یادداشت‌ها بر داشت‌ها
612 subscribers
15 photos
15 videos
1 file
71 links
برداشت‌های آزاد یک استاد دانشگاه علاقه‌مند به دین، تاریخ، فلسفه، فیزیک کوانتوم «با قافیه‌ی انسان»

این یادداشت‌ها با اسم مستعار منتشر می‌شوند.

راه در میان گذاشتن انتقاد و پیشنهادها:
https://t.me/babakhekmat
Download Telegram
جای پذیرفتن مغالطه‌ی پهلوان‌پنبه یا سفسطه نیست. دیگر آن‌که «فریم زمانی» که راسل برای سخنان خود برگزیده، از زمان خود مسیح آغاز می‌شود و تا زمان سخنرانی امتداد می‌یابد. راسل با زمان گزینشی برخورد نمی‌کند.

حالا برویم به سال ۱۹۴۸؛ سال تاسیس رژیم اسرائیل!
همان سال جامعه‌ی نخبگان مسیحی آلبر کامو را دعوت می‌کنند به هم‌اندیشی‌ای که موضوعش نحوه‌ی کمک مسیحیت به جهان پس از جنگ جهانی دوم است. کاموی آتئیست که از قضا فیلسوف هم هست چنین عنوانی را برای سخنرانی خود برمی‌گزیند: «خداناباوران چه انتظاری از مسیحیان دارند؟» در آغاز این سخنرانیِ شاهکار کامو سه اصل را به‌عنوان دیباچه بیان می‌کند و من در اینجا می‌خواهم اصل سوم را عیناً ترجمه کنم:

«با این اوصاف، بیان سومین و آخرین اصل خود برایم آسان‌تر خواهد بود. ساده و واضح است. سعی نمی کنم چیزی را که فکر می کنم یا چیزی را که شما فکر می‌کنید (تا جایی که بتوانم درباره‌اش قضاوت کنم) تغییر دهم تا به تفاهمی برسم که همه‌پسند باشد. برعکس، چیزی که امروز می‌خواهم به شما بگویم این است که دنیا به گفت‌وگوی واقعی نیاز دارد و دروغ به همان اندازه نقطه‌ی مقابل گفت‌وگو است که سکوت. تنها گفت‌وگوی ممکن، گفت‌وگو میان افرادی است که [در گفت‌وگو] همانی که هستند می‌مانند [رنگ و نقش عوض نمی‌کنند] و حرفشان سخن ذهنشان است. یعنی این‌که بگوییم دنیای امروز به مسیحیانی نیاز دارد که مسیحی باقی بمانند. چندی پیش در دانشگاه سوربن، یک کشیش کاتولیک در صحبت با یک استاد مارکسیست در ملاء عام گفت که او نیز ضد روحانی است. خب، من کشیش‌های ضد روحانی را بیشتر از فلاسفه‌ای‌ که از خودشان خجالت می‌کشند، دوست ندارم. از این رو، تا جایی که به من مربوط می شود، سعی نخواهم کرد در حضور شما خود را مسیحی نشان دهم. من همان انزجار از شر را با شما در میان می‌گذارم. اما امید شما را ندارم و به مبارزه با این جهانی که کودکان در آن رنج می برند و می‌میرند ادامه می دهم.»

کامو دارد فریاد می‌زند که دنیا تشنه گفت‌وگوی واقعی است! و اینکه در گفتگو خودتان باشید و سعی نکنید ادا در بیاورید. سعی هم نکنید در فضای فکری طرف گفتگویتان یا به زبان او با او گفت‌وگو کنید.
درس راسل و کامو به امثال هراری فیلسوف این است که به‌جای بیان تفسیر بهشت از زبان یک مبارز فلسطینی، از زبان عمو و زن‌عموی خودت مفهوم «سرزمین موعود» را از تورات نقل کن! از اعتقادات احزاب راستگرای اسرائیل پیرامون مفهوم «سرزمین موعود» بگو! حالا که صدای شکسته‌ی زن‌عمویت دل تو را به درد آورده به دیدنش برو و از او بپرس چگونه ما -قوم یهود- قوم برگزیده‌ هستیم و برای چه سرنوشتی خدای موسی ما را برگزیده است. بله آقای هراری از زبان قوم خود سخن بگو و بگذار تا جهانیان قضاوت کنند.
نکته‌ی دیگر قاب زمانی است که نوح هراری در قیاس‌هایش از حوادث ۷ اکتبر به بعد پیش چشم خواننده می‌گذارد. گویی قبل از آن همه چیز گل و بلبل بوده است. این از یک تاریخدان به هیچ وجه پذیرفته نیست.

دنیای امروز تشنه گفت‌وگو واقعی است! (درست مثل دنیای سال ۱۹۴۸). بشر با همه‌ی پیشرفت‌ها در حوزه‌ی تکنولوژیِ ارتباطات، هنوز از یک گفت‌وگوی واقعی عاجز است. از طرفی شاید مذهبی‌ترین دولت دنیا که روحانیون نقش کلیدی در سیاست‌گذاری‌های کلان آن دارد، همین دولت اسرائیل است. با توجه به این نکته آیا وقت آن نرسیده که جهان بخواهد خاخام‌های اسرائیلی بی لکنت زبان به پرسش‌ها پیرامون ارض مقدس و قوم برگزیده و امثالهم پاسخ دهند؟

آیا نباید از رهبانیون ادیان دیگر (و من جمله اسلام) از ریشه‌ی اعتقاداتشان راجع به وقایع آخرالزمانی پرسید؟ آیا در کشور خودمان نباید از نقش تفکرات آخرالزمانیون در تعیین سیاست‌های کلان پرسید؟ آیا مثلا امثال میرباقری‌ها، اراکی‌ها و… را نباید و نمی‌توان در برابر پرسش‌های صریح این‌چنینی وادار به پاسخ‌گویی (شفاف و بی‌تقیه) نمود. شدنی است.

اگر رهبانیون پرده‌نشین هر دین از حجاب ریا بیرون کشیده شوند، آن‌گاه خلق سخن هر طایفه را از زبان خودش می‌شنود و بهترین را بر‌می‌گزیند. وگرنه تا زمانی که رائفی‌پورها بر منابر تورات می‌خوانند و نوح هراری‌ها بهشت مسلمانان را از زبان مسلمانان توصیف می‌کند، دنیا محکوم به تحمل فجایع انسانی است.

هراری نگران است که «نظمِ» جهانی دیگر قابل تحقق نشود. چون توازن در جهان به چالش کشیده شده و نتیجتاً کشورها نمی‌توانند مطابق «نظمی» با هم همکاری کنند! اما از روزی که یوال نوح هراری مقابل فرناز قاضی‌زاده اسمِ همسایه‌ی عمویش را که اسیر دست حماس است برد و دستور داد که فورا باید آزاد شوند فقط تا امروز دوهزار کودکِ «دیگر» در غزه کشته شدند. (۲/۲)
👏5❤1
فخر انسانی ز روی منصب و روزینه نیست*

از وقتی دست راست و چپم را شناختم، از رمان گریزان بودم. خواندنِ چیزی که صرفا ساخته و پرداخته‌ی ذهن نویسنده است، هیچ جذابیتی برایم نداشت. معدود رمان‌هایی هم که خوانده‌ام، قصه‌شان ریشه در واقعیتی تاریخی داشته است. گویی آن رمان‌ها روایتی تاریخی بوده‌اند که آفریننده‌ی اثر در به تصویر کشیدنشان، میزانسن را کم و زیاد کرده و دراماتیزه‌اش کرده. یکی از آن معدودها که چند سال پیش خوانده‌ام، «کوزه‌ی بشکسته‌»ی مسعود بهنود است. کتاب را اتفاقی در منزل دوستی دیدم و چون گفت که ملهم از یک رویداد تاریخی و مربوط به شخصیتی تاریخی است، یک‌نفس خواندم. وقتی رضا شاه ولیعهدش را راهی فرنگ می‌کرد تا در بهترین مدارس زمان (البته خیلی‌ها معتقدند مدرسه‌ی چندان خوبی هم نبوده) تحصیل کند، در سر داشت که شاه آینده‌ی مملکت با لیاقت و با کفایت بار بیاید و بالتبع بتواند بعدها کشور را به خوبی اداره کند. آن‌موقع فکر می‌کردم که چه سیاست پسندیده و درستی است که شخص، برای آینده‌ی فرزندانش برنامه داشته باشد و به آموزش و پرورش آن‌ها فکر کند و بتواند با آموزش خصوصی بستر مناسبی برای بالیدنشان مهیا کند (کاری که البته رضا شاه فقط برای محمدرضا کرد و نگذاشت تا اشرف هم دوشادوش برادرش درس بخواند). اما همیشه این فکر آزارم می‌داد که آموزش خصوصی تجمل محسوب می‌شود و برای همه فراهم نبوده و نیست؛ چیزی که با عنوان عدالت آموزشی از آن یاد می‌کنیم. مساله مقایسه‌ی نخ‌نمای بچه‌ا‌ی در شهرستانی دورافتاده و بچه‌ای در پایتخت نیست. بلکه ابعاد تلخ‌تری به خود گرفته و در همان پایتختش هم از این منطقه به آن منطقه زمین تا آسمان فرق می‌کند.

در یک صبح مهر ماه سال 1402 چشمم خورد به ای‌میلی از رئیس دانشگاه که خطاب به مدیر دپارتمان مرقوم فرموده بود که رییس کل بانک مرکزی یکی از کشورهای آسیایی طبق برنامه‌ی قبلی به لندن آمده و از فردا به دانشگاه نزول اجلال خواهد فرمود تا ضمن اقامتی سه روزه، یکی از استادان دپارتمان ما موضوعاتی مانند بلاک‌چین، کریپتو کارنسی و کاربرد هوش مصنوعی در بانکداری را به او آموزش دهد. با خود گفتم رییس دانشگاه به مدیر دپارتمان نامه زده است این نامه در ایمیل من چه می‌کند؟ یک لحظه هم از روی شیطنت با خود گفتم در آغازین روزهای سال تحصیلی قرار است همای سعادت بر دوش کدام یکی از همکارانم فضله بیندازد که ناگهان متوجه شدم مدیر دپارتمان نامه‌ی رئیس دانشگاه را به من فوروارد کرده است. تا خواستم آب دهنم را قورت بدهم، پشت‌بندش مدیر دپارتمان در ایمیلی به رئیس دانشگاه، که من را در آن cc کرد، ضمن ابراز خوشبختی بابت این‌که چنین افتخاری نصیبشان شده، خاطرش را بابت پذیرایی درخور و آموزش عالی آسوده کرد و اسم من را به عنوان معلم خصوصی اعلام نمود. منی که نام شراب از کتاب می‌شستم، زمانه کاتب دکان می‌فروشم کرد.

تا آن لحظه از روی خوش‌خیالی تصورش را هم نمی‌کردم در چنین موقعیتی قرار بگیرم. خشکم زد. در پی راه چاره گفتم زنگ بزنم به رئیس و عذرخواهی بکنم و بگویم من را از این افتخار معاف بدارد. اما دست سرنوشت زودتر از من گوشی را دست رئیسم داده بود. چون دیدم دارد زنگ می‌زند و بلافاصله بعد از چاق‌سلامتی با هیجان از این‌که خیالش راحت است من این کار را انجام خواهم داد، صحبت می‌کرد. مانده بودم چگونه «نه» بگویم. هنوز مکالمه به آخر نرسیده بود که از «نه» نگفتنم پشیمان شده بودم، ولی ناگهان خیلی زود دیر شده بود. جناب رئیس اواخر حرف‌هایش گفت شماره‌ی مباشرِ رئیس بانک مرکزی را برایم می‌فرستد تا با او تماس بگیرم و قرار مدار بگذاریم و خوشحال و خندان خداحافظی کرد. اما محال بود من زنگ بزنم و نزدم.

به نظرم هر کاری آدابی دارد. کسی که می‌خواهد چیز یاد بگیرد باید خود را در مقام شاگرد ببیند. بنابراین شکل خوبی نداشت که من تماس بگیرم و پیگیر شوم و این مساله هیچ‌رقمه به کتم نمی‌رفت. خلاصه عصر آن روز مباشر که دیده بود خبری نشده، خودش تلفن کرد و لابه‌لای حرف‌هایش گفت که باید تشریفات را رعایت کنید و فراک بپوشید و… دیگر کاسه‌ی صبرم لبریز شد و گفتم اینجا دانشگاه است و من استاد دانشگاهم و طرز لباس پوشیدنم تابع Dress code مشخصی است و بهتر است پایش را به اندازه‌ی گلیمش دراز کند. در ادامه مشخص شد پیام را گرفته است. چون دیگر درز گرفت و با لحن خوب و مناسبی به صحبت ادامه داد و برای فردا قرار گذاشت. بی‌نوا خبر نداشت فردا چقدر حرص خواهد خورد و رنگ به رنگ خواهد شد.(۱/۴)👇🏻
صبح کله‌ی سحر روسای دانشگاه عین مرغ سرکنده این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند و همه چیز را چند باره بررسی می‌کردند که خدای ناکرده مراسم استقبال کم و کاستی نداشته باشد. در محوطه‌ی دانشگاه انتظار قدوم حضرات را می‌کشیدیم که دیدیم بله؛ چند ماشین مشکی براق با خدم و حشم از راه رسیدند و روسا بدو بدو به استقبال رفتند. سختم است این‌جور رفتارها. با خودم گفتم همان‌‌جا که ایستاده‌ام وای خواهم ساد. راننده در را باز کرد و آقای رئیس بانک مرکزی با حدود یک متر و نیم قد از ماشین پایین پرید. من از دور تماشا می‌کردم که چطور رئیس دانشگاه دست پیش برد و آقای رییس بانک مرکزی در حالی‌که با یک دست دکمه‌ی کتش را می‌بست، دست داد. بعد هم مدیر گروه تقریبا سی درجه‌ای خم شد و دست داد. تمامی این صحنه‌ها به چشمم رقت‌انگیز بود. حالا روسا تازه اینجا بود که متوجه غیبتم شدند و به آقای رییس بانک مرکزی گفتند معلمت هم آنجا ایستاده و از دور با اضطراب چشم دوختند به من که یعنی بیا تو هم کرنشی بکن و خوش‌آمدی بگو! موقعیت ناخوشایندی بود. نگاه‌های منتظر، حتی خود رییس بانک مرکزی، به من دوخته شده بودند که تا جلوی در ماشین بروم و عرض ادب کنم. ولی اصلا پایم پیش نمی‌رفت که نمی‌رفت. بی‌هوا یاد صحنه‌ی استقبال ژاک شیراک از خاتمی افتادم. گفتم بد نیست از ژست او تقلید کنم. دست دراز کردم که یعنی تو بیا! او هم دیگر چاره‌ای ندید و پیش آمد و دست داد و مباشر و تمام مدت سایران با چشم‌های ازحدقه‌درآمده شاهد صحنه بودند. دسته‌جمعی رئیس بانک مرکزی را در دانشگاه گرداندیم و همه جا را که خوب نشانش دادیم، نشستیم و چایی نوشیدیم. اما وقتی همگی رفتند تا کلاس را شروع کنیم، احساس کردم باید حالیش کنم که کشتیبان را سیاستی دگر آمده!

