آمنه حکایت کرد که:
چون حامله شدم، آوازی شنیدم که گفتی:
«ای آمنه! میدانی که به کی آبستنی؟ به پیغمبر آخرالزمان آبستنی.
باید که چون وی را به زمین نهی، این بر وی بخوانی:
اعیذ بالواحد من شر کل حاسد. و بعد از آن وی را «محمد» نام کنی.»
کتاب قاف، بازنویسی یاسین حجازی- صفحه 100
@fathe_khoon
چون حامله شدم، آوازی شنیدم که گفتی:
«ای آمنه! میدانی که به کی آبستنی؟ به پیغمبر آخرالزمان آبستنی.
باید که چون وی را به زمین نهی، این بر وی بخوانی:
اعیذ بالواحد من شر کل حاسد. و بعد از آن وی را «محمد» نام کنی.»
کتاب قاف، بازنویسی یاسین حجازی- صفحه 100
@fathe_khoon
شعری از محمد سهرابی در وصف ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و سلم و ولادت آقا امام صادق علیه السلام:
شدم به صحبت شب های ارغوانی خوش
چنان که چای شد از رنگ زعفرانی خوش
بلای جان منی و خریدمت یک جا
رقیب تا شود از این بلای جانی خوش
ز خویش رفت ز شوق تکلم دلبر
کلیم بس که شد از ذوق «لن ترانی» خوش
دمد ز پیرهن تو هزار یوسف مصر
اگر گسیل کنی یک دو کاروانی خوش
چو پیر شد دو لبش آستان میکده است
کسی که بوده به پیمانه در جوانی خوش
خوشی کجاست به جز عشق بازی ازلی
نگه به صورت احمد فقط به عشق علی
اسیر صادقم و مستمند پیغمبر
به دست جعفرم و پای بند پیغمبر
بریده اند به جسمم قبای غم ها را
نوشته اند دلم را نژند پیغمبر
ز بند بند وجودم فقط علی خیزد
چنان که می رسد از بند بند پیغمبر
ز پای جعفر، دستم نمی شود کوتاه
قسم به قامت و قدّ بلند پیغمبر
شراب فقه ششم را به میل می نوشم
برای بوسه ز لب های قند پیغمبر
مرا به دشت معاصی کسی شکار نکرد
ولی گرفت دلم را کمند پیغمبر
ز مرتضی به نبی و ز مصطفی به علی
پناه می برم امشب به حکم لم یزلی
ستایش دو جهان بهر حضرت صادق
دمیده است فلک چون ز دولت صادق
علی جمال و خدا طینت و بتول صفات
سرشته اند ملک را ز طلعت صادق
ز چاک پیرهنش صبح محشر است عیان
چه سینه ای است در آن پاک خلعت صادق
امیر معرکه ی روضه های عاشوراست
به هیئت است مقرّ حکومت صادق
ز خاک کرببلا مُهر کرد طاعت را
حسین را بنِگر در ارادت صادق
به یمن معنی احمد ز فیض پیر فلک
ملک به رقص در آمد، دو تا دو تا تک تک
@fathe_khoon
شدم به صحبت شب های ارغوانی خوش
چنان که چای شد از رنگ زعفرانی خوش
بلای جان منی و خریدمت یک جا
رقیب تا شود از این بلای جانی خوش
ز خویش رفت ز شوق تکلم دلبر
کلیم بس که شد از ذوق «لن ترانی» خوش
دمد ز پیرهن تو هزار یوسف مصر
اگر گسیل کنی یک دو کاروانی خوش
چو پیر شد دو لبش آستان میکده است
کسی که بوده به پیمانه در جوانی خوش
خوشی کجاست به جز عشق بازی ازلی
نگه به صورت احمد فقط به عشق علی
اسیر صادقم و مستمند پیغمبر
به دست جعفرم و پای بند پیغمبر
بریده اند به جسمم قبای غم ها را
نوشته اند دلم را نژند پیغمبر
ز بند بند وجودم فقط علی خیزد
چنان که می رسد از بند بند پیغمبر
ز پای جعفر، دستم نمی شود کوتاه
قسم به قامت و قدّ بلند پیغمبر
شراب فقه ششم را به میل می نوشم
برای بوسه ز لب های قند پیغمبر
مرا به دشت معاصی کسی شکار نکرد
ولی گرفت دلم را کمند پیغمبر
ز مرتضی به نبی و ز مصطفی به علی
پناه می برم امشب به حکم لم یزلی
ستایش دو جهان بهر حضرت صادق
دمیده است فلک چون ز دولت صادق
علی جمال و خدا طینت و بتول صفات
سرشته اند ملک را ز طلعت صادق
ز چاک پیرهنش صبح محشر است عیان
چه سینه ای است در آن پاک خلعت صادق
امیر معرکه ی روضه های عاشوراست
به هیئت است مقرّ حکومت صادق
ز خاک کرببلا مُهر کرد طاعت را
حسین را بنِگر در ارادت صادق
به یمن معنی احمد ز فیض پیر فلک
ملک به رقص در آمد، دو تا دو تا تک تک
@fathe_khoon
یک روز مرا گفت: «برادرانم کجا اند که من ایشان را نمیبینم؟»
من گفتم: «تن من فدای تو باد! ایشان گوسفندان به چرا برند و شب به خانه آیند.»
آب در چشم آورد و بگریست و گفت: «ای مادر! من اینجا چه کنم؟ مرا نیز فردا با ایشان بفرست.»
من گفتم: «تو دوست داری که با ایشان بروی؟»
گفت: «آری».
چون بامداد درآمد، روغن بر سرش مالیدم و سرمه در چشمش کشیدم و پیراهنش درپوشانیدم و مهرهی جزع یمانی داشتم- از برای چشم بد- بر او بستم و او چوبی بر گرفت و با برادران برم خرّم و بازآمد.
پس یک روز دیگر برفتند و در حوالی خانههای ما چهارپایان را به چراپاه بردند.
چون نیمروز بود، ضمره {دختر حلیمه} میآمد گریان و لرزان و عرق کرد و فریاد میکرد که «ای مادر، محمد را دریاب! و نپندارم که او را زنده دریابی!»
گفتم: «حال چیست؟»
گفت: «ما ایستاده بودیم و بازی میکردیم و پِشکِ گوسفند بر یکدیگر میانداختیم. مردی بیامد و محمد را از میان ما برود و بُرد به سرِ کوهی و ما دیدیم که سینهی او بشکافت و نمیدانیم که چه کرد به وی. نپندارم که او را دریابی!»
حلیمه گفت: من و شوهر دویدیم!
@fathe_khoon
محمد را دیدیم بر سرِِ کوه نشسته و در آسمان مینگردد و میخندد.
من فرا رفتم و بر سر و رویش درافتادم و میان دو چشمش بوسه دادم و گفتم: «تنِ من فدای تو باد! تو را چه رسید؟»
گفت: «خیر بود ای مادر. من همی ایستاده بودم و با برادران بازی میکردم. سه شخص بیامدند در دستِ یکی ابریقی سیمین و در دستِ دیگری تَشتی زمرّدین و در دستِ دیگری چندی برف.
مرا بگرفتند از میانِ یاران و بر سرِ کوه بردند و مرا نرم بخوابانیدند بر پهلوی و سینهی من بشکافتند و من مینگرم و از آن اَلَمی و رنجی نمییابم. پس یکی دست فرا کرد و احشای من بیرون آورد و بدان برف نیکو بنشست و باز جای نهاد.
پس دوم برخاست و مرد اول را گفت: تو دور شو که آنچه خدای تو را فرموده بود به جای آوردی و او نزدیکِ من آمد و دست فراز کرد و دلِ من از سینه بیرون آورد و بشکافت و به دو نیمه و نقطهای سیاه از میانِ آن از سینه بیرون آورد خون آلود و بینداخت و گفت:
این حَظِّ شیطان است از تو ای حبیبِ خدای. پس چیزی که داشت در میانِ دل نهاد و باز جای خود نهاد و انگشتری از نور داشت و بدان مُهر بر دلِ من نهاد.
و در این ساعت خنکیِ آن انگشتری در عروق و مفاصل خود مییابم. پس سوم برخاست و ایشان را گفت:
دور شوید که به جای آوردید آنچه خدای شما را فرمود. و دست خود بر سینهی من مالید و آن شکاف فراهم آمد و من بدان مینگرم.
پ.ن: بعد از آنکه پیامبر به بعثت رسید از او در خصوص این ماجرا سوال کردند. حضرت گفت آن که سینه مرا بشکافت جبرییل بود و آنچه از قلب من درآورد «منیّت» آدمی بود که همه بندگان خدا دارند، اما از من دور گشت.
کتاب قاف، بازخوانی زندگی آخرین پیامبر از سه متنِ کهنِ فارسی، ویرایش یاسین حجازی، صفحه 141 تا 143
@Fathe_khoon
من گفتم: «تن من فدای تو باد! ایشان گوسفندان به چرا برند و شب به خانه آیند.»
آب در چشم آورد و بگریست و گفت: «ای مادر! من اینجا چه کنم؟ مرا نیز فردا با ایشان بفرست.»
من گفتم: «تو دوست داری که با ایشان بروی؟»
گفت: «آری».
چون بامداد درآمد، روغن بر سرش مالیدم و سرمه در چشمش کشیدم و پیراهنش درپوشانیدم و مهرهی جزع یمانی داشتم- از برای چشم بد- بر او بستم و او چوبی بر گرفت و با برادران برم خرّم و بازآمد.
پس یک روز دیگر برفتند و در حوالی خانههای ما چهارپایان را به چراپاه بردند.
چون نیمروز بود، ضمره {دختر حلیمه} میآمد گریان و لرزان و عرق کرد و فریاد میکرد که «ای مادر، محمد را دریاب! و نپندارم که او را زنده دریابی!»
گفتم: «حال چیست؟»
گفت: «ما ایستاده بودیم و بازی میکردیم و پِشکِ گوسفند بر یکدیگر میانداختیم. مردی بیامد و محمد را از میان ما برود و بُرد به سرِ کوهی و ما دیدیم که سینهی او بشکافت و نمیدانیم که چه کرد به وی. نپندارم که او را دریابی!»
