تمرین مرزگذاری.۴.
از روز اولی که آمدم سر این کار، یک فایل اکسل درست کردم (که پیشنهاد میکنم هر که در یک تیم و روی پروژه کار میکند، برای اینکه بداند در روز و ماه چه کرده و ورودی وظایف و خروجی تحویل کارها کجا گیر کرده یا چه جور پیش رفته، صرفا جهت ثبت برای روز مبادا داشته باشد). بنابراین طبق این فایل می شد دید که من از روز اول چقدر کار تحویل داده ام. برای چه چیزهایی منتظرم. کجاها باید تصحیح میکردم و کجاها خوب پیش رفته ام و کجاها تردید داشته ام.
جمعه ساعت نه و نیم، رییسم و همکار جوان دستپاچه ام سر وقت توی جلسه بودند. اشاره کردم که در این سی دقیقه، بیست و پنج دقیقه با هر دو نفرشان و پنج دقیقه آخر تنها با رییسم حرف خواهم زد.
من لیست ایمیلهایی که در طول روزهای قبل نوشته بودم، جوابهایی که گرفته بودم یا هنوز منتظرشان بودم، حتی اسکرین شات تماسهایی که در هر روز برای سوال پرسیدن و رفع اشکال داشتم، همه را با تاریخ نشانشان دادم.
تمام فیدبکها، کامنت ها، مباحث را با هایلایت های مختلف تفکیک کرده بودم و خلاصه ارائه کردم.
و پرسیدم اگر اینها نشاندهنده تلاش من برای یاد گرفتن این بیزنس، شناختن آدمها، کاربری سیستم و همزمان جوابگویی به درخواستهای مختلف نیست، کمک دیگری از من برای اثباتش بر نمی آید. من وظیفهشناسانه دارم دوره آزمایشی را طی میکنم. انتظار دارم اگر کسی حرفی دارد، دقیقا توی رویم بگوید. نه که جلوی چشمم بگوید اوه چقدر عالی ولی در خفا بگوید وای چقدر بد!
آیا شفاف بودن چه بدی دارد؟ خیلی هم ساده است. همینجور که الان دارم شفاف توی رویشان میگویم چقدر متاسفم از رفتارهایی که میبینم. و اینکه خیلی برایم عجیب است وقتی یک فایل اکسل را تنها در همین چند هفته ای که اینجا هستم، باید چندین بار اسکرول کنم تا برسم به آخرش، چون حجم شماره به شماره نامه های جواب داده شده و اطلاعات وارد شده و... را نشان میدهد. این معنای بازدهی ندارد؟ از این خروجی، چقدرش حقیقتا غلط داشته که صدای هیچ دریافت کننده ای درنیامده؟ پنج درصد؟ ده درصد؟ سی درصد؟
کسی در مورد هفتاد درصد بقیه اش هیچ حرف خاصی ندارد به من بگوید؟
هیچ جوابی نداشتند.
بعد هم یک بمب انداختم وسط. گفتم قبل من سه نفر پشت هم از این گروه رفته اند. کسی پشت سر این افراد هیچ یاد و حرف خوبی نگفته. و من الان ترجیحم این است که روایت آنها را هم بشنوم. چون خیلی حس همدلی باهاشان دارم!
در سکوتی که شد، از همکارم تشکر کردم و گفتم الان دیگر با رییس تنها حرف میزنم. پس خداحافظی کرد.
تنها که شدیم بهش گفتم بعنوان یک مدیر از او توقع داشتم که اگر کسی میگوید این فلانی کلی اشتباه کرده جای اینکه بدون فیلتر و راستی آزمایی این حرف را بیاید به من بگوید و درخواست کند بیشتر دقت کنم! زحمت بکشد و سوال دومی از طرف بپرسد که آیا با من هم حرفی زده شده؟ آیا این اشتباهات الان جایی وجود دارند که بشود دید؟ آیا میشود وقت نظر دادن راجع به من در حضور او، خودم هم باشم؟
رییس در دفاع خودش گفت حرف طرف را همینجوری پذیرفته چون خودش این سیستم بانک اطلاعات را بلد نیست!
گفتم نباید هم بلد باشد. وظیفه من است که بلد باشم. وظیفه او این است که اگر کسی با من بحثش میشود بعد می آید پشت سرم میگوید فلانی خیلی کارش بد است، او بخواهد این بد را با جزییات توضیح بدهد. و بعد جلوی خودم بیاید به من نشانش بدهد. همین.
هیچ نگفت.
همانجا قرار گذاشتم هر آخر هفته، هر کاری که در طول هفته کرده ام برای خودش و همکارم بفرستم. موظفند بخوانند و بازخورد بدهند.
تشکر کردم و او هم گفت ممنون است و رفت دو هفته تعطیلات.
و من فکر کردم آشوب در همین جا تمام شد. پس آخر هفته را رفتم تولد یک بچه چاق و گرد و کلی بغلش کردم و گل چیدم و سرم باد خورد. نمی دانستم که جنگ تازه شروع شده و اینبار رییس هم تعطیلات است و الان ارتش مخفی تشکیل شده از یک مرد جوان کودکمانند و زنی بسیار تشنه قدرت که الان ایگویی دارد که از سمت من گویا خیلی زخم خورده. چون ناخواسته مرعوب رییسمآبی و توهم اهمیتش نشدم. چرا؟ چون بسیار بلاهای بزرگتر و بحرانهای جدی و مشکلات لاینحلتری در زندگی ام داشتم در مقابل یک شغل! که
آنجا که عقاب پر بریزد
از پششه لاغری چه خیزد؟
عزیز، من در دهه شصت ایران بزرگ شدم و جنگ و تحریم را دیدم و همه نوجوانی ام به کنکور و گشت ارشاد گذشت و بعد هم که جوان شدم دیگر دوری و دوری و فقدان در پس فقدان در دوری... تو با مجموعه شغل و عنوان و تلاش و زورت، هر آنچه در سرت بسیار پراهمیت است، در لابیرنت دغدغه های من، یک نقطه ای.
منتها که کلنجار باهاش وقتم را خیلی گرفت. و یک روز خیلی عصبانی و روز بعد حتی غمگینم کرد. از دوشنبه تا همین صبح امروز که بالاخره راه جدیدی را برای مدیریت این موقعیت و ضعفم در مرزگذاری امتحان کردم و با اینکه هنوز تمرین میکنم، خوشحالم.
ادامه دارد.
@November25th
از روز اولی که آمدم سر این کار، یک فایل اکسل درست کردم (که پیشنهاد میکنم هر که در یک تیم و روی پروژه کار میکند، برای اینکه بداند در روز و ماه چه کرده و ورودی وظایف و خروجی تحویل کارها کجا گیر کرده یا چه جور پیش رفته، صرفا جهت ثبت برای روز مبادا داشته باشد). بنابراین طبق این فایل می شد دید که من از روز اول چقدر کار تحویل داده ام. برای چه چیزهایی منتظرم. کجاها باید تصحیح میکردم و کجاها خوب پیش رفته ام و کجاها تردید داشته ام.
جمعه ساعت نه و نیم، رییسم و همکار جوان دستپاچه ام سر وقت توی جلسه بودند. اشاره کردم که در این سی دقیقه، بیست و پنج دقیقه با هر دو نفرشان و پنج دقیقه آخر تنها با رییسم حرف خواهم زد.
من لیست ایمیلهایی که در طول روزهای قبل نوشته بودم، جوابهایی که گرفته بودم یا هنوز منتظرشان بودم، حتی اسکرین شات تماسهایی که در هر روز برای سوال پرسیدن و رفع اشکال داشتم، همه را با تاریخ نشانشان دادم.
تمام فیدبکها، کامنت ها، مباحث را با هایلایت های مختلف تفکیک کرده بودم و خلاصه ارائه کردم.
و پرسیدم اگر اینها نشاندهنده تلاش من برای یاد گرفتن این بیزنس، شناختن آدمها، کاربری سیستم و همزمان جوابگویی به درخواستهای مختلف نیست، کمک دیگری از من برای اثباتش بر نمی آید. من وظیفهشناسانه دارم دوره آزمایشی را طی میکنم. انتظار دارم اگر کسی حرفی دارد، دقیقا توی رویم بگوید. نه که جلوی چشمم بگوید اوه چقدر عالی ولی در خفا بگوید وای چقدر بد!
آیا شفاف بودن چه بدی دارد؟ خیلی هم ساده است. همینجور که الان دارم شفاف توی رویشان میگویم چقدر متاسفم از رفتارهایی که میبینم. و اینکه خیلی برایم عجیب است وقتی یک فایل اکسل را تنها در همین چند هفته ای که اینجا هستم، باید چندین بار اسکرول کنم تا برسم به آخرش، چون حجم شماره به شماره نامه های جواب داده شده و اطلاعات وارد شده و... را نشان میدهد. این معنای بازدهی ندارد؟ از این خروجی، چقدرش حقیقتا غلط داشته که صدای هیچ دریافت کننده ای درنیامده؟ پنج درصد؟ ده درصد؟ سی درصد؟
کسی در مورد هفتاد درصد بقیه اش هیچ حرف خاصی ندارد به من بگوید؟
هیچ جوابی نداشتند.
بعد هم یک بمب انداختم وسط. گفتم قبل من سه نفر پشت هم از این گروه رفته اند. کسی پشت سر این افراد هیچ یاد و حرف خوبی نگفته. و من الان ترجیحم این است که روایت آنها را هم بشنوم. چون خیلی حس همدلی باهاشان دارم!
در سکوتی که شد، از همکارم تشکر کردم و گفتم الان دیگر با رییس تنها حرف میزنم. پس خداحافظی کرد.
تنها که شدیم بهش گفتم بعنوان یک مدیر از او توقع داشتم که اگر کسی میگوید این فلانی کلی اشتباه کرده جای اینکه بدون فیلتر و راستی آزمایی این حرف را بیاید به من بگوید و درخواست کند بیشتر دقت کنم! زحمت بکشد و سوال دومی از طرف بپرسد که آیا با من هم حرفی زده شده؟ آیا این اشتباهات الان جایی وجود دارند که بشود دید؟ آیا میشود وقت نظر دادن راجع به من در حضور او، خودم هم باشم؟
رییس در دفاع خودش گفت حرف طرف را همینجوری پذیرفته چون خودش این سیستم بانک اطلاعات را بلد نیست!
گفتم نباید هم بلد باشد. وظیفه من است که بلد باشم. وظیفه او این است که اگر کسی با من بحثش میشود بعد می آید پشت سرم میگوید فلانی خیلی کارش بد است، او بخواهد این بد را با جزییات توضیح بدهد. و بعد جلوی خودم بیاید به من نشانش بدهد. همین.
هیچ نگفت.
همانجا قرار گذاشتم هر آخر هفته، هر کاری که در طول هفته کرده ام برای خودش و همکارم بفرستم. موظفند بخوانند و بازخورد بدهند.
تشکر کردم و او هم گفت ممنون است و رفت دو هفته تعطیلات.
و من فکر کردم آشوب در همین جا تمام شد. پس آخر هفته را رفتم تولد یک بچه چاق و گرد و کلی بغلش کردم و گل چیدم و سرم باد خورد. نمی دانستم که جنگ تازه شروع شده و اینبار رییس هم تعطیلات است و الان ارتش مخفی تشکیل شده از یک مرد جوان کودکمانند و زنی بسیار تشنه قدرت که الان ایگویی دارد که از سمت من گویا خیلی زخم خورده. چون ناخواسته مرعوب رییسمآبی و توهم اهمیتش نشدم. چرا؟ چون بسیار بلاهای بزرگتر و بحرانهای جدی و مشکلات لاینحلتری در زندگی ام داشتم در مقابل یک شغل! که
آنجا که عقاب پر بریزد
از پششه لاغری چه خیزد؟
عزیز، من در دهه شصت ایران بزرگ شدم و جنگ و تحریم را دیدم و همه نوجوانی ام به کنکور و گشت ارشاد گذشت و بعد هم که جوان شدم دیگر دوری و دوری و فقدان در پس فقدان در دوری... تو با مجموعه شغل و عنوان و تلاش و زورت، هر آنچه در سرت بسیار پراهمیت است، در لابیرنت دغدغه های من، یک نقطه ای.
منتها که کلنجار باهاش وقتم را خیلی گرفت. و یک روز خیلی عصبانی و روز بعد حتی غمگینم کرد. از دوشنبه تا همین صبح امروز که بالاخره راه جدیدی را برای مدیریت این موقعیت و ضعفم در مرزگذاری امتحان کردم و با اینکه هنوز تمرین میکنم، خوشحالم.
ادامه دارد.
@November25th
❤40❤🔥35👍9
تمرین مرزگذاری. ۵.
صبح سهشنبه یکم سپتامبر، حدود ساعت شش در تاریک روشن از پارکینگ آمدم بیرون. در طول راه به انگیزه و شوق اتومبیلهایی که با سرعت جت و چراغزنان می راندند، و از جمله به خودم که فکر میکردم آن ساعت صبح عمرا ترافیک نیست، پوزخند زدم. تنها حسن آن ساعت، فراوانی امکان پارک کردن بود.
منهای قوطی شیر گیاهی که در کیفم با لپتاپ و کلید و اسپری، دوش گرفته بود و ملتمسانه دست به دامن آی تی شدم، اتفاق بدی نیفتاد تا ساعت نه و جلسه صبح. ما چند نفر در آفیس بودیم و همکار مشکل ساز، آنلاین.
تا آن ساعت من فکرش را نمیکردم که قرار است در مورد ددلاین هفته بعد حرف بزنیم. در حقیقت فقط فکر میکردم امروز، شنونده ام.
که ناگهان شنیدم همکار جوانم مثل آن شاگرد لوس مقابل معلم بداخم، چهچه میزند که همه دیتای مربوط به خودش را از الان آماده کرده. گویا از قبل گرا داشت که چه بگوید. بعد خانم همکار از آن طرف دوربین صدایش را انداخت توی حلقش و بدون فاعل جمله پرسید: اینکه عالی بود. تکلیف حوزه × چیست؟ که من فهمیدم منظورش منم. گفتم چه تکلیفی؟
گفت آماده کردن دیتا، که در ایمیل به تاریخ فلان گفته.
پرسیدم کدام ایمیل؟ ما در آن روز چندین ایمیل از ایشان گرفتیم. صدایش را بلندتر کرد و ایمیل را خواند.
گفتم من این را هنوز نرسیدم و انجام ندادم. پرسید چرا؟
گفتم چون کارهای مهم دیگری داشتم (از جمله رسیدگی به یک کیس عجیب حقوقی که وقتی پیگیر شدم دیدم همه اش بخاطر نامه بی معنی ای است که او دو سال پیش فرستاده و الان چرخیده آمده روی سر من) و این پروژه هم هنوز وقت کافی دارد.
گفت ولی پس اگر انجام نشود تا روز هفتم، به رییس نامه میدهد.
گفتم حتما اینکار را بکند.
تا اینجا چندان اذیت نبودم. البته ناراحت شدم که بعدتر دیدم که اتفاقا برای ساعت ده همان روز برای خودم یادآوری گذاشته ام در تقویم که در مورد همین ددلاین و وظایف حوزه خودم چند سوال از افراد توی آفیس بپرسم که قبل موعد تمامش کنم. بدون توسل به عذر و بهانه، صرفا بعنوان توصیف حالم، تمام هفته پیش با همین آدم و همکار دیگرم به تنش گذشته بود و من واقعا از همان شروع هفته خسته بودم.
