کلیپ صوتی «لبیک یا حسین»
مرور روایت رهبر انقلاب از ماجرای زیارت قبر مطهر اباعبداللهالحسین علیهالسلام توسط جابربنعبدالله انصاری
فردا اربعین سیّدالشهداست. به مناسبت سالگرد امام، ما از جاهای مختلف بر سر مزار او گرد آمدهایم. تناسب این جمع آمدن و گرد آمدن ما بر سر قبر امام، با اربعین تناسب عجیبی است. در روز اربعین هم، بعد از آن روزهای تلخ و آن شهادت عجیب، اولین زائران اباعبداللَّهالحسین علیهالسّلام بر سر قبر امامِ معصومِ شهید جمع شدند. از جمله کسانی که آن روز آمدند، یکی «جابربن عبداللَّه انصاری» است و یکی «عطیةبن سعد عوفی» که او هم از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسّلام است. جابربن عبداللَّه از صحابه پیامبر و از اصحاب جنگ بدر است؛ آن روز هم علیالظّاهر مرد مسنّی بوده است؛ شاید حداقل شصت، هفتاد سال از سنین او - بلکه بیشتر - میگذشته است. اگر در جنگ بدر بوده، پس لابد قاعدتاً در آن وقت باید بیش از هفتاد سال سن داشته باشد؛ لیکن «عطیه» از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسّلام است. او آن وقت جوانتر بوده؛ چون تا زمان امام باقر هم «عطیةبن سعد عوفی» علیالظّاهر زندگی کرده است. «عطیه» میگوید: وقتی به آن جا رسیدیم، خواستیم به طرف قبر برویم، اما این پیرمرد گفت اول دم شطّ فرات برویم و غسل کنیم. در شطّ فرات غسل کرد، سپس قطیفهای به کمر پیچید و قطیفهای هم بردوش انداخت؛ مثل کسی که میخواهد خانه خدا را طواف و زیارت کند، به طرف قبر امام حسین علیهالسّلام رفت. ظاهراً او نابینا هم بوده است. میگوید با هم رفتیم، تا نزدیک قبر امام حسین علیهالسّلام رسیدیم. وقتی که قبر را لمس کرد و شناخت، احساساتش به جوش آمد. این پیرمرد که لابد حسینبنعلی علیهالسّلام را بارها در آغوش پیامبر دیده بود، با صدای بلند سه مرتبه صدا زد: یا حسین، یا حسین، یا حسین!
خطبههای نمازجمعه ۱۳۷۸/۰۳/۱۴
مرور روایت رهبر انقلاب از ماجرای زیارت قبر مطهر اباعبداللهالحسین علیهالسلام توسط جابربنعبدالله انصاری
فردا اربعین سیّدالشهداست. به مناسبت سالگرد امام، ما از جاهای مختلف بر سر مزار او گرد آمدهایم. تناسب این جمع آمدن و گرد آمدن ما بر سر قبر امام، با اربعین تناسب عجیبی است. در روز اربعین هم، بعد از آن روزهای تلخ و آن شهادت عجیب، اولین زائران اباعبداللَّهالحسین علیهالسّلام بر سر قبر امامِ معصومِ شهید جمع شدند. از جمله کسانی که آن روز آمدند، یکی «جابربن عبداللَّه انصاری» است و یکی «عطیةبن سعد عوفی» که او هم از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسّلام است. جابربن عبداللَّه از صحابه پیامبر و از اصحاب جنگ بدر است؛ آن روز هم علیالظّاهر مرد مسنّی بوده است؛ شاید حداقل شصت، هفتاد سال از سنین او - بلکه بیشتر - میگذشته است. اگر در جنگ بدر بوده، پس لابد قاعدتاً در آن وقت باید بیش از هفتاد سال سن داشته باشد؛ لیکن «عطیه» از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسّلام است. او آن وقت جوانتر بوده؛ چون تا زمان امام باقر هم «عطیةبن سعد عوفی» علیالظّاهر زندگی کرده است. «عطیه» میگوید: وقتی به آن جا رسیدیم، خواستیم به طرف قبر برویم، اما این پیرمرد گفت اول دم شطّ فرات برویم و غسل کنیم. در شطّ فرات غسل کرد، سپس قطیفهای به کمر پیچید و قطیفهای هم بردوش انداخت؛ مثل کسی که میخواهد خانه خدا را طواف و زیارت کند، به طرف قبر امام حسین علیهالسّلام رفت. ظاهراً او نابینا هم بوده است. میگوید با هم رفتیم، تا نزدیک قبر امام حسین علیهالسّلام رسیدیم. وقتی که قبر را لمس کرد و شناخت، احساساتش به جوش آمد. این پیرمرد که لابد حسینبنعلی علیهالسّلام را بارها در آغوش پیامبر دیده بود، با صدای بلند سه مرتبه صدا زد: یا حسین، یا حسین، یا حسین!
