✳️ حدیث امام جعفر صادق علیهالسلام درباره ولایتِ فقیه:
«مَن کانَ مِنکُم قَد رَوی حَدیثُنا وَ نَظَرَ فی حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَفَ اَحکامِنا، فَلیَرِضوا بِهِ حَکَماً، فَاِنّی قَد جَعَلتُهُ عَلَیکُم حاکِماً. فَاِذا حَکَمَ بِحُکمِنا فَلَم یَقبلهُ مِنهُ، فَاِنّما استَخَفَّ بِحُکمِ الله وَ عَلَینا رَدّ، وَالرادُّ عَلَینا اَلرّادُّ عَلَی اللهِ وَ هُوَ حَدُّ الشّرک بِالله».
از شما کسی که حدیث ما را روایت کند و در حلال و حرام ما مطالعه کرده و صاحب نظر شده باشد و احکام و قوانین ما را بشناسد، بایستی او را به عنوان حاکم بپذیرید. زیرا من او را بر شما حاکم قرار دادم، پس اگر بر این اساس (حکم ما) حکومت کرد و از او اطاعت نکردید، حکم خدا را سبک شمردهاید و ما را نافرمانی کردهاید و کسی که نافرمانی ما را کند، خدا را نافرمانی کرده است و این در حد شرک به خداست.
کتاب ولایت فقیه، استمرار حرکت انبیا- انتشارات سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی- صفحه چهار
@fathe_khoon
«مَن کانَ مِنکُم قَد رَوی حَدیثُنا وَ نَظَرَ فی حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَفَ اَحکامِنا، فَلیَرِضوا بِهِ حَکَماً، فَاِنّی قَد جَعَلتُهُ عَلَیکُم حاکِماً. فَاِذا حَکَمَ بِحُکمِنا فَلَم یَقبلهُ مِنهُ، فَاِنّما استَخَفَّ بِحُکمِ الله وَ عَلَینا رَدّ، وَالرادُّ عَلَینا اَلرّادُّ عَلَی اللهِ وَ هُوَ حَدُّ الشّرک بِالله».
از شما کسی که حدیث ما را روایت کند و در حلال و حرام ما مطالعه کرده و صاحب نظر شده باشد و احکام و قوانین ما را بشناسد، بایستی او را به عنوان حاکم بپذیرید. زیرا من او را بر شما حاکم قرار دادم، پس اگر بر این اساس (حکم ما) حکومت کرد و از او اطاعت نکردید، حکم خدا را سبک شمردهاید و ما را نافرمانی کردهاید و کسی که نافرمانی ما را کند، خدا را نافرمانی کرده است و این در حد شرک به خداست.
کتاب ولایت فقیه، استمرار حرکت انبیا- انتشارات سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی- صفحه چهار
@fathe_khoon
آنتونی پارسونز، سفیر وقت انگلیس در ایران در نقل خاطرات خود پیرامون جشن هنر شیراز میگوید:
جشن هنر سال ۱۳۵۶ شیراز از نظر کثرت صحنههای اهانت آمیز به ارزش های اخلاقی ایرانیان از جشن های پیش فراتر رفته بود. به عنوان مثال به نقل از یک شاهد عینی صحنه هایی از نمایش را که ترتیب داده بودند یک باب مغازه را در یکی از خیابانهای پر رفت و آمد شیراز اجاره کرده و ظاهرا می خواستند برنامه خود را کاملا طبیعی در کنار خیابان اجرا کنند، صحنه نمایش نیمی از داخل مغازه و نیمی در پیاده رو مقابل آن بود. یکی از صحنه هایی که در پیاده رو اجرا می شد، تجاوز به عنف بود که به طور کامل (نه به طور نمایشی) به وسیله یک مرد کاملا عریان با یک زن در مقابل چشم همه صورت میگرفت!
موضوع به شیراز محدود نشد و توفان اعتراض که علیه این نمایش برخاست به مطبوعات و تلویزیون هم رسید.
من این موضوع را با شاه در میان گذاشتم، گفتم اگر چنین نمایشی به طور مثال در شهر منچستر انگلیس اجرا می شد، کارگردان و هنرپیشگان آن جان سالم به در نمیبردند.شاه مدتی خندید و چیزی نگفت!
