✅ گفت: فقیرم.
گفتند: نیستی.
گفت: فقیرم! باور کنید.
گفتند: نه! نیستی.
گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید.
و حال و روزش را تعریف کرد. گفت که چقدر دستهایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.
گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم.
گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی:که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد صلی الله علیه و آله.
گفت: نه! به خدا قسم نه.
-«هزار دینار؟»
- نه! به خدا قسم نه.
- ده ها هزار؟
-نه! باز دوستتان خواهم داشت.
- گفتند: چطوری می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟
«چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟»۱
-------------
۱. ترجمه آزاد از امالی، ج ۷، ص ۱۴۷: روایت مردی که خدمت امام صادق علیه السلام رسید.
#خدا_خانه_دارد
#فاطمه_شهیدی
نشر معارف
صفحه ۱۱۲.
@fathe_khoon
گفتند: نیستی.
گفت: فقیرم! باور کنید.
گفتند: نه! نیستی.
گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید.
و حال و روزش را تعریف کرد. گفت که چقدر دستهایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.
گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم.
گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی:که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد صلی الله علیه و آله.
گفت: نه! به خدا قسم نه.
-«هزار دینار؟»
- نه! به خدا قسم نه.
- ده ها هزار؟
-نه! باز دوستتان خواهم داشت.
- گفتند: چطوری می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟
«چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟»۱
-------------
۱. ترجمه آزاد از امالی، ج ۷، ص ۱۴۷: روایت مردی که خدمت امام صادق علیه السلام رسید.
#خدا_خانه_دارد
#فاطمه_شهیدی
نشر معارف
صفحه ۱۱۲.
@fathe_khoon
آورده اند:
روزی حوّاریون رو به مسیح درود خدا بر او باد کردند و گفتند با چه کسی هم نشینی کنیم؟
روحالله رو به ایشان کرد و گفت با کسی بنشینید که دیدار او خدا را به یاد شما آورد و گفتار او بر آگاهی شما بیافزاید و عمل او شما را به آخرت علاقهمند کند.
@fathe_khoon
روزی حوّاریون رو به مسیح درود خدا بر او باد کردند و گفتند با چه کسی هم نشینی کنیم؟
روحالله رو به ایشان کرد و گفت با کسی بنشینید که دیدار او خدا را به یاد شما آورد و گفتار او بر آگاهی شما بیافزاید و عمل او شما را به آخرت علاقهمند کند.
@fathe_khoon
غروب جمعه رسید «ای عزیز» روضه بخوان...
دوباره گریه طوفانی مرا دریاب
نبود قسمت ما کربلا به سر بزنیم
حرم ندیده، پشیمانی مرا دریاب
@fathe_khoon
دوباره گریه طوفانی مرا دریاب
نبود قسمت ما کربلا به سر بزنیم
حرم ندیده، پشیمانی مرا دریاب
@fathe_khoon
امام خمینی میگوید از یک عالِم اهل معنا پرسیدم چرا غروب جمعه دلگیر است، گفت:
«چون در آن لحظه قلب مقدّس امام عصر (ارواحنافداه) به سبب عرضهی اعمال انسانها، ناراحت و گرفته است، آدم و عالم متأثر میشوند.
او قلب و مدار وجود است.»
@fathe_khoon
«چون در آن لحظه قلب مقدّس امام عصر (ارواحنافداه) به سبب عرضهی اعمال انسانها، ناراحت و گرفته است، آدم و عالم متأثر میشوند.
او قلب و مدار وجود است.»
@fathe_khoon
«هفته وحدت» یا «هفته برائت»
سالهاست که این ایام به نام «هفته وحدت» شناخته میشود. نامی که حضرت امام خمینی برای ایام ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و سلم انتخاب کرد.
یکی دو سالی است که جریان منحرف شیرازی به مرکزیت آقای سید صادق شیرازی این ایام را «هفته برائت» اعلام کرده اند.
حضرت امیر علیه السلام در خصوص «تفرقه» سخنانی دارند که بد نیست یکبار دیگر به آن رجوع کنیم.
بخشی از خطبهی 127 نهجالبلاغه، خطابهی حضرت امیرالمومنین علی علیهالسلام پیرامون خوارج:
....
به زودى دو دسته به خاطر من تباه شود:
دوستى که کار را به افراط کشاند، و محبت او را به راه غیر حق براند، و آن که در بغض اندازه نگاه ندارد، و بغضش او را به راهى که راست نیست درآرد. حالِ آن دسته درباره من نیکوست، که راه میانه را پوید و از افراط و تفریط دورى جوید.
همراه آنان روید، و با اکثریت همداستان شوید، که دست خدا همراه جماعت است، و از تفرقه بپرهیزید که موجب آفت است. آن که از جمع مسلمانان به یک سو شود، بهره شیطان است، چنانکه گوسفند چون از گله دور ماند نصیب گرگ بیابان است.
آگاه باشید، هر که مردم را بدین شعار {تفرقه} بخواند او را بکشید، هر چند زیر عمامه من باشد. ...
وَسَیَهْلِکُ فِیَّ صِنْفَانِ:
مُحِبٌّ مُفْرِطٌ یَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إِلَی غَیْرِ الْحَقِّ، وَمُبْغِضٌ مُفْرِطٌ یَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إِلَی غَیْرِ الْحَقِّ، وَخَیْرُ النَّاسِ فیَّ حَالاً الَّنمَطُ الْأَوْسَطُ فَالْزَمُوهُ.
وَالْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَم فَإِنَّ یَدَ اللهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ، وَإِیَّاکُمْ وَالْفُرْقَةَ! فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیْطَانِ، کَمَا أَنَّ الشَّاذَّةَ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ.
أَلاَ مَنْ دَعَا إِلَی هذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ، وَلَوْ کَانَ تَحْتَ عِمَامَتِی هذِهِ....
@fathe_khoon
سالهاست که این ایام به نام «هفته وحدت» شناخته میشود. نامی که حضرت امام خمینی برای ایام ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و سلم انتخاب کرد.
یکی دو سالی است که جریان منحرف شیرازی به مرکزیت آقای سید صادق شیرازی این ایام را «هفته برائت» اعلام کرده اند.
حضرت امیر علیه السلام در خصوص «تفرقه» سخنانی دارند که بد نیست یکبار دیگر به آن رجوع کنیم.
بخشی از خطبهی 127 نهجالبلاغه، خطابهی حضرت امیرالمومنین علی علیهالسلام پیرامون خوارج:
....
