یادداشت‌ها بر داشت‌ها
612 subscribers
15 photos
15 videos
1 file
71 links
برداشت‌های آزاد یک استاد دانشگاه علاقه‌مند به دین، تاریخ، فلسفه، فیزیک کوانتوم «با قافیه‌ی انسان»

این یادداشت‌ها با اسم مستعار منتشر می‌شوند.

راه در میان گذاشتن انتقاد و پیشنهادها:
https://t.me/babakhekmat
Download Telegram
1- در تصحیح برگه‌های امتحانی. اکنون بعد از گذشت دو ترم ChatGPT تبدیل به دستیاری متبحر شده است. کار من تنها نظارت نهایی بر نمره‌ها و نکته‌هایی است که ChatGPT ارائه می‌دهد تا از درستیشان مطمئن شوم. چگونه ممکن است؟ باید بتوانید موتور ChatGPT را به کمک API که در دسترستان هست، با داده‌ی کوچک‌تری که مثلا در مورد تصحیح برگه‌های امتحانی (شامل پاسخ‌ها و قضاوت‌های من بر اساس پاسخ‌ها بوده است) آموزش دهید. با این کار شما این مدل زبانی را دقیقا متناسب با نیاز خود و در حوزه‌ی مشخصی تنظیم کرده‌اید (Fine-Tuning). اگر این کار را بکنید مثل این است که از ChatGPT می‌خواهید سَبکِ تصحیح ورقه شما را یاد بگیرد و در تصحیح اوراق امتحانی مثل خودتان کمکتان کند. مثلا من در هر ترم حدود ۱۵۰ ورقه‌ی امتحانی (که هر کدام دست‌کم ده سوال دارد) را باید تصحیح کنم. این کار به کمک ChatGPT حدود نصف روز (با انجام نظارت‌های نهایی) زمان می‌گیرد. ترم‌های گذشته حدود یک هفته زمان لازم بود تا من این کار را به‌صورت دستی انجام دهم!

2- خلاصه‌سازی مقالات، فصول کتاب‌ها، سخنرانی‌ها. تصور کنید که در مرحله‌ی مرور ادبیات تحقیق هستید و توانسته‌اید حدود ۱۰۰ مقاله را الک کنید. حالا باید این مقالات را از نقطه‌نظر خاصی (که بسیار مرتبط به پرسش پژوهش و یا ادعای پژوهش شماست) بخوانید و خلاصه کنید. چقدر زمان لازم دارید؟ من کمتر از یک ساعت! ChatGPT به کمک شما خواهد شتافت و با دقت و سرعت بالایی این مهم را به سرانجام می‌رساند. شاید مثلا بپرسید که کرده‌ایم و نشده است. کافی است به این لیست بلندبالای افزونه‌های ChatGPT نگاهی بیندازید. در میان آن‌ها حتما افزونه‌هایی خواهید یافت که این کارها را برای شما رایگان سامان می‌دهند. مضاف بر این‌که راهنمای استفاده از افزونه‌ها را هم با جست‌وجو در صفحاتِ پدیدآورندگانش خواهید یافت.

3- یکی از ابتدایی‌ترین سرویس‌هایی که ChatGPT به شما ارائه می‌دهد، قابلیت ساختن یک ChatBot حرفه‌ای است.

از آن‌هایی که می‌توان بی‌اغراق درباره‌اش گفت «واحد کألف!». مجددا کافی است زحمتی بکشید و مثلا خزانه‌ای از پرسش‌ها و پاسخ‌هایتان را تهیه نموده و مدل پایه‌ی ChatGPT را با آن آموزش دهید. نتیجه فوق تصورتان خواهد بود. بات گفت‌وگوی شما چنان پاسخ سوالات مخاطبان شما را از خزانه غیبش می‌دهد که خود شما به تردید می‌افتید که آیا این کلمات از میان دو لب مبارک شما صادر شده یا نه! چون جواب‌ها شباهت زیادی با بیان و بدیع شما خواهد داشت. من از این قابلیت استفاده کردم و نسخه‌ای مجازی از خودم را طراحی کرده‌ام تا دانشجو در هر موقع از شبانه‌روز که سوالی داشت، بپرسد و پاسخ بشنود. همین قابلیت را می‌توان با تغییرات اندکی (و البته با همکاری سرویس‌دهنده‌ی ایمیل دانشگاه) طوری تعمیم داد که مانند یک Auto Responder ایمیل عمل کند و به‌جای این‌که یک قالب ایمیل ثابت را در جواب هر ایمیلِ دریافتی ارسال کند، متن ایمیل‌ها را بخواند و جوابی مرتبط و معنادار و بر مبنای فکر و لسان شما به مخاطب بدهد.

4- از دیگر ابتدایی‌ترین سرویس‌هایی که می‌توانید از ChatGPT انتظار داشته باشید، نمونه‌خوانی (Proofreading) متن‌هایی است که ما غیرانگلیسی‌زبان‌ها در موقعیت‌های گوناگون، با لحن‌های گوناگون، در قالب‌های گوناگون و به افراد گوناگون می‌نویسیم. این کار به لحاظ فنی خوراک ChatGPT است. چون پردازش زبان طبیعی از اولین مراحلی است که ChatGPT باید انجام دهد تا فرمان متنی شما را پردازش کند. اگر متنی نوشته‌اید و آن‌قدر که باید به گرامر و انتخاب و کاربرد لغات به‌کاررفته در آن، اعتماد به نفس ندارید کافی است درباره‌ی زمینه‌ی متن با ChatGPT درد دل کنید تا متن را برایتان به عنوان یک نمونه‌خوان تصحیح و ویرایش کند. اگر هم از او بخواهید که اشتباهاتتان را به شما نشان بدهد و درباره‌اش توضیح دهد، رسما در یک کلاس انگلیسی شرکت کرده‌اید. راستی فراموش نکنید که تعداد اپلیکیشن‌های آموزش زبان انگلیسی که مانند یک پارتنرِ زبان برای شما عمل می‌کنند و مبتنی بر موتور ChatGPT طراحی شده‌اند، بسیار زیادند و گزینه‌های متعددی پیش رو دارید.
این‌ها تنها بخش بسیار کوچکی از سرویس‌هایی است که این ابرمدل زبانی به بشر ارائه می‌دهد. اگر مثلا در زمینه‌ی کاری غیر از معلمی هم بپرسید خواهم توانست فهرست بلندبالایی از سرویس‌های پیشنهادی ChatGPT به شما ارائه دهم. اگر هنوز هم استفاده شما از ChatGPT فقط از طریق Promptهاست شاید این انجمن کمک شایانی به ارتقای Prompt نویسی شما بکند. (6/7) 👇🏻
❤1
به این کلکسیون اگر سرویس‌های مهم‌تر ChatGPT مانند آنالیز داده، سرویس تولید تصویرِ مبتنی بر متن و … را بیافزایید خواهید دید که نور و گرمای ChatGPT می‌تواند بر تمامی شئون زندگی شما بتابد.

اما اشتباه نکنید این نوشته مشخصا درباره‌ی ChatGPT نیست. دارم از ظهور و بروز نحله‌ای از Transformer ها صحبت می‌کنم که به واسطه‌ی مدل یادگیری self-attention در سال ۲۰۱۷ به جهان عرضه شد. و اگر عرضه‌کنندگان اولیه‌ی آن، مردمانی از گوگل بودند، اما میوه‌اش را کمپانی OpenAI چید که زیر بلیط مایکروسافت است. دارم از شاخه‌ای جدید از یادگیری Reinforcement صحبت می‌کنم که حالا یادگرفته نه با اتکاء به حافظه‌ی طولانیِ کوتاه‌مدت (LSTM) بلکه ضمن تقویت حافظه‌، تمرکزش (Attention) را هم از دست ندهد.

در نوشته‌های این کانال به هیچ عنوان قصد آموزش ندارم. بارها به من توصیه شده که در یادداشتی مثلا یک مطلب کاربردی را آموزش بدهم تا مخاطبان بیشتری را جذب کنم. ولی گوش من بدهکار این حرف نبوده. هدف من در این کانال، آموزش مستقیم نیست. بلکه از خاطراتم، دغدغه‌هایم و آن‌چه تحصیل کرده‌ام برایتان خواهم نوشت. وگرنه که می‌شد مثلا چندین صفحه فقط آموزش Fine-Tune کردن ChatGPT را نوشت و به اشتراک گذاشت. به باورم آن آموزش‌ها را می‌توان با جست‌وجوی ساده‌ای از منابع دیگر به‌ دست آورد. اما شاید و شاید برخی از تجربیاتی که من با شما به اشتراک می‌گذارم، جای دیگری پیدا نکنید.

اگر چه از جنبش خزینه تا جنبش خزانه راه درازی پیموده‌ایم، اما هنوز سالکیم. ظهور ابرمدل‌های زبانی‌ای مثل ChatGPT یا Bard به همان اندازه مهم و تاریخ‌ساز بوده‌اند که ظهور موتور جست‌وجوی گوگل! تا دیرتر نشده زمان را دریابید که فرصت‌ها چون ابر در گذرند. (7/7)
❤4👏2
سخنِ نگاه

در این دو دهه‌ای که در مغرب‌زمین زندگی می‌کنم به تماشای دو نوع «نگاه» عادت کرده‌ام. اوائل از سر کنجکاوی بود، اما رفته‌رفته عادت شد و اکنون مرض است!

نگاه اول، در واقع تعقیب «نگاه» مردان غربی به پوشش‌های خاص زنان در محیط‌های عمومی است. مثلا وقتی در مترو نشسته‌ام و خانمی با پوشش و ظاهر خاصی وارد می‌شود، بی‌اختیار سرم سمت مردان حاضر در واگن می‌چرخد تا رد نگاهشان را بزنم. شاید مخاطب بپرسد در این فضولی چگونه مغربیان را از مشرقیان تمییز می‌دهم؟ اصلا قضاوت کردن دیگران بر اساس امتداد، زاویه و نوع نگاهشان کاری اخلاقی است؟ اصولا قضاوت کردن دیگران اخلاقی است؟ در انجام این آزمایش به دنبال پاسخ به چه پرسشی هستم؟ سوالاتِ مربوط به نگاه نخست را در پست مجزایی پاسخ خواهم داد. فعلا بپردازیم به نگاه دوم که موضوع اصلی این یادداشت است.

اما نگاه دوم؛ از همان آغاز معلمی در دانشگاه، سرِ کلاس‌ِ درس‌های مختلف با سرفصل‌های مختلف، کمی هم درباره‌ی تاریخِ موضوع، فلسفه‌ی علم و کاربرد درسی که داده می‌شود، سخن می‌گویم. البته کاری است دشوار. چون معمولا دانشجویان به یکی از این سه مقدمه علاقه‌مندند و ممکن است حاشیه از متن پررنگ‌تر شود. اما نکته آن است که در تاریخِ علم، هرگاه صحبت از یک مشرقی یا مسلمانی به میان بیاید که مبدع و مبتکر چیزی بوده، تماشای دوم من شروع می‌شود.

وقتی مشغولِ شرحِ تاریخِ مربوط به دانشمند شرقی یا مسلمان هستم و حرف نوعی نبوغ و ابداع و فضل تقدمشان می‌شود، در چشمان دانشجویانم واکنششان را می‌بینم. واکنش دانشجویان غربی به این بخش از تاریخ علم، بر اساس سن و مقطع تحصیلی متفاوت بوده است. اما می‌توانم یک فرضیه ببافم؛ عموم نگاه‌ها سنگین و متعجب است ولی هرچه مقطع پایین‌تر از تحصیلات تکمیلی باشد، استهزاآمیزتر است. به این دو مثال توجه کنید.

نقشی که دانشمندان مسلمان در تاریخِ علمِ کامپیوتر و رمزنگاری داشته‌اند، تامل‌برانگیز است. این تاثیرگذاری، از ابداع گرفته تا شکوفایی، چنان پررنگ است که کسی نمی‌تواند آن را انکار کند. مثلا نام «ابو یوسف کندی» و «خوارزمی» در تاریخ این علوم همیشه می‌درخشد.

در متون علمی تاریخی به یک دانشمند عربِ مسلمان اشاره می‌شود، به‌نام Al-Kindy. او همان ابو یوسف کندی (181-258 ه.ق) است که در زمان خلفای عباسی می‌زیسته و سال‌های عمر خود را صرف تحصیل و فراگیری دانش‌های گوناگونی مانند منطق، فلسفه، ریاضیات، نجوم، موسیقی و طب کرده است.
کندی را آغازگر فلسفه‌ی اسلامی هم می‌دانند. (آقای مطهری در کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» و در ص 526-529 این فیلسوف دوره‌ی عباسی را معرفی می‌کند) از تحلیل تاریخ حیات کندی دو نکته‌ی مهم درباره‎‌ی او به دست می‌آید:

نخست آن‌که جوامع اسلامی در آن دوران (800-870 م) به‌شدت تحت تاثیر آثار ممتاز متفکران و فیلسوفان یونانی بوده‌اند و نهضت ترجمه در جهان اسلام رونق ویژه‌ای داشته است. به همین دلیل و با توجه به آشنایی کندی با زبان‌های یونانی و پهلوی او را از مترجمان طراز اول عصر اسلامی هم نامیده‌اند.