آن روز، بعد پرسیدن سوالهایم حدود ده ساعت کار کردم و تمام دیتا را هم آماده کردم. وسط کار دیدم نامه آمد! به رییس در تعطیلاتش، نوشته بود من قصد تحویل کار تا ددلاین را ندارم!! و ما به مشکل ممیزی برخواهیم خورد و آسمان قرار است بریزد روی سرمان و بمیریم.
همزمان من داشتم آخرین اسناد را چک میکردم. حتی به خودش زحمت نداده بود برود فایل را باز کند و ببیند تا کجای کار انجام شده!
خسته تر برگشتم. توی راه به خودم گفتم فقط حواست باشد تصادف نکنی.
تا فردا صبر کردم بعد جواب دادم که ددلاین برای من معنا دارد. وقتی کسی میگوید تا هفتم ماه وقت دارم، من تا پنجم و وقتی بگوید تا دوم وقت دارم من تا روز آخر ماه قبل، با فضای اضافه برای تغییر و رفع اشکال، کار را تحویل میدهم.
و منباب اطلاع، که انجام شده و کافی بوده آدم قبل شکایت برود حداقل یک نگاه سرسری کند و در ضمن که خیلی متاسفم رییس باید در تعطیلات چنین نامه های بی معنی ای دریافت کند...
فکر کنم ایگوی این زن را دیگر زخمی نکرده بودم که گرفته بودم روی آتش....
چون واقعا نشست و وقت گذاشت لابد چند ساعت. که در بیاورد ببیند کجا غلط پیدا میکند؟ بین صدوپنجاه فایل ضربدر چهار زبان مختلف.
فردا یک نامه دیگر نوشت با مطلع حتما حق با توست و همه ما بد فهمیدیم که تو یادت رفته بوده وظیفه به این مهمی را!!! چون فلانی گزارش به چه قشنگی داد ولی تو گفتی کارهای دیگری داشتی و نتوانستی در مورد این پروژه حرفی بزنی!
در ادامه یک اسکرین شات از یک عدد فایل!!! گذاشت که بین صدها فایل درست دیگر به اشتباه منتشر شده (کافی بود که فقط عدد جلوی فایل را صفر کند. ولی ترجیح داد که نامه بنویسد و اسکرین شات بگیرد و یک مدیر دیگر را که اتفاقا بسیار با من روابط انسانی خوبی دارد بگذارد توی لیست) و در توضیح نوشت که چطور من چنین فایلهایی!! منتشر میکنم؟ اینها اشتباهات علمی و حقوقی دارند و بعد بخاطر اینکه نشان بدهد من بسیار احمقم، توضیحات ابتدایی کار با دیتا را نوشته بود. در آخر گفته بود اگر باز! نفهمیدم او علیرغم وقت اندکش حاضر است به سوالات من پاسخ بدهد.
نامه را که دیدم اول گفتم فردا میروم استعفا میدهم. کاملا مطمئن بودم.
همزمان دو همکار دیگرم در جلسه ای منتظرم بودند.
بعد دو نامه درخواست گرفتم که کاری که گیر داشت به من ارجاع کرده بودند. و هم یک همکار دیگری در جواب یک سوالم، مطلب خیلی جالب و مفصلی فرستاده بود که مرا برد به دوران درس و دانشگاه.
فکر کردم بین یک سری آدم عادی، یکی دو تا موجود عوضی، آیا باید بتوانند روی سلولهای مغز من رژه بروند؟ و حتی مرا وادار به تصمیمگیری های مهمی کنند که در سرنوشتم اثر دارد؟
راستش نه.
ادامه دارد.
@November25th
صبح سهشنبه یکم سپتامبر، حدود ساعت شش در تاریک روشن از پارکینگ آمدم بیرون. در طول راه به انگیزه و شوق اتومبیلهایی که با سرعت جت و چراغزنان می راندند، و از جمله به خودم که فکر میکردم آن ساعت صبح عمرا ترافیک نیست، پوزخند زدم. تنها حسن آن ساعت، فراوانی امکان پارک کردن بود.
منهای قوطی شیر گیاهی که در کیفم با لپتاپ و کلید و اسپری، دوش گرفته بود و ملتمسانه دست به دامن آی تی شدم، اتفاق بدی نیفتاد تا ساعت نه و جلسه صبح. ما چند نفر در آفیس بودیم و همکار مشکل ساز، آنلاین.
تا آن ساعت من فکرش را نمیکردم که قرار است در مورد ددلاین هفته بعد حرف بزنیم. در حقیقت فقط فکر میکردم امروز، شنونده ام.
که ناگهان شنیدم همکار جوانم مثل آن شاگرد لوس مقابل معلم بداخم، چهچه میزند که همه دیتای مربوط به خودش را از الان آماده کرده. گویا از قبل گرا داشت که چه بگوید. بعد خانم همکار از آن طرف دوربین صدایش را انداخت توی حلقش و بدون فاعل جمله پرسید: اینکه عالی بود. تکلیف حوزه × چیست؟ که من فهمیدم منظورش منم. گفتم چه تکلیفی؟
گفت آماده کردن دیتا، که در ایمیل به تاریخ فلان گفته.
پرسیدم کدام ایمیل؟ ما در آن روز چندین ایمیل از ایشان گرفتیم. صدایش را بلندتر کرد و ایمیل را خواند.
گفتم من این را هنوز نرسیدم و انجام ندادم. پرسید چرا؟
گفتم چون کارهای مهم دیگری داشتم (از جمله رسیدگی به یک کیس عجیب حقوقی که وقتی پیگیر شدم دیدم همه اش بخاطر نامه بی معنی ای است که او دو سال پیش فرستاده و الان چرخیده آمده روی سر من) و این پروژه هم هنوز وقت کافی دارد.
گفت ولی پس اگر انجام نشود تا روز هفتم، به رییس نامه میدهد.
گفتم حتما اینکار را بکند.
تا اینجا چندان اذیت نبودم. البته ناراحت شدم که بعدتر دیدم که اتفاقا برای ساعت ده همان روز برای خودم یادآوری گذاشته ام در تقویم که در مورد همین ددلاین و وظایف حوزه خودم چند سوال از افراد توی آفیس بپرسم که قبل موعد تمامش کنم. بدون توسل به عذر و بهانه، صرفا بعنوان توصیف حالم، تمام هفته پیش با همین آدم و همکار دیگرم به تنش گذشته بود و من واقعا از همان شروع هفته خسته بودم.
آن روز، بعد پرسیدن سوالهایم حدود ده ساعت کار کردم و تمام دیتا را هم آماده کردم. وسط کار دیدم نامه آمد! به رییس در تعطیلاتش، نوشته بود من قصد تحویل کار تا ددلاین را ندارم!! و ما به مشکل ممیزی برخواهیم خورد و آسمان قرار است بریزد روی سرمان و بمیریم.
همزمان من داشتم آخرین اسناد را چک میکردم. حتی به خودش زحمت نداده بود برود فایل را باز کند و ببیند تا کجای کار انجام شده!
خسته تر برگشتم. توی راه به خودم گفتم فقط حواست باشد تصادف نکنی.
تا فردا صبر کردم بعد جواب دادم که ددلاین برای من معنا دارد. وقتی کسی میگوید تا هفتم ماه وقت دارم، من تا پنجم و وقتی بگوید تا دوم وقت دارم من تا روز آخر ماه قبل، با فضای اضافه برای تغییر و رفع اشکال، کار را تحویل میدهم.
و منباب اطلاع، که انجام شده و کافی بوده آدم قبل شکایت برود حداقل یک نگاه سرسری کند و در ضمن که خیلی متاسفم رییس باید در تعطیلات چنین نامه های بی معنی ای دریافت کند...
فکر کنم ایگوی این زن را دیگر زخمی نکرده بودم که گرفته بودم روی آتش....
