من فقط کتاب نمیخوندم؛ داشتم خودم رو نجات میدادم.
من فقط نمینوشتم؛ داشتم کمتر فکر میکردم.
من فقط قهوه نمیخوردم؛ داشتم خودم رو آروم میکردم.
من فقط راه نمیرفتم؛ داشتم از خونه فرار میکردم.
من فقط عکس نمیگرفتم؛ داشتم لحظات رو ثبت میکردم.
من فقط آهنگ گوش نمیکردم؛ داشتم بغضم رو قورت میدادم.
من فقط....
من فقط نمینوشتم؛ داشتم کمتر فکر میکردم.
من فقط قهوه نمیخوردم؛ داشتم خودم رو آروم میکردم.
من فقط راه نمیرفتم؛ داشتم از خونه فرار میکردم.
من فقط عکس نمیگرفتم؛ داشتم لحظات رو ثبت میکردم.
من فقط آهنگ گوش نمیکردم؛ داشتم بغضم رو قورت میدادم.
من فقط....
پرسید:
نور زندگیِ تو چه کسیست؟
اندکی به او نگاه کردم؛
گیسوانِ رنگ شبش،
مدتها بود خواب را از چشمانم ربوده بود.
لبخندی به چشمهای منتظرش زدم:
- نور زندگیِ من خودم هستم؛
اما
مهتاب همیشه
روشن کنندهی تاریکیهایم باقی خواهدماند.
نور زندگیِ تو چه کسیست؟
اندکی به او نگاه کردم؛
گیسوانِ رنگ شبش،
مدتها بود خواب را از چشمانم ربوده بود.
لبخندی به چشمهای منتظرش زدم:
- نور زندگیِ من خودم هستم؛
اما
مهتاب همیشه
روشن کنندهی تاریکیهایم باقی خواهدماند.
1
گاهـی فراموش کن زخمهایت،
زخم هستند؛
آنها را به چشم خاک بنگر؛
و تماشا کن چگونه،
جوانه از بستر درد میروید.
او محکم است، استوار و بلند بالا،
درست مانند تو.
پس التیام تنها راه نجات نیست.
گاهی باید بگذاری زخم گریه کند؛
تا بذرِ نهفتهاش روزی،
به مجنونیِ بید شود.
زخم هستند؛
آنها را به چشم خاک بنگر؛
و تماشا کن چگونه،
جوانه از بستر درد میروید.
او محکم است، استوار و بلند بالا،
درست مانند تو.
پس التیام تنها راه نجات نیست.
گاهی باید بگذاری زخم گریه کند؛
تا بذرِ نهفتهاش روزی،
به مجنونیِ بید شود.
1