توی اتاق، من بودم و رئیس بانک و مباشر و خدمتکاری که خیره شده بودند به من. خوشم نیامد. گفتم از زیارتتان خوشحال شدیم که ترجمه‌اش می‌شد مرخصید و تشریفتان را بیرون ببرید، کلاس درس نیازی به بپا ندارد. مباشر گفت خدمتکار مطابق پروتکل‌های تشریفات، برای پذیرایی باید باشد، ولی گفت که خودش می‌رود در کافی شاپ دانشگاه و سپرد که اگر کاری داشتیم خبر کنیم و گفتم خبرتان می‌کنم! راستش حال و هوای رئیس بانک مرکزی هیچ به کسی نمی‌رفت که قصد یاد گرفتن چیزی را داشته باشد. این بود که فکر کردم شاید بهتر باشد اول این را حالیش بکنم که دقیقا به چه معلوماتی نیاز دارد و خودش هم این نیاز را احساس کند. پس پرسیدم که آیا شما در کشورتان برای کارهای بانکی از امضای دیجیتال استفاده می‌کنید؟ پوزخندی زد و گفت اصلا مگر جایی در دنیا هست که از امضای دیجیتال استفاده نکنند؟! بعد بادی غبغب انداخت و گفت معلوم است که ما مثل آب خوردن امضای دیجیتال را به کار می‌بریم. بعد برای اثبات مدعای خودش گوشیش را باز کرد و عکسی از یک نامه‌ی اداری نشانم داد و به امضای عجغ وجغ خودش پای نامه اشاره کرد. می‌دانستم نمی‌داند، اما نه تا این حد. به همین خاطر فکر کردم طرف من را دست انداخته. گفتم شوخی می‌کنی دیگر؟! خیلی جدی‌تر شد و اطمینان داد خیلی جدی است. گفتم به این امضای دیجیتال نمی‌گویند و قدری مساله را برایش باز کردم. از رمزنگاری کلید عمومی گفتم. حس کردم اهمیت موضوع را دریافت. چون همان موقع به جانشینانش زنگ زد و پرسید تا بفهمد امضای دیجیتال دارند یا نه. آن طرف هم بعد از کلی من و من کردن ظاهرا گفته بود که دارند اما به شکل بسیار محدودی از آن استفاده می‌کنند. به من گفته بودند بانک‌های این کشور هر کدام بیش از هشتاد میلیون مشتری دارد و تعجبم از این قضیه را پنهان نکردم. تیر به هدف خورد. چون بلافاصله پیشخدمتش را هم مرخص کرد تا شاهد نادانیش نباشد. درس را از همان نقطه شروع کردیم و این بار به دقت گوش می‌کرد. (۲/۴)👇🏻
😁1
وقت ناهار خوان مفصلی از غذاهایی بدبو و بدشکل و بدمزه‌ی آسیایی گستردند و بالاجبار من را هم بر سر همان خوان نشاندند. حضار همه مسلمان بودند و غذاها همه حلال بودند، اما هیچ کدام قابل خوردن نبود. هنوز زهر ناهار از تنمان بیرون نرفته بود که شاگردم ساز تازه‌ای کوک کرد. گفت لطفا بحث بعد از ناهار را خلاصه کنم تا بتواند برود و یک مسابقه‌ی فوتبال مهم را در استادیوم West Ham تماشا کند. گفتم من سخنرانی نمی‌کنم که بخواهم خلاصه‌اش کنم. گوشزد کردم که دلیل حضور من در آن محضر ناخوشایند بنا به درخواست خودش بوده و اگر نمی‌خواهد یا وقتش را ندارد بهتر است برود پی بازیش. تصدیق کرد و توضیح داد و بالاخره قرار شده یکی دو ساعتی درس را ادامه بدهیم. دیگر نگویم از این‌که تمام مدت بعد از ناهار رسما چرت می‌زد. صدایم را بالا می‌بردم و به مناسبت روی میز می‌کوفتم تا بیدار شود و خلاصه بساطی بود که خدا هیچ کافر و مسلمانی را گرفتار نکند. فکر می‌کردم اگر یک کلاس عادی بود و کسی سر کلاس ادا اطوارهای این را درمی‌آورد، پوستش را کنده بودم! عطایش را به لقایش را بخشیدم و مرخصش کردم و قرار جلسه‌ی دوم را برای فردا گذاشتیم.

فردا هر چه نشستم رییس بانک مرکزی بیاید، خبری نشد. شستم خبردار شد که احتمالا این آمده و منتظر است به استقبالش برویم. با اکراه به تنهایی رفتم و دیدم حدسم درست بوده. بالاخره آمد سر کلاس و شاید برای جبران مافات، ایرانی بودنم را به رخ کشید و پرسید شما که از طرف آمریکا تحریم شده‌اید، چرا هنوز با دلار کار می‌کنید؟ ادامه داد که ما از سال 2020 به این طرف در معاملات خود با کشورهای آس‌آن از ارزهای خودمان استفاده می‌کنیم. چطور است که شما هنوز هم این را درنیافته‌اید؟ تجاهل کردم و عرصه را فراهم دید و گفت می‌خواهم امروز طوری ارز دیجیتال و بلاک‌چین را به من درس بدهی که وقتی برگشتم بتوانم پایه‌ی ارز دیجیتال مشترک بین کشورهای آس‌آن را پایه‌گذاری کنم؛ کاری کارستان! معلوم بود درگیر شده. در بحبوحه‌ی درس چند بار زنگ زد به مدیران بانکی کشورش و سوالاتی کرد که با معلومات جدیدش ببیند اوضاعشان از چه قرار است. آخر جلسه‌ی دوم سوالاتی کردم و دیدم به‌خوبی درس پس می‌دهد و واقعا خوشحال شدم. باز وقت ناهار شد. این بار به بهانه‌ی رژیم داشتن، از خانه ماهی دستپخت خودم را برده بودم. میزشان را چیدند و به چشم می‌دیدم ماهی‌ها با لب‌های غنچه فریاد می‌زدند ما خوردنی نیستیم؛ بس که نپخته و بدبو بودند. عملا میان ماهی خوشمزه‌ی من با ماهی آن‌ها اقیانوس‌ها فاصله بود.

بعد از ناهار جوگیر شده بود و دیگر درباره‌ی مفاهیم اسلامی داد سخن می‌داد و اظهار لحیه می‌کرد. مثلا با تبختر می‌گفت من در نماز به جای تکرار الفاظ عربی با خداوند صحبت می‌کنم و اسم تک‌تک اعضای خانواده‌ام را می‌برم و بابت زن خوب و فرزندانی که به من داده، در هر رکعت از او تشکر می‌کنم. به شوخی گفتم حالا اگر بیش از یک زن و فرزند می‌داشتی، چطور می‌خواستی رکعات را در نمازت تقسیم کنی؟! جا خورد. مباشر چشم‌غره‌ رفت. گفت خب مگر شما شیعیان هفده رکعت در روز نمی‌خوانید؟ نترسید کم نمی‌آوردم. بلافاصله پرسید تو هم مثل من عربی نمی‌دانی، خب چه فایده دارد در نماز مشتی الفاظ سر هم کنیم؟ ادامه داد اما من توانسته‌ام از لفظ عبور کنم. مثلا می‌دانم الله اکبر که می‌گویم یعنی خدا بزرگ است و یعنی من نباید از قدرت دیگری بترسم. دیدم جلویش را نگیرم، یک آداب الصلاة تقریر می‌کند. گفتم الله اکبر یعنی «الله اکبر من أن یُوصَف». بعد از مباشر خواستم برایش ترجمه کند. مباشر تعجب کرد از این‌که با این‌که عرب نیستم و عربی را تا سر فعل‌های معتل‌ می‌دانم، چنین افاضاتی می‌کنم. دیدم مباشر با اظهار فضل من به عربی، سرسیلندر چسبانده. بنابراین مجبور شدم خودم برای رئیس بانک توضیح بدهم که چه گفتم. او هم از لاف من خوشش نیامد. مباشر که اصالتا عرب و اهل اردن بود گفت که به احترام عربی بلغور کردن من کلاه از سر بر می‌دارد. اما این تمجید مباشر، رئیسش را دلخورتر کرد. به هر حال رئیس عادت داشت همیشه و همه جا تملق بشنود. باز گفت که می‌خواهد امشب به شهر منچستر برود تا مسابقه‌ی فوتبالی را از نزدیک ببیند و خواست کلاس را یک ساعت زودتر تمام کنیم که در جوابش، عامدانه سکوت کردم و آماده‌ی تدریس شدم. مدتی گذشت و گفت پس یک ساعت زودتر تعطیل کنیم و البته باز هم جوابش را ندادم. اما حاصل آن‌که دیگر چرت نمی‌زد و با دقت و فروتنی بیشتری دل به درس داد. (۳/۴)👇🏻
🤔1
جلسه‌ی سوم جلسه‌ی آخر بود. آفتاب‌نزده دیدم چند میسدکال و پیام دارم. مباشر خواسته بود آن روز کلاس را به‌جای دانشگاه، در هتل پنج ستاره‌ی محل اقامتشان برگزار کنیم. اول خواستم مخالفت کنم. اما بعد فکر کردم به اندازه‌ی کافی حالش را گرفته‌ام و بهتر است بروم ببینم چه خبر است. با خودم گفتم فوقش اگر شرایط موافق طبعم نبود، برمی‌گردم. رفتم و خلاف تصورم دیدم جناب رئیس، فضای خوبی را برای کلاس قرق کرده و تمام امکانات مورد نیاز را فراهم آورده و گرم و خوشرو شخصا به استقبالم آمد. هنوز شروع نکرده بودیم که هوشمندانه رکب زد. از من پرسید آیا هرگز به کنسرت گروه ABBA رفته‌ام؟ فکر کردم شوخی می‌کند. گفتم اگر منظورت آن گروه سوئدی است که آن‌ها دهه‌هاست نمی‌خوانند. دیدم جهالت من هیجان‌زده‌اش کرد و به قول استاد نوابی خودمان به جای این‌که نایسلی و کوآیِتلی منشن کند که دِر ایز اِ پِرابلِم تا من مساله را فیکس کنم، سوپر اکسایتد شد و بادی به غبغب انداخت و گفت چه نشسته‌ای که در همین لندن شما، از پارسال به مدد هوش مصنوعی این گروه دارد اجرای مجازی می‌کند و آواتارهای هلوگرام‌اندود چنان روی صحنه دلربایی می‌کنند که بیا و ببین! بلافاصله ادامه داد امروز گفته‌ام بلیط کنسرتش را برایم بگیرند و اگر کلام را مختصر کنیم، به‌موقع به اجرایشان می‌رسم. دیدم رکب خوردم و چاره‌ای نیست. درس را شروع کردیم. آمد تلخی‌کام من را با سوالاتی درباره‌ی هوش مصنوعی تغییر دهد، پرسید حتما برای شما خیلی سخت است که معلومات کهنه را کنار بگذارید و با این حجم از مسائل جدید دست و پنجه نرم کنید، نه؟ گفتم نه اصلا سخت نیست. برای ایجاد تغییر ناامید نمی‌شویم. گفت انگار هوش مصنوعی در حوزه‌ی سرگرمی کاربرد بیشتری دارد. باز گفتم نه این‌طور نیست و توضیح دادم. یک‌مرتبه به خودم آمدم و دیدم از لج رکبی که خورده‌ام، این بی‌نوا هر چه می‌گوید من دارم درپاسخ یک «نه» جلویش می‌گذارم. یاد صحنه‌ای از ملاقات ریچارد فاینمن با ملکه‌ی بلژیک افتادم و کمی نرم‌تر برخورد کردم.

