رسوایی نشت داده مردم در ثبت و احوال نخوانده بودم هرگز به خود اجازه نمیدادم که اینها را بنویسم).
۷- برای اینترفیسینگ میان سرویسها و دیتابیسهای توزیعشده سیاستِ امنیتی طراحی شود.
۸- مجلس قوانینِ سخت گیرانه را در حوزهی امنیتِ دادهی عمومیِ ذخیرهشده یا دادهی در حال انتقال تدوین کند (زهی خیال باطل – این مجلس اگر درکی از امنیت و حریم شخصی داشته باشد مربوط به پنهان کردن رای نمایندگان در رای گیریهاست).
در مثل میگویند: مرا دردی ست اندر دل که گر گویم زبان سوزد/ وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد. حالا اینها را گفتم و خود میدانم کسی گوش استماع ندارد و از این دست رسواییها باز هم پیش خواهد آمد.
(2/2)
👍9👎1
زورق فارسی در تلاطم امواج مهاجم (قسمت اول)
اگر خوانندگان گرامی با خواندن نوتهای من برایشان یک گِرِی اِریایی به وجود آمد، آن را با خود کَری نکنند. ساجِست میکنم آن را برای من پِریزِنت کنند و من تِرای میکنم که کِلیرآپ کنم تا دِ رِستْ آفْ دِ نوتس را بتوانند بدون گِری اِریا بخوانند.
میبخشید اگر در خواندن جملات فوق، به زحمت افتادید. میخواستم این را بگویم: خوانندهی گرامی! اگر با خواندن یادداشتهای من برایتان ابهامی به وجود آمد، آن ابهام را در خود نگه ندارید. توصیه میکنم که سوالتان را مطرح کنید تا در حد توان آن را برطرف کنم و بتوانید بقیهی یادداشت را بدون ابهام بخوانید.
آیا اگر من به شیوهی نخست در محیطِ رسمیِ فارسیزبان صحبت کنم یا بنویسم، ایرادی دارد؟ آیا این از حقوق اولیهی هر شخصی نیست که آزادانه انتخاب کند که چگونه سخن بگوید یا بنویسد؟ پاسخ کوتاه این است که محق بودن من در انتخاب شیوهی ارتباط با مخاطب یا انتقال مفاهیم، به قراردادهای نوشته و نانوشتهای بستگی دارد. مثلا اگر من در کسوت استاد دانشگاهی در ایران بخواهم چنین سخن بگویم، مطابق قراردادهای نوشته و عرفِ زبان فارسی میتوان بر من خرده گرفت. اما اگر در یک صفحهی شخصی (یا کلاس خصوصی) این گفتار یا نوشتار را برگزینم، مخاطب من حق دارد نظر بدهد که خوشش میآید یا نه. یعنی من و مخاطبانم آزادیم در حوزهی شخصی خود، با انتخابهایمان به آن قراردادهای نانوشته و سلائق یکدیگر رسمیت دهیم.
برخورد زبان فارسی با امواج مهاجم
موج اولِ ورود واژگان بیگانه به زبان ما شاید به دورهی انحطاط ساسانیان و آغاز سلطهی اعراب به ایران بازگردد؛ به مردمان شبه جزیرهی حجاز که از تمدن بیبهره بودند، ولی تا دلتان بخواهد در زبان (لفظ) برخوردار و بهرهمند بودند (پیش از آن هم بده بستانهای زبانی وجود داشته، اما وقتی میگویم موج اول، منظورم موج سهمناک اول است). البته با پیدایش اسلام خود زبان عربی هم در معرض تغییراتی قرار گرفت. متقدمانی همچون ابن فارس، یا حتی قبل از او، ابوحاتم رازی در آثارشان تصریح کردهاند که زبان عربی با ورود اسلام به شبه جزیرهی حجاز، به لحاظ کاربرد و معنای واژگان دستخوش تغییرات زیادی شد. البته زبانشناسان این تغییرات را جدای از تاثیرپذیری زبان قرآن از واژههای سُریانی مسیحیت (واژگان فارسی هم از این طریق نفوذ کرد) و آرامی یهودیت میدانند.
در مواجهه با زبان و فرهنگ عربی، ایرانیان دو قرنی طول کشید تا توانستند خود را پیدا کنند و به شهادت تاریخ، اواخر قرن سوم هجری بود که خانوادههای اصیل ایرانی را به نوعی کنش مدنی علیه هجوم بیفرهنگی عربها واداشت. اما همین دو قرن استیلای عرب، کافی بود تا زبان مادریمان با واژگان عربی بیامیزد؛ طوری که پالایش آن ناممکن شود. البته نباید از قدرت گرفتن امپراطوری خلفای اسلامی که از قرن سوم به بعد شروع شد هم چشم پوشید. چون زمینهی رشد علمی را فراهم کرد. در این میان، نقش مترجمان عرب -مثل الکندی- در ورود علوم گوناگون به جهان اسلام و لاجرم نقششان در رونق گرفتن زبان عربی بیرون از منطقهی حجاز، از قرن دوم هجری غیر قابل انکار است.
(۱/۶) 👇🏻
اگر خوانندگان گرامی با خواندن نوتهای من برایشان یک گِرِی اِریایی به وجود آمد، آن را با خود کَری نکنند. ساجِست میکنم آن را برای من پِریزِنت کنند و من تِرای میکنم که کِلیرآپ کنم تا دِ رِستْ آفْ دِ نوتس را بتوانند بدون گِری اِریا بخوانند.
میبخشید اگر در خواندن جملات فوق، به زحمت افتادید. میخواستم این را بگویم: خوانندهی گرامی! اگر با خواندن یادداشتهای من برایتان ابهامی به وجود آمد، آن ابهام را در خود نگه ندارید. توصیه میکنم که سوالتان را مطرح کنید تا در حد توان آن را برطرف کنم و بتوانید بقیهی یادداشت را بدون ابهام بخوانید.
آیا اگر من به شیوهی نخست در محیطِ رسمیِ فارسیزبان صحبت کنم یا بنویسم، ایرادی دارد؟ آیا این از حقوق اولیهی هر شخصی نیست که آزادانه انتخاب کند که چگونه سخن بگوید یا بنویسد؟ پاسخ کوتاه این است که محق بودن من در انتخاب شیوهی ارتباط با مخاطب یا انتقال مفاهیم، به قراردادهای نوشته و نانوشتهای بستگی دارد. مثلا اگر من در کسوت استاد دانشگاهی در ایران بخواهم چنین سخن بگویم، مطابق قراردادهای نوشته و عرفِ زبان فارسی میتوان بر من خرده گرفت. اما اگر در یک صفحهی شخصی (یا کلاس خصوصی) این گفتار یا نوشتار را برگزینم، مخاطب من حق دارد نظر بدهد که خوشش میآید یا نه. یعنی من و مخاطبانم آزادیم در حوزهی شخصی خود، با انتخابهایمان به آن قراردادهای نانوشته و سلائق یکدیگر رسمیت دهیم.
برخورد زبان فارسی با امواج مهاجم
موج اولِ ورود واژگان بیگانه به زبان ما شاید به دورهی انحطاط ساسانیان و آغاز سلطهی اعراب به ایران بازگردد؛ به مردمان شبه جزیرهی حجاز که از تمدن بیبهره بودند، ولی تا دلتان بخواهد در زبان (لفظ) برخوردار و بهرهمند بودند (پیش از آن هم بده بستانهای زبانی وجود داشته، اما وقتی میگویم موج اول، منظورم موج سهمناک اول است). البته با پیدایش اسلام خود زبان عربی هم در معرض تغییراتی قرار گرفت. متقدمانی همچون ابن فارس، یا حتی قبل از او، ابوحاتم رازی در آثارشان تصریح کردهاند که زبان عربی با ورود اسلام به شبه جزیرهی حجاز، به لحاظ کاربرد و معنای واژگان دستخوش تغییرات زیادی شد. البته زبانشناسان این تغییرات را جدای از تاثیرپذیری زبان قرآن از واژههای سُریانی مسیحیت (واژگان فارسی هم از این طریق نفوذ کرد) و آرامی یهودیت میدانند.
در مواجهه با زبان و فرهنگ عربی، ایرانیان دو قرنی طول کشید تا توانستند خود را پیدا کنند و به شهادت تاریخ، اواخر قرن سوم هجری بود که خانوادههای اصیل ایرانی را به نوعی کنش مدنی علیه هجوم بیفرهنگی عربها واداشت. اما همین دو قرن استیلای عرب، کافی بود تا زبان مادریمان با واژگان عربی بیامیزد؛ طوری که پالایش آن ناممکن شود. البته نباید از قدرت گرفتن امپراطوری خلفای اسلامی که از قرن سوم به بعد شروع شد هم چشم پوشید. چون زمینهی رشد علمی را فراهم کرد. در این میان، نقش مترجمان عرب -مثل الکندی- در ورود علوم گوناگون به جهان اسلام و لاجرم نقششان در رونق گرفتن زبان عربی بیرون از منطقهی حجاز، از قرن دوم هجری غیر قابل انکار است.
(۱/۶) 👇🏻
Telegram
یادداشتها بر داشتها
سخنِ نگاه
در این دو دههای که در مغربزمین زندگی میکنم به تماشای دو نوع «نگاه» عادت کردهام. اوائل از سر کنجکاوی بود، اما رفتهرفته عادت شد و اکنون مرض است!
نگاه اول، در واقع تعقیب «نگاه» مردان غربی به پوششهای خاص زنان در محیطهای عمومی است. مثلا وقتی…
در این دو دههای که در مغربزمین زندگی میکنم به تماشای دو نوع «نگاه» عادت کردهام. اوائل از سر کنجکاوی بود، اما رفتهرفته عادت شد و اکنون مرض است!
نگاه اول، در واقع تعقیب «نگاه» مردان غربی به پوششهای خاص زنان در محیطهای عمومی است. مثلا وقتی…
👍4❤1👎1
در همان دوره ما ایرانیانِ تازهمسلمان با تن دادن به زبان عربی رندانه کوشیدیم از قافلهی علم روزگار، عقب نیفتیم. از این روست که نقش «ما» در ساختن عصر طلایی اسلام (تمدن اسلامی) حذفناشدنی است. نمونهی بارزش حضور خاندان علمدوست و دانشپرور برمکیان در خلافت عباسی است. هر قدر هم که اعراب سعی میکنند دانشمندان ما را به صرف عربی بودن زبان آثارشان، بهنام خود سند بزنند، راه به جایی نخواهند برد.
روزی روزگاری در کنفرانسی در اسپانیا سخنرانِ پیش از من، در آغاز ارائهی مطلب علمی خود بر نام «اندلس» تاکید ویژهای میکرد. بهعنوان یک عرب افتخار میکرد که توانسته با ارائهی مقالهاش در یک کنفرانس علمی، فتوحات درخشان اعراب را یادآوری کند. با چپاندن «ال» به اول نام خوارزمی مذبوحانه تلاش میکرد، او را عرب بخواند. لحظهشماری میکردم که نوبت ارائهی مقاله من شود تا مشت آریایی خود را بر دهانش بکوبم. در فاصلهی میان دو سخنرانی دیدم که رئیس جلسه (Chairman) که خود پروفسور نامداری در اسپانیا بود، برآشفت و گفت اگر جناب سخنران معتقد است مردم اندلس خیلی از عربها دل خوشی دارند، کمی تاریخ بخواند بد نیست. و اگر هم میاندیشد که مردم امروزِ اسپانیا حسرت دورانِ هجومِ عربها را میخورند، بعد از کنفرانس در خیابانها قدم بگذارد و با مردم گفتوگویی بکند. بالاخره نوبت سخنرانی من رسید تا از خجالتش دربیایم. گفتم همکار گرامی ما گویا دچار لغزش پژوهشی شده که فکر میکند خوارزمی عرب بوده؛ خیر، او یک ایرانی است! ضمنا با ارائهی دو منبع علمی-تاریخی سخن خود را مستند کردم و بعد ادامه دادم که به آقای همکار، توصیه میکنم درباره ملیت مدونان اصلیِ علوم زبانیِ زبانِ مادریش، عربی، هم تحقیقی بکند. چون کسی تردیدی ندارد که از صرف و نحو گرفته تا بیان و بدیع و عروض و واژهشناسی و واژهپژوهی، دانشمندان ایرانی بودند که زبان عربی را به نحوی ساختند و پرداختند. یادم هست که نام ابن فارس و ابن سکّیت را هم به عنوان شاهد مثال بردم.
و در آخر آن مقدمه گفتم که زبان عربی در آن روزگار مانند زبان انگلیسی در روزگار ما بوده و تعجبی ندارد که در همین سالن هفتاد و دو ملت گرد هم آمدهاند و همه با هم به زبان غیر مادریشان، انگلیسی، تکلم میکنند. البته دل همکارم تا آخر آن کنفرانس با من صاف نشد و حتی در ضیافت شام روز پایانی کنفرانس (Gala Dinner) هم شرکت نکرد. بگذریم!
با نگاهی به فهرست دانشمندان آن دوره بیدرنگ تصدیق میکنید که مردمانی از پارس طلایهداران تمدن اسلامی بودهاند. اما واقعیت این است که هرچه سهم ما ایرانیان در ساختن تمدنِ پیشگفته بیشتر میشد، زبان فارسی هم بیشتر با زبان عربی میآمیخت. چه، تمامی دانشمندان ایرانی، چه از سر رغبت، چه از روی ناچاری، آثار خود را به زبان عربی مینوشتند که زبان علمی روز بود. حتی در آثار شاعران بلندآوازهمان، زبان عربی فصل مقوم شاهکارهایشان است. مثلا دیوان حافظ و سعدی و مولوی و عطار و سایران، بدون واژههای عربی (که حالا دیگر فارسی شدهاند) قابل تصور نیست. یعنی برای این سنجش حتی لازم نیست صرفا به ملمعات یا تضمینها مراجعه کرد.
موج دومِ هجوم به زبان و فرهنگ ما ایرانیان، صورت ظاهری خشنتری داشت. پس از اعراب، زبان فارسی در معرض هجوم ترکها قرار گرفت که سرانجام آن ترکتازیها به حملهی مغول ختم شد. ترکها مانند عربها تمدنی نداشتند که به ما عرضه کنند. با این تفاوت که بر خلاف عربها ادبیات هم نداشتند! با این حال ضمن هضم شدن در فرهنگ و تمدنِ ایرانیان، واژگانی را هم به جامعهی میزبان تحمیل کردند. رد پای هجوم دوم را در اسمها مییابید. نامهایی که در ایرانِ امروزِ ما با پیشوندها و پسوندهایی مانند خان، خانم، بک، قلی، بیگ، چی، باشی و امثالهم ساخته شدهاند، یادگاران همان هجوم دوم هستند.
در این اثنا دو تمدن دیگر هم بر ما تاثیراتی گذاشتهاند؛ یکی هند و دیگری چین! به گواه تاریخ مراودات تجاری ما با این دو ملت، در تاثیر و تاثر نقش بهسزایی داشته است. سابقهی مراودات ایران و هند، حتی به قبل از فتوحات نادرشاه میرسد. اما اثر این دو تمدن در زبان فارسی متفاوت است. از هندیان واژگان (و البته بیش از آن، مفاهیم ذوقی و عرفانی) را میتوان در شعر و ادب فارسی یافت. اگر چه زبان فارسی در هند تقریبا همان نقش زبان عربی در ایران را داشته، اما درخت پارسی که ما ایرانیان به زور شمشیر در هند غرس کردیم، حالا بعد از قرنها آنجا ریشه دوانده و نتایج محیرالعقولی در حوزهی زبان پدید آورده است که توضیح آن در حوصلهی این یادداشت نمیگنجد. هندیان مستقلا به فارسی در کنار زبانهای دیگری چون سانسکریت توجه نشان میدهند.
(۲/۶) 👇🏻
روزی روزگاری در کنفرانسی در اسپانیا سخنرانِ پیش از من، در آغاز ارائهی مطلب علمی خود بر نام «اندلس» تاکید ویژهای میکرد. بهعنوان یک عرب افتخار میکرد که توانسته با ارائهی مقالهاش در یک کنفرانس علمی، فتوحات درخشان اعراب را یادآوری کند. با چپاندن «ال» به اول نام خوارزمی مذبوحانه تلاش میکرد، او را عرب بخواند. لحظهشماری میکردم که نوبت ارائهی مقاله من شود تا مشت آریایی خود را بر دهانش بکوبم. در فاصلهی میان دو سخنرانی دیدم که رئیس جلسه (Chairman) که خود پروفسور نامداری در اسپانیا بود، برآشفت و گفت اگر جناب سخنران معتقد است مردم اندلس خیلی از عربها دل خوشی دارند، کمی تاریخ بخواند بد نیست. و اگر هم میاندیشد که مردم امروزِ اسپانیا حسرت دورانِ هجومِ عربها را میخورند، بعد از کنفرانس در خیابانها قدم بگذارد و با مردم گفتوگویی بکند. بالاخره نوبت سخنرانی من رسید تا از خجالتش دربیایم. گفتم همکار گرامی ما گویا دچار لغزش پژوهشی شده که فکر میکند خوارزمی عرب بوده؛ خیر، او یک ایرانی است! ضمنا با ارائهی دو منبع علمی-تاریخی سخن خود را مستند کردم و بعد ادامه دادم که به آقای همکار، توصیه میکنم درباره ملیت مدونان اصلیِ علوم زبانیِ زبانِ مادریش، عربی، هم تحقیقی بکند. چون کسی تردیدی ندارد که از صرف و نحو گرفته تا بیان و بدیع و عروض و واژهشناسی و واژهپژوهی، دانشمندان ایرانی بودند که زبان عربی را به نحوی ساختند و پرداختند. یادم هست که نام ابن فارس و ابن سکّیت را هم به عنوان شاهد مثال بردم.
و در آخر آن مقدمه گفتم که زبان عربی در آن روزگار مانند زبان انگلیسی در روزگار ما بوده و تعجبی ندارد که در همین سالن هفتاد و دو ملت گرد هم آمدهاند و همه با هم به زبان غیر مادریشان، انگلیسی، تکلم میکنند. البته دل همکارم تا آخر آن کنفرانس با من صاف نشد و حتی در ضیافت شام روز پایانی کنفرانس (Gala Dinner) هم شرکت نکرد. بگذریم!
با نگاهی به فهرست دانشمندان آن دوره بیدرنگ تصدیق میکنید که مردمانی از پارس طلایهداران تمدن اسلامی بودهاند. اما واقعیت این است که هرچه سهم ما ایرانیان در ساختن تمدنِ پیشگفته بیشتر میشد، زبان فارسی هم بیشتر با زبان عربی میآمیخت. چه، تمامی دانشمندان ایرانی، چه از سر رغبت، چه از روی ناچاری، آثار خود را به زبان عربی مینوشتند که زبان علمی روز بود. حتی در آثار شاعران بلندآوازهمان، زبان عربی فصل مقوم شاهکارهایشان است. مثلا دیوان حافظ و سعدی و مولوی و عطار و سایران، بدون واژههای عربی (که حالا دیگر فارسی شدهاند) قابل تصور نیست. یعنی برای این سنجش حتی لازم نیست صرفا به ملمعات یا تضمینها مراجعه کرد.