چون واقعا نشست و وقت گذاشت لابد چند ساعت. که در بیاورد ببیند کجا غلط پیدا میکند؟ بین صدوپنجاه فایل ضربدر چهار زبان مختلف.
فردا یک نامه دیگر نوشت با مطلع حتما حق با توست و همه ما بد فهمیدیم که تو یادت رفته بوده وظیفه به این مهمی را!!! چون فلانی گزارش به چه قشنگی داد ولی تو گفتی کارهای دیگری داشتی و نتوانستی در مورد این پروژه حرفی بزنی!
در ادامه یک اسکرین شات از یک عدد فایل!!! گذاشت که بین صدها فایل درست دیگر به اشتباه منتشر شده (کافی بود که فقط عدد جلوی فایل را صفر کند. ولی ترجیح داد که نامه بنویسد و اسکرین شات بگیرد و یک مدیر دیگر را که اتفاقا بسیار با من روابط انسانی خوبی دارد بگذارد توی لیست) و در توضیح نوشت که چطور من چنین فایلهایی!! منتشر میکنم؟ اینها اشتباهات علمی و حقوقی دارند و بعد بخاطر اینکه نشان بدهد من بسیار احمقم، توضیحات ابتدایی کار با دیتا را نوشته بود. در آخر گفته بود اگر باز! نفهمیدم او علیرغم وقت اندکش حاضر است به سوالات من پاسخ بدهد.
نامه را که دیدم اول گفتم فردا میروم استعفا میدهم. کاملا مطمئن بودم.
همزمان دو همکار دیگرم در جلسه ای منتظرم بودند.
بعد دو نامه درخواست گرفتم که کاری که گیر داشت به من ارجاع کرده بودند. و هم یک همکار دیگری در جواب یک سوالم، مطلب خیلی جالب و مفصلی فرستاده بود که مرا برد به دوران درس و دانشگاه.
فکر کردم بین یک سری آدم عادی، یکی دو تا موجود عوضی، آیا باید بتوانند روی سلولهای مغز من رژه بروند؟ و حتی مرا وادار به تصمیمگیری های مهمی کنند که در سرنوشتم اثر دارد؟
راستش نه.
ادامه دارد.
@November25th
❤27👍15💔5😢4
تمرین مرزگذاری. قسمت آخر.
روزی که مصاحبه حضوری داشتم، بین اعضا، این مدیر هم بود چون پروژه های مشترک در آینده داشتیم.
عاقلهمردی کوچک اندام، خوشپوش و آرام و خنده رو بود و از من پرسید اگر آدمهای مشکل بداخلاق و سخت، همکار یا مراجعم باشند چه میکنم؟ عجب...
آن روز جواب داده بودم تلاشم را میکنم باهاشان دوست بشوم و تا الان جواب داده.
(تا آن روز جواب داده بود)
متاسف شدم که این نامه به او هم رونوشت شد. بهش نوشتم آیا چند دقیقه برای من وقت دارد؟
بلافاصله بهم تلفن کرد.
جلوی خودم را گرفتم که صدایم نلرزد. گلویم می سوخت.
گفتم یادت هست از من چه پرسیدی چند ماه پیش در مصاحبه؟ یادش بود.
ادامه دادم امروز از من بپرسی، دیگر اینجور نمیگویم. چون همه قابلیت شناختن و درک شدن را ندارند و من تازه الان دارم سر کار تمرینش میکنم.
پرسید برای من چه کاری از دستش بر میآید چون خیلی خیلی متاسف است که من چنین برخوردی را شاهدم و برایش کاملا واضح است که اینجور لحن، هیچ ربطی به صحت و سقم یک پروژه ندارد، این ابراز نفرت است و خشم. این خشم از کجا می آید؟
گفتم واقعا مطمئن نیستم. احتمالا که حقوقم به مراتب از این آدم بیشتر است یا چون موقعیتم را پایین تر نمیبینم یا چون اجازه نداده ام که به من دستور بدهد. گفت می فهمد. و واقعا ناراحت است نه برای این نامه، که کلا تا الان بارها دیده جو دپارتمان متشنج است ولی سوالش این است که واقعا چرا؟
من هم مثل او.
در جلسه ارزیابی و ممیزی بود طفلک. بخاطر من از جلسه آمده بود بیرون. همین بسیار آرامم کرد. بهش گفتم فردا با هم حرف میزنیم و الان برود جلسه.
لپ تاپ را بستم.
صبح زود رفتم دویدم. به زنده بودن در آفتابی که دارد به سوی پاییز میرود فکر کردم. آیا روزی دخترم در وقت سختی، یادش می آید که من به وقت سختی چه کردم؟ آیا کاری میکنم که او فکر کند اگر مادرش توانست، پس او هم می تواند؟
جواب نامه را نوشتم:
من در مورد احتمالات و برداشتهای شخصی و حدس و گمان و... بحث نخواهم کرد. افراد نامرتبطی در این ایمیل وارد شده اند و این مباحث برایم جالب نیستند. تنها مسأله مهم، ددلاین تحویل بوده، که هنوز پنج روز باقی دارد!
و در ادامه
تشکر کردم که علیرغم وقت کم! اینقدر برای من توضیح نوشته. حقیقت این است که لازم به زحمت نبود چون اینها برای من مشخص بودند. فایل مطروحه اشتباهی منتشر شده مثل بسیار اشتباه رایج در این کار. باز هم ممنونم به خاطر این همه دقت. لطفاً همیشه با همین دقت کارهای مرا نگاه کند که به نفع پروژه پیش برویم. چهار چشم بهتر از دو چشم کار میکنند.
با احترام
مدیر عزیزم به من تلفن کرد. گفت نامه ات را خواندم و از لحن و قطعیتت ممنونم.
دقت کردم که ضمن آنکه موضعت را شفاف کردی، به رفتار بدتری دامن نزدی. ولی
بدان که در روزهای آینده باز نامه خواهی گرفت و لطفاً لطفاً اگر لحظه ای حس کردی داری آزار میبینی، به من بگو. و بگذار من ورود کنم و جواب بدهم. فعلا فقط منتظرم تا رئیست از تعطیلات برگردد چون کار تحت این جو، اصلا جایز نیست. فعلا همه بسیار دستخوش عواطفید. تو آزرده ای. او از یک جایی خشم دارد. و من معذبم که مرا وارد چنین فضایی کرده.
گفتم ممنونم که درک میکند.
گفت مدیر فقط قرار نیست پروژه پیش ببرد. باید بتواند فضا را مدیریت کند.
این ماحصل چند هفته گذشته بوده.
من فکر میکنم ریشه ترسم را شناخته ام. حداقل میل به پرهیز از پاسخ محکم دادن به آدم قلدر در محیط کار را بالاخره بهش غلبه کرده ام. برایم دیگر مهم نیست یکی بگوید چه خوب کار کردی یا چه بد کار کردی یا ده تا اسکرین شات بیاید از اشتباهاتی که انجامشان حقم است در دوره آموزشی و حتی بعدش چون انسانم. من نه سرباز ارتشم نه فضاپیما میرانم نه خوشبختانه عمل قلب باز انجام میدهم که اشتباه کردنم جان انسان را به خطر بیندازد.
من برای این فضایی که اشغال کرده ام، بسیار جنگیده ام. بسیار تلاش کرده ام. با صاحبان اصلی یک کشور رقابت کرده ام آنهم وقتی شرایطم اصلا با هیچکدامشان برابر نبود.
کسی اجازه ندارد به من توهین کند چون من شریف و سختکوشم و برای کوچک و بزرگ احترام قائلم.
تمرین میکنم روزانه. ممکن است باز ناخودآگاه از رودرویی پرهیز یا از جواب دادن اجتناب کنم. ولی دائم به خودم میگویم که باید پای خودم بایستم و از خودم مراقبت کنم چون کسی دیگر اینکار را برایم نمیکند.
