آخرین غروبهای تابستان مملو از رایحهی نارنج است؛
بادِ گرم دیگر سیلی نمیزند، و
آنچنان آرام مرا نوازش میکند که گویی دارد
دلجوییِ ماهها عذابِ گرما را از دلم میکند.
به خورشید نگاه میکنم؛
زیبا و در حال فروپاشیدن است.
ابرها همچون نقابی هستند
که پرتوهای طلایی رنگش را پوشاندهاند.
پرندگان که پر میزنند، دلشورهای در دلم میافتد.
این تابستان هم گذشت، با تمام خاطراتش
و من هنوز نفهمیدهام چرا تابستان آنقدر تنهاست.
انگار هیچکس برای آمدنش لحظه شماری نمیکند.
چه کسی صبحهای آفتابیاش را به خاطر میسپارد؟
چه کسی برای سبزیِ درختانش
و شیرینیِ میوههایی که به دستمان میسپارد،
دلتنگ میشود؟
گاهی به او ترحم میکنم؛
همه خواهان پاییزند، تابستان هم رخت رفتن بسته؛
و در دل زمزمه میکند:
بادِ گرم دیگر سیلی نمیزند، و
آنچنان آرام مرا نوازش میکند که گویی دارد
دلجوییِ ماهها عذابِ گرما را از دلم میکند.
به خورشید نگاه میکنم؛
زیبا و در حال فروپاشیدن است.
ابرها همچون نقابی هستند
که پرتوهای طلایی رنگش را پوشاندهاند.
پرندگان که پر میزنند، دلشورهای در دلم میافتد.
این تابستان هم گذشت، با تمام خاطراتش
و من هنوز نفهمیدهام چرا تابستان آنقدر تنهاست.
انگار هیچکس برای آمدنش لحظه شماری نمیکند.
چه کسی صبحهای آفتابیاش را به خاطر میسپارد؟
چه کسی برای سبزیِ درختانش
و شیرینیِ میوههایی که به دستمان میسپارد،
دلتنگ میشود؟
گاهی به او ترحم میکنم؛
همه خواهان پاییزند، تابستان هم رخت رفتن بسته؛
و در دل زمزمه میکند:
چایت را بنوش عزیزِ من
فردا هنوز نیامده،
دیروز هم گذشته است؛
پس امروز را زندگی کن....
فردا هنوز نیامده،
دیروز هم گذشته است؛
پس امروز را زندگی کن....