به زودى دو دسته به خاطر من تباه شود:
دوستى که کار را به افراط کشاند، و محبت او را به راه غیر حق براند، و آن که در بغض اندازه نگاه ندارد، و بغضش او را به راهى که راست نیست درآرد. حالِ آن دسته درباره من نیکوست، که راه میانه را پوید و از افراط و تفریط دورى جوید.
همراه آنان روید، و با اکثریت همداستان شوید، که دست خدا همراه جماعت است، و از تفرقه بپرهیزید که موجب آفت است. آن که از جمع مسلمانان به یک سو شود، بهره شیطان است، چنانکه گوسفند چون از گله دور ماند نصیب گرگ بیابان است.
آگاه باشید، هر که مردم را بدین شعار {تفرقه} بخواند او را بکشید، هر چند زیر عمامه من باشد. ...
وَسَیَهْلِکُ فِیَّ صِنْفَانِ:
مُحِبٌّ مُفْرِطٌ یَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إِلَی غَیْرِ الْحَقِّ، وَمُبْغِضٌ مُفْرِطٌ یَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إِلَی غَیْرِ الْحَقِّ، وَخَیْرُ النَّاسِ فیَّ حَالاً الَّنمَطُ الْأَوْسَطُ فَالْزَمُوهُ.
وَالْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَم فَإِنَّ یَدَ اللهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ، وَإِیَّاکُمْ وَالْفُرْقَةَ! فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیْطَانِ، کَمَا أَنَّ الشَّاذَّةَ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ.
أَلاَ مَنْ دَعَا إِلَی هذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ، وَلَوْ کَانَ تَحْتَ عِمَامَتِی هذِهِ....
@fathe_khoon
آمنه حکایت کرد که:
چون حامله شدم، آوازی شنیدم که گفتی:
«ای آمنه! میدانی که به کی آبستنی؟ به پیغمبر آخرالزمان آبستنی.
باید که چون وی را به زمین نهی، این بر وی بخوانی:
اعیذ بالواحد من شر کل حاسد. و بعد از آن وی را «محمد» نام کنی.»
کتاب قاف، بازنویسی یاسین حجازی- صفحه 100
@fathe_khoon
چون حامله شدم، آوازی شنیدم که گفتی:
«ای آمنه! میدانی که به کی آبستنی؟ به پیغمبر آخرالزمان آبستنی.
باید که چون وی را به زمین نهی، این بر وی بخوانی:
اعیذ بالواحد من شر کل حاسد. و بعد از آن وی را «محمد» نام کنی.»
کتاب قاف، بازنویسی یاسین حجازی- صفحه 100
@fathe_khoon
شعری از محمد سهرابی در وصف ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و سلم و ولادت آقا امام صادق علیه السلام:
شدم به صحبت شب های ارغوانی خوش
چنان که چای شد از رنگ زعفرانی خوش
بلای جان منی و خریدمت یک جا
رقیب تا شود از این بلای جانی خوش
ز خویش رفت ز شوق تکلم دلبر
کلیم بس که شد از ذوق «لن ترانی» خوش
دمد ز پیرهن تو هزار یوسف مصر
اگر گسیل کنی یک دو کاروانی خوش
چو پیر شد دو لبش آستان میکده است
کسی که بوده به پیمانه در جوانی خوش
خوشی کجاست به جز عشق بازی ازلی
نگه به صورت احمد فقط به عشق علی
اسیر صادقم و مستمند پیغمبر
به دست جعفرم و پای بند پیغمبر
بریده اند به جسمم قبای غم ها را
نوشته اند دلم را نژند پیغمبر
ز بند بند وجودم فقط علی خیزد
چنان که می رسد از بند بند پیغمبر
ز پای جعفر، دستم نمی شود کوتاه
قسم به قامت و قدّ بلند پیغمبر
شراب فقه ششم را به میل می نوشم
برای بوسه ز لب های قند پیغمبر
مرا به دشت معاصی کسی شکار نکرد
ولی گرفت دلم را کمند پیغمبر
ز مرتضی به نبی و ز مصطفی به علی
پناه می برم امشب به حکم لم یزلی
ستایش دو جهان بهر حضرت صادق
دمیده است فلک چون ز دولت صادق
علی جمال و خدا طینت و بتول صفات
سرشته اند ملک را ز طلعت صادق
ز چاک پیرهنش صبح محشر است عیان
چه سینه ای است در آن پاک خلعت صادق
امیر معرکه ی روضه های عاشوراست
به هیئت است مقرّ حکومت صادق
ز خاک کرببلا مُهر کرد طاعت را
حسین را بنِگر در ارادت صادق
به یمن معنی احمد ز فیض پیر فلک
ملک به رقص در آمد، دو تا دو تا تک تک
@fathe_khoon
شدم به صحبت شب های ارغوانی خوش
چنان که چای شد از رنگ زعفرانی خوش
بلای جان منی و خریدمت یک جا
رقیب تا شود از این بلای جانی خوش
ز خویش رفت ز شوق تکلم دلبر
کلیم بس که شد از ذوق «لن ترانی» خوش
دمد ز پیرهن تو هزار یوسف مصر
اگر گسیل کنی یک دو کاروانی خوش
چو پیر شد دو لبش آستان میکده است
کسی که بوده به پیمانه در جوانی خوش
خوشی کجاست به جز عشق بازی ازلی
نگه به صورت احمد فقط به عشق علی
اسیر صادقم و مستمند پیغمبر
به دست جعفرم و پای بند پیغمبر
بریده اند به جسمم قبای غم ها را
نوشته اند دلم را نژند پیغمبر
ز بند بند وجودم فقط علی خیزد
چنان که می رسد از بند بند پیغمبر
ز پای جعفر، دستم نمی شود کوتاه
قسم به قامت و قدّ بلند پیغمبر
شراب فقه ششم را به میل می نوشم
برای بوسه ز لب های قند پیغمبر
مرا به دشت معاصی کسی شکار نکرد
ولی گرفت دلم را کمند پیغمبر
ز مرتضی به نبی و ز مصطفی به علی
پناه می برم امشب به حکم لم یزلی
ستایش دو جهان بهر حضرت صادق
دمیده است فلک چون ز دولت صادق
علی جمال و خدا طینت و بتول صفات
سرشته اند ملک را ز طلعت صادق
ز چاک پیرهنش صبح محشر است عیان
چه سینه ای است در آن پاک خلعت صادق
امیر معرکه ی روضه های عاشوراست
به هیئت است مقرّ حکومت صادق
ز خاک کرببلا مُهر کرد طاعت را
حسین را بنِگر در ارادت صادق
به یمن معنی احمد ز فیض پیر فلک
ملک به رقص در آمد، دو تا دو تا تک تک
@fathe_khoon
یک روز مرا گفت: «برادرانم کجا اند که من ایشان را نمیبینم؟»
من گفتم: «تن من فدای تو باد! ایشان گوسفندان به چرا برند و شب به خانه آیند.»