در مورد فایل اکسل پرسیدید
۰تاریخ آغاز
۰اسم محصول/پروژه/عنوان وظیفه ای که ارجاع شده
۰هدف/ به کجا مربوط است/چه کسی تحویل میگیرد/قرار است در چه جایی مصرف یا ارزیابی شود
۰وضعیت/در حال پیشرفت/ساکن/کجا گیر کرده/منتظر چه کسی هستید/ چه سوالی پرسیده اید و کی جواب میدهد یا هنوز جواب نداده
۰تاریخ پایانی/ تحویل/واگذاری/ملغی شدن
جمع اینها یک خروجی منظم و مرتب است که بدانید از روز اول چه کرده اید و چطور پیش رفته /چرا نرفته. همین اطلاعات دست شما را در روز مبادا میگیرد.
@November25th
روزی که مصاحبه حضوری داشتم، بین اعضا، این مدیر هم بود چون پروژه های مشترک در آینده داشتیم.
عاقلهمردی کوچک اندام، خوشپوش و آرام و خنده رو بود و از من پرسید اگر آدمهای مشکل بداخلاق و سخت، همکار یا مراجعم باشند چه میکنم؟ عجب...
آن روز جواب داده بودم تلاشم را میکنم باهاشان دوست بشوم و تا الان جواب داده.
(تا آن روز جواب داده بود)
متاسف شدم که این نامه به او هم رونوشت شد. بهش نوشتم آیا چند دقیقه برای من وقت دارد؟
بلافاصله بهم تلفن کرد.
جلوی خودم را گرفتم که صدایم نلرزد. گلویم می سوخت.
گفتم یادت هست از من چه پرسیدی چند ماه پیش در مصاحبه؟ یادش بود.
ادامه دادم امروز از من بپرسی، دیگر اینجور نمیگویم. چون همه قابلیت شناختن و درک شدن را ندارند و من تازه الان دارم سر کار تمرینش میکنم.
پرسید برای من چه کاری از دستش بر میآید چون خیلی خیلی متاسف است که من چنین برخوردی را شاهدم و برایش کاملا واضح است که اینجور لحن، هیچ ربطی به صحت و سقم یک پروژه ندارد، این ابراز نفرت است و خشم. این خشم از کجا می آید؟
گفتم واقعا مطمئن نیستم. احتمالا که حقوقم به مراتب از این آدم بیشتر است یا چون موقعیتم را پایین تر نمیبینم یا چون اجازه نداده ام که به من دستور بدهد. گفت می فهمد. و واقعا ناراحت است نه برای این نامه، که کلا تا الان بارها دیده جو دپارتمان متشنج است ولی سوالش این است که واقعا چرا؟
من هم مثل او.
در جلسه ارزیابی و ممیزی بود طفلک. بخاطر من از جلسه آمده بود بیرون. همین بسیار آرامم کرد. بهش گفتم فردا با هم حرف میزنیم و الان برود جلسه.
لپ تاپ را بستم.
صبح زود رفتم دویدم. به زنده بودن در آفتابی که دارد به سوی پاییز میرود فکر کردم. آیا روزی دخترم در وقت سختی، یادش می آید که من به وقت سختی چه کردم؟ آیا کاری میکنم که او فکر کند اگر مادرش توانست، پس او هم می تواند؟
جواب نامه را نوشتم:
من در مورد احتمالات و برداشتهای شخصی و حدس و گمان و... بحث نخواهم کرد. افراد نامرتبطی در این ایمیل وارد شده اند و این مباحث برایم جالب نیستند. تنها مسأله مهم، ددلاین تحویل بوده، که هنوز پنج روز باقی دارد!
و در ادامه
تشکر کردم که علیرغم وقت کم! اینقدر برای من توضیح نوشته. حقیقت این است که لازم به زحمت نبود چون اینها برای من مشخص بودند. فایل مطروحه اشتباهی منتشر شده مثل بسیار اشتباه رایج در این کار. باز هم ممنونم به خاطر این همه دقت. لطفاً همیشه با همین دقت کارهای مرا نگاه کند که به نفع پروژه پیش برویم. چهار چشم بهتر از دو چشم کار میکنند.
با احترام
مدیر عزیزم به من تلفن کرد. گفت نامه ات را خواندم و از لحن و قطعیتت ممنونم.
دقت کردم که ضمن آنکه موضعت را شفاف کردی، به رفتار بدتری دامن نزدی. ولی
بدان که در روزهای آینده باز نامه خواهی گرفت و لطفاً لطفاً اگر لحظه ای حس کردی داری آزار میبینی، به من بگو. و بگذار من ورود کنم و جواب بدهم. فعلا فقط منتظرم تا رئیست از تعطیلات برگردد چون کار تحت این جو، اصلا جایز نیست. فعلا همه بسیار دستخوش عواطفید. تو آزرده ای. او از یک جایی خشم دارد. و من معذبم که مرا وارد چنین فضایی کرده.
گفتم ممنونم که درک میکند.
گفت مدیر فقط قرار نیست پروژه پیش ببرد. باید بتواند فضا را مدیریت کند.
این ماحصل چند هفته گذشته بوده.
من فکر میکنم ریشه ترسم را شناخته ام. حداقل میل به پرهیز از پاسخ محکم دادن به آدم قلدر در محیط کار را بالاخره بهش غلبه کرده ام. برایم دیگر مهم نیست یکی بگوید چه خوب کار کردی یا چه بد کار کردی یا ده تا اسکرین شات بیاید از اشتباهاتی که انجامشان حقم است در دوره آموزشی و حتی بعدش چون انسانم. من نه سرباز ارتشم نه فضاپیما میرانم نه خوشبختانه عمل قلب باز انجام میدهم که اشتباه کردنم جان انسان را به خطر بیندازد.
من برای این فضایی که اشغال کرده ام، بسیار جنگیده ام. بسیار تلاش کرده ام. با صاحبان اصلی یک کشور رقابت کرده ام آنهم وقتی شرایطم اصلا با هیچکدامشان برابر نبود.
کسی اجازه ندارد به من توهین کند چون من شریف و سختکوشم و برای کوچک و بزرگ احترام قائلم.
تمرین میکنم روزانه. ممکن است باز ناخودآگاه از رودرویی پرهیز یا از جواب دادن اجتناب کنم. ولی دائم به خودم میگویم که باید پای خودم بایستم و از خودم مراقبت کنم چون کسی دیگر اینکار را برایم نمیکند.
در مورد فایل اکسل پرسیدید
۰تاریخ آغاز
۰اسم محصول/پروژه/عنوان وظیفه ای که ارجاع شده
۰هدف/ به کجا مربوط است/چه کسی تحویل میگیرد/قرار است در چه جایی مصرف یا ارزیابی شود
۰وضعیت/در حال پیشرفت/ساکن/کجا گیر کرده/منتظر چه کسی هستید/ چه سوالی پرسیده اید و کی جواب میدهد یا هنوز جواب نداده
۰تاریخ پایانی/ تحویل/واگذاری/ملغی شدن
جمع اینها یک خروجی منظم و مرتب است که بدانید از روز اول چه کرده اید و چطور پیش رفته /چرا نرفته. همین اطلاعات دست شما را در روز مبادا میگیرد.
@November25th
❤62💯8👍7🔥3🕊2
کیفیت عکس خوب نیست.
اینجا چادر سیرک است. دلقک داشت با بچه ها میرقصید. من، بیحوصله دورتر ایستاده بودم. گرمم بود و خسته بودم. بچه کوچکتر همراهمان گریه میکرد. چند نفر بزرگسال، از صبح در پارک، دم غروب دیگر لشکر شکست خورده بودیم.
یکهو شنیدم دلقک گفت: هر بچه ای رو کند به بزرگتر همراهش و این شکلک را دربیاورد و بعد تعظیم کند.