حلیمه گفت: من و شوهر دویدیم!
@fathe_khoon
محمد را دیدیم بر سرِِ کوه نشسته و در آسمان مینگردد و میخندد.
من فرا رفتم و بر سر و رویش درافتادم و میان دو چشمش بوسه دادم و گفتم: «تنِ من فدای تو باد! تو را چه رسید؟»
گفت: «خیر بود ای مادر. من همی ایستاده بودم و با برادران بازی میکردم. سه شخص بیامدند در دستِ یکی ابریقی سیمین و در دستِ دیگری تَشتی زمرّدین و در دستِ دیگری چندی برف.
مرا بگرفتند از میانِ یاران و بر سرِ کوه بردند و مرا نرم بخوابانیدند بر پهلوی و سینهی من بشکافتند و من مینگرم و از آن اَلَمی و رنجی نمییابم. پس یکی دست فرا کرد و احشای من بیرون آورد و بدان برف نیکو بنشست و باز جای نهاد.
پس دوم برخاست و مرد اول را گفت: تو دور شو که آنچه خدای تو را فرموده بود به جای آوردی و او نزدیکِ من آمد و دست فراز کرد و دلِ من از سینه بیرون آورد و بشکافت و به دو نیمه و نقطهای سیاه از میانِ آن از سینه بیرون آورد خون آلود و بینداخت و گفت:
این حَظِّ شیطان است از تو ای حبیبِ خدای. پس چیزی که داشت در میانِ دل نهاد و باز جای خود نهاد و انگشتری از نور داشت و بدان مُهر بر دلِ من نهاد.
و در این ساعت خنکیِ آن انگشتری در عروق و مفاصل خود مییابم. پس سوم برخاست و ایشان را گفت:
دور شوید که به جای آوردید آنچه خدای شما را فرمود. و دست خود بر سینهی من مالید و آن شکاف فراهم آمد و من بدان مینگرم.
پ.ن: بعد از آنکه پیامبر به بعثت رسید از او در خصوص این ماجرا سوال کردند. حضرت گفت آن که سینه مرا بشکافت جبرییل بود و آنچه از قلب من درآورد «منیّت» آدمی بود که همه بندگان خدا دارند، اما از من دور گشت.
کتاب قاف، بازخوانی زندگی آخرین پیامبر از سه متنِ کهنِ فارسی، ویرایش یاسین حجازی، صفحه 141 تا 143
@Fathe_khoon
«بعضی از مشایخ ما اطالالله عمره می فرمودند که:
«عزم» جوهرهی انسانیت و میزان امتیاز انسان است و تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم اوست. و عزمی که مناسب با این مقام است، عبارت است از بناگذاری و تصمیم بر ترک معاصی و فعل واجبات...
ای عزیز بکوش تا صاحب عزم و دارای اراده شوی که خدای نخواسته اگر بیعزم از این دنیا هجرت کنی، انسان صوری بیمغزی هستی که در آن عالم به صورت انسان محشور نشوی. زیرا که جرئت بر معاصی کم کم انسان را بیعزم میکند و این جوهر شریف را از انسان میرباید.
استاد معظم ما دام ظله می فرمودند بیشتر از هرچه گوش کردن به تغنیات سلب اراده و عزم از انسان می کند.»
کتاب چهل حدیث - حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه
@fathe_khoon
«عزم» جوهرهی انسانیت و میزان امتیاز انسان است و تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم اوست. و عزمی که مناسب با این مقام است، عبارت است از بناگذاری و تصمیم بر ترک معاصی و فعل واجبات...
ای عزیز بکوش تا صاحب عزم و دارای اراده شوی که خدای نخواسته اگر بیعزم از این دنیا هجرت کنی، انسان صوری بیمغزی هستی که در آن عالم به صورت انسان محشور نشوی. زیرا که جرئت بر معاصی کم کم انسان را بیعزم میکند و این جوهر شریف را از انسان میرباید.
استاد معظم ما دام ظله می فرمودند بیشتر از هرچه گوش کردن به تغنیات سلب اراده و عزم از انسان می کند.»
کتاب چهل حدیث - حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه
@fathe_khoon
مردم!
ما در روزگارى به سر مىبریم ستیزنده و ستمکار، و زمانهاى سپاس ندار که نیکوکار در آن بدکردار به شمار آید و جفاپیشه در آن سرکشى افزاید.
از آنچه دانستیم سود نمىبریم وآنچه را نمىدانیم، نمى پرسیم و از بلایى تا بر سرمان نیامده نمىترسیم.
مردم چهار دسته اند:
آن که در پى فساد نرود چون خوار و بى مقدار است و بىآلت کارزار، و از مال و منال نابرخوردار.
و آن که شمشیر برکشد و همه جا را در فتنه و شر کشد. سوار و پیادهاش را فرا خواند و خود را آماده فساد گرداند. دینش تباه، آلوده گناه، چشم او به دنبال نوالهاى است یا به دست آوردن گلهاى، یا آن که خواهد بر عرشه منبر نشیند و خود خطیب و واعظ مردمان بیند. چه بد سودایى است که دنیا را بهاى خود انگارى و پاداشى را که نزد خدا دارى به حساب نیارى.
و آن که با کارى که آخرت راست، دنیا را جوید و بدان چه در دنیا کند راه آخرت را نپوید. تن آسان و آسوده خیال، آرام گام بردارد و دامن به کمر در آرد.ربا زیور دروغین خویش را امین مردم شناساند، و پرده پوشى خدا را وسیله معصیت گرداند.
و آن که خردى همت و نداشتن وسیلت او را از طلب حکومت بنشاند تا بدان چه در دست دارد بسنده کند، خود را به زیور قناعت بیاراید و در لباس تارک دنیا در آید. حالى که شب یا روزى نبوده است که با زهد بپاید.
اما مردمانى دیگرند که یاد قیامت دیدهشان را فرو خوابانیده و بیم رستاخیز سرشکشان را روان گردانیده، یا از مردم گریزانند و یا مقهور و ترسان، یا خاموش و دهان بسته، یا از روى اخلاص به دعا نشسته، یا گریان و دلشکسته از پرهیز، در گمنامى خزیده و خوارى و مذلت را به جان خریده.
گویى به دریایى شور غوطه ورند. دهانهاشان بسته و دلهاشان خسته، از پند بى حاصل به ستوهند و از چیرگى جاهلان ذلیل، پیاپى کشته مى شوند و از آنان نمانده است جز قلیل.
پس، دنیا را خرد مقدارتر از پر کاه و خشکیده گیاه بینید، و از پیشینیان خود پند گیرید، پیش از آن که پسینیان از شما عبرت گیرند.
دنیاى نکوهیده را برانید، چه او کسانى را از خود رانده است که بیش از شما شیفته آن بوده اند.
@fathe_khoon
حضرت امیرالمومنین علی علیهالسلام- نهجالبلاغه- خطبه 32
ما در روزگارى به سر مىبریم ستیزنده و ستمکار، و زمانهاى سپاس ندار که نیکوکار در آن بدکردار به شمار آید و جفاپیشه در آن سرکشى افزاید.
از آنچه دانستیم سود نمىبریم وآنچه را نمىدانیم، نمى پرسیم و از بلایى تا بر سرمان نیامده نمىترسیم.
مردم چهار دسته اند:
آن که در پى فساد نرود چون خوار و بى مقدار است و بىآلت کارزار، و از مال و منال نابرخوردار.
و آن که شمشیر برکشد و همه جا را در فتنه و شر کشد. سوار و پیادهاش را فرا خواند و خود را آماده فساد گرداند. دینش تباه، آلوده گناه، چشم او به دنبال نوالهاى است یا به دست آوردن گلهاى، یا آن که خواهد بر عرشه منبر نشیند و خود خطیب و واعظ مردمان بیند. چه بد سودایى است که دنیا را بهاى خود انگارى و پاداشى را که نزد خدا دارى به حساب نیارى.
و آن که با کارى که آخرت راست، دنیا را جوید و بدان چه در دنیا کند راه آخرت را نپوید. تن آسان و آسوده خیال، آرام گام بردارد و دامن به کمر در آرد.ربا زیور دروغین خویش را امین مردم شناساند، و پرده پوشى خدا را وسیله معصیت گرداند.
و آن که خردى همت و نداشتن وسیلت او را از طلب حکومت بنشاند تا بدان چه در دست دارد بسنده کند، خود را به زیور قناعت بیاراید و در لباس تارک دنیا در آید. حالى که شب یا روزى نبوده است که با زهد بپاید.
اما مردمانى دیگرند که یاد قیامت دیدهشان را فرو خوابانیده و بیم رستاخیز سرشکشان را روان گردانیده، یا از مردم گریزانند و یا مقهور و ترسان، یا خاموش و دهان بسته، یا از روى اخلاص به دعا نشسته، یا گریان و دلشکسته از پرهیز، در گمنامى خزیده و خوارى و مذلت را به جان خریده.
گویى به دریایى شور غوطه ورند. دهانهاشان بسته و دلهاشان خسته، از پند بى حاصل به ستوهند و از چیرگى جاهلان ذلیل، پیاپى کشته مى شوند و از آنان نمانده است جز قلیل.
پس، دنیا را خرد مقدارتر از پر کاه و خشکیده گیاه بینید، و از پیشینیان خود پند گیرید، پیش از آن که پسینیان از شما عبرت گیرند.
دنیاى نکوهیده را برانید، چه او کسانى را از خود رانده است که بیش از شما شیفته آن بوده اند.
@fathe_khoon
حضرت امیرالمومنین علی علیهالسلام- نهجالبلاغه- خطبه 32
حکایت:
دو همکار
صفا و صمیمیت و همکاری صادقانه هشام بن الحکم و عبد الله بن یزید اباضی مورد اعجاب همه مردم کوفه شده بود. این دو نفر ضرب المثل دو شریک خوب و دو همکار امین و صمیمی شده بودند. ایندو به شرکت یکدیگر یک مغازه خرازی داشتند، جنس خرازی می آوردند و می فروختند. تا زنده بودند میان آنها اختلاف و مشاجره ای رخ نداد.