موج دومِ هجوم به زبان و فرهنگ ما ایرانیان، صورت ظاهری خشنتری داشت. پس از اعراب، زبان فارسی در معرض هجوم ترکها قرار گرفت که سرانجام آن ترکتازیها به حملهی مغول ختم شد. ترکها مانند عربها تمدنی نداشتند که به ما عرضه کنند. با این تفاوت که بر خلاف عربها ادبیات هم نداشتند! با این حال ضمن هضم شدن در فرهنگ و تمدنِ ایرانیان، واژگانی را هم به جامعهی میزبان تحمیل کردند. رد پای هجوم دوم را در اسمها مییابید. نامهایی که در ایرانِ امروزِ ما با پیشوندها و پسوندهایی مانند خان، خانم، بک، قلی، بیگ، چی، باشی و امثالهم ساخته شدهاند، یادگاران همان هجوم دوم هستند.
در این اثنا دو تمدن دیگر هم بر ما تاثیراتی گذاشتهاند؛ یکی هند و دیگری چین! به گواه تاریخ مراودات تجاری ما با این دو ملت، در تاثیر و تاثر نقش بهسزایی داشته است. سابقهی مراودات ایران و هند، حتی به قبل از فتوحات نادرشاه میرسد. اما اثر این دو تمدن در زبان فارسی متفاوت است. از هندیان واژگان (و البته بیش از آن، مفاهیم ذوقی و عرفانی) را میتوان در شعر و ادب فارسی یافت. اگر چه زبان فارسی در هند تقریبا همان نقش زبان عربی در ایران را داشته، اما درخت پارسی که ما ایرانیان به زور شمشیر در هند غرس کردیم، حالا بعد از قرنها آنجا ریشه دوانده و نتایج محیرالعقولی در حوزهی زبان پدید آورده است که توضیح آن در حوصلهی این یادداشت نمیگنجد. هندیان مستقلا به فارسی در کنار زبانهای دیگری چون سانسکریت توجه نشان میدهند.
(۲/۶) 👇🏻
👍3❤1👎1
اما چینیان انگار از بیش از هزار سال گذشته، فقط به فکر پول درآوردن بودهاند (البته سیاست نفوذ فرهنگی و زبانی چین در یک دههی اخیر بهشدت تهاجمی شده است). شما اگر تاریخ زبان فارسی را شخم هم بزنید، نمیتوانید اثری از نفوذ زبان چینی در آن بیابید.
جالب است بدانید که غیر از چای (البته نه از نوع دبش)، یکی از تجارتهای پرسود اعراب با چینیان، حول محور کاغذ بوده، آن هم برای کتابت اشعار و بعدها قرآن! اما ورودی زبان چینی به عربی همانند ورودی آن به زبان فارسی تقریبا هیچ بوده است. البته بعدها مسلمانان در جنگی با چینیان که به نام نبرد «تلاس» معروف شد (و بعضا از نظر تاریخی هم در آن تشکیک هم میشود) گروهی را به اسارت گرفتند که پیشهشان کاغذسازی بوده و مسلمانان، اسیران را وادار کردند تا در سمرقند کاغذ تولید کنند و بدین ترتیب خود را از تجارت کاغذ بینیاز کردند.
موج سوم تاثیرپذیریِ زبان فارسی، مواجهه با زبان روسی، انگلیسی و پرتغالی بهواسطهی همسایگی یا سلطه بوده است. اما در آن برش تاریخی، از زبان روسی واژگان محدودی در فارسی ماندگار شد که حول سماور و استکان و نعلبکی میچرخید. زبان انگلیسی اما در جنوب ایران حماسه آفرید. هنوز هم در مثلا بوشهر به گوجهفرنگی توماته، به لیوان گیلاس، به حوله توال، به آهسته سلو میگویند.
موج چهارمِ مواجههی زبان فارسی با زبانهای بیگانه را نه از روی ملیتِ زبان مهاجم، بلکه به «سبب» آن باید نامگذاری کرد که چیزی نیست، جز فراگیری علم و دانش و فن! اگر تلاش امیرکبیر را در دوران قاجار، نخستین تلاش سیستماتیک برای تربیت ایرانیان و آراستن آنها به زیورِ علمِ روز بدانیم، تاریخ شروعِ آخرینِ برخوردِ زبانِ مادریمان با زبان علمی دنیاست. زبان «فرانسه» هم شاید اولین زبان علمی در قرون معاصر است که فارسی از او وامها گرفته است. از حوصلهی این نوشته خارج است که به بیان مصادیق بپردازد، اما زبان متفکران و روشنفکران (انتلکتوئلها) سدههای اخیر ایران، بهطرز شگفتآوری به واژگان فرانسوی آغشته است. نمونهاش را در مصاحبههای تاریخ شفاهی هاروارد با رجال اواخر قاجار و پهلوی بهوفور میشنوید.
(۳/۶)
ادامه دارد...
جالب است بدانید که غیر از چای (البته نه از نوع دبش)، یکی از تجارتهای پرسود اعراب با چینیان، حول محور کاغذ بوده، آن هم برای کتابت اشعار و بعدها قرآن! اما ورودی زبان چینی به عربی همانند ورودی آن به زبان فارسی تقریبا هیچ بوده است. البته بعدها مسلمانان در جنگی با چینیان که به نام نبرد «تلاس» معروف شد (و بعضا از نظر تاریخی هم در آن تشکیک هم میشود) گروهی را به اسارت گرفتند که پیشهشان کاغذسازی بوده و مسلمانان، اسیران را وادار کردند تا در سمرقند کاغذ تولید کنند و بدین ترتیب خود را از تجارت کاغذ بینیاز کردند.
موج سوم تاثیرپذیریِ زبان فارسی، مواجهه با زبان روسی، انگلیسی و پرتغالی بهواسطهی همسایگی یا سلطه بوده است. اما در آن برش تاریخی، از زبان روسی واژگان محدودی در فارسی ماندگار شد که حول سماور و استکان و نعلبکی میچرخید. زبان انگلیسی اما در جنوب ایران حماسه آفرید. هنوز هم در مثلا بوشهر به گوجهفرنگی توماته، به لیوان گیلاس، به حوله توال، به آهسته سلو میگویند.
موج چهارمِ مواجههی زبان فارسی با زبانهای بیگانه را نه از روی ملیتِ زبان مهاجم، بلکه به «سبب» آن باید نامگذاری کرد که چیزی نیست، جز فراگیری علم و دانش و فن! اگر تلاش امیرکبیر را در دوران قاجار، نخستین تلاش سیستماتیک برای تربیت ایرانیان و آراستن آنها به زیورِ علمِ روز بدانیم، تاریخ شروعِ آخرینِ برخوردِ زبانِ مادریمان با زبان علمی دنیاست. زبان «فرانسه» هم شاید اولین زبان علمی در قرون معاصر است که فارسی از او وامها گرفته است. از حوصلهی این نوشته خارج است که به بیان مصادیق بپردازد، اما زبان متفکران و روشنفکران (انتلکتوئلها) سدههای اخیر ایران، بهطرز شگفتآوری به واژگان فرانسوی آغشته است. نمونهاش را در مصاحبههای تاریخ شفاهی هاروارد با رجال اواخر قاجار و پهلوی بهوفور میشنوید.
(۳/۶)
ادامه دارد...
👍3❤1
زورق فارسی در تلاطم امواج مهاجم (قسمت آخر)
تاثیرات مهاجرت و فضای سایبر
اما آنچه من را به نوشتن این یادداشت واداشت، تاثیرپذیری زبان مادریام از زبان انگلیسی است که در یکصد سال اخیر شتابآلود بر دامنهاش میافزاید. و البته حدود نیم قرن است که به آن سبب «علمی» گفتهشده دو دلیل دیگر را هم باید افزود:
دلیل اول مهاجرت (خودخواسته یا ترک اجباری وطن) است که موجب شد در نیمقرن گذشته نسلهایی از ایران خارج شوند و اکثرا در کشورهای انگلیسیزبان رحل اقامت بیافکندند. سوغات فرنگنشینان برای زبان مادریشان واژگانی بوده که از ذهن به زبانشان رسوخ کرده و تکثیر شده است. گاهی چنان در وامگیری واژگان، افراط شده که صدای اهالی ادب درآمده است. مثلا شاملو در «روزنامهی سفر میمنتاثر به ایالات متفرقهی امریغ» با زبان طنز به این مساله پرداخته و از آن سخت انتقاد کرده است.
دلیل دوم به پیدایش وب و شبکههای اجتماعی برمیگردد که نهتنها به ارتباطات میان زبانها شتاب داد، بلکه خود باعث به وجود آمدن فرهنگ واژگانی منحصر به فرد خود (در زبانهای گوناگون و منجمله زبان فارسی) شد. دربارهی تاثیر این دو بر زبان فارسی، میتوان مقالهها نوشت، اما در این یادداشت تمرکز من مشخصا روی مصائب استفاده از واژگان انگلیسی مربوط به متون علمی حوزه کامپیوتر در زبان فارسی است.
برای سادهسازی مسأله بگذارید از تاثیر و تاثرهای عوامل بیرونی صرفنظر کنیم. مثلا عواملی همچون عربستیزی در مواجهه با زبان عربی و پیوندهایش با زبان فارسی یا غربستیزی در مواجهه با زبان انگلیسی و پیوندهایش با زبان فارسی، چشم میپوشیم. وگرنه تاریخ ما پر است از افراط و تفریط.
گاهی دامنهی زیادهرویهای زبانی، از حکومتها به مردم نیز سرایت کرده است. کم نیستند ایرانیانی که قرآن را به دلیل عربی بودن، نماد حملهی اعراب به ایران (در زمان ساسانیان) میدانند و حاضر نیستند در هفتسینشان قرآن بگذارند. اما جایگزین بهتری برایش سراغ دارند؛ بهجای قرآن، دیوان حافظ شیراز را میگذارند بیآنکه لختی بیندیشند که خواجه محمد خود را از آن رو حافظ نامیده که تمام قرآن را در حافظه داشته و در چهارده قرائت میخوانده است.
شاهد مثال
در کلاسهای درس مختلف و مقاطع گوناگونِ رشتهی کامپیوتر (که به لطف فضای سایبر در دسترس هستند) گاهی میبینید برخی استادان ما هنگام تدریس چنان از خود بی خود میشوند که در جاهایی هم که ضرورت ندارد، از واژگان انگلیسی استفاده میکنند. پاراگراف اول در قسمت اول همین یادداشت، تقلیدی بود از یکی از همین استادان بهنام در حوزه برق/کامپیوتر (که لطفش بر همگان مسبوق است) که ویدیوی صحبتهای او وایرال شده بود. اتفاقا اگر در واژگانی که به ظن من بیدلیل وام میگیرد دقیق شوید، میبینید که مستقیما از زبان تکنیکی (و نه انگلیسی عمومی) وام گرفته. مثل گری اریا یا کری کردن و امثالهم اصطلاحات رایجی در دروس مدار منطقی و معماری کامپیوتر هستند و استاد ما که تخصصش در این حوزه است، به مرور زمان فارسی صحبت کردنش هم با زبان نیمهتکنیکال و نیمهانگلیسی درآمیخته است. پرسش اینجاست که آیا زبان فارسی از رساندن مفاهیم غیر تکنیکی (علمی) عاجز است که ما نیاز داریم از واژگان بیگانه کمک بگیریم؟ قطعا خیر!
اما بگذارید وجه دیگری از میزبانی نادرست زبان فارسی را با سه مثال به شما نشان دهم. متنی که در زیر میآید بخشی از چکیدهی یک پایاننامه در مقطع کارشناسی ارشد در حوزهی هوش مصنوعی به زبان فارسی است:
«مسأله ارضاء محدودیت توزیع شده، در واقع حالت توزیع شدهی مسألهی ارضاء محدودیت کلاسیک است که در آن متغیرها بین عاملهای مستقل توزیع شدهاند. این محیط توزیع شده شامل تعدادی عامل هوشمند است که هر کدام، یک یا چند متغیر را مالک میشوند و مقدار آن را کنترل میکنند. همه این عامل ها در تلاشند تا با حفظ استقلالشان به هدف مشترک دست یابند. هدف هنوز یافتن یک انتساب برای متغیرهاست که محدودیتها را هم در نظر داشته باشد اما هر عامل، برای مقدار متغیر مالکش با خودمختاری نسبی تصمیم میگیرد.»
حالا داستان چیست؟ یک دسته از مسائل (مثلا در هوش مصنوعی) وجود دارند که Constraint Satisfaction خوانده میشوند. محدود (Constraint) هستند، چون باید شرایط خاصی را رعایت کنند. مثلا ممکن است در یک مسالهی زمانبندی «شرایط خاص» این باشد که دو رویداد بهطور همزمان رخ ندهند. وقتی میگوییم Constraint Satisfaction هستند یعنی رخ دادنشان منوط به رعایت آن شرط است. حالا شما بگویید آیا «ارضاء محدودیت» به اندازهی کافی ترجمهی گویایی هست؟ «عامل» در این متن، احتمالا ترجمهی Agent است که گویاست، اما داستان گفتهشده پیرامون مالکیت، یافتن انتساب برای متغیر (!) و داستان خودمختاری عامل در(بهینهسازی یک چیزی!) فهم کل پاراگراف را به مسلخ میبرد!
(۴/۶) 👇🏻
تاثیرات مهاجرت و فضای سایبر
اما آنچه من را به نوشتن این یادداشت واداشت، تاثیرپذیری زبان مادریام از زبان انگلیسی است که در یکصد سال اخیر شتابآلود بر دامنهاش میافزاید. و البته حدود نیم قرن است که به آن سبب «علمی» گفتهشده دو دلیل دیگر را هم باید افزود:
دلیل اول مهاجرت (خودخواسته یا ترک اجباری وطن) است که موجب شد در نیمقرن گذشته نسلهایی از ایران خارج شوند و اکثرا در کشورهای انگلیسیزبان رحل اقامت بیافکندند. سوغات فرنگنشینان برای زبان مادریشان واژگانی بوده که از ذهن به زبانشان رسوخ کرده و تکثیر شده است. گاهی چنان در وامگیری واژگان، افراط شده که صدای اهالی ادب درآمده است. مثلا شاملو در «روزنامهی سفر میمنتاثر به ایالات متفرقهی امریغ» با زبان طنز به این مساله پرداخته و از آن سخت انتقاد کرده است.
دلیل دوم به پیدایش وب و شبکههای اجتماعی برمیگردد که نهتنها به ارتباطات میان زبانها شتاب داد، بلکه خود باعث به وجود آمدن فرهنگ واژگانی منحصر به فرد خود (در زبانهای گوناگون و منجمله زبان فارسی) شد. دربارهی تاثیر این دو بر زبان فارسی، میتوان مقالهها نوشت، اما در این یادداشت تمرکز من مشخصا روی مصائب استفاده از واژگان انگلیسی مربوط به متون علمی حوزه کامپیوتر در زبان فارسی است.
برای سادهسازی مسأله بگذارید از تاثیر و تاثرهای عوامل بیرونی صرفنظر کنیم. مثلا عواملی همچون عربستیزی در مواجهه با زبان عربی و پیوندهایش با زبان فارسی یا غربستیزی در مواجهه با زبان انگلیسی و پیوندهایش با زبان فارسی، چشم میپوشیم. وگرنه تاریخ ما پر است از افراط و تفریط.
گاهی دامنهی زیادهرویهای زبانی، از حکومتها به مردم نیز سرایت کرده است. کم نیستند ایرانیانی که قرآن را به دلیل عربی بودن، نماد حملهی اعراب به ایران (در زمان ساسانیان) میدانند و حاضر نیستند در هفتسینشان قرآن بگذارند. اما جایگزین بهتری برایش سراغ دارند؛ بهجای قرآن، دیوان حافظ شیراز را میگذارند بیآنکه لختی بیندیشند که خواجه محمد خود را از آن رو حافظ نامیده که تمام قرآن را در حافظه داشته و در چهارده قرائت میخوانده است.
شاهد مثال
در کلاسهای درس مختلف و مقاطع گوناگونِ رشتهی کامپیوتر (که به لطف فضای سایبر در دسترس هستند) گاهی میبینید برخی استادان ما هنگام تدریس چنان از خود بی خود میشوند که در جاهایی هم که ضرورت ندارد، از واژگان انگلیسی استفاده میکنند. پاراگراف اول در قسمت اول همین یادداشت، تقلیدی بود از یکی از همین استادان بهنام در حوزه برق/کامپیوتر (که لطفش بر همگان مسبوق است) که ویدیوی صحبتهای او وایرال شده بود. اتفاقا اگر در واژگانی که به ظن من بیدلیل وام میگیرد دقیق شوید، میبینید که مستقیما از زبان تکنیکی (و نه انگلیسی عمومی) وام گرفته. مثل گری اریا یا کری کردن و امثالهم اصطلاحات رایجی در دروس مدار منطقی و معماری کامپیوتر هستند و استاد ما که تخصصش در این حوزه است، به مرور زمان فارسی صحبت کردنش هم با زبان نیمهتکنیکال و نیمهانگلیسی درآمیخته است. پرسش اینجاست که آیا زبان فارسی از رساندن مفاهیم غیر تکنیکی (علمی) عاجز است که ما نیاز داریم از واژگان بیگانه کمک بگیریم؟ قطعا خیر!
اما بگذارید وجه دیگری از میزبانی نادرست زبان فارسی را با سه مثال به شما نشان دهم. متنی که در زیر میآید بخشی از چکیدهی یک پایاننامه در مقطع کارشناسی ارشد در حوزهی هوش مصنوعی به زبان فارسی است:
«مسأله ارضاء محدودیت توزیع شده، در واقع حالت توزیع شدهی مسألهی ارضاء محدودیت کلاسیک است که در آن متغیرها بین عاملهای مستقل توزیع شدهاند. این محیط توزیع شده شامل تعدادی عامل هوشمند است که هر کدام، یک یا چند متغیر را مالک میشوند و مقدار آن را کنترل میکنند. همه این عامل ها در تلاشند تا با حفظ استقلالشان به هدف مشترک دست یابند. هدف هنوز یافتن یک انتساب برای متغیرهاست که محدودیتها را هم در نظر داشته باشد اما هر عامل، برای مقدار متغیر مالکش با خودمختاری نسبی تصمیم میگیرد.»
حالا داستان چیست؟ یک دسته از مسائل (مثلا در هوش مصنوعی) وجود دارند که Constraint Satisfaction خوانده میشوند. محدود (Constraint) هستند، چون باید شرایط خاصی را رعایت کنند. مثلا ممکن است در یک مسالهی زمانبندی «شرایط خاص» این باشد که دو رویداد بهطور همزمان رخ ندهند. وقتی میگوییم Constraint Satisfaction هستند یعنی رخ دادنشان منوط به رعایت آن شرط است. حالا شما بگویید آیا «ارضاء محدودیت» به اندازهی کافی ترجمهی گویایی هست؟ «عامل» در این متن، احتمالا ترجمهی Agent است که گویاست، اما داستان گفتهشده پیرامون مالکیت، یافتن انتساب برای متغیر (!) و داستان خودمختاری عامل در(بهینهسازی یک چیزی!) فهم کل پاراگراف را به مسلخ میبرد!
