گاهـی فراموش کن زخمهایت،
زخم هستند؛
آنها را به چشم خاک بنگر؛
و تماشا کن چگونه،
جوانه از بستر درد میروید.
او محکم است، استوار و بلند بالا،
درست مانند تو.
پس التیام تنها راه نجات نیست.
گاهی باید بگذاری زخم گریه کند؛
تا بذرِ نهفتهاش روزی،
به مجنونیِ بید شود.
زخم هستند؛
آنها را به چشم خاک بنگر؛
و تماشا کن چگونه،
جوانه از بستر درد میروید.
او محکم است، استوار و بلند بالا،
درست مانند تو.
پس التیام تنها راه نجات نیست.
گاهی باید بگذاری زخم گریه کند؛
تا بذرِ نهفتهاش روزی،
به مجنونیِ بید شود.
1
بله،
لباس من چروک داره؛
درسته، زیر چونه من گوشت داره.
آره، روی لپام بزنی صدای هندونه میده.
بله، لبام پوست پوست و گاهی زخمیه؛
حتی گاهی ناخونام نامرتبه،
روی لباسم لک روغن هست،
موهام همیشه شونه کشیده نیست،
روی صورتم منافذ دارم و کمی لک.
وقتی میخندم چشمام محو میشه،
همینطور بینیم به پهنای صورتم کش میاد.
درسته منم گاهی وقتا چتریا آشفتس،
مثل ذهنم...!
میدونی؛ انگار ما فراموش کردیم
که فقط "انسانیم" نه ماشینهای بینقص :)
لباس من چروک داره؛
درسته، زیر چونه من گوشت داره.
آره، روی لپام بزنی صدای هندونه میده.
بله، لبام پوست پوست و گاهی زخمیه؛
حتی گاهی ناخونام نامرتبه،
روی لباسم لک روغن هست،
موهام همیشه شونه کشیده نیست،
روی صورتم منافذ دارم و کمی لک.
وقتی میخندم چشمام محو میشه،
همینطور بینیم به پهنای صورتم کش میاد.
درسته منم گاهی وقتا چتریا آشفتس،
مثل ذهنم...!
میدونی؛ انگار ما فراموش کردیم
که فقط "انسانیم" نه ماشینهای بینقص :)
نوشتههایی که شاید بهشون نیاز داریم
آخرین غروبهای تابستان مملو از رایحهی نارنج است؛
بادِ گرم دیگر سیلی نمیزند، و
آنچنان آرام مرا نوازش میکند که گویی دارد
دلجوییِ ماهها عذابِ گرما را از دلم میکند.
به خورشید نگاه میکنم؛
زیبا و در حال فروپاشیدن است.
ابرها همچون نقابی هستند
که پرتوهای طلایی رنگش را پوشاندهاند.
پرندگان که پر میزنند، دلشورهای در دلم میافتد.
این تابستان هم گذشت، با تمام خاطراتش
و من هنوز نفهمیدهام چرا تابستان آنقدر تنهاست.
انگار هیچکس برای آمدنش لحظه شماری نمیکند.
چه کسی صبحهای آفتابیاش را به خاطر میسپارد؟
چه کسی برای سبزیِ درختانش
و شیرینیِ میوههایی که به دستمان میسپارد،
دلتنگ میشود؟
گاهی به او ترحم میکنم؛
همه خواهان پاییزند، تابستان هم رخت رفتن بسته؛
و در دل زمزمه میکند:
بادِ گرم دیگر سیلی نمیزند، و
آنچنان آرام مرا نوازش میکند که گویی دارد
دلجوییِ ماهها عذابِ گرما را از دلم میکند.
به خورشید نگاه میکنم؛
زیبا و در حال فروپاشیدن است.
ابرها همچون نقابی هستند
که پرتوهای طلایی رنگش را پوشاندهاند.
پرندگان که پر میزنند، دلشورهای در دلم میافتد.
این تابستان هم گذشت، با تمام خاطراتش
و من هنوز نفهمیدهام چرا تابستان آنقدر تنهاست.
انگار هیچکس برای آمدنش لحظه شماری نمیکند.
چه کسی صبحهای آفتابیاش را به خاطر میسپارد؟
چه کسی برای سبزیِ درختانش
و شیرینیِ میوههایی که به دستمان میسپارد،
دلتنگ میشود؟
گاهی به او ترحم میکنم؛
همه خواهان پاییزند، تابستان هم رخت رفتن بسته؛
و در دل زمزمه میکند: