البته خواننده شاید دربارهی اکوسیستم استارتاپی اسراییل در حوزه امنیت سایبر مطالعه نداشته باشد، اما از جایگاه یک مقام مطلع میگویم که بزرگواران در آن اکوسیستم، مدل کسب و کارشان بر مبنای تجاوز به حریم شخصی تعریف شده و مشتریان پر و پا قرصشان هم حکومتهای پاتریمونیال کشورهای عربی و گاهی دولت ترکیه است.
البته ارتش اسراییل هم از فیض روحالقدس بهرهمند است. نگاهی بیاندازید به کارنامهی مشعشع یگان 8200 ارتش اسراییل. مثلا در زمان مذاکرات هستهایِ برجام، حد فاصل سالهای (2014-2015) بدافزار جاسوسی «دوکو Duqu» داشت همهجا عرض اندام میکرد. از ماهیهای آکواریوم هتل محل مذاکرات بگیر تا آیفونِ در اتاقهای هتل، همگی به برکت مولود نامیمون نسلی از بدافزارها که از استاکس نت ریشه میگرفتند (دوکو) ابزار استراق سمع شده بودند و ایرانیجماعت را واداشته بود تا با گویش سرخهای حرف دلش را بزند.
پردهی سوم:
شاید بگویید که راقم این سطور مثلا سوزنش زیادی روی آمریکا و اسراییل گیر کرده است. بگذارید یک مثال سوسیال-کاپیتالیستی بزنم. کشور سوئد! یک کمپانی مشهوری در آن کشور هست بهنام MSAB. این شرکت یک نرمافزار منحصر به فردی دارد بهنام XRY. این نرمافزار اصلیترین نرمافزار برگرداندنِ داده Data Recovery برای گوشیها و تبلتهای شرکت اپل است. فرض کنید که یک گوشی اپل خاموش یا خراب یا روشن (ولی با رمز فعال) پیدا کردهاید و به هر علتی میخواهید به دادهی ذخیرهشده در آن دسترسی پیدا کنید. در این حالت فقط دو کَس میتواند به شما کمک کند:
1- خود شرکت اپل (که اینکار را نمیکند چون شما مالک گوشی نیستید تازه اگر هم باشید نمیکند)
2- نرمافزار XRY متعلق به شرکت سوئدیِ MSAB. حال میتوانید تصور کنید که این نرمافزار در حوزهی تحقیقات جنایی، پلیسی و برای کشف راز پروندههای سر به مهر، چه کارکردهایی میتواند داشته باشد! دقیقا به علت همین کارکردها مشتری این نرمافزار، نیروی پلیس تمام کشورهای جهان، دستگاههای قضایی و امثالهم هستند. این شرکت مشتری خصوصی ندارد. چون مبحث Mobile Forensics یکی از موضوعات حوزهی امنیت سایبر در دانشگاه است. برخی دانشگاهها هم به همین دلیل طرف قرارداد این شرکت سوئدی هستند تا با تجهیز آزمایشگاههای آموزشی با کیتهای XRY، این قسمت از امنیت سایبر را به دانشجویان آموزش دهند. دانشگاه ما هم به این آزمایشگاهها مجهز است و ما در مقاطع کارشناسی و ارشد، در این زمینه واحدهای درسی داریم.
درست وقتی که خاشقچی مرحوم را در سفارت عربستان ارّه کرده بودند و دنیا در شوک خبر بود، روزی به من اطلاع دادند که مدیر دپارتمان آموزشی MSAB میخواهد از آزمایشگاههای دانشگاه بازدید کند و از من خواستند که به نمایندگی از دانشکده، برنامه را طوری تنظیم کنم تا ناهار را با میهمانان (از شرکت MSAB) میل کنیم. هنگام ناهار خانم مدیر پرسید که کجایی هستم. گفتم ایرانی. دیدم فرصت مغتنم است ادامه دادم که دو سه سال پیش از آن وقتی که در استکهلم بودم با شرکت شما تماس گرفتم تا دربارهی هزینههای تجهیز یک آزمایشگاه آموزشی در یکی از دانشگاههای تهران، پرس و جو کنم. اما منشی فرمود که کشور شما در زمرهی کشورهای ممنوعه است و ما نمیتوانیم حتی نامش را در مکاتبات بیاوریم! خانم مدیر ابراز تاسف کرد و گفت که واقعا سیاست چیز پلیدی است و الخ. هنوز آب دهان قورت نداده بود که موبایلش زنگ خورد و مشغول مکالمه شد. صحبتش که تمام شد خطاب به همراهانش گفت که کاش همهی مشتریانمان مثل عربها بودند و بعد ادامه داد که از شرکت اطلاع دادهاند که عربستان باقیماندهی قرارداد را تسویه کرده است. بعد رو به من کرد و گفت قبل از سفر به لندن، برای امضای یک قرارداد همکاری در جده بوده است. او نمیدانست که من از دانشگاههای آنجا هم خبر دارم، طرفِ آن قرارداد هرکه که بوده، دانشگاه نبوده است. دیدم هر جملهای بگویم باید تا آخر ادامه دهم. چیزی نگفتم. ناهار را که خوردیم، برایشان آرزوی موفقیت کردم.
اینها مثالهایی است از مدعیان. وگرنه از روسیه و چین و کرهی شمالی انتظاری نمیرود (و آن بندگان ناخالص خدا هم ادعایی در اخلاق ندارند) که برای برملا کردن پلشتیشان نیاز به آوردن شاهد مثال باشد. (2/3) 👇🏻
البته ارتش اسراییل هم از فیض روحالقدس بهرهمند است. نگاهی بیاندازید به کارنامهی مشعشع یگان 8200 ارتش اسراییل. مثلا در زمان مذاکرات هستهایِ برجام، حد فاصل سالهای (2014-2015) بدافزار جاسوسی «دوکو Duqu» داشت همهجا عرض اندام میکرد. از ماهیهای آکواریوم هتل محل مذاکرات بگیر تا آیفونِ در اتاقهای هتل، همگی به برکت مولود نامیمون نسلی از بدافزارها که از استاکس نت ریشه میگرفتند (دوکو) ابزار استراق سمع شده بودند و ایرانیجماعت را واداشته بود تا با گویش سرخهای حرف دلش را بزند.
پردهی سوم:
شاید بگویید که راقم این سطور مثلا سوزنش زیادی روی آمریکا و اسراییل گیر کرده است. بگذارید یک مثال سوسیال-کاپیتالیستی بزنم. کشور سوئد! یک کمپانی مشهوری در آن کشور هست بهنام MSAB. این شرکت یک نرمافزار منحصر به فردی دارد بهنام XRY. این نرمافزار اصلیترین نرمافزار برگرداندنِ داده Data Recovery برای گوشیها و تبلتهای شرکت اپل است. فرض کنید که یک گوشی اپل خاموش یا خراب یا روشن (ولی با رمز فعال) پیدا کردهاید و به هر علتی میخواهید به دادهی ذخیرهشده در آن دسترسی پیدا کنید. در این حالت فقط دو کَس میتواند به شما کمک کند:
1- خود شرکت اپل (که اینکار را نمیکند چون شما مالک گوشی نیستید تازه اگر هم باشید نمیکند)
2- نرمافزار XRY متعلق به شرکت سوئدیِ MSAB. حال میتوانید تصور کنید که این نرمافزار در حوزهی تحقیقات جنایی، پلیسی و برای کشف راز پروندههای سر به مهر، چه کارکردهایی میتواند داشته باشد! دقیقا به علت همین کارکردها مشتری این نرمافزار، نیروی پلیس تمام کشورهای جهان، دستگاههای قضایی و امثالهم هستند. این شرکت مشتری خصوصی ندارد. چون مبحث Mobile Forensics یکی از موضوعات حوزهی امنیت سایبر در دانشگاه است. برخی دانشگاهها هم به همین دلیل طرف قرارداد این شرکت سوئدی هستند تا با تجهیز آزمایشگاههای آموزشی با کیتهای XRY، این قسمت از امنیت سایبر را به دانشجویان آموزش دهند. دانشگاه ما هم به این آزمایشگاهها مجهز است و ما در مقاطع کارشناسی و ارشد، در این زمینه واحدهای درسی داریم.
درست وقتی که خاشقچی مرحوم را در سفارت عربستان ارّه کرده بودند و دنیا در شوک خبر بود، روزی به من اطلاع دادند که مدیر دپارتمان آموزشی MSAB میخواهد از آزمایشگاههای دانشگاه بازدید کند و از من خواستند که به نمایندگی از دانشکده، برنامه را طوری تنظیم کنم تا ناهار را با میهمانان (از شرکت MSAB) میل کنیم. هنگام ناهار خانم مدیر پرسید که کجایی هستم. گفتم ایرانی. دیدم فرصت مغتنم است ادامه دادم که دو سه سال پیش از آن وقتی که در استکهلم بودم با شرکت شما تماس گرفتم تا دربارهی هزینههای تجهیز یک آزمایشگاه آموزشی در یکی از دانشگاههای تهران، پرس و جو کنم. اما منشی فرمود که کشور شما در زمرهی کشورهای ممنوعه است و ما نمیتوانیم حتی نامش را در مکاتبات بیاوریم! خانم مدیر ابراز تاسف کرد و گفت که واقعا سیاست چیز پلیدی است و الخ. هنوز آب دهان قورت نداده بود که موبایلش زنگ خورد و مشغول مکالمه شد. صحبتش که تمام شد خطاب به همراهانش گفت که کاش همهی مشتریانمان مثل عربها بودند و بعد ادامه داد که از شرکت اطلاع دادهاند که عربستان باقیماندهی قرارداد را تسویه کرده است. بعد رو به من کرد و گفت قبل از سفر به لندن، برای امضای یک قرارداد همکاری در جده بوده است. او نمیدانست که من از دانشگاههای آنجا هم خبر دارم، طرفِ آن قرارداد هرکه که بوده، دانشگاه نبوده است. دیدم هر جملهای بگویم باید تا آخر ادامه دهم. چیزی نگفتم. ناهار را که خوردیم، برایشان آرزوی موفقیت کردم.
اینها مثالهایی است از مدعیان. وگرنه از روسیه و چین و کرهی شمالی انتظاری نمیرود (و آن بندگان ناخالص خدا هم ادعایی در اخلاق ندارند) که برای برملا کردن پلشتیشان نیاز به آوردن شاهد مثال باشد. (2/3) 👇🏻
👍1
پردهی چهارم:
حال نگاهی کنیم به اخلاق تکنولوژی. یکی از کتابهای معروف که در دانشگاههای انگلستان بهعنوان کتاب مرجع در حوزهی Ethics مطرح است، کتابی است از سارا باس با عنوان A gift of Fire (هدیهای از آتش). این کتاب دربارهی ملاحظات اجتماعی، حقوقی و اخلاقی کامپیوتر است. مطابق Module Descriptorهای تدوینی برای دروس دانشگاهی (همان سرفصل مصوب دروس هر رشته) در بیشتر دانشگاههای انگلستان اگر گذارتان به مباحث اخلاقی تکنولوژیِ اطلاعات افتاد، باید ذکر مصیبتی از این کتاب سارا خانم بکنید. اینجاست که من با خواندن صفحهی 258 آن (شمارهی صفحه طبق نسخهای که در اختیار دارم) کهیر میزنم. سارا خانم مینویسد:
«استاکسنت یک بدافزار -کرم کامپیوتری- بسیار پیشرفته است که با پیدایشش در سال 2008 میلادی، تاسیسات غنیسازی اورانیوم در ایران را از بین برد. تمرکز بر برنامهی هستهای ایران و پیشرفته بودن استاکس نت، به گمانهزنیها دربارهی اینکه آمریکا و اسراییل آن را ساخته باشند، دامن میزند» {ایشان البته نسبت به اسرائیل و آمریکا بسیار حسن ظن نشان دادهاند که «گمانهزنی» را به کار بردهاند. وگرنه در تاریخی که این فرمایش را میفرمایند (سال 2012) بر مبنای اسناد غیر قابل انکار، اصلا معلوم شده بود که آمریکا و اسرائیل پشت استاکسنت هستند و نیازی به گمانه زنی نبوده است} سارا در ادامه میپرسد: «چگونه این خرابکاری را میتوان توجیه کرد؟ آیا انجام این خرابکاری بهتر از حملهی نظامی اسراییل علیه تاسیسات اتمی ایران نبود؟ آیا چین، روسیه و سایر دولتها نمیتوانند با استفاده از استاکسنت به ایالات متحده و دیگر کشورها حملهی سایبری کنند؟» نامبرده میافزاید «استاکس نت از ایران به سایر کشورها پخش شد و سرانجام تجهیزات صنعتی بقیهی کشورها را هم آلوده کرد. جنگها معمولا قربانیان غیر نظامی و اشتباهات سهوی دارند که باعث کشته شدن نیروهای خودی میشوند {که اجتنابناپذیر هم هستند}. چگونه میتوان برای حملات سایبری هم ضایعههای مشابهی متصور شد؟»
اگر حرفهای سارا برایتان گنگ است، لطفا یک بار دیگر بخوانیدش. استاد اخلاق میفرمایند استاکس نت بهتر از انجام یک حملهی نظامی بود! بعد میفرمایند دولتهای ضد آمریکا البته ممکن است از همین ابزار تهاجمی سایبری علیه ما {آمریکا} استفاده کنند. بعد هم میفرمایند جنگ است دیگر! نقل و نبات که پخش نمیکنند. آنوقت همهی این جملات مشعشع را هم داخل کادر گذاشته و مخاطب را هم به بحث کشانده است!
پردهی آخر:
سقراط، فیلسوف شهیر یونانی، که بسیاری او را فیلسوف اخلاق لقب دادهاند، جملهای مشهور دارد. میگوید: The unexamined life is not worth living.” یعنی «زندگی نیازموده، ارزش زیستن ندارد»؛ همان دکترینی که جانش را پای آن داد. اخلاق، میراث رویکرد تحلیلی فلسفیِ سقراط به انسان و اجتماع است. با نگاهی به تعریف کلاسیک اخلاق، درمییابیم اخلاق چیزی جز آزمودن خوب و بد رفتار آدمی نیست.
اگر کسانی که سلامت تن و جان مردم به آنها گره خورده طبق سنت باید قسم بقراط بخورند، به باور من کسانی هم که با دادهی (Data) مردم، سر و کار دارند هم باید قسم سقراط بخورند! البته میدانم که خواهید گفت در مملکتی که فیلترکننده و فیلترشکنفروش اینترنتش هر دو یک تن است، باز داری اُرد ناشتا میدهی!
به قول شاملو:
تو کز معامله جز باد دستگیرت نیست
حدیث بادفروشان چه میکنی باور!
(3/3)
حال نگاهی کنیم به اخلاق تکنولوژی. یکی از کتابهای معروف که در دانشگاههای انگلستان بهعنوان کتاب مرجع در حوزهی Ethics مطرح است، کتابی است از سارا باس با عنوان A gift of Fire (هدیهای از آتش). این کتاب دربارهی ملاحظات اجتماعی، حقوقی و اخلاقی کامپیوتر است. مطابق Module Descriptorهای تدوینی برای دروس دانشگاهی (همان سرفصل مصوب دروس هر رشته) در بیشتر دانشگاههای انگلستان اگر گذارتان به مباحث اخلاقی تکنولوژیِ اطلاعات افتاد، باید ذکر مصیبتی از این کتاب سارا خانم بکنید. اینجاست که من با خواندن صفحهی 258 آن (شمارهی صفحه طبق نسخهای که در اختیار دارم) کهیر میزنم. سارا خانم مینویسد:
«استاکسنت یک بدافزار -کرم کامپیوتری- بسیار پیشرفته است که با پیدایشش در سال 2008 میلادی، تاسیسات غنیسازی اورانیوم در ایران را از بین برد. تمرکز بر برنامهی هستهای ایران و پیشرفته بودن استاکس نت، به گمانهزنیها دربارهی اینکه آمریکا و اسراییل آن را ساخته باشند، دامن میزند» {ایشان البته نسبت به اسرائیل و آمریکا بسیار حسن ظن نشان دادهاند که «گمانهزنی» را به کار بردهاند. وگرنه در تاریخی که این فرمایش را میفرمایند (سال 2012) بر مبنای اسناد غیر قابل انکار، اصلا معلوم شده بود که آمریکا و اسرائیل پشت استاکسنت هستند و نیازی به گمانه زنی نبوده است} سارا در ادامه میپرسد: «چگونه این خرابکاری را میتوان توجیه کرد؟ آیا انجام این خرابکاری بهتر از حملهی نظامی اسراییل علیه تاسیسات اتمی ایران نبود؟ آیا چین، روسیه و سایر دولتها نمیتوانند با استفاده از استاکسنت به ایالات متحده و دیگر کشورها حملهی سایبری کنند؟» نامبرده میافزاید «استاکس نت از ایران به سایر کشورها پخش شد و سرانجام تجهیزات صنعتی بقیهی کشورها را هم آلوده کرد. جنگها معمولا قربانیان غیر نظامی و اشتباهات سهوی دارند که باعث کشته شدن نیروهای خودی میشوند {که اجتنابناپذیر هم هستند}. چگونه میتوان برای حملات سایبری هم ضایعههای مشابهی متصور شد؟»
اگر حرفهای سارا برایتان گنگ است، لطفا یک بار دیگر بخوانیدش. استاد اخلاق میفرمایند استاکس نت بهتر از انجام یک حملهی نظامی بود! بعد میفرمایند دولتهای ضد آمریکا البته ممکن است از همین ابزار تهاجمی سایبری علیه ما {آمریکا} استفاده کنند. بعد هم میفرمایند جنگ است دیگر! نقل و نبات که پخش نمیکنند. آنوقت همهی این جملات مشعشع را هم داخل کادر گذاشته و مخاطب را هم به بحث کشانده است!
پردهی آخر:
سقراط، فیلسوف شهیر یونانی، که بسیاری او را فیلسوف اخلاق لقب دادهاند، جملهای مشهور دارد. میگوید: The unexamined life is not worth living.” یعنی «زندگی نیازموده، ارزش زیستن ندارد»؛ همان دکترینی که جانش را پای آن داد. اخلاق، میراث رویکرد تحلیلی فلسفیِ سقراط به انسان و اجتماع است. با نگاهی به تعریف کلاسیک اخلاق، درمییابیم اخلاق چیزی جز آزمودن خوب و بد رفتار آدمی نیست.
اگر کسانی که سلامت تن و جان مردم به آنها گره خورده طبق سنت باید قسم بقراط بخورند، به باور من کسانی هم که با دادهی (Data) مردم، سر و کار دارند هم باید قسم سقراط بخورند! البته میدانم که خواهید گفت در مملکتی که فیلترکننده و فیلترشکنفروش اینترنتش هر دو یک تن است، باز داری اُرد ناشتا میدهی!
به قول شاملو:
تو کز معامله جز باد دستگیرت نیست
حدیث بادفروشان چه میکنی باور!
(3/3)
Goodreads
A Gift of Fire: Social, Legal, and Ethical Issues for C…
This book explores social, legal, philosophical, ethica…
👍3❤1
پوپولیزم دیجیتال
یادم هست تابستان سال 2014 با پدر پیرامون چالش مشهوری که در شبکههای اجتماعی ترند شده بود، بحث میکردیم؛ چالش سطل یخ. در آن سال عدهای به ذهنشان رسیده بود که مقابل دوربین سطل یخی را روی سر خود خالی کنند و بعد یکی از دوستان خود را به این چالش دعوت کنند تا در پرتو «اثر شبکهای» پلتفرمهای مجازی، توجهها به سمت بیماری ALS جلب شود و مردم دنیا برای کمک به درمان بیماران ALS دست به جیب شوند. اگرچه چالش خیلی هم عامهپسند نبود، اما باورتان شود که توانست در عرض یک سال، بیش از 100 میلیون دلار اعانه به نفع این بیماران جمع کند.
من البته در بحث با پدر بیگدار به آب نزده بودم و به خیال خودم انگشت بر نکتهای اساسی گذاشته بودم که ضمن تحریض او به مباحثه، به فرضیهای که در ذهن داشتم قوام دهد. پدر در اثنای بحث، با قبول فروض، از تایید متودولوژیِ آزمایشِ فرضیه، طفره میرفت. اما فرضیهی من چه بود؟
من از سال 2008 به اینطرف با بررسی دو انتخابات ریاست جمهوری (آمریکا و ایران) در تحلیل شبکههای مجازی (فیس بوک و توییتر) به فرضیهای رسیده بودم و آن «خطای ادراکیِ ناشی از پوپولیزم دیجیتال» بود. این خطا میتوانست هم دامن مردم را بگیرد و هم گریبانگیر دولتمردان شود.
ریشهی علمی این ابتلا، یک خطای نخنما در آمار بود. هرگاه در تحلیل جامعهی آماری، فرق فاحشی میان میانه (Mean) و مد (Mode) در جامعه آماریِ مورد مطالعه وجود داشته باشد، تحلیل گر باید آن را لحاظ کند وگرنه با تعمیم Mode به عنوان میانه به کل جامعهی آماری، هم خود را دور زده، هم بهجای راهنمایی، چاهنمایی کرده است.
بگذارید مثالی بزنم. فرض کنیم که در یک کلاس 20 دانشآموز داریم. فرض کنید نمرات دانشآموزان در یک درس به قرار زیر است:
(نمره از 100): (95، 92، 89، 85، 82، 80، 78، 76، 74، 72، 70، 68، 65، 30، 28، 25، 22، 20، 18، 18)
در این مثال میانگین جامعهی آماری (Mean) برابر است با مجموع این نمرات تقسیم بر تعداد دانشآموزان = 60.4
اما مد جامعهی آماری (Mode) 18 میباشد. چون نمرهی 18 تنها نمرهای است که بیشترین تکرار را دارد (2 بار تکرار شده است).
حالا اگر کسی بگوید که میانگین جامعه 18 است، در حق آموزگار آن کلاس و پروفایل کل دانشآموزان اجحاف کرده است.
بهوضوح میبینید که در این مثال چه تفاوت فاحشی بین Mean و Mode وجود داشت.
برگردیم به موضوع خودمان! حال نوبت آن است که بپرسید چگونه چنین خطایی ممکن است در تحلیل شبکههای مجازی اتفاق بیفتد؟ شبکهی اجتماعی (شامل پلتفرمهای گوناگون) دربرگیرندهی بخشی از جامعهی حقیقی هستند. گویی جامعه را برشی زدهایم و بخشی را در پلتفرمی مانند فیسبوک، توییتر، اینستاگرام و... جمع کردهایم. مسألة! اگر جامعهی فارسیزبانانِ فیسبوک (بهعنوان مثال) در سال 2009 میلادی در حمایت از جنبش سبز، جملگی عکس پروفایل خود را نماد جنبش سبز کنند آیا میتوان میانگین این جامعه را به تمامی مردم جامعه تعمیم داد؟ اگر چنین شود، خطای محاسبه رخ داده است. اینکه مثلا در یک انتخابات چگونه میتوان نتایج نظرسنجیها در شبکههای اجتماعی را (که مبتنی بر محاسبات میانگینمحور هستند) به کل جامعه تعمیم داد، به بسیاری پارامترها بستگی دارد که از مهمترینشان، میتوان ضریب نفوذ آن پلتفرم در گروههای مختلفِ جامعهی آماری مورد مطالعه را نام برد. در حد فاصل سالهای 2008 تا 2014 در مورد جامعهی ایرانی، تحلیلها به من میگوید Mean جامعهی آماری روی شبکههای مجازی، در بهترین حالت Mode جامعهی حقیقی است و اعتنای به آن در تحلیل، موجب سرافکندگی است. هرچه از سال 2014 به اینسو میآییم، فاصلهی Mean جامعهی حقیقی و Mode آن (که Mean شبکهی مجازی است )لاکپشتوار به هم نزدیک میشوند. اما هنوز خیلی متفاوت هستند. (۳/۱)
یادم هست تابستان سال 2014 با پدر پیرامون چالش مشهوری که در شبکههای اجتماعی ترند شده بود، بحث میکردیم؛ چالش سطل یخ. در آن سال عدهای به ذهنشان رسیده بود که مقابل دوربین سطل یخی را روی سر خود خالی کنند و بعد یکی از دوستان خود را به این چالش دعوت کنند تا در پرتو «اثر شبکهای» پلتفرمهای مجازی، توجهها به سمت بیماری ALS جلب شود و مردم دنیا برای کمک به درمان بیماران ALS دست به جیب شوند. اگرچه چالش خیلی هم عامهپسند نبود، اما باورتان شود که توانست در عرض یک سال، بیش از 100 میلیون دلار اعانه به نفع این بیماران جمع کند.