دومین نکته سلسله‌مطالعات نو‌آورانه‌ای است که در عصر اسلامی صورت گرفته است. ابو یوسف کندی با مطالعه روی الفاظ قرآن و انجام تحلیل‌های آماری (مثل استخراجِ آمار تکرارِ حروف و کلمات و سعی در یافتن الگوهای آماری معنادار برای آن) به حقایقی دست یافت که بعدها نتایج آن در کتاب «الرسالة إلی إستخراج المعمّی» گردآوری شد و بعد از رنسانس، به دست غربیان رسید و به بنیانگذاری پایه‌های رمزنگاری و رمزکاوی انجامید. کندی در حوزه‌ی رمزنگاری، خلق «روش‌های نوین در تحلیل آماریِ متون برای یافتن الگوهای معنادار» را به علم بشر افزود که بعدها از آن با عنوان Cryptanalysis یاد شد و تکامل آن تا کنون هم ادامه دارد. هانری کربن در کتاب تاریخ فلسفه‌ی اسلامی (ص 199) می‌گوید که اروپاییان ابو یوسف کندی را یکی از دوازده چهره‌ی عقلیِ تاریخ بشر نامیده‌اند. اما همین را به یک غربی بگویی، چنان چهره در هم می‌کشد که انگار از فضائلشان کاسته‌ای!

مورد دیگر خوارزمی خودمان است. وقتی از گنجینه‌ی «الجبر و المقابلة»‌ی خوارزمی داد سخن سر می‌دهم و می‌گویم در زمانه‌ای که هنوز رابرت رکورد (Robert Recorde) علامت مساوی (=) را برای معادلات، ابداع نکرده بود (علامت تساوی در سال 1557 ابداع شد) و بشر نمی‌دانست چگونه متغیرهای مجهول‌المقدار را در معادلات با حروفی مانند x و y و z به بند بکشد (بعدها در  1637 توسط رنه دکارت ابداع شد) مردی از پارس در سال 850 بعد از میلاد راه را در جبر گشود، چشم‌های دانشجویان بدجور گرد می‌شود.
نگرانی من صرفا از جهل و نادانی نسل جدید در تاریخ علمی که می‌خوانند نیست. من از طرز نگاه‌ها و واکنش‌ها پریشانم. تقابلی که میان بینش جهان‌وطنی و ملی‌گرایی در تاریخ علم هست، مثال‌های ملموسی دارد که حتما در یادداشت جداگانه‌ای به آن خواهم پرداخت.
👍1🥰1
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

از ساده‌انگارانه‌ترین دوگانه‌هایی که از کودکی تا نوجوانی در ذهن داشتم، دوگانه‌ی خدا و شیطان بود. برداشت آزاد من از فرامتن داستان این بود که خداوند جنودی دارد و شیطان هم! در تقابل این دو جنود است که عیار انسان محک می‌خورد. گویی باید همواره سنگی کلوخی چیزی در جیب می‌داشتم تا اگر شیطان و لشکریانش را دیدم رَمیِشان کنم. بعدها وقتی در حیرانیِ چیستیِ توحید سرگردان شدم، فهمیدم این دوگانه در واقع مظهر ثنویت است و ره‌زن توحید. اما بگذارید راستش را بگویم. کتابخانه‌مان کتاب‌های قطوری داشت که همگی مال پدر بود. اما برای منِ کم سن و سال، کتاب قطورم سری کتاب‌های «به من بگو چرا» بود. الغرض در میان کتاب‌های پدر، کتاب «بحر در کوزه» مرحوم زرین‌کوب، در نظرم کتاب درست و حسابی‌ای می‌آمد که در آن سرک هم می‌کشیدم. البته علت اصلی این مراجعه‌ها خواندن ابواب هجو و هزل آن بود. یعنی می‌خواندم که فحش یاد بگیرم. اما گرچه هدفم چندان ادبی و خیر نبود، برکات زیادی برایم داشت. مثلا در میان این سرک کشیدن‌ها جایی اشارتی به مواجهه‌ی معاویه و ابلیس رفته بود. فکر کردم مواجهه، یک اتفاق تاریخی بوده. از این‌ رو موضوع را تعقیب کردم و در مثنوی و در دفتر دوم به ابیاتی برخوردم که نگرش من را به داستان عوض کرد. در بخشی از مکالمه، ابلیس در پاسخ به بددلی معاویه نسبت به خودش با طنازی خاصی می‌گوید:

گفت ما اول فرشته بوده‌ایم
راه طاعت را به‌جان پیموده‌ایم

سالکان راه را محرم بدیم
ساکنان عرش را همدم بدیم

پیشهٔ اول کجا از دل رود
مهر اول کی ز دل بیرون شود

در سفر گر روم بینی یا ختن
از دل تو کی رود حب الوطن

ما هم از مستان این می بوده‌ایم
عاشقان درگه وی بوده‌ایم

ناف ما بر مهر او ببریده‌اند
عشق او در جان ما کاریده‌اند

و آن‌گاه به معاویه زنهار می‌دهد که این فراق، موقتی است:

چند روزی که ز پیشم رانده‌ست
چشم من در روی خوبش مانده‌ست

کز چنان رویی چنین قهر ای عجب
هر کسی مشغول گشته در سبب

من سبب را ننگرم کان حادثست
زانک حادث حادثی را باعثست

لطف سابق را نظاره می‌کنم
هرچه آن حادث دو پاره می‌کنم

و اوج این طنازی وقتی است که ابلیس علت اصلی سرپیچی‌اش را از فرمان خداوند مبنی بر سجده به آدم، ناشی از غیرت عشقش به خدا می‌خواند و البته ناشی از این‌که سجده را منحصر به ذات او می‌دانسته:

ترک سجده از حسد گیرم که بود
آن حسد از عشق خیزد نه از جحود

هر حسد از دوستی خیزد یقین
که شود با دوست غیری همنشین

هست شرط دوستی غیرت‌پزی
همچو شرط عطسه گفتن دیر زی

چون‌که بر نطعش جز این بازی نبود
گفت بازی کن چه دانم در فزود

آن یکی بازی که بد من باختم
خویشتن را در بلا انداختم

و خود را راضی به رضای خدا، همان چشیدن عقوبت سرپیچی‌، می‌داند:

در بلا هم می‌چشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او

و حرف آخر را می‌زند که بیان کمال توحید اوست:

خود اگر کفرست و گر ایمان او
دست‌باف حضرتست و آن او

از این منظر اگر به ماجرا نگاه کنید، شاید موحدتر از شیطان مخلوقی نیابید! کسی که حتی دستور ربّش را چون که خلاف توحید می‌دانسته فروگذارده است!

با خواندن این ابیات در کودکی بود که فهمیدم نگاه من به داستان خدا و شیطان، دست‌کم همه‌جانبه‌نگر نیست.

گذشت تا زمانی که زمانه مرا به مطالعات تطبیقی بین الادیان واداشت. یکی از پرسش‌ها، نقش ابلیس در ادیان توحیدی بود. هر چه بیشتر عهد قدیم و جدید را می‌کاویدم، مطمئن‌تر می‌شدم که داستان قرآن به انجیل نزدیک‌تر است. یعنی در انجیل شما با فرشته ‌ای مواجهید که از مقام فرشتگی هبوط کرده است (Fallen Angel) و خبط فریفتن آدم ابوالبشر در روضه‌ی رضوان را در رزومه‌ی دارد. انگار اتفاق غیرمنتظره‌ای‌ افتاده و همه، از جمله خود خداوند، جاخورده‌اند. اگر نبود آیات مهلت خواستن شیطان از خدا (إلی یوم یبعثون) اگر نبود اقرارش به ناتوانی در فریفتن «مخلصین»، اگر نبود اشاره‌ی خداوند به ضعیف بودن کَید شیطان که او را در مقام یک کارگزار با اختیارات محدود معرفی می‌کرد و اگر فقط می‌خواستیم بر اساس داستان آدم و درخت سیب و سجده نکردنش شیطان را در قرآن قضاوت کنیم، شاید می‌گفتیم چهره‌ی شیطان قرآنی، تداعی‌گر تصویر او در اناجیل یا حتی اوستا است. به نظر من روایت شیطان در تورات، توحیدی‌تر از انجیل است و به نگاه عرفای اسلامی شبیه‌تر! در تورات شیطان یک کارگزار خداست که به امر او وسیله‌ی امتحان ایمان بندگان شده. (نگاه کنید به مکالمه خدا و شیطان در سفر ایوب، عهد عتیق، و بخشی که به شیطان ماموریت، اذن، می‌دهد تا ایوب را بیازماید. (۱/۲)👇
اما اگر در گلشن شعر فارسی گل‌گشتی بزنید، تصدیق خواهید کرد که در نگاه‌ها به چیستی و چگونگی شیطان، تنوع عجیبی هست که نمونه‌اش را در ادیان و مکاتب دیگر نمی‌توان یافت. یعنی با شیطان‌های مختلفی مواجهید. البته شیطان مورد بحث ما در زبان شعرایمان، نام‌های گوناگونی دارد. مثلا ممکن است حافظ، «دیو و دد» را زیبنده‌ی شیطان بداند و مولوی «ابلیس». با اینکه کسانی چون عین‌القضات همدانی یا غزالی در برخی نوشته‌هایشان به‌مثابه وکیل تسخیری شیطان قلم زده‌اند و از این حیث هم فضل تقدم با آنهاست، شعر دیگری گوی سبقت را از همگنان خود ربوده است. آن شعر یکی از زیباترین و تامل‌برانگیزترین شکوائیه‌های ابلیس است؛ در غزلی منسوب به خاقانی (یا سنایی یا، حتی به روایت رینولد نیکلسون، غزالی) داستان خدا و شیطان، از زبان شیطان چنان روایت شده که شیطان شکوه‌آمیز خود را قربانی می‌خواند و انسان را طعمه‌ای‌ معرفی می‌کند که خداوند برای به دام انداختنش از آن بهره برده است:


با او دلم به مهر و مودت یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود

بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجید جاه مرا آستانه بود

در راه من نهاد نهان دام مکر خویش
آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود

شیطان به اینجا که می‌رسد این واقعه را حادثه‌ای می‌شمرد که از ازل آخرش معلوم بود و در «لوح» دیده بود که یکیشان لعنتی می‌شود، اما نمی‌دانست که قرعه‌ی فال را به نام او زده‌ بودند:

می‌خواست تا نشانهٔ لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود

بودم معلم ملکوت اندر آسمان
امید من به خلد برین جاودانه بود

هفصد هزار سال به طاعت ببوده‌ام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود

در لوح خوانده‌ام که یکی لعنتی شود
بردم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود

آدم ز خاک بود من از نور پاک او
گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود

گفتند مالکان که نکردی تو سجده‌ای
چون کردمی که با منش این در میانه بود

جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن
کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود

دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید
صد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود

ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست
ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود

شاید اگر به رساله دکتری دکتر پیتر آون (دفاع‌شده در سال ۱۹۷۸) با موضوع نقش ابلیس در الهیات عرفانی اسلامی رجوع کنید (ترجمه‌ی آن، کتابی است با عنوان غمنامه ابلیس که به فارسی منتشر شده) صورتک‌های گوناگونی از ابلیس را ببینید که لذت سرگردانیتان را دو چندان می‌کند.

در آغاز این پایان‌نامه هم به این غزل اشاره شده است؛ آن‌جا که ایران‌شناس و اسلام‌شناس شهیر آلمانی خانم آنه‌ماری شیمل در مقدمه‌ای بر این کتاب (پایان‌نامه) می‌نویسد:

This book by Peter J. Awn, is, in a certain way, the fruit of our reading Sufi poetry and particularly Sanai's tragic poem which, in a nutshell, angels' who, after thousands of years of obedience, saw on the Well preserved Tablet that one servant of God would be condemned in eternity, and, only too late, recognized that he himself was intended by this
sentence.

آری شیطان در لوح ازل دیده بود که یکی قربانی است ،اما نمی‌دانست که او خود، همان قربانی است؛ آن هم با سابقه‌ی هزاران سال عبادت. خلاصه‌ی مطلب آن‌که:
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت (۲/۲)

متن رساله (کتاب) دکتر پیتر آون در ادامه می‌آید.
👍1
قسم سقراط!