خطبههای نمازجمعه ۱۳۷۸/۰۳/۱۴
قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا...
این سخنی است كه پشت شیطان را میلرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.
و تو، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بودهای و اكنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت پای به سیاره زمین نهادهای، نومید مشو كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار میكشد تا تو زنجیر خاك از پای ارادهات بگشایی و از خود و دلبستگیهایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی...
فتح خون- سید مرتضی آوینی- نشر واحه- فصل چهارم
@fathe_khoon
این سخنی است كه پشت شیطان را میلرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.
و تو، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بودهای و اكنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت پای به سیاره زمین نهادهای، نومید مشو كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار میكشد تا تو زنجیر خاك از پای ارادهات بگشایی و از خود و دلبستگیهایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی...
فتح خون- سید مرتضی آوینی- نشر واحه- فصل چهارم
@fathe_khoon
یاران! شتاب كنید، قافله در راه است.
میگویند كه گناهكاران را نمی پذیرند، آری گناهكاران را در این قافله راهی نیست، اما پشیمانان را میپذیرند.
آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است كه او سرسلسله خیل پشیمانان است و اگر نبود باب توبهای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان در این برهوت گمگشتگی وا میماند.
فتح خون- سید مرتضی آوینی- نشر واحه- فصل چهارم
fathe_khoon
میگویند كه گناهكاران را نمی پذیرند، آری گناهكاران را در این قافله راهی نیست، اما پشیمانان را میپذیرند.
آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است كه او سرسلسله خیل پشیمانان است و اگر نبود باب توبهای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان در این برهوت گمگشتگی وا میماند.
فتح خون- سید مرتضی آوینی- نشر واحه- فصل چهارم
fathe_khoon
پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله وسلم:
در بازار بسیار یاد خدا باشید، آنجا که مردم عموما مشغول دنیایند. این کار کفاره گناهان است.
هر گاه فروشنده ای تقاضای مسلمانی را در پس دادن کالایی اجابت کند، خداوند در روز قیامت لغزش های او را نادیده می گیرد.
از بازار گردی بپرهیزید و در صدد خرید پیاپی اقلام غیر ضروری نباشید.
در بازار بسیار یاد خدا باشید، آنجا که مردم عموما مشغول دنیایند. این کار کفاره گناهان است.
هر گاه فروشنده ای تقاضای مسلمانی را در پس دادن کالایی اجابت کند، خداوند در روز قیامت لغزش های او را نادیده می گیرد.
از بازار گردی بپرهیزید و در صدد خرید پیاپی اقلام غیر ضروری نباشید.
یوم اربعین الحسین من اضخم المؤتمرات الاسلامیة یجتمع الناس فیه کاجتماعهم فی مکةالمکرمة تلتقی هناک سائر الفئات من مختلف العناصر و یعتنق شمال العراق بجنوبه و الوفود من بعض الاقطار الاسلامیة... و لست مبالغاً اذا قلت ان هذا الموسم یجمع اکثر من ملیون نسمةجاءت لاحیاء ذکری الاربعین ....
#سید جواد شبر، ادب الطف، ج ۱، ص ۴۱ [۱۳۸۸ق]
در اینجا ادعا شده است ۵۰ سال پیش، بیش از یک میلیون نفر در مراسم اربعین شرکت کرده اند.
