|نیوک‌لیدر|
456 subscribers
2.42K photos
630 videos
65 files
412 links
یادداشت‌هایی درباره فرهنگ و هنر، دین و جامعه.
آیدی ادمین: @abouznab
Download Telegram
Forwarded from اخبار سوریه
سهیلا قادری و هاشم عزیزی دو تن از بلند پایه ترین رهبران گروهک تروریستی حدکا در میان کشته شدگان هستند.

تیزی موشک های ایرانی به تن هر کس بخورد بزودی از یادش نخواهد رفت...

@syriankhabar
چرخ پنجم درشکه هم از اعدام رامین حسین‌پناهی تروریست کومله‌ای ناراحت شده است.

@NucLeader
تبلیغ رسمی شهرداری تهران در نمایشگاه زنان و تولید ملی!

@NucLeader
بنر بسیار زیبای هیئت حداث‌الحسین نیاوران در محرم97

امام و شهدا را با ذکر صلوات یاد کنیم که هرچه داریم از این سید حسینی است.
@NucLeader
بخش پنجم - واحد ( زلالیه ارزو هامون )
حاج محمود کریمی
واحد، حاج محمود کریمی
شب اول محرم 96

حسین میا به کوفه...
@NucLeader
Forwarded from دانشجویان دکتر شهریار زرشناس
📣📣 برنامه تلویزیونی «رو در رو» امشب با حضور دکتر #شهریار_زرشناس با موضوع «اندیشه سیاسی عاشورا و امروز ما» پخش خواهد شد

ساعت ۱۹
📺 شبکه چهارم سیما

▶️ @Drzarshenas
فتح خون - حاج محمود کریمی
@baadieh
🔈 زمینه شب اول محرم #سلطان_حاج_محمود_کریمی بر اساس بخشی از متن کتاب فتح خون #شهید_آوینی
◾️قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا...
این سخنی است كه پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد
... و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی...
گفت ای گروه هر که ندارد هوای ما
سرگیرد و برون رود از کربلای ما
ناداده تن به خواری و ناکرده ترک سر
نتوان نهاد پای به خلوت‌سرای ما
ما را هوای سلطنت ملک دیگر است
کین عرصه نیست درخور فر همای ما
@NucLeader
WWW.ZAKERIN.IR
Haaj Mahmoud Karimi
می‌دونی چرا صورت من شده کبود؟
محمود کریمی
شب سوم محرم 93

@Nucleader
اینجا نباید حرف امام راحل را گوش کنیم و عمامه از سر این جوانک برداریم و قدری هم او را کتک بزنیم؟

گویا خواب پیامبر صدق تعبیر یافته است!
@NucLeader
سه روایت از کربلا
👇👇
|روایت اول|

✳️ دمع السجوم ترجمه کتاب نفس‌المهموم فی مقتل سیدنا الحسین المظلوم علیه‌السلام
در ذکر میثم بن یحیی تمار
حاج شیخ عباس قمی
.
و در منهج المقال از شیخ کشی به اسنادش از فضیل بن زبیر نقل شده است که: میثم بر اسبی سوار می‌گذشت، حبیب بن مظاهر اسدی را نزدیک مجلس بنی اسد بدید و با هم به حدیث پرداختند و گردن اسبان آنها به یکدیگر می‌خورد؛ حبیب می‌گفت: پیرمردی بینم موی از سر او رفته شکمی بزرگ دارد، نزدیک باب الرزق خربزه می‌فروشد، در محبت خاندان پیغمبر خود به دار آویخته شود و در بالای دار شکمش را بشکافند.
میثم گفت: من هم مردی سرخ‌روی را می شناسم که گیسو دارد؛ برای یاری پسر دختر پیغمبر خود بیرون رود و کشته شود و سرش را در کوفه بگردانند. این گفتند و از هم جدا شدند.
اهل مجلس گفتند: ما دروغگوتر از این دو مرد ندیده‌ایم. هنوز اهل مجلس پراکنده نشده بودند، رشید هجری آمد در طلب آن دو و از اهل مجلس حال آنها را بپرسید، آنها گفتند: از یکدیگر جدا شدند و شنیدیم با هم چنین و چنان گفتند. رشید گفت: خدا رحمت کند میثم را، فراموش کرد بگوید که صد درم بر عطای آنکه سر او را آورد افزوده شود، آنگاه سرش را بگردانند.
مردم گفتند: این از همه آنها دروغگوتر است.
و باز گفتند: روزگاری نگذشت که دیدیم میثم را بر در خانه عمرو بن حریث آویخته و سر حبیب بن مظاهر را آوردند با حسین علیه‌السلام کشته شده بود و همه آنچه گفتند دیدیم.