درماه اکتبر سال 1961 پادشاه بلژیک با حضور بزرگان علم فیزیک، یک میهمانی ترتیب داده بود و فاینمن را هم وعده گرفته بودند. فاینمن می‌گوید تیم تشریفات خیلی با آن‌ها سر و کله زده تا طبق پروتکل‌های تشریفاتِ دربار رفتار کنند. او هم سرما خورده بوده و حوصله نداشته. در مهمانی، نوبت فاینمن می‌شود که به زیارت ملکه برود. کنار میز ملکه برایش صندلی خالی می‌کنند تا کنار ملکه بنشیند. فاینمن می‌گوید ملکه رو کرد به من و پرسید لابد خیلی سخت است که همه‌اش مشغول حل مسائل دشوار و پیچیده هستید؟ گفتم نه. اصلا. اتفاقا خیلی هم خوب است و خوش می‌گذرد. باز پرسید حتما سخت است با کشف یافته‌های جدید، مدام نظراتتان را تغییر بدهید؟ گفتم نه. اصلا. تمام این چیزهایی که تو امشب از دیگران درباره‌ی فیزیک شنیدی، همه مربوط به سال 1926 میلادی است و بعد از آن تغییر عمده‌ای رخ نداده است. باز پرسید حتما احساس خوبی دارید که علم شما به صلح جهانی کمک می‌کند؟ گفتم نه. من که تا به حال به این مساله فکر نکرده‌ام که علم من به صلح منتهی می‌شود یا نه. (حالا ما کاری نداریم که یک چشمه علم جناب فاینمن در پروژه منهتن منجر به تولید بمب اتم شد!) ملکه پرسید در صد سال گذشته خیلی چیزها تغییر کرده است... اینجا بود که ناگهان به خودم آمدم و دیدم تا الان هر چه گفته توی ذوقش زده‌ام. بگذار در این یک مورد با او موافقت کنم. گفتم بله. خیلی چیزها تغییر کرده. اما آنچه از 1860 بوده هنوز هم برقرار است. دیدم باز بند را آب داده‌ام و «بله»ام هم دست‌کمی از «نه»های قبلی ندارد و ندیمه‌ها و مسئول تشریفات با خشم و نفرت نگاهم می‌کنند. ملکه با اکراه از من روی گرداند و متوجه شخص دیگری شد و سر صحبت را با او باز کرد. البته فاینمن در ادامه هم این را می‌گوید که در کمال تعجب فردای آن روز به میهمانی خصوصی در خانه شخصی پادشاه به میزبانی ملکه دعوت می‌شود تا با خانواده‌ی او دیدار کند. الغرض.

کار درس و مشق ما با رئیس بانک مرکزی سه روز طول کشید. اما این سه روز برای من تجربه‌ی خوبی رقم زد. فهمیدم صاحب‌منصبان تمام دنیا روحیات مشترکی دارند و انگار جاه و مقام چنین ویژگی‌های را می‌طلبد. مثلا این‌که خیال کنی از همه بهتری در حالی‌که هنوز از قافله خیلی عقبی. یا آن‌قدر در ذهن خودت برای خودت بزرگ جلوه کنی که نتوانی حتی چیزی را که می‌دانی به آن نیاز داری چندان که باید و شاید یاد بگیری. یا بر مسندی تکیه بزنی، که جایگاه تو نیست ویا زمام اموری را به دست بگیری که از آن هیچ نمی‌دانی. چقدر این توصیفات برای ما ایرانیان آشناست. (۴/۴)

* بیتی از بیدل دهلوی:
فیل صاحب‌منصب است و گاو و خر روزینه‌دار
فخر انسانی ز روی منصب و روزینه نیست
👍5❤1
از جنبش خزینه تا جنبش خزانه!
به‌مناسبت یک‌سالگی چت جی‌پی‌تی

شاید عبارت «جنبش خزینه» را شنیده باشید. اگر هم نشنیده‌اید یا فراموش کرده‌اید که سربلندتر! در اوان دوره پهلوی اول، شاه مملکت به این بینش رسیده بود که خزینه‌ی حمام‌ها منبع بیماری هستند و چرخاندن چوب درخت زالزالک و ریختن آهک چاره نمی‌کند. لذا اوامر ملوکانه را در باب برچیدن خزینه‌ها و نصب دوشِ آب در حمام‌ها صادر کرد. اما چشمتان روز بد نبیند که گروهی، طهارت فقهی را پیراهن عثمان کردند و وااسلاماه سر دادند! همزمان با بالا گرفتن احکام «آب کر» خون نجس متشرعان به جوش آمد که چه نشسته‌اید؟! می‌خواهند با آوردن دوش، نجاست را فراگیر کنند و حاشا و کَلّا که غسل با آبی که از دوش می‌ریزد، مصداق شست‌وشو با آب کر باشد! بگذارید نگویم که چه نظرات مشعشعی از بلاد مختلفه‌ی ایران، خاصه خراسان، در حرمت دوش حمام صادر شد. حتی اگر قول جناب رسول جعفریان را هم بپذیریم که از فحول علما بانگ مخالفتی برنخواسته، اما صدای ملاهای میاندار آنقدری بلند بود که عوام را سرگردان کند.

دم‌دم‌های فوریه‌ی سال 2020 در همین لندن، تازه انگلیسی‌ها فهمیده بودند که بیماری چینی قرار نیست فقط سوار هواپیمای ماهان شود و قمی‌ها از چین به ایران سوغات ببرندش. شصتشان خبردار شد که دامن آن‌ها را هم خواهد گرفت. وحشت عمومی مردم از بیماری جدید، واکنش‌هایی را در آن‌ها برانگیخت که می‌توان ده‌ها رساله‌ی دکتری در حوزه جامعه‌شناسی و روانشناسی بر مبنای آن نوشت. مردم بریتانیا به فروشگاه‌ها هجوم می‌بردند و گاه برای یک بسته دستمال توالت بیشتر، با هم درگیر می‌شدند. در آن وانفسا جنبش‌هایی در همین غرب شکل گرفت که روی طرفداران جنبش خزینه را سفید می‌کرد. مثلا جنبش 5G و ویروس کرونا. در انگلستان و در میعادگاه عاشقان الله -دانشگاه Surrey- زمانی که داشتند با میمنت و مبارکی نام 5G Centre را به مرکز 6G تغییر می‌دادند، گروهی عوام کالانعام دکل‌های موبایل 5G در مناطق مختلف انگلستان آتش می‌زدند که چه نشسته‌اید؟! ویروس کرونا بر امواج 5G سوار می‌شود و طی الارض می‌کند! یا مثلا جنبش ضد واکسن کرونا که معرف حضورتان هست و نیازی به بازگو کردن ندارد؛ گروهی بی‌سروپا می‌گفتند -در کشور خودمان هم گروهی همین خزعبلات را نشخوار می‌کردند- مبادا واکسن بزنید. چون امپریالیسم می‌خواهد به بهانه‌ی تزریق واکسن، «چیپس» در پاچه‌تان فرو کنند. مشغول الذمه هستید اگر فکر کنید مرادشان چیپس چی‌توز بوده، بلکه مراد همان چیپ ست کامپیوترهاست، اما زبانشان به درستی نمی‌چرخیده. جالب این‌که برخی خرافات که از رمق افتاده بودند هم بعد از کرونا باز رونق گرفتند؛ مانند جنبش صاف بودن (غیرِ کروی بودن) زمین! و اگر می‌پندارید که سردمداران این جنبش‌ها بی‌سوادان یا دانشگاه‌نرفتگان هستند، سخت در اشتباهید. برای هر یک از این جنبش‌ها می‌توان فهرستی از حامیانی ردیف کرد با پیشوندهای دکتر یا مهندس! خلاصه مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز وگرنه جنبش‌های آتش‌به‌اختیار در شرق و غرب عالم، تپه‌ی سالمی بر جای نگذاشته‌اند. (1/7) 👇🏻
👍2❤1
همه‌ی اینها را گفتم تا داستان ChatGPT را بگویم. در آستانه‌ی یک سالگی این موهبت الهی هستیم! درست ماه دسامبر سال 2022 یک نامه‌ی چهارصفحه‌ای به رئیس دپارتمانِ کامپیوترِ دانشگاه نوشتم، با این عنوان: GPT4 is coming! در نامه‌ی مزبور مفصل توضیح دادم که جهانیان یک ماهی است چشمشان به GPT3 روشن است و شنیده‌هایم از GPT4 حاکی از آن است که ما باید به سرعت خود را برای درآغوش گرفتنش آماده کنیم. توضیح دادم که چگونه مدل‌های تولیدِ زبانِ طبیعی (Natural Language Generating Models)، آن هم مدل‌هایی که با داده‌ی بسیار بسیار بزرگ آموزش دیده‌اند، می‌توانند شیوه‌های تدریس، محتوای تدریس، شیوه‌های سنجش و محتوای آن را زیر و رو کنند. چون مخاطب نامه‌ام پروفسور حوزه نرم‌افزار بود و الگوریتم می‌دانست، سعی کردم با کمک گرفتن از مفاهیم Adversarial Machine Learning برایش مهندسی معکوس کنم و بگویم که اگر آماده نشویم، چه مخاطراتی به همراه دارد. یادم هست که رئیس دانشکده را هم به مخاطبان نامه افزودم. چند روزی گذشت و از رئیس دپارتمان بانگی برنخاست. اما رئیس دانشکده جوابی یک و نیم خطی برایم نوشت که خوشحال شده در این دانشگاه کسی هست که به این موضوعات فکر کند و توصیه کرده که من با رئیس دپارتمانِ کیفیتِ آموزشِ دانشگاه، که مستقیما با رئیسِ دانشگاه کار می‌کند، جلسه‌ای بگذارم. و چنین بود که رئیس دانشکده رسالت خود را با cc کردن رئیس دپارتمانِ کیفیتِ آموزش (Head of Quality) به پایان رسانید.

روز بعد رئیس دپارتمانِ کیفیتِ آموزشیِ دانشگاه، در پاسخ به رئیس دانشکده ایمیلی زد و من را cc کرد که ضمن تشکر از «حساسیت» من نسبت به موضوع، به من و رئیس دانشکده و همه‌‌ی دلواپسان توصیه کرد که خاطرِ عاطرِ خود را مکدر نکنیم که ChatGPT و اذنابش فقط قادر به تولید جمله، آن هم به صورت کاتوره ای، هستند و بویی از معنا نبرده‌اند. پس استانداردهای آموزش و سنجش از حَیِّز انتفاع ساقط نیست.

با خواندن خزعبلات رئیس دپارتمان کیفیت آموزش، اطلاعات رزومه‌ای او را بررسی کردم. دیدم دکترای آموزش عالی از کمبریج است. منتظر بودم رئیس دانشکده که مخاطب مستقیمِ نامه بود، در دهانش بزند. اما انتظار بیجایی بود. چون نامبرده شخصا با رئیس دانشگاه فالوده می‌خورد و بعدها هم فهمیدم جزء هیات امنای دانشگاه هم هست. دیدم نمی‌شود دست‌دست کرد و موجیم که آسودگی ما عدم ماست. پس دست‌به‌کار شدم و به صورت رندوم 5 برگه‌ی امتحانی مربوط به سطوح تحصیلی و رشته‌های مختلفِ دانشگاه را یافتم و با عرضه‌ی آن‌ها به ChatGPT پاسخ‌ها را مطابق rubric هر ورقه‌ی امتحانی تصحیح کردم. نتیجه این بود که ChatGPT توانسته بود به‌طور میانگین به 98% سوال‌ها پاسخ درست و کامل بدهد. به این هم بسنده نکردم. به سختی یکی از پاورپوینت‌های مربوط به درس Critical Perspective on Education را که حضرتش (رئیس دپارتمان کیفیت آموزش) تدریس می‌کرد، پیدا کردم و از ChatGPT خواستم در موضوع آن پاورپوینت محتوا تولید کند. جملگی را مستند کردم و در ایمیلی به او گفتم چگونه می‌گویی نگران نباشیم و آمادگی لازم نیست؟! دو سه روزی گذشت. رئیس دپارتمان من را خواست و گفت که از دفتر ریاست گفته‌اند که این استاد ناراضی اگر با روال‌ها و روندها مشکل دارد، مشکل اوست وگرنه همه‌چیز خوب پیش می‌رود و خودمان بلدیم چگونه با تکنولوژی‌های جدید کنار بیاییم. دست آخر هم درِ گوشی گفت که کارت خیلی زشت بود که دادی ChatGPT اسلاید تولید کند؛ آن هم بهتر از اسلایدهای پروفسورِ آموزش که از قضا رئیسِ دپارتمانِ کیفیتِ آموزشی و از قدَر، رفیق گرمابه و گلستان رئیس دانشگاه است! (2/7) 👇🏻
👍5
شستم خبردار شد که داستان اخطار ریاست از کجا آب می‌خورد! من خواسته بودم به یارو بگویم آب از زیرت راه افتاده، تکانی بخور. اما به تریج قبایش برخورده بود. وشاید باورتان نشود این آخرین تلاش من برای استقبال هدفمند از قدوم مبارک ChatGPT به دانشگاهمان بود. از آن به بعد تمام استادان بالای پنجاه سال در دانشگاه ما یک‌صدا در هجو ChatGPT دادِ سخن می‌دادند. اوایل سال 2023 هم برخورد دیگری بین من و آن مردک رئیس دپارتمان کیفیت آموزشی رخ داد؛ داستان مربوط می‌شد به یک سخنرانی او که بالاجبار باید در آن شرکت می‌کردیم و می‌خواست درباره‌ی رگولاتوریِ آموزشِ عالی در انگلستان فرمایش کند. در بخشی از آن سخنرانی با استعانت از استعاره‌ای مصرحه گفت برخی آن‌قدر ChatGPT را گُنده کرده بودند که نگو و نپرس! بی‌خبر از این‌که همین نرم‌افزار Turnitin (نرم‌افزار مشابه‌یاب که به‌صورت گسترده در دانشگاه‌های انگلیس استفاده می‌شود) می‌تواند تقلب‌های ChatGPT را کشف کند. بی‌اختیار تقاضا کردم صحبت کنم. با اکراه پذیرفت. سخنم کوتاه بود و جانکاه؛ گفتم چندین متنِ تولیدشده با ChatGPT را به‌همراه دارم. اکنون آن‌ها را به شما می‌دهم تا با Turnitin چک کنی. اگر ادعایت را توانستی ثابت کنی، نه‌تنها از این دانشگاه می‌روم، بلکه معلمی را هم وامی‌نهم (چیزی شبیه جمله‌ای که نورچشمی معجزه‌ی هزاره‌ی سوم می‌گفت: پسر پدرت نیستی اگر ثابت نکنی!). سکوت مرگباری حکمفرما شد. همکارم با لگد از زیر میز به پایم زد. همکار دیگرم پرید وسط و ضمن پرسیدن سوال دیگری، سخنران را به حرف گرفت. جلسه تمام شد. موجی از سرزنش‌ها به سمتم سرازیر شد که چرا خویشتنداری نکردم. روز بعد نامه‌ای از طرف رئیس دانشکده آمد که از من خواسته شده بود فورا و اجبارا در دوره‌ای مربوط به Pedagogy شرکت کنم که سال‌ها قبل در آن شرکت کرده بودم؛ یعنی تنبیه!