منبع:کتاب آخرین سفر شاه- نوشته ویلیام شوکراس، صفحه 115
@fathe_khoon
جشن هنر سال ۱۳۵۶ شیراز از نظر کثرت صحنههای اهانت آمیز به ارزش های اخلاقی ایرانیان از جشن های پیش فراتر رفته بود. به عنوان مثال به نقل از یک شاهد عینی صحنه هایی از نمایش را که ترتیب داده بودند یک باب مغازه را در یکی از خیابانهای پر رفت و آمد شیراز اجاره کرده و ظاهرا می خواستند برنامه خود را کاملا طبیعی در کنار خیابان اجرا کنند، صحنه نمایش نیمی از داخل مغازه و نیمی در پیاده رو مقابل آن بود. یکی از صحنه هایی که در پیاده رو اجرا می شد، تجاوز به عنف بود که به طور کامل (نه به طور نمایشی) به وسیله یک مرد کاملا عریان با یک زن در مقابل چشم همه صورت میگرفت!
موضوع به شیراز محدود نشد و توفان اعتراض که علیه این نمایش برخاست به مطبوعات و تلویزیون هم رسید.
من این موضوع را با شاه در میان گذاشتم، گفتم اگر چنین نمایشی به طور مثال در شهر منچستر انگلیس اجرا می شد، کارگردان و هنرپیشگان آن جان سالم به در نمیبردند.شاه مدتی خندید و چیزی نگفت!
منبع:کتاب آخرین سفر شاه- نوشته ویلیام شوکراس، صفحه 115
@fathe_khoon
امام علی علیه السلام:
عذر برادرت را بپذیر و اگر عذری نداشت، عذری برایش بتراش.
بحارالانوار- جلد 75- صفحه 165
@fathe_khoon
عذر برادرت را بپذیر و اگر عذری نداشت، عذری برایش بتراش.
بحارالانوار- جلد 75- صفحه 165
@fathe_khoon
ما سائل توایم و اگر مست کردهایم
انگشتر عقیق تو را دست کردهایم
ما عیش خود چنان چه شد و هست کردهایم
بیت تو را اجاره دربست کردهایم
ساکن شدیم این دِلَکِ بی قرار را
@fathe_khoon
انگشتر عقیق تو را دست کردهایم
ما عیش خود چنان چه شد و هست کردهایم
بیت تو را اجاره دربست کردهایم
ساکن شدیم این دِلَکِ بی قرار را
@fathe_khoon
لیلت! من امشب برای این که باز تورا نزدیک حس کنم، تمام انجیل را ورق زدم و کلمه به کلمه مسیحت را نفس کشیدم؛ بعد انجیل را بستم. خواستم بخوابم؛ نشد. بالشم آهسته خیس شد. مسیح سخت گیر من، این سو ایستاده بود و مسیح سهل گیر تو آن سو و من لابه لای تصویر این دو مرد، می گریستم!
حواریان نشسته بودند. مسیحت آب آورد و پای همه را شست؛ با مهربانی و لطفی که تنها از پسر مریم بر می آمد.
چه دوست داشتنی است لیلت این مرد! آدم دلش می خواهد بپرد و دستش را ببوسد. کاش من پترس او بودم... لوقای
او... شمعون او.... حواری او... ولی نیستم. من، یوحنای مسیحی هستم که پای حواری نمی شوید... که دست حواری را قطع می کند.
مرد را به جرمی آوردند. چشمش به مولا افتاد. از دوستان بود. از آنها که هر روز دامن عبایش را می بوییدند. جُرم، جُرم است. شمشیر را بالا برد. دست مرد بر زمین افتاد؛ خون چکان. مرد آن را با دست دیگرش برداشت.
«ابن الکواء»، دشمنی است در انتظار فرصت؛ جلو می آید و با نگاهی پر از رحم و پر از دل سوزی می پرسد: «دستت را که برید؛ مرد»؟ مرد که دست خون چکان خودش را با خویش به خانه می برد، بریده بریده و در میان گریه گفت: «دستم را شجاع مکی برید؛ با وفایی بزرگوار...».
- دستت را بریده، تو باز به این نام ها او را می خوانی؟
- چرا نخوانم؟ چرا نگویم شجاع مکی؟ چرا نگویم بزرگوار با وفا؟
ابن الکواء! عشق او با گوشت و خونم آمیخته است!