(۴/۶) 👇🏻
Telegram
یادداشتها برداشتها
در این ثبت تاریخی، شاملو با زبان طنز فرنگرفتگان را مینوازد که چگونه واژههای بیگانه را بیمورد به کار میگیرند و به ما زنهار میدهد که تب استفاده از واژگان فرنگی در گفتهها و نوشتههایمان تا چه اندازه میتواند کیان هویت ملی را در خطر اندازد.
❤2👍1
در مثال دوم، به بخشی از ترجمهی معروفی از کتاب مشهور طراحی دیجیتال؛ مدار منطقی نوشته «موریس مانو» دقت کنید:
«نیم جمع کننده: با توجه به توضیحات لفظی یک نیم جمع کننده در مییابیم که مدار نیاز به دو ورودی دودویی و دو خروجی دودویی دارد. متغیرهای ورودی بیت های مضاف و مضاف الیه را مشخص میکند...(فصل چهارم صفحه 123)»
حالا اصل ماجرا چه بوده؟! (ترجمه گویا)؛ نیمجمعکننده (Half Adder): واژهی «نیمجمعکننده» خود گویای آن است که با مداری مواجه هستیم که نیاز به دو ورودی باینری (همان دودویی) دارد و دو خروجی باینری میدهد. مقادیر مربوط به دو ورودی این مدار به ترتیب، بیت اول و دوم هستند.
به آخرین مثال که بخشی از پایاننامهی دکتری در حوزهی آنالیز شبکههای اجتماعی است، نگاهی کنیم:
«راهکار این پژوهش نیز، دو جهت کلی را در بر میگیرد: 1) در جهت بهبود بیشتر پارامتر کیفیت پاسخ توسط روشهای بیشینهسازی گسترش تأثیر، به نحوهی مدلسازی گسترش تأثیر ناشی از روابط عدم اعتماد در شبکههای اجتماعی در کنار روابط اعتماد پرداخته میشود. در این راستا، برای مدلسازی پخش تأثیر از طریق روابط عدم اعتماد در مسألهی بیشینیهسازی گسترش تأثیر، سه شیوهی مختلف پیشنهاد میشود. سپس بر اساس این سه شیوه، مدل آبشاری آگاه از علامت با گرههای مسدودشونده و مدل آبشاری آگاه از علامت در دستهی مدلهای مبتنی بر انتشار آبشاری ارائه میشوند. همچنین در دستهی مبتنی بر انتشار حدآستانه، مدل انتشار اطلاعات حدآستانهی مولد اعتماد با گرههای مسدود شونده و مدل حدآستانهی مولد اعتماد با گرههای منفی-1 ارائه میشوند...»
ملاحظات ترجمه متون علمی
به گیرندههایتان دست نزنید. اشکال جای دیگری است. مادام که اصرار داشته باشیم برای استفاده از یک واژهی انگلیسی، از ترجمه به شیوهی استفاده از جایگزین کردن یک واژهی معادل در زبان فارسی استفاده کنیم، آش همین آش است و کاسه همین کاسه! نمیدانم چرا بعضی فکر میکنند اگر برای ترجمهی یک واژه مجبور شوند از چندین واژه یا حتی یک جملهی توضیحی استفاده کنند، به معنای این خواهد بود که مترجم (یا نویسندهی) ناتوانی هستند یا زبان فارسی الکن است!
تب ترجمهی واژه به واژه (تحتاللفظ) بسیاری از متنهای علمی ما را به فنا داده و فهم آن را دشوار کرده است. گاهی هم در این راه ذوق مترجمان گل میکند و مثلا ترکیبهای بدیعی خلق میکنند؛ مانند ارضاء محدودیت! بیت (bit) مضاف و مضاف الیه! حدآستانه مولد اعتماد! مدل آگاه از علامت!
معتقدم در ترجمهی هر مفهوم، پدیده، راه حل، چهارچوب، مدل، الگوریتم و نظایر اینها که به امری غیر فیزیکی و غیر مادی مرتبط هستند، باید قید ترجمهی واژه به واژه را زد و اگر هم اصرار در جایگزینی واژه داریم، عین همان واژهی انگلیسی را فینگلیش کنیم. مثل وب (آیا مثلا واژهی «تار» بهجای «وب» یا «تارنما» بهجای «وبسایت» توانست در افواه مردم متداول شود؟)، مثل الگوریتم، مثل اینترنت والخ.
گاهی هم پایبندی به یک ترجمهی واحد در واژگانی که اشاره به امور غیر فیزیکی دارند، خود خطاپذیر است. مثلا به واژهی Integrity و مشتقات آن در حوزهی کامپیوتر نگاه کنید. در حوزهی امنیت داده، معنای این واژه حمل بر صحت میشود. اما در حوزهی ذخیره سازی و پردازش داده، «یکپارچگی» از معنای آن استیفاد میشود. پس نکتهی دیگری که باید لحاظ کنیم، توجه به متن در زمینهی کاربرد است.
گاهی در بعضی کتب فارسی در حوزهی کامپیوتر دیدهام که نویسنده از همان ابتدا فهرست واژگان خود را با خواننده به اشتراک میگذارد (تحمیل میکند) تا خواننده تکلیف خود را در برخورد با متن بداند. مثلا در فهرست پیشنهادی خود به خواننده میگوید که من بهجای واژهی Header از واژهی «سرآیند» استفاده میکنم. گرچه چنین پیشآگهی دادنها کار مطلوبی است، اما دردی را از جامعهی علمی دوا نمیکند. اگر به Header یک بسته داده (Data Packet) گفتی سرآیند به دم آن (Trailer) میخوایی بگویی تهآیند؟! (بگذارید کماکان فرهنگستان زبان فارسی سردمدار پریشانگویی بماند. ضمنا شب «ترویج فرهنگ میهمانی و پیوند با خویشان »تان مبارک!) داستان شبیه گفتار استاد عزیزمان دکتر کزازی میشود که وقتی فرمایش میکند، نیاز به مترجم گوگل داری تا بفهمی به فارسی روان چه میفرمایند و اگر هم با مشقت فراوان با «فرهنگ واژگانی» استاد آشنا شدی، این تجربه (یا دانش) جای دیگری به کارت نمیآید.
(۵/۶) 👇🏻
«نیم جمع کننده: با توجه به توضیحات لفظی یک نیم جمع کننده در مییابیم که مدار نیاز به دو ورودی دودویی و دو خروجی دودویی دارد. متغیرهای ورودی بیت های مضاف و مضاف الیه را مشخص میکند...(فصل چهارم صفحه 123)»
حالا اصل ماجرا چه بوده؟! (ترجمه گویا)؛ نیمجمعکننده (Half Adder): واژهی «نیمجمعکننده» خود گویای آن است که با مداری مواجه هستیم که نیاز به دو ورودی باینری (همان دودویی) دارد و دو خروجی باینری میدهد. مقادیر مربوط به دو ورودی این مدار به ترتیب، بیت اول و دوم هستند.
به آخرین مثال که بخشی از پایاننامهی دکتری در حوزهی آنالیز شبکههای اجتماعی است، نگاهی کنیم:
«راهکار این پژوهش نیز، دو جهت کلی را در بر میگیرد: 1) در جهت بهبود بیشتر پارامتر کیفیت پاسخ توسط روشهای بیشینهسازی گسترش تأثیر، به نحوهی مدلسازی گسترش تأثیر ناشی از روابط عدم اعتماد در شبکههای اجتماعی در کنار روابط اعتماد پرداخته میشود. در این راستا، برای مدلسازی پخش تأثیر از طریق روابط عدم اعتماد در مسألهی بیشینیهسازی گسترش تأثیر، سه شیوهی مختلف پیشنهاد میشود. سپس بر اساس این سه شیوه، مدل آبشاری آگاه از علامت با گرههای مسدودشونده و مدل آبشاری آگاه از علامت در دستهی مدلهای مبتنی بر انتشار آبشاری ارائه میشوند. همچنین در دستهی مبتنی بر انتشار حدآستانه، مدل انتشار اطلاعات حدآستانهی مولد اعتماد با گرههای مسدود شونده و مدل حدآستانهی مولد اعتماد با گرههای منفی-1 ارائه میشوند...»
ملاحظات ترجمه متون علمی
به گیرندههایتان دست نزنید. اشکال جای دیگری است. مادام که اصرار داشته باشیم برای استفاده از یک واژهی انگلیسی، از ترجمه به شیوهی استفاده از جایگزین کردن یک واژهی معادل در زبان فارسی استفاده کنیم، آش همین آش است و کاسه همین کاسه! نمیدانم چرا بعضی فکر میکنند اگر برای ترجمهی یک واژه مجبور شوند از چندین واژه یا حتی یک جملهی توضیحی استفاده کنند، به معنای این خواهد بود که مترجم (یا نویسندهی) ناتوانی هستند یا زبان فارسی الکن است!
تب ترجمهی واژه به واژه (تحتاللفظ) بسیاری از متنهای علمی ما را به فنا داده و فهم آن را دشوار کرده است. گاهی هم در این راه ذوق مترجمان گل میکند و مثلا ترکیبهای بدیعی خلق میکنند؛ مانند ارضاء محدودیت! بیت (bit) مضاف و مضاف الیه! حدآستانه مولد اعتماد! مدل آگاه از علامت!
معتقدم در ترجمهی هر مفهوم، پدیده، راه حل، چهارچوب، مدل، الگوریتم و نظایر اینها که به امری غیر فیزیکی و غیر مادی مرتبط هستند، باید قید ترجمهی واژه به واژه را زد و اگر هم اصرار در جایگزینی واژه داریم، عین همان واژهی انگلیسی را فینگلیش کنیم. مثل وب (آیا مثلا واژهی «تار» بهجای «وب» یا «تارنما» بهجای «وبسایت» توانست در افواه مردم متداول شود؟)، مثل الگوریتم، مثل اینترنت والخ.
گاهی هم پایبندی به یک ترجمهی واحد در واژگانی که اشاره به امور غیر فیزیکی دارند، خود خطاپذیر است. مثلا به واژهی Integrity و مشتقات آن در حوزهی کامپیوتر نگاه کنید. در حوزهی امنیت داده، معنای این واژه حمل بر صحت میشود. اما در حوزهی ذخیره سازی و پردازش داده، «یکپارچگی» از معنای آن استیفاد میشود. پس نکتهی دیگری که باید لحاظ کنیم، توجه به متن در زمینهی کاربرد است.
گاهی در بعضی کتب فارسی در حوزهی کامپیوتر دیدهام که نویسنده از همان ابتدا فهرست واژگان خود را با خواننده به اشتراک میگذارد (تحمیل میکند) تا خواننده تکلیف خود را در برخورد با متن بداند. مثلا در فهرست پیشنهادی خود به خواننده میگوید که من بهجای واژهی Header از واژهی «سرآیند» استفاده میکنم. گرچه چنین پیشآگهی دادنها کار مطلوبی است، اما دردی را از جامعهی علمی دوا نمیکند. اگر به Header یک بسته داده (Data Packet) گفتی سرآیند به دم آن (Trailer) میخوایی بگویی تهآیند؟! (بگذارید کماکان فرهنگستان زبان فارسی سردمدار پریشانگویی بماند. ضمنا شب «
(۵/۶) 👇🏻
❤1
به هر روی کار ترجمه یا تولید محتوای علمی به زبان فارسی در حوزهی کامپیوتر کار آسانی نیست. ظرافتهایی دارد که اغلب نادیده انگاشته میشود. گویی قرار نیست که ما ایرانیان از آثار فکری یکدیگر در این حوزه استفاده کنیم وگرنه آن را قابل استفاده مینگاشتیم. البته در علومی مانند ریاضیات و فیزیک، به علت تاریخی بودنشان کار کردن با واژگان آسانتر است و گاهی دیده میشود بزرگانی چنان در این حوزه قلم زدهاند که انگار دارند شعر مینویسند. کلمات در دست آنها مثل موم نرم و منعطف است. نمونهاش کتابهای مرحوم دکتر غلامحسین مصاحب در ریاضیات (مثلا کتاب آنالیز ریاضی). متن کتابها مشحون از صنایع ادبی و نثر متکلف است. چنانکه خواننده باید فارسی را خوب بداند تا متن را بفهمد. اما دانش کامپیوتر در مقابل علوم ریاضی و فیزیک به لحاظ سنی طفل هم به حساب نمیآید و ما ایرانیان زایش علمی تاریخی در این حوزه نداشتهایم (زایشی که ادبیات مرتبط با خود بیافریند) و فقط مصرفکننده بودهایم. به همین علت اهمیت دارد که دربارهی قابل استفاده بودن آثار قلمی خود در زبان فارسی چارهای بیندیشیم.
این وجیزه تلاش کرد روزنهای بگشاید تا همقطاران من در این رشته و سایر رشتهها به فکر بیفتند و چارهای بیندیشند. اگر وضع زبانی تولیدات علمی ما بهبود نیابد، مدلهای زبانی که در آینده بر روی متنهای علمی (به زبان فارسی) آموزش میبینند، گرهی را نخواهند گشود و دور از ذهن نیست که مثلا مجبور شویم ورودی مدلها (پرسشهای کاربران از یک مدل زبانی هوش مصنوعی) را از فارسی به انگلیسی ترجمه کرده و از مدلهای بزرگ زبانی مانند GPT بخواهیم پاسخ را به انگلیسی بدهند و ما فقط زحمت ترجمهی ماشینی پاسخها را بکشیم.
حالا که تفوق علمی مغربزمین، فرهنگ واژگانی خود را چنان بر ما تحمیل کرده است که هر نوع تلاشی برای زدودن واژههای انگلیسی از زبان فارسی در حوزههای گوناگون علوم کاری بیهوده مینماید، شاید چنین جبری به ما بفهماند که زبان، هویتی فراتر از مرزهای جغرافیایی دارد و نمیتوان و نباید آن را محدود کرد؛ حتی به بهانهی «وطن پرستی». بستن آبشخورهای زبان فارسی (از زبانهای دیگر) بهطور حتم موجب غنای آن نخواهد شد. باید تدبیری در کار کرد تا از واژگان تحمیلی زبانهای بیگانه در راستای غنای زبان مادریمان بیشترین بهره را ببریم.
(۶/۶)
این وجیزه تلاش کرد روزنهای بگشاید تا همقطاران من در این رشته و سایر رشتهها به فکر بیفتند و چارهای بیندیشند. اگر وضع زبانی تولیدات علمی ما بهبود نیابد، مدلهای زبانی که در آینده بر روی متنهای علمی (به زبان فارسی) آموزش میبینند، گرهی را نخواهند گشود و دور از ذهن نیست که مثلا مجبور شویم ورودی مدلها (پرسشهای کاربران از یک مدل زبانی هوش مصنوعی) را از فارسی به انگلیسی ترجمه کرده و از مدلهای بزرگ زبانی مانند GPT بخواهیم پاسخ را به انگلیسی بدهند و ما فقط زحمت ترجمهی ماشینی پاسخها را بکشیم.
حالا که تفوق علمی مغربزمین، فرهنگ واژگانی خود را چنان بر ما تحمیل کرده است که هر نوع تلاشی برای زدودن واژههای انگلیسی از زبان فارسی در حوزههای گوناگون علوم کاری بیهوده مینماید، شاید چنین جبری به ما بفهماند که زبان، هویتی فراتر از مرزهای جغرافیایی دارد و نمیتوان و نباید آن را محدود کرد؛ حتی به بهانهی «وطن پرستی». بستن آبشخورهای زبان فارسی (از زبانهای دیگر) بهطور حتم موجب غنای آن نخواهد شد. باید تدبیری در کار کرد تا از واژگان تحمیلی زبانهای بیگانه در راستای غنای زبان مادریمان بیشترین بهره را ببریم.
(۶/۶)
Telegram
یادداشتها بر داشتها
از جنبش خزینه تا جنبش خزانه!
بهمناسبت یکسالگی چت جیپیتی
شاید عبارت «جنبش خزینه» را شنیده باشید. اگر هم نشنیدهاید یا فراموش کردهاید که سربلندتر! در اوان دوره پهلوی اول، شاه مملکت به این بینش رسیده بود که خزینهی حمامها منبع بیماری هستند و چرخاندن چوب…
بهمناسبت یکسالگی چت جیپیتی
شاید عبارت «جنبش خزینه» را شنیده باشید. اگر هم نشنیدهاید یا فراموش کردهاید که سربلندتر! در اوان دوره پهلوی اول، شاه مملکت به این بینش رسیده بود که خزینهی حمامها منبع بیماری هستند و چرخاندن چوب…
👍4❤3
نسل طلایی دانشمندان
ملت یا امت نخبهپرور
قسمت اول
برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من میپرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول میداند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده دلبری کند و اصطلاحا بفروشد! بنابراین اگر خواستید، کتاب Blink او را هم تورقی بکنید. ولی بِهِتان اطمینان میدهم زرد نمینویسد). یادم هست اولین بار که دوست فرهیختهای داشت کتاب Outliers را پیشنهاد میداد، گفت نویسندهاش روزنامهنگار است و به محض شنیدنش، دیگر دست و دلم نمیرفت کتاب را بخوانم. اما بالاخره خواندم و همین که فصل اول تمام شد، دیدم چه زود و چقدر بد قضاوت کرده بودم.
البته که حق داشتم. ژورنالیستها وقتی میخواهند کتاب بنویسند شخصیت نمایشیشان بدجوری گل میکند؛ طوری که کتابشان تبدیل به تریبونی برای خودنماییشان میشود. مثلا همین عناوین چاپشده توسط جناب !James O Brien چقدر من برای این مجری رادیویی کانال LBC ریش پیش در و همسایه گرو گذاشتم که «چه نشستهاید که اگر برنامههای او را از رادیوی LBC لندن زنده گوش ندهید، امید است خدا از ترک اولایتان بگذرد و حتما قضای آن ترک فضیلت را با مراجعه به پادکستش جبران کنید». اما مردک با بهاصطلاح کتاب نوشتنش چنان آبرویی از ما برد که دیگر رویم نمیشود آثار کسی را به دیگری پیشنهاد کنم. اول یه کتاب نوشت با عنوان How to be right (که در آن جیمز قصد دارد به ما یاد میدهد چگونه یک مباحثهی منطقی را سامان بدهیم) بعد از آن هم نمیدانم کدام شیر پاک خوردهای دستش انداخته بود که مثلا چقدر خوب مینویسی. چون برداشت کتاب دیگری نوشت با عنوان How not to be wrong (این بار سعی کرده سیر تطورات فکری خودش را با ذکر چرایی و چگونگی آن شرح دهد). حتما در یک یادداشت مجزا دربارهی این دو کتاب و شبکه و مجریان رادیوی LBC خواهم نوشت.