سریع فهمیدم جریان چیست. به سرعت دویدم و خودم را رساندم همینجا. خیلی به موقع رسیدم چون تازه بچه داشت با نگاه نگران دنبال من میگشت و توی چشمش سوال که من همه شاهکارها را دیده ام یا نه. دست تکان دادم. مرا دید خیالش راحت شد. لبخند پهنی زد و شروع کرد شکلک در آوردن. خیلی خوب اجرا کرد. بعد طبق راهنمایی دلقک همه به هم تعظیم کردیم و نمایش تمام شد.
بچه پرسید همه اش را دیدی؟ و من را؟ گفتم بله دیدی که من آنجا بودم. خیلی مغرور بود
...
کوچک که بودم، وقتی راهرو خانه تاریک بود و میترسیدم، مادربزرگم میگفت: برو، من دارم از پشتسر نگاهت میکنم. و همین که میدانستم نگاهم میکند، ترسم میریخت و هیولاها محو میشدند.
گاهی ترسهای دنیا، حتی با خیال اینکه یکی جایی حواسش هست و نگاهمان میکند، محو میشوند.
@November25th
اینجا چادر سیرک است. دلقک داشت با بچه ها میرقصید. من، بیحوصله دورتر ایستاده بودم. گرمم بود و خسته بودم. بچه کوچکتر همراهمان گریه میکرد. چند نفر بزرگسال، از صبح در پارک، دم غروب دیگر لشکر شکست خورده بودیم.
یکهو شنیدم دلقک گفت: هر بچه ای رو کند به بزرگتر همراهش و این شکلک را دربیاورد و بعد تعظیم کند.
سریع فهمیدم جریان چیست. به سرعت دویدم و خودم را رساندم همینجا. خیلی به موقع رسیدم چون تازه بچه داشت با نگاه نگران دنبال من میگشت و توی چشمش سوال که من همه شاهکارها را دیده ام یا نه. دست تکان دادم. مرا دید خیالش راحت شد. لبخند پهنی زد و شروع کرد شکلک در آوردن. خیلی خوب اجرا کرد. بعد طبق راهنمایی دلقک همه به هم تعظیم کردیم و نمایش تمام شد.
بچه پرسید همه اش را دیدی؟ و من را؟ گفتم بله دیدی که من آنجا بودم. خیلی مغرور بود
...
کوچک که بودم، وقتی راهرو خانه تاریک بود و میترسیدم، مادربزرگم میگفت: برو، من دارم از پشتسر نگاهت میکنم. و همین که میدانستم نگاهم میکند، ترسم میریخت و هیولاها محو میشدند.
گاهی ترسهای دنیا، حتی با خیال اینکه یکی جایی حواسش هست و نگاهمان میکند، محو میشوند.
@November25th
❤93💔7👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من با این خیلی خندیدم
از تلخی ها گفتم، خواستم شیرینی طنز را هم با شما شریک شوم
در هر حال زندگی صد سال اولش سخت است و
باقی همه هیچ،
و خلاصه که
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
از تلخی ها گفتم، خواستم شیرینی طنز را هم با شما شریک شوم
در هر حال زندگی صد سال اولش سخت است و
باقی همه هیچ،
و خلاصه که
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
❤34🕊8👌4👏3🔥1🤷1
گاهی یادم میرود؛ مثل بسیاری چیزها که همه خیلی خوب میدانیم ولی یادمان نیست مثل اهمیت سلامت تن و آرامش فکر، من یادم میرود که درست مثل عمر کوتاه شادمانی، بسیاری نگرانیها در واقعیت فقط در حد نگرانی باقی می مانند و اصلا اجازه بروز ندارند چون زندگی لحظه به لحظه جوری پیش نمی رود که ما فکر میکنیم خواهد رفت.
حکایت آن دوست سابقم که دستش را چه جدی با دو انگشت افراشته در هوا برایمان تکان میداد که «تا قبل سی سالگی دو تا بچه ازش میخوام»...
و تازه در سی و پنج سالگی ازدواج کرد آن هم با یک عوضی دیگری.
یا آن فامیلم که در آستانه عروس شدن بسیار نگران دخالت مادرهمسرش وقت بارداری و بزرگ کردن بچه بود و مغز ما را با پیشبینی های کوتاه و طویل میپیچاند در حالیکه هیچکدام خبر نداشتیم قرار است ده سال در انتظار بچه صبر کند و مادرهمسرش با علم بر اینکه مشکل از پسر خودش بود، بعد سالهای آزگار و دیدار بالاخره نوه، مهربانترین و ساکت ترین و دست به هدیه ترین آدم خانواده خواهد شد.
یا خودم که چقدر پارسال توی مغزم بین استعفا دادن یا ماندن کلنجار میرفتم بیخبر از اینکه به زودی همه گروه خواه ناخواه با تعلیق نیرو مواجه می شویم.
گاهی چقدر مغزم را درگیر کردم که فردا امتحان را پاس نکنم چه خواهد شد، هفته آینده در فلان جلسه چه خواهد شد، وقتی که باید میرفتم ماموریت و چشم بچه به شدت عفونت کرده بود چه میشد، وام دومی که از بانک برای خرید خانه گرفته بودیم و من هنوز حتی شغلی نداشتم چه برسد به تمکن مالی برای پرداخت وام چه خواهد شد، روزی که باید دستتنها اسباب کشی میکردم و حالا نه اتوموبیل دارم نه آشنایی در آن شهر جدید و نه مقدار پولی که حمل و نقل گران شرکت باربری را بپردازم چه خواهد شد، وقتی قرار بود از هواپیما پیاده شوم بدون آنکه حتی یک کلمه زبان مقصد را بدانم یا بلد باشم کجا باید بروم یا کسی جایی منتظرم باشد که بتوانم خودم را برسانم خانه اش اگر کمک فوری ای میخواستم، چه خواهد شد...
من چقدر شبها نگران اینها بوده ام و چقدر روزهای بعدش بالاخره یک طوری شده و زندگی راه خودش را رفته و من همراهش رفتم/برده شدم...
چه اگر مثل اسکارلت اوهارا شانه بالا میانداختم و میگفتم فردا در موردش فکر میکنم،
چه اگر به سبک مألوف خودم آنقدر با خیال دست و پنجه نرم میکردم که بیدار بمانم و شب را به زور به سپیده صبح بدوزم که زودتر اتفاق بیفتد، زندگی راه خودش را میرفت و اغلب وانمود هم میکرد که من زورم بهش میرسیده تا به میل خودم مدیریتش کنم یا خودم را وفق بدهم یا حتی فکر کنم چه خوب که اینجور شد و چه شانسی آوردم....
آنچه که دیگر یادم نرفته و اصلا نمیشود که یادم برود فقط تنها یک چیز است. وقتی از دست دادن یک آدم اتفاق میافتد، دیگر اینجاست که امری قطعی، صلبی و غیرقابل تغییر اتفاق افتاده و این تنها چیزی است که در این جهان مابهازایی برای تغییرات احتمالی ندارد.
تو تا وقتی از دست نداده ای، بسیار زیاد احتمالات برایت وجود دارد که میتوان از حالا برایش کلی نگران بود یا موکولش کرد به فرداهایی و هنوز در موردش فکرهایی کرد.
وقتی دیگر از دست داده ای، از همان لحظه همواره در مواجهه ای بی تغییر هستی و ابدیتی قاطع، بی احتمال و بدون امکان تغییر به تو حکم می راند.
«همین است که هست»، هرگز هرگز هرگز در هیچ موقعیتی و هیچ جای دیگری معتبر نیست جز همینجا که تا ابد همین است که هست.
@November25th
حکایت آن دوست سابقم که دستش را چه جدی با دو انگشت افراشته در هوا برایمان تکان میداد که «تا قبل سی سالگی دو تا بچه ازش میخوام»...