من، یوحنای مسیحی هستم که دست را می بُرد و دل را می بَرد. من به شمشیرش بوسه می زنم؛ حتی اگر لبه اش زبانم را ببرد؛ ولی انصافاً لیلت! این مرد آیا باور کردنی است؟ از این حرف های عجیب، آیا می شد آن شب برای جان گرسنه تو لقمه ای گرفت؟
من آن شب از این که چشم های تو انکارم کنند، ترسیدم. دیدن انکار در چشم های دوست، زخم بدی است؛ نیست؟
مسیح من، سخت گیرتر از آن بود که تو حتی باورش کنی. گیرم که تو از لرزش صادقانه صدای من، او را باور
می کردی؛ بعد می شد آیا هیچ جور جوابت را داد؟
تو اگر نه با لب، با چشم، حتماً می پرسیدی که چطور می شود عاشق تیغی بود که برای بریدن دستت بالا رفته است و من، چه بی جواب بودم آن شب و چه عاشق!
و امشب، بین تصویر این دو مرد، چه سرگردانم!
مجسمه در دست های مسیح تو بود؛ مجسمه کبوتری گلی. در او دمید. کبوتر، جان گرفت و پرواز کردو همه ایمان آوردند؛ درست همان طور که یک معجزه باید باشد. پرواز دادن یک مجسمه! آه، چقدر آدم دلش می خواهد به این پیامبر ایمان بیاورد!
همام آمد؛ آدم گلی؛ گفت: «حرف»! گفت: «تشنه ام». مسیح من گفت: «برو خوب باش! خدا با خوبان است». همام گفت: «نه، بیش از این. من تشنه ام. خوبان کی اند؛ چطورند»؟
مسیح من می توانست بگوید: مؤمنند؛ نماز می خوانند؛ روزه، صدقه، خمس... مثل همه آن چه پیغمبران تاریخ گفته اند؛ ولی نگفت. او که مثل همه نبود.
گفت: «دنیا آنها را می خواهد؛ اما آنان نمی خواهندش! اسیرشان می کند؛ اما جانشان را می دهند تا آزاد شوند»
گفت: «اگر اجلی که خدا خواسته، نبود، لحظه ای جانشان در کالبد نمی ماند؛ پَر می کشید».
گفت: «خوف مانند چوبی که می تراشند، آنها را می تراشد. مردم می بینندشان و می گویند: آنها بیمارند؛ اما آنها بیمار نیستند. می گویند: دیوانه اند و آنها دیوانه چیز بزرگی هستند».
باز گفت و گفت و گفت و همام، چون صاعقه زده ای، بیهوش شد؛ خشک شد؛ مجسمه شد... و مرد!
دم مسیح تو، کبوتر گلی را جان داد و دم مسیح من، جان آدم گلی را گرفت. چه شباهتی!
@fathe_khoon
پ.ن: برای خواندن متن کامل عبارت «مسیح من، مسیح تو» را در اینترنت سرچ کنید
نوشته نفیسه مرشد زاده {فاطمه شهیدی}
حواریان نشسته بودند. مسیحت آب آورد و پای همه را شست؛ با مهربانی و لطفی که تنها از پسر مریم بر می آمد.
چه دوست داشتنی است لیلت این مرد! آدم دلش می خواهد بپرد و دستش را ببوسد. کاش من پترس او بودم... لوقای
او... شمعون او.... حواری او... ولی نیستم. من، یوحنای مسیحی هستم که پای حواری نمی شوید... که دست حواری را قطع می کند.
مرد را به جرمی آوردند. چشمش به مولا افتاد. از دوستان بود. از آنها که هر روز دامن عبایش را می بوییدند. جُرم، جُرم است. شمشیر را بالا برد. دست مرد بر زمین افتاد؛ خون چکان. مرد آن را با دست دیگرش برداشت.
«ابن الکواء»، دشمنی است در انتظار فرصت؛ جلو می آید و با نگاهی پر از رحم و پر از دل سوزی می پرسد: «دستت را که برید؛ مرد»؟ مرد که دست خون چکان خودش را با خویش به خانه می برد، بریده بریده و در میان گریه گفت: «دستم را شجاع مکی برید؛ با وفایی بزرگوار...».
- دستت را بریده، تو باز به این نام ها او را می خوانی؟
- چرا نخوانم؟ چرا نگویم شجاع مکی؟ چرا نگویم بزرگوار با وفا؟
ابن الکواء! عشق او با گوشت و خونم آمیخته است!