برگردیم به شاهکار مالکوم با عنوان Outliers (خارج از محدودهها یا استثنائات). خود کلمهیoutlier در آمار و شاخههای گوناگون علمِ داده، حمل بر «دادهی پرت» میشود. این کتاب بهشکلی کاملا مستند، داستان موفقیت اشخاصی از گوشه و کنار جهان را روایت میکند که مداقه در آنها، یافتن الگوی پنهانِ موفقیت در هر داستان را هموار میسازد. با خواندن این کتاب در کمال تعجب دریافته میشود که آنچه باعث موفقیت شده، بیش از آنکه به اختیار آدمی باز گردد، ناشی از یک جبر بوده است؛ جبر زمانی یا جبر مکانی! به مثالهای جالب زیر دقت کنید:
مالکوم با ارائهی فهرستِ بازیکنانِ لیگِ حرفهایِ هاکیِ رویِ یخِ کانادا (که در این کشور ورزش بسیار محبوبی است) توجه ما را به یک الگوی پنهان جلب میکند؛ اکثر بازیکنانِ برترِ لیگِ حرفهایِ هاکی، متولد سه ماه اول سال میلادی هستند! این الگویِ تکرارشونده گویی دارد به مخاطب میگوید «اگر مثلا میخواهید از همین الان روی آیندهی ورزشیِ فرزند خود در کانادا سرمایهگذاری کنید، حواستان به تاریخ تولدش باشد. اگر فرزندتان متولد یکی از سه ماه ژانویه، فوریه یا مارچ باشد، به احتمال زیاد یک بازیکن موفق در لیگ حرفهای هاکی خواهد شد. این معیار در کانادا بهقدری جدی گرفته میشود که نبودش کافی است تا دربرنامههای استعدادیابی برای لیگ حرفهای هاکی اسمها خط بخورند.
در فصلی دیگر از همین کتاب مالکوم میخواهد اهمیت عنصر زمان و مکان را، که خود «فرصت نهفته»اش میخواند، به تصویر بکشد. در قابی تاریخیِ، مالکوم فهرستی از بزرگان صنعت و تکنولوژی در آمریکا را بر حسب سال تولد ومیزان ثروتشان ارائه میدهد. با دقت در فهرست جمعآوریشده، یک واقعیت نهفته آشکار میشود؛ تمامی این ابرثروتمندهای آمریکایی، متولد ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰ میلادی هستند! وقتی سرّ آن را در تاریخ پی میجوییم، درمییابیم که آمریکا در سالهای ۱۸۶۰ تا ۱۸۸۰ بهترین دورهی شکوفایی اقتصادی را تجربه کرده است. لاجرم بهترین سن برای بهرهوری از این دوره، مربوط به کسانی بوده که بین سالهای ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰ متولد شدهاند.
حتی اگر به تکنولوژی و صنعت کامپیوتر هم نگاه کنیم (همانگونه که مالکوم در کتابش بررسی کرده) میتوان چنین فرضیهای را راستیآزمایی کرد؛ مالکوم فهرستی از سرآمدان تکنولوژی کامپیوتر را در برابرمان میگذارد:
* بیل گیتز، کمپانی مایکروسافت، متولد ۱۹۵۵
* استیو جابز، کمپانی اپل، متولد ۱۹۵۵
* اریک اشمیت، کمپانی ناول، متولد ۱۹۵۵
* بیل جوی، کمپانی سان مایکروسیستم، متولد ۱۹۵۴
* اسکات مک نیلی، کمپانی سان مایکروسیستم، متولد ۱۹۵۴
و تعدادی دیگر. اما باز هم یک الگوی نهفته؛ همگی متولد سالهای ۱۹۵۴ و ۱۹۵۵ هستند! 👇
ملت یا امت نخبهپرور
قسمت اول
برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من میپرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول میداند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده دلبری کند و اصطلاحا بفروشد! بنابراین اگر خواستید، کتاب Blink او را هم تورقی بکنید. ولی بِهِتان اطمینان میدهم زرد نمینویسد). یادم هست اولین بار که دوست فرهیختهای داشت کتاب Outliers را پیشنهاد میداد، گفت نویسندهاش روزنامهنگار است و به محض شنیدنش، دیگر دست و دلم نمیرفت کتاب را بخوانم. اما بالاخره خواندم و همین که فصل اول تمام شد، دیدم چه زود و چقدر بد قضاوت کرده بودم.
البته که حق داشتم. ژورنالیستها وقتی میخواهند کتاب بنویسند شخصیت نمایشیشان بدجوری گل میکند؛ طوری که کتابشان تبدیل به تریبونی برای خودنماییشان میشود. مثلا همین عناوین چاپشده توسط جناب !James O Brien چقدر من برای این مجری رادیویی کانال LBC ریش پیش در و همسایه گرو گذاشتم که «چه نشستهاید که اگر برنامههای او را از رادیوی LBC لندن زنده گوش ندهید، امید است خدا از ترک اولایتان بگذرد و حتما قضای آن ترک فضیلت را با مراجعه به پادکستش جبران کنید». اما مردک با بهاصطلاح کتاب نوشتنش چنان آبرویی از ما برد که دیگر رویم نمیشود آثار کسی را به دیگری پیشنهاد کنم. اول یه کتاب نوشت با عنوان How to be right (که در آن جیمز قصد دارد به ما یاد میدهد چگونه یک مباحثهی منطقی را سامان بدهیم) بعد از آن هم نمیدانم کدام شیر پاک خوردهای دستش انداخته بود که مثلا چقدر خوب مینویسی. چون برداشت کتاب دیگری نوشت با عنوان How not to be wrong (این بار سعی کرده سیر تطورات فکری خودش را با ذکر چرایی و چگونگی آن شرح دهد). حتما در یک یادداشت مجزا دربارهی این دو کتاب و شبکه و مجریان رادیوی LBC خواهم نوشت.
برگردیم به شاهکار مالکوم با عنوان Outliers (خارج از محدودهها یا استثنائات). خود کلمهیoutlier در آمار و شاخههای گوناگون علمِ داده، حمل بر «دادهی پرت» میشود. این کتاب بهشکلی کاملا مستند، داستان موفقیت اشخاصی از گوشه و کنار جهان را روایت میکند که مداقه در آنها، یافتن الگوی پنهانِ موفقیت در هر داستان را هموار میسازد. با خواندن این کتاب در کمال تعجب دریافته میشود که آنچه باعث موفقیت شده، بیش از آنکه به اختیار آدمی باز گردد، ناشی از یک جبر بوده است؛ جبر زمانی یا جبر مکانی! به مثالهای جالب زیر دقت کنید:
مالکوم با ارائهی فهرستِ بازیکنانِ لیگِ حرفهایِ هاکیِ رویِ یخِ کانادا (که در این کشور ورزش بسیار محبوبی است) توجه ما را به یک الگوی پنهان جلب میکند؛ اکثر بازیکنانِ برترِ لیگِ حرفهایِ هاکی، متولد سه ماه اول سال میلادی هستند! این الگویِ تکرارشونده گویی دارد به مخاطب میگوید «اگر مثلا میخواهید از همین الان روی آیندهی ورزشیِ فرزند خود در کانادا سرمایهگذاری کنید، حواستان به تاریخ تولدش باشد. اگر فرزندتان متولد یکی از سه ماه ژانویه، فوریه یا مارچ باشد، به احتمال زیاد یک بازیکن موفق در لیگ حرفهای هاکی خواهد شد. این معیار در کانادا بهقدری جدی گرفته میشود که نبودش کافی است تا دربرنامههای استعدادیابی برای لیگ حرفهای هاکی اسمها خط بخورند.
در فصلی دیگر از همین کتاب مالکوم میخواهد اهمیت عنصر زمان و مکان را، که خود «فرصت نهفته»اش میخواند، به تصویر بکشد. در قابی تاریخیِ، مالکوم فهرستی از بزرگان صنعت و تکنولوژی در آمریکا را بر حسب سال تولد ومیزان ثروتشان ارائه میدهد. با دقت در فهرست جمعآوریشده، یک واقعیت نهفته آشکار میشود؛ تمامی این ابرثروتمندهای آمریکایی، متولد ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰ میلادی هستند! وقتی سرّ آن را در تاریخ پی میجوییم، درمییابیم که آمریکا در سالهای ۱۸۶۰ تا ۱۸۸۰ بهترین دورهی شکوفایی اقتصادی را تجربه کرده است. لاجرم بهترین سن برای بهرهوری از این دوره، مربوط به کسانی بوده که بین سالهای ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰ متولد شدهاند.
حتی اگر به تکنولوژی و صنعت کامپیوتر هم نگاه کنیم (همانگونه که مالکوم در کتابش بررسی کرده) میتوان چنین فرضیهای را راستیآزمایی کرد؛ مالکوم فهرستی از سرآمدان تکنولوژی کامپیوتر را در برابرمان میگذارد:
* بیل گیتز، کمپانی مایکروسافت، متولد ۱۹۵۵
* استیو جابز، کمپانی اپل، متولد ۱۹۵۵
* اریک اشمیت، کمپانی ناول، متولد ۱۹۵۵
* بیل جوی، کمپانی سان مایکروسیستم، متولد ۱۹۵۴
* اسکات مک نیلی، کمپانی سان مایکروسیستم، متولد ۱۹۵۴
و تعدادی دیگر. اما باز هم یک الگوی نهفته؛ همگی متولد سالهای ۱۹۵۴ و ۱۹۵۵ هستند! 👇
Wikipedia
Malcolm Gladwell
Canadian journalist and science writer
❤2👍1
در این الگو چه رازی نهفته است؟ در تاریخ تکنولوژی، ژانویهی ۱۹۷۵ نقطهی عطفی در حیات بشریت بوده است. چرا؟ چون در آن تاریخ، کامپیوترهای شخصی معرفی و اندکی بعد هم فراگیر شد! حال اگر سن شمای حاضر در آن زمان و زمین، خیلی بیش از ۲۰ سال میبوده که احتمالا یک فارغالتحصیل با اطلاعات کهنه قلمداد میشدید و اگر هم که خیلی جوانتر از ۲۰ سال میبودید که این حرفها به کارتان نمیآمد. پس بهترین سال تولد برای اینکه سرنوشت شما در بیست و یکی دو سالگی به این نقطهی عطف پیوند بخورد، همان سالهای ۱۹۵۴ و ۱۹۵۵ است. بله، اینچنین شد که آن نسل طلایی در بهترین زمان و در بهترین مکان مبدا تحولات عظیمی شدند.
اجازه بدهید بیش از این کتاب را لو ندهم! اما میخواهم خودم، به سبک مالکوم، از تاریخ علم دو مثال بیاورم و البته نتیجهگیری را به عهدهی شما بگذارم.
به تاریخ معاصر علم فیزیک که مربوط به قرون هجده و نوزده و اوایل قرن بیستم میشود، نگاه کنید. اسم دانشمندان را نوشتهام و مقابلش ملیتشان را.
۱- کپلر (متولد ۱۵۷۱ میلادی)، ژرمن
۲- اهم، ژرمن
۳- هرتز، ژرمن
۴- پلانک، ژرمن
۵- هایزنبرگ، ژرمن
۶- انیشتن، ژرمن
7- بوهْر، ژرمن
۸- اپنهایمر، ژرمن
۹- رونتگن، ژرمن
۱۰- شرودینگر، ژرمن
و البته بسیاری دیگر. این فهرست فقط نامهای مشهوری است که مردم میشناسند.
آیا وجه اشتراک و الگوی نهفتهی میان این بزرگان علم فیزیک را میبینید؟! دربارهی اینکه چه مقدار از آنچه امروز به عنوان علم فیزیک یاد میشود مرهون زحمات این ده تن است، مجادلهای نیست؛ تقریبا همهی علم فیزیک!
حالا سعی میکنم فهرست فوق را با جرح و تعدیل از نمایی دیگر ببینم و بازنویسی کنم:
۱- نیوتن، یهودیزاده
۲- انیشتین، یهودیزاده
۳- بوهر، یهودیزاده
۴- فون نویمان، یهودیزاده
۵- ریچارد فاینمن، یهودیزاده
۶- مکس بورن، یهودیزاده
۷- ایگن وینگر، یهودیزاده
۸- هرتز، یهودیزاده
۹- اپنهایمر، یهودیزاده
۱۰- لیزه مایتنر، یهودیزاده
نظیر فهرست قبلی، به این فهرست هم میتوان نامهای فراوان دیگری (هم در حوزهی فیزیک نظری، هم در حوزهی فیزیک کاربردی) افزود.
اجازه بدهید که در این مورد زحمت شما را کم کنم و خودم بگویم؛ همهی این بزرگان در خانوادهای یهودی چشم به جهان گشودهاند و بالیدهاند. اگرچه برخی از آنها مانند ریچارد فاینمن به دین پدری خود وفادار نماندند، ولی برخی دیگر تا آخر یک یهودی معتقد ماندند.
حالا محض تفریح هم که شده، فهرستی از اشتراکات این دو الگوی پنهان، یعنی «آلمانی بودن» و «یهودی بودن» را در تاریخ علم فیزیک استخراج کنید و وزن اعضای فهرست خود را نیز در علم فیزیک لحاظ کنید! پرسش کلیتر و اصلی این است؛ آیا چنین الگوهای پنهانی فقط در تاریخ علم فیزیک یافت میشوند یا در سایر علوم هم میتوان رد پای الگوهای نهفته را یافت؟
ادامه دارد…
اجازه بدهید بیش از این کتاب را لو ندهم! اما میخواهم خودم، به سبک مالکوم، از تاریخ علم دو مثال بیاورم و البته نتیجهگیری را به عهدهی شما بگذارم.
به تاریخ معاصر علم فیزیک که مربوط به قرون هجده و نوزده و اوایل قرن بیستم میشود، نگاه کنید. اسم دانشمندان را نوشتهام و مقابلش ملیتشان را.
۱- کپلر (متولد ۱۵۷۱ میلادی)، ژرمن
۲- اهم، ژرمن
۳- هرتز، ژرمن
۴- پلانک، ژرمن
۵- هایزنبرگ، ژرمن
۶- انیشتن، ژرمن
7- بوهْر، ژرمن
۸- اپنهایمر، ژرمن
۹- رونتگن، ژرمن
۱۰- شرودینگر، ژرمن
و البته بسیاری دیگر. این فهرست فقط نامهای مشهوری است که مردم میشناسند.
آیا وجه اشتراک و الگوی نهفتهی میان این بزرگان علم فیزیک را میبینید؟! دربارهی اینکه چه مقدار از آنچه امروز به عنوان علم فیزیک یاد میشود مرهون زحمات این ده تن است، مجادلهای نیست؛ تقریبا همهی علم فیزیک!
حالا سعی میکنم فهرست فوق را با جرح و تعدیل از نمایی دیگر ببینم و بازنویسی کنم:
۱- نیوتن، یهودیزاده
۲- انیشتین، یهودیزاده
۳- بوهر، یهودیزاده
۴- فون نویمان، یهودیزاده
۵- ریچارد فاینمن، یهودیزاده
۶- مکس بورن، یهودیزاده
۷- ایگن وینگر، یهودیزاده
۸- هرتز، یهودیزاده
۹- اپنهایمر، یهودیزاده
۱۰- لیزه مایتنر، یهودیزاده
نظیر فهرست قبلی، به این فهرست هم میتوان نامهای فراوان دیگری (هم در حوزهی فیزیک نظری، هم در حوزهی فیزیک کاربردی) افزود.
اجازه بدهید که در این مورد زحمت شما را کم کنم و خودم بگویم؛ همهی این بزرگان در خانوادهای یهودی چشم به جهان گشودهاند و بالیدهاند. اگرچه برخی از آنها مانند ریچارد فاینمن به دین پدری خود وفادار نماندند، ولی برخی دیگر تا آخر یک یهودی معتقد ماندند.
حالا محض تفریح هم که شده، فهرستی از اشتراکات این دو الگوی پنهان، یعنی «آلمانی بودن» و «یهودی بودن» را در تاریخ علم فیزیک استخراج کنید و وزن اعضای فهرست خود را نیز در علم فیزیک لحاظ کنید! پرسش کلیتر و اصلی این است؛ آیا چنین الگوهای پنهانی فقط در تاریخ علم فیزیک یافت میشوند یا در سایر علوم هم میتوان رد پای الگوهای نهفته را یافت؟
ادامه دارد…
❤4👍2👏2
نسل طلایی دانشمندان
مصائبِ نخبهپرور
قسمت دوم
مالکوم گلدول با زبان بیزبانی در جای جای کتابی، که در قسمت اول شرح آن رفت، تصریح میکند یهودی بودن [حداقل] در تاریخ سدههای اخیر، جرم بوده و یهودیان باید همواره در سفر [تبعید] و حضر آمادگیشان را حفظ میکردند تا نجات یابند [و البته این داستان هیچ بهانهای به اسرائیل برای کودککشی نمیدهد]. به همین خاطر در فرهنگ یهودیان کسب دانش، مهارت و هنر پول درآوردن، ارزش ویژهای داشته و دارد. از این روست که اگر مثلا به فهرست دانشمندان و کارآفرینان یهودی قرن هفدهم به بعد نگاه کنید، اکثرشان فرزندان مهاجرانی بودهاند که از ترس جانشان از موطن خود گریختهاند، اما توانستهاند در جامعهی میزبان خود را بازبیابند و عصای موسویشان معجزهها کرده است. تاکید میکنم نام بردن از صهیونیسم اسرائیلی بهعنوان نمایندهی یهودیان جهان، ستم به کارنامهی یهودیان است.
با این مقدمه میخواهم به دومین خاستگاه پرورش نخبگان اشاره کنم؛ مصیبتهای بشر اعم از طبیعی و غیرطبیعی! بگذارید از جنگ جهانی اول و شاخهی پزشکی شروع کنیم. بشر در طول جنگ جهانی، مجبور شد با استفاده از روش ضدعفونی پیشگیرانه [ابداعِ جراحِ بریتانیایی، جوزف لیستر] در عمل یاد بگیرد که چگونه در صحنهی جنگ، وسایل پزشکی و اتاقهای جراحی را استریلیزه نگاه دارد. یا مثلا در همان جنگ جهانی اول بود که اولین انتقال خونِ موفق انجام پذیرفت. اصلا دانش و تکنیکِ نگهداریِ بانکِ خون را، اول بار یک پزشک بریتانیایی به نام «اسوالد رابرتسون» در سال ۱۹۱۷ و در طول جنگ جهانی اول ابداع کرد. در مثالی دیگر اولین جراحیهای موفقِ پلاستیک [عمدتا روی ناحیهی صورت] را جراح نیوزلندی شاغل در بریتانیا با نام «سِر هارولد گیلیز» در طول جنگ جهانی اول انجام داد. در زمینههای پروتزدرمانی هم البته آلمانیها در جنگ جهانی اول مبدع و پیشتاز بودهاند. علاوه بر اینها اولین دستگاههای تصویربرداری اشعهی ایکسِ پرتابل در همین اوان بهدست فرانسویها ساخته و استفاده شد. چون در تشخیص بهموقع جراحتهای ناشی از گلولههای جنگی، نقش بسزایی داشت. معلوم نبود اگر آن جنگ اتفاق نمیافتاد، بشر کِی میخواست به این موفقیتها دست یابد؟! [البته جنگ نعمت نیست]
در جنگ جهانی دوم اکتشافات و پیشرفتهای پزشکیِ حاصله از جنگ جهانی اول توسعه یافت. مثلا با کشف پنیسیلین و تولید انبوه آنتیبیوتیک، جان میلیونها انسان نجات پیدا کرد. همچنین دستیابی به روشهای تولید و اجرای واکسیناسیونهای جمعی ضد بیماریهای واگیردار هم از موهبات جنگ جهانی دوم بود. شاید باورتان نشود ولی حتی شیوههای مدیریت اورژانس پزشکی [تریاژ] از یادگاران همین جنگ است که طی آن بیماران بر اساس پروتکلهایی طبقهبندی و اولویتدهی میشدند. ضمنا جراحیهای ترمیمی با ارائهی روشهای نوین در معالجهی زخمهای جنگی گسترده شد. در جنگ جهانی دوم بود که بشر یاد گرفت که ترومای [ضربهی شدید] روحی بهمانند ترومای جسمی، نیازمند توجه و درمان است. به همین علت این نحله از علم پزشکی، مثلا در مدیریت و درمان PTSD، پیشرفت چشمگیری کرد. از سویی دیگر، مدیریت بیمار پس از جراحیهای پیچیده بشر را واداشت تا برای اولین بار به فکر تاسیس واحدهای درمانی-مراقبتی بحرانی [آنچه امروزه ما از آن با عنوان آیسییو و… یاد میکنیم] بیفتد.