آب در چشم آورد و بگریست و گفت: «ای مادر! من اینجا چه کنم؟ مرا نیز فردا با ایشان بفرست.»
من گفتم: «تو دوست داری که با ایشان بروی؟»
گفت: «آری».
چون بامداد درآمد، روغن بر سرش مالیدم و سرمه در چشمش کشیدم و پیراهنش درپوشانیدم و مهرهی جزع یمانی داشتم- از برای چشم بد- بر او بستم و او چوبی بر گرفت و با برادران برم خرّم و بازآمد.
پس یک روز دیگر برفتند و در حوالی خانههای ما چهارپایان را به چراپاه بردند.
چون نیمروز بود، ضمره {دختر حلیمه} میآمد گریان و لرزان و عرق کرد و فریاد میکرد که «ای مادر، محمد را دریاب! و نپندارم که او را زنده دریابی!»
گفتم: «حال چیست؟»
گفت: «ما ایستاده بودیم و بازی میکردیم و پِشکِ گوسفند بر یکدیگر میانداختیم. مردی بیامد و محمد را از میان ما برود و بُرد به سرِ کوهی و ما دیدیم که سینهی او بشکافت و نمیدانیم که چه کرد به وی. نپندارم که او را دریابی!»
حلیمه گفت: من و شوهر دویدیم!
@fathe_khoon
محمد را دیدیم بر سرِِ کوه نشسته و در آسمان مینگردد و میخندد.
من فرا رفتم و بر سر و رویش درافتادم و میان دو چشمش بوسه دادم و گفتم: «تنِ من فدای تو باد! تو را چه رسید؟»
گفت: «خیر بود ای مادر. من همی ایستاده بودم و با برادران بازی میکردم. سه شخص بیامدند در دستِ یکی ابریقی سیمین و در دستِ دیگری تَشتی زمرّدین و در دستِ دیگری چندی برف.
مرا بگرفتند از میانِ یاران و بر سرِ کوه بردند و مرا نرم بخوابانیدند بر پهلوی و سینهی من بشکافتند و من مینگرم و از آن اَلَمی و رنجی نمییابم. پس یکی دست فرا کرد و احشای من بیرون آورد و بدان برف نیکو بنشست و باز جای نهاد.
پس دوم برخاست و مرد اول را گفت: تو دور شو که آنچه خدای تو را فرموده بود به جای آوردی و او نزدیکِ من آمد و دست فراز کرد و دلِ من از سینه بیرون آورد و بشکافت و به دو نیمه و نقطهای سیاه از میانِ آن از سینه بیرون آورد خون آلود و بینداخت و گفت:
این حَظِّ شیطان است از تو ای حبیبِ خدای. پس چیزی که داشت در میانِ دل نهاد و باز جای خود نهاد و انگشتری از نور داشت و بدان مُهر بر دلِ من نهاد.
و در این ساعت خنکیِ آن انگشتری در عروق و مفاصل خود مییابم. پس سوم برخاست و ایشان را گفت:
دور شوید که به جای آوردید آنچه خدای شما را فرمود. و دست خود بر سینهی من مالید و آن شکاف فراهم آمد و من بدان مینگرم.
پ.ن: بعد از آنکه پیامبر به بعثت رسید از او در خصوص این ماجرا سوال کردند. حضرت گفت آن که سینه مرا بشکافت جبرییل بود و آنچه از قلب من درآورد «منیّت» آدمی بود که همه بندگان خدا دارند، اما از من دور گشت.
کتاب قاف، بازخوانی زندگی آخرین پیامبر از سه متنِ کهنِ فارسی، ویرایش یاسین حجازی، صفحه 141 تا 143
@Fathe_khoon
من گفتم: «تن من فدای تو باد! ایشان گوسفندان به چرا برند و شب به خانه آیند.»
آب در چشم آورد و بگریست و گفت: «ای مادر! من اینجا چه کنم؟ مرا نیز فردا با ایشان بفرست.»
من گفتم: «تو دوست داری که با ایشان بروی؟»
گفت: «آری».
چون بامداد درآمد، روغن بر سرش مالیدم و سرمه در چشمش کشیدم و پیراهنش درپوشانیدم و مهرهی جزع یمانی داشتم- از برای چشم بد- بر او بستم و او چوبی بر گرفت و با برادران برم خرّم و بازآمد.
پس یک روز دیگر برفتند و در حوالی خانههای ما چهارپایان را به چراپاه بردند.
چون نیمروز بود، ضمره {دختر حلیمه} میآمد گریان و لرزان و عرق کرد و فریاد میکرد که «ای مادر، محمد را دریاب! و نپندارم که او را زنده دریابی!»
گفتم: «حال چیست؟»
گفت: «ما ایستاده بودیم و بازی میکردیم و پِشکِ گوسفند بر یکدیگر میانداختیم. مردی بیامد و محمد را از میان ما برود و بُرد به سرِ کوهی و ما دیدیم که سینهی او بشکافت و نمیدانیم که چه کرد به وی. نپندارم که او را دریابی!»
حلیمه گفت: من و شوهر دویدیم!
@fathe_khoon
محمد را دیدیم بر سرِِ کوه نشسته و در آسمان مینگردد و میخندد.
من فرا رفتم و بر سر و رویش درافتادم و میان دو چشمش بوسه دادم و گفتم: «تنِ من فدای تو باد! تو را چه رسید؟»
گفت: «خیر بود ای مادر. من همی ایستاده بودم و با برادران بازی میکردم. سه شخص بیامدند در دستِ یکی ابریقی سیمین و در دستِ دیگری تَشتی زمرّدین و در دستِ دیگری چندی برف.
مرا بگرفتند از میانِ یاران و بر سرِ کوه بردند و مرا نرم بخوابانیدند بر پهلوی و سینهی من بشکافتند و من مینگرم و از آن اَلَمی و رنجی نمییابم. پس یکی دست فرا کرد و احشای من بیرون آورد و بدان برف نیکو بنشست و باز جای نهاد.