#سید جواد شبر، ادب الطف، ج ۱، ص ۴۱ [۱۳۸۸ق]
در اینجا ادعا شده است ۵۰ سال پیش، بیش از یک میلیون نفر در مراسم اربعین شرکت کرده اند.
سعد بن ابی وقاص میگوید:
روز جمعهای با رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز صبح را به جماعت خواندیم. آنگاه پیامبر رو به ما کرد و بر خداوند متعال درود فرستاد و فرمود:
«روز قیامت من میآیم در حالی که علی بن ابیطالب علیهالسلام پیش روی من است و به دستش لوای حمد دارد. لوای حمد دو تکه است، تکهای از سُندس (حریر و دیبا) و تکهای از استبرق (حریر زربفت).
در این هنگام مردی بادیهنشین با شتاب به طرف رسول خدا رفت و گفت:
«در باره علی بن ابیطالب چه میگویی، زیرا درباره او اختلاف فراوانی وجود دارد.»
رسول خدا لبخندی زد و فرمود:
«ای اعرابی، چرا درباره علی اختلاف فراوانی وجود دارد؟ علی رابطه اش با من مانند سرم برای بدنم است و مانند دکمه برای لباسم.»
آن عرب بادیه نشین با خشم به پیامبر گفت:
«ای محمد، من نیرو و قدرتم از علی بیشتر است. آیا علی میتواند لوای حمد را حمل کند؟!»
پیامبر فرمود:
«آرام بگیر، اعرابی! همانا خداوند روز قیامت به علی ویژگیهای گوناگونی عنایت میکند:
به او زیبایی یوسف میدهد و زهد یحیی و صبر ایوب و بخشش آدم و نیروی جبرئیل. لوای حمد به دست اوست، همه مردم در زیر این لواء هستند و گرداگرد او را امامان و تلاوت کنندگان قرآن و اذان گویان گرفتهاند. و آنها کسانی هستند که در قبرها به بدنهایشان کرم نمیافتد.»
بحارالانوار، ج 39، ص 216، حدیث 8
@fathe_khoon
روز جمعهای با رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز صبح را به جماعت خواندیم. آنگاه پیامبر رو به ما کرد و بر خداوند متعال درود فرستاد و فرمود:
«روز قیامت من میآیم در حالی که علی بن ابیطالب علیهالسلام پیش روی من است و به دستش لوای حمد دارد. لوای حمد دو تکه است، تکهای از سُندس (حریر و دیبا) و تکهای از استبرق (حریر زربفت).
در این هنگام مردی بادیهنشین با شتاب به طرف رسول خدا رفت و گفت:
«در باره علی بن ابیطالب چه میگویی، زیرا درباره او اختلاف فراوانی وجود دارد.»
رسول خدا لبخندی زد و فرمود:
«ای اعرابی، چرا درباره علی اختلاف فراوانی وجود دارد؟ علی رابطه اش با من مانند سرم برای بدنم است و مانند دکمه برای لباسم.»
آن عرب بادیه نشین با خشم به پیامبر گفت:
«ای محمد، من نیرو و قدرتم از علی بیشتر است. آیا علی میتواند لوای حمد را حمل کند؟!»
پیامبر فرمود:
«آرام بگیر، اعرابی! همانا خداوند روز قیامت به علی ویژگیهای گوناگونی عنایت میکند:
به او زیبایی یوسف میدهد و زهد یحیی و صبر ایوب و بخشش آدم و نیروی جبرئیل. لوای حمد به دست اوست، همه مردم در زیر این لواء هستند و گرداگرد او را امامان و تلاوت کنندگان قرآن و اذان گویان گرفتهاند. و آنها کسانی هستند که در قبرها به بدنهایشان کرم نمیافتد.»
بحارالانوار، ج 39، ص 216، حدیث 8
@fathe_khoon
مداحی زیبای سامحینی از مداح عرب زبان، حاج محمد الحجیرات
مداحی بسیار زیبایی است. دعوت میکنم دانلود کنید و گوش بدید.