شاید باورش دشوار باشد اما جنگ جهانی دوم شیوههای پژوهش در علم پزشکی را هم زیر و رو کرد. ضرورت جنگ ایجاب میکرد که درمانها و داروهای پزشکی با سرعت بالاتری برای استفاده تایید شوند که این مهم به شکلگیری متدولوژیهای نوین آزمایشهای کلینیکی انجامید.
اگر بخواهیم سهم ملتها را در این پیشرفتها مشخص کنیم، انگلیسیها و فرانسویها دستاوردهای بسیاری در حوزهی پزشکی (در اثر این دو جنگ جهانی) کسب کردند [البته که آلمانیها هم همپای دشمنانشان خود را بهروزرسانی میکردند] و آمریکاییها بعد از این سه کشور قرار میگرفتند.
بگذارید از اختراعات و ابداعات بشر در حوزههای غیر پزشکی هم بگوییم؛ برای فهرست زیر کافی است که به باقیات صالحات این اکتشافات پس از جنگ جهانی دوم و در زندگی روزمرهی بشر بیندیشید تا اهمیت بحث را دریابید:
۱- اختراع رادار که در جنگ برای شناسایی کشتیها و هواپیماهای دشمن به کار میرفت. رادار همزمان در کشورهای آمریکا انگلیس آلمان و ژاپن بدون مشارکت گروهی ساخته شد.
۲- اختراع موتور جت برای افزایش سرعت هواپیماهای نظامی در انگلستان برای نخستین بار در سال ۱۹۳۰ ودر آلمان در سال ۱۹۳۹ ساخته شد.
۳- اختراع انرژی هستهای [و به تبع آن بمب اتم] که مثلا همان پروژهی منهتن در مدت کوتاهی توانست چه دستاوردهایی داشته باشد [منظورم بمب اتم نیست].
۴- اختراع موشک بالستیک [که قادر به خروج از جو باشد] که در ادامه منجر به رهیابی بشر به فضا شد. 👇
مصائبِ نخبهپرور
قسمت دوم
مالکوم گلدول با زبان بیزبانی در جای جای کتابی، که در قسمت اول شرح آن رفت، تصریح میکند یهودی بودن [حداقل] در تاریخ سدههای اخیر، جرم بوده و یهودیان باید همواره در سفر [تبعید] و حضر آمادگیشان را حفظ میکردند تا نجات یابند [و البته این داستان هیچ بهانهای به اسرائیل برای کودککشی نمیدهد]. به همین خاطر در فرهنگ یهودیان کسب دانش، مهارت و هنر پول درآوردن، ارزش ویژهای داشته و دارد. از این روست که اگر مثلا به فهرست دانشمندان و کارآفرینان یهودی قرن هفدهم به بعد نگاه کنید، اکثرشان فرزندان مهاجرانی بودهاند که از ترس جانشان از موطن خود گریختهاند، اما توانستهاند در جامعهی میزبان خود را بازبیابند و عصای موسویشان معجزهها کرده است. تاکید میکنم نام بردن از صهیونیسم اسرائیلی بهعنوان نمایندهی یهودیان جهان، ستم به کارنامهی یهودیان است.
با این مقدمه میخواهم به دومین خاستگاه پرورش نخبگان اشاره کنم؛ مصیبتهای بشر اعم از طبیعی و غیرطبیعی! بگذارید از جنگ جهانی اول و شاخهی پزشکی شروع کنیم. بشر در طول جنگ جهانی، مجبور شد با استفاده از روش ضدعفونی پیشگیرانه [ابداعِ جراحِ بریتانیایی، جوزف لیستر] در عمل یاد بگیرد که چگونه در صحنهی جنگ، وسایل پزشکی و اتاقهای جراحی را استریلیزه نگاه دارد. یا مثلا در همان جنگ جهانی اول بود که اولین انتقال خونِ موفق انجام پذیرفت. اصلا دانش و تکنیکِ نگهداریِ بانکِ خون را، اول بار یک پزشک بریتانیایی به نام «اسوالد رابرتسون» در سال ۱۹۱۷ و در طول جنگ جهانی اول ابداع کرد. در مثالی دیگر اولین جراحیهای موفقِ پلاستیک [عمدتا روی ناحیهی صورت] را جراح نیوزلندی شاغل در بریتانیا با نام «سِر هارولد گیلیز» در طول جنگ جهانی اول انجام داد. در زمینههای پروتزدرمانی هم البته آلمانیها در جنگ جهانی اول مبدع و پیشتاز بودهاند. علاوه بر اینها اولین دستگاههای تصویربرداری اشعهی ایکسِ پرتابل در همین اوان بهدست فرانسویها ساخته و استفاده شد. چون در تشخیص بهموقع جراحتهای ناشی از گلولههای جنگی، نقش بسزایی داشت. معلوم نبود اگر آن جنگ اتفاق نمیافتاد، بشر کِی میخواست به این موفقیتها دست یابد؟! [البته جنگ نعمت نیست]
در جنگ جهانی دوم اکتشافات و پیشرفتهای پزشکیِ حاصله از جنگ جهانی اول توسعه یافت. مثلا با کشف پنیسیلین و تولید انبوه آنتیبیوتیک، جان میلیونها انسان نجات پیدا کرد. همچنین دستیابی به روشهای تولید و اجرای واکسیناسیونهای جمعی ضد بیماریهای واگیردار هم از موهبات جنگ جهانی دوم بود. شاید باورتان نشود ولی حتی شیوههای مدیریت اورژانس پزشکی [تریاژ] از یادگاران همین جنگ است که طی آن بیماران بر اساس پروتکلهایی طبقهبندی و اولویتدهی میشدند. ضمنا جراحیهای ترمیمی با ارائهی روشهای نوین در معالجهی زخمهای جنگی گسترده شد. در جنگ جهانی دوم بود که بشر یاد گرفت که ترومای [ضربهی شدید] روحی بهمانند ترومای جسمی، نیازمند توجه و درمان است. به همین علت این نحله از علم پزشکی، مثلا در مدیریت و درمان PTSD، پیشرفت چشمگیری کرد. از سویی دیگر، مدیریت بیمار پس از جراحیهای پیچیده بشر را واداشت تا برای اولین بار به فکر تاسیس واحدهای درمانی-مراقبتی بحرانی [آنچه امروزه ما از آن با عنوان آیسییو و… یاد میکنیم] بیفتد.
شاید باورش دشوار باشد اما جنگ جهانی دوم شیوههای پژوهش در علم پزشکی را هم زیر و رو کرد. ضرورت جنگ ایجاب میکرد که درمانها و داروهای پزشکی با سرعت بالاتری برای استفاده تایید شوند که این مهم به شکلگیری متدولوژیهای نوین آزمایشهای کلینیکی انجامید.
اگر بخواهیم سهم ملتها را در این پیشرفتها مشخص کنیم، انگلیسیها و فرانسویها دستاوردهای بسیاری در حوزهی پزشکی (در اثر این دو جنگ جهانی) کسب کردند [البته که آلمانیها هم همپای دشمنانشان خود را بهروزرسانی میکردند] و آمریکاییها بعد از این سه کشور قرار میگرفتند.
بگذارید از اختراعات و ابداعات بشر در حوزههای غیر پزشکی هم بگوییم؛ برای فهرست زیر کافی است که به باقیات صالحات این اکتشافات پس از جنگ جهانی دوم و در زندگی روزمرهی بشر بیندیشید تا اهمیت بحث را دریابید:
۱- اختراع رادار که در جنگ برای شناسایی کشتیها و هواپیماهای دشمن به کار میرفت. رادار همزمان در کشورهای آمریکا انگلیس آلمان و ژاپن بدون مشارکت گروهی ساخته شد.
۲- اختراع موتور جت برای افزایش سرعت هواپیماهای نظامی در انگلستان برای نخستین بار در سال ۱۹۳۰ ودر آلمان در سال ۱۹۳۹ ساخته شد.
۳- اختراع انرژی هستهای [و به تبع آن بمب اتم] که مثلا همان پروژهی منهتن در مدت کوتاهی توانست چه دستاوردهایی داشته باشد [منظورم بمب اتم نیست].
۴- اختراع موشک بالستیک [که قادر به خروج از جو باشد] که در ادامه منجر به رهیابی بشر به فضا شد. 👇
Telegram
یادداشتها برداشتها
نسل طلایی دانشمندان
ملت یا امت نخبهپرور
قسمت اول
برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من میپرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول میداند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده…
ملت یا امت نخبهپرور
قسمت اول
برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من میپرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول میداند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده…
👍2❤1
۵- اختراعات در حوزهی تکنولوژی اشعهی مایکروویو که هم در تکنولوژی ارتباطات به کار گرفته شد و هم بعدها بهعنوان اجاق مایکروویو از آشپزخانههای مردم سردرآورد.
۶- اختراع کامپیوتر! آن هم از نوع دیجیتالش (روزی داستان آن را جداگانه خواهم نوشت)!
و اگر جنگ سرد را هم به ملغمهی مصائب بشری بیفزایید دیگر میشود گفت اختراع اینترنت از مواهبش بوده است.
نکتهای که اغلب نادیده انگاشته میشود این است که هرکدام از این اختراعات را که بررسی کنید با زنجیرهای از اکتشافات و نوآوریها مواجه میشوید که به دنبال آن اختراع اصلی آمده است. بنا بر این شش مورد فوقالذکر با خود فهرستی از اکتشافات دیگر را به همراه دارد.
بگذارید مثالی بزنم. اختراع کامپیوتر! خدا رفتگانتان را بیامرزاد اما اگر یک قلم کار خیر موجب آمرزش مرحوم Alan Turing الن تورینگ شود [حقیر با حفظ سمت مقسم جنت و جهنم هم هستم] همین کرَک کردن ماشین «انیگما»ی نازیها است که توانست کد رمز پیامهای ردوبدلشدهی آلمانیها را در صحنهی جنگ بشکند و پیامهایشان را شنود کند. اگر از من بپرسید سرمای سیبری ماشین جنگی هیتلر را زمینگیر نکرد، بلکه سلولهای خاکستری مغز تورینگ بود که نقشههای نظامی هیتلر را نقش بر آب میکرد.
اگر دانشجوی رشتههای مرتبط با امنیت کامپیوتر، شبکه و سایبر باشید، درخواهید یافت که همین اختراع تورینگ چه تاثیر شگرفی بر شاخهی رمزنگاری و تحلیل رمز [به شیوهی تهاجمی] گذاشت. اینها همه ناشی از نیاز و اجبار جنگ جهانی دوم بود. همین جناب تورینگ در کوششی دیگر با معرفی یک آزمایش [بخوانید چالش] به نام تست تورینگ آغازگر هوش مصنوعی شد. اما ایدهی تست، جالب است. هر گاه میخواهم دربارهی تست تورینگ توضیح بدهم، یاد داستان شیخ الرئیس و تشخیص نبض گربه میافتم.
نقل است که بوعلی سینا قادر بود از روی نبض مردم برخی بیماریها را تشخیص دهد. قرار شد ریسمانی بر دست بیمار ببندند و آن سر ریسمان را به دست شیخ. برای امتحانِ شیخ، سرِ ریسمان را به دست گربهای بستند. شیخ که بیمار را نمیدید گفت این بیمار چند شکم زاییده و اکنون گرسنه است. به او چند موش بدهید یا نیمسیر گوشت! این دقیقا داستان تست تورینگ است.
در این تست قرار است یک داور (انسان) بر اساس پاسخهایی که دو موجود (یکی انسان و دیگری کامپیوتر) به پرسشهای محاوره گونهی او میدهند، تشخیص دهد که کدام پاسخ مربوط به انسان است و کدام پاسخ از کامپیوتر صادر شده است. راه ارتباطی داور با آن دو موجود تنها از طریق نوشتن است. یعنی آنها را نمیبیند. اگر داور نتواند از روی پاسخها تشخیص دهد که کدام شرکت کننده کامپیوتر است، آنگاه میگوییم کامپیوترِ مزبور (که برای آن منظور -تولید پاسخهای شبیه انسان- برنامهریزی شده است) توانسته تست تورینگ را با موفقیت پشت سر بگذارد. جالب است بدانید پس از ۷۰ سال باب این تحدی هنوز باز است.
اما تورینگ پدر کامپیوتر هم هست! در سال ۱۹۳۶ مقالهای نوشته با عنوان “On Computable Numbers, with an Application to the Entscheidungsproblem” . در آن مقاله تورینگ ثابت کرد که میتوان ماشین [بخوانید کامپیوتر] قابل برنامهریزی مجدد داشت که همهمنظوره باشد و بتوان برای انجام کارهای گوناگون آن را برنامه ریزی کرد! این مانیفست، سرآغاز چیزی است که ما امروز کامپیوتر میشناسیمش. ماشین تورینگ الهامبخش طراحی معماری کامپیوتر شد. چه آنکه هم واحد محاسبه داشت، هم حافظه! او حتی در آن ماشین، مفهوم loop (حلقههای تکرار) را هم دیده بود.
ادامه دارد…
۶- اختراع کامپیوتر! آن هم از نوع دیجیتالش (روزی داستان آن را جداگانه خواهم نوشت)!
و اگر جنگ سرد را هم به ملغمهی مصائب بشری بیفزایید دیگر میشود گفت اختراع اینترنت از مواهبش بوده است.
نکتهای که اغلب نادیده انگاشته میشود این است که هرکدام از این اختراعات را که بررسی کنید با زنجیرهای از اکتشافات و نوآوریها مواجه میشوید که به دنبال آن اختراع اصلی آمده است. بنا بر این شش مورد فوقالذکر با خود فهرستی از اکتشافات دیگر را به همراه دارد.
بگذارید مثالی بزنم. اختراع کامپیوتر! خدا رفتگانتان را بیامرزاد اما اگر یک قلم کار خیر موجب آمرزش مرحوم Alan Turing الن تورینگ شود [حقیر با حفظ سمت مقسم جنت و جهنم هم هستم] همین کرَک کردن ماشین «انیگما»ی نازیها است که توانست کد رمز پیامهای ردوبدلشدهی آلمانیها را در صحنهی جنگ بشکند و پیامهایشان را شنود کند. اگر از من بپرسید سرمای سیبری ماشین جنگی هیتلر را زمینگیر نکرد، بلکه سلولهای خاکستری مغز تورینگ بود که نقشههای نظامی هیتلر را نقش بر آب میکرد.
اگر دانشجوی رشتههای مرتبط با امنیت کامپیوتر، شبکه و سایبر باشید، درخواهید یافت که همین اختراع تورینگ چه تاثیر شگرفی بر شاخهی رمزنگاری و تحلیل رمز [به شیوهی تهاجمی] گذاشت. اینها همه ناشی از نیاز و اجبار جنگ جهانی دوم بود. همین جناب تورینگ در کوششی دیگر با معرفی یک آزمایش [بخوانید چالش] به نام تست تورینگ آغازگر هوش مصنوعی شد. اما ایدهی تست، جالب است. هر گاه میخواهم دربارهی تست تورینگ توضیح بدهم، یاد داستان شیخ الرئیس و تشخیص نبض گربه میافتم.
نقل است که بوعلی سینا قادر بود از روی نبض مردم برخی بیماریها را تشخیص دهد. قرار شد ریسمانی بر دست بیمار ببندند و آن سر ریسمان را به دست شیخ. برای امتحانِ شیخ، سرِ ریسمان را به دست گربهای بستند. شیخ که بیمار را نمیدید گفت این بیمار چند شکم زاییده و اکنون گرسنه است. به او چند موش بدهید یا نیمسیر گوشت! این دقیقا داستان تست تورینگ است.
در این تست قرار است یک داور (انسان) بر اساس پاسخهایی که دو موجود (یکی انسان و دیگری کامپیوتر) به پرسشهای محاوره گونهی او میدهند، تشخیص دهد که کدام پاسخ مربوط به انسان است و کدام پاسخ از کامپیوتر صادر شده است. راه ارتباطی داور با آن دو موجود تنها از طریق نوشتن است. یعنی آنها را نمیبیند. اگر داور نتواند از روی پاسخها تشخیص دهد که کدام شرکت کننده کامپیوتر است، آنگاه میگوییم کامپیوترِ مزبور (که برای آن منظور -تولید پاسخهای شبیه انسان- برنامهریزی شده است) توانسته تست تورینگ را با موفقیت پشت سر بگذارد. جالب است بدانید پس از ۷۰ سال باب این تحدی هنوز باز است.
اما تورینگ پدر کامپیوتر هم هست! در سال ۱۹۳۶ مقالهای نوشته با عنوان “On Computable Numbers, with an Application to the Entscheidungsproblem” . در آن مقاله تورینگ ثابت کرد که میتوان ماشین [بخوانید کامپیوتر] قابل برنامهریزی مجدد داشت که همهمنظوره باشد و بتوان برای انجام کارهای گوناگون آن را برنامه ریزی کرد! این مانیفست، سرآغاز چیزی است که ما امروز کامپیوتر میشناسیمش. ماشین تورینگ الهامبخش طراحی معماری کامپیوتر شد. چه آنکه هم واحد محاسبه داشت، هم حافظه! او حتی در آن ماشین، مفهوم loop (حلقههای تکرار) را هم دیده بود.
ادامه دارد…
❤4
نسل طلایی دانشمندان
دیارِ نخبهپرور
قسمت سوم (قسمت آخر)
یاد پدر بهخیر که همیشه هواخواه اهل علم و ادب بود. از دههی شصت هنوز در خاطرم مانده که یکباری من را با خود به دیدن دکتر حسابی برد، در همان منزلی که بعدها موزه شد. عجب مردی! عجب مردی! با اینکه بچه بودم، میفهمیدم که باید در برابر وزانت و متانت او سر تعظیم فرود بیاورم. یادم هست در همان دیدار یک دوربین عکاسی هم به من هدیه داد و البته چندین عکس هم با پروفسور حسابی [اگر جناب دکتر منصوری ناراحت نمیشوند] گرفتیم.
نامهایی که پدرم از ایشان یاد میکرد یا با آنها معاشرت داشت، آنقدر فراوان بود که بعدها من را بیاختیار به این فکر کشاند که چه وجه مشترکی بین این نامها هست؟ خیلی زود فهمیدم که بیشترشان اهل شهر تفرش و حومهی آن [فدوی، آشتیان و فراهان را عجالتا حومهی تفرش فرض کرده] هستند. انگار خاک آن خطه خاصیتی دارد که اینهمه آدمحسابی پرورده است. حتی در خاطر دارم وقتی در نوجوانی با اشعار شاملو (که پدرم نوارهای کاستش را گوش میکرد) انس گرفتم، پدر فروغ فرخزاد را که از قضا اهل همان خطه بود، به من معرفی کرد و مدام آن شعر شاملو را که دربارهی فروغ سروده بود، برایم زمزمه میکرد [متبرک باد نام تو و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را و هنوز را!]