@NucLeader
|روایت دوم|

ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻦ ﻋﻮﺳﺠﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺟُﺴﺘﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻮﺩ. حبیب ﺁﻣﺪ، ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪﯼ ﻣﺴﻠﻢ ﮔﺬﺍﺷﺖ؛ ﯾﺎﺭ ﻗﺪﯾﻤﯽﺍﺵ، ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺶ. ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺣﺒﯿﺐ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺖ.
ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻪ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﭼﻪ ﻫﺴﺘﯽ؟
مسلمﺭﻭﯼ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺐ ﺣﺒﯿﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺣﻨﺎﯼ ﺧﻮﺵﺭﻧﮕﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺍﻣﺶ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺭﻧﮓ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺮ ﺟﺎﯼ ﻣﺎﻧﺪ.
ﺣﺒﯿﺐ ﮔﻔﺖ: ﺣﻨﺎﯾﯽ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻢ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺯﭘﺴﯿﻦ ﺭﻧﮓ ﺁﻥ ﺩﻭﺍﻡ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ.
ﻣﺴﻠﻢ ﻫﻢ ﮔﻮﯾﯽ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﺣﻨﺎ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺳﺖ. ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺣﺒﯿﺐ؟
حبیب گفت ﻧﺎﻣﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﺣﺴﯿﻦ ﻋﻠﯿﻪﺍﻟﺴﻼﻡ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻣﺴﻠﻢ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ. ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
ﺑﺴﻢ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﻟﺮﺣﻤﻦ ﺍﻟﺮﺣﯿﻢ ﻣﻦ ﺍﻟﻐﺮﯾﺐ ﺍﻟﯽ ﺍﻟﺤﺒﯿﺐ. از {حسین} غریب به {دوستش} حبیب...

هر دو عازم کربلا شدند تا روز هشتم محرم‌الحرام سال شصت و یک به کاروان امام پیوستند و در روز عاشورا به شهادت رسیدند.
@Nucleader
|روایت سوم|

یک روسری برای پیرمرد!

وقتی امام حسین علیه‌السلام وارد کربلا شد، آن طور که من در مَقاتل دیده‌ام، حضرت دو نامه نوشت؛ یکی به برادرش در مدینه و یکی هم به حبیب بن مظاهر در کوفه. اما آنچه به برادرش محمد حنفیه می‌نویسد، کوتاه است: «بسم الله الرحمن الرحیم. مِن الحسین بن علی الی محمد بن علی و مَن قِبَلَهُ مِن بنی هاشم. امّا بعد فَکأنَّ الدُنیا لَم تَکُن وَ کَأَنَّ الاخرةَ لَم تَزَل. والسلام».
وقتی به کربلا رسید و هجرت صغرایش تمام شد، این طور نوشت: این نامه‌ ای است از حسین بن علی به محمد بن علی و هر که از فرزندان بنی هاشم نزد اوست. اما بعد ؛ بدانید که دنیا را چنان قرار دادیم که گویی هرگز نبود و آخرت را دائم و باقی می‌دانیم. آخرت را بر دنیا اختیار کرده و از دنیا چشم پوشیدیم. والسلام. برای چه کسی کوچ کردم و آمدم اینجا؟ برای «او» آمدم و چشم از این دنیا پوشیدم.