داستان من و دانشگاه محل خدمت درباره‌ی ChatGPT تمام شد. دانشجویان دانشگاهمان به میمنت ChatGPT تمام تکالیف و امتحانات را بی هیچ تکلفی انجام می‌دهند و نمرات خوب می‌گیرند و کسی هم دم بر نمی‌آورد. چون نه سیستم مشابه‌یاب از پس تشخیص تقلب ChatGPT برمی‌آید، نه استادان بلدند چگونه خروجیِ یک مولدِ متنیِ هوشِ مصنوعی را الک کنند. استادان حتی نمی‌دانند چگونه سوالاتی طراحی کنند که ChatGPT Proof باشد. نتیجتا یا به جنبش تحریمChatGPT می‌پیوندند یا به تعبیر من به «جنبش خزانه» می‌گروند. یعنی ChatGPT را خزانه‌ای می‌پندارند که می‌توان و باید از آن به‌مانند موتور جست‌وجوی گوگل استفاده کنند تا به زعم خودشان از دانشجو عقب نیفتند. اگر از من بپرسید می‌گویمتان اینان حتی زبان موتورهای جست‌وجو را هم نمی‌دانند و از انجام یک جست‌وجوی کارا ناتوانند. بارها در جلساتِ دفاعِ دانشجویان که به عنوان ممتحن شرکت کرده‌ام، دیده‌ام که بخشی از پژوهشِ دانشجو، تلاش مذبوحانه‌ای برای اختراع مجدد چرخ بوده و هنگامی که متذکر شده‌ام که کار تو را پیش از تو دیگرانی کرده‌اند و چرا در مرحله‌ی Literature Review متوجه این امر نشده‌ای، دریافته‌ام که همکار نامحترم خودم هم نتوانسته یک جست‌وجوی درست برای پیشینه‌ی آن پژوهش انجام دهد. بماند!
مقدمه‌ای که گفتم مربوط به دسامبر 2022 تا اوایل تابستان 2023 بود. در این مدت احوالات سایر دانشگاه‌های انگلستان را که رصد می‌کردم، کمابیش مشابه دانشگاه ما بودند. از میان تمامی دانشگاه‌های انگلستان، دانشگاه آکسفورد تنها دانشگاهی بود که از آغاز با آغوش باز به استقبال ChatGPT رفت و آن هم به برکت وجود ذی‌جود افرادی چون پروفسور Ajit Jaokar بود. حتی دانشگاه کمبریج هم با بیم و امید، در مواجهه با ChatGPT سیاستی محافظه‌کارانه اتخاذ کرد. اما محافظه‌کاری کمبریج کجا و سیاست انقباضی بقیه‌ی نامداران کجا؟! کمبریج از همان نخست با تشخیصِ اهمیتِ تاثیرگذاری ChatGPT بر کلیه‌ی شئون آموزش و پژوهش، خواستار تشکیل چیزی شبیه به ستاد فوریت (بحران) در دانشگاه شد که به واسطه‌ی آن هم روال‌هایی برای تنظیم مقررات و آموزش استاد و دانشجو دنبال شود، هم چهارچوبی برای به‌کارگیری ChatGPT در آموزش عالی طراحی و پیشنهاد گردد؛ دقیقا مثل پیشنهادهایی که من در آن نامه‌ی چهارصفحه‌ای به سران دانشگاه خودمان ارائه کرده بودم! باقیِ دانشگاه‌ها اما با عامدانه مسکوت گذاشتن ماجرا، به دنبال خرید زمان بودند تا ببینند با این، به زعم خودشان، خاکی که بر سرشان شده چه باید کرد! شاید مهم‌ترین واکنش آموزش عالی انگلستان به عرض اندام ChatGPT بیانیه‌ای بود که روسای دانشگاه‌های گروه راسل (24 دانشگاه برتر انگلستان) صادر فرمودند و شامل گل‌واژه‌های زیر می‌شد:
1- دانشگاه‌ها به استادان (کارمندان) و دانشجویان کمک کنند تا سواد هوش مصنوعی یاد بگیرند.
2- استادان باید ضمن آراستن خویش به دانش و مهارت‌های لازم، دانشجویان خود را در به‌کارگیری ابزارهایی شبیه ChatGPT یاری رسانند. (3/7) 👇🏻
❤1👍1
3- دانشگاه‌ها موظفند شیوه‌های تدریس و سنجش خود را مبتنی بر به‌کارگیری «اخلاقی» هوش مصنوعیِ مولد (مانند ChatGPT) به‌روز رسانی کنند.
4- دانشگاه‌ها باید درباره‌ی مصون ماندن کیفیت و سطح استانداردهای آموزشی و پژوهشی خود (در مقابل هر گونه تهدیدی از جانب ChatGPT) اطمینان حاصل کنند. و دست آخر هم خواسته شده بود که دانشگاه‌ها تجربیات خود را در این زمینه با هم به اشتراک بگذارند.

بهترین واکنش به بند بند این دُرَر فقط سه کلمه بود: «چشم، عباس‌آقا!»

و حالا بعد از یک سال می‌گویم که برخورد رخوت‌آلود و انفعالی اکثر دانشگاه‌ها در انگلستان با ChatGPT، آموزش و سنجش در این کشور را به‌شدت در مقابل ChatGPT آسیب‌پذیرکرده‌ است و این تنها محدود به آموزش عالی نیست. بلکه مدارس را هم تا حد زیادی درگیر کرده است. اکنون وزات آموزش کشور به فکر چاره‌اندیشی است تا دیرتر نشده بتواند دامان سنجش را از خطرهای احتمالی استفاده از ChatGPT بپالاید.

در یک کلام اگر قضاوتمان این باشد که قاطبه‌ی استادهای دانشگاه‌های انگلستان از دسترسی آزاد و راهبری‌نشده‌ی دانشجویان به ChatGPT ناخشنود هستند، پر بی‌راه نرفته‌ایم. اما مصیبت این‌جاست که قاطبه‌ی همین استادان، خود قادر به استفاده‌ی صحیح از ChatGPT نیستند و در خوش‌بینانه‌ترین حالت همچون موتور جست‌وجوی گوگل از آن بهره می‌برند. یعنی در فکر اینان ChatGPT هم خزانه‌ای است که می‌بایست اطلاعات ذخیره‌شده را از دل آن بیرون کشید! قدیم‌ترها تلقی مردمان از کامپیوتر هم همین بود؛ می‌گفتند لاکردار یک دکمه‌اش را فشار می‌دهی، کلی اطلاعات به تو می‌دهد! به باورم گوگل‌گرانِ پرسش‌ها، ChatGPT را یک گوگلِ مدرن‌شده یافته‌اند و بس!

کافی است نگاهی بیندازید به عناوین مقالات چاپ‌شده درباره‌ی به‌کارگیری ChatGPT در نحله‌های گوناگون علوم مثلا این بینوایان (بخوانید شیادانِ مقاله‌پرداز) آمده‌اند و گروهی از سوالات امتحانی مربوط به بیماری سرطان دهانه رحم را از ChatGPT پرسیده‌اند و پاسخ‌ها را ارزیابی کرده‌اند. نتیجه‌ی پژوهش: ChatGPT توانسته از خزانه‌ی غیبش پاسخ‌های درستی درباره‌ی پیشگیری از این سرطان بدهد. اما پاسخ‌هایش به سوالات مربوط به تشخیص و درمان از دقت کمتری برخوردار بوده است! این یک مقاله در ژورنال Gynaecologic Oncology الزویر با IF حدود 5! همین قدر رسوا! شاید محاجه کنید که از ژورنالی با این IF در حوزه‌ی پزشکی انتظار زیادی نمی‌رود. به این یکی نگاه کنید. پژوهشگران در این ژورنال که IF آن 23.4 است مقاله‌ای چاپ کرده‌اند که ضمن بررسی نقش ChatGPT (به‌مثابه یک خزانه‌ی اطلاعات) در آموزش و پژوهش رشته‌ی اورولوژی نتایجی تقریبا مشابه با مقاله‌ی قبلی گرفته است.

به عبارت دیگر اگر این نویسندگان را به لحاظ فکری تبارسنجی کنید، درخواهید یافت که با این‌که عناوین دانشگاهی را یدک می‌کشند، اما پیروان جنبش خزانه‌اند و سِر ملاطفتشان با ChatGPT این است که آن را متصل به خزانه‌ی غیب هوش مصنوعی (که نمی‌دانند دقیقا چیست و چه می‌کند) می‌دانند و تاریخ مصرف گوگل را از این حیث تمام‌یافته می‌شمرند. اینان همان‌هایی هستند که هرچه نصیحتشان می‌کنی که برای یافتن مقالات علمی از گوگل اسکولار استفاده نکنید و جستجو را از Scopus وWeb of Science آغاز کنید، می‌گویند مگر نه آنکه همه چیز در (خزانه) گوگل هست؟ بگذریم. (4/7) 👇🏻
❤1
احوال بیرون از محیط آکادمیک در همین مدت مشابه (یک سال پیش تا کنون) صورت بهتری نداشته است. حوالی بهار، ایتالیا اولین کشور اروپایی‌ای بود که موقتا ChatGPT را ممنوع کرد. سازمان صیانت اطلاعات ایتالیا زحمت این خودتحریمی را کشید. حتی در بعضی کشورها، دولت ها دسترسی به ChatGPT را در بخش‌هایی از دولت خود ممنوع کردند. مثلا دولت استرالیا استفاده از ChatGPT را در وزارت داخله‌ی (کشور) به‌خاطر ملاحظات امنیتی و حریم شخصی ممنوع کرد.

در همان برهه‌ها گروهی از کارآفرینان و کاسبان تکنولوژی مثل ایلون ماسک (که البته چند نفری استاد دانشگاه و پژوهشگر از قبیل یوال نوح هراری آنها را همراهی می‌کردند) پای نامه‌ی سرگشاده‌ای را امضا کردند که خواستار توقف شش ماهه بر فعالیت ChatGPT شده بود. البته پای آن نامه تا کنون و پس از گذشت ماه‌ها تنها حدود 34 هزار امضا نشسته است! جمله‌ی برجسته‌ی آن نامه این است که سیستم‌های قدرتمند مبتنی بر هوش مصنوعی زمانی باید توسعه یابند که ما مطمئن شویم که تاثیرشان مثبت و ریسک‌هایشان قابل مدیریت است!

اما دو غول تکنولوژی، مایکروسافت و گوگل، با این‌که به خون هم تشنه‌اند به‌عنوان موج‌سازان عرصه‌ی مدل‌های تولید زبان طبیعی (NLG) هرگز واکنشی به این بیانیه و نام‌های پشت آن نشان ندادند و به قبضه کردن بازار مدل‌های بزرگ زبانی LLMs همت گماردند که البته تصمیمی هوشمندانه بود. فرض کنید کسی به ایلون ماسک بگوید مردک تو را چه به ایمپلنت کردن تراشه‌ی کامپیوتری در مغز میمون و شش ماه کارت را تعلیق کن تا جهان آماده‌ی عواقب آن شود! خودتان حدس می‌زنید اگر چنین درخواستی متوجه جناب ماسک می‌شد او آن را به کدام کتفش حواله می‌داد.

اما شاید خواننده از خود بپرسد که ما ایرانیان کجای این بازی هستیم؟! یا درست‌تر بپرسیم که آیا اصلا بازی هستیم؟ باید گفت این نحله از هوش مصنوعی، مستقیم با زبان در ارتباط است. پس بهتر است بپرسیم آیا اصلا فارسی‌زبانانِ عالم بازی هستند؟ نه!

اگر همین سوال را درباره‌ی عرب‌زبانان بپرسید پاسخ متفاوت است. چون عربستان یک سالی است که دارد با کمک دانشگاه‌های کشور چین روی یک مدل بزرگ زبانی مانند ChatGPT که با زبان عربی آموزش دیده باشد (ACE GPT) کار می‌کند تا داخل بازی شود. خواننده‌ی این سطور اگر تجربه‌ای به زبان فارسی با ChatGPT داشته، به قول استاد نوابی عزیز، سوپراکسایتد نشود. ChatGPT کسر ناچیزی از متون فارسی به خود دیده و در گلستان‌های کوچکی از زبان شیرین پارسی چریده است! خب حالا چه باید کرد؟ اگر به دنبال یک مدل زبانی بزرگ همه‌منظوره مانند ChatGPT برای زبان فارسی هستیم، ابتدا باید به فکر تهیه‌ی یک Corpus باشیم. به عبارت دیگر باید خزانه‌ای از میلیاردها جمله‌ی فارسی شامل کتب، مقالات، پایان‌نامه‌ها، محاورات مکتوب، محتویات وب‌سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی با فرمت و استاندارد مشخصی گردآوری شود، آن‌گاه کار ساخت یک ابرمدل زبانی برای قند شیرین پارسی آسان می‌شود. اگر منتظرید دولت خدمتگزار آستین بالا بزند و بودجه‌ای اختصاص دهد، سخت در اشتباهید. از دولت‌ها جز زحمت صادر نمی‌شود. اتفاقا باید مواظب بود دولت‌ها جامه‌ای پایین نکشند، آستین بالا زدن پیشکش! اگر قبول ندارید نگاهی به دیگر پروژه‌های ملی بیاندازید. مثلا سیستم عامل بومی (شریف سابق) یا پلتفرم بومی موبایل و…. اگر هم در انتظار مجلس نشسته‌اید که دولت را مکلف کند، باز هم از قافله عقبید. از مجلسی که سال‌هاست یک دامپزشک بر کرسی ریاست کمیسیون آموزشش تکیه زده و بزرگ‌ترین هنرش چریدن و نشخوار هنگام مکالمه با ارباب رجوع است، تقنین در حوزه‌ی هوش مصنوعی و تولید دیتاست (Dataset) برنمی‌آید. اینجاست که همقطاران من در ایران باید دلشان به حال کشور بسوزد و ضمن تشکیل یک ائتلاف پژوهشیِ بینِ دانشگاهی و بینِ رشته‌ای، ضربتی به فکر تهیه‌ی چنان خزانه‌ای بیفتند. این تنها راه ممکن برای نیل به یک ابرمدل زبانی بومی است. این کار از طریق تعریف ده‌ها پروژه‌ی پژوهشیِ دکتری به صورت منسجم و هارمونیک شدنی است. اگر این را «جنبش خزانه» بنامید، من هم شعبان بی‌مخ آن خواهم بود.

