یوم اربعین الحسین من اضخم المؤتمرات الاسلامیة یجتمع الناس فیه کاجتماعهم فی مکةالمکرمة تلتقی هناک سائر الفئات من مختلف العناصر و یعتنق شمال العراق بجنوبه و الوفود من بعض الاقطار الاسلامیة... و لست مبالغاً اذا قلت ان هذا الموسم یجمع اکثر من ملیون نسمةجاءت لاحیاء ذکری الاربعین ....
#سید جواد شبر، ادب الطف، ج ۱، ص ۴۱ [۱۳۸۸ق]
در اینجا ادعا شده است ۵۰ سال پیش، بیش از یک میلیون نفر در مراسم اربعین شرکت کرده اند.
#سید جواد شبر، ادب الطف، ج ۱، ص ۴۱ [۱۳۸۸ق]
در اینجا ادعا شده است ۵۰ سال پیش، بیش از یک میلیون نفر در مراسم اربعین شرکت کرده اند.
سعد بن ابی وقاص میگوید:
روز جمعهای با رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز صبح را به جماعت خواندیم. آنگاه پیامبر رو به ما کرد و بر خداوند متعال درود فرستاد و فرمود:
«روز قیامت من میآیم در حالی که علی بن ابیطالب علیهالسلام پیش روی من است و به دستش لوای حمد دارد. لوای حمد دو تکه است، تکهای از سُندس (حریر و دیبا) و تکهای از استبرق (حریر زربفت).
در این هنگام مردی بادیهنشین با شتاب به طرف رسول خدا رفت و گفت:
«در باره علی بن ابیطالب چه میگویی، زیرا درباره او اختلاف فراوانی وجود دارد.»
رسول خدا لبخندی زد و فرمود:
«ای اعرابی، چرا درباره علی اختلاف فراوانی وجود دارد؟ علی رابطه اش با من مانند سرم برای بدنم است و مانند دکمه برای لباسم.»
آن عرب بادیه نشین با خشم به پیامبر گفت:
«ای محمد، من نیرو و قدرتم از علی بیشتر است. آیا علی میتواند لوای حمد را حمل کند؟!»
پیامبر فرمود:
«آرام بگیر، اعرابی! همانا خداوند روز قیامت به علی ویژگیهای گوناگونی عنایت میکند:
به او زیبایی یوسف میدهد و زهد یحیی و صبر ایوب و بخشش آدم و نیروی جبرئیل. لوای حمد به دست اوست، همه مردم در زیر این لواء هستند و گرداگرد او را امامان و تلاوت کنندگان قرآن و اذان گویان گرفتهاند. و آنها کسانی هستند که در قبرها به بدنهایشان کرم نمیافتد.»
بحارالانوار، ج 39، ص 216، حدیث 8
@fathe_khoon
روز جمعهای با رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز صبح را به جماعت خواندیم. آنگاه پیامبر رو به ما کرد و بر خداوند متعال درود فرستاد و فرمود:
«روز قیامت من میآیم در حالی که علی بن ابیطالب علیهالسلام پیش روی من است و به دستش لوای حمد دارد. لوای حمد دو تکه است، تکهای از سُندس (حریر و دیبا) و تکهای از استبرق (حریر زربفت).
در این هنگام مردی بادیهنشین با شتاب به طرف رسول خدا رفت و گفت:
«در باره علی بن ابیطالب چه میگویی، زیرا درباره او اختلاف فراوانی وجود دارد.»
رسول خدا لبخندی زد و فرمود:
«ای اعرابی، چرا درباره علی اختلاف فراوانی وجود دارد؟ علی رابطه اش با من مانند سرم برای بدنم است و مانند دکمه برای لباسم.»
آن عرب بادیه نشین با خشم به پیامبر گفت:
«ای محمد، من نیرو و قدرتم از علی بیشتر است. آیا علی میتواند لوای حمد را حمل کند؟!»
پیامبر فرمود:
«آرام بگیر، اعرابی! همانا خداوند روز قیامت به علی ویژگیهای گوناگونی عنایت میکند:
به او زیبایی یوسف میدهد و زهد یحیی و صبر ایوب و بخشش آدم و نیروی جبرئیل. لوای حمد به دست اوست، همه مردم در زیر این لواء هستند و گرداگرد او را امامان و تلاوت کنندگان قرآن و اذان گویان گرفتهاند. و آنها کسانی هستند که در قبرها به بدنهایشان کرم نمیافتد.»
بحارالانوار، ج 39، ص 216، حدیث 8
@fathe_khoon
مداحی زیبای سامحینی از مداح عرب زبان، حاج محمد الحجیرات
مداحی بسیار زیبایی است. دعوت میکنم دانلود کنید و گوش بدید.
مداحی بسیار زیبایی است. دعوت میکنم دانلود کنید و گوش بدید.
شعر و ترجمه مداحي سامحيني:
سامحینی سامحینی النحر لو طاحت یساری و یمینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
مرا ببخش مرا معذور بدار اگر دست چپ و راستم از دست رفت
مرا ببخش، این آخرین کلمه میان من و تو بود
یا أمی الأحزان حال لوداع هذا حکم لو علینا أمر جاری
یخطی و الیوم أعتذر جئت و ارجو منک أن تقبلی إعتذاری
ای مادرم اندوه برای وداع روی آورد؛ ای حکم خدا بر ما امری مقدر بود
به نزد او آمد و گفت مرا ببخش و از تو میخواهم که عذر مرا بپذیری
آقسم علیک شو بکسول و العزة جیئان خاف أکون قصری حکّچ علیَّ
حللینی و أعذرینی خاف أروح مارد لا ترتجینی
سوگند میخورم که کاهلی نکردم و با عزت آمدم، و حال میترسم که کوتاهی من تقدیر را این گونه بر تو رقم زده باشد
مرا حلال کن رقیه جان و معذور بدار، میترسم بروم و تو امیدی به من نداشته باشی
سامحینی سامحینی النحر لو طاحت یساری و یمینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
مرا ببخش مرا معذور بدار اگر دست چپ و راستم از دست رفت
مرا ببخش، این آخرین کلمه میان من و تو بود
و استلیخی یا من تصم عین بالعطش تتعالی صرخات یتامی
صبر الأطفال لا ینوحون صاح والعباس یرجع بالسلامة
دیدگان این کودک ساکت است در حالی که فریاد یتیمان از عطش بلند است
کودکان صبر پیشه کردند تا عباس به سلامت برگردد
وعدت عبدالله بالإسکان رقیة أجلب المای و شرّبهم بدیان
عبد الله به من قول داد رقیه را ساکت میکند، پس آب بیاور و آنها راسیراب کن
تعرفینی أوفدِنی لکن العمد صوّب جبینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
تو مرا میشناسی ولی عمود بر فرق من اصابت کرد
مرا ببخش مرا معذور بدار رقیه جان! این آخرین کلمه میان من و تو بود
********************
سامحینی سامحینی النحر لو طاحت یساری و یمینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
مرا ببخش مرا معذور بدار اگر دست چپ و راستم از دست رفت
مرا ببخش، این آخرین کلمه میان من و تو بود
سامحینی سامحینی النحر لو طاحت یساری و یمینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
مرا ببخش مرا معذور بدار اگر دست چپ و راستم از دست رفت
مرا ببخش، این آخرین کلمه میان من و تو بود
یا أمی الأحزان حال لوداع هذا حکم لو علینا أمر جاری
یخطی و الیوم أعتذر جئت و ارجو منک أن تقبلی إعتذاری
ای مادرم اندوه برای وداع روی آورد؛ ای حکم خدا بر ما امری مقدر بود
به نزد او آمد و گفت مرا ببخش و از تو میخواهم که عذر مرا بپذیری
آقسم علیک شو بکسول و العزة جیئان خاف أکون قصری حکّچ علیَّ
حللینی و أعذرینی خاف أروح مارد لا ترتجینی
سوگند میخورم که کاهلی نکردم و با عزت آمدم، و حال میترسم که کوتاهی من تقدیر را این گونه بر تو رقم زده باشد
مرا حلال کن رقیه جان و معذور بدار، میترسم بروم و تو امیدی به من نداشته باشی
سامحینی سامحینی النحر لو طاحت یساری و یمینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
مرا ببخش مرا معذور بدار اگر دست چپ و راستم از دست رفت
مرا ببخش، این آخرین کلمه میان من و تو بود
و استلیخی یا من تصم عین بالعطش تتعالی صرخات یتامی
صبر الأطفال لا ینوحون صاح والعباس یرجع بالسلامة
دیدگان این کودک ساکت است در حالی که فریاد یتیمان از عطش بلند است
کودکان صبر پیشه کردند تا عباس به سلامت برگردد
وعدت عبدالله بالإسکان رقیة أجلب المای و شرّبهم بدیان
عبد الله به من قول داد رقیه را ساکت میکند، پس آب بیاور و آنها راسیراب کن
تعرفینی أوفدِنی لکن العمد صوّب جبینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
تو مرا میشناسی ولی عمود بر فرق من اصابت کرد
مرا ببخش مرا معذور بدار رقیه جان! این آخرین کلمه میان من و تو بود
********************
سامحینی سامحینی النحر لو طاحت یساری و یمینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
مرا ببخش مرا معذور بدار اگر دست چپ و راستم از دست رفت
مرا ببخش، این آخرین کلمه میان من و تو بود
به مناسبت ایام شهادت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و اله و سلم؛ چندگذاره از ایشان در این ایام قرار داده خواهد شد.
مردم میآمدند خانهی او، ناهار میماندند بعد از ناهار مینشستند برای خودشان گپ میزدند.
اصلا هم حواسشان نبود که این پیغمبر است و از حرف بیخودی اذیت میشود.
آن وقت نمیگفت به اینها:
«برید خونتون».
.
جوری شد که خدا دخالت کرد و آیه نازل شد:
«مردم این پیغمبر من دارد اذیت میشود، خودش حیا میکند بگوید، من به شما میگویم»
"إِنَّ ذلِکُمْ کانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیی مِنْکُمْ وَ اللَّهُ لا یَسْتَحْیی مِنَ الْحَقِّ" (آیه 53، سوره احزاب)
کتاب خدا خانه دارد، نوشته فاطمه شهیدی
@fathe_khoon
مردم میآمدند خانهی او، ناهار میماندند بعد از ناهار مینشستند برای خودشان گپ میزدند.
اصلا هم حواسشان نبود که این پیغمبر است و از حرف بیخودی اذیت میشود.
آن وقت نمیگفت به اینها:
«برید خونتون».
.
جوری شد که خدا دخالت کرد و آیه نازل شد:
«مردم این پیغمبر من دارد اذیت میشود، خودش حیا میکند بگوید، من به شما میگویم»
"إِنَّ ذلِکُمْ کانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیی مِنْکُمْ وَ اللَّهُ لا یَسْتَحْیی مِنَ الْحَقِّ" (آیه 53، سوره احزاب)
کتاب خدا خانه دارد، نوشته فاطمه شهیدی
@fathe_khoon
روی ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم، قال فی حدیث له:
«لو کان العقل رجلا لکان الحسن»
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: اگر عقل به شکل انسان در می آمد او «حسن» بود
(فرائد السمطین ج 2 ص 68)
«لو کان العقل رجلا لکان الحسن»
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: اگر عقل به شکل انسان در می آمد او «حسن» بود
(فرائد السمطین ج 2 ص 68)
«من پسر زنی هستم که با دستهایش از بزها شیر می دوشید»
این را به عرب بیابانی گفت. عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه ی قبایل به او ایمان آورده بودند، لکنت گرفته بود. آمده بود جمله ای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریده بریده شده بودند.
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آن طور که تنشان تن هم را لمس کند. در گوشش گفته بود: «من برادر توام»، «انا اخوک» گفته بود فکرمی کنی من کیام؟فکر می کنی پادشاهم؟ نه! من از آن سلطان ها که خیال می کنی نیستم.
«من اصلا پادشاه نیستم» «لیس بملک» من محمدم! . پسر همان بیابان هایی هستم که تو از آن آمده ای. «من پسر زنی هستم که با دستهایش از بزها شیر می دوشید.» حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است. حرف دایه ی صحرانشین را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد.
آخرش هم دست گذاشته بود روی شانه ی او و گفته بود« هون علیک » « آسان بگیر، من برادرتم » مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید:
«عجب برادری دارم.»
@fathe_khoon
این را به عرب بیابانی گفت. عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه ی قبایل به او ایمان آورده بودند، لکنت گرفته بود. آمده بود جمله ای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریده بریده شده بودند.
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آن طور که تنشان تن هم را لمس کند. در گوشش گفته بود: «من برادر توام»، «انا اخوک» گفته بود فکرمی کنی من کیام؟فکر می کنی پادشاهم؟ نه! من از آن سلطان ها که خیال می کنی نیستم.
«من اصلا پادشاه نیستم» «لیس بملک» من محمدم! . پسر همان بیابان هایی هستم که تو از آن آمده ای. «من پسر زنی هستم که با دستهایش از بزها شیر می دوشید.» حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است. حرف دایه ی صحرانشین را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد.
آخرش هم دست گذاشته بود روی شانه ی او و گفته بود« هون علیک » « آسان بگیر، من برادرتم » مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید:
«عجب برادری دارم.»
@fathe_khoon
راستی هم عجب برادری بود. یک برادر با کارهای عجیب و غریب؛ مثل دوست های خجالتی. از آن ها که صداشان در نمی آید.
داشت می رفت مسجد. تو کوچه یک یهودی جلویش را گرفت. گفت: "من از تو طلبکارم، همین الان باید طلبم را بدهی.
رسول الله (صلی الله علیه و آله) گفت: اول اینکه از من طلبکار نیستی و همین طوری داری این را می گویی، دوم هم این که من پول همراهم نیست،بگذار رد شوم.
یهودی گفت: یک قدم هم نمی گذارم جلو بروی.
رسول الله(صلی الله علیه و آله) گفت: درست نگاهم کن، تو از من طلبکار نیستی، ولی یهودی همینطور یکی به دو کرد و بعد هم با حضرتش گلاویز شد.
کوچه خلوت بود. کسی رد نمی شد که بیاید کمک. مردم دیدند پیامبر برای نماز نرسید. آمدند پی اش. دیدند یهودی ردای پیغمبر را لوله کرده، دور گردن پیغمبر پیچانده و طوری می کشد که پوست گردن او قرمز شده.
تا آمدند کاری کنند از دور بهشان اشاره کرد که نیایید،گفت: من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم.
رفیقش؟ منظورش همان رفیقی بود که با ردا او را میکشاند؟
چشمشان افتاد در چشم هم. یهودی گفت: بهت ایمان آوردم با این بزرگواری،تو بی تردید، پیغمبری.
@fathe_khoon
داشت می رفت مسجد. تو کوچه یک یهودی جلویش را گرفت. گفت: "من از تو طلبکارم، همین الان باید طلبم را بدهی.
رسول الله (صلی الله علیه و آله) گفت: اول اینکه از من طلبکار نیستی و همین طوری داری این را می گویی، دوم هم این که من پول همراهم نیست،بگذار رد شوم.
یهودی گفت: یک قدم هم نمی گذارم جلو بروی.
رسول الله(صلی الله علیه و آله) گفت: درست نگاهم کن، تو از من طلبکار نیستی، ولی یهودی همینطور یکی به دو کرد و بعد هم با حضرتش گلاویز شد.
کوچه خلوت بود. کسی رد نمی شد که بیاید کمک. مردم دیدند پیامبر برای نماز نرسید. آمدند پی اش. دیدند یهودی ردای پیغمبر را لوله کرده، دور گردن پیغمبر پیچانده و طوری می کشد که پوست گردن او قرمز شده.
تا آمدند کاری کنند از دور بهشان اشاره کرد که نیایید،گفت: من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم.
رفیقش؟ منظورش همان رفیقی بود که با ردا او را میکشاند؟
چشمشان افتاد در چشم هم. یهودی گفت: بهت ایمان آوردم با این بزرگواری،تو بی تردید، پیغمبری.
@fathe_khoon
یک دوست عجیب غریب که آن قدر برای دوستهایش دل می سوزاند که نزدیک است کار دست خودش بدهد. نزدیک است جان از تنش در بیاید.
خدا است که موعظه میکند: «تو قرار بود به گمراهی این مردم دل بسوزانی، به راهشان بیاوری، ولی قرار نبود دیگر از فکر اینها خودت را هلاک کنی.» «فلعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث اسفا»1
تو قرار بود این ها را بیاوری توی راه ولی از قرار هم رفتی آن طرفتر. داری حرص می زنی.
پیغمبر و حرص؟ حرص می زنی گمشده ها را برگردانی به راه؟«حریص علیکم بالمؤمنین رؤف رحیم»2
1- کهف، آیة 6.
2. توبه، آیة 128.
@fathe_khoon
خدا است که موعظه میکند: «تو قرار بود به گمراهی این مردم دل بسوزانی، به راهشان بیاوری، ولی قرار نبود دیگر از فکر اینها خودت را هلاک کنی.» «فلعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث اسفا»1
تو قرار بود این ها را بیاوری توی راه ولی از قرار هم رفتی آن طرفتر. داری حرص می زنی.
پیغمبر و حرص؟ حرص می زنی گمشده ها را برگردانی به راه؟«حریص علیکم بالمؤمنین رؤف رحیم»2
1- کهف، آیة 6.
2. توبه، آیة 128.
@fathe_khoon
وسط جنگ احد، همان جا که مردم گلوگاهی را که سپرده بود مراقبت کنند، رها کردند و تنهاش گذاشته بودند، پیشانی و دندانش را شکستند، همان جا توی همان حال، دلش شور میزند که نکند خدا اینها را نبخشد.
همان جا دست بلند می کند؛
خدایا! «قوم مرا هدایت کن؛ اینها نمی دانند» اَللّهُمَّ اهْدِ قوُمی فَاِنَّهُمْ لایَعْلَمُون».
@fathe_khoon
همان جا دست بلند می کند؛
خدایا! «قوم مرا هدایت کن؛ اینها نمی دانند» اَللّهُمَّ اهْدِ قوُمی فَاِنَّهُمْ لایَعْلَمُون».
@fathe_khoon
از همه قشنگ تر حال و روز او را علی توصیف می کند. علی می گوید:
«رسول الله، یک طبیب دوره گرد بود»؛ دلش نمی آمد که خیلی با ابهت بنشیند آن بالا و مریضها شرفیاب حضور بشوند؛ لوازم معالجه اش را برمی داشت راه می افتاد دور شهر؛ پی مریض ها. (طَبیبٌ دَوّارٌ بِطّبِه).1
چی با خودش برمی داشت؟
یک دستش «مرهم» می گرفت، یک دستش «وَسَم».
برای آنها که فقط زخم داشتند، مرهم می گذاشت، ولی بعضی ها دمل های چرکی داشتند. باید جراحی هم می کرد. «وسم» مال همین کار بود.
وسم، یعنی داغهایی که در قدیم برای شکافتن استفاده می کردند؛ جراحی سرپایی.
علی می گوید:
«مرهم هایش کاری بودند؛ اثر داشتند (أَحْکَمَ مَرَاهِمَهُ)2؛ وسم هایش هم حسابی بودند (وَ أَحْمَی مَوَاسِمَهُ)3
1و2و3نهج البلاغه، خطبه 180
@fathe_khoon
«رسول الله، یک طبیب دوره گرد بود»؛ دلش نمی آمد که خیلی با ابهت بنشیند آن بالا و مریضها شرفیاب حضور بشوند؛ لوازم معالجه اش را برمی داشت راه می افتاد دور شهر؛ پی مریض ها. (طَبیبٌ دَوّارٌ بِطّبِه).1
چی با خودش برمی داشت؟
یک دستش «مرهم» می گرفت، یک دستش «وَسَم».
برای آنها که فقط زخم داشتند، مرهم می گذاشت، ولی بعضی ها دمل های چرکی داشتند. باید جراحی هم می کرد. «وسم» مال همین کار بود.
وسم، یعنی داغهایی که در قدیم برای شکافتن استفاده می کردند؛ جراحی سرپایی.
علی می گوید:
«مرهم هایش کاری بودند؛ اثر داشتند (أَحْکَمَ مَرَاهِمَهُ)2؛ وسم هایش هم حسابی بودند (وَ أَحْمَی مَوَاسِمَهُ)3
1و2و3نهج البلاغه، خطبه 180
@fathe_khoon
اول فکر کردم از همه قشنگ تر را علی گفته، ولی الان یک جملهی قشنگتر هم یادم آمد که درست همین حال را بگوید. آن هم توصیف خداست از او:
«یک رسولی آمده سراغتان که تحمل رنج شما برایش سخت است» (لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ).1
آخرش هم تقصیر همین دلش شد که در آن روایت گفت: «هیچ پیامبری به اندازه ی من سختی نکشید».
حساب دو دو تایی اگر بخواهی بکنی، نسبت به بقیه ی پیغمبرها خیلی هم اوضاع برای او سخت نبود. در طائف سنگش زدند. در اُحد هم پیشانی و دندانش را شکستند.
بقیه هم از این جور مصیبت ها داشته اند، ولی از حساب دو دو تایی که بزنیم بیرون، اگر حواست به حرف خدا باشد که «رنج های شما، برای او گران تمام می شود، طاقتش را می برد». این جوری اگر چرتکه بیندازی، راستی هم چقدر سختی کشیده!
اندازه ی نادانی و غل و زنجیرهایی که همه ی ما به خودمان بسته ایم اگر بخواهد رنج بکشد، اگر حرص بزند که ما را به راه بیاورد، واقعاً هم چه کارش سخت است.
آخرش این که خدا داشت تماشایش می کرد و بعد گفت: «چه اخلاق شگرفی داری» (إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ).2 انگار که از دست پخت خودش در شگفت مانده باشد... .
1- توبه آیه 128
2- قلم آیه 4
@fathe_khoon
«یک رسولی آمده سراغتان که تحمل رنج شما برایش سخت است» (لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ).1
آخرش هم تقصیر همین دلش شد که در آن روایت گفت: «هیچ پیامبری به اندازه ی من سختی نکشید».
حساب دو دو تایی اگر بخواهی بکنی، نسبت به بقیه ی پیغمبرها خیلی هم اوضاع برای او سخت نبود. در طائف سنگش زدند. در اُحد هم پیشانی و دندانش را شکستند.
بقیه هم از این جور مصیبت ها داشته اند، ولی از حساب دو دو تایی که بزنیم بیرون، اگر حواست به حرف خدا باشد که «رنج های شما، برای او گران تمام می شود، طاقتش را می برد». این جوری اگر چرتکه بیندازی، راستی هم چقدر سختی کشیده!
اندازه ی نادانی و غل و زنجیرهایی که همه ی ما به خودمان بسته ایم اگر بخواهد رنج بکشد، اگر حرص بزند که ما را به راه بیاورد، واقعاً هم چه کارش سخت است.
آخرش این که خدا داشت تماشایش می کرد و بعد گفت: «چه اخلاق شگرفی داری» (إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ).2 انگار که از دست پخت خودش در شگفت مانده باشد... .
1- توبه آیه 128
2- قلم آیه 4
@fathe_khoon
ای ناسزا از هر کس و ناکس شنیده
از زیر پای تو که سجاده کشیده؟
با نیزه پایت را دریده
ای از عزیزان دیده آزار، تنهاترین سردار بی یار
آخر که گفته تو مذل المومنینی؟
ای تو کس دلهای بیکس
در غربتت آقا همین بس
هر روز باید قاتل مادر ببینی
@fathe_khoon
از زیر پای تو که سجاده کشیده؟
با نیزه پایت را دریده
ای از عزیزان دیده آزار، تنهاترین سردار بی یار
آخر که گفته تو مذل المومنینی؟
ای تو کس دلهای بیکس
در غربتت آقا همین بس
هر روز باید قاتل مادر ببینی
@fathe_khoon
یا اباعبدالله الحسین،غریبی برادرت را ببین...
روز عاشورا شما 72 یار وفادار داشتی، اما با برادر غریبت چه کردند؟
شیخ مفید در کتاب ارشاد، جلد 2 صفحه 12 مینویسد:
یاران امام مجتبی برای معاویه نامه نوشتند که حاضرند دست بسته ایشان را تحویل دهند.
بعد در ادامه نقل میکند که در «ساباط» حضرت در اردوگاه مشغول نماز بودند که یاران او به خیمه حضرت حمله کردند و سجاده زیر پای ایشان را کشیدند که حضرت به زمین خوردند. بعد ردای ایشان را از دوشش کشیدند و «جراح بن سنان» روبروی حضرت ایستاد و با گستاخی امام مجتبی علیه السلام و پدر گرامی ایشان را به شرک متهم کرد و با شمشیر به ران آن حضرت زد که گوشت را شکافت و به استخوان رسید.
در خطبهای که معاویه هم در آن مجلس حضور داشت فرمودند:
«وقد هرب رسول الله من قومه وهو یدعوهم الی الله حتی فر الی الغار ولو وجد علیهم اعوانا ما هرب منهم ولو وجدت انا اعوانا ما بایعتک یا معاویة; 1
رسول خداصلی الله علیه وآله با اینکه قومش را به سوی خدا دعوت می نمود، مجبور شد از دست آنها فرار کند و به غار پناه آورد و اگر یارانی داشت هرگز از آنها فرار نمی کرد . من هم اگر یارانی داشتم هرگز با تو ای معاویه بیعت نمی کردم.»
در تاریخ آمده حضرت بعد از اینکه پایشان دچار جراحت شد، بالای منبر رفتند و با یاران خویش اتمام حجت کردند.
فرمودند اگر رضای خدا و سعادت آخرت خود را می خواهید، من این پیشنهاد صلح را از بین می برم و همه با هم کار معاویه را یکسره می کنیم ولی اگر دنیا و لذّات آنرا ترجیح می دهید که صلح را بپذیرید.
در اینجا همه آنان فریاد زدند که ما دنیا را می خواهیم و بدین ترتیب دنیا را بر امام حق و حجت خدا که سعادت دنیا و آخرت امّت را می خواهد، ترجیح دادند.
1- بحارالانوار- جلد44- صفحه 23
الا لعنه الله علی القوم الظالمین
@fathe_khoon
روز عاشورا شما 72 یار وفادار داشتی، اما با برادر غریبت چه کردند؟
شیخ مفید در کتاب ارشاد، جلد 2 صفحه 12 مینویسد:
یاران امام مجتبی برای معاویه نامه نوشتند که حاضرند دست بسته ایشان را تحویل دهند.
بعد در ادامه نقل میکند که در «ساباط» حضرت در اردوگاه مشغول نماز بودند که یاران او به خیمه حضرت حمله کردند و سجاده زیر پای ایشان را کشیدند که حضرت به زمین خوردند. بعد ردای ایشان را از دوشش کشیدند و «جراح بن سنان» روبروی حضرت ایستاد و با گستاخی امام مجتبی علیه السلام و پدر گرامی ایشان را به شرک متهم کرد و با شمشیر به ران آن حضرت زد که گوشت را شکافت و به استخوان رسید.
در خطبهای که معاویه هم در آن مجلس حضور داشت فرمودند:
«وقد هرب رسول الله من قومه وهو یدعوهم الی الله حتی فر الی الغار ولو وجد علیهم اعوانا ما هرب منهم ولو وجدت انا اعوانا ما بایعتک یا معاویة; 1
رسول خداصلی الله علیه وآله با اینکه قومش را به سوی خدا دعوت می نمود، مجبور شد از دست آنها فرار کند و به غار پناه آورد و اگر یارانی داشت هرگز از آنها فرار نمی کرد . من هم اگر یارانی داشتم هرگز با تو ای معاویه بیعت نمی کردم.»
در تاریخ آمده حضرت بعد از اینکه پایشان دچار جراحت شد، بالای منبر رفتند و با یاران خویش اتمام حجت کردند.
فرمودند اگر رضای خدا و سعادت آخرت خود را می خواهید، من این پیشنهاد صلح را از بین می برم و همه با هم کار معاویه را یکسره می کنیم ولی اگر دنیا و لذّات آنرا ترجیح می دهید که صلح را بپذیرید.
در اینجا همه آنان فریاد زدند که ما دنیا را می خواهیم و بدین ترتیب دنیا را بر امام حق و حجت خدا که سعادت دنیا و آخرت امّت را می خواهد، ترجیح دادند.
1- بحارالانوار- جلد44- صفحه 23
الا لعنه الله علی القوم الظالمین
@fathe_khoon
غروب غم بود و داغ بود و وداع سپیده بود
خورشید هم ز شرم به مغرب خزیده بود
رد میشدند مادر و «طفلی سیاه موی»
طفلی سیاه موی...
از کوچهای که وقت غروبش رسیده بود
حتی فرشته بال نمیزد به گردشان
حتی نسیم هم رُخشان را ندیده بود
مثل همیشه بر سر این راه جبرییل
از رد پای خاکیشان بوسه چیده بود
آیینهای که طاقت آهی نداشت، آه
این چند روز زخم ترک را چشیده بود
حالا غریبهای سر راه عبور او
یک دست را برای کشیده، کشیده بود
نامحرمی که کینهی این خانواده داشت
حالا دوباره نام «علی» را شنیده بود
کودک دوید تا نگذارد، ولی نشد...
....
دیوارهای خاکی این کوچه شاهدند
افتاده بود مادر و طفلی بریده بود
....
رد میشدند مادر و «طفلی سفید موی»
از کوچهای که قامتشان را خمیده بود
@fathe_khoon
خورشید هم ز شرم به مغرب خزیده بود
رد میشدند مادر و «طفلی سیاه موی»
طفلی سیاه موی...
از کوچهای که وقت غروبش رسیده بود
حتی فرشته بال نمیزد به گردشان
حتی نسیم هم رُخشان را ندیده بود
مثل همیشه بر سر این راه جبرییل
از رد پای خاکیشان بوسه چیده بود
آیینهای که طاقت آهی نداشت، آه
این چند روز زخم ترک را چشیده بود
حالا غریبهای سر راه عبور او
یک دست را برای کشیده، کشیده بود
نامحرمی که کینهی این خانواده داشت
حالا دوباره نام «علی» را شنیده بود
کودک دوید تا نگذارد، ولی نشد...
....
دیوارهای خاکی این کوچه شاهدند
افتاده بود مادر و طفلی بریده بود
....
رد میشدند مادر و «طفلی سفید موی»
از کوچهای که قامتشان را خمیده بود
@fathe_khoon
دعای زنده دلان صبح و شام یا حسن است
که موی تیره و روی سپید با حسن است
مبین ز نسل حسن هیچکس امام نشد
به حُسن بینی اگر هر امام را، حسن است
حسین میشنوم هرچه یاحسن گویم
دو کوه هست ولی کوه بی صدا حسن است
حسین نهی به قاسم دهد، حسن دستور
ز من بپرس که سلطان کربلا حسن است!
بخوان به نام پسر تا پدر دهد راهت
بیا که کنیه شیرخدا اباحسن است
شعر از محمد سهرابی
@fathe_khoon
که موی تیره و روی سپید با حسن است
مبین ز نسل حسن هیچکس امام نشد
به حُسن بینی اگر هر امام را، حسن است
حسین میشنوم هرچه یاحسن گویم
دو کوه هست ولی کوه بی صدا حسن است
حسین نهی به قاسم دهد، حسن دستور
ز من بپرس که سلطان کربلا حسن است!
بخوان به نام پسر تا پدر دهد راهت
بیا که کنیه شیرخدا اباحسن است
شعر از محمد سهرابی
@fathe_khoon
محمد سهرابی
سنگ نگين اگر بتراشم براي تو
بايد كه از جگر بتراشم براي تو
طوف سرت به شيوه ي حجاج جايز است
پس واجب است سر بتراشم براي تو
اكنون كه در ملائكه كس فُطرُست نشد
من حاضرم كه پر بتراشم براي تو
باشد كه من به سوي تو آزاد رو كنم
از چوب سرو در بتراشم براي تو
از اصفهان ضريح برايت بياورم
يك گنبد از هنر بتراشم براي تو
صد فرش دستباف برايت بگسترم
گلهاي سرخ و تر بتراشم براي تو
بر مرقد تو لاله ي عباسي آورم
فانوسي از قمر بتراشم براي تو
از والدين ، خادم درگه بسازمت
قرباني از پسر بتراشم براي تو
چون محتشم كه شعر براي حسين گفت
من شعر بر حجر بتراشم براي تو
اي كشته ي محبت تو حضرت حسين
پيداست در جلال تو كيفيت حسين
كس ناز چشمهات چو زينب نميكشد
درد شبانه ات به جز شب نميكشد
فرصت نشد شرار جگر تا جبين رسد
بيماري سريع تو بر لب نميكشد
روزي كشيد ناز و دگر روز ، جانماز
ناز تو را مدينه مرتب نميكشد
هر چند رنگ خون شده آن كام نازنين
كس چوبدست خويش بر آن لب نميكشد
زهري كه خورده اي چو به خورشيد اثر كند
كارش ز صبح تا به سر شب نميكشد
@fathe_khoon
سنگ نگين اگر بتراشم براي تو
بايد كه از جگر بتراشم براي تو
طوف سرت به شيوه ي حجاج جايز است
پس واجب است سر بتراشم براي تو
اكنون كه در ملائكه كس فُطرُست نشد
من حاضرم كه پر بتراشم براي تو
باشد كه من به سوي تو آزاد رو كنم
از چوب سرو در بتراشم براي تو
از اصفهان ضريح برايت بياورم
يك گنبد از هنر بتراشم براي تو
صد فرش دستباف برايت بگسترم
گلهاي سرخ و تر بتراشم براي تو
بر مرقد تو لاله ي عباسي آورم
فانوسي از قمر بتراشم براي تو
از والدين ، خادم درگه بسازمت
قرباني از پسر بتراشم براي تو
چون محتشم كه شعر براي حسين گفت
من شعر بر حجر بتراشم براي تو
اي كشته ي محبت تو حضرت حسين
پيداست در جلال تو كيفيت حسين
كس ناز چشمهات چو زينب نميكشد
درد شبانه ات به جز شب نميكشد
فرصت نشد شرار جگر تا جبين رسد
بيماري سريع تو بر لب نميكشد
روزي كشيد ناز و دگر روز ، جانماز
ناز تو را مدينه مرتب نميكشد
هر چند رنگ خون شده آن كام نازنين
كس چوبدست خويش بر آن لب نميكشد
زهري كه خورده اي چو به خورشيد اثر كند
كارش ز صبح تا به سر شب نميكشد
@fathe_khoon