مداحی بسیار زیبایی است. دعوت میکنم دانلود کنید و گوش بدید.
شعر و ترجمه مداحي سامحيني:
سامحینی سامحینی النحر لو طاحت یساری و یمینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
مرا ببخش مرا معذور بدار اگر دست چپ و راستم از دست رفت
مرا ببخش، این آخرین کلمه میان من و تو بود
یا أمی الأحزان حال لوداع هذا حکم لو علینا أمر جاری
یخطی و الیوم أعتذر جئت و ارجو منک أن تقبلی إعتذاری
ای مادرم اندوه برای وداع روی آورد؛ ای حکم خدا بر ما امری مقدر بود
به نزد او آمد و گفت مرا ببخش و از تو میخواهم که عذر مرا بپذیری
آقسم علیک شو بکسول و العزة جیئان خاف أکون قصری حکّچ علیَّ
حللینی و أعذرینی خاف أروح مارد لا ترتجینی
سوگند میخورم که کاهلی نکردم و با عزت آمدم، و حال میترسم که کوتاهی من تقدیر را این گونه بر تو رقم زده باشد
مرا حلال کن رقیه جان و معذور بدار، میترسم بروم و تو امیدی به من نداشته باشی
سامحینی سامحینی النحر لو طاحت یساری و یمینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
مرا ببخش مرا معذور بدار اگر دست چپ و راستم از دست رفت
مرا ببخش، این آخرین کلمه میان من و تو بود
و استلیخی یا من تصم عین بالعطش تتعالی صرخات یتامی
صبر الأطفال لا ینوحون صاح والعباس یرجع بالسلامة
دیدگان این کودک ساکت است در حالی که فریاد یتیمان از عطش بلند است
کودکان صبر پیشه کردند تا عباس به سلامت برگردد
وعدت عبدالله بالإسکان رقیة أجلب المای و شرّبهم بدیان
عبد الله به من قول داد رقیه را ساکت میکند، پس آب بیاور و آنها راسیراب کن
تعرفینی أوفدِنی لکن العمد صوّب جبینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
تو مرا میشناسی ولی عمود بر فرق من اصابت کرد
مرا ببخش مرا معذور بدار رقیه جان! این آخرین کلمه میان من و تو بود
********************
سامحینی سامحینی النحر لو طاحت یساری و یمینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
مرا ببخش مرا معذور بدار اگر دست چپ و راستم از دست رفت
مرا ببخش، این آخرین کلمه میان من و تو بود
سامحینی سامحینی النحر لو طاحت یساری و یمینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
مرا ببخش مرا معذور بدار اگر دست چپ و راستم از دست رفت
مرا ببخش، این آخرین کلمه میان من و تو بود
یا أمی الأحزان حال لوداع هذا حکم لو علینا أمر جاری
یخطی و الیوم أعتذر جئت و ارجو منک أن تقبلی إعتذاری
ای مادرم اندوه برای وداع روی آورد؛ ای حکم خدا بر ما امری مقدر بود
به نزد او آمد و گفت مرا ببخش و از تو میخواهم که عذر مرا بپذیری
آقسم علیک شو بکسول و العزة جیئان خاف أکون قصری حکّچ علیَّ
حللینی و أعذرینی خاف أروح مارد لا ترتجینی
سوگند میخورم که کاهلی نکردم و با عزت آمدم، و حال میترسم که کوتاهی من تقدیر را این گونه بر تو رقم زده باشد
مرا حلال کن رقیه جان و معذور بدار، میترسم بروم و تو امیدی به من نداشته باشی
سامحینی سامحینی النحر لو طاحت یساری و یمینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
مرا ببخش مرا معذور بدار اگر دست چپ و راستم از دست رفت
مرا ببخش، این آخرین کلمه میان من و تو بود
و استلیخی یا من تصم عین بالعطش تتعالی صرخات یتامی
صبر الأطفال لا ینوحون صاح والعباس یرجع بالسلامة
دیدگان این کودک ساکت است در حالی که فریاد یتیمان از عطش بلند است
کودکان صبر پیشه کردند تا عباس به سلامت برگردد
وعدت عبدالله بالإسکان رقیة أجلب المای و شرّبهم بدیان
عبد الله به من قول داد رقیه را ساکت میکند، پس آب بیاور و آنها راسیراب کن
تعرفینی أوفدِنی لکن العمد صوّب جبینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
تو مرا میشناسی ولی عمود بر فرق من اصابت کرد
مرا ببخش مرا معذور بدار رقیه جان! این آخرین کلمه میان من و تو بود
********************
سامحینی سامحینی النحر لو طاحت یساری و یمینی
سامحینی سامحینی و هذه آخر کلمة ما بینک و بینی
مرا ببخش مرا معذور بدار اگر دست چپ و راستم از دست رفت
مرا ببخش، این آخرین کلمه میان من و تو بود
به مناسبت ایام شهادت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و اله و سلم؛ چندگذاره از ایشان در این ایام قرار داده خواهد شد.