پس دوم برخاست و مرد اول را گفت: تو دور شو که آنچه خدای تو را فرموده بود به جای آوردی و او نزدیکِ من آمد و دست فراز کرد و دلِ من از سینه بیرون آورد و بشکافت و به دو نیمه و نقطهای سیاه از میانِ آن از سینه بیرون آورد خون آلود و بینداخت و گفت:
این حَظِّ شیطان است از تو ای حبیبِ خدای. پس چیزی که داشت در میانِ دل نهاد و باز جای خود نهاد و انگشتری از نور داشت و بدان مُهر بر دلِ من نهاد.
و در این ساعت خنکیِ آن انگشتری در عروق و مفاصل خود مییابم. پس سوم برخاست و ایشان را گفت:
دور شوید که به جای آوردید آنچه خدای شما را فرمود. و دست خود بر سینهی من مالید و آن شکاف فراهم آمد و من بدان مینگرم.
پ.ن: بعد از آنکه پیامبر به بعثت رسید از او در خصوص این ماجرا سوال کردند. حضرت گفت آن که سینه مرا بشکافت جبرییل بود و آنچه از قلب من درآورد «منیّت» آدمی بود که همه بندگان خدا دارند، اما از من دور گشت.
کتاب قاف، بازخوانی زندگی آخرین پیامبر از سه متنِ کهنِ فارسی، ویرایش یاسین حجازی، صفحه 141 تا 143
@Fathe_khoon
«بعضی از مشایخ ما اطالالله عمره می فرمودند که:
«عزم» جوهرهی انسانیت و میزان امتیاز انسان است و تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم اوست. و عزمی که مناسب با این مقام است، عبارت است از بناگذاری و تصمیم بر ترک معاصی و فعل واجبات...
ای عزیز بکوش تا صاحب عزم و دارای اراده شوی که خدای نخواسته اگر بیعزم از این دنیا هجرت کنی، انسان صوری بیمغزی هستی که در آن عالم به صورت انسان محشور نشوی. زیرا که جرئت بر معاصی کم کم انسان را بیعزم میکند و این جوهر شریف را از انسان میرباید.
استاد معظم ما دام ظله می فرمودند بیشتر از هرچه گوش کردن به تغنیات سلب اراده و عزم از انسان می کند.»
کتاب چهل حدیث - حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه
@fathe_khoon
«عزم» جوهرهی انسانیت و میزان امتیاز انسان است و تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم اوست. و عزمی که مناسب با این مقام است، عبارت است از بناگذاری و تصمیم بر ترک معاصی و فعل واجبات...
ای عزیز بکوش تا صاحب عزم و دارای اراده شوی که خدای نخواسته اگر بیعزم از این دنیا هجرت کنی، انسان صوری بیمغزی هستی که در آن عالم به صورت انسان محشور نشوی. زیرا که جرئت بر معاصی کم کم انسان را بیعزم میکند و این جوهر شریف را از انسان میرباید.
استاد معظم ما دام ظله می فرمودند بیشتر از هرچه گوش کردن به تغنیات سلب اراده و عزم از انسان می کند.»
کتاب چهل حدیث - حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه
@fathe_khoon
مردم!
ما در روزگارى به سر مىبریم ستیزنده و ستمکار، و زمانهاى سپاس ندار که نیکوکار در آن بدکردار به شمار آید و جفاپیشه در آن سرکشى افزاید.
از آنچه دانستیم سود نمىبریم وآنچه را نمىدانیم، نمى پرسیم و از بلایى تا بر سرمان نیامده نمىترسیم.
مردم چهار دسته اند:
آن که در پى فساد نرود چون خوار و بى مقدار است و بىآلت کارزار، و از مال و منال نابرخوردار.
و آن که شمشیر برکشد و همه جا را در فتنه و شر کشد. سوار و پیادهاش را فرا خواند و خود را آماده فساد گرداند. دینش تباه، آلوده گناه، چشم او به دنبال نوالهاى است یا به دست آوردن گلهاى، یا آن که خواهد بر عرشه منبر نشیند و خود خطیب و واعظ مردمان بیند. چه بد سودایى است که دنیا را بهاى خود انگارى و پاداشى را که نزد خدا دارى به حساب نیارى.
و آن که با کارى که آخرت راست، دنیا را جوید و بدان چه در دنیا کند راه آخرت را نپوید. تن آسان و آسوده خیال، آرام گام بردارد و دامن به کمر در آرد.ربا زیور دروغین خویش را امین مردم شناساند، و پرده پوشى خدا را وسیله معصیت گرداند.
و آن که خردى همت و نداشتن وسیلت او را از طلب حکومت بنشاند تا بدان چه در دست دارد بسنده کند، خود را به زیور قناعت بیاراید و در لباس تارک دنیا در آید. حالى که شب یا روزى نبوده است که با زهد بپاید.
اما مردمانى دیگرند که یاد قیامت دیدهشان را فرو خوابانیده و بیم رستاخیز سرشکشان را روان گردانیده، یا از مردم گریزانند و یا مقهور و ترسان، یا خاموش و دهان بسته، یا از روى اخلاص به دعا نشسته، یا گریان و دلشکسته از پرهیز، در گمنامى خزیده و خوارى و مذلت را به جان خریده.
گویى به دریایى شور غوطه ورند. دهانهاشان بسته و دلهاشان خسته، از پند بى حاصل به ستوهند و از چیرگى جاهلان ذلیل، پیاپى کشته مى شوند و از آنان نمانده است جز قلیل.
پس، دنیا را خرد مقدارتر از پر کاه و خشکیده گیاه بینید، و از پیشینیان خود پند گیرید، پیش از آن که پسینیان از شما عبرت گیرند.
دنیاى نکوهیده را برانید، چه او کسانى را از خود رانده است که بیش از شما شیفته آن بوده اند.
@fathe_khoon
حضرت امیرالمومنین علی علیهالسلام- نهجالبلاغه- خطبه 32
ما در روزگارى به سر مىبریم ستیزنده و ستمکار، و زمانهاى سپاس ندار که نیکوکار در آن بدکردار به شمار آید و جفاپیشه در آن سرکشى افزاید.
از آنچه دانستیم سود نمىبریم وآنچه را نمىدانیم، نمى پرسیم و از بلایى تا بر سرمان نیامده نمىترسیم.
مردم چهار دسته اند:
آن که در پى فساد نرود چون خوار و بى مقدار است و بىآلت کارزار، و از مال و منال نابرخوردار.