یک نامه دیگر هم می‌نویسد به کوفه:
«بسم الله الرحمن الرحیم. مِن الحسین بن علی الی الرَّجُل الفقیه حبیب بن مظاهر الاسدی».
نامه‌ای است از حسین به حبیب که مرد دین‌شناسی است. چقدر هم از او تجلیل می‌کند! «اما بعد؛ فَأِنّا قَد نَزَلنا کربلاء ». ما وارد کربلا شدیم. « وَ انتَ تَعلَمُ قِرابَتَنا مِن رسول الله». تو پیوند من با پیغمبر را می‌دانی. «فَأِن اَرَدتَ نُصرَتَنا فَاقدِم ألَینا عاجلاً». اگر می‌خواهی مرا یاری کنی زود بیا. همان‌گونه که من هجرت کردم، تو هم باید هجرت کنی. تو هم باید از کوفه به کربلا بیایی.


حبیب با همسرش صبحانه می‌خوردند که قاصد آمد و نامه را داد و رفت. حبیب نامه را گرفت و خواند. همسرش سؤال کرد نامه از کیست؟ گفت این نامه از حسین پسر پیغمبر است. همسرش گفت چه نوشته است؟ حبیب گفت هیچ! آمده کربلا، من را هم دعوت کرده که بروم و به او کمک کنم.
همسرش پرسید: می روی یا نه؟ حبیب گفت: نه من نمی‌توانم بروم! البته حبیب، به قول معروف تقیه می‌کرد برای اینکه مبادا یک وقت قبیله‌اش بفهمند و نگذارند که او برود.

همسرش سؤال کرد: نمی‌روی؟! حبیب گفت نه من پیر شده و کَرِّ و فَرّی ندارم. چطور با او راه بیفتم؟ همسرش گفت: حسین پسر پیغمبر تو را دعوت کرده، آن وقت تو نمی‌خواهی دعوت او را اجابت کنی؟! جواب خدا را چگونه می‌توانی بدهی؟! حبیب گفت می‌دانی اگر بروم، عبیدالله چه کار می‌کند؟ خانۀ مرا خراب می‌کند و تو را به اسارت می‌گیرد و می‌برد. همۀ این عواقب و ضربه‌های دنیایی را برای او بیان کرد.
همسرش گفت: تو برو، بگذار خانه را خراب کند، بگذار مرا به اسارت بگیرد. حبیب باز هم گفت: نه، من نمی‌روم. اینجا بود که همسرش بلند شد روسری خودش را بر سر حبیب انداخت و به او گفت:
نمی‌روی؟! پس مثل خانم‌ها در خانه بنشین! بعد گفت: خدایا ! کاش من مَرد بودم و می‌توانستم بروم کربلا تا حسین را یاری کنم! ایکاش من این هجرت را می‌کردم!
حبیب گفت: این حرفهایی که زدم، برای این بود که ببینم تو چه می‌گویی. آنچنان هجرتی کنم که تا قیامت نامم در تاریخ ثبت شود...


📚 آیت‌الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل سوم: هجرت و مجاهدت(چاپ اول: تهران، مؤسسه فرهنگی- پژوهشی مصابیح الهدی، ۱۳۹۰)،صص ۶۴ تا ۶۶.
کپی از کانال آب و آتش

@Nucleader
|نیوک‌لیدر| pinned «سه روایت از کربلا 👇👇»
Forwarded from اتچ بات
🔻چرا به این نوجوان خاندان #خمینی انقدر می تازید؟ کاری نمیکند که
چهل سال #طبقه_سازی را برایتان کمی #عریان تر از دیگران به #نمایش گذاشته فقط
#جانمایی افراد در بیت #رهبری غیر از این است؟
معنای دادگاه #ویژه روحانیت جز این است؟
معنای دانشگاه #خواص، مدرسه #خواص، شهرک #خواص و ...غیر از این است؟

🀄️سید محمدرضا اصنافی

@antioligarchie