کاش میدانستی در این دنیا، فقط چشمانِ تو باعث ترس من است.
ترس از اینکه نگاهت روی کسی جز من باشد.
ترس از اینکه نگاهت روی کسی جز من باشد.
Forwarded from ㅤㅤ sılver boy (ㅤㅤ 𝚨ყsu)
با اینکه خیلی کوتاهه، ولی توی همون چند خط حس عشقِ آمیخته با ترس و حسادت رو خیلی مستقیم منتقل کردی. خسته نباشی نقره
فور کنید؛ آیدی قرار بدید.
جوین باشید، الان میذارم.
به اکانتتون نمره بدم و اگر زیر 10 گرفتید پروف پیشنهاد بدم.
جوین باشید، الان میذارم.
Forwarded from LOTUS
نامهای در اکتبر مینویسم ، در روزی که باران با صبر و حوصله بر شیشهها میرقصد و بوی خاکِ خیس، فضای اتاق را چون عطری پنهان در آغوش میگیرد. کنار دستم فنجان سفید قهوه، آرام بخار میکند؛ انگار که بخواهد دل این سکوت را گرمتر سازد.
رنگ تیرهی قهوه با سفیدی فنجان تضادی دارد که مثل پاییز و بهار در کنار هم نشستهاند، درست مانند مگنولیای سپیدی که بر روی میز آرامیده است
گلی که هرچند از بهاری دور آمده، اما هنوز طراوتش را در دل پاییز نگاه داشته.
و من در میان این همه نشانه، درمییابم
رنگ تیرهی قهوه با سفیدی فنجان تضادی دارد که مثل پاییز و بهار در کنار هم نشستهاند، درست مانند مگنولیای سپیدی که بر روی میز آرامیده است
گلی که هرچند از بهاری دور آمده، اما هنوز طراوتش را در دل پاییز نگاه داشته.
پاییز، فصلیست که هر نامه در آن بوی دلتنگی میدهد. باران روی برگها میچکد و هر قطرهاش به مثابه نقطهای بر کاغذ، جملهای نانوشته را کامل میکند.نسیمی که از پنجره میوزد، برگهای زرد و سرخ را به رقص میآورد، و من میان این همه صدا و تصویر، نامهام را مینویسم؛ نامهای بیگیرنده، اما پر از احساس. گویی میخواهد بگوید هیچ واژهای جز در دل باران و بوی خاکِ تازه جانگرفته، معنای حقیقی خود را پیدا نمیکند.
و من در میان این همه نشانه، درمییابم
که پاییز نه پایان که آغازیست؛ آغازی آرام برای گفتوگوی دوباره با دل، جایی که هر فنجان قهوه و هر عطر خاک، ما را به یاد چیزی میاندازد که هنوز زنده است
امیدی سپید، شبیه مگنولیا.
Forwarded from LOTUS
Forwarded from ㅤㅤ sılver boy (𝖺𝗇𝗑¹𝗈𝗎𝗌)
فـور کـنید بـه یـک سـتاره کیـهـآنی تشـبیهتـون کـنم و یـک خـط درمـوردش تـوضـیح بـدم.
جـوینبـاشید؛چـک میشـه.
جـوینبـاشید؛چـک میشـه.