و آن که شمشیر برکشد و همه جا را در فتنه و شر کشد. سوار و پیادهاش را فرا خواند و خود را آماده فساد گرداند. دینش تباه، آلوده گناه، چشم او به دنبال نوالهاى است یا به دست آوردن گلهاى، یا آن که خواهد بر عرشه منبر نشیند و خود خطیب و واعظ مردمان بیند. چه بد سودایى است که دنیا را بهاى خود انگارى و پاداشى را که نزد خدا دارى به حساب نیارى.
و آن که با کارى که آخرت راست، دنیا را جوید و بدان چه در دنیا کند راه آخرت را نپوید. تن آسان و آسوده خیال، آرام گام بردارد و دامن به کمر در آرد.ربا زیور دروغین خویش را امین مردم شناساند، و پرده پوشى خدا را وسیله معصیت گرداند.
و آن که خردى همت و نداشتن وسیلت او را از طلب حکومت بنشاند تا بدان چه در دست دارد بسنده کند، خود را به زیور قناعت بیاراید و در لباس تارک دنیا در آید. حالى که شب یا روزى نبوده است که با زهد بپاید.
اما مردمانى دیگرند که یاد قیامت دیدهشان را فرو خوابانیده و بیم رستاخیز سرشکشان را روان گردانیده، یا از مردم گریزانند و یا مقهور و ترسان، یا خاموش و دهان بسته، یا از روى اخلاص به دعا نشسته، یا گریان و دلشکسته از پرهیز، در گمنامى خزیده و خوارى و مذلت را به جان خریده.
گویى به دریایى شور غوطه ورند. دهانهاشان بسته و دلهاشان خسته، از پند بى حاصل به ستوهند و از چیرگى جاهلان ذلیل، پیاپى کشته مى شوند و از آنان نمانده است جز قلیل.
پس، دنیا را خرد مقدارتر از پر کاه و خشکیده گیاه بینید، و از پیشینیان خود پند گیرید، پیش از آن که پسینیان از شما عبرت گیرند.
دنیاى نکوهیده را برانید، چه او کسانى را از خود رانده است که بیش از شما شیفته آن بوده اند.
@fathe_khoon
حضرت امیرالمومنین علی علیهالسلام- نهجالبلاغه- خطبه 32
حکایت:
دو همکار
صفا و صمیمیت و همکاری صادقانه هشام بن الحکم و عبد الله بن یزید اباضی مورد اعجاب همه مردم کوفه شده بود. این دو نفر ضرب المثل دو شریک خوب و دو همکار امین و صمیمی شده بودند. ایندو به شرکت یکدیگر یک مغازه خرازی داشتند، جنس خرازی می آوردند و می فروختند. تا زنده بودند میان آنها اختلاف و مشاجره ای رخ نداد.
چیزی که موجب شد این موضوع زبانزد عموم مردم شود و بیشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد، این بود که این دو نفر از لحاظ عقیده مذهبی در دو قطب کاملا مخالف قرار داشتند، زیرا هشام از علما و متکلمین سرشناس شیعه امامیه و یاران و اصحاب خاص امام جعفر صادق علیه السلام و معتقد به امامت اهل بیت بود، ولی عبد الله بن یزید از علمای اباضیه(4)بود. آنجا که پای دفاع از عقیده و مذهب بود، این دو
نفر در دو جبهه کاملا مخالف قرار داشتند، ولی آنها توانسته بودند تعصب مذهبی را در سایر شؤون زندگی دخالت ندهند و با کمال متانت کار شرکت و تجارت و کسب و معامله را به پایان برسانند. عجیبتر اینکه بسیار اتفاق می افتاد که شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه می آمدند و هشام اصول و مسائل تشیع را به آنها می آموخت و عبد الله از شنیدن سخنانی بر خلاف عقیده مذهبی خود ناراحتی نشان نمی داد. نیز اباضیه می آمدند و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبی خودشان را که غالبا علیه مذهب تشیع بود فرا می گرفتند و هشام ناراحتی نشان نمی داد.
یک روز عبد الله به هشام گفت: «من و تو با یکدیگر دوست صمیمی و همکاریم. تو مرا خوب می شناسی. من میل دارم که مرا به دامادی خودت بپذیری و دخترت فاطمه را به من تزویج کنی.»
هشام در جواب عبد الله فقط یک جمله گفت و آن اینکه: «فاطمه مؤمنه است.»
عبد الله به شنیدن این جواب سکوت کرد و دیگر سخنی از این موضوع به میان نیاورد.
این حادثه نیز نتوانست در دوستی آنها خللی ایجاد کند. همکاری آنها باز هم ادامه یافت. تنها مرگ بود که توانست بین این دو دوست جدایی بیندازد و آنها را از هم دور سازد.
4 - اباضیه یکی از فرق ششگانه خوارجند. خوارج چنانکه می دانیم نخست در حادثه صفین پیدا شدند و آنها جمعی از اصحاب علی علیه السلام بودند که یاغی شدند و بر آن حضرت شوریدند. این دسته چون از طرفی بر مبنای عقیده کار می کردند و از طرف دیگر جاهل و متعصب بودند، از خطرناکترین جمعیتهایی بودند که در میان مسلمین پیدا شدند و همیشه مزاحم حکومتهای وقت بودند.خوارج عموما در تبری از علی علیه السلام و عثمان اتفاق داشتند و غالبا سایر مسلمین را که در عقیده با آنها متفق نبودند کافر و مشرک می دانستند، ازدواج با دیگر مسلمین را جایز نمی دانستند و به آنها ارث نمی دادند و اساسا خون و مال آنها را مباح می دانستند، ولی فرقه اباضیه از سایر فرق خوارج ملایمتر بودند، ازدواج و حتی شهادت آنان را صحیح می دانستند و مال و خون آنها را نیز محترم می شمردند.رئیس اباضیه مردی است به نام «عبد الله بن اباض» که در اواخر عهد خلفای اموی خروج کرد.
رجوع شود به ملل و نحل شهرستانی، جلد 1، چاپ مصر، صفحه 172 و صفحه 212.5 - مروج الذهب مسعودی، چاپ مصر، ج 2/ص 174، ذیل احوال عمر بن عبد العزیز.
مجموعه آثار شهید مطهری- جلد 18
@fathe_khoon
دو همکار
صفا و صمیمیت و همکاری صادقانه هشام بن الحکم و عبد الله بن یزید اباضی مورد اعجاب همه مردم کوفه شده بود. این دو نفر ضرب المثل دو شریک خوب و دو همکار امین و صمیمی شده بودند. ایندو به شرکت یکدیگر یک مغازه خرازی داشتند، جنس خرازی می آوردند و می فروختند. تا زنده بودند میان آنها اختلاف و مشاجره ای رخ نداد.