چیزی که موجب شد این موضوع زبانزد عموم مردم شود و بیشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد، این بود که این دو نفر از لحاظ عقیده مذهبی در دو قطب کاملا مخالف قرار داشتند، زیرا هشام از علما و متکلمین سرشناس شیعه امامیه و یاران و اصحاب خاص امام جعفر صادق علیه السلام و معتقد به امامت اهل بیت بود، ولی عبد الله بن یزید از علمای اباضیه(4)بود. آنجا که پای دفاع از عقیده و مذهب بود، این دو
نفر در دو جبهه کاملا مخالف قرار داشتند، ولی آنها توانسته بودند تعصب مذهبی را در سایر شؤون زندگی دخالت ندهند و با کمال متانت کار شرکت و تجارت و کسب و معامله را به پایان برسانند. عجیبتر اینکه بسیار اتفاق می افتاد که شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه می آمدند و هشام اصول و مسائل تشیع را به آنها می آموخت و عبد الله از شنیدن سخنانی بر خلاف عقیده مذهبی خود ناراحتی نشان نمی داد. نیز اباضیه می آمدند و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبی خودشان را که غالبا علیه مذهب تشیع بود فرا می گرفتند و هشام ناراحتی نشان نمی داد.
یک روز عبد الله به هشام گفت: «من و تو با یکدیگر دوست صمیمی و همکاریم. تو مرا خوب می شناسی. من میل دارم که مرا به دامادی خودت بپذیری و دخترت فاطمه را به من تزویج کنی.»
هشام در جواب عبد الله فقط یک جمله گفت و آن اینکه: «فاطمه مؤمنه است.»
عبد الله به شنیدن این جواب سکوت کرد و دیگر سخنی از این موضوع به میان نیاورد.
این حادثه نیز نتوانست در دوستی آنها خللی ایجاد کند. همکاری آنها باز هم ادامه یافت. تنها مرگ بود که توانست بین این دو دوست جدایی بیندازد و آنها را از هم دور سازد.
4 - اباضیه یکی از فرق ششگانه خوارجند. خوارج چنانکه می دانیم نخست در حادثه صفین پیدا شدند و آنها جمعی از اصحاب علی علیه السلام بودند که یاغی شدند و بر آن حضرت شوریدند. این دسته چون از طرفی بر مبنای عقیده کار می کردند و از طرف دیگر جاهل و متعصب بودند، از خطرناکترین جمعیتهایی بودند که در میان مسلمین پیدا شدند و همیشه مزاحم حکومتهای وقت بودند.خوارج عموما در تبری از علی علیه السلام و عثمان اتفاق داشتند و غالبا سایر مسلمین را که در عقیده با آنها متفق نبودند کافر و مشرک می دانستند، ازدواج با دیگر مسلمین را جایز نمی دانستند و به آنها ارث نمی دادند و اساسا خون و مال آنها را مباح می دانستند، ولی فرقه اباضیه از سایر فرق خوارج ملایمتر بودند، ازدواج و حتی شهادت آنان را صحیح می دانستند و مال و خون آنها را نیز محترم می شمردند.رئیس اباضیه مردی است به نام «عبد الله بن اباض» که در اواخر عهد خلفای اموی خروج کرد.
رجوع شود به ملل و نحل شهرستانی، جلد 1، چاپ مصر، صفحه 172 و صفحه 212.5 - مروج الذهب مسعودی، چاپ مصر، ج 2/ص 174، ذیل احوال عمر بن عبد العزیز.
مجموعه آثار شهید مطهری- جلد 18
@fathe_khoon
دو همکار
صفا و صمیمیت و همکاری صادقانه هشام بن الحکم و عبد الله بن یزید اباضی مورد اعجاب همه مردم کوفه شده بود. این دو نفر ضرب المثل دو شریک خوب و دو همکار امین و صمیمی شده بودند. ایندو به شرکت یکدیگر یک مغازه خرازی داشتند، جنس خرازی می آوردند و می فروختند. تا زنده بودند میان آنها اختلاف و مشاجره ای رخ نداد.
چیزی که موجب شد این موضوع زبانزد عموم مردم شود و بیشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد، این بود که این دو نفر از لحاظ عقیده مذهبی در دو قطب کاملا مخالف قرار داشتند، زیرا هشام از علما و متکلمین سرشناس شیعه امامیه و یاران و اصحاب خاص امام جعفر صادق علیه السلام و معتقد به امامت اهل بیت بود، ولی عبد الله بن یزید از علمای اباضیه(4)بود. آنجا که پای دفاع از عقیده و مذهب بود، این دو
نفر در دو جبهه کاملا مخالف قرار داشتند، ولی آنها توانسته بودند تعصب مذهبی را در سایر شؤون زندگی دخالت ندهند و با کمال متانت کار شرکت و تجارت و کسب و معامله را به پایان برسانند. عجیبتر اینکه بسیار اتفاق می افتاد که شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه می آمدند و هشام اصول و مسائل تشیع را به آنها می آموخت و عبد الله از شنیدن سخنانی بر خلاف عقیده مذهبی خود ناراحتی نشان نمی داد. نیز اباضیه می آمدند و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبی خودشان را که غالبا علیه مذهب تشیع بود فرا می گرفتند و هشام ناراحتی نشان نمی داد.
یک روز عبد الله به هشام گفت: «من و تو با یکدیگر دوست صمیمی و همکاریم. تو مرا خوب می شناسی. من میل دارم که مرا به دامادی خودت بپذیری و دخترت فاطمه را به من تزویج کنی.»
هشام در جواب عبد الله فقط یک جمله گفت و آن اینکه: «فاطمه مؤمنه است.»
عبد الله به شنیدن این جواب سکوت کرد و دیگر سخنی از این موضوع به میان نیاورد.
این حادثه نیز نتوانست در دوستی آنها خللی ایجاد کند. همکاری آنها باز هم ادامه یافت. تنها مرگ بود که توانست بین این دو دوست جدایی بیندازد و آنها را از هم دور سازد.
4 - اباضیه یکی از فرق ششگانه خوارجند. خوارج چنانکه می دانیم نخست در حادثه صفین پیدا شدند و آنها جمعی از اصحاب علی علیه السلام بودند که یاغی شدند و بر آن حضرت شوریدند. این دسته چون از طرفی بر مبنای عقیده کار می کردند و از طرف دیگر جاهل و متعصب بودند، از خطرناکترین جمعیتهایی بودند که در میان مسلمین پیدا شدند و همیشه مزاحم حکومتهای وقت بودند.خوارج عموما در تبری از علی علیه السلام و عثمان اتفاق داشتند و غالبا سایر مسلمین را که در عقیده با آنها متفق نبودند کافر و مشرک می دانستند، ازدواج با دیگر مسلمین را جایز نمی دانستند و به آنها ارث نمی دادند و اساسا خون و مال آنها را مباح می دانستند، ولی فرقه اباضیه از سایر فرق خوارج ملایمتر بودند، ازدواج و حتی شهادت آنان را صحیح می دانستند و مال و خون آنها را نیز محترم می شمردند.رئیس اباضیه مردی است به نام «عبد الله بن اباض» که در اواخر عهد خلفای اموی خروج کرد.
رجوع شود به ملل و نحل شهرستانی، جلد 1، چاپ مصر، صفحه 172 و صفحه 212.5 - مروج الذهب مسعودی، چاپ مصر، ج 2/ص 174، ذیل احوال عمر بن عبد العزیز.
مجموعه آثار شهید مطهری- جلد 18
@fathe_khoon
شادی روح این عالم مجاهد صلوات.
ان شاءالله خون این شهید آغاز سرنگونی رژیم آل سعود باشد.
ان شاءالله خون این شهید آغاز سرنگونی رژیم آل سعود باشد.
تر شد از موج خبر، چشم همه، ساحل ها
حبس هرگز نشود کشتی خون، در گِل ها
سر به دارند در این قافله، دریادل ها...!
ناله را وقت، فراخ است! به خود برگردیم!
باز تنهاست «محمد»... به اُحُد برگردیم!
گر به دندان سعودی، جگر آید، بهتر!
بالش نیزه اگر زیر سر آید، بهتر!
رجز از سینه صدچاک برآید، بهتر!
دار بر دوش، کِشد پشت سرش حیرت را
معنی تازه دهد شیخ نمر، غیرت را
آه، ای شیخ! زمان را سپسی داده خدا
از شهادت، به تو تازه نفسی داده خدا
مرگ نمرود به دست مگسی داده خدا
شفق قتل تو گوید ز شبِ صدها ایل
می چکد خون تو از کنج لب اسرائیل
رعد و برقیم و جنون باور و مرگ آگاهیم
امت واحده و قوم شهادت خواهیم
سنی و شیعه، نمک خورده ی روح اللهیم
سر به داری، نمک سفره ی بیداری شد
خون زهراست که در رگ رگ ما جاری شد
خون مظلوم،«گواه»است!شهادت،این است!
حج ما، بر سرِ نیزه ست، عبادت، این است!
بکُشید امت حق را که سعادت، این است!
خاک پای شهدا، تاج شرف خواهد شد
برکت خون «نمر»، مکه، نجف خواهد شد
وقت آن است حجاز از جگرش آه کشد
از قطیف، آه کشد! تا به یمن راه کشد
یوسف فاطمه، بیرون ز دل چاه کشد
سنی و شیعه، کند آنچه دل احمد خواست
«امت واحده از شرق به پا خواهد خاست»
از یمن تا به منا، خاک سیاهید شما!
انتقام، آتش غیرت شده! «کاهید» شما!
«کدخدا»، چاهکن است و تهِ چاهید شما!
سنی و شیعه، به تکفیر، حریفیم همه
از یمن تا به دمشق، اهل قطیفیم همه
احمد بابایی
حبس هرگز نشود کشتی خون، در گِل ها
سر به دارند در این قافله، دریادل ها...!