پرده‌ی اول:

تصور کنید در سخنرانی‌ای نشسته‌اید که در آن بروس اشنایر (Bruce Schneier) در حال افاضه‌ی فضل است و در بخشی از سخنانش که اتفاقا نام مبارک کشورت را هم مدام می‌برد (با تلفظ آی‌‌ران) می‌گوید چیزی بین سال‌های 2009 تا 2010 میلادی، تاسیسات نطنز به استاکس‌نت آلوده شد؛ اما ایرانی‌ها کی فهمیدند؟! خودش با یک خودشیرینی پاسخ می‌دهد 2012! حضار و از جمله بغل‌دستی‌هایت که می‌دانند تو ایرانی هستی و در سفر و حضر گاهی افتخار آفتابه‌داری تو را هم داشته‌اند، می‌زنند زیر خنده! و تو خون خونت را می‌خورد که مردک، تو که خود می‌دانی آن شجره‌ی خبیثه (که به ادعای خودت آمریکا و اسراییل غرسش کرده‌اند) می‌توانست فاجعه‌ای انسانی به بار بیاورد (و بعدها هم دسته‌گل‌های استاکس‌نت مثل بومرنگ به دامان برخی کشورهای اروپایی برگشت) تو دیگر چرا مزه می‌ریزی؟!
البته روایت تاریخی‌اش خیلی دقیق نیست. هنگامی که دوره‌ی دکتری را شروع کردم، استادی داشتم که تازه از دانشگاه آکسفورد آمده بود. فارغ‌التحصیل 2010! و بخشی از پایان‌نامه‌ی دکترایش درباره‌ی همین استاکس‌نت بود. مطابق روایت فنی او از ماجرا که یک فصل پایان‌نامه را به خود اختصاص داده بود، استاکس نت سال 2008 متولد شده بود. البته بعدها سمانتک اعلام کرد که شواهدی در اختیار دارد که می‌گوید پیدایش استاکس‌نت به سال 2005 برمی‌‎گردد. البته بوروس اشنایر را من به‌عنوان یک سیاستگذار حوزه‌ی تکنولوژی امنیت سایبر (عنوانی ابداعی من) قبول دارم. اگر یک کلمه‌ی «دکترین» هم در این عنوان بچپانید، آنگاه چیزی شبیه عنوان دکتر حسن عباسی خودمان می‌شود؛ اما نسخه‌ی لاکتابی (عموساینس) آن. مشارالیه اکنون در هاروارد دارد به خلق خدا یاد می‌دهد که چگونه مراقب Privacy خود باشند و طوری روضه‌ی «ای متخصصان عالم! الیوم همه باید علیه متجاوزان به حریم خصوصی متحد شوید» می‌خواند که راست راستی باورتان می‌شود آبِ توبه بر سرش ریخته. اما همین واعظی که جلوه در محراب و منبر می‌کند، هم‌زمان دارد به دولت آمریکا در تنظیم سیاست‌های دفاعِ سایبری هم تقلب می‌رساند؛ دو نقشی که محال است حتی بتوان عناوینش را بی هیچ زحمتی روی یک تکه کاغذ نوشت؛ تا چه رسد به این‌که هم‌زمان شغل اول و دوم یک نفر هم باشد. حالا اگر کسی یقه‌ی ایشان را بگیرد و بپرسد که شما بالاخره در کدام جناح شمشیر می‌زنی، بگوید من اگرچه مردمم را دوست دارم ولی برای دفاع از میهن در برابر لشکریان سایبری باید در خدمت دولتم باشم.

پرده‌ی دوم:

استاکس‌نت که مثالی گل‌درشت است. شعله (Flame) نام بدافزار دیگری است که (در سال 2012) در خرمن توده‌ی مردم افتاد، در واقع شعله‌ای است از خورشید استاکس‌نت. افتخار این یکی را آمریکایی‌ها تماما به نام خود زدند. Flame اگرچه یک سلاح سایبری در سطح نظامی است، اما فرقش با استاکس‌نت در این است که از رخنه‌ای در سیستم عامل ویندوز مایکروسافت بهره می‌برد و لاجرم همه‌ی کامپیوترهای شخصی را هم می‌تواند هدف حمله قرار دهد. حیف که این یادداشت فنی نیست، اگرنه برایتان می‌گفتم که مثلا همین Flame تا کجاهای کامپیوترِ قربانی، سرک می‌کشد. یادم هست در دوران برو بیای Flame، دانشجویی داشتم در دوره‌ی کارشناسی ارشد که چند وقتی غایب بود. پی‌جویش شدم، دوستانش گفتند چند وقتی است منزوی شده. به هر زحمتی با او تماس گرفتم و قرار یک ملاقات حضوری گذاشتم. روزی که به اتاق من آمد، آشفته بود. بعد از کلی کلنجار سرّش را برملا کرد. گفت مدتی است ایمیل‌هایی دریافت می‌کند با این مضمون که: ما توانسته‌ایم وب‌کم کامپیوترت را هک کنیم و هنگامی که تو مشغول خودارضایی بوده‌ای فیلمت را ضبط کرده‌ایم. برای این‌که این فیلم را به همه‌ی ایمیل‌آدرس‌های موجود در فهرست تماس‌هایت ارسال نکنیم، فلان مبلغ را باید توسط کریپتو کارنسی پرداخت کنی! می‌گفت که نمی‌دانم چه کنم. گفتم بگذار بگویم چه کنی. نامه‌ای در جواب بنویس با این مضمون: که آقای هکر نامحترم، اگر من مبلغی را که شما درخواست فرمودید، می‌داشتم که خودارضایی نمی‌کردم. مشکلم را به گونه‌ی دیگری حل می‌کردم! مبلغی خنده کرد و رفت. اخاذی‌های سایبری‌ای از این دست ریشه در تکنولوژی شنودی داشت که شعله Flame به دنیا آورد؛ و این‌ها همه تاثیرات روانی و البته در پاره‌ای موارد تاثیرات واقعیِ بُروزِ گونه‌های جدید بدافزارهایی بود که خشت اولش را Stuxnet گذاشت.

همین Flame آغازگر نسل دیگری از بدافزارهای شنود شد که مثلا تا همین زمان خودمان، میوه‌های تلخش را چشیده‌ایم. مثلا پگاسوز. در دوران بهار عربی، برخی از شیوخ نامحترم منطقه‌ی خلیج فارس با شرکت اسراییلیِ سازنده‌ی بدافزار Pegasus قراردادهای کلانی بستند تا بدافزار پگاسوس، گوشی‌های هوشمندِ توده‌ی ناراضی (به‌ویژه خبرنگاران و فعالان مدنی) را شنود کند. به این ترتیب پگاسوس برای حکومت‌های عربی جاسوسی می‌کرد تا راحت‌تر بتواند سرکوب کند. (1/3) 👇🏻
البته خواننده شاید درباره‌ی اکوسیستم استارتاپی اسراییل در حوزه امنیت سایبر مطالعه نداشته باشد، اما از جایگاه یک مقام مطلع می‌گویم که بزرگواران در آن اکوسیستم، مدل کسب و کارشان بر مبنای تجاوز به حریم شخصی تعریف شده و مشتریان پر و پا قرصشان هم حکومت‌های پاتریمونیال کشورهای عربی و گاهی دولت ترکیه است.

البته ارتش اسراییل هم از فیض روح‌القدس بهره‌مند است. نگاهی بیاندازید به کارنامه‌ی مشعشع یگان 8200 ارتش اسراییل. مثلا در زمان مذاکرات هسته‌ایِ برجام، حد فاصل سال‌های (2014-2015) بدافزار جاسوسی «دوکو Duqu» داشت همه‌جا عرض اندام می‌کرد. از ماهی‌های آکواریوم هتل محل مذاکرات بگیر تا آیفونِ در اتاق‌های هتل، همگی به برکت مولود نامیمون نسلی از بدافزارها که از استاکس نت ریشه می‌گرفتند (دوکو) ابزار استراق سمع شده بودند و ایرانی‌جماعت را واداشته بود تا با گویش سرخه‌ای حرف دلش را بزند.

پرده‌ی سوم:

شاید بگویید که راقم این سطور مثلا سوزنش زیادی روی آمریکا و اسراییل گیر کرده است. بگذارید یک مثال سوسیال-کاپیتالیستی بزنم. کشور سوئد! یک کمپانی مشهوری در آن کشور هست به‌نام MSAB. این شرکت یک نرم‌افزار منحصر به فردی دارد به‌نام XRY. این نرم‌افزار اصلی‌ترین نرم‌افزار برگرداندنِ داده Data Recovery برای گوشی‌ها و تبلت‌های شرکت اپل است. فرض کنید که یک گوشی اپل خاموش یا خراب یا روشن (ولی با رمز فعال) پیدا کرده‌اید و به هر علتی می‌خواهید به داده‌ی ذخیره‌شده در آن دسترسی پیدا کنید. در این حالت فقط دو کَس می‌تواند به شما کمک کند:
1- خود شرکت اپل (که این‌کار را نمی‌کند چون شما مالک گوشی نیستید تازه اگر هم باشید نمی‌کند)
2- نرم‌افزار XRY متعلق به شرکت سوئدیِ MSAB. حال می‌توانید تصور کنید که این نرم‌افزار در حوزه‌ی تحقیقات جنایی، پلیسی و برای کشف راز پرونده‌های سر به مهر، چه کارکردهایی می‌تواند داشته باشد! دقیقا به علت همین کارکردها مشتری این نرم‌افزار، نیروی پلیس تمام کشورهای جهان، دستگاه‌های قضایی و امثالهم هستند. این شرکت مشتری خصوصی ندارد. چون مبحث Mobile Forensics یکی از موضوعات حوزه‌ی امنیت سایبر در دانشگاه است. برخی دانشگاه‌ها هم به همین دلیل طرف قرارداد این شرکت سوئدی هستند تا با تجهیز آزمایشگاه‌های آموزشی با کیت‌های XRY، این قسمت از امنیت سایبر را به دانشجویان آموزش دهند. دانشگاه ما هم به این آزمایشگاه‌ها مجهز است و ما در مقاطع کارشناسی و ارشد، در این زمینه واحدهای درسی داریم.

درست وقتی که خاشقچی مرحوم را در سفارت عربستان ارّه کرده بودند و دنیا در شوک خبر بود، روزی به من اطلاع دادند که مدیر دپارتمان آموزشی MSAB می‌خواهد از آزمایشگاه‌های دانشگاه بازدید کند و از من خواستند که به نمایندگی از دانشکده، برنامه را طوری تنظیم کنم تا ناهار را با میهمانان (از شرکت MSAB) میل کنیم. هنگام ناهار خانم مدیر پرسید که کجایی هستم. گفتم ایرانی. دیدم فرصت مغتنم است ادامه دادم که دو سه سال پیش از آن وقتی که در استکهلم بودم با شرکت شما تماس گرفتم تا درباره‌ی هزینه‌های تجهیز یک آزمایشگاه آموزشی در یکی از دانشگاه‌های تهران، پرس و جو کنم. اما منشی فرمود که کشور شما در زمره‌ی کشورهای ممنوعه است و ما نمی‌توانیم حتی نامش را در مکاتبات بیاوریم! خانم مدیر ابراز تاسف کرد و گفت که واقعا سیاست چیز پلیدی است و الخ. هنوز آب دهان قورت نداده بود که موبایلش زنگ خورد و مشغول مکالمه شد. صحبتش که تمام شد خطاب به همراهانش گفت که کاش همه‌ی مشتریانمان مثل عرب‌ها بودند و بعد ادامه داد که از شرکت اطلاع داده‌اند که عربستان باقیمانده‌ی قرارداد را تسویه کرده است. بعد رو به من کرد و گفت قبل از سفر به لندن، برای امضای یک قرارداد همکاری در جده بوده است. او نمی‌دانست که من از دانشگاه‌های آن‌جا هم خبر دارم، طرفِ آن قرارداد هرکه که بوده، دانشگاه نبوده است. دیدم هر جمله‌ای بگویم باید تا آخر ادامه دهم. چیزی‌ نگفتم. ناهار را که خوردیم، برایشان آرزوی موفقیت کردم.
اینها مثال‌هایی است از مدعیان. وگرنه از روسیه و چین و کره‌ی شمالی انتظاری نمی‌رود (و آن بندگان ناخالص خدا هم ادعایی در اخلاق ندارند) که برای برملا کردن پلشتی‌شان نیاز به آوردن شاهد مثال باشد. (2/3) 👇🏻
👍1
پرده‌ی چهارم:

حال نگاهی کنیم به اخلاق تکنولوژی. یکی از کتاب‌های معروف که در دانشگاه‌های انگلستان به‌عنوان کتاب مرجع در حوزه‌ی Ethics مطرح است، کتابی است از سارا باس با عنوان A gift of Fire (هدیه‌ای از آتش). این کتاب درباره‌ی ملاحظات اجتماعی، حقوقی و اخلاقی کامپیوتر است. مطابق Module Descriptorهای تدوینی برای دروس دانشگاهی (همان سرفصل مصوب دروس هر رشته) در بیشتر دانشگاه‌های انگلستان اگر گذارتان به مباحث اخلاقی تکنولوژیِ اطلاعات افتاد، باید ذکر مصیبتی از این کتاب سارا خانم بکنید. اینجاست که من با خواندن صفحه‌ی 258 آن (شماره‌ی صفحه طبق نسخه‌ای که در اختیار دارم) کهیر می‌زنم. سارا خانم می‌نویسد:

«استاکس‌نت یک بدافزار -کرم کامپیوتری- بسیار پیشرفته است که با پیدایشش در سال 2008 میلادی، تاسیسات غنی‌سازی اورانیوم در ایران را از بین برد. تمرکز بر برنامه‌ی هسته‌ای ایران و پیشرفته بودن استاکس نت، به گمانه‌زنی‌ها درباره‌ی این‌که آمریکا و اسراییل آن را ساخته باشند، دامن می‌زند» {ایشان البته نسبت به اسرائیل و آمریکا بسیار حسن ظن نشان داده‌اند که «گمانه‌زنی» را به کار برده‌اند. وگرنه در تاریخی که این فرمایش را می‌فرمایند (سال 2012) بر مبنای اسناد غیر قابل انکار، اصلا معلوم شده بود که آمریکا و اسرائیل پشت استاکس‌نت هستند و نیازی به گمانه زنی نبوده است} سارا در ادامه می‌پرسد: «چگونه این خرابکاری را می‌توان توجیه کرد؟ آیا انجام این خرابکاری بهتر از حمله‌ی نظامی اسراییل علیه تاسیسات اتمی ایران نبود؟ آیا چین، روسیه و سایر دولت‌ها نمی‌توانند با استفاده از استاکس‌نت به ایالات متحده و دیگر کشورها حمله‌ی سایبری کنند؟» نام‌برده می‌افزاید «استاکس نت از ایران به سایر کشورها پخش شد و سرانجام تجهیزات صنعتی بقیه‌ی کشورها را هم آلوده کرد. جنگ‌ها معمولا قربانیان غیر نظامی و اشتباهات سهوی دارند که باعث کشته شدن نیروهای خودی می‌شوند {که اجتناب‌ناپذیر هم هستند}. چگونه می‌توان برای حملات سایبری هم ضایعه‌های مشابهی متصور شد؟»

اگر حرف‌های سارا برایتان گنگ است، لطفا یک بار دیگر بخوانیدش. استاد اخلاق می‌فرمایند استاکس نت بهتر از انجام یک حمله‌ی نظامی بود! بعد می‌فرمایند دولت‌های ضد آمریکا البته ممکن است از همین ابزار تهاجمی سایبری علیه ما {آمریکا} استفاده کنند. بعد هم می‌فرمایند جنگ است دیگر! نقل و نبات که پخش نمی‌کنند. آن‌وقت همه‌ی این جملات مشعشع را هم داخل کادر گذاشته و مخاطب را هم به بحث کشانده است!


پرده‌ی آخر:

سقراط، فیلسوف شهیر یونانی، که بسیاری او را فیلسوف اخلاق لقب داده‌اند، جمله‌ای مشهور دارد. می‌گوید: The unexamined life is not worth living.” یعنی «زندگی نیازموده، ارزش زیستن ندارد»؛ همان دکترینی که جانش را پای آن داد. اخلاق، میراث رویکرد تحلیلی فلسفیِ سقراط به انسان و اجتماع است. با نگاهی به تعریف کلاسیک اخلاق، درمی‌یابیم اخلاق چیزی جز آزمودن خوب و بد رفتار آدمی نیست.

اگر کسانی که سلامت تن و جان مردم به آن‌ها گره خورده طبق سنت باید قسم بقراط بخورند، به باور من کسانی هم که با داده‌ی (Data) مردم، سر و کار دارند هم باید قسم سقراط بخورند! البته می‌دانم که خواهید گفت در مملکتی که فیلترکننده و فیلترشکن‌فروش اینترنتش هر دو یک تن است، باز داری اُرد ناشتا می‌دهی!
به قول شاملو:
تو کز معامله جز باد دستگیرت نیست
حدیث بادفروشان چه می‌کنی باور!
(3/3)
👍3❤1
پوپولیزم دیجیتال

یادم هست تابستان سال 2014 با پدر پیرامون چالش مشهوری که در شبکه‌های اجتماعی ترند شده بود، بحث می‌کردیم؛ چالش سطل یخ. در آن سال عده‌ای به ذهنشان رسیده بود که مقابل دوربین سطل یخی را روی سر خود خالی کنند و بعد یکی از دوستان خود را به این چالش دعوت کنند تا در پرتو «اثر شبکه‌ای» پلتفرم‌های مجازی، توجه‌ها به سمت بیماری ALS جلب شود و مردم دنیا برای کمک به درمان بیماران ALS دست به جیب شوند. اگرچه چالش خیلی هم عامه‌پسند نبود، اما باورتان شود که توانست در عرض یک سال، بیش از 100 میلیون دلار اعانه به نفع این بیماران جمع کند.
من البته در بحث با پدر بی‌گدار به آب نزده بودم و به خیال خودم انگشت بر نکته‌ای اساسی گذاشته بودم که ضمن تحریض او به مباحثه، به فرضیه‌ای که در ذهن داشتم قوام دهد. پدر در اثنای بحث، با قبول فروض، از تایید متودولوژیِ آزمایشِ فرضیه، طفره می‌رفت. اما فرضیه‌ی من چه بود؟

من از سال 2008 به این‌طرف با بررسی دو انتخابات ریاست جمهوری (آمریکا و ایران) در تحلیل شبکه‌های مجازی (فیس بوک و توییتر) به فرضیه‌ای رسیده بودم و آن «خطای ادراکیِ ناشی از پوپولیزم دیجیتال» بود. این خطا می‌توانست هم دامن مردم را بگیرد و هم گریبانگیر دولتمردان شود.
ریشه‌ی علمی این ابتلا، یک خطای نخ‌نما در آمار بود. هرگاه در تحلیل جامعه‌ی آماری، فرق فاحشی میان میانه (Mean) و مد (Mode) در جامعه آماریِ مورد مطالعه وجود داشته باشد، تحلیل گر باید آن را لحاظ کند وگرنه با تعمیم Mode به عنوان میانه به کل جامعه‌ی آماری، هم خود را دور زده، هم به‌جای راهنمایی، چاهنمایی کرده است.
بگذارید مثالی بزنم. فرض کنیم که در یک کلاس 20 دانش‌آموز داریم. فرض کنید نمرات دانش‌آموزان در یک درس به قرار زیر است:
(نمره از 100): (95، 92، 89، 85، 82، 80، 78، 76، 74، 72، 70، 68، 65، 30، 28، 25، 22، 20، 18، 18)
در این مثال میانگین جامعه‌ی آماری (Mean) برابر است با مجموع این نمرات تقسیم بر تعداد دانش‌آموزان = 60.4
اما مد جامعه‌ی آماری (Mode) 18 می‌باشد. چون نمره‌ی 18 تنها نمره‌ای است که بیشترین تکرار را دارد (2 بار تکرار شده است).
حالا اگر کسی بگوید که میانگین جامعه 18 است، در حق آموزگار آن کلاس و پروفایل کل دانش‌آموزان اجحاف کرده است.
به‌وضوح می‌بینید که در این مثال چه تفاوت فاحشی بین Mean و Mode وجود داشت.

برگردیم به موضوع خودمان! حال نوبت آن است که بپرسید چگونه چنین خطایی ممکن است در تحلیل شبکه‌های مجازی اتفاق بیفتد؟ شبکه‌ی اجتماعی (شامل پلتفرم‌های گوناگون) دربرگیرنده‌ی بخشی از جامعه‌ی حقیقی هستند. گویی جامعه را برشی زده‌ایم و بخشی را در پلتفرمی مانند فیسبوک، توییتر، اینستاگرام و... جمع کرده‌ایم. مسألة! اگر جامعه‌ی فارسی‌زبانانِ فیسبوک (به‌عنوان مثال) در سال 2009 میلادی در حمایت از جنبش سبز، جملگی عکس پروفایل خود را نماد جنبش سبز کنند آیا می‌توان میانگین این جامعه را به تمامی مردم جامعه تعمیم داد؟ اگر چنین شود، خطای محاسبه رخ داده است. این‌که مثلا در یک انتخابات چگونه می‌توان نتایج نظرسنجی‌ها در شبکه‌های اجتماعی را (که مبتنی بر محاسبات میانگین‌محور هستند) به کل جامعه تعمیم داد، به بسیاری پارامترها بستگی دارد که از مهم‌ترینشان، می‌توان ضریب نفوذ آن پلتفرم در گروه‌های مختلفِ جامعه‌ی آماری مورد مطالعه را نام برد. در حد فاصل سال‌های 2008 تا 2014 در مورد جامعه‌ی ایرانی، تحلیل‌ها به من می‌گوید Mean جامعه‌ی آماری روی شبکه‌های مجازی، در بهترین حالت Mode جامعه‌ی حقیقی است و اعتنای به آن در تحلیل، موجب سرافکندگی است. هرچه از سال 2014 به این‌سو می‌آییم، فاصله‌ی Mean جامعه‌ی حقیقی و Mode آن (که Mean شبکه‌ی مجازی است )لاکپشت‌وار به هم نزدیک می‌شوند. اما هنوز خیلی متفاوت هستند. (۳/۱)
👍3😁1
تمام آن‌چه را گفتم، شرایط مستحدثه در خلاء بخوانید. چون در عالم واقعی ممکن است «پارازیت‌هایی» کل تحلیل را به مسلخ ببرد. بگذارید نگاهی به مهم‌ترینشان بیندازیم:

1- بسیاری از ما ممکن است در تعاملات مجازی، چهره‌های دیگری از خود نشان دهیم. این نفاقِ مجازی، می‌تواند خطای تحلیلی به بار بیاورد. مبحث Anonymity ربطی به این موضوع ندارد و خود بلیه‌ای دیگر است.

2- سیاهی‌لشکرهای مجازی Bots یکی از مهم‌ترین شکل‌دهندگان به داده‌ی آماری هستند که در شکل‌گیری (مهندسی) خطای شناختی بسیار دخیل هستند. البته به برکت تحلیل‌های مبتنی بر نظریه‌ی گراف، این روزها می‌توان بسیاری از خروجی‌های مربوط به لشکرهای فیکِ سایبری را شناسایی کرد. تازه‌ترینشان هشتگ‌هایی بود که در داستان «زن، زندگی، آزادی» تولید می‌شد و تعداد آن به چندده میلیون می‌رسید. اما تحلیل شبکه‌ی گرافش حاکی از آن بود که جمع هشتگ‌زنندگانِ واقعی در همان بازه‌ی زمانی، کمتر از نیم میلیون نفر بودند. در داغ شدن هشتگ‌های حکومتی هم که نیاز به شاهد مثال نیست و خود واژه توضیح‌دهنده‌ی واضحات است.

3- جانبگرایی ترافیکی یا محتوایی در شبکه‌های مجازی از دیگر بلیه‌های عصر ماست که از همان مفهوم Net Neutrality می‌آید. قدیم‌ها بار این رسوایی بر دوش شرکت‌های سرویس‌دهنده‌ی اینترنتی (ISP) بود تا با اولویت‌دهیِ ترافیکی به محتوا یا وب‌سایت‌های دلخواه، مجریِ آپارتاید اینترنتی باشند. اما کم‌کم که قبح آن ریخت، خود صاحبان پلتفرم‌ها دست به کار شدند. مثال‌ها از هر جهت فراوان است. مثلا نگاهی کنید به آپارتاید اینستاگرام در مواجهه با برخی شخصیت‌های ایرانی. یا نگاه کنید به آپارتاید توییتر و فیسبوک بر علیه ترامپ در انتخابات 2020. این روزها یوتیوب هم ابایی ندارد که الگوریتم‌های توصیه‌گرِ تبلیغِ خود را دستکاری کند تا در میان پخش تیوب‌های مربوط به محتوای اسلامی (مانند قرائات قرآن یا ویدیوهای مربوط به مناسک اسلامی) تبلیغ «کشته‌شدگان بی‌دفاع اسرائیلی» به‌دست حماس «جلاد» را پخش کند!