من البته در بحث با پدر بیگدار به آب نزده بودم و به خیال خودم انگشت بر نکتهای اساسی گذاشته بودم که ضمن تحریض او به مباحثه، به فرضیهای که در ذهن داشتم قوام دهد. پدر در اثنای بحث، با قبول فروض، از تایید متودولوژیِ آزمایشِ فرضیه، طفره میرفت. اما فرضیهی من چه بود؟
من از سال 2008 به اینطرف با بررسی دو انتخابات ریاست جمهوری (آمریکا و ایران) در تحلیل شبکههای مجازی (فیس بوک و توییتر) به فرضیهای رسیده بودم و آن «خطای ادراکیِ ناشی از پوپولیزم دیجیتال» بود. این خطا میتوانست هم دامن مردم را بگیرد و هم گریبانگیر دولتمردان شود.
ریشهی علمی این ابتلا، یک خطای نخنما در آمار بود. هرگاه در تحلیل جامعهی آماری، فرق فاحشی میان میانه (Mean) و مد (Mode) در جامعه آماریِ مورد مطالعه وجود داشته باشد، تحلیل گر باید آن را لحاظ کند وگرنه با تعمیم Mode به عنوان میانه به کل جامعهی آماری، هم خود را دور زده، هم بهجای راهنمایی، چاهنمایی کرده است.
بگذارید مثالی بزنم. فرض کنیم که در یک کلاس 20 دانشآموز داریم. فرض کنید نمرات دانشآموزان در یک درس به قرار زیر است:
(نمره از 100): (95، 92، 89، 85، 82، 80، 78، 76، 74، 72، 70، 68، 65، 30، 28، 25، 22، 20، 18، 18)
در این مثال میانگین جامعهی آماری (Mean) برابر است با مجموع این نمرات تقسیم بر تعداد دانشآموزان = 60.4
اما مد جامعهی آماری (Mode) 18 میباشد. چون نمرهی 18 تنها نمرهای است که بیشترین تکرار را دارد (2 بار تکرار شده است).
حالا اگر کسی بگوید که میانگین جامعه 18 است، در حق آموزگار آن کلاس و پروفایل کل دانشآموزان اجحاف کرده است.
بهوضوح میبینید که در این مثال چه تفاوت فاحشی بین Mean و Mode وجود داشت.
برگردیم به موضوع خودمان! حال نوبت آن است که بپرسید چگونه چنین خطایی ممکن است در تحلیل شبکههای مجازی اتفاق بیفتد؟ شبکهی اجتماعی (شامل پلتفرمهای گوناگون) دربرگیرندهی بخشی از جامعهی حقیقی هستند. گویی جامعه را برشی زدهایم و بخشی را در پلتفرمی مانند فیسبوک، توییتر، اینستاگرام و... جمع کردهایم. مسألة! اگر جامعهی فارسیزبانانِ فیسبوک (بهعنوان مثال) در سال 2009 میلادی در حمایت از جنبش سبز، جملگی عکس پروفایل خود را نماد جنبش سبز کنند آیا میتوان میانگین این جامعه را به تمامی مردم جامعه تعمیم داد؟ اگر چنین شود، خطای محاسبه رخ داده است. اینکه مثلا در یک انتخابات چگونه میتوان نتایج نظرسنجیها در شبکههای اجتماعی را (که مبتنی بر محاسبات میانگینمحور هستند) به کل جامعه تعمیم داد، به بسیاری پارامترها بستگی دارد که از مهمترینشان، میتوان ضریب نفوذ آن پلتفرم در گروههای مختلفِ جامعهی آماری مورد مطالعه را نام برد. در حد فاصل سالهای 2008 تا 2014 در مورد جامعهی ایرانی، تحلیلها به من میگوید Mean جامعهی آماری روی شبکههای مجازی، در بهترین حالت Mode جامعهی حقیقی است و اعتنای به آن در تحلیل، موجب سرافکندگی است. هرچه از سال 2014 به اینسو میآییم، فاصلهی Mean جامعهی حقیقی و Mode آن (که Mean شبکهی مجازی است )لاکپشتوار به هم نزدیک میشوند. اما هنوز خیلی متفاوت هستند. (۳/۱)
Telegram
یادداشتها برداشتها
از بیش کمی دانستن مصیبتی است!
خداوند حضرت پدر را قرین رحمت خویش کناد! یادم هست این جمله را «از بیش کمی دانستن مصیبت است» برای من رزرو کرده بود از بس که اظهار نظرهای شاذ میکردم. تا چنین جملهای بر زبان میراند، میفهمیدم که در اظهار نظر باز خامی کردهام.…
خداوند حضرت پدر را قرین رحمت خویش کناد! یادم هست این جمله را «از بیش کمی دانستن مصیبت است» برای من رزرو کرده بود از بس که اظهار نظرهای شاذ میکردم. تا چنین جملهای بر زبان میراند، میفهمیدم که در اظهار نظر باز خامی کردهام.…
👍3😁1
تمام آنچه را گفتم، شرایط مستحدثه در خلاء بخوانید. چون در عالم واقعی ممکن است «پارازیتهایی» کل تحلیل را به مسلخ ببرد. بگذارید نگاهی به مهمترینشان بیندازیم:
1- بسیاری از ما ممکن است در تعاملات مجازی، چهرههای دیگری از خود نشان دهیم. این نفاقِ مجازی، میتواند خطای تحلیلی به بار بیاورد. مبحث Anonymity ربطی به این موضوع ندارد و خود بلیهای دیگر است.
2- سیاهیلشکرهای مجازی Bots یکی از مهمترین شکلدهندگان به دادهی آماری هستند که در شکلگیری (مهندسی) خطای شناختی بسیار دخیل هستند. البته به برکت تحلیلهای مبتنی بر نظریهی گراف، این روزها میتوان بسیاری از خروجیهای مربوط به لشکرهای فیکِ سایبری را شناسایی کرد. تازهترینشان هشتگهایی بود که در داستان «زن، زندگی، آزادی» تولید میشد و تعداد آن به چندده میلیون میرسید. اما تحلیل شبکهی گرافش حاکی از آن بود که جمع هشتگزنندگانِ واقعی در همان بازهی زمانی، کمتر از نیم میلیون نفر بودند. در داغ شدن هشتگهای حکومتی هم که نیاز به شاهد مثال نیست و خود واژه توضیحدهندهی واضحات است.
3- جانبگرایی ترافیکی یا محتوایی در شبکههای مجازی از دیگر بلیههای عصر ماست که از همان مفهوم Net Neutrality میآید. قدیمها بار این رسوایی بر دوش شرکتهای سرویسدهندهی اینترنتی (ISP) بود تا با اولویتدهیِ ترافیکی به محتوا یا وبسایتهای دلخواه، مجریِ آپارتاید اینترنتی باشند. اما کمکم که قبح آن ریخت، خود صاحبان پلتفرمها دست به کار شدند. مثالها از هر جهت فراوان است. مثلا نگاهی کنید به آپارتاید اینستاگرام در مواجهه با برخی شخصیتهای ایرانی. یا نگاه کنید به آپارتاید توییتر و فیسبوک بر علیه ترامپ در انتخابات 2020. این روزها یوتیوب هم ابایی ندارد که الگوریتمهای توصیهگرِ تبلیغِ خود را دستکاری کند تا در میان پخش تیوبهای مربوط به محتوای اسلامی (مانند قرائات قرآن یا ویدیوهای مربوط به مناسک اسلامی) تبلیغ «کشتهشدگان بیدفاع اسرائیلی» بهدست حماس «جلاد» را پخش کند!
حال چرا نام «پوپولیزم دیجیتال» برازندهی این واقعیت است؟ همهی ما با روی کار آمدن معجزهی هزارهی سوم بهروشنی نمونهای از پوپولیزم غیردیجیتال را دیدیم؛ هماو که اگر بارها آن انتخابات (در همان سال) تکرار میشد، باز هم برندهی بلامنازع میبود. او شم عجیبی در تشخیص میانگین کل جامعهی ایران داشت و اگر آن نظرِ میانگین، برخلاف تدبیر یا مصلحت کشور هم میبود (که در بسیاری موارد بود) بر آن پای میفشرد تا توده را همراه کند.
یادم هست درسال 88، هر چه به پدر اصرار میکردم که بیاید و رای بدهد، طبق رسم همیشگیاش خود را داخل این بازیها نمیکرد. با التماس من پذیرفت و من یادم هست که در صف نوبت گرفتم تا به رقیب «تحفه ارادان» رای بدهیم. اما شاید باورتان نشود که نتیجهی انتخابات برای من قابل پذیرش بود و سعی نکردم آنچه را که میفهمم انکار کنم. پذیرش آن واقعیت دشوار بود بهخصوص آنکه بهوضوح میدیدم آنچه برخی توهم میانگاشتند. اما نزدیکانم چون از ارادت من به رئیس جمهور مستقر خبر داشتند و ابیاتی را که در سال 1384 در وصف او سروده بودم زیر گوششان بود (آن مثنوی بیست و چند بیتی چنین شروع میشد: ای سفیهان جهان را کرده شاد----فاش گویم ملک را دادی به باد) به من تهمتی نزدند. ولی میگفتند فریفته شده؛ آن هم فریفتهی آمار!
آخر تجربهی تحلیل سال 84 را نیز در انبان داشتم. آن سال دوستی داشتم در دانشگاه شهید بهشتی که دانشجوی دکترا بود و به سفارش استادش در یک تیم نظرسنجی بهصورت خصوصی برای رقیب اصلی همین «معجزهی هزارهی سوم» کار تحقیقی میکرد. وظیفهی دوست من، انجام تحلیلهای آماری مبتنی بر نرمافزار SPSS بود. گاهی که گیر میکرد بیآنکه از متادیتا (Meta Data) چیزی بگوید تلفنی از من کمک میگرفت. بعدها خودش برایم گفت که نتیجهی تحلیل ما (با در نظر گرفتن تفاوت میان Mean و Mode) در جامعه پیروزی معجزهی هزارهی سوم در انتخابات سال 84 بود. و وقتی این را در جلسهی حضوری به یکی از فرزندان رقیبش (که کارفرمای نظرسنجی بود) گفتیم، ضمن تمسخر یافتههای ما برایمان از طرف «حاج آقا» آرزوی موفقیت کرد. (۳/۲)
1- بسیاری از ما ممکن است در تعاملات مجازی، چهرههای دیگری از خود نشان دهیم. این نفاقِ مجازی، میتواند خطای تحلیلی به بار بیاورد. مبحث Anonymity ربطی به این موضوع ندارد و خود بلیهای دیگر است.
2- سیاهیلشکرهای مجازی Bots یکی از مهمترین شکلدهندگان به دادهی آماری هستند که در شکلگیری (مهندسی) خطای شناختی بسیار دخیل هستند. البته به برکت تحلیلهای مبتنی بر نظریهی گراف، این روزها میتوان بسیاری از خروجیهای مربوط به لشکرهای فیکِ سایبری را شناسایی کرد. تازهترینشان هشتگهایی بود که در داستان «زن، زندگی، آزادی» تولید میشد و تعداد آن به چندده میلیون میرسید. اما تحلیل شبکهی گرافش حاکی از آن بود که جمع هشتگزنندگانِ واقعی در همان بازهی زمانی، کمتر از نیم میلیون نفر بودند. در داغ شدن هشتگهای حکومتی هم که نیاز به شاهد مثال نیست و خود واژه توضیحدهندهی واضحات است.
3- جانبگرایی ترافیکی یا محتوایی در شبکههای مجازی از دیگر بلیههای عصر ماست که از همان مفهوم Net Neutrality میآید. قدیمها بار این رسوایی بر دوش شرکتهای سرویسدهندهی اینترنتی (ISP) بود تا با اولویتدهیِ ترافیکی به محتوا یا وبسایتهای دلخواه، مجریِ آپارتاید اینترنتی باشند. اما کمکم که قبح آن ریخت، خود صاحبان پلتفرمها دست به کار شدند. مثالها از هر جهت فراوان است. مثلا نگاهی کنید به آپارتاید اینستاگرام در مواجهه با برخی شخصیتهای ایرانی. یا نگاه کنید به آپارتاید توییتر و فیسبوک بر علیه ترامپ در انتخابات 2020. این روزها یوتیوب هم ابایی ندارد که الگوریتمهای توصیهگرِ تبلیغِ خود را دستکاری کند تا در میان پخش تیوبهای مربوط به محتوای اسلامی (مانند قرائات قرآن یا ویدیوهای مربوط به مناسک اسلامی) تبلیغ «کشتهشدگان بیدفاع اسرائیلی» بهدست حماس «جلاد» را پخش کند!
حال چرا نام «پوپولیزم دیجیتال» برازندهی این واقعیت است؟ همهی ما با روی کار آمدن معجزهی هزارهی سوم بهروشنی نمونهای از پوپولیزم غیردیجیتال را دیدیم؛ هماو که اگر بارها آن انتخابات (در همان سال) تکرار میشد، باز هم برندهی بلامنازع میبود. او شم عجیبی در تشخیص میانگین کل جامعهی ایران داشت و اگر آن نظرِ میانگین، برخلاف تدبیر یا مصلحت کشور هم میبود (که در بسیاری موارد بود) بر آن پای میفشرد تا توده را همراه کند.
یادم هست درسال 88، هر چه به پدر اصرار میکردم که بیاید و رای بدهد، طبق رسم همیشگیاش خود را داخل این بازیها نمیکرد. با التماس من پذیرفت و من یادم هست که در صف نوبت گرفتم تا به رقیب «تحفه ارادان» رای بدهیم. اما شاید باورتان نشود که نتیجهی انتخابات برای من قابل پذیرش بود و سعی نکردم آنچه را که میفهمم انکار کنم. پذیرش آن واقعیت دشوار بود بهخصوص آنکه بهوضوح میدیدم آنچه برخی توهم میانگاشتند. اما نزدیکانم چون از ارادت من به رئیس جمهور مستقر خبر داشتند و ابیاتی را که در سال 1384 در وصف او سروده بودم زیر گوششان بود (آن مثنوی بیست و چند بیتی چنین شروع میشد: ای سفیهان جهان را کرده شاد----فاش گویم ملک را دادی به باد) به من تهمتی نزدند. ولی میگفتند فریفته شده؛ آن هم فریفتهی آمار!
آخر تجربهی تحلیل سال 84 را نیز در انبان داشتم. آن سال دوستی داشتم در دانشگاه شهید بهشتی که دانشجوی دکترا بود و به سفارش استادش در یک تیم نظرسنجی بهصورت خصوصی برای رقیب اصلی همین «معجزهی هزارهی سوم» کار تحقیقی میکرد. وظیفهی دوست من، انجام تحلیلهای آماری مبتنی بر نرمافزار SPSS بود. گاهی که گیر میکرد بیآنکه از متادیتا (Meta Data) چیزی بگوید تلفنی از من کمک میگرفت. بعدها خودش برایم گفت که نتیجهی تحلیل ما (با در نظر گرفتن تفاوت میان Mean و Mode) در جامعه پیروزی معجزهی هزارهی سوم در انتخابات سال 84 بود. و وقتی این را در جلسهی حضوری به یکی از فرزندان رقیبش (که کارفرمای نظرسنجی بود) گفتیم، ضمن تمسخر یافتههای ما برایمان از طرف «حاج آقا» آرزوی موفقیت کرد. (۳/۲)
❤2
جالب است همان تابستان 2014 به فکرم رسید تا با آن دوستِ دانشجویم که دیگر خود عضو هیات علمی دانشگاه شده بود، دربارهی فرضیهی پوپولیزم دیجیتال صحبت کنم. ملاقاتی کردیم و او اهمیت فرضیه را پذیرفت و بحثها بیشتر به سمت عواقب پذیرش فرضیه (پس از آزمون) معطوف شد. مثلا فرض کنید جامعهی شبکهی مجازی (روی یک پلتفرم خاص) تصمیم میگیرد در واکنش به یک رویداد سیاسی یا اجتماعی اکتی داشته باشد (بیخطرترینش همان چالش سطل یخ). اگر Mode همین جامعه به رنگ واکنشی دلخواه دربیایند و شما با چنین واکنشی موافق نباشید، ممکن است تا کجا در برابر تغییر مقاومت کنید؟ آیا رابطهای میان دیکتاتوری دیجیتال و پوپولیزم دیجیتال میتواند وجود داشته باشد؟ آیا همدیگر را بازتولید خواهند کرد؟ تاثیرات روانشناختی آن بر گروههای سنی حساستر چگونه است؟ و سوالاتی از این دست.
تاریخ تحولات سال 2016 به این سو نشان داده که قدرتهای کاپیتالیستی بزرگ به خوبی توانستهاند از متدهای پوپولیستی دیجیتالی در جامعههای هدفِ خود، برای مقاصد سیاسی بهرهمند شوند. این نحله از پوپولیزم، منحصر به توانمندهاست و دولتها در کشورهای موسوم به جهان سوم (که عموما پاتریمونیال هم هستند) توانایی زیادی در دستکاریهای پوپولیستی از نوع دیجیتالی آن ندارند. مثلا نگاه کنید به فیلترکردنها در ایران و از خود بپرسید بستن پلتفرمهای تلگرام و واتساپ تا چه حد توانسته ترافیک را به سمت ایتا، بله و ... سوق دهد؟ الا قلیلا! اصلا دسیسههایی مانند طرح صیانت برای همین است که به حکومت ایران توانایی مدیریت پوپولیزم دیجیتال در شبکههای اجتماعی مورد اقبال در قلمروی حکومتیش را بدهد.
اگرچه در همان سال با مراجعه به متون علمی جایی خواندم که واژهی «پوپولیزم دیجیتال» را قبل از من (در سال 2008) یک محقق کرهای ابداع کرده بوده است، اما با مرور یافتههای او مطمئن شدم که صورتبندی من از ماجرا به دلیل بهرهگیری از نظریهی گروهها، نظریهی مجموعهها و آمار تحلیلی، کاملا متفاوت است.
برای ما شهروندان کشورهای قربانی، نگرانی اصلی آن است که در پلتفرمهای جهانی، هدف حملهی پوپولیسم دیجیتال قرار بگیریم تا در اثر آن، دچار خطای ادراکی یا شناختی بشویم. باید مراقب بود. گاهی همرنگی با جماعت است که سبب رسوایی میشود. (۳/۳)
تاریخ تحولات سال 2016 به این سو نشان داده که قدرتهای کاپیتالیستی بزرگ به خوبی توانستهاند از متدهای پوپولیستی دیجیتالی در جامعههای هدفِ خود، برای مقاصد سیاسی بهرهمند شوند. این نحله از پوپولیزم، منحصر به توانمندهاست و دولتها در کشورهای موسوم به جهان سوم (که عموما پاتریمونیال هم هستند) توانایی زیادی در دستکاریهای پوپولیستی از نوع دیجیتالی آن ندارند. مثلا نگاه کنید به فیلترکردنها در ایران و از خود بپرسید بستن پلتفرمهای تلگرام و واتساپ تا چه حد توانسته ترافیک را به سمت ایتا، بله و ... سوق دهد؟ الا قلیلا! اصلا دسیسههایی مانند طرح صیانت برای همین است که به حکومت ایران توانایی مدیریت پوپولیزم دیجیتال در شبکههای اجتماعی مورد اقبال در قلمروی حکومتیش را بدهد.
اگرچه در همان سال با مراجعه به متون علمی جایی خواندم که واژهی «پوپولیزم دیجیتال» را قبل از من (در سال 2008) یک محقق کرهای ابداع کرده بوده است، اما با مرور یافتههای او مطمئن شدم که صورتبندی من از ماجرا به دلیل بهرهگیری از نظریهی گروهها، نظریهی مجموعهها و آمار تحلیلی، کاملا متفاوت است.
برای ما شهروندان کشورهای قربانی، نگرانی اصلی آن است که در پلتفرمهای جهانی، هدف حملهی پوپولیسم دیجیتال قرار بگیریم تا در اثر آن، دچار خطای ادراکی یا شناختی بشویم. باید مراقب بود. گاهی همرنگی با جماعت است که سبب رسوایی میشود. (۳/۳)
👍6
صدیقهی کبری!
پردهی اول:
اگر تصادفی و تفننی بخشهایی از قرآن را بخوانید، شاید مانند نوجوانیهای من گاهی از معنای بعضی آیات خندهتان بگیرد. مثل اینکه:
خدا هرگز نمیخوابد
خدا خسته نمیشود
خدا زن و فرزندی اختیار نمیکند
خدا پسر ندارد
خدا غنی است
خدا محتاج نیست
دستان خدا بسته نیست
خدا مالک همه چیز است
خدا شریک ندارد
اینها بخشی از توضیحات خدا دربارهی خودش است. اگر بخوانید که دربارهی بشر دوپا چه گفته، شاید بیشتر هم متعجب شوید. بعضا در توصیفات میگوید بشر بهقدری عجول است که گاه از من طلب خیری میکند که برایش شر است و گاه تقاضای دفع شری میکند که برایش خیر است [اجازه بدهید بیش از این خودزنی نکنم]. گاهی هم وقتی میخواهد به انسان تقلب برساند، سطح تقلب به حدی میرسد که مثلا میگوید از درب خانه برای ورود به خانه استفاده کنید و الخ!
اما همهی این بدیهیات دروندینی برایتان از شوخی خارج میشود، اگر عهد قدیم و جدید و احوال مردم حجاز را بخوانید تا با گونهای برداشت خاص از خدا مواجه شوید که هم چُرت میزند، هم فقیر است و هم دستبسته! پسران متعددی به او نسبت داده شده و در کار مُلک هم همپالگیهایی دارد. گاهی شخصا لخت شده و برای دستگرمی با رسولانش کشتی میگیرد! با خواندن این مصادر دیگر موقع خواندن قرآن از چنین جملاتی تعجب نمیکنید.
پردهی دوم:
تجربهی کار با متون دینی به من میگوید ادعیهی شیعیان از جمله بکرترین متون دینیاند. البته بهشرطی که اصل آن جعل نشده باشد! مضامین بلندِ عرفانیِ بهکاررفته در این متون، خود گواه اصالتشان است. هر چند گاهی معارضانی سعی کردهاند که فضلِ تقدمِ فصاحت و بلاغتِ موجود در برخی از این متنها را به دوران جاهلیت نسبت بدهند، اما وقتی به مضامین عرفانی و فلسفی رسیدهاند، جَفَّت القلم!
در دوران خفقانی که امامان شیعه در آن میزیستند، چه بسیار از طریق انشاء همین مناجات و ادعیه مردم را تربیت کرده و رشد میدادهاند و چون قالب این سخنان مناجات با خدا بوده، بهسهولت از تیغ سانسور و تحریف رهیدهاند. چون اولا مورد علاقه نبوده و ثانیا فهم نمیشدهاند. در اغلب موارد، همین ادعیه، در مقام شارحِ آیاتِ قرآن یا احکام اسلام عمل کردهاند.
این مقدمه را گفتم تا نکاتی در مورد دو متن دروندینی دیگر بگویم؛ یکی متن زیارتنامهی دختر پیغمبر است و دیگری متن خطبهی فدکیه!
دربارهی متن زیارت، همیشه میپرسیدم که چرا زیارتنامه «بسم الله» ندارد و با سلام شروع نمیشود (تا همین لحظهی اکنون هم از پاسخها قانع نشدهام). اما شگفتی دیگر این متنِ کوتاه، شهادت دادن خواننده به راستگو بودن دختر پیغمبر است! البته که عادت داشتم در ادعیه ببینم که خطاب به امامان میگوییم «شهادت میدهم که تو نماز میخواندی» و «شهادت میدهم تو روزه میگرفتی» وقسعلیهذا.
چنانکه در مقدمه گفتم، دیگر گوشم به توضیحِ واضحاتِ قرآنی عادت کرده بود و حدس میزدم که لابد در آن دوران، مردم دربارهی همین ابتدائیاتِ فرائض هم شک داشتهاند. اما اینکه به یکی از بزرگان دین بگوییم «شهادت میدهم تو راستگو بودی» برایم کماکان سنگین بود!