و تازه در سی و پنج سالگی ازدواج کرد آن هم با یک عوضی دیگری.
یا آن فامیلم که در آستانه عروس شدن بسیار نگران دخالت مادرهمسرش وقت بارداری و بزرگ کردن بچه بود و مغز ما را با پیشبینی های کوتاه و طویل میپیچاند در حالیکه هیچکدام خبر نداشتیم قرار است ده سال در انتظار بچه صبر کند و مادرهمسرش با علم بر اینکه مشکل از پسر خودش بود، بعد سالهای آزگار و دیدار بالاخره نوه، مهربانترین و ساکت ترین و دست به هدیه ترین آدم خانواده خواهد شد.
یا خودم که چقدر پارسال توی مغزم بین استعفا دادن یا ماندن کلنجار میرفتم بیخبر از اینکه به زودی همه گروه خواه ناخواه با تعلیق نیرو مواجه می شویم.
گاهی چقدر مغزم را درگیر کردم که فردا امتحان را پاس نکنم چه خواهد شد، هفته آینده در فلان جلسه چه خواهد شد، وقتی که باید میرفتم ماموریت و چشم بچه به شدت عفونت کرده بود چه میشد، وام دومی که از بانک برای خرید خانه گرفته بودیم و من هنوز حتی شغلی نداشتم چه برسد به تمکن مالی برای پرداخت وام چه خواهد شد، روزی که باید دستتنها اسباب کشی میکردم و حالا نه اتوموبیل دارم نه آشنایی در آن شهر جدید و نه مقدار پولی که حمل و نقل گران شرکت باربری را بپردازم چه خواهد شد، وقتی قرار بود از هواپیما پیاده شوم بدون آنکه حتی یک کلمه زبان مقصد را بدانم یا بلد باشم کجا باید بروم یا کسی جایی منتظرم باشد که بتوانم خودم را برسانم خانه اش اگر کمک فوری ای میخواستم، چه خواهد شد...
من چقدر شبها نگران اینها بوده ام و چقدر روزهای بعدش بالاخره یک طوری شده و زندگی راه خودش را رفته و من همراهش رفتم/برده شدم...
چه اگر مثل اسکارلت اوهارا شانه بالا میانداختم و میگفتم فردا در موردش فکر میکنم،
چه اگر به سبک مألوف خودم آنقدر با خیال دست و پنجه نرم میکردم که بیدار بمانم و شب را به زور به سپیده صبح بدوزم که زودتر اتفاق بیفتد، زندگی راه خودش را میرفت و اغلب وانمود هم میکرد که من زورم بهش میرسیده تا به میل خودم مدیریتش کنم یا خودم را وفق بدهم یا حتی فکر کنم چه خوب که اینجور شد و چه شانسی آوردم....
آنچه که دیگر یادم نرفته و اصلا نمیشود که یادم برود فقط تنها یک چیز است. وقتی از دست دادن یک آدم اتفاق میافتد، دیگر اینجاست که امری قطعی، صلبی و غیرقابل تغییر اتفاق افتاده و این تنها چیزی است که در این جهان مابهازایی برای تغییرات احتمالی ندارد.
تو تا وقتی از دست نداده ای، بسیار زیاد احتمالات برایت وجود دارد که میتوان از حالا برایش کلی نگران بود یا موکولش کرد به فرداهایی و هنوز در موردش فکرهایی کرد.
وقتی دیگر از دست داده ای، از همان لحظه همواره در مواجهه ای بی تغییر هستی و ابدیتی قاطع، بی احتمال و بدون امکان تغییر به تو حکم می راند.
«همین است که هست»، هرگز هرگز هرگز در هیچ موقعیتی و هیچ جای دیگری معتبر نیست جز همینجا که تا ابد همین است که هست.
@November25th
❤49💔21😢10👍7
فصل کوچ پرنده هاست. صبح ها در دسته های کوچک و بزرگ، روی درخت گردوی کهنسال آن طرف خیابان، غوغا میکنند و بعد با جیغ و داد، جوری یکهو پر میکشند و سکوتی میشود که انگار هرگز آنجا نبوده اند.
بچه که کوچکتر بود همیشه در این فصل برایش میخواندم پاییزه، پاییزه، برگ درخت میریزه...
چهار سال و نیم داشت و تازه بلد شده بود فقدان چیست. همان پاییزی که برگشت گفت: این شعر را وقتی پرنده ها را در آسمان می بینم برای خودم میخوانم و یادم میافتد همه مادربزرگ دارند ولی من نه...
بله ارغوان عزیزم. بله. این همان راز توست در بهار و پاییز من.
در یک ماهیتابه کباب تابه ای و گوجه کنار هم دارند سرخ میشوند.
در ماهیتابه دیگر بادمجان و سیر
در دیگی برنج خیس میخورد
در دیگ دیگر مرغ دارد می پزد و کنارش سیب زمینی شیرین منتظر است.
آخرین روز هفته را چند جبهه از طعم و رنگ درست کرده ام چون کل هفته آینده را خانه نیستم و بچه ام طبق معمول و مکرر گفته از کار جدید من «موتونفر» است و من پیش خودم فکر کردم تنفر با خوراک گرم خانگی کمی قابل تحمل تر است بخصوص وقتی با کیف سنگین و توپ و کفش ورزش، کلافه ظهر بیایی خانه و پدرت تازه از توی جلسه اش بپرسد برای ناهار چه کار میتواند بکند؟
پنجره را باز کرده ام. باران میبارد. نمیدانم چرا عطر خاکی که میزند داخل، انگار از بازار رشت آمده. ناودانهای سفالی که در کوچه های خیس چلهخانه با شگفتی یک توریست نگاهشان میکردم چون واقعا هر کدام گنجینه ای فلزی و زنگ زده در دل داشتند مملو از قصه و یاد محفوظ و مخلوط با بخار چای و عطر محو قند و بوی غبار نمور پرده های توری.
سالها قبل، یک دوست سابقی نقل به مضمون؛ گفته بود بعد مدتها رفته بوده رستوران و دلش میخواسته روز جمعه را کمی خوش بگذراند ولی همانجا بیرون رستوران کنار نگهبان دم در، دو تا کودک فقیر التماس میکردند برای پول و او از خوانندگانش پرسیده بوده آیا پس از هفته ها کار، حتی یک ناهار بدون خون به جگر شدن از تماشای فقر، حقش نیست؟
حالا این را چه سالی نوشته بود؟ حوالی هشتاد و نه. (اگر از من بپرسی هفته قبل دوشنبه کجا بودی باید بروم تقویم گوشی و هم تقویم آوتلوک کار را نگاه کنم که یک جوابی شاید بتوانم بدهم. ولی یادم هست که فلانی در فلان سال در فلان جا چه گفت. آدمیزاد خیلی عجیب است).
بی ربط و باربط، خانمی که برای کمک به پدرم می آید، آزمایشهای بچه اش را از طریق پدرم برایم فرستاد به امید یک خبر خوب. عکسهای مغز و گزارش ها را خواندم. آیا چه میگفتم؟ بچه سی ساله ات سکته خفیف مغزی کرده و این تشنج ها برای آن است و یک طرف نیمکره التهاب شدید دارد و طرف دیگر تجمع لخته و برای همین از کل حقوقت که کلا بیست میلیون است، ده میلیونش را باید میدادی آن یک عدد آمپول را میخریدی که بچه را ببری تهران تازه درمان را استارت بزنند؟ با همان بیست میلیون کارگری ات.