مردم میآمدند خانهی او، ناهار میماندند بعد از ناهار مینشستند برای خودشان گپ میزدند.
اصلا هم حواسشان نبود که این پیغمبر است و از حرف بیخودی اذیت میشود.
آن وقت نمیگفت به اینها:
«برید خونتون».
.
جوری شد که خدا دخالت کرد و آیه نازل شد:
«مردم این پیغمبر من دارد اذیت میشود، خودش حیا میکند بگوید، من به شما میگویم»
"إِنَّ ذلِکُمْ کانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیی مِنْکُمْ وَ اللَّهُ لا یَسْتَحْیی مِنَ الْحَقِّ" (آیه 53، سوره احزاب)
کتاب خدا خانه دارد، نوشته فاطمه شهیدی
@fathe_khoon
مردم میآمدند خانهی او، ناهار میماندند بعد از ناهار مینشستند برای خودشان گپ میزدند.
اصلا هم حواسشان نبود که این پیغمبر است و از حرف بیخودی اذیت میشود.
آن وقت نمیگفت به اینها:
«برید خونتون».
.
جوری شد که خدا دخالت کرد و آیه نازل شد:
«مردم این پیغمبر من دارد اذیت میشود، خودش حیا میکند بگوید، من به شما میگویم»
"إِنَّ ذلِکُمْ کانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیی مِنْکُمْ وَ اللَّهُ لا یَسْتَحْیی مِنَ الْحَقِّ" (آیه 53، سوره احزاب)
کتاب خدا خانه دارد، نوشته فاطمه شهیدی
@fathe_khoon
روی ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم، قال فی حدیث له:
«لو کان العقل رجلا لکان الحسن»
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: اگر عقل به شکل انسان در می آمد او «حسن» بود
(فرائد السمطین ج 2 ص 68)
«لو کان العقل رجلا لکان الحسن»
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: اگر عقل به شکل انسان در می آمد او «حسن» بود
(فرائد السمطین ج 2 ص 68)
«من پسر زنی هستم که با دستهایش از بزها شیر می دوشید»
این را به عرب بیابانی گفت. عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه ی قبایل به او ایمان آورده بودند، لکنت گرفته بود. آمده بود جمله ای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریده بریده شده بودند.
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آن طور که تنشان تن هم را لمس کند. در گوشش گفته بود: «من برادر توام»، «انا اخوک» گفته بود فکرمی کنی من کیام؟فکر می کنی پادشاهم؟ نه! من از آن سلطان ها که خیال می کنی نیستم.
«من اصلا پادشاه نیستم» «لیس بملک» من محمدم! . پسر همان بیابان هایی هستم که تو از آن آمده ای. «من پسر زنی هستم که با دستهایش از بزها شیر می دوشید.» حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است. حرف دایه ی صحرانشین را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد.
آخرش هم دست گذاشته بود روی شانه ی او و گفته بود« هون علیک » « آسان بگیر، من برادرتم » مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید:
«عجب برادری دارم.»
@fathe_khoon
این را به عرب بیابانی گفت. عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه ی قبایل به او ایمان آورده بودند، لکنت گرفته بود. آمده بود جمله ای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریده بریده شده بودند.