حال چرا نام «پوپولیزم دیجیتال» برازنده‌ی این واقعیت است؟ همه‌ی ما با روی کار آمدن معجزه‌ی هزاره‌ی سوم به‌روشنی نمونه‌ای از پوپولیزم غیردیجیتال را دیدیم؛ هم‌او که اگر بارها آن انتخابات (در همان سال) تکرار می‌شد، باز هم برنده‌ی بلامنازع می‌بود. او شم عجیبی در تشخیص میانگین کل جامعه‌ی ایران داشت و اگر آن نظرِ میانگین، برخلاف تدبیر یا مصلحت کشور هم می‌بود (که در بسیاری موارد بود) بر آن پای می‌فشرد تا توده را همراه کند.

یادم هست درسال 88، هر چه به پدر اصرار می‌کردم که بیاید و رای بدهد، طبق رسم همیشگی‌اش خود را داخل این بازی‌ها نمی‌کرد. با التماس من پذیرفت و من یادم هست که در صف نوبت گرفتم تا به رقیب «تحفه ارادان» رای بدهیم. اما شاید باورتان نشود که نتیجه‌ی انتخابات برای من قابل پذیرش بود و سعی نکردم آن‌چه را که می‌فهمم انکار کنم. پذیرش آن واقعیت دشوار بود به‌خصوص آن‌که به‌وضوح می‌دیدم آنچه برخی توهم می‌انگاشتند. اما نزدیکانم چون از ارادت من به رئیس جمهور مستقر خبر داشتند و ابیاتی را که در سال 1384 در وصف او سروده بودم زیر گوششان بود (آن مثنوی بیست و چند بیتی چنین شروع می‌شد: ای سفیهان جهان را کرده شاد----فاش گویم ملک را دادی به باد) به من تهمتی نزدند. ولی می‌گفتند فریفته شده؛ آن هم فریفته‌ی آمار!

آخر تجربه‌ی تحلیل سال 84 را نیز در انبان داشتم. آن سال دوستی داشتم در دانشگاه شهید بهشتی که دانشجوی دکترا بود و به سفارش استادش در یک تیم نظرسنجی به‌صورت خصوصی برای رقیب اصلی همین «معجزه‌ی هزاره‌ی سوم» کار تحقیقی می‌کرد. وظیفه‌ی دوست من، انجام تحلیل‌های آماری مبتنی بر نرم‌افزار SPSS بود. گاهی که گیر می‌کرد بی‌آن‌که از متادیتا (Meta Data) چیزی بگوید تلفنی از من کمک می‌گرفت. بعدها خودش برایم گفت که نتیجه‌ی تحلیل ما (با در نظر گرفتن تفاوت میان Mean و Mode) در جامعه‌ پیروزی معجزه‌ی هزاره‌ی سوم در انتخابات سال 84 بود. و وقتی این‌ را در جلسه‌ی حضوری به یکی از فرزندان رقیبش (که کارفرمای نظرسنجی بود) گفتیم، ضمن تمسخر یافته‌های ما برایمان از طرف «حاج آقا» آرزوی موفقیت کرد. (۳/۲)
❤2
جالب است همان تابستان 2014 به فکرم رسید تا با آن دوستِ دانشجویم که دیگر خود عضو هیات علمی دانشگاه شده بود، درباره‌ی فرضیه‌ی پوپولیزم دیجیتال صحبت کنم. ملاقاتی کردیم و او اهمیت فرضیه را پذیرفت و بحث‌ها بیشتر به سمت عواقب پذیرش فرضیه (پس از آزمون) معطوف شد. مثلا فرض کنید جامعه‌ی شبکه‌ی مجازی (روی یک پلتفرم خاص) تصمیم می‌گیرد در واکنش به یک رویداد سیاسی یا اجتماعی اکتی داشته باشد (بی‌خطرترینش همان چالش سطل یخ). اگر Mode همین جامعه به رنگ واکنشی دلخواه دربیایند و شما با چنین واکنشی موافق نباشید، ممکن است تا کجا در برابر تغییر مقاومت کنید؟ آیا رابطه‌ای میان دیکتاتوری دیجیتال و پوپولیزم دیجیتال می‌تواند وجود داشته باشد؟ آیا همدیگر را بازتولید خواهند کرد؟ تاثیرات روانشناختی آن بر گروه‌های سنی حساس‌تر چگونه است؟ و سوالاتی از این دست.

تاریخ تحولات سال 2016 به این سو نشان داده که قدرت‌های کاپیتالیستی بزرگ به خوبی توانسته‌اند از متدهای پوپولیستی دیجیتالی در جامعه‌های هدفِ خود، برای مقاصد سیاسی بهره‌مند شوند. این نحله از پوپولیزم، منحصر به توانمندهاست و دولت‌ها در کشورهای موسوم به جهان سوم (که عموما پاتریمونیال هم هستند) توانایی زیادی در دست‌کاری‌های پوپولیستی از نوع دیجیتالی آن ندارند. مثلا نگاه کنید به فیلترکردن‌ها در ایران و از خود بپرسید بستن پلتفرمهای تلگرام و واتس‌اپ تا چه حد توانسته ترافیک را به سمت ایتا، بله و ... سوق دهد؟ الا قلیلا! اصلا دسیسه‌هایی مانند طرح صیانت برای همین است که به حکومت ایران توانایی مدیریت پوپولیزم دیجیتال در شبکه‌های اجتماعی مورد اقبال در قلمروی حکومتیش را بدهد.

اگرچه در همان سال با مراجعه به متون علمی جایی خواندم که واژه‌ی «پوپولیزم دیجیتال» را قبل از من (در سال 2008) یک محقق کره‌ای ابداع کرده بوده است، اما با مرور یافته‌های او مطمئن شدم که صورت‌بندی من از ماجرا به دلیل بهره‌گیری از نظریه‌ی گروه‌ها، نظریه‌ی مجموعه‌ها و آمار تحلیلی، کاملا متفاوت است.

برای ما شهروندان کشورهای قربانی، نگرانی اصلی آن است که در پلتفرمهای جهانی، هدف حمله‌ی پوپولیسم دیجیتال قرار بگیریم تا در اثر آن، دچار خطای ادراکی یا شناختی بشویم. باید مراقب بود. گاهی همرنگی با جماعت است که سبب رسوایی می‌شود. (۳/۳)
👍6
صدیقه‌ی کبری!

پرده‌ی اول:
اگر تصادفی و تفننی بخش‌هایی از قرآن را بخوانید، شاید مانند نوجوانی‌های من گاهی از معنای بعضی آیات خنده‌تان بگیرد. مثل این‌که:

خدا هرگز نمی‌خوابد
خدا خسته نمی‌شود
خدا زن و فرزندی اختیار نمی‌کند
خدا پسر ندارد
خدا غنی است
خدا محتاج نیست
دستان خدا بسته نیست
خدا مالک همه چیز است
خدا شریک ندارد

این‌ها بخشی از توضیحات خدا درباره‌ی خودش است. اگر بخوانید که درباره‌ی بشر دوپا چه گفته، شاید بیشتر هم متعجب شوید. بعضا در توصیفات می‌گوید بشر به‌قدری عجول است که گاه از من طلب خیری می‌کند که برایش شر است و گاه تقاضای دفع شری می‌کند که برایش خیر است [اجازه بدهید بیش از این خودزنی نکنم]. گاهی هم وقتی می‌خواهد به انسان تقلب برساند، سطح تقلب به حدی می‌رسد که مثلا می‌گوید از درب خانه برای ورود به خانه استفاده کنید و الخ!

اما همه‌ی این بدیهیات درون‌دینی برایتان از شوخی خارج می‌شود، اگر عهد قدیم و جدید و احوال مردم حجاز را بخوانید تا با گونه‌ای برداشت خاص از خدا مواجه شوید که هم چُرت می‌زند، هم فقیر است و هم دست‌بسته! پسران متعددی به او نسبت داده شده و در کار مُلک هم همپالگی‌هایی دارد. گاهی شخصا لخت شده و برای دستگرمی با رسولانش کشتی می‌گیرد! با خواندن این مصادر دیگر موقع خواندن قرآن از چنین جملاتی تعجب نمی‌کنید.

پرده‌ی دوم:
تجربه‌ی کار با متون دینی به من می‌گوید ادعیه‌ی شیعیان از جمله بکرترین متون دینی‌اند. البته به‌شرطی که اصل آن جعل نشده باشد! مضامین بلندِ عرفانیِ به‌کاررفته در این متون، خود گواه اصالتشان است. هر چند گاهی معارضانی سعی کرده‌اند که فضلِ تقدمِ فصاحت و بلاغتِ موجود در برخی از این متن‌ها را به دوران جاهلیت نسبت بدهند، اما وقتی به مضامین عرفانی و فلسفی رسیده‌اند، جَفَّت القلم!

در دوران خفقانی که امامان شیعه در آن می‌زیستند، چه بسیار از طریق انشاء همین مناجات و ادعیه مردم را تربیت کرده و رشد می‌داده‌اند و چون قالب این سخنان مناجات با خدا بوده، به‌سهولت از تیغ سانسور و تحریف رهیده‌اند. چون اولا مورد علاقه نبوده و ثانیا فهم نمی‌شده‌اند. در اغلب موارد، همین ادعیه، در مقام شارحِ آیاتِ قرآن یا احکام اسلام عمل کرده‌اند.

این مقدمه را گفتم تا نکاتی در مورد دو متن درون‌دینی دیگر بگویم؛ یکی متن زیارتنامه‌ی دختر پیغمبر است و دیگری متن خطبه‌ی فدکیه!

درباره‌ی متن زیارت، همیشه می‌پرسیدم که چرا زیارتنامه «بسم الله» ندارد و با سلام شروع نمی‌شود (تا همین لحظه‌ی اکنون هم از پاسخ‌ها قانع نشده‌ام). اما شگفتی دیگر این متنِ کوتاه، شهادت دادن خواننده به راستگو بودن دختر پیغمبر است! البته که عادت داشتم در ادعیه ببینم که خطاب به امامان می‌گوییم «شهادت می‌دهم که تو نماز می‌خواندی» و «شهادت می‌دهم تو روزه می‌گرفتی» وقسعلیهذا.

چنان‌که در مقدمه‌ گفتم، دیگر گوشم به توضیحِ واضحاتِ قرآنی عادت کرده بود و حدس می‌زدم که لابد در آن دوران، مردم درباره‌ی همین ابتدائیاتِ فرائض هم شک داشته‌اند. اما این‌که به یکی از بزرگان دین بگوییم «شهادت می‌دهم تو راستگو بودی» برایم کماکان سنگین بود!

پرده‌ی سوم:
بعدها که تاریخ اسلام [بخش‌هاییش که مورد قبول فریقین است] را با موشکافی و دقت خواندم، دیدم بزنگاه‌هایی هست که نمی‌توان طرف وسط را گرفت، به بهانه‌‌ی این‌که به پژوهش لطمه نخورد. یکی از بزنگاه‌ها، مواجهه‌ی دختر پبغمبر با صِدّیقِ اکبر در مسجد است که طی آن، دختر پیامبر خطبه‌ی موسوم به فدکیه را در حضور مردم ایراد می‌کند. اگر در رفت و برگشت‌های این خطبه دقیق شوید، خواهید دید که کُمِیت ماجرا بالاخره جایی می‌لنگد. گمان می‌کنم جمله‌ی آغازینِ زیارتنامه دارد گرا می‌دهد که اشکال کار از کجا آب می‌خورد و مطلب تا حدی برایم قابل هضم می‌شود؛ «ای آزموده شده توسط خدا، که تو را آزمود و شکیبا یافت!»

مرحوم صدیق‌ اکبر در آن جدال کلامی، به تایید منابع اهل تسنن، از فاطمه برای ادعایش شاهد می‌خواهد و در مقامِ پاسخ فاطمه گفته و نگفته همین مضمون ضرب‌المثل فارسی خودمان را می‌گوید که به روباه گفتند شاهدش کیست گفت دمم! بعد هنگامی که از صدیق اکبر شاهد مدعا می‌طلبند، خودش و فاروق اعظم را به عنوان شاعدان عینی معرفی می‌کند. (۱/۳)👇🏻
❤4🔥1
فرامتن آن جدال فقط قضیه‌ی مالکیت فدک نبوده و نیست. اگر از دید منابع اهل سنت به ماجرا نگاه کنید، درخواهید یافت که فاتحان سقیفه بودند که با اعلام در اختیار گرفتن فدک به نفع بیت‌المال، اولین مهره‌ی شطرنج را حرکت دادند و دست‌به‌مهره حرکت است! اما وقتی دختر پیغمبر شروع به بازی شطرنج کرد، نتیجه‌ی سخنان او در آن خطبه‌ نه‌تنها می‌توانست به بازپس‌گیری فدک منجر شود (در برخی روایت‌ها صدیق اکبر مات حرکات شده بود) بلکه دقیقا با استدلال‌های مشابهی در تصاحب خود منبرِ پیامبر هم تردید وارد می‌کرد. اما فاروق اعظم، جانب وفاداری به خلیفه‌ی وقت را به‌خوبی نگه داشت و به‌موقع زد زیر صفحه‌ی شطرنج!