پردهی سوم:
بعدها که تاریخ اسلام [بخشهاییش که مورد قبول فریقین است] را با موشکافی و دقت خواندم، دیدم بزنگاههایی هست که نمیتوان طرف وسط را گرفت، به بهانهی اینکه به پژوهش لطمه نخورد. یکی از بزنگاهها، مواجههی دختر پبغمبر با صِدّیقِ اکبر در مسجد است که طی آن، دختر پیامبر خطبهی موسوم به فدکیه را در حضور مردم ایراد میکند. اگر در رفت و برگشتهای این خطبه دقیق شوید، خواهید دید که کُمِیت ماجرا بالاخره جایی میلنگد. گمان میکنم جملهی آغازینِ زیارتنامه دارد گرا میدهد که اشکال کار از کجا آب میخورد و مطلب تا حدی برایم قابل هضم میشود؛ «ای آزموده شده توسط خدا، که تو را آزمود و شکیبا یافت!»
مرحوم صدیق اکبر در آن جدال کلامی، به تایید منابع اهل تسنن، از فاطمه برای ادعایش شاهد میخواهد و در مقامِ پاسخ فاطمه گفته و نگفته همین مضمون ضربالمثل فارسی خودمان را میگوید که به روباه گفتند شاهدش کیست گفت دمم! بعد هنگامی که از صدیق اکبر شاهد مدعا میطلبند، خودش و فاروق اعظم را به عنوان شاعدان عینی معرفی میکند. (۱/۳)👇🏻
پردهی اول:
اگر تصادفی و تفننی بخشهایی از قرآن را بخوانید، شاید مانند نوجوانیهای من گاهی از معنای بعضی آیات خندهتان بگیرد. مثل اینکه:
خدا هرگز نمیخوابد
خدا خسته نمیشود
خدا زن و فرزندی اختیار نمیکند
خدا پسر ندارد
خدا غنی است
خدا محتاج نیست
دستان خدا بسته نیست
خدا مالک همه چیز است
خدا شریک ندارد
اینها بخشی از توضیحات خدا دربارهی خودش است. اگر بخوانید که دربارهی بشر دوپا چه گفته، شاید بیشتر هم متعجب شوید. بعضا در توصیفات میگوید بشر بهقدری عجول است که گاه از من طلب خیری میکند که برایش شر است و گاه تقاضای دفع شری میکند که برایش خیر است [اجازه بدهید بیش از این خودزنی نکنم]. گاهی هم وقتی میخواهد به انسان تقلب برساند، سطح تقلب به حدی میرسد که مثلا میگوید از درب خانه برای ورود به خانه استفاده کنید و الخ!
اما همهی این بدیهیات دروندینی برایتان از شوخی خارج میشود، اگر عهد قدیم و جدید و احوال مردم حجاز را بخوانید تا با گونهای برداشت خاص از خدا مواجه شوید که هم چُرت میزند، هم فقیر است و هم دستبسته! پسران متعددی به او نسبت داده شده و در کار مُلک هم همپالگیهایی دارد. گاهی شخصا لخت شده و برای دستگرمی با رسولانش کشتی میگیرد! با خواندن این مصادر دیگر موقع خواندن قرآن از چنین جملاتی تعجب نمیکنید.
پردهی دوم:
تجربهی کار با متون دینی به من میگوید ادعیهی شیعیان از جمله بکرترین متون دینیاند. البته بهشرطی که اصل آن جعل نشده باشد! مضامین بلندِ عرفانیِ بهکاررفته در این متون، خود گواه اصالتشان است. هر چند گاهی معارضانی سعی کردهاند که فضلِ تقدمِ فصاحت و بلاغتِ موجود در برخی از این متنها را به دوران جاهلیت نسبت بدهند، اما وقتی به مضامین عرفانی و فلسفی رسیدهاند، جَفَّت القلم!
در دوران خفقانی که امامان شیعه در آن میزیستند، چه بسیار از طریق انشاء همین مناجات و ادعیه مردم را تربیت کرده و رشد میدادهاند و چون قالب این سخنان مناجات با خدا بوده، بهسهولت از تیغ سانسور و تحریف رهیدهاند. چون اولا مورد علاقه نبوده و ثانیا فهم نمیشدهاند. در اغلب موارد، همین ادعیه، در مقام شارحِ آیاتِ قرآن یا احکام اسلام عمل کردهاند.
این مقدمه را گفتم تا نکاتی در مورد دو متن دروندینی دیگر بگویم؛ یکی متن زیارتنامهی دختر پیغمبر است و دیگری متن خطبهی فدکیه!
دربارهی متن زیارت، همیشه میپرسیدم که چرا زیارتنامه «بسم الله» ندارد و با سلام شروع نمیشود (تا همین لحظهی اکنون هم از پاسخها قانع نشدهام). اما شگفتی دیگر این متنِ کوتاه، شهادت دادن خواننده به راستگو بودن دختر پیغمبر است! البته که عادت داشتم در ادعیه ببینم که خطاب به امامان میگوییم «شهادت میدهم که تو نماز میخواندی» و «شهادت میدهم تو روزه میگرفتی» وقسعلیهذا.
چنانکه در مقدمه گفتم، دیگر گوشم به توضیحِ واضحاتِ قرآنی عادت کرده بود و حدس میزدم که لابد در آن دوران، مردم دربارهی همین ابتدائیاتِ فرائض هم شک داشتهاند. اما اینکه به یکی از بزرگان دین بگوییم «شهادت میدهم تو راستگو بودی» برایم کماکان سنگین بود!
پردهی سوم:
بعدها که تاریخ اسلام [بخشهاییش که مورد قبول فریقین است] را با موشکافی و دقت خواندم، دیدم بزنگاههایی هست که نمیتوان طرف وسط را گرفت، به بهانهی اینکه به پژوهش لطمه نخورد. یکی از بزنگاهها، مواجههی دختر پبغمبر با صِدّیقِ اکبر در مسجد است که طی آن، دختر پیامبر خطبهی موسوم به فدکیه را در حضور مردم ایراد میکند. اگر در رفت و برگشتهای این خطبه دقیق شوید، خواهید دید که کُمِیت ماجرا بالاخره جایی میلنگد. گمان میکنم جملهی آغازینِ زیارتنامه دارد گرا میدهد که اشکال کار از کجا آب میخورد و مطلب تا حدی برایم قابل هضم میشود؛ «ای آزموده شده توسط خدا، که تو را آزمود و شکیبا یافت!»
مرحوم صدیق اکبر در آن جدال کلامی، به تایید منابع اهل تسنن، از فاطمه برای ادعایش شاهد میخواهد و در مقامِ پاسخ فاطمه گفته و نگفته همین مضمون ضربالمثل فارسی خودمان را میگوید که به روباه گفتند شاهدش کیست گفت دمم! بعد هنگامی که از صدیق اکبر شاهد مدعا میطلبند، خودش و فاروق اعظم را به عنوان شاعدان عینی معرفی میکند. (۱/۳)👇🏻
❤4🔥1
فرامتن آن جدال فقط قضیهی مالکیت فدک نبوده و نیست. اگر از دید منابع اهل سنت به ماجرا نگاه کنید، درخواهید یافت که فاتحان سقیفه بودند که با اعلام در اختیار گرفتن فدک به نفع بیتالمال، اولین مهرهی شطرنج را حرکت دادند و دستبهمهره حرکت است! اما وقتی دختر پیغمبر شروع به بازی شطرنج کرد، نتیجهی سخنان او در آن خطبه نهتنها میتوانست به بازپسگیری فدک منجر شود (در برخی روایتها صدیق اکبر مات حرکات شده بود) بلکه دقیقا با استدلالهای مشابهی در تصاحب خود منبرِ پیامبر هم تردید وارد میکرد. اما فاروق اعظم، جانب وفاداری به خلیفهی وقت را بهخوبی نگه داشت و بهموقع زد زیر صفحهی شطرنج!
اگر از من بپرسید در یک کلام خواهم گفت فدک برای فاطمه بهانه بود و اصل نظام را نشانه رفته بود! در واقع تصاحب فدک به نفع بیتالمال، پاس گلی بود که به دختر پیامبر داده بودند.
بعدها رهبانیون شیعه و سنی بر سر قضیهی فدک بسیار سر و کلهی هم زدند. گاهی محض تفریح، استدلالهای دو طرف را میخوانم. اما مزهی آن قاب تاریخی چیز دیگری است؛ صدیق اکبر بر منبر پیامبر نشسته موعظه میکند و دختر همان پیامبر قدم به مسجد میگذارد و خلاف سنت عرب برای حضور زنان در اجتماع، در حضور مردم زبان به اعتراض میگشاید [در منابع اهل تسنن در مذمت شکستن این دستور خدا مبنی بر اینکه زنان پیغمبر، ظهور اجتماعی نداشته باشند و در رد فعل دخت پیامبر سخنها رفته است].
مثلا گفتهاند این چه استدلالی بود که فاطمه در مباحثه با صدیق اکبر بر زبان جاری کرد؟! «مگر قرآن نخواندهای که در آن نوشته داوود از سلیمان ارث میبرد؟! چگونه میگویی که من از پدرم ارث نمیبرم؟!» میگویند آن ارث معنوی بوده نه مادی. چون مثلا سلیمان ۱۹ فرزند داشته. با این تعداد اهل و عیال، چگونه میتوان از آن آیه فهمید که منظور مادیات است؟ [کاش اینها بودند و در آن سکانس تاریخی، یادداشتی به پیشوایشان روی منبر میدادند تا در مواجهه با این استدلال سیم بکسل نگسلد].
یا برخی شیعیان باور دارند که حدود و ثغور فدک از عدن تا سمرقند، آفریقا تا خزر است و دیگر رویشان نمیشود بگویند کرهی زمین در میان اراضی فدک افتاده است!
از میان اهل تسنن هم کسانی گفتهاند اگر قضاوت و تصمیم صدیق اکبر نادرست بوده، چرا وقتی پسر ابوطالب به خلافت رسید، فدک را تصاحب نکرد؟ [لحظهای تصور کنید که علی با شعار قطع یدِ متجاوزانِ به بیتالمال، پس از خلیفهی سوم به قدرت رسیده و در گامی جهادی فدک را که فکر میکند مِلک طلق همسرش هست از بیتالمال فک و تصاحب کند! نمیدانم، آیا اینها تاریخ اسلام را هم با همین دقت میخوانند؟ (مثلا پیامبر در فتح مکه، خانه و اموالش را از غاصبش پس نگرفت)]
بگذریم! این چند خط را نوشتم که اگر له یا علیه قضیهی فدک چیزی خواندید یا شنیدهاید هیجانزده نشوید!
پردهی آخر:
اما میخواهم بهرهام را از آن خطبهی سیاسی با شما به اشتراک بگذارم. در مقدمهی آن سخنرانی «صدیقهی کبری» جملاتی را دربارهی فلسفهی پارهای از اعمال و فرائض دینی بیان میکنند که بینظیر است:
خداوند نماز را برای پاک کردن وجودتان از کبر
و زکات را برای تزکیهی نفس و افزایش روزی
و روزه را برای استوار ساختن اخلاص
و حج را برای ساختن دین
و عدالت را برای برقراری پیوند میان دلها
و اطاعت از ما را برای انتظام امور پیروان
و رهبری ما را برای در امان ماندن از تفرقه
و جهاد را برای عزت اسلام
و شکیبایی را برای کمک به کسب پاداش
و فرمان دادن به نیکی را براى مصلحت مردم
و نیکى به پدر و مادر را برای پیشگیرى از خشم {خداوند}
و صلهی رحم را برای داشتن عمری طولانی
و قصاص را برای ممانعت از کشت و کشتار
و وفاى به نذر را برای وسعت بخشودگی
و دقت در اندازهگیری را برای جایگزینی کمفروشى و کاهش
و نهی از مىخوارگى را برای پاکى از آلایش
و پرهیز از تهمت را برای پیشگیری از لعن و نفرین
و ترک دزدى را برای بیگناه ماندن مقرر فرمود. (۲/۳) 👇🏻
اگر از من بپرسید در یک کلام خواهم گفت فدک برای فاطمه بهانه بود و اصل نظام را نشانه رفته بود! در واقع تصاحب فدک به نفع بیتالمال، پاس گلی بود که به دختر پیامبر داده بودند.
بعدها رهبانیون شیعه و سنی بر سر قضیهی فدک بسیار سر و کلهی هم زدند. گاهی محض تفریح، استدلالهای دو طرف را میخوانم. اما مزهی آن قاب تاریخی چیز دیگری است؛ صدیق اکبر بر منبر پیامبر نشسته موعظه میکند و دختر همان پیامبر قدم به مسجد میگذارد و خلاف سنت عرب برای حضور زنان در اجتماع، در حضور مردم زبان به اعتراض میگشاید [در منابع اهل تسنن در مذمت شکستن این دستور خدا مبنی بر اینکه زنان پیغمبر، ظهور اجتماعی نداشته باشند و در رد فعل دخت پیامبر سخنها رفته است].
مثلا گفتهاند این چه استدلالی بود که فاطمه در مباحثه با صدیق اکبر بر زبان جاری کرد؟! «مگر قرآن نخواندهای که در آن نوشته داوود از سلیمان ارث میبرد؟! چگونه میگویی که من از پدرم ارث نمیبرم؟!» میگویند آن ارث معنوی بوده نه مادی. چون مثلا سلیمان ۱۹ فرزند داشته. با این تعداد اهل و عیال، چگونه میتوان از آن آیه فهمید که منظور مادیات است؟ [کاش اینها بودند و در آن سکانس تاریخی، یادداشتی به پیشوایشان روی منبر میدادند تا در مواجهه با این استدلال سیم بکسل نگسلد].
یا برخی شیعیان باور دارند که حدود و ثغور فدک از عدن تا سمرقند، آفریقا تا خزر است و دیگر رویشان نمیشود بگویند کرهی زمین در میان اراضی فدک افتاده است!
از میان اهل تسنن هم کسانی گفتهاند اگر قضاوت و تصمیم صدیق اکبر نادرست بوده، چرا وقتی پسر ابوطالب به خلافت رسید، فدک را تصاحب نکرد؟ [لحظهای تصور کنید که علی با شعار قطع یدِ متجاوزانِ به بیتالمال، پس از خلیفهی سوم به قدرت رسیده و در گامی جهادی فدک را که فکر میکند مِلک طلق همسرش هست از بیتالمال فک و تصاحب کند! نمیدانم، آیا اینها تاریخ اسلام را هم با همین دقت میخوانند؟ (مثلا پیامبر در فتح مکه، خانه و اموالش را از غاصبش پس نگرفت)]
بگذریم! این چند خط را نوشتم که اگر له یا علیه قضیهی فدک چیزی خواندید یا شنیدهاید هیجانزده نشوید!
پردهی آخر:
اما میخواهم بهرهام را از آن خطبهی سیاسی با شما به اشتراک بگذارم. در مقدمهی آن سخنرانی «صدیقهی کبری» جملاتی را دربارهی فلسفهی پارهای از اعمال و فرائض دینی بیان میکنند که بینظیر است:
خداوند نماز را برای پاک کردن وجودتان از کبر
و زکات را برای تزکیهی نفس و افزایش روزی
و روزه را برای استوار ساختن اخلاص
و حج را برای ساختن دین
و عدالت را برای برقراری پیوند میان دلها
و اطاعت از ما را برای انتظام امور پیروان
و رهبری ما را برای در امان ماندن از تفرقه
و جهاد را برای عزت اسلام
و شکیبایی را برای کمک به کسب پاداش
و فرمان دادن به نیکی را براى مصلحت مردم
و نیکى به پدر و مادر را برای پیشگیرى از خشم {خداوند}
و صلهی رحم را برای داشتن عمری طولانی
و قصاص را برای ممانعت از کشت و کشتار
و وفاى به نذر را برای وسعت بخشودگی
و دقت در اندازهگیری را برای جایگزینی کمفروشى و کاهش
و نهی از مىخوارگى را برای پاکى از آلایش
و پرهیز از تهمت را برای پیشگیری از لعن و نفرین
و ترک دزدى را برای بیگناه ماندن مقرر فرمود. (۲/۳) 👇🏻
❤6👍1🔥1🙏1
اگر ثمرهی همهی هیاهوی فدک همین چند جمله باشد، گو باش!
اصلا دلم میخواهد زنی را که 1400 سال قبل در سرزمین حجاز چنین عالمانه سخن میگوید و شایستهی زیباترین القاب است، «صدیقة» بخوانم. هرگز مپندارید که من هم مانند صرفیون تاء آخر کلمه را تاء تانیث میدانم؛ حتی به بهانهی اینکه آن تاء متمایزکنندهی «صدیقة» از لقب «صدیق» (آن هم از نوع اکبرش!) باشد! آخر گواهی دخترها (چه راست و چه دروغ) در آن زمان و زمین ارزشی نداشته که در اثبات نشانهی تانیث بودن آن تاء جامهای بدرم. من آن تاء را تای مبالغه میخوانم تا در یک واژه دو بار با مفهوم «راستگویی» عشق باخته باشم؛ یک بار با صیغهی مبالغه و بار دیگر با تاء مبالغه!
(۳/۳)
اصلا دلم میخواهد زنی را که 1400 سال قبل در سرزمین حجاز چنین عالمانه سخن میگوید و شایستهی زیباترین القاب است، «صدیقة» بخوانم. هرگز مپندارید که من هم مانند صرفیون تاء آخر کلمه را تاء تانیث میدانم؛ حتی به بهانهی اینکه آن تاء متمایزکنندهی «صدیقة» از لقب «صدیق» (آن هم از نوع اکبرش!) باشد! آخر گواهی دخترها (چه راست و چه دروغ) در آن زمان و زمین ارزشی نداشته که در اثبات نشانهی تانیث بودن آن تاء جامهای بدرم. من آن تاء را تای مبالغه میخوانم تا در یک واژه دو بار با مفهوم «راستگویی» عشق باخته باشم؛ یک بار با صیغهی مبالغه و بار دیگر با تاء مبالغه!
(۳/۳)
❤11👎1
قصهی ماست که در هر سر بازار بماند!
پردهی اول: دو سال پیش در یک گروه هکری زیرزمینی تصویری منتشر شد که چهرهی اشخاص حاضر در آن عکس، شبیه جوانان دههی هفتادی خودمان بود. کنجکاو شدم. هکر که خود آمریکایی بود (در رویداد DEFCON افتخار آشنایی با من را یافته بود) زیر عکس پرسیده بود شناختید؟ دیدم گلهای از هکرها اسم پیشنهاد میدادند و همه هم اسامی ایرانی. در گرماگرم حدس زدنها یکی از هکرها، نام شهید فخریزاده را به یکی از چهرهها نسبت داد. هرچه دقت کردم، هیچ تشابهی میان چهرهی موجود در عکس و شهید فخریزاده ندیدم. بعدتر در خفا از آن هکر آمریکایی پرسیدم و باز تایید کرد که عکس متعلق به شهید ماست. دلیل خواستم. وعده کرد تا آنلاین دمویی نشانم دهد و در موعد مقرر، یک مدل پردازشِ تصویر را نشان داد که قادر بود عکس شهید ما را از میان هزاران عکس، با دقتی بسیار بالا (بیش از ۹۸ درصد)، بهدرستی طبقهبندی کند. جالب آن بود که به آرشیوی از عکسهای شهید ما دسترسی داشت که بعدها دریافتم بسیاریش روی وب و در دسترس عموم نیست! نمیدانم عکسها چگونه از آنجا سر درآورده بود!
پردهی دوم: چندی پیش در گروه دیگری، تصاویری از علی اکبر ولایتی را دیدم که ویلچرسوار در دانشگاه آزاد اسلامی تردد میکرد! برداشت من از تصاویر آن بود که آنها خروجی دوربینهای مداربسته بودند که در دست اغیار افتاده بود. البته دانشگاه آزاد بیش از ده سال است که شگفتیساز است. با رشد قارچ گونهی سامانههای آموزشی، رفاهی و پژوهشی، فروش نمره و مدرک در دانشگاه آزاد اسلامی به بیزینسی درآمدزا تبدیل شده است. تا نیمههای دههی ۹۰ یک سر فساد و مجری آن درونسازمانی بود اما بهتدریج با رونق گرفتن سامانههای گوناگون در دانشگاه، تغییر و تبدیلهای غیرمجاز آنلاین، به کنترل هکرها درآمد. اما مسئولان دانشگاه هنوز خیال میکنند که مدل فساد و مجریان آن درونسازمانی است. در افتخاری دیگر، اطلاعات پایهای دانشجویان، کارمندان، اساتید دانشگاه (شامل اطلاعات سهجلدی، آدرس، شمارهتماس، عکس، تصاویر شناسنامه، کارت ملی، مدارک تحصیلی) در قالب فایلهای اکسل با آپدیتهای سالانه در برخی گروههای هکری زیرزمینی به ثمن بخس فروخته میشود (بیش از یک و نیم میلیون رکورد). اینها که نوشتم، شنیدهها نیست؛ دیدههایم است که بهصورت تصادفی راستیآزماییشان کردهام.
پردهی سوم: برخی دیتابیسهای ایرانسل از سال ۱۳۹۲ تا کنون چندبار مورد حملهی موفق قرار گرفتند و اطلاعات میلیونها ایرانی فاش شد. سالهاست جوجههکرها با اطلاعات کهنه و نوِ حدود ۲۲ میلیون کاربر ایرانسل - پیششمارههای ۰۹۳۵ و ۰۹۳۹ - کاسبی میکنند.
پردهی چهارم: گروه موسوم به «عدل علی» (که اصالتا یهودی صیهونیست هستند) تا کنون توانستهاند دوربینهای مداربستهی اماکن امنیتی مانند زندانها، معابر مهم، برخی زیارتگاهها را در کنترل خود دربیاورند و گهگاهی بر اساس خروجی دوربینها سندهایی را علیه حکومت افشا کنند.
پردهی پنجم: دادهی دیتابیس سازمان ثبت و احوال در گروههای هکری و در دسترس اغیار افتاد. سخنگوی سازمان متبوع در رسانه فرمودند: الحمدلله از ما نزدهاند. ما آن را برای طرحِ ملیِ سلامت، با وزارت بهداشت به اشتراک گذاشته بودیم و از آنجا نشتی کرده!
پرده ششم: «گنجشگ درنده» نام مستعار گروهکی است که از یگان 8200 ارتش اسرائیل تغذیه میشود. این گروه سال 2021 حمله به سیستم پمپ بنزین را با موفقیت انجام داد، در 2022 فولاد خوزستان را با دستکاری SCADA مورد حمله قرار داد که موجب آتشسوزی شد و دیروز هم دوباره بر سر پمپ بنزینها فضله انداخت. پرسش! تمهیدات نرمافزاری و سختافزاری اندیشیدهشده پس از واقعهی پمپ بنزین سال 2021 چه بوده است؟ چه ارگانهایی برای سامان دادن به امور امنیت سایبری (جایگاههای سوخترسان) در وزارت نفت مسئول هستند؟
پرسشگری حق ماست و پاسخگویی وظیفهی حکومت! بهانهی اینکه «ما» در جنگ سایبری هستیم و جنگ هم زد و خورد دارد، راه نخنمایی برای فرار از پاسخگویی است. همین "ما" در دو سال اخیر سه عملیات سایبری بسیار موفق علیه اسرائیل انجام دادهایم. پس نهضت ادامه دارد.