ناله را وقت، فراخ است! به خود برگردیم!
باز تنهاست «محمد»... به اُحُد برگردیم!
گر به دندان سعودی، جگر آید، بهتر!
بالش نیزه اگر زیر سر آید، بهتر!
رجز از سینه صدچاک برآید، بهتر!
دار بر دوش، کِشد پشت سرش حیرت را
معنی تازه دهد شیخ نمر، غیرت را
آه، ای شیخ! زمان را سپسی داده خدا
از شهادت، به تو تازه نفسی داده خدا
مرگ نمرود به دست مگسی داده خدا
شفق قتل تو گوید ز شبِ صدها ایل
می چکد خون تو از کنج لب اسرائیل
رعد و برقیم و جنون باور و مرگ آگاهیم
امت واحده و قوم شهادت خواهیم
سنی و شیعه، نمک خورده ی روح اللهیم
سر به داری، نمک سفره ی بیداری شد
خون زهراست که در رگ رگ ما جاری شد
خون مظلوم،«گواه»است!شهادت،این است!
حج ما، بر سرِ نیزه ست، عبادت، این است!
بکُشید امت حق را که سعادت، این است!
خاک پای شهدا، تاج شرف خواهد شد
برکت خون «نمر»، مکه، نجف خواهد شد
وقت آن است حجاز از جگرش آه کشد
از قطیف، آه کشد! تا به یمن راه کشد
یوسف فاطمه، بیرون ز دل چاه کشد
سنی و شیعه، کند آنچه دل احمد خواست
«امت واحده از شرق به پا خواهد خاست»
از یمن تا به منا، خاک سیاهید شما!
انتقام، آتش غیرت شده! «کاهید» شما!
«کدخدا»، چاهکن است و تهِ چاهید شما!
سنی و شیعه، به تکفیر، حریفیم همه
از یمن تا به دمشق، اهل قطیفیم همه
احمد بابایی
با هماهنگی شاه تعدادی از روحانیون سرشناس پیش از تصویب قانون، لباس روحانیت را کنار گذاشتند.
حاج آقا رضا رفیع روحانی سرشناسی بود که بدون لباس روحانیت به دیدار شیخ عبدالکریم حائری رییس حوزه قم رفت. شیخ به او اعتراض نکرد. سکوت شیخ به معنای عدم مخالفت تفسیر شد و خبرش به حوزه نحف هم رسید.
برخی مخالف سکوت شیخ و برخی موافق بودند.
حاج آقا روح الله گفته بود اگر من بودم همان اول برش میگرداندم و نمیگذاشتم به دیدار آقای حائری بیاید.
سختترین روزهای حوزه فرا رسیده بود.
@fathe_khoon
محمدحسین رجبی مینویسد:
ماموران شهربانی در کوچهها و خیابانها و معابر سختگیریها و توهینهای بیشتری به روحانیون کردند. به محض مشاهده یک روحانی از او بازخواست میکردند و در صورت نداشتن گواهی، در جلوی چشم مردم عمامه از سر وی برداشته و یا به کلانتری میبردند.
به نوشته وزیر دادگستری رضاخان، ماموران حتی اعتنایی به گواهینامه روحانیون ننموده، بسیاری از آنان را توقیف و بعضی را مجبور به تراشیدن ریش میکردند و از آزار و اذیت به آنها خودداری نمیورزیدند.
وی میافزاید:
خوش رقصثی مامورین شهربانی برای خوشآمد با طمع کاری رشوه گرفتن به جایی رسید که حقیقتا این طایفه به ستوه آمده و بسیاری از این طایفه جدا و آخر شب آن هم پس کوچهها که پاسبان نبود رفت و آمد به ترس و لرز میکردند و بیشتر اوقات مقیم خانه بودند.
روحالله هرچند هیچگاه مقابل شیخ نایستاد، اما مخالفتش با وضع موجود حوزهها را علنی کرد. شنیده شده در روزهایی که ماموران بر طلبهها سخت گرفته بودند، تعدادی از آنها در اعتراض به قانون خلع لباس امتحان نمیدادند.
آقای حائری آمد و یک به یک ازشان خواست امتحان بدهند.
به حاج آقا روحالله گفت. جواب شنید:
نمیروم. الان دارند از سر طلبهها عمامه برمیدارند.
آقای حائری گفت برنمیدارند.
خمینی گفت: عمامه شیخ ابراهیم را دیروز سر گذرخان برداشتند.
آقای حائری گفت: میخواهید بگویید من پرده نشینم و خبر ندارم؟
روح الله گفت: نخیر. اخبار به شما درست نمیرسد.
اوقات شیخ تلخ شد و رفت.
بعد طلبهها امام را به زور به امتحان فرستادند و گفتند حالا که حرفت را به شیخ زدی، برو امتحان بده.
شیخ برگشته بود، دید روحالله امتحان میدهد. از خمینی تعریف کرده بود:
«بعد از ما اینها هستند که باید پرچم اسلام را به دوش بکشند و امید حوزه هستند>
روح الله معتقد بود در برابر تغییر لباس باید مقاومت کرد. گفته بود:
«به یکی از آقایان گفتم اگر شما را اجبار به تغییر لباس کنند چه میکنید؟
گفتند در منزل مینشینیم و بیرون نمیآییم.
گفتم اگر من را اجبار کنند و امام جماعت باشم، همان روز با لباس تازه مسجد میروم. باید پستها را نگه داشت و در وقت مقتضی با اعتراض دستهجمعی طرف را کوبید.»
شنیده شده او حتی ماموران پلیس را که میدید، نصحیتشان میکرد که طلبهها را به خاطر لباسشان آزار ندهند.
@fathe_khoon
کتاب زندگی نامه مصور امام خمینی، نشر سایان، صفحه 28
حاج آقا رضا رفیع روحانی سرشناسی بود که بدون لباس روحانیت به دیدار شیخ عبدالکریم حائری رییس حوزه قم رفت. شیخ به او اعتراض نکرد. سکوت شیخ به معنای عدم مخالفت تفسیر شد و خبرش به حوزه نحف هم رسید.
برخی مخالف سکوت شیخ و برخی موافق بودند.
حاج آقا روح الله گفته بود اگر من بودم همان اول برش میگرداندم و نمیگذاشتم به دیدار آقای حائری بیاید.
سختترین روزهای حوزه فرا رسیده بود.
@fathe_khoon
محمدحسین رجبی مینویسد:
ماموران شهربانی در کوچهها و خیابانها و معابر سختگیریها و توهینهای بیشتری به روحانیون کردند. به محض مشاهده یک روحانی از او بازخواست میکردند و در صورت نداشتن گواهی، در جلوی چشم مردم عمامه از سر وی برداشته و یا به کلانتری میبردند.
به نوشته وزیر دادگستری رضاخان، ماموران حتی اعتنایی به گواهینامه روحانیون ننموده، بسیاری از آنان را توقیف و بعضی را مجبور به تراشیدن ریش میکردند و از آزار و اذیت به آنها خودداری نمیورزیدند.
وی میافزاید:
خوش رقصثی مامورین شهربانی برای خوشآمد با طمع کاری رشوه گرفتن به جایی رسید که حقیقتا این طایفه به ستوه آمده و بسیاری از این طایفه جدا و آخر شب آن هم پس کوچهها که پاسبان نبود رفت و آمد به ترس و لرز میکردند و بیشتر اوقات مقیم خانه بودند.
روحالله هرچند هیچگاه مقابل شیخ نایستاد، اما مخالفتش با وضع موجود حوزهها را علنی کرد. شنیده شده در روزهایی که ماموران بر طلبهها سخت گرفته بودند، تعدادی از آنها در اعتراض به قانون خلع لباس امتحان نمیدادند.
آقای حائری آمد و یک به یک ازشان خواست امتحان بدهند.
به حاج آقا روحالله گفت. جواب شنید:
نمیروم. الان دارند از سر طلبهها عمامه برمیدارند.
آقای حائری گفت برنمیدارند.
خمینی گفت: عمامه شیخ ابراهیم را دیروز سر گذرخان برداشتند.
آقای حائری گفت: میخواهید بگویید من پرده نشینم و خبر ندارم؟
روح الله گفت: نخیر. اخبار به شما درست نمیرسد.
اوقات شیخ تلخ شد و رفت.
بعد طلبهها امام را به زور به امتحان فرستادند و گفتند حالا که حرفت را به شیخ زدی، برو امتحان بده.
شیخ برگشته بود، دید روحالله امتحان میدهد. از خمینی تعریف کرده بود:
«بعد از ما اینها هستند که باید پرچم اسلام را به دوش بکشند و امید حوزه هستند>
روح الله معتقد بود در برابر تغییر لباس باید مقاومت کرد. گفته بود:
«به یکی از آقایان گفتم اگر شما را اجبار به تغییر لباس کنند چه میکنید؟
گفتند در منزل مینشینیم و بیرون نمیآییم.
گفتم اگر من را اجبار کنند و امام جماعت باشم، همان روز با لباس تازه مسجد میروم. باید پستها را نگه داشت و در وقت مقتضی با اعتراض دستهجمعی طرف را کوبید.»
شنیده شده او حتی ماموران پلیس را که میدید، نصحیتشان میکرد که طلبهها را به خاطر لباسشان آزار ندهند.
@fathe_khoon
کتاب زندگی نامه مصور امام خمینی، نشر سایان، صفحه 28
یک. صدای پای جنگ
شهریور سال 1359، در روابط ایران و عراق همه چیز رنگ و بوی جنگ داشت.
توپهای عراق مرزنشینهای ایرانی را گلوله باران میکردند و مردم عادت کرده بودند که هر لحظه منتظر حادثهای تلخ باشند.