اگر از من بپرسید در یک کلام خواهم گفت فدک برای فاطمه بهانه بود و اصل نظام را نشانه رفته بود! در واقع تصاحب فدک به نفع بیت‌المال، پاس گلی بود که به دختر پیامبر داده بودند.

بعدها رهبانیون شیعه و سنی بر سر قضیه‌ی فدک بسیار سر و کله‌ی هم زدند. گاهی محض تفریح، استدلال‌های دو‌ طرف را می‌خوانم. اما مزه‌ی آن قاب تاریخی چیز دیگری است؛ صدیق اکبر بر منبر پیامبر نشسته موعظه می‌کند و دختر همان پیامبر قدم به مسجد می‌گذارد و خلاف سنت عرب برای حضور زنان در اجتماع، در حضور مردم زبان به اعتراض می‌گشاید [در منابع اهل تسنن در مذمت شکستن این دستور خدا مبنی بر این‌که زنان پیغمبر، ظهور اجتماعی نداشته باشند و در رد فعل دخت پیامبر سخن‌ها رفته است].

مثلا گفته‌اند این چه استدلالی بود که فاطمه در مباحثه با صدیق اکبر بر زبان جاری کرد؟! «مگر قرآن نخوانده‌ای که در آن نوشته داوود از سلیمان ارث می‌برد؟! چگونه می‌گویی که من از پدرم ارث نمی‌برم؟!» می‌گویند آن ارث معنوی بوده نه مادی. چون مثلا سلیمان ۱۹ فرزند داشته. با این تعداد اهل و عیال، چگونه می‌توان از آن آیه فهمید که منظور مادیات است؟ [کاش این‌ها بودند و در آن سکانس تاریخی، یادداشتی به پیشوایشان روی منبر می‌دادند تا در مواجهه با این استدلال سیم بکسل نگسلد].

یا برخی شیعیان باور دارند که حدود و ثغور فدک از عدن تا سمرقند، آفریقا تا خزر است و دیگر رویشان نمی‌شود بگویند کره‌ی زمین در میان اراضی فدک افتاده است!

از میان اهل تسنن هم کسانی گفته‌اند اگر قضاوت و تصمیم صدیق اکبر نادرست بوده، چرا وقتی پسر ابوطالب به خلافت رسید، فدک را تصاحب نکرد؟ [لحظه‌ای تصور کنید که علی با شعار قطع یدِ متجاوزانِ به بیت‌المال، پس از خلیفه‌ی سوم به قدرت رسیده و در گامی جهادی فدک را که فکر می‌کند مِلک طلق همسرش هست از بیت‌المال فک و تصاحب کند! نمی‌دانم، آیا این‌ها تاریخ اسلام را هم با همین دقت می‌خوانند؟ (مثلا پیامبر در فتح مکه، خانه و اموالش را از غاصبش پس نگرفت)]

بگذریم! این چند خط را نوشتم که اگر له یا علیه قضیه‌ی فدک چیزی خواندید یا شنیده‌اید هیجان‌زده نشوید!

پرده‌ی آخر:
اما می‌خواهم بهره‌ام را از آن خطبه‌ی سیاسی با شما به اشتراک بگذارم. در مقدمه‌ی آن سخنرانی «صدیقه‌ی کبری» جملاتی را درباره‌ی فلسفه‌ی پاره‌ای از اعمال و فرائض دینی بیان می‌کنند که بی‌نظیر است:

خداوند نماز را برای پاک کردن وجودتان از کبر
و زکات را برای تزکیه‌ی نفس و افزایش روزی
و روزه را برای استوار ساختن اخلاص
و حج را برای ساختن دین
و عدالت‌ را برای برقراری پیوند میان دل‌ها
و اطاعت از ما را برای انتظام امور پیروان
و رهبری ما را برای در امان ماندن از تفرقه
و جهاد را برای عزت اسلام
و شکیبایی را برای کمک به کسب پاداش
و فرمان دادن به نیکی را براى مصلحت مردم
و نیکى به پدر و مادر را برای پیشگیرى از خشم {خداوند}
و صله‌ی رحم را برای داشتن عمری طولانی
و قصاص را برای ممانعت از کشت و کشتار
و وفاى به نذر را برای وسعت بخشودگی
و دقت در اندازه‌گیری را برای جایگزینی کم‌فروشى و کاهش
و نهی از مى‌خوارگى را برای پاکى از آلایش
و پرهیز از تهمت را برای پیشگیری از لعن و نفرین
و ترک دزدى را برای بی‌گناه ماندن مقرر فرمود. (۲/۳) 👇🏻
❤6👍1🔥1🙏1
اگر ثمره‌ی همه‌ی هیاهوی فدک همین چند جمله باشد، گو باش!

اصلا دلم می‌خواهد زنی را که 1400 سال قبل در سرزمین حجاز چنین عالمانه سخن می‌گوید و شایسته‌ی زیباترین القاب است، «صدیقة» بخوانم. هرگز مپندارید که من هم مانند صرفیون تاء آخر کلمه را تاء تانیث می‌دانم؛ حتی به بهانه‌ی اینکه آن تاء متمایزکننده‌ی «صدیقة» از لقب «صدیق» (آن هم از نوع اکبرش!) باشد! آخر گواهی دخترها (چه راست و چه دروغ) در آن زمان و زمین ارزشی نداشته که در اثبات نشانه‌ی تانیث بودن آن تاء جامه‌ای بدرم. من آن تاء را تای مبالغه می‌خوانم تا در یک واژه دو بار با مفهوم «راستگویی» عشق باخته باشم؛ یک بار با صیغه‌ی مبالغه و بار دیگر با تاء مبالغه!
(۳/۳)
❤11👎1
قصه‌ی ماست که در هر سر بازار بماند!

پرده‌ی اول: دو سال پیش در یک گروه هکری زیرزمینی تصویری منتشر شد که چهره‌‌ی اشخاص حاضر در آن عکس، شبیه جوانان دهه‌ی هفتادی خودمان بود. کنجکاو شدم. هکر که خود آمریکایی بود (در رویداد DEFCON افتخار آشنایی با من را یافته بود) زیر عکس پرسیده بود شناختید؟ دیدم گله‌ای از هکرها اسم پیشنهاد می‌دادند و همه هم اسامی ایرانی. در گرماگرم حدس زدن‌ها یکی از هکرها، نام شهید فخری‌زاده را به یکی از چهره‌ها نسبت داد. هرچه دقت کردم، هیچ تشابهی میان چهره‌ی موجود در عکس و شهید فخری‌زاده ندیدم. بعدتر در خفا از آن هکر آمریکایی پرسیدم و باز تایید کرد که عکس متعلق به شهید ماست. دلیل خواستم. وعده کرد تا آنلاین دمویی نشانم دهد و در موعد مقرر، یک مدل پردازشِ تصویر را نشان داد که قادر بود عکس شهید ما را از میان هزاران عکس، با دقتی بسیار بالا (بیش از ۹۸ درصد)، به‌درستی طبقه‌بندی کند. جالب آن بود که به آرشیوی از عکس‌های شهید ما دسترسی داشت که بعدها دریافتم بسیاریش روی وب و در دسترس عموم نیست! نمی‌دانم عکس‌ها چگونه از آن‌جا سر درآورده بود!

پرده‌ی دوم: چندی ‌پیش در گروه دیگری، تصاویری از علی اکبر ولایتی را دیدم که ویلچرسوار در دانشگاه آزاد اسلامی تردد می‌کرد! برداشت من از تصاویر آن بود که آنها خروجی دوربین‌های مداربسته بودند که در دست اغیار افتاده بود. البته دانشگاه آزاد بیش از ده سال است که شگفتی‌ساز است. با رشد قارچ گونه‌ی سامانه‌های آموزشی، رفاهی و پژوهشی، فروش نمره و مدرک در دانشگاه آزاد اسلامی به بیزینسی درآمدزا تبدیل شده است. تا نیمه‌های دهه‌ی ۹۰ یک سر فساد و مجری آن درون‌سازمانی بود اما به‌تدریج با رونق گرفتن سامانه‌‌های گوناگون در دانشگاه، تغییر و تبدیل‌های غیرمجاز آنلاین، به کنترل هکرها درآمد. اما مسئولان دانشگاه هنوز خیال می‌کنند که مدل فساد و مجریان آن درون‌سازمانی است. در افتخاری دیگر، اطلاعات پایه‌ای دانشجویان، کارمندان، اساتید دانشگاه (شامل اطلاعات سه‌جلدی، آدرس، شماره‌تماس، عکس، تصاویر شناسنامه، کارت ملی، مدارک تحصیلی) در قالب فایل‌های اکسل با آپدیت‌های سالانه در برخی گروه‌های هکری زیرزمینی به ثمن بخس فروخته می‌‌شود (بیش از یک و نیم میلیون رکورد). این‌ها که نوشتم، شنیده‌ها نیست؛ دیده‌هایم است که به‌صورت تصادفی راستی‌آزماییشان کرده‌ام.

پرده‌ی سوم: برخی دیتابیس‌های ایرانسل از سال ۱۳۹۲ تا کنون چندبار مورد حمله‌ی موفق قرار گرفتند و اطلاعات میلیون‌ها ایرانی فاش شد. سال‌هاست جوجه‌هکرها با اطلاعات کهنه و نوِ حدود ۲۲ میلیون کاربر ایرانسل - پیش‌شماره‌های ۰۹۳۵ و ۰۹۳۹ - کاسبی می‌کنند.

پرده‌ی چهارم: گروه موسوم به «عدل علی» (که اصالتا یهودی صیهونیست هستند) تا کنون توانسته‌اند دوربین‌های مداربسته‌ی اماکن امنیتی مانند زندان‌ها، معابر مهم، برخی زیارتگاه‌ها را در کنترل خود دربیاورند و گهگاهی بر اساس خروجی دوربین‌ها سند‌هایی را علیه حکومت افشا کنند.

پرده‌ی پنجم: داده‌ی دیتابیس سازمان ثبت و احوال در گروه‌های هکری و در دسترس اغیار افتاد. سخنگوی سازمان متبوع در رسانه فرمودند: الحمدلله از ما نزده‌اند. ما آن ‌را برای طرحِ ملیِ سلامت، با وزارت بهداشت به اشتراک گذاشته‌ بودیم و از آنجا نشتی کرده!

پرده ششم: «گنجشگ درنده» نام مستعار گروهکی است که از یگان 8200 ارتش اسرائیل تغذیه می‌شود. این گروه سال 2021 حمله به سیستم پمپ بنزین را با موفقیت انجام داد، در 2022 فولاد خوزستان را با دستکاری SCADA مورد حمله قرار داد که موجب آتش‌سوزی شد و دیروز هم دوباره بر سر پمپ بنزین‌ها فضله انداخت. پرسش! تمهیدات نرم‌افزاری و سخت‌افزاری اندیشیده‌شده پس از واقعه‌ی پمپ بنزین سال 2021 چه بوده است؟ چه ارگان‌هایی برای سامان دادن به امور امنیت سایبری (جایگاه‌های سوخت‌رسان) در وزارت نفت مسئول هستند؟

پرسش‌گری حق ماست و پاسخ‌گویی وظیفه‌ی حکومت! بهانه‌ی این‌که «ما» در جنگ سایبری هستیم و جنگ هم زد و خورد دارد، راه نخ‌نمایی برای فرار از پاسخ‌گویی است. همین "ما" در دو سال اخیر سه عملیات سایبری بسیار موفق علیه اسرائیل انجام داده‌ایم. پس نهضت ادامه دارد.

در همه‌ی این مثال‌ها فقط دنبال پاسخ به یک‌ سوال باشید: چه کسی مسئول است؟
(1/2) 👇🏻
👍7❤1👎1
اگر گوشه‌ی ‌چشمی به سردار قطور اسلام، غلامرضا جلالی -رئیس سازمان پدافند غیرعامل- دارید تا بیاید و گردن بگیرد، زهی خیال باطل. ایشان بیش از یک دهه است که سر، در آخورِ سازمانِ بی‌مصرف خود دارد. از بیت‌المال بودجه می‌دوشد و توصیه‌نامه چاپ می‌کند. اخیرا هم سوراخ دعا را پیدا کرده. چون آخورش بوی نفت گرفته و با نوشتن تفاهم‌نامه با شرکت نفت، شب‌ها خواب دلار نفتی برای تغذیه سازمان فربه و بی‌هوده اش می‌بیند. اگر درباره همین رسوایی پمپ بنزین از او سوال کنید یا خواهد گفت مانور گذاشته بودیم و یا می‌گوید تذکر داده بودیم کسی گوش نکرد!