چیزی که موجب شد این موضوع زبانزد عموم مردم شود و بیشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد، این بود که این دو نفر از لحاظ عقیده مذهبی در دو قطب کاملا مخالف قرار داشتند، زیرا هشام از علما و متکلمین سرشناس شیعه امامیه و یاران و اصحاب خاص امام جعفر صادق علیه السلام و معتقد به امامت اهل بیت بود، ولی عبد الله بن یزید از علمای اباضیه(4)بود. آنجا که پای دفاع از عقیده و مذهب بود، این دو
نفر در دو جبهه کاملا مخالف قرار داشتند، ولی آنها توانسته بودند تعصب مذهبی را در سایر شؤون زندگی دخالت ندهند و با کمال متانت کار شرکت و تجارت و کسب و معامله را به پایان برسانند. عجیبتر اینکه بسیار اتفاق می افتاد که شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه می آمدند و هشام اصول و مسائل تشیع را به آنها می آموخت و عبد الله از شنیدن سخنانی بر خلاف عقیده مذهبی خود ناراحتی نشان نمی داد. نیز اباضیه می آمدند و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبی خودشان را که غالبا علیه مذهب تشیع بود فرا می گرفتند و هشام ناراحتی نشان نمی داد.
یک روز عبد الله به هشام گفت: «من و تو با یکدیگر دوست صمیمی و همکاریم. تو مرا خوب می شناسی. من میل دارم که مرا به دامادی خودت بپذیری و دخترت فاطمه را به من تزویج کنی.»
هشام در جواب عبد الله فقط یک جمله گفت و آن اینکه: «فاطمه مؤمنه است.»
عبد الله به شنیدن این جواب سکوت کرد و دیگر سخنی از این موضوع به میان نیاورد.
این حادثه نیز نتوانست در دوستی آنها خللی ایجاد کند. همکاری آنها باز هم ادامه یافت. تنها مرگ بود که توانست بین این دو دوست جدایی بیندازد و آنها را از هم دور سازد.
4 - اباضیه یکی از فرق ششگانه خوارجند. خوارج چنانکه می دانیم نخست در حادثه صفین پیدا شدند و آنها جمعی از اصحاب علی علیه السلام بودند که یاغی شدند و بر آن حضرت شوریدند. این دسته چون از طرفی بر مبنای عقیده کار می کردند و از طرف دیگر جاهل و متعصب بودند، از خطرناکترین جمعیتهایی بودند که در میان مسلمین پیدا شدند و همیشه مزاحم حکومتهای وقت بودند.خوارج عموما در تبری از علی علیه السلام و عثمان اتفاق داشتند و غالبا سایر مسلمین را که در عقیده با آنها متفق نبودند کافر و مشرک می دانستند، ازدواج با دیگر مسلمین را جایز نمی دانستند و به آنها ارث نمی دادند و اساسا خون و مال آنها را مباح می دانستند، ولی فرقه اباضیه از سایر فرق خوارج ملایمتر بودند، ازدواج و حتی شهادت آنان را صحیح می دانستند و مال و خون آنها را نیز محترم می شمردند.رئیس اباضیه مردی است به نام «عبد الله بن اباض» که در اواخر عهد خلفای اموی خروج کرد.
رجوع شود به ملل و نحل شهرستانی، جلد 1، چاپ مصر، صفحه 172 و صفحه 212.5 - مروج الذهب مسعودی، چاپ مصر، ج 2/ص 174، ذیل احوال عمر بن عبد العزیز.
مجموعه آثار شهید مطهری- جلد 18
@fathe_khoon
شادی روح این عالم مجاهد صلوات.
ان شاءالله خون این شهید آغاز سرنگونی رژیم آل سعود باشد.
ان شاءالله خون این شهید آغاز سرنگونی رژیم آل سعود باشد.
تر شد از موج خبر، چشم همه، ساحل ها
حبس هرگز نشود کشتی خون، در گِل ها
سر به دارند در این قافله، دریادل ها...!
ناله را وقت، فراخ است! به خود برگردیم!
باز تنهاست «محمد»... به اُحُد برگردیم!
گر به دندان سعودی، جگر آید، بهتر!
بالش نیزه اگر زیر سر آید، بهتر!
رجز از سینه صدچاک برآید، بهتر!
دار بر دوش، کِشد پشت سرش حیرت را
معنی تازه دهد شیخ نمر، غیرت را
آه، ای شیخ! زمان را سپسی داده خدا
از شهادت، به تو تازه نفسی داده خدا
مرگ نمرود به دست مگسی داده خدا
شفق قتل تو گوید ز شبِ صدها ایل
می چکد خون تو از کنج لب اسرائیل
رعد و برقیم و جنون باور و مرگ آگاهیم
امت واحده و قوم شهادت خواهیم
سنی و شیعه، نمک خورده ی روح اللهیم
سر به داری، نمک سفره ی بیداری شد
خون زهراست که در رگ رگ ما جاری شد
خون مظلوم،«گواه»است!شهادت،این است!
حج ما، بر سرِ نیزه ست، عبادت، این است!
بکُشید امت حق را که سعادت، این است!
خاک پای شهدا، تاج شرف خواهد شد
برکت خون «نمر»، مکه، نجف خواهد شد
وقت آن است حجاز از جگرش آه کشد
از قطیف، آه کشد! تا به یمن راه کشد
یوسف فاطمه، بیرون ز دل چاه کشد
سنی و شیعه، کند آنچه دل احمد خواست
«امت واحده از شرق به پا خواهد خاست»
از یمن تا به منا، خاک سیاهید شما!
انتقام، آتش غیرت شده! «کاهید» شما!
«کدخدا»، چاهکن است و تهِ چاهید شما!
سنی و شیعه، به تکفیر، حریفیم همه
از یمن تا به دمشق، اهل قطیفیم همه
احمد بابایی
حبس هرگز نشود کشتی خون، در گِل ها
سر به دارند در این قافله، دریادل ها...!
ناله را وقت، فراخ است! به خود برگردیم!
باز تنهاست «محمد»... به اُحُد برگردیم!
گر به دندان سعودی، جگر آید، بهتر!
بالش نیزه اگر زیر سر آید، بهتر!
رجز از سینه صدچاک برآید، بهتر!