در همهی این مثالها فقط دنبال پاسخ به یک سوال باشید: چه کسی مسئول است؟
(1/2) 👇🏻
پردهی اول: دو سال پیش در یک گروه هکری زیرزمینی تصویری منتشر شد که چهرهی اشخاص حاضر در آن عکس، شبیه جوانان دههی هفتادی خودمان بود. کنجکاو شدم. هکر که خود آمریکایی بود (در رویداد DEFCON افتخار آشنایی با من را یافته بود) زیر عکس پرسیده بود شناختید؟ دیدم گلهای از هکرها اسم پیشنهاد میدادند و همه هم اسامی ایرانی. در گرماگرم حدس زدنها یکی از هکرها، نام شهید فخریزاده را به یکی از چهرهها نسبت داد. هرچه دقت کردم، هیچ تشابهی میان چهرهی موجود در عکس و شهید فخریزاده ندیدم. بعدتر در خفا از آن هکر آمریکایی پرسیدم و باز تایید کرد که عکس متعلق به شهید ماست. دلیل خواستم. وعده کرد تا آنلاین دمویی نشانم دهد و در موعد مقرر، یک مدل پردازشِ تصویر را نشان داد که قادر بود عکس شهید ما را از میان هزاران عکس، با دقتی بسیار بالا (بیش از ۹۸ درصد)، بهدرستی طبقهبندی کند. جالب آن بود که به آرشیوی از عکسهای شهید ما دسترسی داشت که بعدها دریافتم بسیاریش روی وب و در دسترس عموم نیست! نمیدانم عکسها چگونه از آنجا سر درآورده بود!
پردهی دوم: چندی پیش در گروه دیگری، تصاویری از علی اکبر ولایتی را دیدم که ویلچرسوار در دانشگاه آزاد اسلامی تردد میکرد! برداشت من از تصاویر آن بود که آنها خروجی دوربینهای مداربسته بودند که در دست اغیار افتاده بود. البته دانشگاه آزاد بیش از ده سال است که شگفتیساز است. با رشد قارچ گونهی سامانههای آموزشی، رفاهی و پژوهشی، فروش نمره و مدرک در دانشگاه آزاد اسلامی به بیزینسی درآمدزا تبدیل شده است. تا نیمههای دههی ۹۰ یک سر فساد و مجری آن درونسازمانی بود اما بهتدریج با رونق گرفتن سامانههای گوناگون در دانشگاه، تغییر و تبدیلهای غیرمجاز آنلاین، به کنترل هکرها درآمد. اما مسئولان دانشگاه هنوز خیال میکنند که مدل فساد و مجریان آن درونسازمانی است. در افتخاری دیگر، اطلاعات پایهای دانشجویان، کارمندان، اساتید دانشگاه (شامل اطلاعات سهجلدی، آدرس، شمارهتماس، عکس، تصاویر شناسنامه، کارت ملی، مدارک تحصیلی) در قالب فایلهای اکسل با آپدیتهای سالانه در برخی گروههای هکری زیرزمینی به ثمن بخس فروخته میشود (بیش از یک و نیم میلیون رکورد). اینها که نوشتم، شنیدهها نیست؛ دیدههایم است که بهصورت تصادفی راستیآزماییشان کردهام.
پردهی سوم: برخی دیتابیسهای ایرانسل از سال ۱۳۹۲ تا کنون چندبار مورد حملهی موفق قرار گرفتند و اطلاعات میلیونها ایرانی فاش شد. سالهاست جوجههکرها با اطلاعات کهنه و نوِ حدود ۲۲ میلیون کاربر ایرانسل - پیششمارههای ۰۹۳۵ و ۰۹۳۹ - کاسبی میکنند.
پردهی چهارم: گروه موسوم به «عدل علی» (که اصالتا یهودی صیهونیست هستند) تا کنون توانستهاند دوربینهای مداربستهی اماکن امنیتی مانند زندانها، معابر مهم، برخی زیارتگاهها را در کنترل خود دربیاورند و گهگاهی بر اساس خروجی دوربینها سندهایی را علیه حکومت افشا کنند.
پردهی پنجم: دادهی دیتابیس سازمان ثبت و احوال در گروههای هکری و در دسترس اغیار افتاد. سخنگوی سازمان متبوع در رسانه فرمودند: الحمدلله از ما نزدهاند. ما آن را برای طرحِ ملیِ سلامت، با وزارت بهداشت به اشتراک گذاشته بودیم و از آنجا نشتی کرده!
پرده ششم: «گنجشگ درنده» نام مستعار گروهکی است که از یگان 8200 ارتش اسرائیل تغذیه میشود. این گروه سال 2021 حمله به سیستم پمپ بنزین را با موفقیت انجام داد، در 2022 فولاد خوزستان را با دستکاری SCADA مورد حمله قرار داد که موجب آتشسوزی شد و دیروز هم دوباره بر سر پمپ بنزینها فضله انداخت. پرسش! تمهیدات نرمافزاری و سختافزاری اندیشیدهشده پس از واقعهی پمپ بنزین سال 2021 چه بوده است؟ چه ارگانهایی برای سامان دادن به امور امنیت سایبری (جایگاههای سوخترسان) در وزارت نفت مسئول هستند؟
پرسشگری حق ماست و پاسخگویی وظیفهی حکومت! بهانهی اینکه «ما» در جنگ سایبری هستیم و جنگ هم زد و خورد دارد، راه نخنمایی برای فرار از پاسخگویی است. همین "ما" در دو سال اخیر سه عملیات سایبری بسیار موفق علیه اسرائیل انجام دادهایم. پس نهضت ادامه دارد.
در همهی این مثالها فقط دنبال پاسخ به یک سوال باشید: چه کسی مسئول است؟
(1/2) 👇🏻
👍7❤1👎1
اگر گوشهی چشمی به سردار قطور اسلام، غلامرضا جلالی -رئیس سازمان پدافند غیرعامل- دارید تا بیاید و گردن بگیرد، زهی خیال باطل. ایشان بیش از یک دهه است که سر، در آخورِ سازمانِ بیمصرف خود دارد. از بیتالمال بودجه میدوشد و توصیهنامه چاپ میکند. اخیرا هم سوراخ دعا را پیدا کرده. چون آخورش بوی نفت گرفته و با نوشتن تفاهمنامه با شرکت نفت، شبها خواب دلار نفتی برای تغذیه سازمان فربه و بیهوده اش میبیند. اگر درباره همین رسوایی پمپ بنزین از او سوال کنید یا خواهد گفت مانور گذاشته بودیم و یا میگوید تذکر داده بودیم کسی گوش نکرد!
اگر فکر میکنید خدای ناکرده وزیر باکفایت! ارتباطات ککش میگزد، باید بگویم خیال خامی بیش نیست. او سرش جای دیگری گرم است. البته اگر ایشان بتواند حتی با حیف و میل زیاد به شبکهی فیبرِ نوریِ سراسری سامانی بدهد، از میانگین خدمت دولت نخبگانی موجود فراتر رفته است!
اگر میاندیشید که سازمان اطلاعات سپاه یا وزارت اطلاعات کار ویژهای برای خود در این خصوص تعریف کردهاند، خدمتتان عرض کنم که خیر، سرِ آنها لابد شلوغتر از این حرفهاست که پیشگیرانه در مخاطرات امنیت سایبر وارد شوند.
از سید محرومان و شوراهای مربوط زیر دستشان نگویم که باعث تشویش اذهان عموم میشود!
اما راهکار چیست؟
۱- آویزان کردن غلامرضا جلالی از خصیتین و انحلال (و یا تغییر کاربری) سازمان بیخاصیتش.
۲- خلع ید شرکتهای دانشبنیان پیدا و پنهان مرتبط با دکتر سعید جلیلی (رییس سابق دانشگاه شریف) و اذنابش از سیاستگذاری در امنیت سایبری ایران.
۳- خلع ید تمامی افراد حقیقی و حقوقیِ درگیر در طرح صیانت از سیاستگذاری در امر امنیت سایبر (که به جای تشخیص آسیبپذیریها و تهدیدهای امنیتی سامانههای داخلی، به بهانهی خطرزدایی از پلتفرمهای بینالمللی، مشغول تدوین و توجیه طرح صیانت بودهاند).
۴- تشکیلِ کمیتهی ملی امنیت سایبر (دفاعی و تهاجمی)؛ متشکل از برخی اساتید و پژوهشگران دانشگاهی (نه جوانان خام و بیسواد که ظاهری مومنانه و انقلابی دارند). مهمترین وظیفهی این کمیته، تعیین اولویتهای برونرفت از بحرانِ کنونیِ امنیتِ فضای سایبری و تدوین دستورالعملهای اجرایی بهصورت گام به گام خواهد بود. تجربه کمیته های تخصصی که مانند تعاونی (شرکت سهامی) در کنار شوراهای بیخاصیت در دولتهای مختلف شکل گرفتهاند موید این واقعیت است که بدنه کارشناسی فعلی که مجریان بر آن تکیه دارند از لحاظ علمی و فنی قابل اتکاء نیست.
۵- تا زمانی که کمیتهی ملی امنیت فضای سایبری تشکیل شود و سیاستگذاری کند، باید همهی ارکان انتخابی و انتصابی ملزم به پیروی از اصول اولیه امنیت اطلاعات مانند موارد زیر شوند:
* تمامی نگهدارندگانِ دادهی مردم ملزم شوند اطلاعات مردم را که برای انجام بعضی کارها ضرورتی ندارد، جمع آوری و ذخیرهسازی نکنند. (مثلا برای توزیع گوشت یخزده دیگر تا سایز کفش مردم را در سامانه ذخیره نکنند!)
* تمامی نگهدارندگانِ دادهی مردم ملزم شوند کمترین مجوزِ دسترسیِ ممکن به دیتابیسها را بدهند.
* ایزولهسازی، جداسازی، منفکسازی شبکهها، سرویسها، دیتابیسهای حساس که حاوی داده مردم است از موارد غیر حساس و تحدید دسترسی به آنها نیز بسیار ضروری است. (Least Privilege، Separation of Duty، Isolation)
* برای حفظ دادهی هر سازمان «فرد مسئول» تعیین شود (Accountability).
۶- در سیاستهای بهاشتراکگذاریِ دادهی بینِ سازمانی! بازنگری شود. مثلا بهجای بهاشتراکگذاری اصلِ داده، دسترسی با گرانولاریتیهای تعریفشده به داده به عنوان سرویسِ بینِ سازمانها داده شود (باورم نمیشود که این بدیهیات را در سال ۲۰۲۳ باید گوشزد کرد. اگر توضیح سخنگوی سازمان ثبت را در رسوایی نشت داده مردم در ثبت و احوال نخوانده بودم هرگز به خود اجازه نمیدادم که اینها را بنویسم).
۷- برای اینترفیسینگ میان سرویسها و دیتابیسهای توزیعشده سیاستِ امنیتی طراحی شود.
۸- مجلس قوانینِ سخت گیرانه را در حوزهی امنیتِ دادهی عمومیِ ذخیرهشده یا دادهی در حال انتقال تدوین کند (زهی خیال باطل – این مجلس اگر درکی از امنیت و حریم شخصی داشته باشد مربوط به پنهان کردن رای نمایندگان در رای گیریهاست).
در مثل میگویند: مرا دردی ست اندر دل که گر گویم زبان سوزد/ وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد. حالا اینها را گفتم و خود میدانم کسی گوش استماع ندارد و از این دست رسواییها باز هم پیش خواهد آمد.
(2/2)
اگر فکر میکنید خدای ناکرده وزیر باکفایت! ارتباطات ککش میگزد، باید بگویم خیال خامی بیش نیست. او سرش جای دیگری گرم است. البته اگر ایشان بتواند حتی با حیف و میل زیاد به شبکهی فیبرِ نوریِ سراسری سامانی بدهد، از میانگین خدمت دولت نخبگانی موجود فراتر رفته است!
اگر میاندیشید که سازمان اطلاعات سپاه یا وزارت اطلاعات کار ویژهای برای خود در این خصوص تعریف کردهاند، خدمتتان عرض کنم که خیر، سرِ آنها لابد شلوغتر از این حرفهاست که پیشگیرانه در مخاطرات امنیت سایبر وارد شوند.
از سید محرومان و شوراهای مربوط زیر دستشان نگویم که باعث تشویش اذهان عموم میشود!
اما راهکار چیست؟
۱- آویزان کردن غلامرضا جلالی از خصیتین و انحلال (و یا تغییر کاربری) سازمان بیخاصیتش.
۲- خلع ید شرکتهای دانشبنیان پیدا و پنهان مرتبط با دکتر سعید جلیلی (رییس سابق دانشگاه شریف) و اذنابش از سیاستگذاری در امنیت سایبری ایران.
۳- خلع ید تمامی افراد حقیقی و حقوقیِ درگیر در طرح صیانت از سیاستگذاری در امر امنیت سایبر (که به جای تشخیص آسیبپذیریها و تهدیدهای امنیتی سامانههای داخلی، به بهانهی خطرزدایی از پلتفرمهای بینالمللی، مشغول تدوین و توجیه طرح صیانت بودهاند).
۴- تشکیلِ کمیتهی ملی امنیت سایبر (دفاعی و تهاجمی)؛ متشکل از برخی اساتید و پژوهشگران دانشگاهی (نه جوانان خام و بیسواد که ظاهری مومنانه و انقلابی دارند). مهمترین وظیفهی این کمیته، تعیین اولویتهای برونرفت از بحرانِ کنونیِ امنیتِ فضای سایبری و تدوین دستورالعملهای اجرایی بهصورت گام به گام خواهد بود. تجربه کمیته های تخصصی که مانند تعاونی (شرکت سهامی) در کنار شوراهای بیخاصیت در دولتهای مختلف شکل گرفتهاند موید این واقعیت است که بدنه کارشناسی فعلی که مجریان بر آن تکیه دارند از لحاظ علمی و فنی قابل اتکاء نیست.
۵- تا زمانی که کمیتهی ملی امنیت فضای سایبری تشکیل شود و سیاستگذاری کند، باید همهی ارکان انتخابی و انتصابی ملزم به پیروی از اصول اولیه امنیت اطلاعات مانند موارد زیر شوند:
* تمامی نگهدارندگانِ دادهی مردم ملزم شوند اطلاعات مردم را که برای انجام بعضی کارها ضرورتی ندارد، جمع آوری و ذخیرهسازی نکنند. (مثلا برای توزیع گوشت یخزده دیگر تا سایز کفش مردم را در سامانه ذخیره نکنند!)
* تمامی نگهدارندگانِ دادهی مردم ملزم شوند کمترین مجوزِ دسترسیِ ممکن به دیتابیسها را بدهند.
* ایزولهسازی، جداسازی، منفکسازی شبکهها، سرویسها، دیتابیسهای حساس که حاوی داده مردم است از موارد غیر حساس و تحدید دسترسی به آنها نیز بسیار ضروری است. (Least Privilege، Separation of Duty، Isolation)
* برای حفظ دادهی هر سازمان «فرد مسئول» تعیین شود (Accountability).
۶- در سیاستهای بهاشتراکگذاریِ دادهی بینِ سازمانی! بازنگری شود. مثلا بهجای بهاشتراکگذاری اصلِ داده، دسترسی با گرانولاریتیهای تعریفشده به داده به عنوان سرویسِ بینِ سازمانها داده شود (باورم نمیشود که این بدیهیات را در سال ۲۰۲۳ باید گوشزد کرد. اگر توضیح سخنگوی سازمان ثبت را در رسوایی نشت داده مردم در ثبت و احوال نخوانده بودم هرگز به خود اجازه نمیدادم که اینها را بنویسم).
۷- برای اینترفیسینگ میان سرویسها و دیتابیسهای توزیعشده سیاستِ امنیتی طراحی شود.
۸- مجلس قوانینِ سخت گیرانه را در حوزهی امنیتِ دادهی عمومیِ ذخیرهشده یا دادهی در حال انتقال تدوین کند (زهی خیال باطل – این مجلس اگر درکی از امنیت و حریم شخصی داشته باشد مربوط به پنهان کردن رای نمایندگان در رای گیریهاست).
در مثل میگویند: مرا دردی ست اندر دل که گر گویم زبان سوزد/ وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد. حالا اینها را گفتم و خود میدانم کسی گوش استماع ندارد و از این دست رسواییها باز هم پیش خواهد آمد.
(2/2)
👍9👎1
زورق فارسی در تلاطم امواج مهاجم (قسمت اول)
اگر خوانندگان گرامی با خواندن نوتهای من برایشان یک گِرِی اِریایی به وجود آمد، آن را با خود کَری نکنند. ساجِست میکنم آن را برای من پِریزِنت کنند و من تِرای میکنم که کِلیرآپ کنم تا دِ رِستْ آفْ دِ نوتس را بتوانند بدون گِری اِریا بخوانند.
میبخشید اگر در خواندن جملات فوق، به زحمت افتادید. میخواستم این را بگویم: خوانندهی گرامی! اگر با خواندن یادداشتهای من برایتان ابهامی به وجود آمد، آن ابهام را در خود نگه ندارید. توصیه میکنم که سوالتان را مطرح کنید تا در حد توان آن را برطرف کنم و بتوانید بقیهی یادداشت را بدون ابهام بخوانید.
آیا اگر من به شیوهی نخست در محیطِ رسمیِ فارسیزبان صحبت کنم یا بنویسم، ایرادی دارد؟ آیا این از حقوق اولیهی هر شخصی نیست که آزادانه انتخاب کند که چگونه سخن بگوید یا بنویسد؟ پاسخ کوتاه این است که محق بودن من در انتخاب شیوهی ارتباط با مخاطب یا انتقال مفاهیم، به قراردادهای نوشته و نانوشتهای بستگی دارد. مثلا اگر من در کسوت استاد دانشگاهی در ایران بخواهم چنین سخن بگویم، مطابق قراردادهای نوشته و عرفِ زبان فارسی میتوان بر من خرده گرفت. اما اگر در یک صفحهی شخصی (یا کلاس خصوصی) این گفتار یا نوشتار را برگزینم، مخاطب من حق دارد نظر بدهد که خوشش میآید یا نه. یعنی من و مخاطبانم آزادیم در حوزهی شخصی خود، با انتخابهایمان به آن قراردادهای نانوشته و سلائق یکدیگر رسمیت دهیم.
برخورد زبان فارسی با امواج مهاجم
موج اولِ ورود واژگان بیگانه به زبان ما شاید به دورهی انحطاط ساسانیان و آغاز سلطهی اعراب به ایران بازگردد؛ به مردمان شبه جزیرهی حجاز که از تمدن بیبهره بودند، ولی تا دلتان بخواهد در زبان (لفظ) برخوردار و بهرهمند بودند (پیش از آن هم بده بستانهای زبانی وجود داشته، اما وقتی میگویم موج اول، منظورم موج سهمناک اول است). البته با پیدایش اسلام خود زبان عربی هم در معرض تغییراتی قرار گرفت. متقدمانی همچون ابن فارس، یا حتی قبل از او، ابوحاتم رازی در آثارشان تصریح کردهاند که زبان عربی با ورود اسلام به شبه جزیرهی حجاز، به لحاظ کاربرد و معنای واژگان دستخوش تغییرات زیادی شد. البته زبانشناسان این تغییرات را جدای از تاثیرپذیری زبان قرآن از واژههای سُریانی مسیحیت (واژگان فارسی هم از این طریق نفوذ کرد) و آرامی یهودیت میدانند.
در مواجهه با زبان و فرهنگ عربی، ایرانیان دو قرنی طول کشید تا توانستند خود را پیدا کنند و به شهادت تاریخ، اواخر قرن سوم هجری بود که خانوادههای اصیل ایرانی را به نوعی کنش مدنی علیه هجوم بیفرهنگی عربها واداشت. اما همین دو قرن استیلای عرب، کافی بود تا زبان مادریمان با واژگان عربی بیامیزد؛ طوری که پالایش آن ناممکن شود. البته نباید از قدرت گرفتن امپراطوری خلفای اسلامی که از قرن سوم به بعد شروع شد هم چشم پوشید. چون زمینهی رشد علمی را فراهم کرد. در این میان، نقش مترجمان عرب -مثل الکندی- در ورود علوم گوناگون به جهان اسلام و لاجرم نقششان در رونق گرفتن زبان عربی بیرون از منطقهی حجاز، از قرن دوم هجری غیر قابل انکار است.
(۱/۶) 👇🏻
اگر خوانندگان گرامی با خواندن نوتهای من برایشان یک گِرِی اِریایی به وجود آمد، آن را با خود کَری نکنند. ساجِست میکنم آن را برای من پِریزِنت کنند و من تِرای میکنم که کِلیرآپ کنم تا دِ رِستْ آفْ دِ نوتس را بتوانند بدون گِری اِریا بخوانند.
میبخشید اگر در خواندن جملات فوق، به زحمت افتادید. میخواستم این را بگویم: خوانندهی گرامی! اگر با خواندن یادداشتهای من برایتان ابهامی به وجود آمد، آن ابهام را در خود نگه ندارید. توصیه میکنم که سوالتان را مطرح کنید تا در حد توان آن را برطرف کنم و بتوانید بقیهی یادداشت را بدون ابهام بخوانید.
آیا اگر من به شیوهی نخست در محیطِ رسمیِ فارسیزبان صحبت کنم یا بنویسم، ایرادی دارد؟ آیا این از حقوق اولیهی هر شخصی نیست که آزادانه انتخاب کند که چگونه سخن بگوید یا بنویسد؟ پاسخ کوتاه این است که محق بودن من در انتخاب شیوهی ارتباط با مخاطب یا انتقال مفاهیم، به قراردادهای نوشته و نانوشتهای بستگی دارد. مثلا اگر من در کسوت استاد دانشگاهی در ایران بخواهم چنین سخن بگویم، مطابق قراردادهای نوشته و عرفِ زبان فارسی میتوان بر من خرده گرفت. اما اگر در یک صفحهی شخصی (یا کلاس خصوصی) این گفتار یا نوشتار را برگزینم، مخاطب من حق دارد نظر بدهد که خوشش میآید یا نه. یعنی من و مخاطبانم آزادیم در حوزهی شخصی خود، با انتخابهایمان به آن قراردادهای نانوشته و سلائق یکدیگر رسمیت دهیم.
برخورد زبان فارسی با امواج مهاجم
موج اولِ ورود واژگان بیگانه به زبان ما شاید به دورهی انحطاط ساسانیان و آغاز سلطهی اعراب به ایران بازگردد؛ به مردمان شبه جزیرهی حجاز که از تمدن بیبهره بودند، ولی تا دلتان بخواهد در زبان (لفظ) برخوردار و بهرهمند بودند (پیش از آن هم بده بستانهای زبانی وجود داشته، اما وقتی میگویم موج اول، منظورم موج سهمناک اول است). البته با پیدایش اسلام خود زبان عربی هم در معرض تغییراتی قرار گرفت. متقدمانی همچون ابن فارس، یا حتی قبل از او، ابوحاتم رازی در آثارشان تصریح کردهاند که زبان عربی با ورود اسلام به شبه جزیرهی حجاز، به لحاظ کاربرد و معنای واژگان دستخوش تغییرات زیادی شد. البته زبانشناسان این تغییرات را جدای از تاثیرپذیری زبان قرآن از واژههای سُریانی مسیحیت (واژگان فارسی هم از این طریق نفوذ کرد) و آرامی یهودیت میدانند.
در مواجهه با زبان و فرهنگ عربی، ایرانیان دو قرنی طول کشید تا توانستند خود را پیدا کنند و به شهادت تاریخ، اواخر قرن سوم هجری بود که خانوادههای اصیل ایرانی را به نوعی کنش مدنی علیه هجوم بیفرهنگی عربها واداشت. اما همین دو قرن استیلای عرب، کافی بود تا زبان مادریمان با واژگان عربی بیامیزد؛ طوری که پالایش آن ناممکن شود. البته نباید از قدرت گرفتن امپراطوری خلفای اسلامی که از قرن سوم به بعد شروع شد هم چشم پوشید. چون زمینهی رشد علمی را فراهم کرد. در این میان، نقش مترجمان عرب -مثل الکندی- در ورود علوم گوناگون به جهان اسلام و لاجرم نقششان در رونق گرفتن زبان عربی بیرون از منطقهی حجاز، از قرن دوم هجری غیر قابل انکار است.
(۱/۶) 👇🏻
Telegram
یادداشتها بر داشتها
سخنِ نگاه
در این دو دههای که در مغربزمین زندگی میکنم به تماشای دو نوع «نگاه» عادت کردهام. اوائل از سر کنجکاوی بود، اما رفتهرفته عادت شد و اکنون مرض است!
نگاه اول، در واقع تعقیب «نگاه» مردان غربی به پوششهای خاص زنان در محیطهای عمومی است. مثلا وقتی…
در این دو دههای که در مغربزمین زندگی میکنم به تماشای دو نوع «نگاه» عادت کردهام. اوائل از سر کنجکاوی بود، اما رفتهرفته عادت شد و اکنون مرض است!