اگر فکر می‌کنید خدای ناکرده وزیر باکفایت! ارتباطات ککش می‌گزد، باید بگویم خیال خامی بیش نیست. او سرش جای دیگری گرم است. البته اگر ایشان بتواند حتی با حیف و میل زیاد به شبکه‌ی فیبرِ نوریِ سراسری سامانی بدهد، از میانگین خدمت دولت نخبگانی موجود فراتر رفته است!

اگر می‌اندیشید که سازمان اطلاعات سپاه یا وزارت اطلاعات کار ویژه‌ای برای خود در این خصوص تعریف کرده‌اند، خدمتتان عرض کنم که خیر، سرِ آن‌ها لابد شلوغ‌تر از این حرف‌هاست که پیش‌گیرانه در مخاطرات امنیت سایبر وارد شوند.

از سید محرومان و شوراهای مربوط زیر دستشان نگویم که باعث تشویش اذهان عموم می‌شود!

اما راهکار چیست؟

۱- آویزان کردن غلامرضا جلالی از خصیتین و انحلال (و یا تغییر کاربری) سازمان بی‌خاصیتش.

۲- خلع ید شرکت‌های دانش‌بنیان پیدا و پنهان مرتبط با دکتر سعید جلیلی (رییس سابق دانشگاه شریف) و اذنابش از سیاست‌گذاری در امنیت سایبری ایران.

۳- خلع ید تمامی افراد حقیقی و حقوقیِ درگیر در طرح صیانت از سیاست‌گذاری در امر امنیت سایبر (که به جای تشخیص آسیب‌پذیری‌ها و تهدیدهای امنیتی سامانه‌های داخلی، به بهانه‌ی خطرزدایی از پلتفرم‌های بین‌المللی، مشغول تدوین و توجیه طرح صیانت بوده‌اند).

۴- تشکیلِ کمیته‌ی ملی امنیت سایبر (دفاعی و تهاجمی)؛ متشکل از برخی اساتید و پژوهشگران دانشگاهی (نه جوانان خام و بی‌سواد که ظاهری مومنانه و انقلابی دارند). مهم‌ترین وظیفه‌ی این کمیته، تعیین اولویت‌های برون‌رفت از بحرانِ کنونیِ امنیتِ فضای سایبری و تدوین دستورالعمل‌های اجرایی به‌صورت گام به گام خواهد بود. تجربه کمیته های تخصصی که مانند تعاونی‌ (شرکت سهامی) در کنار شوراهای بی‌خاصیت در دولت‌های مختلف شکل گرفته‌اند موید این واقعیت است که بدنه کارشناسی فعلی که مجریان بر آن تکیه دارند از لحاظ علمی و فنی قابل اتکاء نیست.

۵- تا زمانی که کمیته‌ی ملی امنیت فضای سایبری تشکیل شود و سیاست‌گذاری کند، باید همه‌ی ارکان انتخابی و انتصابی ملزم به پیروی از اصول اولیه امنیت اطلاعات مانند موارد زیر شوند:

* تمامی نگهدارندگانِ داده‌ی مردم ملزم شوند اطلاعات مردم را که برای انجام بعضی کارها ضرورتی ندارد، جمع آوری و ذخیره‌سازی نکنند. (مثلا برای توزیع گوشت یخ‌زده دیگر تا سایز کفش مردم را در سامانه ذخیره نکنند!)
* تمامی نگهدارندگانِ داده‌ی مردم ملزم شوند کمترین مجوزِ دسترسیِ ممکن به دیتابیس‌ها را بدهند.
* ایزوله‌سازی، جداسازی، منفک‌سازی شبکه‌ها، سرویس‌ها، دیتابیس‌های حساس که حاوی داده مردم است از موارد غیر حساس و تحدید دسترسی به آن‌ها نیز بسیار ضروری است. (Least Privilege، Separation of Duty، Isolation)
* برای حفظ داده‌ی هر سازمان «فرد مسئول» تعیین شود (Accountability).

۶- در سیاست‌های به‌اشتراک‌گذاریِ داده‌ی بینِ سازمانی! بازنگری شود. مثلا به‌جای به‌اشتراک‌گذاری اصلِ داده، دسترسی با گرانولاریتی‌های تعریف‌شده به داده به عنوان سرویسِ بینِ سازمان‌ها داده شود (باورم نمی‌شود که این بدیهیات را در سال ۲۰۲۳ باید گوشزد کرد. اگر توضیح سخنگوی سازمان ثبت را در رسوایی نشت داده مردم در ثبت و احوال نخوانده بودم هرگز به خود اجازه نمی‌دادم که این‌ها را بنویسم).

۷- برای اینترفیسینگ میان سرویس‌ها و دیتابیس‌های توزیع‌شده سیاستِ امنیتی طراحی شود.

۸- مجلس قوانینِ سخت گیرانه را در حوزه‌ی امنیتِ داده‌ی عمومیِ ذخیره‌شده یا داده‌ی در حال انتقال تدوین کند (زهی خیال باطل – این مجلس اگر درکی از امنیت و حریم شخصی داشته باشد مربوط به پنهان کردن رای نمایندگان در رای گیری‌هاست).

در مثل می‌گویند: مرا دردی ست اندر دل که گر گویم زبان سوزد/ وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد. حالا این‌ها را گفتم و خود می‌دانم کسی گوش استماع ندارد و از این دست رسوایی‌ها باز هم پیش خواهد آمد.
(2/2)
👍9👎1
زورق فارسی در تلاطم امواج مهاجم (قسمت اول)

اگر خوانندگان گرامی با خواندن نوت‌های من برایشان یک گِرِی اِریایی به وجود آمد، آن را با خود کَری نکنند. ساجِست می‌کنم آن را برای من پِریزِنت کنند و من تِرای می‌کنم که کِلیرآپ کنم تا دِ رِستْ آفْ دِ نوتس را بتوانند بدون گِری اِریا بخوانند.

می‌بخشید اگر در خواندن جملات فوق، به زحمت افتادید. می‌خواستم این را بگویم: خواننده‌ی گرامی! اگر با خواندن یادداشت‌های من برایتان ابهامی به وجود آمد، آن ابهام را در خود نگه ندارید. توصیه می‌کنم که سوالتان را مطرح کنید تا در حد توان آن را برطرف کنم و بتوانید بقیه‌ی یادداشت را بدون ابهام بخوانید.

آیا اگر من به شیوه‌ی نخست در محیطِ رسمیِ فارسی‌زبان صحبت کنم یا بنویسم، ایرادی دارد؟ آیا این از حقوق اولیه‌ی هر شخصی نیست که آزادانه انتخاب کند که چگونه سخن بگوید یا بنویسد؟ پاسخ کوتاه این است که محق بودن من در انتخاب شیوه‌ی ارتباط با مخاطب یا انتقال مفاهیم، به قراردادهای نوشته و نانوشته‌ای بستگی دارد. مثلا اگر من در کسوت استاد دانشگاهی در ایران بخواهم چنین سخن بگویم، مطابق قراردادهای نوشته و عرفِ زبان فارسی می‌توان بر من خرده گرفت. اما اگر در یک صفحه‌ی شخصی (یا کلاس خصوصی) این گفتار یا نوشتار را برگزینم، مخاطب من حق دارد نظر بدهد که خوشش می‌آید یا نه. یعنی من و مخاطبانم آزادیم در حوزه‌ی شخصی خود، با انتخاب‌هایمان به آن قراردادهای نانوشته و سلائق یکدیگر رسمیت دهیم.

برخورد زبان فارسی با امواج مهاجم

موج اولِ ورود واژگان بیگانه به زبان ما شاید به دوره‌ی انحطاط ساسانیان و آغاز سلطه‌ی اعراب به ایران بازگردد؛ به مردمان شبه جزیره‌ی حجاز که از تمدن بی‌بهره بودند، ولی تا دلتان بخواهد در زبان (لفظ) برخوردار و بهره‌مند بودند (پیش از آن هم بده بستان‌های زبانی وجود داشته، اما وقتی می‌گویم موج اول، منظورم موج سهمناک اول است). البته با پیدایش اسلام خود زبان عربی هم در معرض تغییراتی قرار گرفت. متقدمانی همچون ابن فارس، یا حتی قبل از او، ابوحاتم رازی در آثارشان تصریح کرده‌اند که زبان عربی با ورود اسلام به شبه جزیره‌ی حجاز، به لحاظ کاربرد و معنای واژگان دستخوش تغییرات زیادی شد. البته زبان‌شناسان این تغییرات را جدای از تاثیرپذیری زبان قرآن از واژه‌های سُریانی مسیحیت (واژگان فارسی هم از این طریق نفوذ کرد) و آرامی یهودیت می‌دانند.

در مواجهه با زبان و فرهنگ عربی، ایرانیان دو قرنی طول کشید تا توانستند خود را پیدا کنند و به شهادت تاریخ، اواخر قرن سوم هجری بود که خانواده‌های اصیل ایرانی را به نوعی کنش مدنی علیه هجوم بی‌فرهنگی عرب‌ها واداشت. اما همین دو قرن استیلای عرب، کافی بود تا زبان مادریمان با واژگان عربی بیامیزد؛ طوری که پالایش آن ناممکن شود. البته نباید از قدرت گرفتن امپراطوری خلفای اسلامی که از قرن سوم به بعد شروع شد هم چشم پوشید. چون زمینه‌ی رشد علمی را فراهم کرد. در این میان، نقش مترجمان عرب -مثل الکندی- در ورود علوم گوناگون به جهان اسلام و لاجرم نقششان در رونق گرفتن زبان عربی بیرون از منطقه‌ی حجاز، از قرن دوم هجری غیر قابل انکار است.
(۱/۶) 👇🏻
👍4❤1👎1
در همان دوره ما ایرانیانِ تازه‌مسلمان با تن دادن به زبان عربی رندانه کوشیدیم از قافله‌ی علم روزگار، عقب نیفتیم. از این روست که نقش «ما» در ساختن عصر طلایی اسلام (تمدن اسلامی) حذف‌ناشدنی است. نمونه‌‌ی بارزش حضور خاندان علم‌دوست و دانش‌پرور برمکیان در خلافت عباسی است. هر قدر هم که اعراب سعی می‌کنند دانشمندان ما را به صرف عربی بودن زبان آثارشان، به‌نام خود سند بزنند، راه به جایی نخواهند برد.

روزی روزگاری در کنفرانسی در اسپانیا سخنرانِ پیش از من، در آغاز ارائه‌ی مطلب علمی خود بر نام «اندلس» تاکید ویژه‌ای می‌کرد. به‌عنوان یک عرب افتخار می‌کرد که توانسته با ارائه‌ی مقاله‌اش در یک کنفرانس علمی، فتوحات درخشان اعراب را یادآوری کند. با چپاندن «ال» به اول نام خوارزمی مذبوحانه تلاش می‌کرد، او را عرب بخواند. لحظه‌شماری می‌کردم که نوبت ارائه‌ی مقاله من شود تا مشت آریایی خود را بر دهانش بکوبم. در فاصله‌ی میان دو سخنرانی دیدم که رئیس جلسه (Chairman) که خود پروفسور نامداری در اسپانیا بود، برآشفت و گفت اگر جناب سخنران معتقد است مردم اندلس خیلی از عرب‌ها دل خوشی دارند، کمی تاریخ بخواند بد نیست. و اگر هم می‌اندیشد که مردم امروزِ اسپانیا حسرت دورانِ هجومِ عرب‌ها را می‌خورند، بعد از کنفرانس در خیابان‌ها قدم بگذارد و با مردم گفت‌وگویی بکند. بالاخره نوبت سخنرانی من رسید تا از خجالتش دربیایم. گفتم همکار گرامی ما گویا دچار لغزش پژوهشی شده که فکر می‌کند خوارزمی عرب بوده؛ خیر، او یک ایرانی است! ضمنا با ارائه‌ی دو منبع علمی-تاریخی سخن خود را مستند کردم و بعد ادامه دادم که به آقای همکار، توصیه می‌کنم درباره ملیت مدونان اصلیِ علوم زبانیِ زبانِ مادریش، عربی، هم تحقیقی بکند. چون کسی تردیدی ندارد که از صرف و نحو گرفته تا بیان و بدیع و عروض و واژه‌شناسی و واژه‌پژوهی، دانشمندان ایرانی بودند که زبان عربی را به نحوی ساختند و پرداختند. یادم هست که نام ابن فارس و ابن سکّیت را هم به عنوان شاهد مثال بردم.
و در آخر آن مقدمه گفتم که زبان عربی در آن روزگار مانند زبان انگلیسی در روزگار ما بوده و تعجبی ندارد که در همین سالن هفتاد و دو ملت گرد هم آمده‌اند و همه با هم به زبان غیر مادریشان، انگلیسی، تکلم می‌کنند. البته دل همکارم تا آخر آن کنفرانس با من صاف نشد و حتی در ضیافت شام روز پایانی کنفرانس (Gala Dinner) هم شرکت نکرد. بگذریم!