مرزنشینها جنگ را حس کرده بودند، اما در پایتخت و شهرهای دورتر از مرز کسی تصورش را هم نمیکرد جنگی بزرگ نزدیک باشد؛ حتی فرماندهان ارتش. رییس ستاد مشترک ارتش به روزنامهها گفته بود:
«تمرکز نیروهای عراقی و مصری در نزدیکی مرز ایران برای ما مهم نیست. مهم این است که نیروها چه میتوانند بکنند. وقتی ما میدانیم که نمیتوانند کاری بکنند، احساس خطر نمیکنیم.»
بنیصدر رییس جمهور و فرمانده کل نیروهای مسلح ایران هم بارها تاکید کرده بود که عراقیها جرات ندارند به ایران ما حمله کنند. او در حاشیهی گزارشی از تجمع نظامیان عراقی در مرز نوشته بود عراقیها مانور دارند و جنگی در کار نیست.
در ایران اختلاف مجلسی که اکثریتش در اختیار حزب جمهوری اسلامی بود و رییس جمهور سر کابینه ادامه داشت. اختلاف هنوز میان مردم کشیده نشده بود، اما نزدیکان بنیصدر وعده میدادند که او در سخنرانی 17 شهریور همه چیز را به مردم خواهد گفت.
کتاب دائره المعارف مصور جنگ- نوشته جعفر شیرعلینیا- انتشارات سایان- صفحه 48
@fathe_khoon
#دفاع_مقدس - شمارهی 1
شهریور سال 1359، در روابط ایران و عراق همه چیز رنگ و بوی جنگ داشت.
توپهای عراق مرزنشینهای ایرانی را گلوله باران میکردند و مردم عادت کرده بودند که هر لحظه منتظر حادثهای تلخ باشند.
مرزنشینها جنگ را حس کرده بودند، اما در پایتخت و شهرهای دورتر از مرز کسی تصورش را هم نمیکرد جنگی بزرگ نزدیک باشد؛ حتی فرماندهان ارتش. رییس ستاد مشترک ارتش به روزنامهها گفته بود:
«تمرکز نیروهای عراقی و مصری در نزدیکی مرز ایران برای ما مهم نیست. مهم این است که نیروها چه میتوانند بکنند. وقتی ما میدانیم که نمیتوانند کاری بکنند، احساس خطر نمیکنیم.»
بنیصدر رییس جمهور و فرمانده کل نیروهای مسلح ایران هم بارها تاکید کرده بود که عراقیها جرات ندارند به ایران ما حمله کنند. او در حاشیهی گزارشی از تجمع نظامیان عراقی در مرز نوشته بود عراقیها مانور دارند و جنگی در کار نیست.
در ایران اختلاف مجلسی که اکثریتش در اختیار حزب جمهوری اسلامی بود و رییس جمهور سر کابینه ادامه داشت. اختلاف هنوز میان مردم کشیده نشده بود، اما نزدیکان بنیصدر وعده میدادند که او در سخنرانی 17 شهریور همه چیز را به مردم خواهد گفت.
کتاب دائره المعارف مصور جنگ- نوشته جعفر شیرعلینیا- انتشارات سایان- صفحه 48
@fathe_khoon
#دفاع_مقدس - شمارهی 1
کانال فتح خون قصد تولید کلیپ های صوتی کوتاه 1 تا 2 دقیقه ای را دارد.
از کسانی که فکر میکنند توانایی خواندن متن دارند و حداقل های امکانات ضبط صوتی را دارند تقاضا میشود یک نمونه فایل صوتی به آیدی @abounull ارسال کنند.
باتشکر
از کسانی که فکر میکنند توانایی خواندن متن دارند و حداقل های امکانات ضبط صوتی را دارند تقاضا میشود یک نمونه فایل صوتی به آیدی @abounull ارسال کنند.
باتشکر
حق معلم
اما حق کسی که به علم آموزی اداره ات کند، آن است که او را بزرگ داری، و احترام مجلس او را حفظ کنی، و به گفتارش گوش دهی، و به او روی آوری، و او را به نفع خود یاری دهی تا بتواند دانشی را که بدان نیاز داری به تو بیاموزد، بدین صورت که ذهن خود را به طور کامل مصروف او کنی، فهمت را در اختیار او گذاری، و با دل پاک به سخن او گوش جان بسپاری، و چشم خود را با روشنی تمام، با ترک لذت ها و کاستن شهوت ها بر او او بگشایی، و این که بدانی در هر چه او به تو می آموزد باید فرستاده او باشی که آن را به نادانان برسانی و بر توست که این رسالت را از سوی او به بهترین شکل به آنان برسانی، و در رساندن پیام او به وی خیانت نکنی، چون آن پیام و رسالت را بر عهده گرفتی به نیابت او بپردازی. و لاحول و لاقوه الا بالله.
ترجمه رساله حقوق امام سجاد علیه السلام-دکتر علی شیروانی-نشر اندیشه مولانا
@fathe_khoon
اما حق کسی که به علم آموزی اداره ات کند، آن است که او را بزرگ داری، و احترام مجلس او را حفظ کنی، و به گفتارش گوش دهی، و به او روی آوری، و او را به نفع خود یاری دهی تا بتواند دانشی را که بدان نیاز داری به تو بیاموزد، بدین صورت که ذهن خود را به طور کامل مصروف او کنی، فهمت را در اختیار او گذاری، و با دل پاک به سخن او گوش جان بسپاری، و چشم خود را با روشنی تمام، با ترک لذت ها و کاستن شهوت ها بر او او بگشایی، و این که بدانی در هر چه او به تو می آموزد باید فرستاده او باشی که آن را به نادانان برسانی و بر توست که این رسالت را از سوی او به بهترین شکل به آنان برسانی، و در رساندن پیام او به وی خیانت نکنی، چون آن پیام و رسالت را بر عهده گرفتی به نیابت او بپردازی. و لاحول و لاقوه الا بالله.
ترجمه رساله حقوق امام سجاد علیه السلام-دکتر علی شیروانی-نشر اندیشه مولانا
@fathe_khoon
انتقام در زندان ایالون
کسانیکه با ساختار دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی آشنا هستند، میگویند در میان بنیانگذاران اغلب دستگاههای اطلاعاتی موفق در دنیا، ردی از یهودیان میتوان یافت. برای مثال لرد ویکتور روچیلد، بنیانگذار واقعی امآیسیکس به شمار میرود.کسانیکه با ساختار دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی آشنا هستند، میگویند در میان بنیانگذاران اغلب دستگاههای اطلاعاتی موفق در دنیا، ردی از یهودیان میتوان یافت. برای مثال لرد ویکتور روچیلد، بنیانگذار واقعی امآیسیکس به شمار میرود.
کسانیکه با ساختار دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی آشنا هستند، میگویند در میان بنیانگذاران اغلب دستگاههای اطلاعاتی موفق در دنیا، ردی از یهودیان میتوان یافت. برای مثال لرد ویکتور روچیلد، بنیانگذار واقعی امآیسیکس به شمار میرود.
موساد و رژیم صیونیستی نیز به این گفته پر و بال میدهند و خود را قویترین سازمان اطلاعاتی دنیا میشناسند. اما واقعیت این است که موساد نیز نقطه ضعفهایی دارد که گاه باورنکردنی بهنظر میرسند و حزبالله لبنان تنها گروهی است که توانسته چند بار این نقطه ضعفها را بیابد و بر اساس آنها عملیات موفقی را ساماندهی و اجرا کند.
یکی از این عملیاتهای موفق، ماجرای تننباوم بود. اما تننباوم که بود؟ او در سال 1325 در لهستان به دنیا آمد و پدر و مادرش توانستند در سال 1328 بهعنوان یهودیان بازمانده از جنگ دوم جهانی، به فلسطین تحت اشغال مهاجرت کنند. او در مدرسه عضو پیشآهنگی بود و بعدها از سران پیشآهنگی رژیم صیونیستی شد و این رژیم او را بهعنوان نمایندهاش در پیشآهنگی به سازمان مرکزی پیشآهنگی در ایالات متحد آمریکا معرفی کرد.
او در 18 سالگی به دانشگاه عبری اورشلیم رفت و در آنجا اقتصاد و علوم سیاسی خواند. او همزمان به ارتش رژیم صیونیستی نیز پیوست. پس از آن، او عنوان افسر ذخیره داشت و در ظاهر بدون هیچ فعالیت خاصی تا درجه سرهنگی ارتقا پیدا کرد. همزمان با فعالیتهای بیصدایی که موجب ارتقای درجه او در ارتش بود، به تحصیلاتش نیز در رشته بازرگانی ادامه داد. بعدها که رسانههای صیونیست میکوشیدند از او چهره یک بازرگان را ارائه دهند، ناچار میگفتند او بازرگانی بوده که گاه تنها و گاه با شرکایش کار میکرده، به بیان دیگر هیچ شرکت بازرگانیای که نام او در هیأت مدیره یا مؤسسش باشد، یافت نمیشود. تمام اینها نشانههای این است که او یک افسر اطلاعاتی بوده و بازرگانی پوششی برای فعالیتهایش.
@fathe_khoon
او در سال 1350 ازدواج کرد و یک دختر و یک پسر دارد. دخترش متولد 1357 است و در رشته فلسفه تحصیل کرده و پسرش نیز متولد 1363 است. تننباوم از سالهای ارتش و دانشگاه تاکنون به آسم مبتلا بوده است. این نیز شاهدی دیگر بر ارزشمند بودن توان غیرجسمی او برای ارتش بوده است. در غیر این صورت او را در ارتش نمیپذیرفتند.
به هر حال، او در سال 1379 پس از ارتباط با بعضی اعضای حزبالله، گمان کرد به منبع اطلاعاتی خوبی درون این گروه دست یافته و با گذرنامه جعلی به لبنان سفر کرد. حزبالله بلافاصله او را دستگیر و دستگیری یک افسر بلندپایه اطلاعاتی رژیم صیونیستی را اعلام کرد.
برخورد رژیم صیونیستی متناقض بود. طیفی از ادعاهای عجیب و غریب که بعدها نادرست بودن همه مسجل شد؛ برای مثال میگفتند او یک تاجر است که حزبالله او را در دبی دزدیده و به لبنان برده است.