نگاه اول، در واقع تعقیب «نگاه» مردان غربی به پوششهای خاص زنان در محیطهای عمومی است. مثلا وقتی…
👍4❤1👎1
در همان دوره ما ایرانیانِ تازهمسلمان با تن دادن به زبان عربی رندانه کوشیدیم از قافلهی علم روزگار، عقب نیفتیم. از این روست که نقش «ما» در ساختن عصر طلایی اسلام (تمدن اسلامی) حذفناشدنی است. نمونهی بارزش حضور خاندان علمدوست و دانشپرور برمکیان در خلافت عباسی است. هر قدر هم که اعراب سعی میکنند دانشمندان ما را به صرف عربی بودن زبان آثارشان، بهنام خود سند بزنند، راه به جایی نخواهند برد.
روزی روزگاری در کنفرانسی در اسپانیا سخنرانِ پیش از من، در آغاز ارائهی مطلب علمی خود بر نام «اندلس» تاکید ویژهای میکرد. بهعنوان یک عرب افتخار میکرد که توانسته با ارائهی مقالهاش در یک کنفرانس علمی، فتوحات درخشان اعراب را یادآوری کند. با چپاندن «ال» به اول نام خوارزمی مذبوحانه تلاش میکرد، او را عرب بخواند. لحظهشماری میکردم که نوبت ارائهی مقاله من شود تا مشت آریایی خود را بر دهانش بکوبم. در فاصلهی میان دو سخنرانی دیدم که رئیس جلسه (Chairman) که خود پروفسور نامداری در اسپانیا بود، برآشفت و گفت اگر جناب سخنران معتقد است مردم اندلس خیلی از عربها دل خوشی دارند، کمی تاریخ بخواند بد نیست. و اگر هم میاندیشد که مردم امروزِ اسپانیا حسرت دورانِ هجومِ عربها را میخورند، بعد از کنفرانس در خیابانها قدم بگذارد و با مردم گفتوگویی بکند. بالاخره نوبت سخنرانی من رسید تا از خجالتش دربیایم. گفتم همکار گرامی ما گویا دچار لغزش پژوهشی شده که فکر میکند خوارزمی عرب بوده؛ خیر، او یک ایرانی است! ضمنا با ارائهی دو منبع علمی-تاریخی سخن خود را مستند کردم و بعد ادامه دادم که به آقای همکار، توصیه میکنم درباره ملیت مدونان اصلیِ علوم زبانیِ زبانِ مادریش، عربی، هم تحقیقی بکند. چون کسی تردیدی ندارد که از صرف و نحو گرفته تا بیان و بدیع و عروض و واژهشناسی و واژهپژوهی، دانشمندان ایرانی بودند که زبان عربی را به نحوی ساختند و پرداختند. یادم هست که نام ابن فارس و ابن سکّیت را هم به عنوان شاهد مثال بردم.
و در آخر آن مقدمه گفتم که زبان عربی در آن روزگار مانند زبان انگلیسی در روزگار ما بوده و تعجبی ندارد که در همین سالن هفتاد و دو ملت گرد هم آمدهاند و همه با هم به زبان غیر مادریشان، انگلیسی، تکلم میکنند. البته دل همکارم تا آخر آن کنفرانس با من صاف نشد و حتی در ضیافت شام روز پایانی کنفرانس (Gala Dinner) هم شرکت نکرد. بگذریم!
با نگاهی به فهرست دانشمندان آن دوره بیدرنگ تصدیق میکنید که مردمانی از پارس طلایهداران تمدن اسلامی بودهاند. اما واقعیت این است که هرچه سهم ما ایرانیان در ساختن تمدنِ پیشگفته بیشتر میشد، زبان فارسی هم بیشتر با زبان عربی میآمیخت. چه، تمامی دانشمندان ایرانی، چه از سر رغبت، چه از روی ناچاری، آثار خود را به زبان عربی مینوشتند که زبان علمی روز بود. حتی در آثار شاعران بلندآوازهمان، زبان عربی فصل مقوم شاهکارهایشان است. مثلا دیوان حافظ و سعدی و مولوی و عطار و سایران، بدون واژههای عربی (که حالا دیگر فارسی شدهاند) قابل تصور نیست. یعنی برای این سنجش حتی لازم نیست صرفا به ملمعات یا تضمینها مراجعه کرد.
موج دومِ هجوم به زبان و فرهنگ ما ایرانیان، صورت ظاهری خشنتری داشت. پس از اعراب، زبان فارسی در معرض هجوم ترکها قرار گرفت که سرانجام آن ترکتازیها به حملهی مغول ختم شد. ترکها مانند عربها تمدنی نداشتند که به ما عرضه کنند. با این تفاوت که بر خلاف عربها ادبیات هم نداشتند! با این حال ضمن هضم شدن در فرهنگ و تمدنِ ایرانیان، واژگانی را هم به جامعهی میزبان تحمیل کردند. رد پای هجوم دوم را در اسمها مییابید. نامهایی که در ایرانِ امروزِ ما با پیشوندها و پسوندهایی مانند خان، خانم، بک، قلی، بیگ، چی، باشی و امثالهم ساخته شدهاند، یادگاران همان هجوم دوم هستند.
در این اثنا دو تمدن دیگر هم بر ما تاثیراتی گذاشتهاند؛ یکی هند و دیگری چین! به گواه تاریخ مراودات تجاری ما با این دو ملت، در تاثیر و تاثر نقش بهسزایی داشته است. سابقهی مراودات ایران و هند، حتی به قبل از فتوحات نادرشاه میرسد. اما اثر این دو تمدن در زبان فارسی متفاوت است. از هندیان واژگان (و البته بیش از آن، مفاهیم ذوقی و عرفانی) را میتوان در شعر و ادب فارسی یافت. اگر چه زبان فارسی در هند تقریبا همان نقش زبان عربی در ایران را داشته، اما درخت پارسی که ما ایرانیان به زور شمشیر در هند غرس کردیم، حالا بعد از قرنها آنجا ریشه دوانده و نتایج محیرالعقولی در حوزهی زبان پدید آورده است که توضیح آن در حوصلهی این یادداشت نمیگنجد. هندیان مستقلا به فارسی در کنار زبانهای دیگری چون سانسکریت توجه نشان میدهند.
(۲/۶) 👇🏻
روزی روزگاری در کنفرانسی در اسپانیا سخنرانِ پیش از من، در آغاز ارائهی مطلب علمی خود بر نام «اندلس» تاکید ویژهای میکرد. بهعنوان یک عرب افتخار میکرد که توانسته با ارائهی مقالهاش در یک کنفرانس علمی، فتوحات درخشان اعراب را یادآوری کند. با چپاندن «ال» به اول نام خوارزمی مذبوحانه تلاش میکرد، او را عرب بخواند. لحظهشماری میکردم که نوبت ارائهی مقاله من شود تا مشت آریایی خود را بر دهانش بکوبم. در فاصلهی میان دو سخنرانی دیدم که رئیس جلسه (Chairman) که خود پروفسور نامداری در اسپانیا بود، برآشفت و گفت اگر جناب سخنران معتقد است مردم اندلس خیلی از عربها دل خوشی دارند، کمی تاریخ بخواند بد نیست. و اگر هم میاندیشد که مردم امروزِ اسپانیا حسرت دورانِ هجومِ عربها را میخورند، بعد از کنفرانس در خیابانها قدم بگذارد و با مردم گفتوگویی بکند. بالاخره نوبت سخنرانی من رسید تا از خجالتش دربیایم. گفتم همکار گرامی ما گویا دچار لغزش پژوهشی شده که فکر میکند خوارزمی عرب بوده؛ خیر، او یک ایرانی است! ضمنا با ارائهی دو منبع علمی-تاریخی سخن خود را مستند کردم و بعد ادامه دادم که به آقای همکار، توصیه میکنم درباره ملیت مدونان اصلیِ علوم زبانیِ زبانِ مادریش، عربی، هم تحقیقی بکند. چون کسی تردیدی ندارد که از صرف و نحو گرفته تا بیان و بدیع و عروض و واژهشناسی و واژهپژوهی، دانشمندان ایرانی بودند که زبان عربی را به نحوی ساختند و پرداختند. یادم هست که نام ابن فارس و ابن سکّیت را هم به عنوان شاهد مثال بردم.
و در آخر آن مقدمه گفتم که زبان عربی در آن روزگار مانند زبان انگلیسی در روزگار ما بوده و تعجبی ندارد که در همین سالن هفتاد و دو ملت گرد هم آمدهاند و همه با هم به زبان غیر مادریشان، انگلیسی، تکلم میکنند. البته دل همکارم تا آخر آن کنفرانس با من صاف نشد و حتی در ضیافت شام روز پایانی کنفرانس (Gala Dinner) هم شرکت نکرد. بگذریم!
با نگاهی به فهرست دانشمندان آن دوره بیدرنگ تصدیق میکنید که مردمانی از پارس طلایهداران تمدن اسلامی بودهاند. اما واقعیت این است که هرچه سهم ما ایرانیان در ساختن تمدنِ پیشگفته بیشتر میشد، زبان فارسی هم بیشتر با زبان عربی میآمیخت. چه، تمامی دانشمندان ایرانی، چه از سر رغبت، چه از روی ناچاری، آثار خود را به زبان عربی مینوشتند که زبان علمی روز بود. حتی در آثار شاعران بلندآوازهمان، زبان عربی فصل مقوم شاهکارهایشان است. مثلا دیوان حافظ و سعدی و مولوی و عطار و سایران، بدون واژههای عربی (که حالا دیگر فارسی شدهاند) قابل تصور نیست. یعنی برای این سنجش حتی لازم نیست صرفا به ملمعات یا تضمینها مراجعه کرد.
موج دومِ هجوم به زبان و فرهنگ ما ایرانیان، صورت ظاهری خشنتری داشت. پس از اعراب، زبان فارسی در معرض هجوم ترکها قرار گرفت که سرانجام آن ترکتازیها به حملهی مغول ختم شد. ترکها مانند عربها تمدنی نداشتند که به ما عرضه کنند. با این تفاوت که بر خلاف عربها ادبیات هم نداشتند! با این حال ضمن هضم شدن در فرهنگ و تمدنِ ایرانیان، واژگانی را هم به جامعهی میزبان تحمیل کردند. رد پای هجوم دوم را در اسمها مییابید. نامهایی که در ایرانِ امروزِ ما با پیشوندها و پسوندهایی مانند خان، خانم، بک، قلی، بیگ، چی، باشی و امثالهم ساخته شدهاند، یادگاران همان هجوم دوم هستند.
در این اثنا دو تمدن دیگر هم بر ما تاثیراتی گذاشتهاند؛ یکی هند و دیگری چین! به گواه تاریخ مراودات تجاری ما با این دو ملت، در تاثیر و تاثر نقش بهسزایی داشته است. سابقهی مراودات ایران و هند، حتی به قبل از فتوحات نادرشاه میرسد. اما اثر این دو تمدن در زبان فارسی متفاوت است. از هندیان واژگان (و البته بیش از آن، مفاهیم ذوقی و عرفانی) را میتوان در شعر و ادب فارسی یافت. اگر چه زبان فارسی در هند تقریبا همان نقش زبان عربی در ایران را داشته، اما درخت پارسی که ما ایرانیان به زور شمشیر در هند غرس کردیم، حالا بعد از قرنها آنجا ریشه دوانده و نتایج محیرالعقولی در حوزهی زبان پدید آورده است که توضیح آن در حوصلهی این یادداشت نمیگنجد. هندیان مستقلا به فارسی در کنار زبانهای دیگری چون سانسکریت توجه نشان میدهند.
(۲/۶) 👇🏻
👍3❤1👎1
اما چینیان انگار از بیش از هزار سال گذشته، فقط به فکر پول درآوردن بودهاند (البته سیاست نفوذ فرهنگی و زبانی چین در یک دههی اخیر بهشدت تهاجمی شده است). شما اگر تاریخ زبان فارسی را شخم هم بزنید، نمیتوانید اثری از نفوذ زبان چینی در آن بیابید.
جالب است بدانید که غیر از چای (البته نه از نوع دبش)، یکی از تجارتهای پرسود اعراب با چینیان، حول محور کاغذ بوده، آن هم برای کتابت اشعار و بعدها قرآن! اما ورودی زبان چینی به عربی همانند ورودی آن به زبان فارسی تقریبا هیچ بوده است. البته بعدها مسلمانان در جنگی با چینیان که به نام نبرد «تلاس» معروف شد (و بعضا از نظر تاریخی هم در آن تشکیک هم میشود) گروهی را به اسارت گرفتند که پیشهشان کاغذسازی بوده و مسلمانان، اسیران را وادار کردند تا در سمرقند کاغذ تولید کنند و بدین ترتیب خود را از تجارت کاغذ بینیاز کردند.
موج سوم تاثیرپذیریِ زبان فارسی، مواجهه با زبان روسی، انگلیسی و پرتغالی بهواسطهی همسایگی یا سلطه بوده است. اما در آن برش تاریخی، از زبان روسی واژگان محدودی در فارسی ماندگار شد که حول سماور و استکان و نعلبکی میچرخید. زبان انگلیسی اما در جنوب ایران حماسه آفرید. هنوز هم در مثلا بوشهر به گوجهفرنگی توماته، به لیوان گیلاس، به حوله توال، به آهسته سلو میگویند.
موج چهارمِ مواجههی زبان فارسی با زبانهای بیگانه را نه از روی ملیتِ زبان مهاجم، بلکه به «سبب» آن باید نامگذاری کرد که چیزی نیست، جز فراگیری علم و دانش و فن! اگر تلاش امیرکبیر را در دوران قاجار، نخستین تلاش سیستماتیک برای تربیت ایرانیان و آراستن آنها به زیورِ علمِ روز بدانیم، تاریخ شروعِ آخرینِ برخوردِ زبانِ مادریمان با زبان علمی دنیاست. زبان «فرانسه» هم شاید اولین زبان علمی در قرون معاصر است که فارسی از او وامها گرفته است. از حوصلهی این نوشته خارج است که به بیان مصادیق بپردازد، اما زبان متفکران و روشنفکران (انتلکتوئلها) سدههای اخیر ایران، بهطرز شگفتآوری به واژگان فرانسوی آغشته است. نمونهاش را در مصاحبههای تاریخ شفاهی هاروارد با رجال اواخر قاجار و پهلوی بهوفور میشنوید.
(۳/۶)
ادامه دارد...
جالب است بدانید که غیر از چای (البته نه از نوع دبش)، یکی از تجارتهای پرسود اعراب با چینیان، حول محور کاغذ بوده، آن هم برای کتابت اشعار و بعدها قرآن! اما ورودی زبان چینی به عربی همانند ورودی آن به زبان فارسی تقریبا هیچ بوده است. البته بعدها مسلمانان در جنگی با چینیان که به نام نبرد «تلاس» معروف شد (و بعضا از نظر تاریخی هم در آن تشکیک هم میشود) گروهی را به اسارت گرفتند که پیشهشان کاغذسازی بوده و مسلمانان، اسیران را وادار کردند تا در سمرقند کاغذ تولید کنند و بدین ترتیب خود را از تجارت کاغذ بینیاز کردند.
موج سوم تاثیرپذیریِ زبان فارسی، مواجهه با زبان روسی، انگلیسی و پرتغالی بهواسطهی همسایگی یا سلطه بوده است. اما در آن برش تاریخی، از زبان روسی واژگان محدودی در فارسی ماندگار شد که حول سماور و استکان و نعلبکی میچرخید. زبان انگلیسی اما در جنوب ایران حماسه آفرید. هنوز هم در مثلا بوشهر به گوجهفرنگی توماته، به لیوان گیلاس، به حوله توال، به آهسته سلو میگویند.
موج چهارمِ مواجههی زبان فارسی با زبانهای بیگانه را نه از روی ملیتِ زبان مهاجم، بلکه به «سبب» آن باید نامگذاری کرد که چیزی نیست، جز فراگیری علم و دانش و فن! اگر تلاش امیرکبیر را در دوران قاجار، نخستین تلاش سیستماتیک برای تربیت ایرانیان و آراستن آنها به زیورِ علمِ روز بدانیم، تاریخ شروعِ آخرینِ برخوردِ زبانِ مادریمان با زبان علمی دنیاست. زبان «فرانسه» هم شاید اولین زبان علمی در قرون معاصر است که فارسی از او وامها گرفته است. از حوصلهی این نوشته خارج است که به بیان مصادیق بپردازد، اما زبان متفکران و روشنفکران (انتلکتوئلها) سدههای اخیر ایران، بهطرز شگفتآوری به واژگان فرانسوی آغشته است. نمونهاش را در مصاحبههای تاریخ شفاهی هاروارد با رجال اواخر قاجار و پهلوی بهوفور میشنوید.
(۳/۶)
ادامه دارد...
👍3❤1
زورق فارسی در تلاطم امواج مهاجم (قسمت آخر)
تاثیرات مهاجرت و فضای سایبر
اما آنچه من را به نوشتن این یادداشت واداشت، تاثیرپذیری زبان مادریام از زبان انگلیسی است که در یکصد سال اخیر شتابآلود بر دامنهاش میافزاید. و البته حدود نیم قرن است که به آن سبب «علمی» گفتهشده دو دلیل دیگر را هم باید افزود:
دلیل اول مهاجرت (خودخواسته یا ترک اجباری وطن) است که موجب شد در نیمقرن گذشته نسلهایی از ایران خارج شوند و اکثرا در کشورهای انگلیسیزبان رحل اقامت بیافکندند. سوغات فرنگنشینان برای زبان مادریشان واژگانی بوده که از ذهن به زبانشان رسوخ کرده و تکثیر شده است. گاهی چنان در وامگیری واژگان، افراط شده که صدای اهالی ادب درآمده است. مثلا شاملو در «روزنامهی سفر میمنتاثر به ایالات متفرقهی امریغ» با زبان طنز به این مساله پرداخته و از آن سخت انتقاد کرده است.
دلیل دوم به پیدایش وب و شبکههای اجتماعی برمیگردد که نهتنها به ارتباطات میان زبانها شتاب داد، بلکه خود باعث به وجود آمدن فرهنگ واژگانی منحصر به فرد خود (در زبانهای گوناگون و منجمله زبان فارسی) شد. دربارهی تاثیر این دو بر زبان فارسی، میتوان مقالهها نوشت، اما در این یادداشت تمرکز من مشخصا روی مصائب استفاده از واژگان انگلیسی مربوط به متون علمی حوزه کامپیوتر در زبان فارسی است.
برای سادهسازی مسأله بگذارید از تاثیر و تاثرهای عوامل بیرونی صرفنظر کنیم. مثلا عواملی همچون عربستیزی در مواجهه با زبان عربی و پیوندهایش با زبان فارسی یا غربستیزی در مواجهه با زبان انگلیسی و پیوندهایش با زبان فارسی، چشم میپوشیم. وگرنه تاریخ ما پر است از افراط و تفریط.
گاهی دامنهی زیادهرویهای زبانی، از حکومتها به مردم نیز سرایت کرده است. کم نیستند ایرانیانی که قرآن را به دلیل عربی بودن، نماد حملهی اعراب به ایران (در زمان ساسانیان) میدانند و حاضر نیستند در هفتسینشان قرآن بگذارند. اما جایگزین بهتری برایش سراغ دارند؛ بهجای قرآن، دیوان حافظ شیراز را میگذارند بیآنکه لختی بیندیشند که خواجه محمد خود را از آن رو حافظ نامیده که تمام قرآن را در حافظه داشته و در چهارده قرائت میخوانده است.
شاهد مثال
در کلاسهای درس مختلف و مقاطع گوناگونِ رشتهی کامپیوتر (که به لطف فضای سایبر در دسترس هستند) گاهی میبینید برخی استادان ما هنگام تدریس چنان از خود بی خود میشوند که در جاهایی هم که ضرورت ندارد، از واژگان انگلیسی استفاده میکنند. پاراگراف اول در قسمت اول همین یادداشت، تقلیدی بود از یکی از همین استادان بهنام در حوزه برق/کامپیوتر (که لطفش بر همگان مسبوق است) که ویدیوی صحبتهای او وایرال شده بود. اتفاقا اگر در واژگانی که به ظن من بیدلیل وام میگیرد دقیق شوید، میبینید که مستقیما از زبان تکنیکی (و نه انگلیسی عمومی) وام گرفته. مثل گری اریا یا کری کردن و امثالهم اصطلاحات رایجی در دروس مدار منطقی و معماری کامپیوتر هستند و استاد ما که تخصصش در این حوزه است، به مرور زمان فارسی صحبت کردنش هم با زبان نیمهتکنیکال و نیمهانگلیسی درآمیخته است. پرسش اینجاست که آیا زبان فارسی از رساندن مفاهیم غیر تکنیکی (علمی) عاجز است که ما نیاز داریم از واژگان بیگانه کمک بگیریم؟ قطعا خیر!
اما بگذارید وجه دیگری از میزبانی نادرست زبان فارسی را با سه مثال به شما نشان دهم. متنی که در زیر میآید بخشی از چکیدهی یک پایاننامه در مقطع کارشناسی ارشد در حوزهی هوش مصنوعی به زبان فارسی است:
«مسأله ارضاء محدودیت توزیع شده، در واقع حالت توزیع شدهی مسألهی ارضاء محدودیت کلاسیک است که در آن متغیرها بین عاملهای مستقل توزیع شدهاند. این محیط توزیع شده شامل تعدادی عامل هوشمند است که هر کدام، یک یا چند متغیر را مالک میشوند و مقدار آن را کنترل میکنند. همه این عامل ها در تلاشند تا با حفظ استقلالشان به هدف مشترک دست یابند. هدف هنوز یافتن یک انتساب برای متغیرهاست که محدودیتها را هم در نظر داشته باشد اما هر عامل، برای مقدار متغیر مالکش با خودمختاری نسبی تصمیم میگیرد.»
حالا داستان چیست؟ یک دسته از مسائل (مثلا در هوش مصنوعی) وجود دارند که Constraint Satisfaction خوانده میشوند. محدود (Constraint) هستند، چون باید شرایط خاصی را رعایت کنند. مثلا ممکن است در یک مسالهی زمانبندی «شرایط خاص» این باشد که دو رویداد بهطور همزمان رخ ندهند. وقتی میگوییم Constraint Satisfaction هستند یعنی رخ دادنشان منوط به رعایت آن شرط است. حالا شما بگویید آیا «ارضاء محدودیت» به اندازهی کافی ترجمهی گویایی هست؟ «عامل» در این متن، احتمالا ترجمهی Agent است که گویاست، اما داستان گفتهشده پیرامون مالکیت، یافتن انتساب برای متغیر (!) و داستان خودمختاری عامل در(بهینهسازی یک چیزی!) فهم کل پاراگراف را به مسلخ میبرد!
(۴/۶) 👇🏻
تاثیرات مهاجرت و فضای سایبر
اما آنچه من را به نوشتن این یادداشت واداشت، تاثیرپذیری زبان مادریام از زبان انگلیسی است که در یکصد سال اخیر شتابآلود بر دامنهاش میافزاید. و البته حدود نیم قرن است که به آن سبب «علمی» گفتهشده دو دلیل دیگر را هم باید افزود:
دلیل اول مهاجرت (خودخواسته یا ترک اجباری وطن) است که موجب شد در نیمقرن گذشته نسلهایی از ایران خارج شوند و اکثرا در کشورهای انگلیسیزبان رحل اقامت بیافکندند. سوغات فرنگنشینان برای زبان مادریشان واژگانی بوده که از ذهن به زبانشان رسوخ کرده و تکثیر شده است. گاهی چنان در وامگیری واژگان، افراط شده که صدای اهالی ادب درآمده است. مثلا شاملو در «روزنامهی سفر میمنتاثر به ایالات متفرقهی امریغ» با زبان طنز به این مساله پرداخته و از آن سخت انتقاد کرده است.
دلیل دوم به پیدایش وب و شبکههای اجتماعی برمیگردد که نهتنها به ارتباطات میان زبانها شتاب داد، بلکه خود باعث به وجود آمدن فرهنگ واژگانی منحصر به فرد خود (در زبانهای گوناگون و منجمله زبان فارسی) شد. دربارهی تاثیر این دو بر زبان فارسی، میتوان مقالهها نوشت، اما در این یادداشت تمرکز من مشخصا روی مصائب استفاده از واژگان انگلیسی مربوط به متون علمی حوزه کامپیوتر در زبان فارسی است.