دومین سوالی که مخاطب این نوشته خواهد پرسید این است که ما چگونه می‌توانیم در غیاب یک گزینه‌ی مناسب بومی از یک ابرمدل زبانی مانند ChatGPT استفاده کنیم و اصولا چه استفاده‌هایی می‌توانیم بکنیم؟ بگذارید مثال خودم را بزنم. من به عنوان یک استاد دانشگاه از ChatGPT استفاده های زیر را می‌کنم: (5/7) 👇🏻
❤1👍1
1- در تصحیح برگه‌های امتحانی. اکنون بعد از گذشت دو ترم ChatGPT تبدیل به دستیاری متبحر شده است. کار من تنها نظارت نهایی بر نمره‌ها و نکته‌هایی است که ChatGPT ارائه می‌دهد تا از درستیشان مطمئن شوم. چگونه ممکن است؟ باید بتوانید موتور ChatGPT را به کمک API که در دسترستان هست، با داده‌ی کوچک‌تری که مثلا در مورد تصحیح برگه‌های امتحانی (شامل پاسخ‌ها و قضاوت‌های من بر اساس پاسخ‌ها بوده است) آموزش دهید. با این کار شما این مدل زبانی را دقیقا متناسب با نیاز خود و در حوزه‌ی مشخصی تنظیم کرده‌اید (Fine-Tuning). اگر این کار را بکنید مثل این است که از ChatGPT می‌خواهید سَبکِ تصحیح ورقه شما را یاد بگیرد و در تصحیح اوراق امتحانی مثل خودتان کمکتان کند. مثلا من در هر ترم حدود ۱۵۰ ورقه‌ی امتحانی (که هر کدام دست‌کم ده سوال دارد) را باید تصحیح کنم. این کار به کمک ChatGPT حدود نصف روز (با انجام نظارت‌های نهایی) زمان می‌گیرد. ترم‌های گذشته حدود یک هفته زمان لازم بود تا من این کار را به‌صورت دستی انجام دهم!

2- خلاصه‌سازی مقالات، فصول کتاب‌ها، سخنرانی‌ها. تصور کنید که در مرحله‌ی مرور ادبیات تحقیق هستید و توانسته‌اید حدود ۱۰۰ مقاله را الک کنید. حالا باید این مقالات را از نقطه‌نظر خاصی (که بسیار مرتبط به پرسش پژوهش و یا ادعای پژوهش شماست) بخوانید و خلاصه کنید. چقدر زمان لازم دارید؟ من کمتر از یک ساعت! ChatGPT به کمک شما خواهد شتافت و با دقت و سرعت بالایی این مهم را به سرانجام می‌رساند. شاید مثلا بپرسید که کرده‌ایم و نشده است. کافی است به این لیست بلندبالای افزونه‌های ChatGPT نگاهی بیندازید. در میان آن‌ها حتما افزونه‌هایی خواهید یافت که این کارها را برای شما رایگان سامان می‌دهند. مضاف بر این‌که راهنمای استفاده از افزونه‌ها را هم با جست‌وجو در صفحاتِ پدیدآورندگانش خواهید یافت.

3- یکی از ابتدایی‌ترین سرویس‌هایی که ChatGPT به شما ارائه می‌دهد، قابلیت ساختن یک ChatBot حرفه‌ای است.

از آن‌هایی که می‌توان بی‌اغراق درباره‌اش گفت «واحد کألف!». مجددا کافی است زحمتی بکشید و مثلا خزانه‌ای از پرسش‌ها و پاسخ‌هایتان را تهیه نموده و مدل پایه‌ی ChatGPT را با آن آموزش دهید. نتیجه فوق تصورتان خواهد بود. بات گفت‌وگوی شما چنان پاسخ سوالات مخاطبان شما را از خزانه غیبش می‌دهد که خود شما به تردید می‌افتید که آیا این کلمات از میان دو لب مبارک شما صادر شده یا نه! چون جواب‌ها شباهت زیادی با بیان و بدیع شما خواهد داشت. من از این قابلیت استفاده کردم و نسخه‌ای مجازی از خودم را طراحی کرده‌ام تا دانشجو در هر موقع از شبانه‌روز که سوالی داشت، بپرسد و پاسخ بشنود. همین قابلیت را می‌توان با تغییرات اندکی (و البته با همکاری سرویس‌دهنده‌ی ایمیل دانشگاه) طوری تعمیم داد که مانند یک Auto Responder ایمیل عمل کند و به‌جای این‌که یک قالب ایمیل ثابت را در جواب هر ایمیلِ دریافتی ارسال کند، متن ایمیل‌ها را بخواند و جوابی مرتبط و معنادار و بر مبنای فکر و لسان شما به مخاطب بدهد.

4- از دیگر ابتدایی‌ترین سرویس‌هایی که می‌توانید از ChatGPT انتظار داشته باشید، نمونه‌خوانی (Proofreading) متن‌هایی است که ما غیرانگلیسی‌زبان‌ها در موقعیت‌های گوناگون، با لحن‌های گوناگون، در قالب‌های گوناگون و به افراد گوناگون می‌نویسیم. این کار به لحاظ فنی خوراک ChatGPT است. چون پردازش زبان طبیعی از اولین مراحلی است که ChatGPT باید انجام دهد تا فرمان متنی شما را پردازش کند. اگر متنی نوشته‌اید و آن‌قدر که باید به گرامر و انتخاب و کاربرد لغات به‌کاررفته در آن، اعتماد به نفس ندارید کافی است درباره‌ی زمینه‌ی متن با ChatGPT درد دل کنید تا متن را برایتان به عنوان یک نمونه‌خوان تصحیح و ویرایش کند. اگر هم از او بخواهید که اشتباهاتتان را به شما نشان بدهد و درباره‌اش توضیح دهد، رسما در یک کلاس انگلیسی شرکت کرده‌اید. راستی فراموش نکنید که تعداد اپلیکیشن‌های آموزش زبان انگلیسی که مانند یک پارتنرِ زبان برای شما عمل می‌کنند و مبتنی بر موتور ChatGPT طراحی شده‌اند، بسیار زیادند و گزینه‌های متعددی پیش رو دارید.
این‌ها تنها بخش بسیار کوچکی از سرویس‌هایی است که این ابرمدل زبانی به بشر ارائه می‌دهد. اگر مثلا در زمینه‌ی کاری غیر از معلمی هم بپرسید خواهم توانست فهرست بلندبالایی از سرویس‌های پیشنهادی ChatGPT به شما ارائه دهم. اگر هنوز هم استفاده شما از ChatGPT فقط از طریق Promptهاست شاید این انجمن کمک شایانی به ارتقای Prompt نویسی شما بکند. (6/7) 👇🏻
❤1
به این کلکسیون اگر سرویس‌های مهم‌تر ChatGPT مانند آنالیز داده، سرویس تولید تصویرِ مبتنی بر متن و … را بیافزایید خواهید دید که نور و گرمای ChatGPT می‌تواند بر تمامی شئون زندگی شما بتابد.

اما اشتباه نکنید این نوشته مشخصا درباره‌ی ChatGPT نیست. دارم از ظهور و بروز نحله‌ای از Transformer ها صحبت می‌کنم که به واسطه‌ی مدل یادگیری self-attention در سال ۲۰۱۷ به جهان عرضه شد. و اگر عرضه‌کنندگان اولیه‌ی آن، مردمانی از گوگل بودند، اما میوه‌اش را کمپانی OpenAI چید که زیر بلیط مایکروسافت است. دارم از شاخه‌ای جدید از یادگیری Reinforcement صحبت می‌کنم که حالا یادگرفته نه با اتکاء به حافظه‌ی طولانیِ کوتاه‌مدت (LSTM) بلکه ضمن تقویت حافظه‌، تمرکزش (Attention) را هم از دست ندهد.

در نوشته‌های این کانال به هیچ عنوان قصد آموزش ندارم. بارها به من توصیه شده که در یادداشتی مثلا یک مطلب کاربردی را آموزش بدهم تا مخاطبان بیشتری را جذب کنم. ولی گوش من بدهکار این حرف نبوده. هدف من در این کانال، آموزش مستقیم نیست. بلکه از خاطراتم، دغدغه‌هایم و آن‌چه تحصیل کرده‌ام برایتان خواهم نوشت. وگرنه که می‌شد مثلا چندین صفحه فقط آموزش Fine-Tune کردن ChatGPT را نوشت و به اشتراک گذاشت. به باورم آن آموزش‌ها را می‌توان با جست‌وجوی ساده‌ای از منابع دیگر به‌ دست آورد. اما شاید و شاید برخی از تجربیاتی که من با شما به اشتراک می‌گذارم، جای دیگری پیدا نکنید.

اگر چه از جنبش خزینه تا جنبش خزانه راه درازی پیموده‌ایم، اما هنوز سالکیم. ظهور ابرمدل‌های زبانی‌ای مثل ChatGPT یا Bard به همان اندازه مهم و تاریخ‌ساز بوده‌اند که ظهور موتور جست‌وجوی گوگل! تا دیرتر نشده زمان را دریابید که فرصت‌ها چون ابر در گذرند. (7/7)
❤4👏2
سخنِ نگاه

در این دو دهه‌ای که در مغرب‌زمین زندگی می‌کنم به تماشای دو نوع «نگاه» عادت کرده‌ام. اوائل از سر کنجکاوی بود، اما رفته‌رفته عادت شد و اکنون مرض است!

نگاه اول، در واقع تعقیب «نگاه» مردان غربی به پوشش‌های خاص زنان در محیط‌های عمومی است. مثلا وقتی در مترو نشسته‌ام و خانمی با پوشش و ظاهر خاصی وارد می‌شود، بی‌اختیار سرم سمت مردان حاضر در واگن می‌چرخد تا رد نگاهشان را بزنم. شاید مخاطب بپرسد در این فضولی چگونه مغربیان را از مشرقیان تمییز می‌دهم؟ اصلا قضاوت کردن دیگران بر اساس امتداد، زاویه و نوع نگاهشان کاری اخلاقی است؟ اصولا قضاوت کردن دیگران اخلاقی است؟ در انجام این آزمایش به دنبال پاسخ به چه پرسشی هستم؟ سوالاتِ مربوط به نگاه نخست را در پست مجزایی پاسخ خواهم داد. فعلا بپردازیم به نگاه دوم که موضوع اصلی این یادداشت است.

اما نگاه دوم؛ از همان آغاز معلمی در دانشگاه، سرِ کلاس‌ِ درس‌های مختلف با سرفصل‌های مختلف، کمی هم درباره‌ی تاریخِ موضوع، فلسفه‌ی علم و کاربرد درسی که داده می‌شود، سخن می‌گویم. البته کاری است دشوار. چون معمولا دانشجویان به یکی از این سه مقدمه علاقه‌مندند و ممکن است حاشیه از متن پررنگ‌تر شود. اما نکته آن است که در تاریخِ علم، هرگاه صحبت از یک مشرقی یا مسلمانی به میان بیاید که مبدع و مبتکر چیزی بوده، تماشای دوم من شروع می‌شود.

وقتی مشغولِ شرحِ تاریخِ مربوط به دانشمند شرقی یا مسلمان هستم و حرف نوعی نبوغ و ابداع و فضل تقدمشان می‌شود، در چشمان دانشجویانم واکنششان را می‌بینم. واکنش دانشجویان غربی به این بخش از تاریخ علم، بر اساس سن و مقطع تحصیلی متفاوت بوده است. اما می‌توانم یک فرضیه ببافم؛ عموم نگاه‌ها سنگین و متعجب است ولی هرچه مقطع پایین‌تر از تحصیلات تکمیلی باشد، استهزاآمیزتر است. به این دو مثال توجه کنید.

نقشی که دانشمندان مسلمان در تاریخِ علمِ کامپیوتر و رمزنگاری داشته‌اند، تامل‌برانگیز است. این تاثیرگذاری، از ابداع گرفته تا شکوفایی، چنان پررنگ است که کسی نمی‌تواند آن را انکار کند. مثلا نام «ابو یوسف کندی» و «خوارزمی» در تاریخ این علوم همیشه می‌درخشد.