حتی در همان دههی شصت که فضای سیاسی بسته بود، پدرم ابایی نداشت که بیلکنت از فرخرو پارسا، که او هم اهل آن دیار بود، سخن بگوید و کشتن او را تقبیح کند. آخر در نظر پدرم، پارسا بانوی فرهیختهای بود که شایستگیش او را به مقام وزارت آموزش و پرورش رسانده بود.
شاید باورتان نشود، اما پدر با تمام این حرفها قبیلهپرست نبود. چه، مثلا با کرور کرور آدم که هیچ ربطی به تفرش نداشتند هم حشر و نشر داشت. مثلا با فرزندان دکتر محمد قریب که اصالتا آشتیانی بودند هم [بین آشتیان و تفرش از قدیم دلخوریهایی بوده] دوستی میکرد. زمستانی در اواخر دههی شصت دلدرد عجیبی گرفتم و دکترها با انجام انواع آزمایشها علت را تشخیص نمیدادند. حتی به آپاندیسیت هم شک کرده بودند. پدر چاره را در آن دید که من را به دکتر قریب [فرزند دکتر محمد قریب فقید] نشان بدهد. خوب یادم میآید که بعد از معاینه، دکتر قریب با پدر گرم صحبت دربارهی کتابی شد که بهتازگی نوشته بود و ضمن صحبت، قرصی سبزرنگ به من داد و در مطب خوابم برد. آن دو چند ساعتی حرف زده بودند و وقتی بیدار شدم از درد چندروزه هیچ خبری نبود؛ کأن لم یکن شیئا مذکورا!
حالا بیایید نگاهی بیندازیم به فهرست برخی از نخبگان تفرش که از قضا همگی متعلق به یک دورهی تاریخی هستند:
به این فهرست اسامی سیاستمداران را هم میتوانید بیفزایید؛ نامهایی مانند قائم مقام فراهانی یا حتی حسنعلی منصور! و اگر دلتان خواست نام هنرمندانی چون مرحوم علی حاتمی!
هرگز قصد ندارم تا از نمدِ نام بردن از مشاهیر فوق (که افتخار دیدن برخیشان را هم داشتهام) برای خود کلاهی ببافم. قصد من از آوردن این امثله، فعال کردن سوال فرضیهای در ذهن خواننده است؛ نکند اینجا هم با نوعی الگوی پنهان مواجه هستیم؟! (ضمنا راقم این سطور آگاه از این امر است که در کشور پهناور ایران خطههای مشاهیرپرور فراوانند.)
بگذارید مثال نخنمای دیگری بزنم که شباهت عجیبی به مثال ورزش هاکی در کشور کانادا دارد. شاید شما هم این جمله [ادعا] را شنیده باشید؛ «مازندران، پایتخت کشتی جهان». پشت این ادعا چه واقعیت آماریای نهفته است؟
۱- حسن یزدانی، جویبار مازندران
۲- امامعلی حبیبی (ملقب به ببر مازندران)، درزیکلای مازندران
۳- عبدالله موحد، بابلسر مازندران
۴- عسکری محمدیان، ساری مازندران
۵- امیرحسین زارع، آمل مازندران
۶- مراد محمدی، آبسکر ساری مازندران
۷- قاسم رضایی (ملقب به ببر آمل)، آمل مازندران
۸- محمدهادی ساروی، آمل مازندران
آیا این نامهای پرافتخار و نامهای فراوان دیگر که هریک مدالهای جهانی بسیاری را درو کردهاند، کافی نیست تا به خاک مازندران شک کنیم؟ آیا آن دیار در رشتهی کشتی نخبهپرور نیست؟ 👇
دیارِ نخبهپرور
قسمت سوم (قسمت آخر)
یاد پدر بهخیر که همیشه هواخواه اهل علم و ادب بود. از دههی شصت هنوز در خاطرم مانده که یکباری من را با خود به دیدن دکتر حسابی برد، در همان منزلی که بعدها موزه شد. عجب مردی! عجب مردی! با اینکه بچه بودم، میفهمیدم که باید در برابر وزانت و متانت او سر تعظیم فرود بیاورم. یادم هست در همان دیدار یک دوربین عکاسی هم به من هدیه داد و البته چندین عکس هم با پروفسور حسابی [اگر جناب دکتر منصوری ناراحت نمیشوند] گرفتیم.
نامهایی که پدرم از ایشان یاد میکرد یا با آنها معاشرت داشت، آنقدر فراوان بود که بعدها من را بیاختیار به این فکر کشاند که چه وجه مشترکی بین این نامها هست؟ خیلی زود فهمیدم که بیشترشان اهل شهر تفرش و حومهی آن [فدوی، آشتیان و فراهان را عجالتا حومهی تفرش فرض کرده] هستند. انگار خاک آن خطه خاصیتی دارد که اینهمه آدمحسابی پرورده است. حتی در خاطر دارم وقتی در نوجوانی با اشعار شاملو (که پدرم نوارهای کاستش را گوش میکرد) انس گرفتم، پدر فروغ فرخزاد را که از قضا اهل همان خطه بود، به من معرفی کرد و مدام آن شعر شاملو را که دربارهی فروغ سروده بود، برایم زمزمه میکرد [متبرک باد نام تو و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را و هنوز را!]
حتی در همان دههی شصت که فضای سیاسی بسته بود، پدرم ابایی نداشت که بیلکنت از فرخرو پارسا، که او هم اهل آن دیار بود، سخن بگوید و کشتن او را تقبیح کند. آخر در نظر پدرم، پارسا بانوی فرهیختهای بود که شایستگیش او را به مقام وزارت آموزش و پرورش رسانده بود.
شاید باورتان نشود، اما پدر با تمام این حرفها قبیلهپرست نبود. چه، مثلا با کرور کرور آدم که هیچ ربطی به تفرش نداشتند هم حشر و نشر داشت. مثلا با فرزندان دکتر محمد قریب که اصالتا آشتیانی بودند هم [بین آشتیان و تفرش از قدیم دلخوریهایی بوده] دوستی میکرد. زمستانی در اواخر دههی شصت دلدرد عجیبی گرفتم و دکترها با انجام انواع آزمایشها علت را تشخیص نمیدادند. حتی به آپاندیسیت هم شک کرده بودند. پدر چاره را در آن دید که من را به دکتر قریب [فرزند دکتر محمد قریب فقید] نشان بدهد. خوب یادم میآید که بعد از معاینه، دکتر قریب با پدر گرم صحبت دربارهی کتابی شد که بهتازگی نوشته بود و ضمن صحبت، قرصی سبزرنگ به من داد و در مطب خوابم برد. آن دو چند ساعتی حرف زده بودند و وقتی بیدار شدم از درد چندروزه هیچ خبری نبود؛ کأن لم یکن شیئا مذکورا!
حالا بیایید نگاهی بیندازیم به فهرست برخی از نخبگان تفرش که از قضا همگی متعلق به یک دورهی تاریخی هستند:
• پروفسور محمود حسابی (او را پدر علم فیزیک ایران لقب دادهاند)• دکتر ابراهیم پارسا (او را پدر علم گیاهشناسی ایران لقب دادهاند)• استاد عباس سحاب (او را پدر کارتوگرافی ایران خواندهاند)• پروفسور پروانه وثوق (او را بنیانگذار هماتولوژی و آنکولوژی نوین در ایران لقب دادهاند)• دکتر توران میرهادی (اولین دندانپزشک ایران)• استاد ابوالقاسم سحاب (مورخ و نویسنده)• پروفسور اردشیر قوامزاده (پزشک ایرانی و استاد ممتاز دانشگاه علوم پزشکی تهران)• استاد مظاهر مصفا (استاد دانشگاه، شاعر و مصحح برجستهی معاصرایران)• استاد حسینعلی نکیسا (استاد آواز و موسیقی ایران)• دکتر عبدالحسین میرسپاسی (روانپزشک ایرانی و از پایهگذاران روانپزشکی ایران)• استاد فتحعلی واشقانی (استاد خوشنویسی)• استاد عبدالله دوامی (استاد موسیقی)به این فهرست اسامی سیاستمداران را هم میتوانید بیفزایید؛ نامهایی مانند قائم مقام فراهانی یا حتی حسنعلی منصور! و اگر دلتان خواست نام هنرمندانی چون مرحوم علی حاتمی!
هرگز قصد ندارم تا از نمدِ نام بردن از مشاهیر فوق (که افتخار دیدن برخیشان را هم داشتهام) برای خود کلاهی ببافم. قصد من از آوردن این امثله، فعال کردن سوال فرضیهای در ذهن خواننده است؛ نکند اینجا هم با نوعی الگوی پنهان مواجه هستیم؟! (ضمنا راقم این سطور آگاه از این امر است که در کشور پهناور ایران خطههای مشاهیرپرور فراوانند.)
بگذارید مثال نخنمای دیگری بزنم که شباهت عجیبی به مثال ورزش هاکی در کشور کانادا دارد. شاید شما هم این جمله [ادعا] را شنیده باشید؛ «مازندران، پایتخت کشتی جهان». پشت این ادعا چه واقعیت آماریای نهفته است؟
۱- حسن یزدانی، جویبار مازندران
۲- امامعلی حبیبی (ملقب به ببر مازندران)، درزیکلای مازندران
۳- عبدالله موحد، بابلسر مازندران
۴- عسکری محمدیان، ساری مازندران
۵- امیرحسین زارع، آمل مازندران
۶- مراد محمدی، آبسکر ساری مازندران
۷- قاسم رضایی (ملقب به ببر آمل)، آمل مازندران
۸- محمدهادی ساروی، آمل مازندران
آیا این نامهای پرافتخار و نامهای فراوان دیگر که هریک مدالهای جهانی بسیاری را درو کردهاند، کافی نیست تا به خاک مازندران شک کنیم؟ آیا آن دیار در رشتهی کشتی نخبهپرور نیست؟ 👇
Telegram
یادداشتها برداشتها
نسل طلایی دانشمندان
ملت یا امت نخبهپرور
قسمت اول
برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من میپرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول میداند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده…
ملت یا امت نخبهپرور
قسمت اول
برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من میپرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول میداند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده…
❤3👎1
حال بگذارید به یک الگوی پنهان دیگر در تاریخی نهچندان دور [دورهی پهلوی اول و دوم] اشاره کنم. در فهرستِ اسامیِ برخی سیاستمداران بانفوذ و موثر ایران دقت کنید:
۱- پرویز ناتل خانلری: معاون وزیر کشور در دورهی علم و سناتور مجلس از مازندران
۲- محمدمهدی سمیعی: رئیس بانک مرکزی، رئیس سازمان برنامه و بودجه
۳- محمدعلی فروغی: نخستوزیر ایران در زمان رضاشاه (سه بار)
۴- مهدی آذر: وزیر فرهنگ کابینهی دکتر مصدق
۵- محمود حسابی: وزیر فرهنگ کابینهی دکتر مصدق
۶- صادق رضازادهی شفق تبریزی: نمایندهی ادوار مختلف مجلس
۷- بدیعالدین فروزانفر: رئیس انتخابی دانشکدهی منقول و معقول دانشگاه تهران، منشی مجلس
۸- منوچهر اقبال: یک دوره نخستوزیر، رئیس شرکت نفت ایران، رئیس دانشگاه تهران
۹- سید حسن تقیزاده: یک دوره رئیس مجلس سنا
۱۰- علیاصغر حکمت: وزیر معارف دورهی رضاشاه، رئیس دانشگاه تهران
۱۱- قاسم غنی: سفیر ایران در مصر و ترکیه، نمایندهی مجلس شورای ملی، نمایندهی ایران در کنوانسیونهای بینالمللی
۱۲- محمدتقی بهار: وزارت فرهنگ، نمایندهی مجلس
سوال این است؛ آیا این نامها بیرون از گود سیاست برایتان آشنا نیست؟ آیا با آثار علمی و قلمیشان آشنا نیستید؟ آیا اینها بودند که به مقامها و منصبها ارزش میدادند یا مناصب دوران «پدر و پسر» بودهاند که این افراد را نامدار کردهاند؟
من در این فهرستِ ناقص، برای جلوگیری از اطناب نام بسیاری را نیاوردم. اگر حوصله کردید، مثلا نام نمایندگان مجلس ملی و سنا را پیدا کنید و پروفایلشان را بررسی کنید و بعد دربارهی وزنِ علمی و فرهنگی مجلسَین قضاوت کنید [البته این موضوع منکرِ وضعِ اسفبارِ انتخابِ نمایندگان طی یک فرآیند صوری در دوران پهلویها نیست]. آیا وجود این تعداد نخبه در بخشهای مختلف حکومت تصادفی است؟! اگر به شانس معتقدید که وه! چه تصادفی!
یکی از وجوه اشتراک اسمهای یادشده این است که این بزرگان در تاریخ، فرهنگ، ادبیات و شعر فارسی کمنظیر بودهاند. آیا باز پای الگویی دیگر در میان است؟ حالا فهرست ادبا و شعرای بزرگِ یکی دو قرن اخیر را مرور کنیم! اگر بخواهم ته داستان را برایتان بگویم، از آن قافلهی علم و ادب یکی دو تن بیشتر نماندهاند؛ دکتر شفیعی کدکنی مثلا یکی از آنهاست. اما بگذارید برخی خاطرههای جمعیمان را قلقلک بدهم.
آیا از خوانندگان این یادداشت کسی هست که نوای ملکوتیِ «مرغ سحر» شجریانِ پدر را نشنیده باشد؟ شاعر مرغ سحر کیست؟ ملک الشعرای بهار! آیا در کتابخانهها دیوان حافظ به تصحیح قاسم غنی و علامه قزوینی را ندیدهاید؟ آیا کتابهای بینظیر دکتر زرینکوب را نخواندهاید؟ آیا در مدرسه دستور زبان فارسی را که بنیانگذارش مرحوم عبدالعظیم قریب بوده است فرانگرفتهاید؟ آیا کتاب ارزشمند تاریخ ایران بعد از اسلام نوشتهی عباس اقبال آشتیانی را تورق نکردهاید یا تصحیح شاهنامهی فردوسی او را ندیدهاید؟ آیا مثلا علامه دهخدا [بنیانگذار لغتنامهی دهخدا] نیاز به بازمعرفی دارد؟ آیا ترجمهی فاخر مرحوم سید جعفر شهیدی از کتاب نهج البلاغه را نخواندهاید؟ آیا نام بدیعالزمان فروزانفر را که اغلب همین نخبگان شاگرد او بودهاند، نشنیدهاید؟
اگر بخواهیم فهرست کاملی از این بزرگان را گردآوریم، حتما بیش از بیست نفر را شامل میشود. اما آنچه ذهن من را درگیر خود کرده این است که همهی اینها متعلق به یک نسل و با اندکی اغماض دو نسل پیاپی بودهاند و همانطور که گفتم از آن قافله یکی دو تن بیشتر زنده نیستند.
آیا آن عصر [قاجار و پهلوی] واجد ویژگی خاصی بوده که نسلی چنین درخشان را در دامان خود پرورانده است؟ آیا بعد از آن نوبت وزیدن باد سفلهپرور در سرزمین فارس رسید؟ چرا اکنون به هر سوی که مینگریم قحط الرجال است؟ آیا اساسا ماهیت علوم [در اینجا سخن از علوم انسانی و بهویژه شعر و ادب است] چنان دستخوش تغییر شده است که اساسا نباید انتظار ظهور چنان فرهیختگانی را کشید؟ آیا کثرت اسباب و علل و رشد تکنولوژی خود حجابِ خود شده است؟ بیایید بیندیشیم! من فکر میکنم این قحطالرجالی مختص سرزمین پارس و رشتهی ادبیات فارسی و فرهنگ ما نیست! اما در کنار ریشههای مشترک جهانی، ما ایرانیان هم نیاز داریم به کارنامهی خود بپردازیم و علل و اسباب رشد و سقوط را پیدا کنیم. در آینده به این مساله بیشتر میپردازیم.
۱- پرویز ناتل خانلری: معاون وزیر کشور در دورهی علم و سناتور مجلس از مازندران
۲- محمدمهدی سمیعی: رئیس بانک مرکزی، رئیس سازمان برنامه و بودجه
۳- محمدعلی فروغی: نخستوزیر ایران در زمان رضاشاه (سه بار)
۴- مهدی آذر: وزیر فرهنگ کابینهی دکتر مصدق
۵- محمود حسابی: وزیر فرهنگ کابینهی دکتر مصدق
۶- صادق رضازادهی شفق تبریزی: نمایندهی ادوار مختلف مجلس
۷- بدیعالدین فروزانفر: رئیس انتخابی دانشکدهی منقول و معقول دانشگاه تهران، منشی مجلس
۸- منوچهر اقبال: یک دوره نخستوزیر، رئیس شرکت نفت ایران، رئیس دانشگاه تهران
۹- سید حسن تقیزاده: یک دوره رئیس مجلس سنا
۱۰- علیاصغر حکمت: وزیر معارف دورهی رضاشاه، رئیس دانشگاه تهران
۱۱- قاسم غنی: سفیر ایران در مصر و ترکیه، نمایندهی مجلس شورای ملی، نمایندهی ایران در کنوانسیونهای بینالمللی
۱۲- محمدتقی بهار: وزارت فرهنگ، نمایندهی مجلس
سوال این است؛ آیا این نامها بیرون از گود سیاست برایتان آشنا نیست؟ آیا با آثار علمی و قلمیشان آشنا نیستید؟ آیا اینها بودند که به مقامها و منصبها ارزش میدادند یا مناصب دوران «پدر و پسر» بودهاند که این افراد را نامدار کردهاند؟
من در این فهرستِ ناقص، برای جلوگیری از اطناب نام بسیاری را نیاوردم. اگر حوصله کردید، مثلا نام نمایندگان مجلس ملی و سنا را پیدا کنید و پروفایلشان را بررسی کنید و بعد دربارهی وزنِ علمی و فرهنگی مجلسَین قضاوت کنید [البته این موضوع منکرِ وضعِ اسفبارِ انتخابِ نمایندگان طی یک فرآیند صوری در دوران پهلویها نیست]. آیا وجود این تعداد نخبه در بخشهای مختلف حکومت تصادفی است؟! اگر به شانس معتقدید که وه! چه تصادفی!
یکی از وجوه اشتراک اسمهای یادشده این است که این بزرگان در تاریخ، فرهنگ، ادبیات و شعر فارسی کمنظیر بودهاند. آیا باز پای الگویی دیگر در میان است؟ حالا فهرست ادبا و شعرای بزرگِ یکی دو قرن اخیر را مرور کنیم! اگر بخواهم ته داستان را برایتان بگویم، از آن قافلهی علم و ادب یکی دو تن بیشتر نماندهاند؛ دکتر شفیعی کدکنی مثلا یکی از آنهاست. اما بگذارید برخی خاطرههای جمعیمان را قلقلک بدهم.