با نگاهی به فهرست دانشمندان آن دوره بی‌درنگ تصدیق می‌کنید که مردمانی از پارس طلایه‌داران تمدن اسلامی بوده‌اند. اما واقعیت این است که هرچه سهم ما ایرانیان در ساختن تمدنِ پیش‌گفته بیشتر می‌شد، زبان فارسی هم بیشتر با زبان عربی می‌آمیخت. چه، تمامی دانشمندان ایرانی، چه از سر رغبت، چه از روی ناچاری، آثار خود را به زبان عربی می‌نوشتند که زبان علمی روز بود. حتی در آثار شاعران بلندآوازه‌مان، زبان عربی فصل مقوم شاهکارهایشان است. مثلا دیوان حافظ و سعدی و مولوی و عطار و سایران، بدون واژه‌های عربی (که حالا دیگر فارسی شده‌اند) قابل تصور نیست. یعنی برای این سنجش حتی لازم نیست صرفا به ملمعات یا تضمین‌ها مراجعه کرد.

موج دومِ هجوم به زبان و فرهنگ ما ایرانیان، صورت ظاهری خشن‌تری داشت. پس از اعراب، زبان فارسی در معرض هجوم ترک‌ها قرار گرفت که سرانجام آن ترک‌تازی‌ها به حمله‌ی مغول ختم شد. ترک‌ها مانند عرب‌ها تمدنی نداشتند که به ما عرضه کنند. با این تفاوت که بر خلاف عرب‌ها ادبیات هم نداشتند! با این حال ضمن هضم شدن در فرهنگ و تمدنِ ایرانیان، واژگانی را هم به جامعه‌ی میزبان تحمیل کردند. رد پای هجوم دوم را در اسم‌ها می‌یابید. نام‌هایی که در ایرانِ امروزِ ما با پیشوندها و پسوندهایی مانند خان، خانم، بک، قلی، بیگ، چی، باشی و امثالهم ساخته شده‌اند، یادگاران همان هجوم دوم هستند.

در این اثنا دو تمدن دیگر هم بر ما تاثیراتی گذاشته‌اند؛ یکی هند و دیگری چین! به گواه تاریخ مراودات تجاری ما با این دو ملت، در تاثیر و تاثر نقش به‌سزایی داشته است. سابقه‌ی مراودات ایران و هند، حتی به قبل از فتوحات نادرشاه می‌رسد. اما اثر این دو تمدن در زبان فارسی متفاوت است. از هندیان واژگان (و البته بیش از آن، مفاهیم ذوقی و عرفانی) را می‌توان در شعر و ادب فارسی یافت. اگر چه زبان فارسی در هند تقریبا همان نقش زبان عربی در ایران را داشته، اما درخت پارسی که ما ایرانیان به زور شمشیر در هند غرس کردیم، حالا بعد از قرن‌ها آنجا ریشه دوانده و نتایج محیرالعقولی در حوزه‌ی زبان پدید آورده است که توضیح آن در حوصله‌ی این یادداشت نمی‌گنجد. هندیان مستقلا به فارسی در کنار زبان‌های دیگری چون سانسکریت توجه نشان می‌دهند.
(۲/۶) 👇🏻
👍3❤1👎1
اما چینیان انگار از بیش از هزار سال گذشته، فقط به فکر پول درآوردن بوده‌اند (البته سیاست نفوذ فرهنگی و زبانی چین در یک دهه‌ی اخیر به‌شدت تهاجمی شده است). شما اگر تاریخ زبان فارسی را شخم هم بزنید، نمی‌توانید اثری از نفوذ زبان چینی در آن بیابید.
جالب است بدانید که غیر از چای (البته نه از نوع دبش)، یکی از تجارت‌های پرسود اعراب با چینیان، حول محور کاغذ بوده، آن هم برای کتابت اشعار و بعدها قرآن! اما ورودی زبان چینی به عربی همانند ورودی آن به زبان فارسی تقریبا هیچ بوده است. البته بعدها مسلمانان در جنگی با چینیان که به نام نبرد «تلاس» معروف شد (و بعضا از نظر تاریخی هم در آن تشکیک هم می‌شود) گروهی را به اسارت گرفتند که پیشه‌شان کاغذسازی بوده و مسلمانان، اسیران را وادار کردند تا در سمرقند کاغذ تولید کنند و بدین ترتیب خود را از تجارت کاغذ بی‌نیاز کردند.

موج سوم تاثیرپذیریِ زبان فارسی، مواجهه با زبان روسی، انگلیسی و پرتغالی به‌واسطه‌ی همسایگی یا سلطه بوده است. اما در آن برش تاریخی، از زبان روسی واژگان محدودی در فارسی ماندگار شد که حول سماور و استکان و نعلبکی می‌چرخید. زبان انگلیسی اما در جنوب ایران حماسه آفرید. هنوز هم در مثلا بوشهر به گوجه‌فرنگی توماته، به لیوان گیلاس، به حوله توال، به آهسته سلو می‌گویند.

موج چهارمِ مواجهه‌ی زبان فارسی با زبان‌های بیگانه را نه از روی ملیتِ زبان مهاجم، بلکه به «سبب» آن باید نام‌گذاری کرد که چیزی نیست، جز فراگیری علم و دانش و فن! اگر تلاش امیرکبیر را در دوران قاجار، نخستین تلاش سیستماتیک برای تربیت ایرانیان و آراستن آن‌ها به زیورِ علمِ روز بدانیم، تاریخ شروعِ آخرینِ برخوردِ زبانِ مادریمان با زبان علمی دنیاست. زبان «فرانسه» هم شاید اولین زبان علمی در قرون معاصر است که فارسی از او وام‌ها گرفته است. از حوصله‌ی این نوشته خارج است که به بیان مصادیق بپردازد، اما زبان متفکران و روشنفکران (انتلکتوئل‌ها) سده‌های اخیر ایران، به‌طرز شگفت‌آوری به واژگان فرانسوی آغشته است. نمونه‌اش را در مصاحبه‌های تاریخ شفاهی هاروارد با رجال اواخر قاجار و پهلوی به‌وفور می‌شنوید.
(۳/۶)
ادامه دارد...
👍3❤1
زورق فارسی در تلاطم امواج مهاجم (قسمت آخر)

تاثیرات مهاجرت و فضای سایبر

اما آن‌چه من را به نوشتن این یادداشت واداشت، تاثیرپذیری زبان مادری‌ام از زبان انگلیسی است که در یک‌صد سال اخیر شتاب‌آلود بر دامنه‌اش می‌افزاید. و البته حدود نیم قرن است که به آن سبب «علمی» گفته‌شده دو دلیل دیگر را هم باید افزود:

دلیل اول مهاجرت (خودخواسته یا ترک اجباری وطن) است که موجب شد در نیم‌قرن گذشته نسل‌هایی از ایران خارج شوند و اکثرا در کشورهای انگلیسی‌زبان رحل اقامت بیافکندند. سوغات فرنگ‌نشینان برای زبان مادریشان واژگانی بوده که از ذهن به زبانشان رسوخ کرده و تکثیر شده است. گاهی چنان در وام‌گیری واژگان، افراط شده که صدای اهالی ادب درآمده است. مثلا شاملو در «روزنامه‌ی سفر میمنت‌اثر به ایالات متفرقه‌ی امریغ» با زبان طنز به این مساله پرداخته و از آن سخت انتقاد کرده است.

دلیل دوم به پیدایش وب و شبکه‌های اجتماعی بر‌می‌گردد که نه‌تنها به ارتباطات میان زبان‌ها شتاب داد، بلکه خود باعث به وجود آمدن فرهنگ واژگانی منحصر به فرد خود (در زبان‌های گوناگون و من‌جمله زبان فارسی) شد. درباره‌ی تاثیر این دو بر زبان فارسی، می‌توان مقاله‌ها نوشت، اما در این یادداشت تمرکز من مشخصا روی مصائب استفاده از واژگان انگلیسی مربوط به متون علمی حوزه کامپیوتر در زبان فارسی است.

برای ساده‌سازی مسأله بگذارید از تاثیر و تاثرهای عوامل بیرونی صرف‌نظر کنیم. مثلا عواملی همچون عرب‌ستیزی در مواجهه با زبان عربی و پیوندهایش با زبان فارسی یا غرب‌ستیزی در مواجهه با زبان انگلیسی و پیوندهایش با زبان فارسی، چشم می‌پوشیم. وگرنه تاریخ ما پر است از افراط و تفریط.

گاهی دامنه‌ی زیاده‌روی‌های زبانی، از حکومت‌ها به مردم نیز سرایت کرده است. کم نیستند ایرانیانی که قرآن را به دلیل عربی بودن، نماد حمله‌ی اعراب به ایران (در زمان ساسانیان) می‌دانند و حاضر نیستند در هفت‌سینشان قرآن بگذارند. اما جایگزین بهتری برایش سراغ دارند؛ به‌جای قرآن، دیوان حافظ شیراز را می‌گذارند بی‌آن‌که لختی بیندیشند که خواجه محمد خود را از آن رو حافظ نامیده‌ که تمام قرآن را در حافظه داشته و در چهارده قرائت می‌خوانده است.

شاهد مثال

در کلاس‌های درس مختلف و مقاطع گوناگونِ رشته‌ی کامپیوتر (که به لطف فضای سایبر در دسترس هستند) گاهی می‌بینید برخی استادان ما هنگام تدریس چنان از خود بی خود می‌شوند که در جاهایی هم که ضرورت ندارد، از واژگان انگلیسی استفاده می‌کنند. پاراگراف اول در قسمت اول همین یادداشت، تقلیدی بود از یکی از همین استادان به‌نام در حوزه برق/کامپیوتر (که لطفش بر همگان مسبوق است) که ویدیوی صحبت‌های او وایرال شده بود. اتفاقا اگر در واژگانی که به ظن من بی‌دلیل وام می‌گیرد دقیق شوید، می‌بینید که مستقیما از زبان تکنیکی (و نه انگلیسی عمومی) وام گرفته. مثل گری اریا یا کری کردن و امثالهم اصطلاحات رایجی در دروس مدار منطقی و معماری کامپیوتر هستند و استاد ما که تخصصش در این حوزه است، به‌ مرور زمان فارسی صحبت کردنش هم با زبان نیمه‌تکنیکال و نیمه‌انگلیسی درآمیخته است. پرسش اینجاست که آیا زبان فارسی از رساندن مفاهیم غیر تکنیکی (علمی) عاجز است که ما نیاز داریم از واژگان بیگانه کمک بگیریم؟ قطعا خیر!

اما بگذارید وجه دیگری از میزبانی نادرست زبان فارسی را با سه مثال به شما نشان دهم. متنی که در زیر می‌آید بخشی از چکیده‌ی یک پایان‌نامه در مقطع کارشناسی ارشد در حوزه‌ی هوش‌ مصنوعی به زبان فارسی است:

«مسأله ارضاء محدودیت توزیع شده، در واقع حالت توزیع شده‌ی مسأله‌ی ارضاء محدودیت کلاسیک است که در آن متغیرها بین عاملهای مستقل توزیع شده‌اند. این محیط توزیع شده شامل تعدادی عامل هوشمند است که هر کدام، یک یا چند متغیر را مالک می‌شوند و مقدار آن را کنترل می‌کنند. همه این عامل ها در تلاشند تا با حفظ استقلالشان به هدف مشترک دست یابند. هدف هنوز یافتن یک انتساب برای متغیرهاست که محدودیتها را هم در نظر داشته باشد اما هر عامل، برای مقدار متغیر مالکش با خودمختاری نسبی تصمیم می‌گیرد.»

حالا داستان چیست؟ یک دسته از مسائل (مثلا در هوش مصنوعی) وجود دارند که Constraint Satisfaction خوانده می‌شوند. محدود (Constraint) هستند، چون باید شرایط خاصی را رعایت کنند. مثلا ممکن است در یک مساله‌ی زمانبندی «شرایط خاص» این باشد که دو رویداد به‌طور همزمان رخ ندهند. وقتی می‌گوییم Constraint Satisfaction هستند یعنی رخ دادنشان منوط به رعایت آن شرط است. حالا شما بگویید آیا «ارضاء محدودیت» به اندازه‌ی کافی ترجمه‌ی گویایی هست؟ «عامل» در این متن، احتمالا ترجمه‌ی Agent است که گویاست، اما داستان گفته‌شده پیرامون مالکیت، یافتن انتساب برای متغیر (!) و داستان خودمختاری عامل در(بهینه‌سازی یک چیزی!) فهم کل پاراگراف را به مسلخ می‌برد!

(۴/۶) 👇🏻
❤2👍1