من، یوحنای مسیحی هستم که دست را می بُرد و دل را می بَرد. من به شمشیرش بوسه می زنم؛ حتی اگر لبه اش زبانم را ببرد؛ ولی انصافاً لیلت! این مرد آیا باور کردنی است؟ از این حرف های عجیب، آیا می شد آن شب برای جان گرسنه تو لقمه ای گرفت؟
من آن شب از این که چشم های تو انکارم کنند، ترسیدم. دیدن انکار در چشم های دوست، زخم بدی است؛ نیست؟
مسیح من، سخت گیرتر از آن بود که تو حتی باورش کنی. گیرم که تو از لرزش صادقانه صدای من، او را باور
می کردی؛ بعد می شد آیا هیچ جور جوابت را داد؟
تو اگر نه با لب، با چشم، حتماً می پرسیدی که چطور می شود عاشق تیغی بود که برای بریدن دستت بالا رفته است و من، چه بی جواب بودم آن شب و چه عاشق!
و امشب، بین تصویر این دو مرد، چه سرگردانم!
مجسمه در دست های مسیح تو بود؛ مجسمه کبوتری گلی. در او دمید. کبوتر، جان گرفت و پرواز کردو همه ایمان آوردند؛ درست همان طور که یک معجزه باید باشد. پرواز دادن یک مجسمه! آه، چقدر آدم دلش می خواهد به این پیامبر ایمان بیاورد!
همام آمد؛ آدم گلی؛ گفت: «حرف»! گفت: «تشنه ام». مسیح من گفت: «برو خوب باش! خدا با خوبان است». همام گفت: «نه، بیش از این. من تشنه ام. خوبان کی اند؛ چطورند»؟
مسیح من می توانست بگوید: مؤمنند؛ نماز می خوانند؛ روزه، صدقه، خمس... مثل همه آن چه پیغمبران تاریخ گفته اند؛ ولی نگفت. او که مثل همه نبود.
گفت: «دنیا آنها را می خواهد؛ اما آنان نمی خواهندش! اسیرشان می کند؛ اما جانشان را می دهند تا آزاد شوند»
گفت: «اگر اجلی که خدا خواسته، نبود، لحظه ای جانشان در کالبد نمی ماند؛ پَر می کشید».
گفت: «خوف مانند چوبی که می تراشند، آنها را می تراشد. مردم می بینندشان و می گویند: آنها بیمارند؛ اما آنها بیمار نیستند. می گویند: دیوانه اند و آنها دیوانه چیز بزرگی هستند».
باز گفت و گفت و گفت و همام، چون صاعقه زده ای، بیهوش شد؛ خشک شد؛ مجسمه شد... و مرد!
دم مسیح تو، کبوتر گلی را جان داد و دم مسیح من، جان آدم گلی را گرفت. چه شباهتی!
@fathe_khoon
پ.ن: برای خواندن متن کامل عبارت «مسیح من، مسیح تو» را در اینترنت سرچ کنید
نوشته نفیسه مرشد زاده {فاطمه شهیدی}
تیغت به آبروی خودش آب دیده شد
زلفت به پیچ و تاب خودش تاب دیده شد
رویت هزار مرتبه در خواب دیده شد
هر دفعه لیک چهره اصحاب دیده شد
کو دیدهای که حمل کند آن وقار را
@fathe_khoon
زلفت به پیچ و تاب خودش تاب دیده شد
رویت هزار مرتبه در خواب دیده شد
هر دفعه لیک چهره اصحاب دیده شد
کو دیدهای که حمل کند آن وقار را
@fathe_khoon
از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که میشود گرفتیم
در بوته ی آزمایش عشق
از نمره ی بیست صد گرفتیم
محکوم به حبس عشق گشتیم
حکم ازلی، ابد گرفتیم
@fathe_khoon
آن چیز که میشود گرفتیم
در بوته ی آزمایش عشق
از نمره ی بیست صد گرفتیم
محکوم به حبس عشق گشتیم
حکم ازلی، ابد گرفتیم
@fathe_khoon
👆🏻👆🏻
از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که میشود گرفتیم
در بوته ی آزمایش عشق
از نمره ی بیست صد گرفتیم
محکوم به حبس عشق گشتیم
حکم ازلی، ابد گرفتیم
دیدیم که رایت علی سبز
معجون هدایت علی سبز
درچنبر آسمان آبی
خورشید ولایت علی سبز
از باده ی حق سیاه مستیم
اما ز حمایت علی سبز
شیرین شکایت علی زرد
فرهاد حکایت علی سبز
دستار شهادت علی سرخ
لبخند رضایت علی سبز
در نامه ی ما سیاه رویان
امضای عنایت علی سبز
@fathe_khoon
از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که میشود گرفتیم
در بوته ی آزمایش عشق
از نمره ی بیست صد گرفتیم
محکوم به حبس عشق گشتیم
حکم ازلی، ابد گرفتیم
دیدیم که رایت علی سبز
معجون هدایت علی سبز
درچنبر آسمان آبی
خورشید ولایت علی سبز
از باده ی حق سیاه مستیم
اما ز حمایت علی سبز