نهایتا در تبادل با اسیران لبنانی و فلسطینی در سال 1383، حزبالله او و سه جسد سربازان اسراییلی را به رژیم صیونیستی داد و 400 اسیر فلسطینی و لبنانی را بازپس گرفت.
تا اینجا رسانههای صیونیست از یک سو او را یک بازرگان و شهروند عادی مینامیدند که حزب الله ربوده است و از سویی او را قهرمان خطاب میکردند و زمزمههایی حاشیهای راه انداخته بودند که او را در تلاش برای یافتن اطلاعاتی درباره رون آراد خلبان رژیم صیونیستی که در خاک لبنان سقوط کرد، نشان میدادند.
درست چند ساعت پیش از آزاد کردن او، شبکه المنار قسمتهای کوتاهی از یک مصاحبه با او را پخش کرد. مصاحبه در خانهای نسبتا زیبا و در محیطی آرام و راحت انجام شده بود و تننباوم آرام و بیدغدغه و به زبان عبری با دوربین حرف میزد. او گفت حزبالله با او مانند یک اسیر جنگی و بسیار خوب رفتار کرده و در درمان او همه امکانات لازم را بهکار گرفته است. او گفت نظرش در این مدت نسبت به حزبالله کاملا عوض شده است و دیگر آنها را یک گروه تروریستی نمیداند و اضافه کرد این حرفها را بیهیچ فشاری و با علم به اینکه بعد از بازگشت به فلسطین تحت اشغال برایش دردسرساز خواهند شد میزند.
کسانیکه با ساختار دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی آشنا هستند، میگویند در میان بنیانگذاران اغلب دستگاههای اطلاعاتی موفق در دنیا، ردی از یهودیان میتوان یافت. برای مثال لرد ویکتور روچیلد، بنیانگذار واقعی امآیسیکس به شمار میرود.کسانیکه با ساختار دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی آشنا هستند، میگویند در میان بنیانگذاران اغلب دستگاههای اطلاعاتی موفق در دنیا، ردی از یهودیان میتوان یافت. برای مثال لرد ویکتور روچیلد، بنیانگذار واقعی امآیسیکس به شمار میرود.
کسانیکه با ساختار دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی آشنا هستند، میگویند در میان بنیانگذاران اغلب دستگاههای اطلاعاتی موفق در دنیا، ردی از یهودیان میتوان یافت. برای مثال لرد ویکتور روچیلد، بنیانگذار واقعی امآیسیکس به شمار میرود.
موساد و رژیم صیونیستی نیز به این گفته پر و بال میدهند و خود را قویترین سازمان اطلاعاتی دنیا میشناسند. اما واقعیت این است که موساد نیز نقطه ضعفهایی دارد که گاه باورنکردنی بهنظر میرسند و حزبالله لبنان تنها گروهی است که توانسته چند بار این نقطه ضعفها را بیابد و بر اساس آنها عملیات موفقی را ساماندهی و اجرا کند.
یکی از این عملیاتهای موفق، ماجرای تننباوم بود. اما تننباوم که بود؟ او در سال 1325 در لهستان به دنیا آمد و پدر و مادرش توانستند در سال 1328 بهعنوان یهودیان بازمانده از جنگ دوم جهانی، به فلسطین تحت اشغال مهاجرت کنند. او در مدرسه عضو پیشآهنگی بود و بعدها از سران پیشآهنگی رژیم صیونیستی شد و این رژیم او را بهعنوان نمایندهاش در پیشآهنگی به سازمان مرکزی پیشآهنگی در ایالات متحد آمریکا معرفی کرد.
او در 18 سالگی به دانشگاه عبری اورشلیم رفت و در آنجا اقتصاد و علوم سیاسی خواند. او همزمان به ارتش رژیم صیونیستی نیز پیوست. پس از آن، او عنوان افسر ذخیره داشت و در ظاهر بدون هیچ فعالیت خاصی تا درجه سرهنگی ارتقا پیدا کرد. همزمان با فعالیتهای بیصدایی که موجب ارتقای درجه او در ارتش بود، به تحصیلاتش نیز در رشته بازرگانی ادامه داد. بعدها که رسانههای صیونیست میکوشیدند از او چهره یک بازرگان را ارائه دهند، ناچار میگفتند او بازرگانی بوده که گاه تنها و گاه با شرکایش کار میکرده، به بیان دیگر هیچ شرکت بازرگانیای که نام او در هیأت مدیره یا مؤسسش باشد، یافت نمیشود. تمام اینها نشانههای این است که او یک افسر اطلاعاتی بوده و بازرگانی پوششی برای فعالیتهایش.
@fathe_khoon
او در سال 1350 ازدواج کرد و یک دختر و یک پسر دارد. دخترش متولد 1357 است و در رشته فلسفه تحصیل کرده و پسرش نیز متولد 1363 است. تننباوم از سالهای ارتش و دانشگاه تاکنون به آسم مبتلا بوده است. این نیز شاهدی دیگر بر ارزشمند بودن توان غیرجسمی او برای ارتش بوده است. در غیر این صورت او را در ارتش نمیپذیرفتند.
به هر حال، او در سال 1379 پس از ارتباط با بعضی اعضای حزبالله، گمان کرد به منبع اطلاعاتی خوبی درون این گروه دست یافته و با گذرنامه جعلی به لبنان سفر کرد. حزبالله بلافاصله او را دستگیر و دستگیری یک افسر بلندپایه اطلاعاتی رژیم صیونیستی را اعلام کرد.
برخورد رژیم صیونیستی متناقض بود. طیفی از ادعاهای عجیب و غریب که بعدها نادرست بودن همه مسجل شد؛ برای مثال میگفتند او یک تاجر است که حزبالله او را در دبی دزدیده و به لبنان برده است.
نهایتا در تبادل با اسیران لبنانی و فلسطینی در سال 1383، حزبالله او و سه جسد سربازان اسراییلی را به رژیم صیونیستی داد و 400 اسیر فلسطینی و لبنانی را بازپس گرفت.
تا اینجا رسانههای صیونیست از یک سو او را یک بازرگان و شهروند عادی مینامیدند که حزب الله ربوده است و از سویی او را قهرمان خطاب میکردند و زمزمههایی حاشیهای راه انداخته بودند که او را در تلاش برای یافتن اطلاعاتی درباره رون آراد خلبان رژیم صیونیستی که در خاک لبنان سقوط کرد، نشان میدادند.
درست چند ساعت پیش از آزاد کردن او، شبکه المنار قسمتهای کوتاهی از یک مصاحبه با او را پخش کرد. مصاحبه در خانهای نسبتا زیبا و در محیطی آرام و راحت انجام شده بود و تننباوم آرام و بیدغدغه و به زبان عبری با دوربین حرف میزد. او گفت حزبالله با او مانند یک اسیر جنگی و بسیار خوب رفتار کرده و در درمان او همه امکانات لازم را بهکار گرفته است. او گفت نظرش در این مدت نسبت به حزبالله کاملا عوض شده است و دیگر آنها را یک گروه تروریستی نمیداند و اضافه کرد این حرفها را بیهیچ فشاری و با علم به اینکه بعد از بازگشت به فلسطین تحت اشغال برایش دردسرساز خواهند شد میزند.
حالا رژیم صیونیستی در یک دوراهی گیر کرده بود. نمیدانست تننباوم در باقی قسمتهای مصاحبه که المنار وعده پخش آن را میدهد چه گفته و در حالی که از او یک قهرمان ساخته بود. دودستگی آغاز شد. عدهای به بازی کردن نقش استقبال از قهرمان ادامه دادند و عدهای مانند استاینیاز، رییس کمیسیون روابط خارجی و دفاع کنست، او را مجرمی خواندند که به او افتخار کردن خطا است.
بههر حال در نهایت از او استقبال سرد، اما قهرمانانهای به عمل آوردند و از همان فرودگاه او را جهت پاسخ به پارهای سئوالات به بازجویی بردند. او در همان فرودگاه اعلام کرد، برای یافتن اطلاعات درباره رون آراد به لبنان رفته بوده و البته در نظر داشته در یک معامله بیربط به این موضوع، کمی هم پول برای خانوادهاش بهدست بیاورد. در روزهای بعد، او گاه مهمان رییسجمهوری رژیم صیونیستی بود و با او عکس یادگاری میانداخت و گاه در خانهاش مضطرب بود و گاه در بازداشتگاه به سئوالات بازجویان پاسخ میداد. در نهایت، بلافاصله پس از پخش نسخه کامل مصاحبهاش درباره فساد در ردههای بالای رژیم صیونیستی، او را بازداشت کردند و در دادگاهی محرمانه محاکمه و به زندان محکوم کردند. او از سال 1383 تا 1385 در زندان بود؛ زنش از او جدا شد و پس از بازگشت از زندان تنها و بیکار ماند. این روزها او در 64 سالگی راننده تاکسی است و از این راه زندگی میکند. پس از آزادی از زندان او در مصاحبهای گفت آن معامله بیربط به رون آراد، یک معامله بزرگ مواد مخدر بوده است.
شاید بتوان گفت در پاسخ به این عملیات صددرصد موفق حزبالله، موساد دو عملیات انتقامی اجرا کرد. اولین عملیات ترور عماد مغنیه بود که طراح عملیات تننباوم به شمار میرود و دومین عملیات ربودن علیرضا عسگری است.