در متون علمی تاریخی به یک دانشمند عربِ مسلمان اشاره می‌شود، به‌نام Al-Kindy. او همان ابو یوسف کندی (181-258 ه.ق) است که در زمان خلفای عباسی می‌زیسته و سال‌های عمر خود را صرف تحصیل و فراگیری دانش‌های گوناگونی مانند منطق، فلسفه، ریاضیات، نجوم، موسیقی و طب کرده است.
کندی را آغازگر فلسفه‌ی اسلامی هم می‌دانند. (آقای مطهری در کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» و در ص 526-529 این فیلسوف دوره‌ی عباسی را معرفی می‌کند) از تحلیل تاریخ حیات کندی دو نکته‌ی مهم درباره‎‌ی او به دست می‌آید:

نخست آن‌که جوامع اسلامی در آن دوران (800-870 م) به‌شدت تحت تاثیر آثار ممتاز متفکران و فیلسوفان یونانی بوده‌اند و نهضت ترجمه در جهان اسلام رونق ویژه‌ای داشته است. به همین دلیل و با توجه به آشنایی کندی با زبان‌های یونانی و پهلوی او را از مترجمان طراز اول عصر اسلامی هم نامیده‌اند.

دومین نکته سلسله‌مطالعات نو‌آورانه‌ای است که در عصر اسلامی صورت گرفته است. ابو یوسف کندی با مطالعه روی الفاظ قرآن و انجام تحلیل‌های آماری (مثل استخراجِ آمار تکرارِ حروف و کلمات و سعی در یافتن الگوهای آماری معنادار برای آن) به حقایقی دست یافت که بعدها نتایج آن در کتاب «الرسالة إلی إستخراج المعمّی» گردآوری شد و بعد از رنسانس، به دست غربیان رسید و به بنیانگذاری پایه‌های رمزنگاری و رمزکاوی انجامید. کندی در حوزه‌ی رمزنگاری، خلق «روش‌های نوین در تحلیل آماریِ متون برای یافتن الگوهای معنادار» را به علم بشر افزود که بعدها از آن با عنوان Cryptanalysis یاد شد و تکامل آن تا کنون هم ادامه دارد. هانری کربن در کتاب تاریخ فلسفه‌ی اسلامی (ص 199) می‌گوید که اروپاییان ابو یوسف کندی را یکی از دوازده چهره‌ی عقلیِ تاریخ بشر نامیده‌اند. اما همین را به یک غربی بگویی، چنان چهره در هم می‌کشد که انگار از فضائلشان کاسته‌ای!

مورد دیگر خوارزمی خودمان است. وقتی از گنجینه‌ی «الجبر و المقابلة»‌ی خوارزمی داد سخن سر می‌دهم و می‌گویم در زمانه‌ای که هنوز رابرت رکورد (Robert Recorde) علامت مساوی (=) را برای معادلات، ابداع نکرده بود (علامت تساوی در سال 1557 ابداع شد) و بشر نمی‌دانست چگونه متغیرهای مجهول‌المقدار را در معادلات با حروفی مانند x و y و z به بند بکشد (بعدها در  1637 توسط رنه دکارت ابداع شد) مردی از پارس در سال 850 بعد از میلاد راه را در جبر گشود، چشم‌های دانشجویان بدجور گرد می‌شود.
نگرانی من صرفا از جهل و نادانی نسل جدید در تاریخ علمی که می‌خوانند نیست. من از طرز نگاه‌ها و واکنش‌ها پریشانم. تقابلی که میان بینش جهان‌وطنی و ملی‌گرایی در تاریخ علم هست، مثال‌های ملموسی دارد که حتما در یادداشت جداگانه‌ای به آن خواهم پرداخت.
👍1🥰1
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

از ساده‌انگارانه‌ترین دوگانه‌هایی که از کودکی تا نوجوانی در ذهن داشتم، دوگانه‌ی خدا و شیطان بود. برداشت آزاد من از فرامتن داستان این بود که خداوند جنودی دارد و شیطان هم! در تقابل این دو جنود است که عیار انسان محک می‌خورد. گویی باید همواره سنگی کلوخی چیزی در جیب می‌داشتم تا اگر شیطان و لشکریانش را دیدم رَمیِشان کنم. بعدها وقتی در حیرانیِ چیستیِ توحید سرگردان شدم، فهمیدم این دوگانه در واقع مظهر ثنویت است و ره‌زن توحید. اما بگذارید راستش را بگویم. کتابخانه‌مان کتاب‌های قطوری داشت که همگی مال پدر بود. اما برای منِ کم سن و سال، کتاب قطورم سری کتاب‌های «به من بگو چرا» بود. الغرض در میان کتاب‌های پدر، کتاب «بحر در کوزه» مرحوم زرین‌کوب، در نظرم کتاب درست و حسابی‌ای می‌آمد که در آن سرک هم می‌کشیدم. البته علت اصلی این مراجعه‌ها خواندن ابواب هجو و هزل آن بود. یعنی می‌خواندم که فحش یاد بگیرم. اما گرچه هدفم چندان ادبی و خیر نبود، برکات زیادی برایم داشت. مثلا در میان این سرک کشیدن‌ها جایی اشارتی به مواجهه‌ی معاویه و ابلیس رفته بود. فکر کردم مواجهه، یک اتفاق تاریخی بوده. از این‌ رو موضوع را تعقیب کردم و در مثنوی و در دفتر دوم به ابیاتی برخوردم که نگرش من را به داستان عوض کرد. در بخشی از مکالمه، ابلیس در پاسخ به بددلی معاویه نسبت به خودش با طنازی خاصی می‌گوید:

گفت ما اول فرشته بوده‌ایم
راه طاعت را به‌جان پیموده‌ایم

سالکان راه را محرم بدیم
ساکنان عرش را همدم بدیم

پیشهٔ اول کجا از دل رود
مهر اول کی ز دل بیرون شود

در سفر گر روم بینی یا ختن
از دل تو کی رود حب الوطن

ما هم از مستان این می بوده‌ایم
عاشقان درگه وی بوده‌ایم

ناف ما بر مهر او ببریده‌اند
عشق او در جان ما کاریده‌اند

و آن‌گاه به معاویه زنهار می‌دهد که این فراق، موقتی است:

چند روزی که ز پیشم رانده‌ست
چشم من در روی خوبش مانده‌ست

کز چنان رویی چنین قهر ای عجب
هر کسی مشغول گشته در سبب

من سبب را ننگرم کان حادثست
زانک حادث حادثی را باعثست

لطف سابق را نظاره می‌کنم
هرچه آن حادث دو پاره می‌کنم

و اوج این طنازی وقتی است که ابلیس علت اصلی سرپیچی‌اش را از فرمان خداوند مبنی بر سجده به آدم، ناشی از غیرت عشقش به خدا می‌خواند و البته ناشی از این‌که سجده را منحصر به ذات او می‌دانسته:

ترک سجده از حسد گیرم که بود
آن حسد از عشق خیزد نه از جحود

هر حسد از دوستی خیزد یقین
که شود با دوست غیری همنشین

هست شرط دوستی غیرت‌پزی
همچو شرط عطسه گفتن دیر زی

چون‌که بر نطعش جز این بازی نبود
گفت بازی کن چه دانم در فزود

آن یکی بازی که بد من باختم
خویشتن را در بلا انداختم

و خود را راضی به رضای خدا، همان چشیدن عقوبت سرپیچی‌، می‌داند:

در بلا هم می‌چشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او

و حرف آخر را می‌زند که بیان کمال توحید اوست:

خود اگر کفرست و گر ایمان او
دست‌باف حضرتست و آن او

از این منظر اگر به ماجرا نگاه کنید، شاید موحدتر از شیطان مخلوقی نیابید! کسی که حتی دستور ربّش را چون که خلاف توحید می‌دانسته فروگذارده است!

با خواندن این ابیات در کودکی بود که فهمیدم نگاه من به داستان خدا و شیطان، دست‌کم همه‌جانبه‌نگر نیست.

گذشت تا زمانی که زمانه مرا به مطالعات تطبیقی بین الادیان واداشت. یکی از پرسش‌ها، نقش ابلیس در ادیان توحیدی بود. هر چه بیشتر عهد قدیم و جدید را می‌کاویدم، مطمئن‌تر می‌شدم که داستان قرآن به انجیل نزدیک‌تر است. یعنی در انجیل شما با فرشته ‌ای مواجهید که از مقام فرشتگی هبوط کرده است (Fallen Angel) و خبط فریفتن آدم ابوالبشر در روضه‌ی رضوان را در رزومه‌ی دارد. انگار اتفاق غیرمنتظره‌ای‌ افتاده و همه، از جمله خود خداوند، جاخورده‌اند. اگر نبود آیات مهلت خواستن شیطان از خدا (إلی یوم یبعثون) اگر نبود اقرارش به ناتوانی در فریفتن «مخلصین»، اگر نبود اشاره‌ی خداوند به ضعیف بودن کَید شیطان که او را در مقام یک کارگزار با اختیارات محدود معرفی می‌کرد و اگر فقط می‌خواستیم بر اساس داستان آدم و درخت سیب و سجده نکردنش شیطان را در قرآن قضاوت کنیم، شاید می‌گفتیم چهره‌ی شیطان قرآنی، تداعی‌گر تصویر او در اناجیل یا حتی اوستا است. به نظر من روایت شیطان در تورات، توحیدی‌تر از انجیل است و به نگاه عرفای اسلامی شبیه‌تر! در تورات شیطان یک کارگزار خداست که به امر او وسیله‌ی امتحان ایمان بندگان شده. (نگاه کنید به مکالمه خدا و شیطان در سفر ایوب، عهد عتیق، و بخشی که به شیطان ماموریت، اذن، می‌دهد تا ایوب را بیازماید. (۱/۲)👇
اما اگر در گلشن شعر فارسی گل‌گشتی بزنید، تصدیق خواهید کرد که در نگاه‌ها به چیستی و چگونگی شیطان، تنوع عجیبی هست که نمونه‌اش را در ادیان و مکاتب دیگر نمی‌توان یافت. یعنی با شیطان‌های مختلفی مواجهید. البته شیطان مورد بحث ما در زبان شعرایمان، نام‌های گوناگونی دارد. مثلا ممکن است حافظ، «دیو و دد» را زیبنده‌ی شیطان بداند و مولوی «ابلیس». با اینکه کسانی چون عین‌القضات همدانی یا غزالی در برخی نوشته‌هایشان به‌مثابه وکیل تسخیری شیطان قلم زده‌اند و از این حیث هم فضل تقدم با آنهاست، شعر دیگری گوی سبقت را از همگنان خود ربوده است. آن شعر یکی از زیباترین و تامل‌برانگیزترین شکوائیه‌های ابلیس است؛ در غزلی منسوب به خاقانی (یا سنایی یا، حتی به روایت رینولد نیکلسون، غزالی) داستان خدا و شیطان، از زبان شیطان چنان روایت شده که شیطان شکوه‌آمیز خود را قربانی می‌خواند و انسان را طعمه‌ای‌ معرفی می‌کند که خداوند برای به دام انداختنش از آن بهره برده است:


با او دلم به مهر و مودت یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود

بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجید جاه مرا آستانه بود

در راه من نهاد نهان دام مکر خویش
آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود

شیطان به اینجا که می‌رسد این واقعه را حادثه‌ای می‌شمرد که از ازل آخرش معلوم بود و در «لوح» دیده بود که یکیشان لعنتی می‌شود، اما نمی‌دانست که قرعه‌ی فال را به نام او زده‌ بودند:

می‌خواست تا نشانهٔ لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود

بودم معلم ملکوت اندر آسمان
امید من به خلد برین جاودانه بود

هفصد هزار سال به طاعت ببوده‌ام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود

در لوح خوانده‌ام که یکی لعنتی شود
بردم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود

آدم ز خاک بود من از نور پاک او
گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود

گفتند مالکان که نکردی تو سجده‌ای
چون کردمی که با منش این در میانه بود

جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن
کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود

دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید
صد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود

ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست
ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود

شاید اگر به رساله دکتری دکتر پیتر آون (دفاع‌شده در سال ۱۹۷۸) با موضوع نقش ابلیس در الهیات عرفانی اسلامی رجوع کنید (ترجمه‌ی آن، کتابی است با عنوان غمنامه ابلیس که به فارسی منتشر شده) صورتک‌های گوناگونی از ابلیس را ببینید که لذت سرگردانیتان را دو چندان می‌کند.

در آغاز این پایان‌نامه هم به این غزل اشاره شده است؛ آن‌جا که ایران‌شناس و اسلام‌شناس شهیر آلمانی خانم آنه‌ماری شیمل در مقدمه‌ای بر این کتاب (پایان‌نامه) می‌نویسد:

This book by Peter J. Awn, is, in a certain way, the fruit of our reading Sufi poetry and particularly Sanai's tragic poem which, in a nutshell, angels' who, after thousands of years of obedience, saw on the Well preserved Tablet that one servant of God would be condemned in eternity, and, only too late, recognized that he himself was intended by this
sentence.

آری شیطان در لوح ازل دیده بود که یکی قربانی است ،اما نمی‌دانست که او خود، همان قربانی است؛ آن هم با سابقه‌ی هزاران سال عبادت. خلاصه‌ی مطلب آن‌که:
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت (۲/۲)

متن رساله (کتاب) دکتر پیتر آون در ادامه می‌آید.
👍1
قسم سقراط!