برای سادهسازی مسأله بگذارید از تاثیر و تاثرهای عوامل بیرونی صرفنظر کنیم. مثلا عواملی همچون عربستیزی در مواجهه با زبان عربی و پیوندهایش با زبان فارسی یا غربستیزی در مواجهه با زبان انگلیسی و پیوندهایش با زبان فارسی، چشم میپوشیم. وگرنه تاریخ ما پر است از افراط و تفریط.
گاهی دامنهی زیادهرویهای زبانی، از حکومتها به مردم نیز سرایت کرده است. کم نیستند ایرانیانی که قرآن را به دلیل عربی بودن، نماد حملهی اعراب به ایران (در زمان ساسانیان) میدانند و حاضر نیستند در هفتسینشان قرآن بگذارند. اما جایگزین بهتری برایش سراغ دارند؛ بهجای قرآن، دیوان حافظ شیراز را میگذارند بیآنکه لختی بیندیشند که خواجه محمد خود را از آن رو حافظ نامیده که تمام قرآن را در حافظه داشته و در چهارده قرائت میخوانده است.
شاهد مثال
در کلاسهای درس مختلف و مقاطع گوناگونِ رشتهی کامپیوتر (که به لطف فضای سایبر در دسترس هستند) گاهی میبینید برخی استادان ما هنگام تدریس چنان از خود بی خود میشوند که در جاهایی هم که ضرورت ندارد، از واژگان انگلیسی استفاده میکنند. پاراگراف اول در قسمت اول همین یادداشت، تقلیدی بود از یکی از همین استادان بهنام در حوزه برق/کامپیوتر (که لطفش بر همگان مسبوق است) که ویدیوی صحبتهای او وایرال شده بود. اتفاقا اگر در واژگانی که به ظن من بیدلیل وام میگیرد دقیق شوید، میبینید که مستقیما از زبان تکنیکی (و نه انگلیسی عمومی) وام گرفته. مثل گری اریا یا کری کردن و امثالهم اصطلاحات رایجی در دروس مدار منطقی و معماری کامپیوتر هستند و استاد ما که تخصصش در این حوزه است، به مرور زمان فارسی صحبت کردنش هم با زبان نیمهتکنیکال و نیمهانگلیسی درآمیخته است. پرسش اینجاست که آیا زبان فارسی از رساندن مفاهیم غیر تکنیکی (علمی) عاجز است که ما نیاز داریم از واژگان بیگانه کمک بگیریم؟ قطعا خیر!
اما بگذارید وجه دیگری از میزبانی نادرست زبان فارسی را با سه مثال به شما نشان دهم. متنی که در زیر میآید بخشی از چکیدهی یک پایاننامه در مقطع کارشناسی ارشد در حوزهی هوش مصنوعی به زبان فارسی است:
«مسأله ارضاء محدودیت توزیع شده، در واقع حالت توزیع شدهی مسألهی ارضاء محدودیت کلاسیک است که در آن متغیرها بین عاملهای مستقل توزیع شدهاند. این محیط توزیع شده شامل تعدادی عامل هوشمند است که هر کدام، یک یا چند متغیر را مالک میشوند و مقدار آن را کنترل میکنند. همه این عامل ها در تلاشند تا با حفظ استقلالشان به هدف مشترک دست یابند. هدف هنوز یافتن یک انتساب برای متغیرهاست که محدودیتها را هم در نظر داشته باشد اما هر عامل، برای مقدار متغیر مالکش با خودمختاری نسبی تصمیم میگیرد.»
حالا داستان چیست؟ یک دسته از مسائل (مثلا در هوش مصنوعی) وجود دارند که Constraint Satisfaction خوانده میشوند. محدود (Constraint) هستند، چون باید شرایط خاصی را رعایت کنند. مثلا ممکن است در یک مسالهی زمانبندی «شرایط خاص» این باشد که دو رویداد بهطور همزمان رخ ندهند. وقتی میگوییم Constraint Satisfaction هستند یعنی رخ دادنشان منوط به رعایت آن شرط است. حالا شما بگویید آیا «ارضاء محدودیت» به اندازهی کافی ترجمهی گویایی هست؟ «عامل» در این متن، احتمالا ترجمهی Agent است که گویاست، اما داستان گفتهشده پیرامون مالکیت، یافتن انتساب برای متغیر (!) و داستان خودمختاری عامل در(بهینهسازی یک چیزی!) فهم کل پاراگراف را به مسلخ میبرد!
(۴/۶) 👇🏻
Telegram
یادداشتها برداشتها
در این ثبت تاریخی، شاملو با زبان طنز فرنگرفتگان را مینوازد که چگونه واژههای بیگانه را بیمورد به کار میگیرند و به ما زنهار میدهد که تب استفاده از واژگان فرنگی در گفتهها و نوشتههایمان تا چه اندازه میتواند کیان هویت ملی را در خطر اندازد.
❤2👍1
در مثال دوم، به بخشی از ترجمهی معروفی از کتاب مشهور طراحی دیجیتال؛ مدار منطقی نوشته «موریس مانو» دقت کنید:
«نیم جمع کننده: با توجه به توضیحات لفظی یک نیم جمع کننده در مییابیم که مدار نیاز به دو ورودی دودویی و دو خروجی دودویی دارد. متغیرهای ورودی بیت های مضاف و مضاف الیه را مشخص میکند...(فصل چهارم صفحه 123)»
حالا اصل ماجرا چه بوده؟! (ترجمه گویا)؛ نیمجمعکننده (Half Adder): واژهی «نیمجمعکننده» خود گویای آن است که با مداری مواجه هستیم که نیاز به دو ورودی باینری (همان دودویی) دارد و دو خروجی باینری میدهد. مقادیر مربوط به دو ورودی این مدار به ترتیب، بیت اول و دوم هستند.
به آخرین مثال که بخشی از پایاننامهی دکتری در حوزهی آنالیز شبکههای اجتماعی است، نگاهی کنیم:
«راهکار این پژوهش نیز، دو جهت کلی را در بر میگیرد: 1) در جهت بهبود بیشتر پارامتر کیفیت پاسخ توسط روشهای بیشینهسازی گسترش تأثیر، به نحوهی مدلسازی گسترش تأثیر ناشی از روابط عدم اعتماد در شبکههای اجتماعی در کنار روابط اعتماد پرداخته میشود. در این راستا، برای مدلسازی پخش تأثیر از طریق روابط عدم اعتماد در مسألهی بیشینیهسازی گسترش تأثیر، سه شیوهی مختلف پیشنهاد میشود. سپس بر اساس این سه شیوه، مدل آبشاری آگاه از علامت با گرههای مسدودشونده و مدل آبشاری آگاه از علامت در دستهی مدلهای مبتنی بر انتشار آبشاری ارائه میشوند. همچنین در دستهی مبتنی بر انتشار حدآستانه، مدل انتشار اطلاعات حدآستانهی مولد اعتماد با گرههای مسدود شونده و مدل حدآستانهی مولد اعتماد با گرههای منفی-1 ارائه میشوند...»
ملاحظات ترجمه متون علمی
به گیرندههایتان دست نزنید. اشکال جای دیگری است. مادام که اصرار داشته باشیم برای استفاده از یک واژهی انگلیسی، از ترجمه به شیوهی استفاده از جایگزین کردن یک واژهی معادل در زبان فارسی استفاده کنیم، آش همین آش است و کاسه همین کاسه! نمیدانم چرا بعضی فکر میکنند اگر برای ترجمهی یک واژه مجبور شوند از چندین واژه یا حتی یک جملهی توضیحی استفاده کنند، به معنای این خواهد بود که مترجم (یا نویسندهی) ناتوانی هستند یا زبان فارسی الکن است!
تب ترجمهی واژه به واژه (تحتاللفظ) بسیاری از متنهای علمی ما را به فنا داده و فهم آن را دشوار کرده است. گاهی هم در این راه ذوق مترجمان گل میکند و مثلا ترکیبهای بدیعی خلق میکنند؛ مانند ارضاء محدودیت! بیت (bit) مضاف و مضاف الیه! حدآستانه مولد اعتماد! مدل آگاه از علامت!
معتقدم در ترجمهی هر مفهوم، پدیده، راه حل، چهارچوب، مدل، الگوریتم و نظایر اینها که به امری غیر فیزیکی و غیر مادی مرتبط هستند، باید قید ترجمهی واژه به واژه را زد و اگر هم اصرار در جایگزینی واژه داریم، عین همان واژهی انگلیسی را فینگلیش کنیم. مثل وب (آیا مثلا واژهی «تار» بهجای «وب» یا «تارنما» بهجای «وبسایت» توانست در افواه مردم متداول شود؟)، مثل الگوریتم، مثل اینترنت والخ.
گاهی هم پایبندی به یک ترجمهی واحد در واژگانی که اشاره به امور غیر فیزیکی دارند، خود خطاپذیر است. مثلا به واژهی Integrity و مشتقات آن در حوزهی کامپیوتر نگاه کنید. در حوزهی امنیت داده، معنای این واژه حمل بر صحت میشود. اما در حوزهی ذخیره سازی و پردازش داده، «یکپارچگی» از معنای آن استیفاد میشود. پس نکتهی دیگری که باید لحاظ کنیم، توجه به متن در زمینهی کاربرد است.
گاهی در بعضی کتب فارسی در حوزهی کامپیوتر دیدهام که نویسنده از همان ابتدا فهرست واژگان خود را با خواننده به اشتراک میگذارد (تحمیل میکند) تا خواننده تکلیف خود را در برخورد با متن بداند. مثلا در فهرست پیشنهادی خود به خواننده میگوید که من بهجای واژهی Header از واژهی «سرآیند» استفاده میکنم. گرچه چنین پیشآگهی دادنها کار مطلوبی است، اما دردی را از جامعهی علمی دوا نمیکند. اگر به Header یک بسته داده (Data Packet) گفتی سرآیند به دم آن (Trailer) میخوایی بگویی تهآیند؟! (بگذارید کماکان فرهنگستان زبان فارسی سردمدار پریشانگویی بماند. ضمنا شب «ترویج فرهنگ میهمانی و پیوند با خویشان »تان مبارک!) داستان شبیه گفتار استاد عزیزمان دکتر کزازی میشود که وقتی فرمایش میکند، نیاز به مترجم گوگل داری تا بفهمی به فارسی روان چه میفرمایند و اگر هم با مشقت فراوان با «فرهنگ واژگانی» استاد آشنا شدی، این تجربه (یا دانش) جای دیگری به کارت نمیآید.
(۵/۶) 👇🏻
«نیم جمع کننده: با توجه به توضیحات لفظی یک نیم جمع کننده در مییابیم که مدار نیاز به دو ورودی دودویی و دو خروجی دودویی دارد. متغیرهای ورودی بیت های مضاف و مضاف الیه را مشخص میکند...(فصل چهارم صفحه 123)»
حالا اصل ماجرا چه بوده؟! (ترجمه گویا)؛ نیمجمعکننده (Half Adder): واژهی «نیمجمعکننده» خود گویای آن است که با مداری مواجه هستیم که نیاز به دو ورودی باینری (همان دودویی) دارد و دو خروجی باینری میدهد. مقادیر مربوط به دو ورودی این مدار به ترتیب، بیت اول و دوم هستند.
به آخرین مثال که بخشی از پایاننامهی دکتری در حوزهی آنالیز شبکههای اجتماعی است، نگاهی کنیم:
«راهکار این پژوهش نیز، دو جهت کلی را در بر میگیرد: 1) در جهت بهبود بیشتر پارامتر کیفیت پاسخ توسط روشهای بیشینهسازی گسترش تأثیر، به نحوهی مدلسازی گسترش تأثیر ناشی از روابط عدم اعتماد در شبکههای اجتماعی در کنار روابط اعتماد پرداخته میشود. در این راستا، برای مدلسازی پخش تأثیر از طریق روابط عدم اعتماد در مسألهی بیشینیهسازی گسترش تأثیر، سه شیوهی مختلف پیشنهاد میشود. سپس بر اساس این سه شیوه، مدل آبشاری آگاه از علامت با گرههای مسدودشونده و مدل آبشاری آگاه از علامت در دستهی مدلهای مبتنی بر انتشار آبشاری ارائه میشوند. همچنین در دستهی مبتنی بر انتشار حدآستانه، مدل انتشار اطلاعات حدآستانهی مولد اعتماد با گرههای مسدود شونده و مدل حدآستانهی مولد اعتماد با گرههای منفی-1 ارائه میشوند...»
ملاحظات ترجمه متون علمی
به گیرندههایتان دست نزنید. اشکال جای دیگری است. مادام که اصرار داشته باشیم برای استفاده از یک واژهی انگلیسی، از ترجمه به شیوهی استفاده از جایگزین کردن یک واژهی معادل در زبان فارسی استفاده کنیم، آش همین آش است و کاسه همین کاسه! نمیدانم چرا بعضی فکر میکنند اگر برای ترجمهی یک واژه مجبور شوند از چندین واژه یا حتی یک جملهی توضیحی استفاده کنند، به معنای این خواهد بود که مترجم (یا نویسندهی) ناتوانی هستند یا زبان فارسی الکن است!
تب ترجمهی واژه به واژه (تحتاللفظ) بسیاری از متنهای علمی ما را به فنا داده و فهم آن را دشوار کرده است. گاهی هم در این راه ذوق مترجمان گل میکند و مثلا ترکیبهای بدیعی خلق میکنند؛ مانند ارضاء محدودیت! بیت (bit) مضاف و مضاف الیه! حدآستانه مولد اعتماد! مدل آگاه از علامت!
معتقدم در ترجمهی هر مفهوم، پدیده، راه حل، چهارچوب، مدل، الگوریتم و نظایر اینها که به امری غیر فیزیکی و غیر مادی مرتبط هستند، باید قید ترجمهی واژه به واژه را زد و اگر هم اصرار در جایگزینی واژه داریم، عین همان واژهی انگلیسی را فینگلیش کنیم. مثل وب (آیا مثلا واژهی «تار» بهجای «وب» یا «تارنما» بهجای «وبسایت» توانست در افواه مردم متداول شود؟)، مثل الگوریتم، مثل اینترنت والخ.
گاهی هم پایبندی به یک ترجمهی واحد در واژگانی که اشاره به امور غیر فیزیکی دارند، خود خطاپذیر است. مثلا به واژهی Integrity و مشتقات آن در حوزهی کامپیوتر نگاه کنید. در حوزهی امنیت داده، معنای این واژه حمل بر صحت میشود. اما در حوزهی ذخیره سازی و پردازش داده، «یکپارچگی» از معنای آن استیفاد میشود. پس نکتهی دیگری که باید لحاظ کنیم، توجه به متن در زمینهی کاربرد است.
گاهی در بعضی کتب فارسی در حوزهی کامپیوتر دیدهام که نویسنده از همان ابتدا فهرست واژگان خود را با خواننده به اشتراک میگذارد (تحمیل میکند) تا خواننده تکلیف خود را در برخورد با متن بداند. مثلا در فهرست پیشنهادی خود به خواننده میگوید که من بهجای واژهی Header از واژهی «سرآیند» استفاده میکنم. گرچه چنین پیشآگهی دادنها کار مطلوبی است، اما دردی را از جامعهی علمی دوا نمیکند. اگر به Header یک بسته داده (Data Packet) گفتی سرآیند به دم آن (Trailer) میخوایی بگویی تهآیند؟! (بگذارید کماکان فرهنگستان زبان فارسی سردمدار پریشانگویی بماند. ضمنا شب «
(۵/۶) 👇🏻
❤1
به هر روی کار ترجمه یا تولید محتوای علمی به زبان فارسی در حوزهی کامپیوتر کار آسانی نیست. ظرافتهایی دارد که اغلب نادیده انگاشته میشود. گویی قرار نیست که ما ایرانیان از آثار فکری یکدیگر در این حوزه استفاده کنیم وگرنه آن را قابل استفاده مینگاشتیم. البته در علومی مانند ریاضیات و فیزیک، به علت تاریخی بودنشان کار کردن با واژگان آسانتر است و گاهی دیده میشود بزرگانی چنان در این حوزه قلم زدهاند که انگار دارند شعر مینویسند. کلمات در دست آنها مثل موم نرم و منعطف است. نمونهاش کتابهای مرحوم دکتر غلامحسین مصاحب در ریاضیات (مثلا کتاب آنالیز ریاضی). متن کتابها مشحون از صنایع ادبی و نثر متکلف است. چنانکه خواننده باید فارسی را خوب بداند تا متن را بفهمد. اما دانش کامپیوتر در مقابل علوم ریاضی و فیزیک به لحاظ سنی طفل هم به حساب نمیآید و ما ایرانیان زایش علمی تاریخی در این حوزه نداشتهایم (زایشی که ادبیات مرتبط با خود بیافریند) و فقط مصرفکننده بودهایم. به همین علت اهمیت دارد که دربارهی قابل استفاده بودن آثار قلمی خود در زبان فارسی چارهای بیندیشیم.
این وجیزه تلاش کرد روزنهای بگشاید تا همقطاران من در این رشته و سایر رشتهها به فکر بیفتند و چارهای بیندیشند. اگر وضع زبانی تولیدات علمی ما بهبود نیابد، مدلهای زبانی که در آینده بر روی متنهای علمی (به زبان فارسی) آموزش میبینند، گرهی را نخواهند گشود و دور از ذهن نیست که مثلا مجبور شویم ورودی مدلها (پرسشهای کاربران از یک مدل زبانی هوش مصنوعی) را از فارسی به انگلیسی ترجمه کرده و از مدلهای بزرگ زبانی مانند GPT بخواهیم پاسخ را به انگلیسی بدهند و ما فقط زحمت ترجمهی ماشینی پاسخها را بکشیم.
حالا که تفوق علمی مغربزمین، فرهنگ واژگانی خود را چنان بر ما تحمیل کرده است که هر نوع تلاشی برای زدودن واژههای انگلیسی از زبان فارسی در حوزههای گوناگون علوم کاری بیهوده مینماید، شاید چنین جبری به ما بفهماند که زبان، هویتی فراتر از مرزهای جغرافیایی دارد و نمیتوان و نباید آن را محدود کرد؛ حتی به بهانهی «وطن پرستی». بستن آبشخورهای زبان فارسی (از زبانهای دیگر) بهطور حتم موجب غنای آن نخواهد شد. باید تدبیری در کار کرد تا از واژگان تحمیلی زبانهای بیگانه در راستای غنای زبان مادریمان بیشترین بهره را ببریم.
(۶/۶)
این وجیزه تلاش کرد روزنهای بگشاید تا همقطاران من در این رشته و سایر رشتهها به فکر بیفتند و چارهای بیندیشند. اگر وضع زبانی تولیدات علمی ما بهبود نیابد، مدلهای زبانی که در آینده بر روی متنهای علمی (به زبان فارسی) آموزش میبینند، گرهی را نخواهند گشود و دور از ذهن نیست که مثلا مجبور شویم ورودی مدلها (پرسشهای کاربران از یک مدل زبانی هوش مصنوعی) را از فارسی به انگلیسی ترجمه کرده و از مدلهای بزرگ زبانی مانند GPT بخواهیم پاسخ را به انگلیسی بدهند و ما فقط زحمت ترجمهی ماشینی پاسخها را بکشیم.
حالا که تفوق علمی مغربزمین، فرهنگ واژگانی خود را چنان بر ما تحمیل کرده است که هر نوع تلاشی برای زدودن واژههای انگلیسی از زبان فارسی در حوزههای گوناگون علوم کاری بیهوده مینماید، شاید چنین جبری به ما بفهماند که زبان، هویتی فراتر از مرزهای جغرافیایی دارد و نمیتوان و نباید آن را محدود کرد؛ حتی به بهانهی «وطن پرستی». بستن آبشخورهای زبان فارسی (از زبانهای دیگر) بهطور حتم موجب غنای آن نخواهد شد. باید تدبیری در کار کرد تا از واژگان تحمیلی زبانهای بیگانه در راستای غنای زبان مادریمان بیشترین بهره را ببریم.
(۶/۶)
Telegram
یادداشتها بر داشتها
از جنبش خزینه تا جنبش خزانه!
بهمناسبت یکسالگی چت جیپیتی
شاید عبارت «جنبش خزینه» را شنیده باشید. اگر هم نشنیدهاید یا فراموش کردهاید که سربلندتر! در اوان دوره پهلوی اول، شاه مملکت به این بینش رسیده بود که خزینهی حمامها منبع بیماری هستند و چرخاندن چوب…
بهمناسبت یکسالگی چت جیپیتی
شاید عبارت «جنبش خزینه» را شنیده باشید. اگر هم نشنیدهاید یا فراموش کردهاید که سربلندتر! در اوان دوره پهلوی اول، شاه مملکت به این بینش رسیده بود که خزینهی حمامها منبع بیماری هستند و چرخاندن چوب…
👍4❤3
نسل طلایی دانشمندان
ملت یا امت نخبهپرور
قسمت اول
برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من میپرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول میداند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده دلبری کند و اصطلاحا بفروشد! بنابراین اگر خواستید، کتاب Blink او را هم تورقی بکنید. ولی بِهِتان اطمینان میدهم زرد نمینویسد). یادم هست اولین بار که دوست فرهیختهای داشت کتاب Outliers را پیشنهاد میداد، گفت نویسندهاش روزنامهنگار است و به محض شنیدنش، دیگر دست و دلم نمیرفت کتاب را بخوانم. اما بالاخره خواندم و همین که فصل اول تمام شد، دیدم چه زود و چقدر بد قضاوت کرده بودم.
البته که حق داشتم. ژورنالیستها وقتی میخواهند کتاب بنویسند شخصیت نمایشیشان بدجوری گل میکند؛ طوری که کتابشان تبدیل به تریبونی برای خودنماییشان میشود. مثلا همین عناوین چاپشده توسط جناب !James O Brien چقدر من برای این مجری رادیویی کانال LBC ریش پیش در و همسایه گرو گذاشتم که «چه نشستهاید که اگر برنامههای او را از رادیوی LBC لندن زنده گوش ندهید، امید است خدا از ترک اولایتان بگذرد و حتما قضای آن ترک فضیلت را با مراجعه به پادکستش جبران کنید». اما مردک با بهاصطلاح کتاب نوشتنش چنان آبرویی از ما برد که دیگر رویم نمیشود آثار کسی را به دیگری پیشنهاد کنم. اول یه کتاب نوشت با عنوان How to be right (که در آن جیمز قصد دارد به ما یاد میدهد چگونه یک مباحثهی منطقی را سامان بدهیم) بعد از آن هم نمیدانم کدام شیر پاک خوردهای دستش انداخته بود که مثلا چقدر خوب مینویسی. چون برداشت کتاب دیگری نوشت با عنوان How not to be wrong (این بار سعی کرده سیر تطورات فکری خودش را با ذکر چرایی و چگونگی آن شرح دهد). حتما در یک یادداشت مجزا دربارهی این دو کتاب و شبکه و مجریان رادیوی LBC خواهم نوشت.
برگردیم به شاهکار مالکوم با عنوان Outliers (خارج از محدودهها یا استثنائات). خود کلمهیoutlier در آمار و شاخههای گوناگون علمِ داده، حمل بر «دادهی پرت» میشود. این کتاب بهشکلی کاملا مستند، داستان موفقیت اشخاصی از گوشه و کنار جهان را روایت میکند که مداقه در آنها، یافتن الگوی پنهانِ موفقیت در هر داستان را هموار میسازد. با خواندن این کتاب در کمال تعجب دریافته میشود که آنچه باعث موفقیت شده، بیش از آنکه به اختیار آدمی باز گردد، ناشی از یک جبر بوده است؛ جبر زمانی یا جبر مکانی! به مثالهای جالب زیر دقت کنید:
مالکوم با ارائهی فهرستِ بازیکنانِ لیگِ حرفهایِ هاکیِ رویِ یخِ کانادا (که در این کشور ورزش بسیار محبوبی است) توجه ما را به یک الگوی پنهان جلب میکند؛ اکثر بازیکنانِ برترِ لیگِ حرفهایِ هاکی، متولد سه ماه اول سال میلادی هستند! این الگویِ تکرارشونده گویی دارد به مخاطب میگوید «اگر مثلا میخواهید از همین الان روی آیندهی ورزشیِ فرزند خود در کانادا سرمایهگذاری کنید، حواستان به تاریخ تولدش باشد. اگر فرزندتان متولد یکی از سه ماه ژانویه، فوریه یا مارچ باشد، به احتمال زیاد یک بازیکن موفق در لیگ حرفهای هاکی خواهد شد. این معیار در کانادا بهقدری جدی گرفته میشود که نبودش کافی است تا دربرنامههای استعدادیابی برای لیگ حرفهای هاکی اسمها خط بخورند.