علیرضا عسگری افسر ارشد بازنشسته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، معاون اسبق وزیر دفاع ایران و دارای سابقه احتمالی فعالیت در لبنان بود. رژیم صیونیستی او را با پرونده رون آراد مربوط میداند. او در سال 1335 به دنیا آمد و همسر و پنج فرزند دارد. او در سال 1386 به ترکیه رفت و در آنجا ناپدید شد. خانوادهاش اعلام کردند، او برای تجارت روغن زیتون به ترکیه و سوریه سفر میکرده و موساد او را ربوده است. رسانههای رژیم صیونیستی و مدافعان آن حرفهای ضد و نقیضی زدند، گاه گفتند او برای مذاکره در باب تجارت اسلحه قاچاق به ترکیه رفته بوده و گاه گفتند او داوطلبانه از ایالات متحد آمریکا تقاضای پناهندگی کرده است. حتی گفتند او در ازای پناهندگی اطلاعاتی درباره تأسیسات هستهای ایران و نیز سوریه به ایالات متحد و اسراییل داده است. اما بالأخره در روز دوشنبه 6 دی 1389 روزنامه یدیعوت احرونوت (آخرین اخبار) چاپ فلسطین تحت اشغال، در خبری اعلام کرد علیرضا عسگری در زندان ایالون خودکشی کرده است. بهنظر میرسد رژیم صیونیستی در نهایت نتوانسته در پرونده عسگری، به چیزی شبیه مصاحبه تننباوم دست پیدا کند و اعلام مرگ او را بهترین راه برای سرپوش گذاشتن بر این پرونده میداند.
نوشته کوروش علیانی در مجله پنجره شماره 78
@fathe_khoon
بههر حال در نهایت از او استقبال سرد، اما قهرمانانهای به عمل آوردند و از همان فرودگاه او را جهت پاسخ به پارهای سئوالات به بازجویی بردند. او در همان فرودگاه اعلام کرد، برای یافتن اطلاعات درباره رون آراد به لبنان رفته بوده و البته در نظر داشته در یک معامله بیربط به این موضوع، کمی هم پول برای خانوادهاش بهدست بیاورد. در روزهای بعد، او گاه مهمان رییسجمهوری رژیم صیونیستی بود و با او عکس یادگاری میانداخت و گاه در خانهاش مضطرب بود و گاه در بازداشتگاه به سئوالات بازجویان پاسخ میداد. در نهایت، بلافاصله پس از پخش نسخه کامل مصاحبهاش درباره فساد در ردههای بالای رژیم صیونیستی، او را بازداشت کردند و در دادگاهی محرمانه محاکمه و به زندان محکوم کردند. او از سال 1383 تا 1385 در زندان بود؛ زنش از او جدا شد و پس از بازگشت از زندان تنها و بیکار ماند. این روزها او در 64 سالگی راننده تاکسی است و از این راه زندگی میکند. پس از آزادی از زندان او در مصاحبهای گفت آن معامله بیربط به رون آراد، یک معامله بزرگ مواد مخدر بوده است.
شاید بتوان گفت در پاسخ به این عملیات صددرصد موفق حزبالله، موساد دو عملیات انتقامی اجرا کرد. اولین عملیات ترور عماد مغنیه بود که طراح عملیات تننباوم به شمار میرود و دومین عملیات ربودن علیرضا عسگری است.
علیرضا عسگری افسر ارشد بازنشسته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، معاون اسبق وزیر دفاع ایران و دارای سابقه احتمالی فعالیت در لبنان بود. رژیم صیونیستی او را با پرونده رون آراد مربوط میداند. او در سال 1335 به دنیا آمد و همسر و پنج فرزند دارد. او در سال 1386 به ترکیه رفت و در آنجا ناپدید شد. خانوادهاش اعلام کردند، او برای تجارت روغن زیتون به ترکیه و سوریه سفر میکرده و موساد او را ربوده است. رسانههای رژیم صیونیستی و مدافعان آن حرفهای ضد و نقیضی زدند، گاه گفتند او برای مذاکره در باب تجارت اسلحه قاچاق به ترکیه رفته بوده و گاه گفتند او داوطلبانه از ایالات متحد آمریکا تقاضای پناهندگی کرده است. حتی گفتند او در ازای پناهندگی اطلاعاتی درباره تأسیسات هستهای ایران و نیز سوریه به ایالات متحد و اسراییل داده است. اما بالأخره در روز دوشنبه 6 دی 1389 روزنامه یدیعوت احرونوت (آخرین اخبار) چاپ فلسطین تحت اشغال، در خبری اعلام کرد علیرضا عسگری در زندان ایالون خودکشی کرده است. بهنظر میرسد رژیم صیونیستی در نهایت نتوانسته در پرونده عسگری، به چیزی شبیه مصاحبه تننباوم دست پیدا کند و اعلام مرگ او را بهترین راه برای سرپوش گذاشتن بر این پرونده میداند.
نوشته کوروش علیانی در مجله پنجره شماره 78
@fathe_khoon
حق کسی که علیه او ادعا داری
حق طرفی که تو علیه او ادعایی داری آن است که اگر آنچه را ادعا میکنی واقعاً حق توست، در گفتگوی برای بیان مدعانیک رفتار و آرام باشی زیرا شنیدن ادعا بر گوش طرف مقابل سخت و گران می آید و دلیل خود را با نرمی به او بفهمانی و به او مهلت بدهی و بیانی روشن و لطیف ترین نرمش ها را بکار گیری و کشمکش او با بگومگوی خود، مانع از دلیل آوردن تو نشود، چندان که دلیلت از دستت برود و نتوانی آن را جبران کنی و به جایی برسی. و لاقوه الابالله
ترجمه رساله حقوق امام سجاد علیه السلام-دکتر علی شیروانی-نشر اندیشه مولانا
حق طرفی که تو علیه او ادعایی داری آن است که اگر آنچه را ادعا میکنی واقعاً حق توست، در گفتگوی برای بیان مدعانیک رفتار و آرام باشی زیرا شنیدن ادعا بر گوش طرف مقابل سخت و گران می آید و دلیل خود را با نرمی به او بفهمانی و به او مهلت بدهی و بیانی روشن و لطیف ترین نرمش ها را بکار گیری و کشمکش او با بگومگوی خود، مانع از دلیل آوردن تو نشود، چندان که دلیلت از دستت برود و نتوانی آن را جبران کنی و به جایی برسی. و لاقوه الابالله
ترجمه رساله حقوق امام سجاد علیه السلام-دکتر علی شیروانی-نشر اندیشه مولانا
جنگ از مرز تا دانشگاه تهران
17 شهریور بنیصدر در دانشگاه تهران در جمع دهها هزار نفری مردم از نخست وزیر، رجایی، کابینهاش و نمایندگان مخالفش در مجلس به شدت انتقاد کرد. تیترهای جنجالی روزنامهها سخنرانی رییس جمهور را به جنگی تمام عیار بدل کردند و حملهی عراقیها در لا به لای تیترهای درشت دیده نشد.
در استان کرمانشاه تعدادی پاسدار و نیروهای ارتش و مرزدارها و تعدادی از مرزنشین مهمترین دغدغهشان پس گرفتن زینلکش و خانلیلی از عراقیها بود، اما نیروهای عراقی پر شمار بودند و آنها کاری از پیش نبردند.
فرماندهان نظامی ایران هنوز هجوم عراق را در حد درگیریهای مرزی تفسیر میکردند. فرماندهی نیروی زمینی به لشکر 81 زرهی دستور داد بررسی کند که اگر عراقیها خان لیلی را گرفته اند، آنها هم در شمال منطقه، در مرز خسروی به سمت خانقین در خاک عراق پیشروی کنند و پاسگاههای مرزی دشمن را خلع سلاح کنند. بعد هم تا وقتی عراقیها از خانلیلی عقب ننشسته اند، همانجا بمانند، اما لشکر 81 زرهی نتوانست دستور را اجرا کند و تنها یک خیز به مرز نزدیک شد.
عراقیها به پیشرویشان ادامه دادند و پاسگاه تنگاب کهنه را هم اشغال کردند.
نیروی زمینی ارتش ایران مشکلات فراوانی داشت و بنا شد در جواب عراقیها نیروی هوایی که امید ارتش ایران بود، نیروهای مهاجم را بمباران کند.
پس پنح خلبان نیروی هوایی با بالگرد رفتند شناسایی که خبر سقوط بالگرد آنها و شهادت هر پنج نفرشان جبههی ایران را در غم فرو برد.
در جبههی کرمانشاه نیروهای مدافع به بازپسگیری ارتفاعات زینلکش میاندیشیدند.
یک ستون زرهی از لشکر 81 زرهی حرکت کرد تا ارتفاعات اشغالی را پس بگیرد. عراقیها از ارتفاعات بر مسیر حرکت این ستون زرهی مسلط بودند، پس دو هواپیمای ایرانی بلند شدند تا ارتفاعات را بزنند که هواپیماهای عراقی هم وارد نبرد شدند.
سامانهی هدایت یکی از اف4های ایرانی خراب شد و هواپیماها بدون تاثیری خاص در نفتشهر سقوط کرد؛ خلبانش با چتر بیرون پرید، اما کمک خلبان شهید شد.
لشکر 81 زرهی در حال جمعآوری نیروهایش برای دفاع از مرزهای کرمانشاه بود. خبر حملهی ضدانقلاب در 19 شهریور به گردانی از این لشکر در سردشت کردستان اوضاع آشفتهی لشکر را آشفتهتر کرد.
همین روز عراق به ارتفاعات میمک در شمال استان ایلام هم حمله کرد و ارتفاعات میمک را هم اشغال کرد. دوی بعد از ظهر آن روز توخانهی عراق بر پاسگاههای مرزی میمک آتیش ریخت و ساعت 3 یک تیپ تقویت شدهشان با دویست تانک و سیصد نفربر و خودرو به پاسگاهها حمله کردند.
پاسگاهها نیرویی نداشتند. همانها که بودند ایستادند.
مدافعان چهار شهید و چهارده مجروح دادند، اما عراق میمک را گرفت.
همزمان، عراق شهر مرزی قصر شیرین در کرمانشاه و مهران در استان ایلام را گلوله باران کرد.
کتاب دائره المعارف مصور خاطرات جنگ- نشر سایان- نوشته جعفر شیرعلی نیا- صفحه 48
@fathe_khoon
17 شهریور بنیصدر در دانشگاه تهران در جمع دهها هزار نفری مردم از نخست وزیر، رجایی، کابینهاش و نمایندگان مخالفش در مجلس به شدت انتقاد کرد. تیترهای جنجالی روزنامهها سخنرانی رییس جمهور را به جنگی تمام عیار بدل کردند و حملهی عراقیها در لا به لای تیترهای درشت دیده نشد.