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آن طور که تنشان تن هم را لمس کند. در گوشش گفته بود: «من برادر توام»، «انا اخوک» گفته بود فکرمی کنی من کیام؟فکر می کنی پادشاهم؟ نه! من از آن سلطان ها که خیال می کنی نیستم.
«من اصلا پادشاه نیستم» «لیس بملک» من محمدم! . پسر همان بیابان هایی هستم که تو از آن آمده ای. «من پسر زنی هستم که با دستهایش از بزها شیر می دوشید.» حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است. حرف دایه ی صحرانشین را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد.
آخرش هم دست گذاشته بود روی شانه ی او و گفته بود« هون علیک » « آسان بگیر، من برادرتم » مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید:
«عجب برادری دارم.»
@fathe_khoon
راستی هم عجب برادری بود. یک برادر با کارهای عجیب و غریب؛ مثل دوست های خجالتی. از آن ها که صداشان در نمی آید.
داشت می رفت مسجد. تو کوچه یک یهودی جلویش را گرفت. گفت: "من از تو طلبکارم، همین الان باید طلبم را بدهی.
رسول الله (صلی الله علیه و آله) گفت: اول اینکه از من طلبکار نیستی و همین طوری داری این را می گویی، دوم هم این که من پول همراهم نیست،بگذار رد شوم.
یهودی گفت: یک قدم هم نمی گذارم جلو بروی.
رسول الله(صلی الله علیه و آله) گفت: درست نگاهم کن، تو از من طلبکار نیستی، ولی یهودی همینطور یکی به دو کرد و بعد هم با حضرتش گلاویز شد.
کوچه خلوت بود. کسی رد نمی شد که بیاید کمک. مردم دیدند پیامبر برای نماز نرسید. آمدند پی اش. دیدند یهودی ردای پیغمبر را لوله کرده، دور گردن پیغمبر پیچانده و طوری می کشد که پوست گردن او قرمز شده.
تا آمدند کاری کنند از دور بهشان اشاره کرد که نیایید،گفت: من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم.
رفیقش؟ منظورش همان رفیقی بود که با ردا او را میکشاند؟
چشمشان افتاد در چشم هم. یهودی گفت: بهت ایمان آوردم با این بزرگواری،تو بی تردید، پیغمبری.
@fathe_khoon
داشت می رفت مسجد. تو کوچه یک یهودی جلویش را گرفت. گفت: "من از تو طلبکارم، همین الان باید طلبم را بدهی.
رسول الله (صلی الله علیه و آله) گفت: اول اینکه از من طلبکار نیستی و همین طوری داری این را می گویی، دوم هم این که من پول همراهم نیست،بگذار رد شوم.
یهودی گفت: یک قدم هم نمی گذارم جلو بروی.
رسول الله(صلی الله علیه و آله) گفت: درست نگاهم کن، تو از من طلبکار نیستی، ولی یهودی همینطور یکی به دو کرد و بعد هم با حضرتش گلاویز شد.
کوچه خلوت بود. کسی رد نمی شد که بیاید کمک. مردم دیدند پیامبر برای نماز نرسید. آمدند پی اش. دیدند یهودی ردای پیغمبر را لوله کرده، دور گردن پیغمبر پیچانده و طوری می کشد که پوست گردن او قرمز شده.
تا آمدند کاری کنند از دور بهشان اشاره کرد که نیایید،گفت: من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم.
رفیقش؟ منظورش همان رفیقی بود که با ردا او را میکشاند؟
چشمشان افتاد در چشم هم. یهودی گفت: بهت ایمان آوردم با این بزرگواری،تو بی تردید، پیغمبری.
@fathe_khoon
یک دوست عجیب غریب که آن قدر برای دوستهایش دل می سوزاند که نزدیک است کار دست خودش بدهد. نزدیک است جان از تنش در بیاید.
خدا است که موعظه میکند: «تو قرار بود به گمراهی این مردم دل بسوزانی، به راهشان بیاوری، ولی قرار نبود دیگر از فکر اینها خودت را هلاک کنی.» «فلعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث اسفا»1
تو قرار بود این ها را بیاوری توی راه ولی از قرار هم رفتی آن طرفتر. داری حرص می زنی.
پیغمبر و حرص؟ حرص می زنی گمشده ها را برگردانی به راه؟«حریص علیکم بالمؤمنین رؤف رحیم»2
1- کهف، آیة 6.
2. توبه، آیة 128.
@fathe_khoon
خدا است که موعظه میکند: «تو قرار بود به گمراهی این مردم دل بسوزانی، به راهشان بیاوری، ولی قرار نبود دیگر از فکر اینها خودت را هلاک کنی.» «فلعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث اسفا»1
تو قرار بود این ها را بیاوری توی راه ولی از قرار هم رفتی آن طرفتر. داری حرص می زنی.
پیغمبر و حرص؟ حرص می زنی گمشده ها را برگردانی به راه؟«حریص علیکم بالمؤمنین رؤف رحیم»2
1- کهف، آیة 6.
2. توبه، آیة 128.
@fathe_khoon
وسط جنگ احد، همان جا که مردم گلوگاهی را که سپرده بود مراقبت کنند، رها کردند و تنهاش گذاشته بودند، پیشانی و دندانش را شکستند، همان جا توی همان حال، دلش شور میزند که نکند خدا اینها را نبخشد.
همان جا دست بلند می کند؛
خدایا! «قوم مرا هدایت کن؛ اینها نمی دانند» اَللّهُمَّ اهْدِ قوُمی فَاِنَّهُمْ لایَعْلَمُون».
@fathe_khoon
همان جا دست بلند می کند؛
خدایا! «قوم مرا هدایت کن؛ اینها نمی دانند» اَللّهُمَّ اهْدِ قوُمی فَاِنَّهُمْ لایَعْلَمُون».
@fathe_khoon
از همه قشنگ تر حال و روز او را علی توصیف می کند. علی می گوید:
«رسول الله، یک طبیب دوره گرد بود»؛ دلش نمی آمد که خیلی با ابهت بنشیند آن بالا و مریضها شرفیاب حضور بشوند؛ لوازم معالجه اش را برمی داشت راه می افتاد دور شهر؛ پی مریض ها. (طَبیبٌ دَوّارٌ بِطّبِه).1
چی با خودش برمی داشت؟
یک دستش «مرهم» می گرفت، یک دستش «وَسَم».
برای آنها که فقط زخم داشتند، مرهم می گذاشت، ولی بعضی ها دمل های چرکی داشتند. باید جراحی هم می کرد. «وسم» مال همین کار بود.
وسم، یعنی داغهایی که در قدیم برای شکافتن استفاده می کردند؛ جراحی سرپایی.
علی می گوید:
«مرهم هایش کاری بودند؛ اثر داشتند (أَحْکَمَ مَرَاهِمَهُ)2؛ وسم هایش هم حسابی بودند (وَ أَحْمَی مَوَاسِمَهُ)3
1و2و3نهج البلاغه، خطبه 180
@fathe_khoon
«رسول الله، یک طبیب دوره گرد بود»؛ دلش نمی آمد که خیلی با ابهت بنشیند آن بالا و مریضها شرفیاب حضور بشوند؛ لوازم معالجه اش را برمی داشت راه می افتاد دور شهر؛ پی مریض ها. (طَبیبٌ دَوّارٌ بِطّبِه).1
چی با خودش برمی داشت؟
یک دستش «مرهم» می گرفت، یک دستش «وَسَم».
برای آنها که فقط زخم داشتند، مرهم می گذاشت، ولی بعضی ها دمل های چرکی داشتند. باید جراحی هم می کرد. «وسم» مال همین کار بود.
وسم، یعنی داغهایی که در قدیم برای شکافتن استفاده می کردند؛ جراحی سرپایی.
علی می گوید:
«مرهم هایش کاری بودند؛ اثر داشتند (أَحْکَمَ مَرَاهِمَهُ)2؛ وسم هایش هم حسابی بودند (وَ أَحْمَی مَوَاسِمَهُ)3
1و2و3نهج البلاغه، خطبه 180
@fathe_khoon