دار بر دوش، کِشد پشت سرش حیرت را
معنی تازه دهد شیخ نمر، غیرت را
آه، ای شیخ! زمان را سپسی داده خدا
از شهادت، به تو تازه نفسی داده خدا
مرگ نمرود به دست مگسی داده خدا
شفق قتل تو گوید ز شبِ صدها ایل
می چکد خون تو از کنج لب اسرائیل
رعد و برقیم و جنون باور و مرگ آگاهیم
امت واحده و قوم شهادت خواهیم
سنی و شیعه، نمک خورده ی روح اللهیم
سر به داری، نمک سفره ی بیداری شد
خون زهراست که در رگ رگ ما جاری شد
خون مظلوم،«گواه»است!شهادت،این است!
حج ما، بر سرِ نیزه ست، عبادت، این است!
بکُشید امت حق را که سعادت، این است!
خاک پای شهدا، تاج شرف خواهد شد
برکت خون «نمر»، مکه، نجف خواهد شد
وقت آن است حجاز از جگرش آه کشد
از قطیف، آه کشد! تا به یمن راه کشد
یوسف فاطمه، بیرون ز دل چاه کشد
سنی و شیعه، کند آنچه دل احمد خواست
«امت واحده از شرق به پا خواهد خاست»
از یمن تا به منا، خاک سیاهید شما!
انتقام، آتش غیرت شده! «کاهید» شما!
«کدخدا»، چاهکن است و تهِ چاهید شما!
سنی و شیعه، به تکفیر، حریفیم همه
از یمن تا به دمشق، اهل قطیفیم همه
احمد بابایی
با هماهنگی شاه تعدادی از روحانیون سرشناس پیش از تصویب قانون، لباس روحانیت را کنار گذاشتند.
حاج آقا رضا رفیع روحانی سرشناسی بود که بدون لباس روحانیت به دیدار شیخ عبدالکریم حائری رییس حوزه قم رفت. شیخ به او اعتراض نکرد. سکوت شیخ به معنای عدم مخالفت تفسیر شد و خبرش به حوزه نحف هم رسید.
برخی مخالف سکوت شیخ و برخی موافق بودند.
حاج آقا روح الله گفته بود اگر من بودم همان اول برش میگرداندم و نمیگذاشتم به دیدار آقای حائری بیاید.
سختترین روزهای حوزه فرا رسیده بود.
@fathe_khoon
محمدحسین رجبی مینویسد:
ماموران شهربانی در کوچهها و خیابانها و معابر سختگیریها و توهینهای بیشتری به روحانیون کردند. به محض مشاهده یک روحانی از او بازخواست میکردند و در صورت نداشتن گواهی، در جلوی چشم مردم عمامه از سر وی برداشته و یا به کلانتری میبردند.
به نوشته وزیر دادگستری رضاخان، ماموران حتی اعتنایی به گواهینامه روحانیون ننموده، بسیاری از آنان را توقیف و بعضی را مجبور به تراشیدن ریش میکردند و از آزار و اذیت به آنها خودداری نمیورزیدند.
وی میافزاید:
خوش رقصثی مامورین شهربانی برای خوشآمد با طمع کاری رشوه گرفتن به جایی رسید که حقیقتا این طایفه به ستوه آمده و بسیاری از این طایفه جدا و آخر شب آن هم پس کوچهها که پاسبان نبود رفت و آمد به ترس و لرز میکردند و بیشتر اوقات مقیم خانه بودند.
روحالله هرچند هیچگاه مقابل شیخ نایستاد، اما مخالفتش با وضع موجود حوزهها را علنی کرد. شنیده شده در روزهایی که ماموران بر طلبهها سخت گرفته بودند، تعدادی از آنها در اعتراض به قانون خلع لباس امتحان نمیدادند.
آقای حائری آمد و یک به یک ازشان خواست امتحان بدهند.
به حاج آقا روحالله گفت. جواب شنید:
نمیروم. الان دارند از سر طلبهها عمامه برمیدارند.
آقای حائری گفت برنمیدارند.
خمینی گفت: عمامه شیخ ابراهیم را دیروز سر گذرخان برداشتند.
آقای حائری گفت: میخواهید بگویید من پرده نشینم و خبر ندارم؟
روح الله گفت: نخیر. اخبار به شما درست نمیرسد.
اوقات شیخ تلخ شد و رفت.
بعد طلبهها امام را به زور به امتحان فرستادند و گفتند حالا که حرفت را به شیخ زدی، برو امتحان بده.
شیخ برگشته بود، دید روحالله امتحان میدهد. از خمینی تعریف کرده بود:
«بعد از ما اینها هستند که باید پرچم اسلام را به دوش بکشند و امید حوزه هستند>
روح الله معتقد بود در برابر تغییر لباس باید مقاومت کرد. گفته بود:
«به یکی از آقایان گفتم اگر شما را اجبار به تغییر لباس کنند چه میکنید؟
گفتند در منزل مینشینیم و بیرون نمیآییم.
گفتم اگر من را اجبار کنند و امام جماعت باشم، همان روز با لباس تازه مسجد میروم. باید پستها را نگه داشت و در وقت مقتضی با اعتراض دستهجمعی طرف را کوبید.»
شنیده شده او حتی ماموران پلیس را که میدید، نصحیتشان میکرد که طلبهها را به خاطر لباسشان آزار ندهند.
@fathe_khoon
کتاب زندگی نامه مصور امام خمینی، نشر سایان، صفحه 28
حاج آقا رضا رفیع روحانی سرشناسی بود که بدون لباس روحانیت به دیدار شیخ عبدالکریم حائری رییس حوزه قم رفت. شیخ به او اعتراض نکرد. سکوت شیخ به معنای عدم مخالفت تفسیر شد و خبرش به حوزه نحف هم رسید.
برخی مخالف سکوت شیخ و برخی موافق بودند.
حاج آقا روح الله گفته بود اگر من بودم همان اول برش میگرداندم و نمیگذاشتم به دیدار آقای حائری بیاید.
سختترین روزهای حوزه فرا رسیده بود.
@fathe_khoon
محمدحسین رجبی مینویسد:
ماموران شهربانی در کوچهها و خیابانها و معابر سختگیریها و توهینهای بیشتری به روحانیون کردند. به محض مشاهده یک روحانی از او بازخواست میکردند و در صورت نداشتن گواهی، در جلوی چشم مردم عمامه از سر وی برداشته و یا به کلانتری میبردند.
به نوشته وزیر دادگستری رضاخان، ماموران حتی اعتنایی به گواهینامه روحانیون ننموده، بسیاری از آنان را توقیف و بعضی را مجبور به تراشیدن ریش میکردند و از آزار و اذیت به آنها خودداری نمیورزیدند.