در فصلی دیگر از همین کتاب مالکوم میخواهد اهمیت عنصر زمان و مکان را، که خود «فرصت نهفته»اش میخواند، به تصویر بکشد. در قابی تاریخیِ، مالکوم فهرستی از بزرگان صنعت و تکنولوژی در آمریکا را بر حسب سال تولد ومیزان ثروتشان ارائه میدهد. با دقت در فهرست جمعآوریشده، یک واقعیت نهفته آشکار میشود؛ تمامی این ابرثروتمندهای آمریکایی، متولد ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰ میلادی هستند! وقتی سرّ آن را در تاریخ پی میجوییم، درمییابیم که آمریکا در سالهای ۱۸۶۰ تا ۱۸۸۰ بهترین دورهی شکوفایی اقتصادی را تجربه کرده است. لاجرم بهترین سن برای بهرهوری از این دوره، مربوط به کسانی بوده که بین سالهای ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰ متولد شدهاند.
حتی اگر به تکنولوژی و صنعت کامپیوتر هم نگاه کنیم (همانگونه که مالکوم در کتابش بررسی کرده) میتوان چنین فرضیهای را راستیآزمایی کرد؛ مالکوم فهرستی از سرآمدان تکنولوژی کامپیوتر را در برابرمان میگذارد:
* بیل گیتز، کمپانی مایکروسافت، متولد ۱۹۵۵
* استیو جابز، کمپانی اپل، متولد ۱۹۵۵
* اریک اشمیت، کمپانی ناول، متولد ۱۹۵۵
* بیل جوی، کمپانی سان مایکروسیستم، متولد ۱۹۵۴
* اسکات مک نیلی، کمپانی سان مایکروسیستم، متولد ۱۹۵۴
و تعدادی دیگر. اما باز هم یک الگوی نهفته؛ همگی متولد سالهای ۱۹۵۴ و ۱۹۵۵ هستند! 👇
ملت یا امت نخبهپرور
قسمت اول
برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من میپرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول میداند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده دلبری کند و اصطلاحا بفروشد! بنابراین اگر خواستید، کتاب Blink او را هم تورقی بکنید. ولی بِهِتان اطمینان میدهم زرد نمینویسد). یادم هست اولین بار که دوست فرهیختهای داشت کتاب Outliers را پیشنهاد میداد، گفت نویسندهاش روزنامهنگار است و به محض شنیدنش، دیگر دست و دلم نمیرفت کتاب را بخوانم. اما بالاخره خواندم و همین که فصل اول تمام شد، دیدم چه زود و چقدر بد قضاوت کرده بودم.
البته که حق داشتم. ژورنالیستها وقتی میخواهند کتاب بنویسند شخصیت نمایشیشان بدجوری گل میکند؛ طوری که کتابشان تبدیل به تریبونی برای خودنماییشان میشود. مثلا همین عناوین چاپشده توسط جناب !James O Brien چقدر من برای این مجری رادیویی کانال LBC ریش پیش در و همسایه گرو گذاشتم که «چه نشستهاید که اگر برنامههای او را از رادیوی LBC لندن زنده گوش ندهید، امید است خدا از ترک اولایتان بگذرد و حتما قضای آن ترک فضیلت را با مراجعه به پادکستش جبران کنید». اما مردک با بهاصطلاح کتاب نوشتنش چنان آبرویی از ما برد که دیگر رویم نمیشود آثار کسی را به دیگری پیشنهاد کنم. اول یه کتاب نوشت با عنوان How to be right (که در آن جیمز قصد دارد به ما یاد میدهد چگونه یک مباحثهی منطقی را سامان بدهیم) بعد از آن هم نمیدانم کدام شیر پاک خوردهای دستش انداخته بود که مثلا چقدر خوب مینویسی. چون برداشت کتاب دیگری نوشت با عنوان How not to be wrong (این بار سعی کرده سیر تطورات فکری خودش را با ذکر چرایی و چگونگی آن شرح دهد). حتما در یک یادداشت مجزا دربارهی این دو کتاب و شبکه و مجریان رادیوی LBC خواهم نوشت.
برگردیم به شاهکار مالکوم با عنوان Outliers (خارج از محدودهها یا استثنائات). خود کلمهیoutlier در آمار و شاخههای گوناگون علمِ داده، حمل بر «دادهی پرت» میشود. این کتاب بهشکلی کاملا مستند، داستان موفقیت اشخاصی از گوشه و کنار جهان را روایت میکند که مداقه در آنها، یافتن الگوی پنهانِ موفقیت در هر داستان را هموار میسازد. با خواندن این کتاب در کمال تعجب دریافته میشود که آنچه باعث موفقیت شده، بیش از آنکه به اختیار آدمی باز گردد، ناشی از یک جبر بوده است؛ جبر زمانی یا جبر مکانی! به مثالهای جالب زیر دقت کنید:
مالکوم با ارائهی فهرستِ بازیکنانِ لیگِ حرفهایِ هاکیِ رویِ یخِ کانادا (که در این کشور ورزش بسیار محبوبی است) توجه ما را به یک الگوی پنهان جلب میکند؛ اکثر بازیکنانِ برترِ لیگِ حرفهایِ هاکی، متولد سه ماه اول سال میلادی هستند! این الگویِ تکرارشونده گویی دارد به مخاطب میگوید «اگر مثلا میخواهید از همین الان روی آیندهی ورزشیِ فرزند خود در کانادا سرمایهگذاری کنید، حواستان به تاریخ تولدش باشد. اگر فرزندتان متولد یکی از سه ماه ژانویه، فوریه یا مارچ باشد، به احتمال زیاد یک بازیکن موفق در لیگ حرفهای هاکی خواهد شد. این معیار در کانادا بهقدری جدی گرفته میشود که نبودش کافی است تا دربرنامههای استعدادیابی برای لیگ حرفهای هاکی اسمها خط بخورند.
در فصلی دیگر از همین کتاب مالکوم میخواهد اهمیت عنصر زمان و مکان را، که خود «فرصت نهفته»اش میخواند، به تصویر بکشد. در قابی تاریخیِ، مالکوم فهرستی از بزرگان صنعت و تکنولوژی در آمریکا را بر حسب سال تولد ومیزان ثروتشان ارائه میدهد. با دقت در فهرست جمعآوریشده، یک واقعیت نهفته آشکار میشود؛ تمامی این ابرثروتمندهای آمریکایی، متولد ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰ میلادی هستند! وقتی سرّ آن را در تاریخ پی میجوییم، درمییابیم که آمریکا در سالهای ۱۸۶۰ تا ۱۸۸۰ بهترین دورهی شکوفایی اقتصادی را تجربه کرده است. لاجرم بهترین سن برای بهرهوری از این دوره، مربوط به کسانی بوده که بین سالهای ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰ متولد شدهاند.
حتی اگر به تکنولوژی و صنعت کامپیوتر هم نگاه کنیم (همانگونه که مالکوم در کتابش بررسی کرده) میتوان چنین فرضیهای را راستیآزمایی کرد؛ مالکوم فهرستی از سرآمدان تکنولوژی کامپیوتر را در برابرمان میگذارد:
* بیل گیتز، کمپانی مایکروسافت، متولد ۱۹۵۵
* استیو جابز، کمپانی اپل، متولد ۱۹۵۵
* اریک اشمیت، کمپانی ناول، متولد ۱۹۵۵
* بیل جوی، کمپانی سان مایکروسیستم، متولد ۱۹۵۴
* اسکات مک نیلی، کمپانی سان مایکروسیستم، متولد ۱۹۵۴
و تعدادی دیگر. اما باز هم یک الگوی نهفته؛ همگی متولد سالهای ۱۹۵۴ و ۱۹۵۵ هستند! 👇
Wikipedia
Malcolm Gladwell
Canadian journalist and science writer
❤2👍1
در این الگو چه رازی نهفته است؟ در تاریخ تکنولوژی، ژانویهی ۱۹۷۵ نقطهی عطفی در حیات بشریت بوده است. چرا؟ چون در آن تاریخ، کامپیوترهای شخصی معرفی و اندکی بعد هم فراگیر شد! حال اگر سن شمای حاضر در آن زمان و زمین، خیلی بیش از ۲۰ سال میبوده که احتمالا یک فارغالتحصیل با اطلاعات کهنه قلمداد میشدید و اگر هم که خیلی جوانتر از ۲۰ سال میبودید که این حرفها به کارتان نمیآمد. پس بهترین سال تولد برای اینکه سرنوشت شما در بیست و یکی دو سالگی به این نقطهی عطف پیوند بخورد، همان سالهای ۱۹۵۴ و ۱۹۵۵ است. بله، اینچنین شد که آن نسل طلایی در بهترین زمان و در بهترین مکان مبدا تحولات عظیمی شدند.
اجازه بدهید بیش از این کتاب را لو ندهم! اما میخواهم خودم، به سبک مالکوم، از تاریخ علم دو مثال بیاورم و البته نتیجهگیری را به عهدهی شما بگذارم.
به تاریخ معاصر علم فیزیک که مربوط به قرون هجده و نوزده و اوایل قرن بیستم میشود، نگاه کنید. اسم دانشمندان را نوشتهام و مقابلش ملیتشان را.
۱- کپلر (متولد ۱۵۷۱ میلادی)، ژرمن
۲- اهم، ژرمن
۳- هرتز، ژرمن
۴- پلانک، ژرمن
۵- هایزنبرگ، ژرمن
۶- انیشتن، ژرمن
7- بوهْر، ژرمن
۸- اپنهایمر، ژرمن
۹- رونتگن، ژرمن
۱۰- شرودینگر، ژرمن
و البته بسیاری دیگر. این فهرست فقط نامهای مشهوری است که مردم میشناسند.
آیا وجه اشتراک و الگوی نهفتهی میان این بزرگان علم فیزیک را میبینید؟! دربارهی اینکه چه مقدار از آنچه امروز به عنوان علم فیزیک یاد میشود مرهون زحمات این ده تن است، مجادلهای نیست؛ تقریبا همهی علم فیزیک!
حالا سعی میکنم فهرست فوق را با جرح و تعدیل از نمایی دیگر ببینم و بازنویسی کنم:
۱- نیوتن، یهودیزاده
۲- انیشتین، یهودیزاده
۳- بوهر، یهودیزاده
۴- فون نویمان، یهودیزاده
۵- ریچارد فاینمن، یهودیزاده
۶- مکس بورن، یهودیزاده
۷- ایگن وینگر، یهودیزاده
۸- هرتز، یهودیزاده
۹- اپنهایمر، یهودیزاده
۱۰- لیزه مایتنر، یهودیزاده
نظیر فهرست قبلی، به این فهرست هم میتوان نامهای فراوان دیگری (هم در حوزهی فیزیک نظری، هم در حوزهی فیزیک کاربردی) افزود.
اجازه بدهید که در این مورد زحمت شما را کم کنم و خودم بگویم؛ همهی این بزرگان در خانوادهای یهودی چشم به جهان گشودهاند و بالیدهاند. اگرچه برخی از آنها مانند ریچارد فاینمن به دین پدری خود وفادار نماندند، ولی برخی دیگر تا آخر یک یهودی معتقد ماندند.
حالا محض تفریح هم که شده، فهرستی از اشتراکات این دو الگوی پنهان، یعنی «آلمانی بودن» و «یهودی بودن» را در تاریخ علم فیزیک استخراج کنید و وزن اعضای فهرست خود را نیز در علم فیزیک لحاظ کنید! پرسش کلیتر و اصلی این است؛ آیا چنین الگوهای پنهانی فقط در تاریخ علم فیزیک یافت میشوند یا در سایر علوم هم میتوان رد پای الگوهای نهفته را یافت؟
ادامه دارد…
اجازه بدهید بیش از این کتاب را لو ندهم! اما میخواهم خودم، به سبک مالکوم، از تاریخ علم دو مثال بیاورم و البته نتیجهگیری را به عهدهی شما بگذارم.
به تاریخ معاصر علم فیزیک که مربوط به قرون هجده و نوزده و اوایل قرن بیستم میشود، نگاه کنید. اسم دانشمندان را نوشتهام و مقابلش ملیتشان را.
۱- کپلر (متولد ۱۵۷۱ میلادی)، ژرمن
۲- اهم، ژرمن
۳- هرتز، ژرمن
۴- پلانک، ژرمن
۵- هایزنبرگ، ژرمن
۶- انیشتن، ژرمن
7- بوهْر، ژرمن
۸- اپنهایمر، ژرمن
۹- رونتگن، ژرمن
۱۰- شرودینگر، ژرمن
و البته بسیاری دیگر. این فهرست فقط نامهای مشهوری است که مردم میشناسند.
آیا وجه اشتراک و الگوی نهفتهی میان این بزرگان علم فیزیک را میبینید؟! دربارهی اینکه چه مقدار از آنچه امروز به عنوان علم فیزیک یاد میشود مرهون زحمات این ده تن است، مجادلهای نیست؛ تقریبا همهی علم فیزیک!
حالا سعی میکنم فهرست فوق را با جرح و تعدیل از نمایی دیگر ببینم و بازنویسی کنم:
۱- نیوتن، یهودیزاده
۲- انیشتین، یهودیزاده
۳- بوهر، یهودیزاده
۴- فون نویمان، یهودیزاده
۵- ریچارد فاینمن، یهودیزاده
۶- مکس بورن، یهودیزاده
۷- ایگن وینگر، یهودیزاده
۸- هرتز، یهودیزاده
۹- اپنهایمر، یهودیزاده
۱۰- لیزه مایتنر، یهودیزاده
نظیر فهرست قبلی، به این فهرست هم میتوان نامهای فراوان دیگری (هم در حوزهی فیزیک نظری، هم در حوزهی فیزیک کاربردی) افزود.
اجازه بدهید که در این مورد زحمت شما را کم کنم و خودم بگویم؛ همهی این بزرگان در خانوادهای یهودی چشم به جهان گشودهاند و بالیدهاند. اگرچه برخی از آنها مانند ریچارد فاینمن به دین پدری خود وفادار نماندند، ولی برخی دیگر تا آخر یک یهودی معتقد ماندند.
حالا محض تفریح هم که شده، فهرستی از اشتراکات این دو الگوی پنهان، یعنی «آلمانی بودن» و «یهودی بودن» را در تاریخ علم فیزیک استخراج کنید و وزن اعضای فهرست خود را نیز در علم فیزیک لحاظ کنید! پرسش کلیتر و اصلی این است؛ آیا چنین الگوهای پنهانی فقط در تاریخ علم فیزیک یافت میشوند یا در سایر علوم هم میتوان رد پای الگوهای نهفته را یافت؟
ادامه دارد…
❤4👍2👏2
نسل طلایی دانشمندان
مصائبِ نخبهپرور
قسمت دوم
مالکوم گلدول با زبان بیزبانی در جای جای کتابی، که در قسمت اول شرح آن رفت، تصریح میکند یهودی بودن [حداقل] در تاریخ سدههای اخیر، جرم بوده و یهودیان باید همواره در سفر [تبعید] و حضر آمادگیشان را حفظ میکردند تا نجات یابند [و البته این داستان هیچ بهانهای به اسرائیل برای کودککشی نمیدهد]. به همین خاطر در فرهنگ یهودیان کسب دانش، مهارت و هنر پول درآوردن، ارزش ویژهای داشته و دارد. از این روست که اگر مثلا به فهرست دانشمندان و کارآفرینان یهودی قرن هفدهم به بعد نگاه کنید، اکثرشان فرزندان مهاجرانی بودهاند که از ترس جانشان از موطن خود گریختهاند، اما توانستهاند در جامعهی میزبان خود را بازبیابند و عصای موسویشان معجزهها کرده است. تاکید میکنم نام بردن از صهیونیسم اسرائیلی بهعنوان نمایندهی یهودیان جهان، ستم به کارنامهی یهودیان است.
با این مقدمه میخواهم به دومین خاستگاه پرورش نخبگان اشاره کنم؛ مصیبتهای بشر اعم از طبیعی و غیرطبیعی! بگذارید از جنگ جهانی اول و شاخهی پزشکی شروع کنیم. بشر در طول جنگ جهانی، مجبور شد با استفاده از روش ضدعفونی پیشگیرانه [ابداعِ جراحِ بریتانیایی، جوزف لیستر] در عمل یاد بگیرد که چگونه در صحنهی جنگ، وسایل پزشکی و اتاقهای جراحی را استریلیزه نگاه دارد. یا مثلا در همان جنگ جهانی اول بود که اولین انتقال خونِ موفق انجام پذیرفت. اصلا دانش و تکنیکِ نگهداریِ بانکِ خون را، اول بار یک پزشک بریتانیایی به نام «اسوالد رابرتسون» در سال ۱۹۱۷ و در طول جنگ جهانی اول ابداع کرد. در مثالی دیگر اولین جراحیهای موفقِ پلاستیک [عمدتا روی ناحیهی صورت] را جراح نیوزلندی شاغل در بریتانیا با نام «سِر هارولد گیلیز» در طول جنگ جهانی اول انجام داد. در زمینههای پروتزدرمانی هم البته آلمانیها در جنگ جهانی اول مبدع و پیشتاز بودهاند. علاوه بر اینها اولین دستگاههای تصویربرداری اشعهی ایکسِ پرتابل در همین اوان بهدست فرانسویها ساخته و استفاده شد. چون در تشخیص بهموقع جراحتهای ناشی از گلولههای جنگی، نقش بسزایی داشت. معلوم نبود اگر آن جنگ اتفاق نمیافتاد، بشر کِی میخواست به این موفقیتها دست یابد؟! [البته جنگ نعمت نیست]
در جنگ جهانی دوم اکتشافات و پیشرفتهای پزشکیِ حاصله از جنگ جهانی اول توسعه یافت. مثلا با کشف پنیسیلین و تولید انبوه آنتیبیوتیک، جان میلیونها انسان نجات پیدا کرد. همچنین دستیابی به روشهای تولید و اجرای واکسیناسیونهای جمعی ضد بیماریهای واگیردار هم از موهبات جنگ جهانی دوم بود. شاید باورتان نشود ولی حتی شیوههای مدیریت اورژانس پزشکی [تریاژ] از یادگاران همین جنگ است که طی آن بیماران بر اساس پروتکلهایی طبقهبندی و اولویتدهی میشدند. ضمنا جراحیهای ترمیمی با ارائهی روشهای نوین در معالجهی زخمهای جنگی گسترده شد. در جنگ جهانی دوم بود که بشر یاد گرفت که ترومای [ضربهی شدید] روحی بهمانند ترومای جسمی، نیازمند توجه و درمان است. به همین علت این نحله از علم پزشکی، مثلا در مدیریت و درمان PTSD، پیشرفت چشمگیری کرد. از سویی دیگر، مدیریت بیمار پس از جراحیهای پیچیده بشر را واداشت تا برای اولین بار به فکر تاسیس واحدهای درمانی-مراقبتی بحرانی [آنچه امروزه ما از آن با عنوان آیسییو و… یاد میکنیم] بیفتد.
شاید باورش دشوار باشد اما جنگ جهانی دوم شیوههای پژوهش در علم پزشکی را هم زیر و رو کرد. ضرورت جنگ ایجاب میکرد که درمانها و داروهای پزشکی با سرعت بالاتری برای استفاده تایید شوند که این مهم به شکلگیری متدولوژیهای نوین آزمایشهای کلینیکی انجامید.
اگر بخواهیم سهم ملتها را در این پیشرفتها مشخص کنیم، انگلیسیها و فرانسویها دستاوردهای بسیاری در حوزهی پزشکی (در اثر این دو جنگ جهانی) کسب کردند [البته که آلمانیها هم همپای دشمنانشان خود را بهروزرسانی میکردند] و آمریکاییها بعد از این سه کشور قرار میگرفتند.
بگذارید از اختراعات و ابداعات بشر در حوزههای غیر پزشکی هم بگوییم؛ برای فهرست زیر کافی است که به باقیات صالحات این اکتشافات پس از جنگ جهانی دوم و در زندگی روزمرهی بشر بیندیشید تا اهمیت بحث را دریابید:
۱- اختراع رادار که در جنگ برای شناسایی کشتیها و هواپیماهای دشمن به کار میرفت. رادار همزمان در کشورهای آمریکا انگلیس آلمان و ژاپن بدون مشارکت گروهی ساخته شد.
۲- اختراع موتور جت برای افزایش سرعت هواپیماهای نظامی در انگلستان برای نخستین بار در سال ۱۹۳۰ ودر آلمان در سال ۱۹۳۹ ساخته شد.
۳- اختراع انرژی هستهای [و به تبع آن بمب اتم] که مثلا همان پروژهی منهتن در مدت کوتاهی توانست چه دستاوردهایی داشته باشد [منظورم بمب اتم نیست].
۴- اختراع موشک بالستیک [که قادر به خروج از جو باشد] که در ادامه منجر به رهیابی بشر به فضا شد. 👇
مصائبِ نخبهپرور
قسمت دوم
مالکوم گلدول با زبان بیزبانی در جای جای کتابی، که در قسمت اول شرح آن رفت، تصریح میکند یهودی بودن [حداقل] در تاریخ سدههای اخیر، جرم بوده و یهودیان باید همواره در سفر [تبعید] و حضر آمادگیشان را حفظ میکردند تا نجات یابند [و البته این داستان هیچ بهانهای به اسرائیل برای کودککشی نمیدهد]. به همین خاطر در فرهنگ یهودیان کسب دانش، مهارت و هنر پول درآوردن، ارزش ویژهای داشته و دارد. از این روست که اگر مثلا به فهرست دانشمندان و کارآفرینان یهودی قرن هفدهم به بعد نگاه کنید، اکثرشان فرزندان مهاجرانی بودهاند که از ترس جانشان از موطن خود گریختهاند، اما توانستهاند در جامعهی میزبان خود را بازبیابند و عصای موسویشان معجزهها کرده است. تاکید میکنم نام بردن از صهیونیسم اسرائیلی بهعنوان نمایندهی یهودیان جهان، ستم به کارنامهی یهودیان است.
با این مقدمه میخواهم به دومین خاستگاه پرورش نخبگان اشاره کنم؛ مصیبتهای بشر اعم از طبیعی و غیرطبیعی! بگذارید از جنگ جهانی اول و شاخهی پزشکی شروع کنیم. بشر در طول جنگ جهانی، مجبور شد با استفاده از روش ضدعفونی پیشگیرانه [ابداعِ جراحِ بریتانیایی، جوزف لیستر] در عمل یاد بگیرد که چگونه در صحنهی جنگ، وسایل پزشکی و اتاقهای جراحی را استریلیزه نگاه دارد. یا مثلا در همان جنگ جهانی اول بود که اولین انتقال خونِ موفق انجام پذیرفت. اصلا دانش و تکنیکِ نگهداریِ بانکِ خون را، اول بار یک پزشک بریتانیایی به نام «اسوالد رابرتسون» در سال ۱۹۱۷ و در طول جنگ جهانی اول ابداع کرد. در مثالی دیگر اولین جراحیهای موفقِ پلاستیک [عمدتا روی ناحیهی صورت] را جراح نیوزلندی شاغل در بریتانیا با نام «سِر هارولد گیلیز» در طول جنگ جهانی اول انجام داد. در زمینههای پروتزدرمانی هم البته آلمانیها در جنگ جهانی اول مبدع و پیشتاز بودهاند. علاوه بر اینها اولین دستگاههای تصویربرداری اشعهی ایکسِ پرتابل در همین اوان بهدست فرانسویها ساخته و استفاده شد. چون در تشخیص بهموقع جراحتهای ناشی از گلولههای جنگی، نقش بسزایی داشت. معلوم نبود اگر آن جنگ اتفاق نمیافتاد، بشر کِی میخواست به این موفقیتها دست یابد؟! [البته جنگ نعمت نیست]
در جنگ جهانی دوم اکتشافات و پیشرفتهای پزشکیِ حاصله از جنگ جهانی اول توسعه یافت. مثلا با کشف پنیسیلین و تولید انبوه آنتیبیوتیک، جان میلیونها انسان نجات پیدا کرد. همچنین دستیابی به روشهای تولید و اجرای واکسیناسیونهای جمعی ضد بیماریهای واگیردار هم از موهبات جنگ جهانی دوم بود. شاید باورتان نشود ولی حتی شیوههای مدیریت اورژانس پزشکی [تریاژ] از یادگاران همین جنگ است که طی آن بیماران بر اساس پروتکلهایی طبقهبندی و اولویتدهی میشدند. ضمنا جراحیهای ترمیمی با ارائهی روشهای نوین در معالجهی زخمهای جنگی گسترده شد. در جنگ جهانی دوم بود که بشر یاد گرفت که ترومای [ضربهی شدید] روحی بهمانند ترومای جسمی، نیازمند توجه و درمان است. به همین علت این نحله از علم پزشکی، مثلا در مدیریت و درمان PTSD، پیشرفت چشمگیری کرد. از سویی دیگر، مدیریت بیمار پس از جراحیهای پیچیده بشر را واداشت تا برای اولین بار به فکر تاسیس واحدهای درمانی-مراقبتی بحرانی [آنچه امروزه ما از آن با عنوان آیسییو و… یاد میکنیم] بیفتد.