پرده‌ی اول:

تصور کنید در سخنرانی‌ای نشسته‌اید که در آن بروس اشنایر (Bruce Schneier) در حال افاضه‌ی فضل است و در بخشی از سخنانش که اتفاقا نام مبارک کشورت را هم مدام می‌برد (با تلفظ آی‌‌ران) می‌گوید چیزی بین سال‌های 2009 تا 2010 میلادی، تاسیسات نطنز به استاکس‌نت آلوده شد؛ اما ایرانی‌ها کی فهمیدند؟! خودش با یک خودشیرینی پاسخ می‌دهد 2012! حضار و از جمله بغل‌دستی‌هایت که می‌دانند تو ایرانی هستی و در سفر و حضر گاهی افتخار آفتابه‌داری تو را هم داشته‌اند، می‌زنند زیر خنده! و تو خون خونت را می‌خورد که مردک، تو که خود می‌دانی آن شجره‌ی خبیثه (که به ادعای خودت آمریکا و اسراییل غرسش کرده‌اند) می‌توانست فاجعه‌ای انسانی به بار بیاورد (و بعدها هم دسته‌گل‌های استاکس‌نت مثل بومرنگ به دامان برخی کشورهای اروپایی برگشت) تو دیگر چرا مزه می‌ریزی؟!
البته روایت تاریخی‌اش خیلی دقیق نیست. هنگامی که دوره‌ی دکتری را شروع کردم، استادی داشتم که تازه از دانشگاه آکسفورد آمده بود. فارغ‌التحصیل 2010! و بخشی از پایان‌نامه‌ی دکترایش درباره‌ی همین استاکس‌نت بود. مطابق روایت فنی او از ماجرا که یک فصل پایان‌نامه را به خود اختصاص داده بود، استاکس نت سال 2008 متولد شده بود. البته بعدها سمانتک اعلام کرد که شواهدی در اختیار دارد که می‌گوید پیدایش استاکس‌نت به سال 2005 برمی‌‎گردد. البته بوروس اشنایر را من به‌عنوان یک سیاستگذار حوزه‌ی تکنولوژی امنیت سایبر (عنوانی ابداعی من) قبول دارم. اگر یک کلمه‌ی «دکترین» هم در این عنوان بچپانید، آنگاه چیزی شبیه عنوان دکتر حسن عباسی خودمان می‌شود؛ اما نسخه‌ی لاکتابی (عموساینس) آن. مشارالیه اکنون در هاروارد دارد به خلق خدا یاد می‌دهد که چگونه مراقب Privacy خود باشند و طوری روضه‌ی «ای متخصصان عالم! الیوم همه باید علیه متجاوزان به حریم خصوصی متحد شوید» می‌خواند که راست راستی باورتان می‌شود آبِ توبه بر سرش ریخته. اما همین واعظی که جلوه در محراب و منبر می‌کند، هم‌زمان دارد به دولت آمریکا در تنظیم سیاست‌های دفاعِ سایبری هم تقلب می‌رساند؛ دو نقشی که محال است حتی بتوان عناوینش را بی هیچ زحمتی روی یک تکه کاغذ نوشت؛ تا چه رسد به این‌که هم‌زمان شغل اول و دوم یک نفر هم باشد. حالا اگر کسی یقه‌ی ایشان را بگیرد و بپرسد که شما بالاخره در کدام جناح شمشیر می‌زنی، بگوید من اگرچه مردمم را دوست دارم ولی برای دفاع از میهن در برابر لشکریان سایبری باید در خدمت دولتم باشم.

پرده‌ی دوم:

استاکس‌نت که مثالی گل‌درشت است. شعله (Flame) نام بدافزار دیگری است که (در سال 2012) در خرمن توده‌ی مردم افتاد، در واقع شعله‌ای است از خورشید استاکس‌نت. افتخار این یکی را آمریکایی‌ها تماما به نام خود زدند. Flame اگرچه یک سلاح سایبری در سطح نظامی است، اما فرقش با استاکس‌نت در این است که از رخنه‌ای در سیستم عامل ویندوز مایکروسافت بهره می‌برد و لاجرم همه‌ی کامپیوترهای شخصی را هم می‌تواند هدف حمله قرار دهد. حیف که این یادداشت فنی نیست، اگرنه برایتان می‌گفتم که مثلا همین Flame تا کجاهای کامپیوترِ قربانی، سرک می‌کشد. یادم هست در دوران برو بیای Flame، دانشجویی داشتم در دوره‌ی کارشناسی ارشد که چند وقتی غایب بود. پی‌جویش شدم، دوستانش گفتند چند وقتی است منزوی شده. به هر زحمتی با او تماس گرفتم و قرار یک ملاقات حضوری گذاشتم. روزی که به اتاق من آمد، آشفته بود. بعد از کلی کلنجار سرّش را برملا کرد. گفت مدتی است ایمیل‌هایی دریافت می‌کند با این مضمون که: ما توانسته‌ایم وب‌کم کامپیوترت را هک کنیم و هنگامی که تو مشغول خودارضایی بوده‌ای فیلمت را ضبط کرده‌ایم. برای این‌که این فیلم را به همه‌ی ایمیل‌آدرس‌های موجود در فهرست تماس‌هایت ارسال نکنیم، فلان مبلغ را باید توسط کریپتو کارنسی پرداخت کنی! می‌گفت که نمی‌دانم چه کنم. گفتم بگذار بگویم چه کنی. نامه‌ای در جواب بنویس با این مضمون: که آقای هکر نامحترم، اگر من مبلغی را که شما درخواست فرمودید، می‌داشتم که خودارضایی نمی‌کردم. مشکلم را به گونه‌ی دیگری حل می‌کردم! مبلغی خنده کرد و رفت. اخاذی‌های سایبری‌ای از این دست ریشه در تکنولوژی شنودی داشت که شعله Flame به دنیا آورد؛ و این‌ها همه تاثیرات روانی و البته در پاره‌ای موارد تاثیرات واقعیِ بُروزِ گونه‌های جدید بدافزارهایی بود که خشت اولش را Stuxnet گذاشت.

همین Flame آغازگر نسل دیگری از بدافزارهای شنود شد که مثلا تا همین زمان خودمان، میوه‌های تلخش را چشیده‌ایم. مثلا پگاسوز. در دوران بهار عربی، برخی از شیوخ نامحترم منطقه‌ی خلیج فارس با شرکت اسراییلیِ سازنده‌ی بدافزار Pegasus قراردادهای کلانی بستند تا بدافزار پگاسوس، گوشی‌های هوشمندِ توده‌ی ناراضی (به‌ویژه خبرنگاران و فعالان مدنی) را شنود کند. به این ترتیب پگاسوس برای حکومت‌های عربی جاسوسی می‌کرد تا راحت‌تر بتواند سرکوب کند. (1/3) 👇🏻
البته خواننده شاید درباره‌ی اکوسیستم استارتاپی اسراییل در حوزه امنیت سایبر مطالعه نداشته باشد، اما از جایگاه یک مقام مطلع می‌گویم که بزرگواران در آن اکوسیستم، مدل کسب و کارشان بر مبنای تجاوز به حریم شخصی تعریف شده و مشتریان پر و پا قرصشان هم حکومت‌های پاتریمونیال کشورهای عربی و گاهی دولت ترکیه است.

البته ارتش اسراییل هم از فیض روح‌القدس بهره‌مند است. نگاهی بیاندازید به کارنامه‌ی مشعشع یگان 8200 ارتش اسراییل. مثلا در زمان مذاکرات هسته‌ایِ برجام، حد فاصل سال‌های (2014-2015) بدافزار جاسوسی «دوکو Duqu» داشت همه‌جا عرض اندام می‌کرد. از ماهی‌های آکواریوم هتل محل مذاکرات بگیر تا آیفونِ در اتاق‌های هتل، همگی به برکت مولود نامیمون نسلی از بدافزارها که از استاکس نت ریشه می‌گرفتند (دوکو) ابزار استراق سمع شده بودند و ایرانی‌جماعت را واداشته بود تا با گویش سرخه‌ای حرف دلش را بزند.

پرده‌ی سوم:

شاید بگویید که راقم این سطور مثلا سوزنش زیادی روی آمریکا و اسراییل گیر کرده است. بگذارید یک مثال سوسیال-کاپیتالیستی بزنم. کشور سوئد! یک کمپانی مشهوری در آن کشور هست به‌نام MSAB. این شرکت یک نرم‌افزار منحصر به فردی دارد به‌نام XRY. این نرم‌افزار اصلی‌ترین نرم‌افزار برگرداندنِ داده Data Recovery برای گوشی‌ها و تبلت‌های شرکت اپل است. فرض کنید که یک گوشی اپل خاموش یا خراب یا روشن (ولی با رمز فعال) پیدا کرده‌اید و به هر علتی می‌خواهید به داده‌ی ذخیره‌شده در آن دسترسی پیدا کنید. در این حالت فقط دو کَس می‌تواند به شما کمک کند:
1- خود شرکت اپل (که این‌کار را نمی‌کند چون شما مالک گوشی نیستید تازه اگر هم باشید نمی‌کند)
2- نرم‌افزار XRY متعلق به شرکت سوئدیِ MSAB. حال می‌توانید تصور کنید که این نرم‌افزار در حوزه‌ی تحقیقات جنایی، پلیسی و برای کشف راز پرونده‌های سر به مهر، چه کارکردهایی می‌تواند داشته باشد! دقیقا به علت همین کارکردها مشتری این نرم‌افزار، نیروی پلیس تمام کشورهای جهان، دستگاه‌های قضایی و امثالهم هستند. این شرکت مشتری خصوصی ندارد. چون مبحث Mobile Forensics یکی از موضوعات حوزه‌ی امنیت سایبر در دانشگاه است. برخی دانشگاه‌ها هم به همین دلیل طرف قرارداد این شرکت سوئدی هستند تا با تجهیز آزمایشگاه‌های آموزشی با کیت‌های XRY، این قسمت از امنیت سایبر را به دانشجویان آموزش دهند. دانشگاه ما هم به این آزمایشگاه‌ها مجهز است و ما در مقاطع کارشناسی و ارشد، در این زمینه واحدهای درسی داریم.

درست وقتی که خاشقچی مرحوم را در سفارت عربستان ارّه کرده بودند و دنیا در شوک خبر بود، روزی به من اطلاع دادند که مدیر دپارتمان آموزشی MSAB می‌خواهد از آزمایشگاه‌های دانشگاه بازدید کند و از من خواستند که به نمایندگی از دانشکده، برنامه را طوری تنظیم کنم تا ناهار را با میهمانان (از شرکت MSAB) میل کنیم. هنگام ناهار خانم مدیر پرسید که کجایی هستم. گفتم ایرانی. دیدم فرصت مغتنم است ادامه دادم که دو سه سال پیش از آن وقتی که در استکهلم بودم با شرکت شما تماس گرفتم تا درباره‌ی هزینه‌های تجهیز یک آزمایشگاه آموزشی در یکی از دانشگاه‌های تهران، پرس و جو کنم. اما منشی فرمود که کشور شما در زمره‌ی کشورهای ممنوعه است و ما نمی‌توانیم حتی نامش را در مکاتبات بیاوریم! خانم مدیر ابراز تاسف کرد و گفت که واقعا سیاست چیز پلیدی است و الخ. هنوز آب دهان قورت نداده بود که موبایلش زنگ خورد و مشغول مکالمه شد. صحبتش که تمام شد خطاب به همراهانش گفت که کاش همه‌ی مشتریانمان مثل عرب‌ها بودند و بعد ادامه داد که از شرکت اطلاع داده‌اند که عربستان باقیمانده‌ی قرارداد را تسویه کرده است. بعد رو به من کرد و گفت قبل از سفر به لندن، برای امضای یک قرارداد همکاری در جده بوده است. او نمی‌دانست که من از دانشگاه‌های آن‌جا هم خبر دارم، طرفِ آن قرارداد هرکه که بوده، دانشگاه نبوده است. دیدم هر جمله‌ای بگویم باید تا آخر ادامه دهم. چیزی‌ نگفتم. ناهار را که خوردیم، برایشان آرزوی موفقیت کردم.
اینها مثال‌هایی است از مدعیان. وگرنه از روسیه و چین و کره‌ی شمالی انتظاری نمی‌رود (و آن بندگان ناخالص خدا هم ادعایی در اخلاق ندارند) که برای برملا کردن پلشتی‌شان نیاز به آوردن شاهد مثال باشد. (2/3) 👇🏻
👍1
پرده‌ی چهارم:

حال نگاهی کنیم به اخلاق تکنولوژی. یکی از کتاب‌های معروف که در دانشگاه‌های انگلستان به‌عنوان کتاب مرجع در حوزه‌ی Ethics مطرح است، کتابی است از سارا باس با عنوان A gift of Fire (هدیه‌ای از آتش). این کتاب درباره‌ی ملاحظات اجتماعی، حقوقی و اخلاقی کامپیوتر است. مطابق Module Descriptorهای تدوینی برای دروس دانشگاهی (همان سرفصل مصوب دروس هر رشته) در بیشتر دانشگاه‌های انگلستان اگر گذارتان به مباحث اخلاقی تکنولوژیِ اطلاعات افتاد، باید ذکر مصیبتی از این کتاب سارا خانم بکنید. اینجاست که من با خواندن صفحه‌ی 258 آن (شماره‌ی صفحه طبق نسخه‌ای که در اختیار دارم) کهیر می‌زنم. سارا خانم می‌نویسد:

«استاکس‌نت یک بدافزار -کرم کامپیوتری- بسیار پیشرفته است که با پیدایشش در سال 2008 میلادی، تاسیسات غنی‌سازی اورانیوم در ایران را از بین برد. تمرکز بر برنامه‌ی هسته‌ای ایران و پیشرفته بودن استاکس نت، به گمانه‌زنی‌ها درباره‌ی این‌که آمریکا و اسراییل آن را ساخته باشند، دامن می‌زند» {ایشان البته نسبت به اسرائیل و آمریکا بسیار حسن ظن نشان داده‌اند که «گمانه‌زنی» را به کار برده‌اند. وگرنه در تاریخی که این فرمایش را می‌فرمایند (سال 2012) بر مبنای اسناد غیر قابل انکار، اصلا معلوم شده بود که آمریکا و اسرائیل پشت استاکس‌نت هستند و نیازی به گمانه زنی نبوده است} سارا در ادامه می‌پرسد: «چگونه این خرابکاری را می‌توان توجیه کرد؟ آیا انجام این خرابکاری بهتر از حمله‌ی نظامی اسراییل علیه تاسیسات اتمی ایران نبود؟ آیا چین، روسیه و سایر دولت‌ها نمی‌توانند با استفاده از استاکس‌نت به ایالات متحده و دیگر کشورها حمله‌ی سایبری کنند؟» نام‌برده می‌افزاید «استاکس نت از ایران به سایر کشورها پخش شد و سرانجام تجهیزات صنعتی بقیه‌ی کشورها را هم آلوده کرد. جنگ‌ها معمولا قربانیان غیر نظامی و اشتباهات سهوی دارند که باعث کشته شدن نیروهای خودی می‌شوند {که اجتناب‌ناپذیر هم هستند}. چگونه می‌توان برای حملات سایبری هم ضایعه‌های مشابهی متصور شد؟»

اگر حرف‌های سارا برایتان گنگ است، لطفا یک بار دیگر بخوانیدش. استاد اخلاق می‌فرمایند استاکس نت بهتر از انجام یک حمله‌ی نظامی بود! بعد می‌فرمایند دولت‌های ضد آمریکا البته ممکن است از همین ابزار تهاجمی سایبری علیه ما {آمریکا} استفاده کنند. بعد هم می‌فرمایند جنگ است دیگر! نقل و نبات که پخش نمی‌کنند. آن‌وقت همه‌ی این جملات مشعشع را هم داخل کادر گذاشته و مخاطب را هم به بحث کشانده است!