وی میافزاید:
خوش رقصثی مامورین شهربانی برای خوشآمد با طمع کاری رشوه گرفتن به جایی رسید که حقیقتا این طایفه به ستوه آمده و بسیاری از این طایفه جدا و آخر شب آن هم پس کوچهها که پاسبان نبود رفت و آمد به ترس و لرز میکردند و بیشتر اوقات مقیم خانه بودند.
روحالله هرچند هیچگاه مقابل شیخ نایستاد، اما مخالفتش با وضع موجود حوزهها را علنی کرد. شنیده شده در روزهایی که ماموران بر طلبهها سخت گرفته بودند، تعدادی از آنها در اعتراض به قانون خلع لباس امتحان نمیدادند.
آقای حائری آمد و یک به یک ازشان خواست امتحان بدهند.
به حاج آقا روحالله گفت. جواب شنید:
نمیروم. الان دارند از سر طلبهها عمامه برمیدارند.
آقای حائری گفت برنمیدارند.
خمینی گفت: عمامه شیخ ابراهیم را دیروز سر گذرخان برداشتند.
آقای حائری گفت: میخواهید بگویید من پرده نشینم و خبر ندارم؟
روح الله گفت: نخیر. اخبار به شما درست نمیرسد.
اوقات شیخ تلخ شد و رفت.
بعد طلبهها امام را به زور به امتحان فرستادند و گفتند حالا که حرفت را به شیخ زدی، برو امتحان بده.
شیخ برگشته بود، دید روحالله امتحان میدهد. از خمینی تعریف کرده بود:
«بعد از ما اینها هستند که باید پرچم اسلام را به دوش بکشند و امید حوزه هستند>
روح الله معتقد بود در برابر تغییر لباس باید مقاومت کرد. گفته بود:
«به یکی از آقایان گفتم اگر شما را اجبار به تغییر لباس کنند چه میکنید؟
گفتند در منزل مینشینیم و بیرون نمیآییم.
گفتم اگر من را اجبار کنند و امام جماعت باشم، همان روز با لباس تازه مسجد میروم. باید پستها را نگه داشت و در وقت مقتضی با اعتراض دستهجمعی طرف را کوبید.»
شنیده شده او حتی ماموران پلیس را که میدید، نصحیتشان میکرد که طلبهها را به خاطر لباسشان آزار ندهند.
@fathe_khoon
کتاب زندگی نامه مصور امام خمینی، نشر سایان، صفحه 28
یک. صدای پای جنگ
شهریور سال 1359، در روابط ایران و عراق همه چیز رنگ و بوی جنگ داشت.
توپهای عراق مرزنشینهای ایرانی را گلوله باران میکردند و مردم عادت کرده بودند که هر لحظه منتظر حادثهای تلخ باشند.
مرزنشینها جنگ را حس کرده بودند، اما در پایتخت و شهرهای دورتر از مرز کسی تصورش را هم نمیکرد جنگی بزرگ نزدیک باشد؛ حتی فرماندهان ارتش. رییس ستاد مشترک ارتش به روزنامهها گفته بود:
«تمرکز نیروهای عراقی و مصری در نزدیکی مرز ایران برای ما مهم نیست. مهم این است که نیروها چه میتوانند بکنند. وقتی ما میدانیم که نمیتوانند کاری بکنند، احساس خطر نمیکنیم.»
بنیصدر رییس جمهور و فرمانده کل نیروهای مسلح ایران هم بارها تاکید کرده بود که عراقیها جرات ندارند به ایران ما حمله کنند. او در حاشیهی گزارشی از تجمع نظامیان عراقی در مرز نوشته بود عراقیها مانور دارند و جنگی در کار نیست.
در ایران اختلاف مجلسی که اکثریتش در اختیار حزب جمهوری اسلامی بود و رییس جمهور سر کابینه ادامه داشت. اختلاف هنوز میان مردم کشیده نشده بود، اما نزدیکان بنیصدر وعده میدادند که او در سخنرانی 17 شهریور همه چیز را به مردم خواهد گفت.
کتاب دائره المعارف مصور جنگ- نوشته جعفر شیرعلینیا- انتشارات سایان- صفحه 48
@fathe_khoon
#دفاع_مقدس - شمارهی 1
شهریور سال 1359، در روابط ایران و عراق همه چیز رنگ و بوی جنگ داشت.
توپهای عراق مرزنشینهای ایرانی را گلوله باران میکردند و مردم عادت کرده بودند که هر لحظه منتظر حادثهای تلخ باشند.
مرزنشینها جنگ را حس کرده بودند، اما در پایتخت و شهرهای دورتر از مرز کسی تصورش را هم نمیکرد جنگی بزرگ نزدیک باشد؛ حتی فرماندهان ارتش. رییس ستاد مشترک ارتش به روزنامهها گفته بود:
«تمرکز نیروهای عراقی و مصری در نزدیکی مرز ایران برای ما مهم نیست. مهم این است که نیروها چه میتوانند بکنند. وقتی ما میدانیم که نمیتوانند کاری بکنند، احساس خطر نمیکنیم.»
بنیصدر رییس جمهور و فرمانده کل نیروهای مسلح ایران هم بارها تاکید کرده بود که عراقیها جرات ندارند به ایران ما حمله کنند. او در حاشیهی گزارشی از تجمع نظامیان عراقی در مرز نوشته بود عراقیها مانور دارند و جنگی در کار نیست.
در ایران اختلاف مجلسی که اکثریتش در اختیار حزب جمهوری اسلامی بود و رییس جمهور سر کابینه ادامه داشت. اختلاف هنوز میان مردم کشیده نشده بود، اما نزدیکان بنیصدر وعده میدادند که او در سخنرانی 17 شهریور همه چیز را به مردم خواهد گفت.
کتاب دائره المعارف مصور جنگ- نوشته جعفر شیرعلینیا- انتشارات سایان- صفحه 48
@fathe_khoon
#دفاع_مقدس - شمارهی 1
کانال فتح خون قصد تولید کلیپ های صوتی کوتاه 1 تا 2 دقیقه ای را دارد.
از کسانی که فکر میکنند توانایی خواندن متن دارند و حداقل های امکانات ضبط صوتی را دارند تقاضا میشود یک نمونه فایل صوتی به آیدی @abounull ارسال کنند.
باتشکر
از کسانی که فکر میکنند توانایی خواندن متن دارند و حداقل های امکانات ضبط صوتی را دارند تقاضا میشود یک نمونه فایل صوتی به آیدی @abounull ارسال کنند.
باتشکر