شاید باورش دشوار باشد اما جنگ جهانی دوم شیوههای پژوهش در علم پزشکی را هم زیر و رو کرد. ضرورت جنگ ایجاب میکرد که درمانها و داروهای پزشکی با سرعت بالاتری برای استفاده تایید شوند که این مهم به شکلگیری متدولوژیهای نوین آزمایشهای کلینیکی انجامید.
اگر بخواهیم سهم ملتها را در این پیشرفتها مشخص کنیم، انگلیسیها و فرانسویها دستاوردهای بسیاری در حوزهی پزشکی (در اثر این دو جنگ جهانی) کسب کردند [البته که آلمانیها هم همپای دشمنانشان خود را بهروزرسانی میکردند] و آمریکاییها بعد از این سه کشور قرار میگرفتند.
بگذارید از اختراعات و ابداعات بشر در حوزههای غیر پزشکی هم بگوییم؛ برای فهرست زیر کافی است که به باقیات صالحات این اکتشافات پس از جنگ جهانی دوم و در زندگی روزمرهی بشر بیندیشید تا اهمیت بحث را دریابید:
۱- اختراع رادار که در جنگ برای شناسایی کشتیها و هواپیماهای دشمن به کار میرفت. رادار همزمان در کشورهای آمریکا انگلیس آلمان و ژاپن بدون مشارکت گروهی ساخته شد.
۲- اختراع موتور جت برای افزایش سرعت هواپیماهای نظامی در انگلستان برای نخستین بار در سال ۱۹۳۰ ودر آلمان در سال ۱۹۳۹ ساخته شد.
۳- اختراع انرژی هستهای [و به تبع آن بمب اتم] که مثلا همان پروژهی منهتن در مدت کوتاهی توانست چه دستاوردهایی داشته باشد [منظورم بمب اتم نیست].
۴- اختراع موشک بالستیک [که قادر به خروج از جو باشد] که در ادامه منجر به رهیابی بشر به فضا شد. 👇
Telegram
یادداشتها برداشتها
نسل طلایی دانشمندان
ملت یا امت نخبهپرور
قسمت اول
برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من میپرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول میداند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده…
ملت یا امت نخبهپرور
قسمت اول
برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من میپرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول میداند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده…
👍2❤1
۵- اختراعات در حوزهی تکنولوژی اشعهی مایکروویو که هم در تکنولوژی ارتباطات به کار گرفته شد و هم بعدها بهعنوان اجاق مایکروویو از آشپزخانههای مردم سردرآورد.
۶- اختراع کامپیوتر! آن هم از نوع دیجیتالش (روزی داستان آن را جداگانه خواهم نوشت)!
و اگر جنگ سرد را هم به ملغمهی مصائب بشری بیفزایید دیگر میشود گفت اختراع اینترنت از مواهبش بوده است.
نکتهای که اغلب نادیده انگاشته میشود این است که هرکدام از این اختراعات را که بررسی کنید با زنجیرهای از اکتشافات و نوآوریها مواجه میشوید که به دنبال آن اختراع اصلی آمده است. بنا بر این شش مورد فوقالذکر با خود فهرستی از اکتشافات دیگر را به همراه دارد.
بگذارید مثالی بزنم. اختراع کامپیوتر! خدا رفتگانتان را بیامرزاد اما اگر یک قلم کار خیر موجب آمرزش مرحوم Alan Turing الن تورینگ شود [حقیر با حفظ سمت مقسم جنت و جهنم هم هستم] همین کرَک کردن ماشین «انیگما»ی نازیها است که توانست کد رمز پیامهای ردوبدلشدهی آلمانیها را در صحنهی جنگ بشکند و پیامهایشان را شنود کند. اگر از من بپرسید سرمای سیبری ماشین جنگی هیتلر را زمینگیر نکرد، بلکه سلولهای خاکستری مغز تورینگ بود که نقشههای نظامی هیتلر را نقش بر آب میکرد.
اگر دانشجوی رشتههای مرتبط با امنیت کامپیوتر، شبکه و سایبر باشید، درخواهید یافت که همین اختراع تورینگ چه تاثیر شگرفی بر شاخهی رمزنگاری و تحلیل رمز [به شیوهی تهاجمی] گذاشت. اینها همه ناشی از نیاز و اجبار جنگ جهانی دوم بود. همین جناب تورینگ در کوششی دیگر با معرفی یک آزمایش [بخوانید چالش] به نام تست تورینگ آغازگر هوش مصنوعی شد. اما ایدهی تست، جالب است. هر گاه میخواهم دربارهی تست تورینگ توضیح بدهم، یاد داستان شیخ الرئیس و تشخیص نبض گربه میافتم.
نقل است که بوعلی سینا قادر بود از روی نبض مردم برخی بیماریها را تشخیص دهد. قرار شد ریسمانی بر دست بیمار ببندند و آن سر ریسمان را به دست شیخ. برای امتحانِ شیخ، سرِ ریسمان را به دست گربهای بستند. شیخ که بیمار را نمیدید گفت این بیمار چند شکم زاییده و اکنون گرسنه است. به او چند موش بدهید یا نیمسیر گوشت! این دقیقا داستان تست تورینگ است.
در این تست قرار است یک داور (انسان) بر اساس پاسخهایی که دو موجود (یکی انسان و دیگری کامپیوتر) به پرسشهای محاوره گونهی او میدهند، تشخیص دهد که کدام پاسخ مربوط به انسان است و کدام پاسخ از کامپیوتر صادر شده است. راه ارتباطی داور با آن دو موجود تنها از طریق نوشتن است. یعنی آنها را نمیبیند. اگر داور نتواند از روی پاسخها تشخیص دهد که کدام شرکت کننده کامپیوتر است، آنگاه میگوییم کامپیوترِ مزبور (که برای آن منظور -تولید پاسخهای شبیه انسان- برنامهریزی شده است) توانسته تست تورینگ را با موفقیت پشت سر بگذارد. جالب است بدانید پس از ۷۰ سال باب این تحدی هنوز باز است.
اما تورینگ پدر کامپیوتر هم هست! در سال ۱۹۳۶ مقالهای نوشته با عنوان “On Computable Numbers, with an Application to the Entscheidungsproblem” . در آن مقاله تورینگ ثابت کرد که میتوان ماشین [بخوانید کامپیوتر] قابل برنامهریزی مجدد داشت که همهمنظوره باشد و بتوان برای انجام کارهای گوناگون آن را برنامه ریزی کرد! این مانیفست، سرآغاز چیزی است که ما امروز کامپیوتر میشناسیمش. ماشین تورینگ الهامبخش طراحی معماری کامپیوتر شد. چه آنکه هم واحد محاسبه داشت، هم حافظه! او حتی در آن ماشین، مفهوم loop (حلقههای تکرار) را هم دیده بود.
ادامه دارد…
۶- اختراع کامپیوتر! آن هم از نوع دیجیتالش (روزی داستان آن را جداگانه خواهم نوشت)!
و اگر جنگ سرد را هم به ملغمهی مصائب بشری بیفزایید دیگر میشود گفت اختراع اینترنت از مواهبش بوده است.
نکتهای که اغلب نادیده انگاشته میشود این است که هرکدام از این اختراعات را که بررسی کنید با زنجیرهای از اکتشافات و نوآوریها مواجه میشوید که به دنبال آن اختراع اصلی آمده است. بنا بر این شش مورد فوقالذکر با خود فهرستی از اکتشافات دیگر را به همراه دارد.
بگذارید مثالی بزنم. اختراع کامپیوتر! خدا رفتگانتان را بیامرزاد اما اگر یک قلم کار خیر موجب آمرزش مرحوم Alan Turing الن تورینگ شود [حقیر با حفظ سمت مقسم جنت و جهنم هم هستم] همین کرَک کردن ماشین «انیگما»ی نازیها است که توانست کد رمز پیامهای ردوبدلشدهی آلمانیها را در صحنهی جنگ بشکند و پیامهایشان را شنود کند. اگر از من بپرسید سرمای سیبری ماشین جنگی هیتلر را زمینگیر نکرد، بلکه سلولهای خاکستری مغز تورینگ بود که نقشههای نظامی هیتلر را نقش بر آب میکرد.
اگر دانشجوی رشتههای مرتبط با امنیت کامپیوتر، شبکه و سایبر باشید، درخواهید یافت که همین اختراع تورینگ چه تاثیر شگرفی بر شاخهی رمزنگاری و تحلیل رمز [به شیوهی تهاجمی] گذاشت. اینها همه ناشی از نیاز و اجبار جنگ جهانی دوم بود. همین جناب تورینگ در کوششی دیگر با معرفی یک آزمایش [بخوانید چالش] به نام تست تورینگ آغازگر هوش مصنوعی شد. اما ایدهی تست، جالب است. هر گاه میخواهم دربارهی تست تورینگ توضیح بدهم، یاد داستان شیخ الرئیس و تشخیص نبض گربه میافتم.
نقل است که بوعلی سینا قادر بود از روی نبض مردم برخی بیماریها را تشخیص دهد. قرار شد ریسمانی بر دست بیمار ببندند و آن سر ریسمان را به دست شیخ. برای امتحانِ شیخ، سرِ ریسمان را به دست گربهای بستند. شیخ که بیمار را نمیدید گفت این بیمار چند شکم زاییده و اکنون گرسنه است. به او چند موش بدهید یا نیمسیر گوشت! این دقیقا داستان تست تورینگ است.
در این تست قرار است یک داور (انسان) بر اساس پاسخهایی که دو موجود (یکی انسان و دیگری کامپیوتر) به پرسشهای محاوره گونهی او میدهند، تشخیص دهد که کدام پاسخ مربوط به انسان است و کدام پاسخ از کامپیوتر صادر شده است. راه ارتباطی داور با آن دو موجود تنها از طریق نوشتن است. یعنی آنها را نمیبیند. اگر داور نتواند از روی پاسخها تشخیص دهد که کدام شرکت کننده کامپیوتر است، آنگاه میگوییم کامپیوترِ مزبور (که برای آن منظور -تولید پاسخهای شبیه انسان- برنامهریزی شده است) توانسته تست تورینگ را با موفقیت پشت سر بگذارد. جالب است بدانید پس از ۷۰ سال باب این تحدی هنوز باز است.
اما تورینگ پدر کامپیوتر هم هست! در سال ۱۹۳۶ مقالهای نوشته با عنوان “On Computable Numbers, with an Application to the Entscheidungsproblem” . در آن مقاله تورینگ ثابت کرد که میتوان ماشین [بخوانید کامپیوتر] قابل برنامهریزی مجدد داشت که همهمنظوره باشد و بتوان برای انجام کارهای گوناگون آن را برنامه ریزی کرد! این مانیفست، سرآغاز چیزی است که ما امروز کامپیوتر میشناسیمش. ماشین تورینگ الهامبخش طراحی معماری کامپیوتر شد. چه آنکه هم واحد محاسبه داشت، هم حافظه! او حتی در آن ماشین، مفهوم loop (حلقههای تکرار) را هم دیده بود.
ادامه دارد…
❤4
نسل طلایی دانشمندان
دیارِ نخبهپرور
قسمت سوم (قسمت آخر)
یاد پدر بهخیر که همیشه هواخواه اهل علم و ادب بود. از دههی شصت هنوز در خاطرم مانده که یکباری من را با خود به دیدن دکتر حسابی برد، در همان منزلی که بعدها موزه شد. عجب مردی! عجب مردی! با اینکه بچه بودم، میفهمیدم که باید در برابر وزانت و متانت او سر تعظیم فرود بیاورم. یادم هست در همان دیدار یک دوربین عکاسی هم به من هدیه داد و البته چندین عکس هم با پروفسور حسابی [اگر جناب دکتر منصوری ناراحت نمیشوند] گرفتیم.
نامهایی که پدرم از ایشان یاد میکرد یا با آنها معاشرت داشت، آنقدر فراوان بود که بعدها من را بیاختیار به این فکر کشاند که چه وجه مشترکی بین این نامها هست؟ خیلی زود فهمیدم که بیشترشان اهل شهر تفرش و حومهی آن [فدوی، آشتیان و فراهان را عجالتا حومهی تفرش فرض کرده] هستند. انگار خاک آن خطه خاصیتی دارد که اینهمه آدمحسابی پرورده است. حتی در خاطر دارم وقتی در نوجوانی با اشعار شاملو (که پدرم نوارهای کاستش را گوش میکرد) انس گرفتم، پدر فروغ فرخزاد را که از قضا اهل همان خطه بود، به من معرفی کرد و مدام آن شعر شاملو را که دربارهی فروغ سروده بود، برایم زمزمه میکرد [متبرک باد نام تو و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را و هنوز را!]
حتی در همان دههی شصت که فضای سیاسی بسته بود، پدرم ابایی نداشت که بیلکنت از فرخرو پارسا، که او هم اهل آن دیار بود، سخن بگوید و کشتن او را تقبیح کند. آخر در نظر پدرم، پارسا بانوی فرهیختهای بود که شایستگیش او را به مقام وزارت آموزش و پرورش رسانده بود.
شاید باورتان نشود، اما پدر با تمام این حرفها قبیلهپرست نبود. چه، مثلا با کرور کرور آدم که هیچ ربطی به تفرش نداشتند هم حشر و نشر داشت. مثلا با فرزندان دکتر محمد قریب که اصالتا آشتیانی بودند هم [بین آشتیان و تفرش از قدیم دلخوریهایی بوده] دوستی میکرد. زمستانی در اواخر دههی شصت دلدرد عجیبی گرفتم و دکترها با انجام انواع آزمایشها علت را تشخیص نمیدادند. حتی به آپاندیسیت هم شک کرده بودند. پدر چاره را در آن دید که من را به دکتر قریب [فرزند دکتر محمد قریب فقید] نشان بدهد. خوب یادم میآید که بعد از معاینه، دکتر قریب با پدر گرم صحبت دربارهی کتابی شد که بهتازگی نوشته بود و ضمن صحبت، قرصی سبزرنگ به من داد و در مطب خوابم برد. آن دو چند ساعتی حرف زده بودند و وقتی بیدار شدم از درد چندروزه هیچ خبری نبود؛ کأن لم یکن شیئا مذکورا!
حالا بیایید نگاهی بیندازیم به فهرست برخی از نخبگان تفرش که از قضا همگی متعلق به یک دورهی تاریخی هستند:
به این فهرست اسامی سیاستمداران را هم میتوانید بیفزایید؛ نامهایی مانند قائم مقام فراهانی یا حتی حسنعلی منصور! و اگر دلتان خواست نام هنرمندانی چون مرحوم علی حاتمی!
هرگز قصد ندارم تا از نمدِ نام بردن از مشاهیر فوق (که افتخار دیدن برخیشان را هم داشتهام) برای خود کلاهی ببافم. قصد من از آوردن این امثله، فعال کردن سوال فرضیهای در ذهن خواننده است؛ نکند اینجا هم با نوعی الگوی پنهان مواجه هستیم؟! (ضمنا راقم این سطور آگاه از این امر است که در کشور پهناور ایران خطههای مشاهیرپرور فراوانند.)
بگذارید مثال نخنمای دیگری بزنم که شباهت عجیبی به مثال ورزش هاکی در کشور کانادا دارد. شاید شما هم این جمله [ادعا] را شنیده باشید؛ «مازندران، پایتخت کشتی جهان». پشت این ادعا چه واقعیت آماریای نهفته است؟
۱- حسن یزدانی، جویبار مازندران
۲- امامعلی حبیبی (ملقب به ببر مازندران)، درزیکلای مازندران
۳- عبدالله موحد، بابلسر مازندران
۴- عسکری محمدیان، ساری مازندران
۵- امیرحسین زارع، آمل مازندران
۶- مراد محمدی، آبسکر ساری مازندران
۷- قاسم رضایی (ملقب به ببر آمل)، آمل مازندران
۸- محمدهادی ساروی، آمل مازندران
آیا این نامهای پرافتخار و نامهای فراوان دیگر که هریک مدالهای جهانی بسیاری را درو کردهاند، کافی نیست تا به خاک مازندران شک کنیم؟ آیا آن دیار در رشتهی کشتی نخبهپرور نیست؟ 👇
دیارِ نخبهپرور
قسمت سوم (قسمت آخر)
یاد پدر بهخیر که همیشه هواخواه اهل علم و ادب بود. از دههی شصت هنوز در خاطرم مانده که یکباری من را با خود به دیدن دکتر حسابی برد، در همان منزلی که بعدها موزه شد. عجب مردی! عجب مردی! با اینکه بچه بودم، میفهمیدم که باید در برابر وزانت و متانت او سر تعظیم فرود بیاورم. یادم هست در همان دیدار یک دوربین عکاسی هم به من هدیه داد و البته چندین عکس هم با پروفسور حسابی [اگر جناب دکتر منصوری ناراحت نمیشوند] گرفتیم.
نامهایی که پدرم از ایشان یاد میکرد یا با آنها معاشرت داشت، آنقدر فراوان بود که بعدها من را بیاختیار به این فکر کشاند که چه وجه مشترکی بین این نامها هست؟ خیلی زود فهمیدم که بیشترشان اهل شهر تفرش و حومهی آن [فدوی، آشتیان و فراهان را عجالتا حومهی تفرش فرض کرده] هستند. انگار خاک آن خطه خاصیتی دارد که اینهمه آدمحسابی پرورده است. حتی در خاطر دارم وقتی در نوجوانی با اشعار شاملو (که پدرم نوارهای کاستش را گوش میکرد) انس گرفتم، پدر فروغ فرخزاد را که از قضا اهل همان خطه بود، به من معرفی کرد و مدام آن شعر شاملو را که دربارهی فروغ سروده بود، برایم زمزمه میکرد [متبرک باد نام تو و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را و هنوز را!]
حتی در همان دههی شصت که فضای سیاسی بسته بود، پدرم ابایی نداشت که بیلکنت از فرخرو پارسا، که او هم اهل آن دیار بود، سخن بگوید و کشتن او را تقبیح کند. آخر در نظر پدرم، پارسا بانوی فرهیختهای بود که شایستگیش او را به مقام وزارت آموزش و پرورش رسانده بود.
شاید باورتان نشود، اما پدر با تمام این حرفها قبیلهپرست نبود. چه، مثلا با کرور کرور آدم که هیچ ربطی به تفرش نداشتند هم حشر و نشر داشت. مثلا با فرزندان دکتر محمد قریب که اصالتا آشتیانی بودند هم [بین آشتیان و تفرش از قدیم دلخوریهایی بوده] دوستی میکرد. زمستانی در اواخر دههی شصت دلدرد عجیبی گرفتم و دکترها با انجام انواع آزمایشها علت را تشخیص نمیدادند. حتی به آپاندیسیت هم شک کرده بودند. پدر چاره را در آن دید که من را به دکتر قریب [فرزند دکتر محمد قریب فقید] نشان بدهد. خوب یادم میآید که بعد از معاینه، دکتر قریب با پدر گرم صحبت دربارهی کتابی شد که بهتازگی نوشته بود و ضمن صحبت، قرصی سبزرنگ به من داد و در مطب خوابم برد. آن دو چند ساعتی حرف زده بودند و وقتی بیدار شدم از درد چندروزه هیچ خبری نبود؛ کأن لم یکن شیئا مذکورا!
حالا بیایید نگاهی بیندازیم به فهرست برخی از نخبگان تفرش که از قضا همگی متعلق به یک دورهی تاریخی هستند:
• پروفسور محمود حسابی (او را پدر علم فیزیک ایران لقب دادهاند)• دکتر ابراهیم پارسا (او را پدر علم گیاهشناسی ایران لقب دادهاند)• استاد عباس سحاب (او را پدر کارتوگرافی ایران خواندهاند)• پروفسور پروانه وثوق (او را بنیانگذار هماتولوژی و آنکولوژی نوین در ایران لقب دادهاند)• دکتر توران میرهادی (اولین دندانپزشک ایران)• استاد ابوالقاسم سحاب (مورخ و نویسنده)• پروفسور اردشیر قوامزاده (پزشک ایرانی و استاد ممتاز دانشگاه علوم پزشکی تهران)• استاد مظاهر مصفا (استاد دانشگاه، شاعر و مصحح برجستهی معاصرایران)• استاد حسینعلی نکیسا (استاد آواز و موسیقی ایران)• دکتر عبدالحسین میرسپاسی (روانپزشک ایرانی و از پایهگذاران روانپزشکی ایران)• استاد فتحعلی واشقانی (استاد خوشنویسی)• استاد عبدالله دوامی (استاد موسیقی)به این فهرست اسامی سیاستمداران را هم میتوانید بیفزایید؛ نامهایی مانند قائم مقام فراهانی یا حتی حسنعلی منصور! و اگر دلتان خواست نام هنرمندانی چون مرحوم علی حاتمی!
هرگز قصد ندارم تا از نمدِ نام بردن از مشاهیر فوق (که افتخار دیدن برخیشان را هم داشتهام) برای خود کلاهی ببافم. قصد من از آوردن این امثله، فعال کردن سوال فرضیهای در ذهن خواننده است؛ نکند اینجا هم با نوعی الگوی پنهان مواجه هستیم؟! (ضمنا راقم این سطور آگاه از این امر است که در کشور پهناور ایران خطههای مشاهیرپرور فراوانند.)
بگذارید مثال نخنمای دیگری بزنم که شباهت عجیبی به مثال ورزش هاکی در کشور کانادا دارد. شاید شما هم این جمله [ادعا] را شنیده باشید؛ «مازندران، پایتخت کشتی جهان». پشت این ادعا چه واقعیت آماریای نهفته است؟
۱- حسن یزدانی، جویبار مازندران
۲- امامعلی حبیبی (ملقب به ببر مازندران)، درزیکلای مازندران
۳- عبدالله موحد، بابلسر مازندران
۴- عسکری محمدیان، ساری مازندران
۵- امیرحسین زارع، آمل مازندران
۶- مراد محمدی، آبسکر ساری مازندران
۷- قاسم رضایی (ملقب به ببر آمل)، آمل مازندران
۸- محمدهادی ساروی، آمل مازندران
آیا این نامهای پرافتخار و نامهای فراوان دیگر که هریک مدالهای جهانی بسیاری را درو کردهاند، کافی نیست تا به خاک مازندران شک کنیم؟ آیا آن دیار در رشتهی کشتی نخبهپرور نیست؟ 👇
Telegram
یادداشتها برداشتها
نسل طلایی دانشمندان
ملت یا امت نخبهپرور
قسمت اول
برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من میپرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول میداند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده…
ملت یا امت نخبهپرور
قسمت اول
برای شناخت مالکوم گلَدوِل باید کتاب outliers اش را بخوانید و اگر از من میپرسید، آب دستتان است زمین بگذارید و دریابیدش. چون بهترین معرف او همین کتاب است. (البته گلدول میداند چگونه کتاب بنویسد که از خواننده…
❤3👎1