آیا از خوانندگان این یادداشت کسی هست که نوای ملکوتیِ «مرغ سحر» شجریانِ پدر را نشنیده باشد؟ شاعر مرغ سحر کیست؟ ملک الشعرای بهار! آیا در کتابخانهها دیوان حافظ به تصحیح قاسم غنی و علامه قزوینی را ندیدهاید؟ آیا کتابهای بینظیر دکتر زرینکوب را نخواندهاید؟ آیا در مدرسه دستور زبان فارسی را که بنیانگذارش مرحوم عبدالعظیم قریب بوده است فرانگرفتهاید؟ آیا کتاب ارزشمند تاریخ ایران بعد از اسلام نوشتهی عباس اقبال آشتیانی را تورق نکردهاید یا تصحیح شاهنامهی فردوسی او را ندیدهاید؟ آیا مثلا علامه دهخدا [بنیانگذار لغتنامهی دهخدا] نیاز به بازمعرفی دارد؟ آیا ترجمهی فاخر مرحوم سید جعفر شهیدی از کتاب نهج البلاغه را نخواندهاید؟ آیا نام بدیعالزمان فروزانفر را که اغلب همین نخبگان شاگرد او بودهاند، نشنیدهاید؟
اگر بخواهیم فهرست کاملی از این بزرگان را گردآوریم، حتما بیش از بیست نفر را شامل میشود. اما آنچه ذهن من را درگیر خود کرده این است که همهی اینها متعلق به یک نسل و با اندکی اغماض دو نسل پیاپی بودهاند و همانطور که گفتم از آن قافله یکی دو تن بیشتر زنده نیستند.
آیا آن عصر [قاجار و پهلوی] واجد ویژگی خاصی بوده که نسلی چنین درخشان را در دامان خود پرورانده است؟ آیا بعد از آن نوبت وزیدن باد سفلهپرور در سرزمین فارس رسید؟ چرا اکنون به هر سوی که مینگریم قحط الرجال است؟ آیا اساسا ماهیت علوم [در اینجا سخن از علوم انسانی و بهویژه شعر و ادب است] چنان دستخوش تغییر شده است که اساسا نباید انتظار ظهور چنان فرهیختگانی را کشید؟ آیا کثرت اسباب و علل و رشد تکنولوژی خود حجابِ خود شده است؟ بیایید بیندیشیم! من فکر میکنم این قحطالرجالی مختص سرزمین پارس و رشتهی ادبیات فارسی و فرهنگ ما نیست! اما در کنار ریشههای مشترک جهانی، ما ایرانیان هم نیاز داریم به کارنامهی خود بپردازیم و علل و اسباب رشد و سقوط را پیدا کنیم. در آینده به این مساله بیشتر میپردازیم.
👍8💯2👏1🤔1
گر حکم شود که مست گیرند
در انگلستان رسم است وقتی دانشگاهها میخواهند برای جذب دانشجو یا جلب افکار عمومی تبلیغ کنند، از عناصری مانند سیاهپوستان، جامعهی LGBT و زن در نمادهای تبلیغیشان استفاده میکنند. مثلا همین دانشگاه محل خدمت من، در شروع سال تحصیلی دیگر کم مانده بود مجبورمان کند زورچپانْ یکی از اکسسوریهایی را که با نماد رنگینکمان ( به نشانهی ارادت به جامعهی LGBT) طراحی کرده، در محل کار برای تالیف بین قلوب حمل کنیم که خب خدا را شکر به خیر گذشت و معافمان کردند.
البته غرب در حق این هر سه گروه ظلم کرده و حالا میخواهد به روش خودش جبران کند. (حتما در یادداشتی دیگر با مثالهایی از یک قرن پیش به اینطرف خواهم نوشت که فقط در محیط آکادمیک چه ظلمهایی به این سه دسته شده است. اما حالا که از آنطرف بام غش کردهاند گاهی حاتمبخشیهایی میکنند که نقض غرض است.)
این شبهِ مقدمه را گفتم تا داستان خانم Gay را بگویم. رئیس معزول [استعفادادهشده] دانشگاه هاروارد! بانو Gay هر چه خوبان همه دارند را یکجا داشت؛ رنگینپوست است و زن! البته گول نام فامیلش [Gay] را نخورید که شوهر نازنینی [از جنس ذکور] دارد که از قضا هیات علمی دانشگاه استنفورد است.
داستان از اینجا شروع شد که کنگرهی آمریکا بعد از شروع جنگ حماس و اسرائیل او را فراخواند تا با حضور در جلسهی استماع کنگره، مورخ ۵ دسامبر (یکماه پیش) دربارهی عملکردش در مواجهه با واکنشهای [ضد اسرائیلی که ضد یهودی شنیده میشود] دانشجویان دانشگاه هاروارد (که به عملکرد اسرائیل معترض هستند) توضیح بدهد و اساسا بگوید چرا در برابر گستاخی دانشجویان به مقام والای اسرائیلِ مظلوم، کاری نکرده است؟!
در اواخر آن جلسه (که بیش از پنج ساعت طول کشیده) نمایندهی زنِ کنگره، خانم استفانیک که اتفاقا تنها مدرک تحصیلیاش لیسانس رشتهی هنر از همین دانشگاه هاروارد است، قوانین دانشگاه هاروارد را به رئیس دانشگاه یادآوری میکند و چند بار بابت استفادهی دانشجویان، از واژهی «انتفاضه» او را بازخواست میکند.
استفانیک تمام تلاش خود را میکند تا القا کند که این واژه، معادل نسلکشی یهودیان است. در آخر هم از رئیس دانشگاه هاروارد میپرسد آیا فراخواندن به نسلکشی یهودیان، قوانین قلدری و آزار و اذیت هاروارد را نقض میکند یا نه؟ خانم Gay پاسخ میدهد: بسته به زمینهی چنین اظهاراتی ممکن است [که ناقض قانون باشد]. همین پاسخ دو پهلو به قول شاملو «هر گاوگند چالهدهانی» را که سینهچاک اسرائیل بود، آتشفشانِ روشنِ خشمی کرد. از همینجا بود که فشارها بر خانوم گی و دانشگاه هاروارد برای کنارهگیریش از سمت ریاست دانشگاه آغاز شد.
درست یک هفته [۱۲ دسامبر ۲۰۲۳] بعد از جلسهی تفتیش عقاید کنگرهی آمریکا، بیش از سیصد استاد دانشگاه هاروارد پای نامهای را امضا کردند که در آن ضمن دفاع از حق آزادی بیان به قویترین شکل ممکن از ریاست خانم گی بر دانشگاه دفاع کرده بودند و خواسته بودند که به فشارها برای کنار گذاشتن او از ریاست دانشگاه پایان داده شود.
اما دیو هفتسرِ صیهونیزم بیکار ننشست. شخصی با نام کریستوفر روفو در ۱۱ دسامبر ۲۰۲۳ در وبلاگ خود ضمن برشمردن سه مثال، خانم Gay را متهم به سرقت ادبی در نوشتههای علمیاش کرد. مثالهایی که روفو ارائه میدهد، همه مربوط به پایاننامهی دکترای خانم Gay است که در سال ۱۹۹۷ نوشته شده است. بنا بر ادعای روفو در سه جای مختلف پایاننامهی مزبور، خانم Gay ضمن وام گرفتن عباراتی از مقالات و کتب دیگر به مصادر اولیه ارجاع نداده است.
اندکی بعد باز خبر آمد که گویا مشارالیها در سرقت ادبی ید طولایی دارد و مجموعا در ۱۱ مقالهی دیگرش نیز [که آخرینش در سال ۲۰۱۷ دیده شده] مواردی از سرقت علمی-ادبی وجود دارد.
جالب اینجاست که کاشفان این بهاصطلاح «رسوایی» علمی، بی هیچ ریا و دغلی مینوشتند که آنچه ما در حال برملا کردنش هستیم «آخرین میخ بر تابوت» خانم Gay است!
هر چند هر عقل حتی نیمهسلیمی به همزمانی این پروندهسازیها و قضایای جلسهی استماعِ کنگره شک میکرد، اما من مشتاق شدم تا بهطور مستقل اتهامهای مربوط به «سرقت ادبی-علمی» را که متوجه خانم Gay شده بود، بررسی کنم.
از آنجا که انتقادها به خانم Gay حول محورِ بیتوجهی به سیستم ارجاعدهی در متنِ نوشتههای علمی برمیگردد، لازم است که بررسیکننده اولا سیستم رفرنسدهیِ این خانم را بشناسد، ثانیا قوانین مربوط به سرقت علمی و ادبی در دانشگاه هاروارد را بداند و ثالثا باید در حوزهی تخصصی خانم Gay، علوم سیاسی، عالم باشد. من واجد دو شرط اول بودم و برای سومی از همکاران معتبر دانشگاهی در حوزهی علوم سیاسی مشورت گرفتم.
۱/۲ 👇🏻
در انگلستان رسم است وقتی دانشگاهها میخواهند برای جذب دانشجو یا جلب افکار عمومی تبلیغ کنند، از عناصری مانند سیاهپوستان، جامعهی LGBT و زن در نمادهای تبلیغیشان استفاده میکنند. مثلا همین دانشگاه محل خدمت من، در شروع سال تحصیلی دیگر کم مانده بود مجبورمان کند زورچپانْ یکی از اکسسوریهایی را که با نماد رنگینکمان ( به نشانهی ارادت به جامعهی LGBT) طراحی کرده، در محل کار برای تالیف بین قلوب حمل کنیم که خب خدا را شکر به خیر گذشت و معافمان کردند.
البته غرب در حق این هر سه گروه ظلم کرده و حالا میخواهد به روش خودش جبران کند. (حتما در یادداشتی دیگر با مثالهایی از یک قرن پیش به اینطرف خواهم نوشت که فقط در محیط آکادمیک چه ظلمهایی به این سه دسته شده است. اما حالا که از آنطرف بام غش کردهاند گاهی حاتمبخشیهایی میکنند که نقض غرض است.)
این شبهِ مقدمه را گفتم تا داستان خانم Gay را بگویم. رئیس معزول [استعفادادهشده] دانشگاه هاروارد! بانو Gay هر چه خوبان همه دارند را یکجا داشت؛ رنگینپوست است و زن! البته گول نام فامیلش [Gay] را نخورید که شوهر نازنینی [از جنس ذکور] دارد که از قضا هیات علمی دانشگاه استنفورد است.
داستان از اینجا شروع شد که کنگرهی آمریکا بعد از شروع جنگ حماس و اسرائیل او را فراخواند تا با حضور در جلسهی استماع کنگره، مورخ ۵ دسامبر (یکماه پیش) دربارهی عملکردش در مواجهه با واکنشهای [ضد اسرائیلی که ضد یهودی شنیده میشود] دانشجویان دانشگاه هاروارد (که به عملکرد اسرائیل معترض هستند) توضیح بدهد و اساسا بگوید چرا در برابر گستاخی دانشجویان به مقام والای اسرائیلِ مظلوم، کاری نکرده است؟!
در اواخر آن جلسه (که بیش از پنج ساعت طول کشیده) نمایندهی زنِ کنگره، خانم استفانیک که اتفاقا تنها مدرک تحصیلیاش لیسانس رشتهی هنر از همین دانشگاه هاروارد است، قوانین دانشگاه هاروارد را به رئیس دانشگاه یادآوری میکند و چند بار بابت استفادهی دانشجویان، از واژهی «انتفاضه» او را بازخواست میکند.
استفانیک تمام تلاش خود را میکند تا القا کند که این واژه، معادل نسلکشی یهودیان است. در آخر هم از رئیس دانشگاه هاروارد میپرسد آیا فراخواندن به نسلکشی یهودیان، قوانین قلدری و آزار و اذیت هاروارد را نقض میکند یا نه؟ خانم Gay پاسخ میدهد: بسته به زمینهی چنین اظهاراتی ممکن است [که ناقض قانون باشد]. همین پاسخ دو پهلو به قول شاملو «هر گاوگند چالهدهانی» را که سینهچاک اسرائیل بود، آتشفشانِ روشنِ خشمی کرد. از همینجا بود که فشارها بر خانوم گی و دانشگاه هاروارد برای کنارهگیریش از سمت ریاست دانشگاه آغاز شد.
درست یک هفته [۱۲ دسامبر ۲۰۲۳] بعد از جلسهی تفتیش عقاید کنگرهی آمریکا، بیش از سیصد استاد دانشگاه هاروارد پای نامهای را امضا کردند که در آن ضمن دفاع از حق آزادی بیان به قویترین شکل ممکن از ریاست خانم گی بر دانشگاه دفاع کرده بودند و خواسته بودند که به فشارها برای کنار گذاشتن او از ریاست دانشگاه پایان داده شود.
اما دیو هفتسرِ صیهونیزم بیکار ننشست. شخصی با نام کریستوفر روفو در ۱۱ دسامبر ۲۰۲۳ در وبلاگ خود ضمن برشمردن سه مثال، خانم Gay را متهم به سرقت ادبی در نوشتههای علمیاش کرد. مثالهایی که روفو ارائه میدهد، همه مربوط به پایاننامهی دکترای خانم Gay است که در سال ۱۹۹۷ نوشته شده است. بنا بر ادعای روفو در سه جای مختلف پایاننامهی مزبور، خانم Gay ضمن وام گرفتن عباراتی از مقالات و کتب دیگر به مصادر اولیه ارجاع نداده است.
اندکی بعد باز خبر آمد که گویا مشارالیها در سرقت ادبی ید طولایی دارد و مجموعا در ۱۱ مقالهی دیگرش نیز [که آخرینش در سال ۲۰۱۷ دیده شده] مواردی از سرقت علمی-ادبی وجود دارد.
جالب اینجاست که کاشفان این بهاصطلاح «رسوایی» علمی، بی هیچ ریا و دغلی مینوشتند که آنچه ما در حال برملا کردنش هستیم «آخرین میخ بر تابوت» خانم Gay است!
هر چند هر عقل حتی نیمهسلیمی به همزمانی این پروندهسازیها و قضایای جلسهی استماعِ کنگره شک میکرد، اما من مشتاق شدم تا بهطور مستقل اتهامهای مربوط به «سرقت ادبی-علمی» را که متوجه خانم Gay شده بود، بررسی کنم.
از آنجا که انتقادها به خانم Gay حول محورِ بیتوجهی به سیستم ارجاعدهی در متنِ نوشتههای علمی برمیگردد، لازم است که بررسیکننده اولا سیستم رفرنسدهیِ این خانم را بشناسد، ثانیا قوانین مربوط به سرقت علمی و ادبی در دانشگاه هاروارد را بداند و ثالثا باید در حوزهی تخصصی خانم Gay، علوم سیاسی، عالم باشد. من واجد دو شرط اول بودم و برای سومی از همکاران معتبر دانشگاهی در حوزهی علوم سیاسی مشورت گرفتم.
۱/۲ 👇🏻
Wikipedia
Claudine Gay
American political scientist and university administrator
👍8
سیستم ارجاعدهی مورد استفاده خانم Gay سیستم جهانشمول «هاروارد» بوده است. امروزه این سیستم را بسیاری از آکادمیسینها و نحلههای علم استفاده میکنند، ابداع یک پروفسور جانورشناسی در همین دانشگاه هاروارد است.
با اینکه در سال ۱۹۹۷ هنوز نرمافزارهای مدیریت رفرنس و واژهپردازهایی نظیر MS Word برای مقالهنویسی وجود نداشتهاند، نحوهی رفرنسنگاری خانم Gay بینقص است. اما همهی پردهدریهای دلواپسان، ناظر بر نقض قوانین سرقت علمی-ادبی است. برای بررسیِ این مورد لازم است که به قوانین دانشگاه هاروارد مراجعه کنیم. مطابق این قوانین پنج رسته بهعنوان گونههای اصلی تقلب برشمرده شده است:
۱- تقلب کلمه به کلمه (آنچه Copy&Paste مینامیم)
۲- تقلب موزاییکی
۳- استفادهی تفسیری از کار دیگران بهطرز نامناسب (مثلا فقط به تغییر کلمات و استفاده از کلمات مشابه اکتفا شود؛ در صورتی که انتظار میرود نویسنده برداشت خود از متن دیگران را بنویسد)
۴- استفادهی تفسیری از کار دیگران، بدون ارجاع دادن به منبع اصلی آن
۵- استفادهی نقلقولی از دیگران بدون ارجاع دادن به آنها
با بررسیِ دقیقِ مواردِ اعلامی علیه خانم Gay قضاوت من این است که ایشان دچار خطای به کار نبردن علامت نقل قول (کوتیشن) در برخی از جملهها شده است. اما در همان جملات به منبع نوشتهجاتی که از آنها نقل کرده، ارجاع داده است. به عبارت دیگر مطابق قوانین هاروارد خطای سهوی او در هیچ کدام از این ۵ دسته نمیگنجد!
از موارد مطروحه علیه او دو مورد هست که خانم Gay با آوردن دو جمله در جاهای مختلف، برخی کلمات را از دو مقالهی مختلف آورده، ولی به آنها ارجاع نداده است. قربانیان این دو مقاله، که حالا خود در دانشگاه کنتاکی و هاروارد استاد دانشگاه هستند، معتقدند اگرچه کار خانم Gay از نظر استانداردهای ارجاعدهی نقص دارد، اما تقلب به حساب نمیآید.
خواننده شاید اشکال کند که این قوانین، مربوط به امروز دانشگاه هاروارد است و باید دید که مثلا در سال ۱۹۹۷ قانون سرقت علمی-ادبی دانشگاه چه بوده؟ در پاسخ باید گفت که اولا قوانین مربوط به سرقت علمی-ادبی با مرور زمان سختگیرانهتر شده و ثانیا خود دانشگاه هاروارد پس از این «افشا» با انتخاب سه پروفسور برجسته و مستقل از دانشگاه هاروارد در حوزهی علوم سیاسی، این دعاوی را راستیآزمایی کرد. نتیجهی داوری این شد که در موارد مطروحه، خانم Gay دچار سهو ارجاعدهیِ نامناسب «Inadequate Citation» شده است. اما کمیته تصریح میکند که این خطای سهوی هیچ یک از قوانین مربوط به سرقت ادبی-علمی دانشگاه هاروارد را نقض نمیکند. این همان کمیتهای بود که میگفتند بگذارید نتایجش برملا شود تا در نتیجه، آخرین میخ بر تابوت خانم Gay کوبیده شود. البته خانم Gay پس از این سر و صداها با ارسال اصلاحیههایی و البته با گنجاندن علامات نقل قول سعی کرد از طرفی به بهانهگیریها پایان دهد و از طرف دیگر نشان دهد که واژه سرقت «Plagiarism» یک پروپاگاندای رسانهای است که (به ظن من اسرائیلدوستان) علیه او ترند کردهاند.
عاقبتِ داستان خانم Gay به استعفا ختم شد. معتقدم اگر استعفا نمیداد، بعید نبود در مرحلهی بعد، صدا یا تصویری از او «افشا» میشد که احساسات عمومی را جریحهدار کند! باور کنید اگر اکنون در کنج خانه میتوان آهنگ شادمهر را با صدای خانم مهستی (با آنچه بهاصطلاح هوش مصنوعی میخوانندش) بازآفرینی کرد، پس در مراتب عالیتر و وقتی پای هژمونی اسرائیل در میان باشد، تکنولوژی Deep Fake با تمام توان به میدان خواهد آمد (آنچه از همین حالا برای انتخابات آتی آمریکا دربارهاش هشدار میدهند).