در استان کرمانشاه تعدادی پاسدار و نیروهای ارتش و مرزدارها و تعدادی از مرزنشین مهمترین دغدغهشان پس گرفتن زینلکش و خانلیلی از عراقیها بود، اما نیروهای عراقی پر شمار بودند و آنها کاری از پیش نبردند.
فرماندهان نظامی ایران هنوز هجوم عراق را در حد درگیریهای مرزی تفسیر میکردند. فرماندهی نیروی زمینی به لشکر 81 زرهی دستور داد بررسی کند که اگر عراقیها خان لیلی را گرفته اند، آنها هم در شمال منطقه، در مرز خسروی به سمت خانقین در خاک عراق پیشروی کنند و پاسگاههای مرزی دشمن را خلع سلاح کنند. بعد هم تا وقتی عراقیها از خانلیلی عقب ننشسته اند، همانجا بمانند، اما لشکر 81 زرهی نتوانست دستور را اجرا کند و تنها یک خیز به مرز نزدیک شد.
عراقیها به پیشرویشان ادامه دادند و پاسگاه تنگاب کهنه را هم اشغال کردند.
نیروی زمینی ارتش ایران مشکلات فراوانی داشت و بنا شد در جواب عراقیها نیروی هوایی که امید ارتش ایران بود، نیروهای مهاجم را بمباران کند.
پس پنح خلبان نیروی هوایی با بالگرد رفتند شناسایی که خبر سقوط بالگرد آنها و شهادت هر پنج نفرشان جبههی ایران را در غم فرو برد.
در جبههی کرمانشاه نیروهای مدافع به بازپسگیری ارتفاعات زینلکش میاندیشیدند.
یک ستون زرهی از لشکر 81 زرهی حرکت کرد تا ارتفاعات اشغالی را پس بگیرد. عراقیها از ارتفاعات بر مسیر حرکت این ستون زرهی مسلط بودند، پس دو هواپیمای ایرانی بلند شدند تا ارتفاعات را بزنند که هواپیماهای عراقی هم وارد نبرد شدند.
سامانهی هدایت یکی از اف4های ایرانی خراب شد و هواپیماها بدون تاثیری خاص در نفتشهر سقوط کرد؛ خلبانش با چتر بیرون پرید، اما کمک خلبان شهید شد.
لشکر 81 زرهی در حال جمعآوری نیروهایش برای دفاع از مرزهای کرمانشاه بود. خبر حملهی ضدانقلاب در 19 شهریور به گردانی از این لشکر در سردشت کردستان اوضاع آشفتهی لشکر را آشفتهتر کرد.
همین روز عراق به ارتفاعات میمک در شمال استان ایلام هم حمله کرد و ارتفاعات میمک را هم اشغال کرد. دوی بعد از ظهر آن روز توخانهی عراق بر پاسگاههای مرزی میمک آتیش ریخت و ساعت 3 یک تیپ تقویت شدهشان با دویست تانک و سیصد نفربر و خودرو به پاسگاهها حمله کردند.
پاسگاهها نیرویی نداشتند. همانها که بودند ایستادند.
مدافعان چهار شهید و چهارده مجروح دادند، اما عراق میمک را گرفت.
همزمان، عراق شهر مرزی قصر شیرین در کرمانشاه و مهران در استان ایلام را گلوله باران کرد.
کتاب دائره المعارف مصور خاطرات جنگ- نشر سایان- نوشته جعفر شیرعلی نیا- صفحه 48
@fathe_khoon
تشکیل اسراییل، آغازی بر یک پایان
آنچه را امروزه به عنوان صهیونیسم میشناسیم، ایدهی استعماری و جنبشی سیاسی است که «تئودور هرتصل» یهودی {1860-1904} بنیان گذاشت. هرتصل در بوداپست مجارستان به دنیا آمد. نوجوانیش را در اتریش گذراند و دکتراق حقوقش را از دانشگاه وین گرفت. یک سال بیشتر وکالت نکرد و به روزنامهنگاری و سیاست روی آورد و پیگیر مسایل یهودیان شد.
اوایل سال 1881 الکساندر دوم تزار روسیه را ترور کردند و شایعه شد ترور کار یهودیها است.
مدتی بعد گزارش شد گروههایی از میان جنگلهای روسیه به یهودیها حمله میکنند، آنها را میکشند و فرار میکنند. دولت نتوانست مسئله را حل کند و کشتارها ادامه یافت و به پوگروم {کشتار} مشهور شد.
در اروپای غربی و آمریکا شایعه شد پوگرومها آغاز دوبارهی یهودیستیزی است و هرتصل پیشنهاد کرد یهودیها دست از یهودیت بردارند و مسیحی شوند تا مشکل یهودیستیزی حل شود.
مدتی بعد هرتصل به پاریس رفت و درگیر جریان دریفوس شد و نظرش را عوض کرد.
دریفوس افسر توپخانهی ارتش فرانسه بود که در سال 1894 به جاسوسی متهم و به حبس ابد محکوم شد. او یهودی بود و وکلایش میگفتند دادگاه نظامی او را برای این محکوم کرده که یک یهودی است، والا جاسوس بودن او ثابت نشده است.
مدتی بعد یکی از افسران ارتش مدارکی منتشر کرد که نشان میداد پس از دستگیری دریفوس هم جاسوسی ادامه یافته و در حقیقت جاسوس کسی دیگر است و دریفوس بیگناه است. دادگاه مدارک آن افسر را نپذیرفت، ولی روزنامههای پاریس مدارک را قانع کننده توصیف کردند و از دادگاه خواستند دریفوس را آزاد و از او عذرخواهی کند.
وقتی سران ارتش افسری که مدارک جدید را منتشر کرده بود تبعید کردند، مسئلهجدی تر شد.
مدتی بهم همامیل زولا رماننویس مشهور فرانسوی نامهای برای دفاع از دریفوس نوشت و مسئله در دیگر کشورهای اروپایی هم مطرح شد.
در نهایت سال 1899 دادگاه تجدید نظر تشکیل شد و به دریفوس تخفیف داد، اما هواداران دریفوس و روزنامهنگارها میگفتند دریفوس بیگناه است و فقط باید تبرئه شود.
آنها مسئله را سالها پیگیری کردند و سر انجام دوازده سال پس از آغاز ماجرا، دریفوس تبرئه شد.
هرتصل از جریان دریفوس نتیجه گرفت که مسیحیها هیچوقت نمیتوانند با یهودیها کنار بیایند، بنابراین پیشنهاد کرد اروپاییها همهی یهودیها را در جایی جمع و کشوری مستقل برای آنها بنا کنند...
این نوشته ادامه دارد...
@fathe_khoon
کتاب یهودیت و صهیونیسم- انتشارات سایان- صفحه 40
آنچه را امروزه به عنوان صهیونیسم میشناسیم، ایدهی استعماری و جنبشی سیاسی است که «تئودور هرتصل» یهودی {1860-1904} بنیان گذاشت. هرتصل در بوداپست مجارستان به دنیا آمد. نوجوانیش را در اتریش گذراند و دکتراق حقوقش را از دانشگاه وین گرفت. یک سال بیشتر وکالت نکرد و به روزنامهنگاری و سیاست روی آورد و پیگیر مسایل یهودیان شد.
اوایل سال 1881 الکساندر دوم تزار روسیه را ترور کردند و شایعه شد ترور کار یهودیها است.
مدتی بعد گزارش شد گروههایی از میان جنگلهای روسیه به یهودیها حمله میکنند، آنها را میکشند و فرار میکنند. دولت نتوانست مسئله را حل کند و کشتارها ادامه یافت و به پوگروم {کشتار} مشهور شد.
در اروپای غربی و آمریکا شایعه شد پوگرومها آغاز دوبارهی یهودیستیزی است و هرتصل پیشنهاد کرد یهودیها دست از یهودیت بردارند و مسیحی شوند تا مشکل یهودیستیزی حل شود.
مدتی بعد هرتصل به پاریس رفت و درگیر جریان دریفوس شد و نظرش را عوض کرد.
دریفوس افسر توپخانهی ارتش فرانسه بود که در سال 1894 به جاسوسی متهم و به حبس ابد محکوم شد. او یهودی بود و وکلایش میگفتند دادگاه نظامی او را برای این محکوم کرده که یک یهودی است، والا جاسوس بودن او ثابت نشده است.
مدتی بعد یکی از افسران ارتش مدارکی منتشر کرد که نشان میداد پس از دستگیری دریفوس هم جاسوسی ادامه یافته و در حقیقت جاسوس کسی دیگر است و دریفوس بیگناه است. دادگاه مدارک آن افسر را نپذیرفت، ولی روزنامههای پاریس مدارک را قانع کننده توصیف کردند و از دادگاه خواستند دریفوس را آزاد و از او عذرخواهی کند.
وقتی سران ارتش افسری که مدارک جدید را منتشر کرده بود تبعید کردند، مسئلهجدی تر شد.
مدتی بهم همامیل زولا رماننویس مشهور فرانسوی نامهای برای دفاع از دریفوس نوشت و مسئله در دیگر کشورهای اروپایی هم مطرح شد.
در نهایت سال 1899 دادگاه تجدید نظر تشکیل شد و به دریفوس تخفیف داد، اما هواداران دریفوس و روزنامهنگارها میگفتند دریفوس بیگناه است و فقط باید تبرئه شود.
آنها مسئله را سالها پیگیری کردند و سر انجام دوازده سال پس از آغاز ماجرا، دریفوس تبرئه شد.
هرتصل از جریان دریفوس نتیجه گرفت که مسیحیها هیچوقت نمیتوانند با یهودیها کنار بیایند، بنابراین پیشنهاد کرد اروپاییها همهی یهودیها را در جایی جمع و کشوری مستقل برای آنها بنا کنند...
این نوشته ادامه دارد...
@fathe_khoon
کتاب یهودیت و صهیونیسم- انتشارات سایان- صفحه 40