شیرین شکایت علی زرد
فرهاد حکایت علی سبز
دستار شهادت علی سرخ
لبخند رضایت علی سبز
در نامه ی ما سیاه رویان
امضای عنایت علی سبز
@fathe_khoon
آن که به خرج خویش مرا دار می زند
تکیه به نخل میثم تمّار می زند
تنها نه این که جار تو عمّار میزند
از بس که مستجار تو را جار میزند
خواندیم مَستِ جار همین مُستجار را
@fathe_khoon
تکیه به نخل میثم تمّار می زند
تنها نه این که جار تو عمّار میزند
از بس که مستجار تو را جار میزند
خواندیم مَستِ جار همین مُستجار را
@fathe_khoon
احمد تو را ز خلق الی ربنا شمرد
وقتی نبی شمرد یقیناً خدا شمرد
خود را علی شمرد و گهی مرتضی شمرد
جبریل یک شبه به چهل جا تورا شمرد
ای نازم این فرشته حیدرشمار را
@fathe_khoon
وقتی نبی شمرد یقیناً خدا شمرد
خود را علی شمرد و گهی مرتضی شمرد
جبریل یک شبه به چهل جا تورا شمرد
ای نازم این فرشته حیدرشمار را
@fathe_khoon
بیچاره دلم که در فراقت
بازیچه عشق و شور و غم شد
وصل چو منی به حشر افتاد
از بس که اهم فی الأهم شد
چون راه دران جمال اکمل
در شدت بستگی اتم شد
بنشینم و صبر پبش گیرم
دنباله کار خویش گیرم
@fathe_khoon
بازیچه عشق و شور و غم شد
وصل چو منی به حشر افتاد
از بس که اهم فی الأهم شد
چون راه دران جمال اکمل
در شدت بستگی اتم شد
بنشینم و صبر پبش گیرم
دنباله کار خویش گیرم
@fathe_khoon
تا صورت پیوند جهان بود، علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود
شاهی که وصی بود و ولی بود علی بود
سلطان سخا و کرم و جود، علی بود
@fathe_khoon
تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود
شاهی که وصی بود و ولی بود علی بود
سلطان سخا و کرم و جود، علی بود
@fathe_khoon
تا صورت پیوند جهان بود، علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود
شاهی که وصی بود و ولی بود علی بود
سلطان سخا و کرم و جود، علی بود
مسجود ملائک که شد آدم ز علی شد
آدم چو یکی قبله و معبود، علی بود
موسی و عصا و ید بیضا و نبوت
در مصر فرعون که بنمود علی بود
چندانکه در آفاق نظر کردم و دیدم
از روی یقین بر همه موجود علی بود
جبریل که آمد زبر خالق بی چون
در پیش محمد شد و مقصود علی بود
آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود، علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه اینست
تا هست علی باشد و تا بود، علی بود
آن قلعه گشایی که در قلعه ی خیبر
برکند به یک حمله و بگشود، علی بود
سر دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان
شمس الحق تبریز که بنمود علی بود
مولانا
@fathe_khoon
تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود
شاهی که وصی بود و ولی بود علی بود
سلطان سخا و کرم و جود، علی بود
مسجود ملائک که شد آدم ز علی شد
آدم چو یکی قبله و معبود، علی بود
موسی و عصا و ید بیضا و نبوت
در مصر فرعون که بنمود علی بود
چندانکه در آفاق نظر کردم و دیدم
از روی یقین بر همه موجود علی بود
جبریل که آمد زبر خالق بی چون
در پیش محمد شد و مقصود علی بود
آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود، علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه اینست
تا هست علی باشد و تا بود، علی بود
آن قلعه گشایی که در قلعه ی خیبر
برکند به یک حمله و بگشود، علی بود
سر دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان
شمس الحق تبریز که بنمود علی بود
مولانا
@fathe_khoon
⭕️ویدیو زیبایی از صحبت یکی از دانش آموزان در دیدار با رهبر معظم انقلاب
و پاسخ حضرت آقا به ایشان
👇👇
و پاسخ حضرت آقا به ایشان
👇👇
سالروز شهادت جانسوز حضرت زینب کبری سلام الله علیها بر عاشقان آن حضرت و بر دوستداران و محبان اباعبدالله الحسین علیه السلام، تسلیت و تعزیت باد...