نتیجه آنکه اولا اگر خانم Gay در این پروندهی مربوط به سرقت علمی-ادبی گناهکار است، پرسش اصلی این میشود که چه کسی نیست؟ شما هر مقاله یا کار علمی را که بیرون بکشید، از این خطاهای سهوی در آن پیدا میشود و اساسا نرمافزارهای مشابهیاب هم درصد ناچیزی را به عنوان خطای قابل چشمپوشی برای این قبیل سهوها در نظر میگیرند. ثانیا اگر در سرزمین فرصتها و در سال ۲۰۲۳ میتوان علم و پژوهش را وجهالمصالحه یا وسیلهی تسویهحساب سیاسی کرد، دیگر چندان جای خرده گرفتن باقی نمیماند که مثلا در کشور خودمان برای انجام تسویهحساب سیاسی با اهل علم مثلا عکسها و فیلمهای خانوادگی و شخصی را افشا کنند. چون در هر دوی اینها آنچه قربانی میشود، علم و عالِم است و تنها روشهای بسمل کردن فرق میکند.
بله. از اواخر نوامبر که زمزمههای تقلب خانم Gay برخاست تا روز استعفای او، اگر به آمار مراجعه کنید حدود ۳۰۰۰ کودک فلسطینی «دیگر» توسط اسرائیل قتل عام شد و ما همچنان دوره میکنیم شب را و شب را؛ هنوز را!
۲/۲
با اینکه در سال ۱۹۹۷ هنوز نرمافزارهای مدیریت رفرنس و واژهپردازهایی نظیر MS Word برای مقالهنویسی وجود نداشتهاند، نحوهی رفرنسنگاری خانم Gay بینقص است. اما همهی پردهدریهای دلواپسان، ناظر بر نقض قوانین سرقت علمی-ادبی است. برای بررسیِ این مورد لازم است که به قوانین دانشگاه هاروارد مراجعه کنیم. مطابق این قوانین پنج رسته بهعنوان گونههای اصلی تقلب برشمرده شده است:
۱- تقلب کلمه به کلمه (آنچه Copy&Paste مینامیم)
۲- تقلب موزاییکی
۳- استفادهی تفسیری از کار دیگران بهطرز نامناسب (مثلا فقط به تغییر کلمات و استفاده از کلمات مشابه اکتفا شود؛ در صورتی که انتظار میرود نویسنده برداشت خود از متن دیگران را بنویسد)
۴- استفادهی تفسیری از کار دیگران، بدون ارجاع دادن به منبع اصلی آن
۵- استفادهی نقلقولی از دیگران بدون ارجاع دادن به آنها
با بررسیِ دقیقِ مواردِ اعلامی علیه خانم Gay قضاوت من این است که ایشان دچار خطای به کار نبردن علامت نقل قول (کوتیشن) در برخی از جملهها شده است. اما در همان جملات به منبع نوشتهجاتی که از آنها نقل کرده، ارجاع داده است. به عبارت دیگر مطابق قوانین هاروارد خطای سهوی او در هیچ کدام از این ۵ دسته نمیگنجد!
از موارد مطروحه علیه او دو مورد هست که خانم Gay با آوردن دو جمله در جاهای مختلف، برخی کلمات را از دو مقالهی مختلف آورده، ولی به آنها ارجاع نداده است. قربانیان این دو مقاله، که حالا خود در دانشگاه کنتاکی و هاروارد استاد دانشگاه هستند، معتقدند اگرچه کار خانم Gay از نظر استانداردهای ارجاعدهی نقص دارد، اما تقلب به حساب نمیآید.
خواننده شاید اشکال کند که این قوانین، مربوط به امروز دانشگاه هاروارد است و باید دید که مثلا در سال ۱۹۹۷ قانون سرقت علمی-ادبی دانشگاه چه بوده؟ در پاسخ باید گفت که اولا قوانین مربوط به سرقت علمی-ادبی با مرور زمان سختگیرانهتر شده و ثانیا خود دانشگاه هاروارد پس از این «افشا» با انتخاب سه پروفسور برجسته و مستقل از دانشگاه هاروارد در حوزهی علوم سیاسی، این دعاوی را راستیآزمایی کرد. نتیجهی داوری این شد که در موارد مطروحه، خانم Gay دچار سهو ارجاعدهیِ نامناسب «Inadequate Citation» شده است. اما کمیته تصریح میکند که این خطای سهوی هیچ یک از قوانین مربوط به سرقت ادبی-علمی دانشگاه هاروارد را نقض نمیکند. این همان کمیتهای بود که میگفتند بگذارید نتایجش برملا شود تا در نتیجه، آخرین میخ بر تابوت خانم Gay کوبیده شود. البته خانم Gay پس از این سر و صداها با ارسال اصلاحیههایی و البته با گنجاندن علامات نقل قول سعی کرد از طرفی به بهانهگیریها پایان دهد و از طرف دیگر نشان دهد که واژه سرقت «Plagiarism» یک پروپاگاندای رسانهای است که (به ظن من اسرائیلدوستان) علیه او ترند کردهاند.
عاقبتِ داستان خانم Gay به استعفا ختم شد. معتقدم اگر استعفا نمیداد، بعید نبود در مرحلهی بعد، صدا یا تصویری از او «افشا» میشد که احساسات عمومی را جریحهدار کند! باور کنید اگر اکنون در کنج خانه میتوان آهنگ شادمهر را با صدای خانم مهستی (با آنچه بهاصطلاح هوش مصنوعی میخوانندش) بازآفرینی کرد، پس در مراتب عالیتر و وقتی پای هژمونی اسرائیل در میان باشد، تکنولوژی Deep Fake با تمام توان به میدان خواهد آمد (آنچه از همین حالا برای انتخابات آتی آمریکا دربارهاش هشدار میدهند).
نتیجه آنکه اولا اگر خانم Gay در این پروندهی مربوط به سرقت علمی-ادبی گناهکار است، پرسش اصلی این میشود که چه کسی نیست؟ شما هر مقاله یا کار علمی را که بیرون بکشید، از این خطاهای سهوی در آن پیدا میشود و اساسا نرمافزارهای مشابهیاب هم درصد ناچیزی را به عنوان خطای قابل چشمپوشی برای این قبیل سهوها در نظر میگیرند. ثانیا اگر در سرزمین فرصتها و در سال ۲۰۲۳ میتوان علم و پژوهش را وجهالمصالحه یا وسیلهی تسویهحساب سیاسی کرد، دیگر چندان جای خرده گرفتن باقی نمیماند که مثلا در کشور خودمان برای انجام تسویهحساب سیاسی با اهل علم مثلا عکسها و فیلمهای خانوادگی و شخصی را افشا کنند. چون در هر دوی اینها آنچه قربانی میشود، علم و عالِم است و تنها روشهای بسمل کردن فرق میکند.
بله. از اواخر نوامبر که زمزمههای تقلب خانم Gay برخاست تا روز استعفای او، اگر به آمار مراجعه کنید حدود ۳۰۰۰ کودک فلسطینی «دیگر» توسط اسرائیل قتل عام شد و ما همچنان دوره میکنیم شب را و شب را؛ هنوز را!
۲/۲
👍9
تجارت مقاله
قسمت اول: الگوی موفق کسب درآمد
در نخستین روز کاریم در دانشگاهی در استکهلم برای ورود به ساختمانِ دانشکده، باید از راهرو و اتاقی عبور میکردم که مملو از کتاب بود؛ چیزی شبیه نمایشگاه کتاب اما از نوع دائمی آن. خوب یادم هست که بیاختیار ساعتی سرگرم کتابها شدم؛ بیآنکه حواسم باشد که روز اول کار است و با رئیس دانشکده جلسه دارم!
کتابها همگی مربوط به انتشارات دانشگاه بود و بعد از بررسی تعدادیشان دریافتم که دانشگاه مزبور، تمامی پایاننامههای دورهی دکتری و برخی از پایاننامههای کارشناسی ارشد را پس از دفاع در قالب کتاب به زیور طبع میآراید! البته چند عنوان هم کار گروهیِ اعضای هیات علمی آن دانشکده بود که بهصورت کتاب، چاپ شده بود. بعدها در مراوده با دیگر دانشگاههای سوئد نیز دریافتم که این سنتِ حسنه در آن کشور رواج دارد.
در دو دههی گذشته سنت کتابنویسی در محیطهای دانشگاهیِ فرنگ، دستخوش دگرگونی شگرفی شد. شاید مهمترین علت این بوده که نوشتن کتاب و چاپ آن مستلزم داوریِ علمی نبوده و لاجرم نویسندهی کتاب هر چه میخواسته دل تنگش، بر قلم میآورده؛ بدون آنکه صاحبنظران آثار قلمی او را داوری علمی کنند و خب چنین دلیری کردن در ساحت علم لا یَزیدُ إلّا خَسارا!
عامل بعدی که نوشتن و چاپ کتاب را به حاشیه برده، «تجارت» مقاله است (بخوانید تولید مقاله، چیزی شبیه تولید علم!). بیایید با هم از راستهی انتشاراتیهای مهم در بازار مکارهی چاپ مقاله گذر کنیم؛ اولین حجرهی دونبش، مربوط است به انتشارات Elsevier که به گواهی اعداد و ارقام عظیمترین انتشاراتی دنیا شمرده میشود!
آشنایی من با الزویر حالا به بیست سالگی خود نزدیک میشود. الزویر بیش از ۲۷۰۰ مجلهی علمی را میزبانی میکند. راقم این سطور سالها داور مجلات گوناگونِ الزویر در حوزهی تخصصی خودش بوده و اکنون در حلقهی ویراستاران یکی از آن مجلات است (نشانی دادم که بدانید میدانم از چه مینویسم).
اقبال جامعهی علمی به این ناشر، به زبان آمار چنین است که ماهیانه بیش از ۲۰ میلیون نفر از حدود ۲۰ میلیون مقالهی آرشیوشدهی الزویر استفاده میکنند؛ سالانه حدود سه میلیون دانشگاهی، مقالهی خود را برای داوری و چاپ، روانهی الزویر میکنند و از این تعداد حدود ۷۰۰ هزار مقاله پذیرفته و چاپ میشود (میتوانید در سایت sciencedirect.com سراغشان را بگیرید).
این انتشاراتی ضمن خدمات دیگرش، دو سرویس بسیار مهم هم ارائه میدهد: اولی سرویس Scopus است (در آدرس scopus.com) که در آن اطلاعاتِ چکیدهی مقالاتِ مربوط به ۷۰۰۰ هزار ناشر (از جمله خودش) را میزبانی میکند و دیگری SciVal است که به دانشگاهها و انستیتوهای علمی، ابزار کارآمدی برای مدیریتِ پژوهش در سازمان متبوع خود میدهد (در آدرس scival.com).
قصد من تبلیغ الزویر نیست اما همینقدر بگویم که در بیزینس پلن موفق این کمپانیِ نشر (که اصالتا هلندی است) حتی برای مقالاتِ نانوشتهی شما هم فکر کردهاند. مثلا سرویس دیگری دارند با نام Mendeley که با ارائهی مجانیِ پلتفرم و ابزارهای رفرنسنویسی، هم شبکهی پژوهشگران را رصد میکنند، هم محتوای پژوهشی را.
در این نوشته دیگر از سرویس Clinicalkey (پلتفرم مقالات کتابها و تولیدات چندرسانهای در حوزهی علوم پزشکی و پرستاری) الزویر چیزی نمیگویم. اما همینقدر بدانید که الزویر اگر همین یک سرویس را هم عرضه میکرد، برایش کفایت میکرد! اینها جملگی صفات کمپانیای است که بیش از ۸۷۰۰۰ کارمند دارد و سود سالانهی آن چیزی حدود ۱.۵ میلیارد پوند است.
بگذارید حالا که در بازار مکارهی نشر مقالات علمی هستیم، سری هم به حجرهی اشپرینگر بزنیم؛ در این آدرس link.springer.com. اشپرینگر چند سالی است که با نشر Nature، همانی که اتفاقات مهم جهان علم در آن چاپ میشود، عقد اخوت بسته و نامهایشان کنار هم میآید. با این ادغام، اشپرینگر تبدیل به دومین غول تجارتِ نشرِ مقاله در دنیا شده است.
از قدیم الایام اشپرینگر بهواسطهی کتابهایش معروف بود و در زمینهی چاپ کتابهای علمی گوی سبقت را از الزویر ربوده بود. اما رفتهرفته الزویر با تغییر سیاست و حرکت لاکپشتی به سمتِ توازن میانِ نشرِ مقاله و کتاب، لاکپشتوار، خواست تا فاصلهی خود را در این حوزه با رقبایش (که اصلیترینشان اشپرینگر است) کم کند.
اشپرینگر خود میزبان حدود ۱۵ میلیون مقاله و کتاب است و سالانه ۳ میلیون دانشگاهی را برای چاپ آثارشان به سوی خود میکشاند. وقتی از اشپرینگر میگوییم، داریم از یک تجارت با سود 1.5 میلیارد پوند در سال صحبت میکنیم. خود راقم این سطور با اشپرینگر کتاب چاپ کرده و برخی مقالاتش در کتابهایی (با عنوان مجموعه مقالات در علم کامپیوتر) توسط اشپرینگر چاپ شده است. (۱/۲) 👇
قسمت اول: الگوی موفق کسب درآمد
در نخستین روز کاریم در دانشگاهی در استکهلم برای ورود به ساختمانِ دانشکده، باید از راهرو و اتاقی عبور میکردم که مملو از کتاب بود؛ چیزی شبیه نمایشگاه کتاب اما از نوع دائمی آن. خوب یادم هست که بیاختیار ساعتی سرگرم کتابها شدم؛ بیآنکه حواسم باشد که روز اول کار است و با رئیس دانشکده جلسه دارم!
کتابها همگی مربوط به انتشارات دانشگاه بود و بعد از بررسی تعدادیشان دریافتم که دانشگاه مزبور، تمامی پایاننامههای دورهی دکتری و برخی از پایاننامههای کارشناسی ارشد را پس از دفاع در قالب کتاب به زیور طبع میآراید! البته چند عنوان هم کار گروهیِ اعضای هیات علمی آن دانشکده بود که بهصورت کتاب، چاپ شده بود. بعدها در مراوده با دیگر دانشگاههای سوئد نیز دریافتم که این سنتِ حسنه در آن کشور رواج دارد.
در دو دههی گذشته سنت کتابنویسی در محیطهای دانشگاهیِ فرنگ، دستخوش دگرگونی شگرفی شد. شاید مهمترین علت این بوده که نوشتن کتاب و چاپ آن مستلزم داوریِ علمی نبوده و لاجرم نویسندهی کتاب هر چه میخواسته دل تنگش، بر قلم میآورده؛ بدون آنکه صاحبنظران آثار قلمی او را داوری علمی کنند و خب چنین دلیری کردن در ساحت علم لا یَزیدُ إلّا خَسارا!
عامل بعدی که نوشتن و چاپ کتاب را به حاشیه برده، «تجارت» مقاله است (بخوانید تولید مقاله، چیزی شبیه تولید علم!). بیایید با هم از راستهی انتشاراتیهای مهم در بازار مکارهی چاپ مقاله گذر کنیم؛ اولین حجرهی دونبش، مربوط است به انتشارات Elsevier که به گواهی اعداد و ارقام عظیمترین انتشاراتی دنیا شمرده میشود!
آشنایی من با الزویر حالا به بیست سالگی خود نزدیک میشود. الزویر بیش از ۲۷۰۰ مجلهی علمی را میزبانی میکند. راقم این سطور سالها داور مجلات گوناگونِ الزویر در حوزهی تخصصی خودش بوده و اکنون در حلقهی ویراستاران یکی از آن مجلات است (نشانی دادم که بدانید میدانم از چه مینویسم).
اقبال جامعهی علمی به این ناشر، به زبان آمار چنین است که ماهیانه بیش از ۲۰ میلیون نفر از حدود ۲۰ میلیون مقالهی آرشیوشدهی الزویر استفاده میکنند؛ سالانه حدود سه میلیون دانشگاهی، مقالهی خود را برای داوری و چاپ، روانهی الزویر میکنند و از این تعداد حدود ۷۰۰ هزار مقاله پذیرفته و چاپ میشود (میتوانید در سایت sciencedirect.com سراغشان را بگیرید).
این انتشاراتی ضمن خدمات دیگرش، دو سرویس بسیار مهم هم ارائه میدهد: اولی سرویس Scopus است (در آدرس scopus.com) که در آن اطلاعاتِ چکیدهی مقالاتِ مربوط به ۷۰۰۰ هزار ناشر (از جمله خودش) را میزبانی میکند و دیگری SciVal است که به دانشگاهها و انستیتوهای علمی، ابزار کارآمدی برای مدیریتِ پژوهش در سازمان متبوع خود میدهد (در آدرس scival.com).
قصد من تبلیغ الزویر نیست اما همینقدر بگویم که در بیزینس پلن موفق این کمپانیِ نشر (که اصالتا هلندی است) حتی برای مقالاتِ نانوشتهی شما هم فکر کردهاند. مثلا سرویس دیگری دارند با نام Mendeley که با ارائهی مجانیِ پلتفرم و ابزارهای رفرنسنویسی، هم شبکهی پژوهشگران را رصد میکنند، هم محتوای پژوهشی را.
در این نوشته دیگر از سرویس Clinicalkey (پلتفرم مقالات کتابها و تولیدات چندرسانهای در حوزهی علوم پزشکی و پرستاری) الزویر چیزی نمیگویم. اما همینقدر بدانید که الزویر اگر همین یک سرویس را هم عرضه میکرد، برایش کفایت میکرد! اینها جملگی صفات کمپانیای است که بیش از ۸۷۰۰۰ کارمند دارد و سود سالانهی آن چیزی حدود ۱.۵ میلیارد پوند است.
بگذارید حالا که در بازار مکارهی نشر مقالات علمی هستیم، سری هم به حجرهی اشپرینگر بزنیم؛ در این آدرس link.springer.com. اشپرینگر چند سالی است که با نشر Nature، همانی که اتفاقات مهم جهان علم در آن چاپ میشود، عقد اخوت بسته و نامهایشان کنار هم میآید. با این ادغام، اشپرینگر تبدیل به دومین غول تجارتِ نشرِ مقاله در دنیا شده است.
از قدیم الایام اشپرینگر بهواسطهی کتابهایش معروف بود و در زمینهی چاپ کتابهای علمی گوی سبقت را از الزویر ربوده بود. اما رفتهرفته الزویر با تغییر سیاست و حرکت لاکپشتی به سمتِ توازن میانِ نشرِ مقاله و کتاب، لاکپشتوار، خواست تا فاصلهی خود را در این حوزه با رقبایش (که اصلیترینشان اشپرینگر است) کم کند.
اشپرینگر خود میزبان حدود ۱۵ میلیون مقاله و کتاب است و سالانه ۳ میلیون دانشگاهی را برای چاپ آثارشان به سوی خود میکشاند. وقتی از اشپرینگر میگوییم، داریم از یک تجارت با سود 1.5 میلیارد پوند در سال صحبت میکنیم. خود راقم این سطور با اشپرینگر کتاب چاپ کرده و برخی مقالاتش در کتابهایی (با عنوان مجموعه مقالات در علم کامپیوتر) توسط اشپرینگر چاپ شده است. (۱/۲) 👇
❤4