پرده‌ی آخر:

سقراط، فیلسوف شهیر یونانی، که بسیاری او را فیلسوف اخلاق لقب داده‌اند، جمله‌ای مشهور دارد. می‌گوید: The unexamined life is not worth living.” یعنی «زندگی نیازموده، ارزش زیستن ندارد»؛ همان دکترینی که جانش را پای آن داد. اخلاق، میراث رویکرد تحلیلی فلسفیِ سقراط به انسان و اجتماع است. با نگاهی به تعریف کلاسیک اخلاق، درمی‌یابیم اخلاق چیزی جز آزمودن خوب و بد رفتار آدمی نیست.

اگر کسانی که سلامت تن و جان مردم به آن‌ها گره خورده طبق سنت باید قسم بقراط بخورند، به باور من کسانی هم که با داده‌ی (Data) مردم، سر و کار دارند هم باید قسم سقراط بخورند! البته می‌دانم که خواهید گفت در مملکتی که فیلترکننده و فیلترشکن‌فروش اینترنتش هر دو یک تن است، باز داری اُرد ناشتا می‌دهی!
به قول شاملو:
تو کز معامله جز باد دستگیرت نیست
حدیث بادفروشان چه می‌کنی باور!
(3/3)
👍3❤1
پوپولیزم دیجیتال

یادم هست تابستان سال 2014 با پدر پیرامون چالش مشهوری که در شبکه‌های اجتماعی ترند شده بود، بحث می‌کردیم؛ چالش سطل یخ. در آن سال عده‌ای به ذهنشان رسیده بود که مقابل دوربین سطل یخی را روی سر خود خالی کنند و بعد یکی از دوستان خود را به این چالش دعوت کنند تا در پرتو «اثر شبکه‌ای» پلتفرم‌های مجازی، توجه‌ها به سمت بیماری ALS جلب شود و مردم دنیا برای کمک به درمان بیماران ALS دست به جیب شوند. اگرچه چالش خیلی هم عامه‌پسند نبود، اما باورتان شود که توانست در عرض یک سال، بیش از 100 میلیون دلار اعانه به نفع این بیماران جمع کند.
من البته در بحث با پدر بی‌گدار به آب نزده بودم و به خیال خودم انگشت بر نکته‌ای اساسی گذاشته بودم که ضمن تحریض او به مباحثه، به فرضیه‌ای که در ذهن داشتم قوام دهد. پدر در اثنای بحث، با قبول فروض، از تایید متودولوژیِ آزمایشِ فرضیه، طفره می‌رفت. اما فرضیه‌ی من چه بود؟

من از سال 2008 به این‌طرف با بررسی دو انتخابات ریاست جمهوری (آمریکا و ایران) در تحلیل شبکه‌های مجازی (فیس بوک و توییتر) به فرضیه‌ای رسیده بودم و آن «خطای ادراکیِ ناشی از پوپولیزم دیجیتال» بود. این خطا می‌توانست هم دامن مردم را بگیرد و هم گریبانگیر دولتمردان شود.
ریشه‌ی علمی این ابتلا، یک خطای نخ‌نما در آمار بود. هرگاه در تحلیل جامعه‌ی آماری، فرق فاحشی میان میانه (Mean) و مد (Mode) در جامعه آماریِ مورد مطالعه وجود داشته باشد، تحلیل گر باید آن را لحاظ کند وگرنه با تعمیم Mode به عنوان میانه به کل جامعه‌ی آماری، هم خود را دور زده، هم به‌جای راهنمایی، چاهنمایی کرده است.
بگذارید مثالی بزنم. فرض کنیم که در یک کلاس 20 دانش‌آموز داریم. فرض کنید نمرات دانش‌آموزان در یک درس به قرار زیر است:
(نمره از 100): (95، 92، 89، 85، 82، 80، 78، 76، 74، 72، 70، 68، 65، 30، 28، 25، 22، 20، 18، 18)
در این مثال میانگین جامعه‌ی آماری (Mean) برابر است با مجموع این نمرات تقسیم بر تعداد دانش‌آموزان = 60.4
اما مد جامعه‌ی آماری (Mode) 18 می‌باشد. چون نمره‌ی 18 تنها نمره‌ای است که بیشترین تکرار را دارد (2 بار تکرار شده است).
حالا اگر کسی بگوید که میانگین جامعه 18 است، در حق آموزگار آن کلاس و پروفایل کل دانش‌آموزان اجحاف کرده است.
به‌وضوح می‌بینید که در این مثال چه تفاوت فاحشی بین Mean و Mode وجود داشت.

برگردیم به موضوع خودمان! حال نوبت آن است که بپرسید چگونه چنین خطایی ممکن است در تحلیل شبکه‌های مجازی اتفاق بیفتد؟ شبکه‌ی اجتماعی (شامل پلتفرم‌های گوناگون) دربرگیرنده‌ی بخشی از جامعه‌ی حقیقی هستند. گویی جامعه را برشی زده‌ایم و بخشی را در پلتفرمی مانند فیسبوک، توییتر، اینستاگرام و... جمع کرده‌ایم. مسألة! اگر جامعه‌ی فارسی‌زبانانِ فیسبوک (به‌عنوان مثال) در سال 2009 میلادی در حمایت از جنبش سبز، جملگی عکس پروفایل خود را نماد جنبش سبز کنند آیا می‌توان میانگین این جامعه را به تمامی مردم جامعه تعمیم داد؟ اگر چنین شود، خطای محاسبه رخ داده است. این‌که مثلا در یک انتخابات چگونه می‌توان نتایج نظرسنجی‌ها در شبکه‌های اجتماعی را (که مبتنی بر محاسبات میانگین‌محور هستند) به کل جامعه تعمیم داد، به بسیاری پارامترها بستگی دارد که از مهم‌ترینشان، می‌توان ضریب نفوذ آن پلتفرم در گروه‌های مختلفِ جامعه‌ی آماری مورد مطالعه را نام برد. در حد فاصل سال‌های 2008 تا 2014 در مورد جامعه‌ی ایرانی، تحلیل‌ها به من می‌گوید Mean جامعه‌ی آماری روی شبکه‌های مجازی، در بهترین حالت Mode جامعه‌ی حقیقی است و اعتنای به آن در تحلیل، موجب سرافکندگی است. هرچه از سال 2014 به این‌سو می‌آییم، فاصله‌ی Mean جامعه‌ی حقیقی و Mode آن (که Mean شبکه‌ی مجازی است )لاکپشت‌وار به هم نزدیک می‌شوند. اما هنوز خیلی متفاوت هستند. (۳/۱)
👍3😁1
تمام آن‌چه را گفتم، شرایط مستحدثه در خلاء بخوانید. چون در عالم واقعی ممکن است «پارازیت‌هایی» کل تحلیل را به مسلخ ببرد. بگذارید نگاهی به مهم‌ترینشان بیندازیم:

1- بسیاری از ما ممکن است در تعاملات مجازی، چهره‌های دیگری از خود نشان دهیم. این نفاقِ مجازی، می‌تواند خطای تحلیلی به بار بیاورد. مبحث Anonymity ربطی به این موضوع ندارد و خود بلیه‌ای دیگر است.

2- سیاهی‌لشکرهای مجازی Bots یکی از مهم‌ترین شکل‌دهندگان به داده‌ی آماری هستند که در شکل‌گیری (مهندسی) خطای شناختی بسیار دخیل هستند. البته به برکت تحلیل‌های مبتنی بر نظریه‌ی گراف، این روزها می‌توان بسیاری از خروجی‌های مربوط به لشکرهای فیکِ سایبری را شناسایی کرد. تازه‌ترینشان هشتگ‌هایی بود که در داستان «زن، زندگی، آزادی» تولید می‌شد و تعداد آن به چندده میلیون می‌رسید. اما تحلیل شبکه‌ی گرافش حاکی از آن بود که جمع هشتگ‌زنندگانِ واقعی در همان بازه‌ی زمانی، کمتر از نیم میلیون نفر بودند. در داغ شدن هشتگ‌های حکومتی هم که نیاز به شاهد مثال نیست و خود واژه توضیح‌دهنده‌ی واضحات است.

3- جانبگرایی ترافیکی یا محتوایی در شبکه‌های مجازی از دیگر بلیه‌های عصر ماست که از همان مفهوم Net Neutrality می‌آید. قدیم‌ها بار این رسوایی بر دوش شرکت‌های سرویس‌دهنده‌ی اینترنتی (ISP) بود تا با اولویت‌دهیِ ترافیکی به محتوا یا وب‌سایت‌های دلخواه، مجریِ آپارتاید اینترنتی باشند. اما کم‌کم که قبح آن ریخت، خود صاحبان پلتفرم‌ها دست به کار شدند. مثال‌ها از هر جهت فراوان است. مثلا نگاهی کنید به آپارتاید اینستاگرام در مواجهه با برخی شخصیت‌های ایرانی. یا نگاه کنید به آپارتاید توییتر و فیسبوک بر علیه ترامپ در انتخابات 2020. این روزها یوتیوب هم ابایی ندارد که الگوریتم‌های توصیه‌گرِ تبلیغِ خود را دستکاری کند تا در میان پخش تیوب‌های مربوط به محتوای اسلامی (مانند قرائات قرآن یا ویدیوهای مربوط به مناسک اسلامی) تبلیغ «کشته‌شدگان بی‌دفاع اسرائیلی» به‌دست حماس «جلاد» را پخش کند!

حال چرا نام «پوپولیزم دیجیتال» برازنده‌ی این واقعیت است؟ همه‌ی ما با روی کار آمدن معجزه‌ی هزاره‌ی سوم به‌روشنی نمونه‌ای از پوپولیزم غیردیجیتال را دیدیم؛ هم‌او که اگر بارها آن انتخابات (در همان سال) تکرار می‌شد، باز هم برنده‌ی بلامنازع می‌بود. او شم عجیبی در تشخیص میانگین کل جامعه‌ی ایران داشت و اگر آن نظرِ میانگین، برخلاف تدبیر یا مصلحت کشور هم می‌بود (که در بسیاری موارد بود) بر آن پای می‌فشرد تا توده را همراه کند.

یادم هست درسال 88، هر چه به پدر اصرار می‌کردم که بیاید و رای بدهد، طبق رسم همیشگی‌اش خود را داخل این بازی‌ها نمی‌کرد. با التماس من پذیرفت و من یادم هست که در صف نوبت گرفتم تا به رقیب «تحفه ارادان» رای بدهیم. اما شاید باورتان نشود که نتیجه‌ی انتخابات برای من قابل پذیرش بود و سعی نکردم آن‌چه را که می‌فهمم انکار کنم. پذیرش آن واقعیت دشوار بود به‌خصوص آن‌که به‌وضوح می‌دیدم آنچه برخی توهم می‌انگاشتند. اما نزدیکانم چون از ارادت من به رئیس جمهور مستقر خبر داشتند و ابیاتی را که در سال 1384 در وصف او سروده بودم زیر گوششان بود (آن مثنوی بیست و چند بیتی چنین شروع می‌شد: ای سفیهان جهان را کرده شاد----فاش گویم ملک را دادی به باد) به من تهمتی نزدند. ولی می‌گفتند فریفته شده؛ آن هم فریفته‌ی آمار!

آخر تجربه‌ی تحلیل سال 84 را نیز در انبان داشتم. آن سال دوستی داشتم در دانشگاه شهید بهشتی که دانشجوی دکترا بود و به سفارش استادش در یک تیم نظرسنجی به‌صورت خصوصی برای رقیب اصلی همین «معجزه‌ی هزاره‌ی سوم» کار تحقیقی می‌کرد. وظیفه‌ی دوست من، انجام تحلیل‌های آماری مبتنی بر نرم‌افزار SPSS بود. گاهی که گیر می‌کرد بی‌آن‌که از متادیتا (Meta Data) چیزی بگوید تلفنی از من کمک می‌گرفت. بعدها خودش برایم گفت که نتیجه‌ی تحلیل ما (با در نظر گرفتن تفاوت میان Mean و Mode) در جامعه‌ پیروزی معجزه‌ی هزاره‌ی سوم در انتخابات سال 84 بود. و وقتی این‌ را در جلسه‌ی حضوری به یکی از فرزندان رقیبش (که کارفرمای نظرسنجی بود) گفتیم، ضمن تمسخر یافته‌های ما برایمان از طرف «حاج آقا» آرزوی موفقیت کرد. (۳/۲)
❤2