آیا حق من است که در پس تمام سالهای سخت و لحظه های سنگین که روی قلبم حمل میکنم و صدایش را در نمی آورم، کنار این ردیف قابلمه های خیره مانده به دستانم و بوی بارانی که نمیدانم خوشحالم کرده یا بدتر چنگ میزند به دلم، لحظه ای در سکوت و رضایت و خرسندی بگذرانم بدون آنکه به استیصال آدمهای دیده و نادیده فکر کنم؟
دوست سابق دیگر در دسترس نیست که از او بپرسم و صرفا هر چه در بساط دارم همین شاخه همخون جدا مانده من است که سرش را با صدای خانم هایده تکان میدهد:
زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایا
بسکه ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که
@November25th
بچه که کوچکتر بود همیشه در این فصل برایش میخواندم پاییزه، پاییزه، برگ درخت میریزه...
چهار سال و نیم داشت و تازه بلد شده بود فقدان چیست. همان پاییزی که برگشت گفت: این شعر را وقتی پرنده ها را در آسمان می بینم برای خودم میخوانم و یادم میافتد همه مادربزرگ دارند ولی من نه...
بله ارغوان عزیزم. بله. این همان راز توست در بهار و پاییز من.
در یک ماهیتابه کباب تابه ای و گوجه کنار هم دارند سرخ میشوند.
در ماهیتابه دیگر بادمجان و سیر
در دیگی برنج خیس میخورد
در دیگ دیگر مرغ دارد می پزد و کنارش سیب زمینی شیرین منتظر است.
آخرین روز هفته را چند جبهه از طعم و رنگ درست کرده ام چون کل هفته آینده را خانه نیستم و بچه ام طبق معمول و مکرر گفته از کار جدید من «موتونفر» است و من پیش خودم فکر کردم تنفر با خوراک گرم خانگی کمی قابل تحمل تر است بخصوص وقتی با کیف سنگین و توپ و کفش ورزش، کلافه ظهر بیایی خانه و پدرت تازه از توی جلسه اش بپرسد برای ناهار چه کار میتواند بکند؟
پنجره را باز کرده ام. باران میبارد. نمیدانم چرا عطر خاکی که میزند داخل، انگار از بازار رشت آمده. ناودانهای سفالی که در کوچه های خیس چلهخانه با شگفتی یک توریست نگاهشان میکردم چون واقعا هر کدام گنجینه ای فلزی و زنگ زده در دل داشتند مملو از قصه و یاد محفوظ و مخلوط با بخار چای و عطر محو قند و بوی غبار نمور پرده های توری.
سالها قبل، یک دوست سابقی نقل به مضمون؛ گفته بود بعد مدتها رفته بوده رستوران و دلش میخواسته روز جمعه را کمی خوش بگذراند ولی همانجا بیرون رستوران کنار نگهبان دم در، دو تا کودک فقیر التماس میکردند برای پول و او از خوانندگانش پرسیده بوده آیا پس از هفته ها کار، حتی یک ناهار بدون خون به جگر شدن از تماشای فقر، حقش نیست؟
حالا این را چه سالی نوشته بود؟ حوالی هشتاد و نه. (اگر از من بپرسی هفته قبل دوشنبه کجا بودی باید بروم تقویم گوشی و هم تقویم آوتلوک کار را نگاه کنم که یک جوابی شاید بتوانم بدهم. ولی یادم هست که فلانی در فلان سال در فلان جا چه گفت. آدمیزاد خیلی عجیب است).
بی ربط و باربط، خانمی که برای کمک به پدرم می آید، آزمایشهای بچه اش را از طریق پدرم برایم فرستاد به امید یک خبر خوب. عکسهای مغز و گزارش ها را خواندم. آیا چه میگفتم؟ بچه سی ساله ات سکته خفیف مغزی کرده و این تشنج ها برای آن است و یک طرف نیمکره التهاب شدید دارد و طرف دیگر تجمع لخته و برای همین از کل حقوقت که کلا بیست میلیون است، ده میلیونش را باید میدادی آن یک عدد آمپول را میخریدی که بچه را ببری تهران تازه درمان را استارت بزنند؟ با همان بیست میلیون کارگری ات.
آیا حق من است که در پس تمام سالهای سخت و لحظه های سنگین که روی قلبم حمل میکنم و صدایش را در نمی آورم، کنار این ردیف قابلمه های خیره مانده به دستانم و بوی بارانی که نمیدانم خوشحالم کرده یا بدتر چنگ میزند به دلم، لحظه ای در سکوت و رضایت و خرسندی بگذرانم بدون آنکه به استیصال آدمهای دیده و نادیده فکر کنم؟
دوست سابق دیگر در دسترس نیست که از او بپرسم و صرفا هر چه در بساط دارم همین شاخه همخون جدا مانده من است که سرش را با صدای خانم هایده تکان میدهد:
زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایا
بسکه ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که
@November25th
💔64😢13❤11❤🔥5
امروز که بعد دو هفته بالاخره رفتم آفیس، و آرام و ساکت کارها را کردم، و نمیدانم چرا و چطور یک اشتباه عجیب غریب همین همکار آزارگر و بیمارم آمد روی میزم که من نگاه کنم و برایش راه حل پیدا کنم، همین امروز که دنیا برای گوگل بار* نشانم داد که زمین چقدر گرد است و برای هیچ خطابه و عتاب و غروری اعتباری نیست، یک لحظه نشستم و لبخند زدم.
و بعدش اما، با علم کامل بر اینکه چه میکنم، صرفا اینکه «چه کسی اشتباه کرده» را گذاشتم کنار و خود اشتباه را و یافتن راه حلش را طرح موضوع سوالم کردم و با چند همکار باسابقه، حرف زدم که پیدا کنیم چاره چیست.
بدون اینکه نامی ببرم، یا به رییس نامه بنویسم یا خودش را تخاطب کنم به قصد اینکه خجالتش بدهم. مسلما اگر کسی نامه ها را با دقت نگاه کند متوجه میشود که چه کسی در چه تاریخی (او در همین چند ماه پیش)، ولی من اشاره خاص و صریحی نکردم و نامی نبردم.
برای روز مبادا ولی، که میدانم خواهد آمد، روزی که به قصد آزار و تحقیرم در جمع بخواهد باز سراغم بیاید، از اشتباهش اسکرین شات زیبایی گرفتم و گذاشتم در یک پوشه محفوظ. امیدوارم که مجبور به استفاده اش نشوم.
الان که لپ تاپ را بسته ام، حس میکنم چقدر آرامم. انگار کلافهای چند هفته قبل مغزم، دانه دانه باز میشوند با چرخش زمین و جلو رفتن زمان.
درس این چند هفته ام، کافی بود که اجازه ندهم بیش از آنکه شایسته توجه است، از من نیرو بگیرد و صرفا کارم را پیش ببرم و زیر هیچ آتشی را فوت نکنم و صبر کنم تا زمان بگذرد و خود زمان نشان بدهد که زمین گرد است.
اشتباه عجیبش را که دیدم، اسم و تاریخ را که دیدم، و بی میلی عمیق خودم را به هر شکلی از تله گذاشتن و جفت پا گرفتن که مساوی پایین آوردن سطح منش و اخلاقم است، حس کردم در یک جایی از آدمیزادی ایستاده ام که اصلا من و امثال من کجا، او و امثال او کجا!
Googol: A googol is the number 1 followed by 100 zeros (10¹⁰⁰), representing a quantity of nearly incomprehensible size
@November25th
و بعدش اما، با علم کامل بر اینکه چه میکنم، صرفا اینکه «چه کسی اشتباه کرده» را گذاشتم کنار و خود اشتباه را و یافتن راه حلش را طرح موضوع سوالم کردم و با چند همکار باسابقه، حرف زدم که پیدا کنیم چاره چیست.
بدون اینکه نامی ببرم، یا به رییس نامه بنویسم یا خودش را تخاطب کنم به قصد اینکه خجالتش بدهم. مسلما اگر کسی نامه ها را با دقت نگاه کند متوجه میشود که چه کسی در چه تاریخی (او در همین چند ماه پیش)، ولی من اشاره خاص و صریحی نکردم و نامی نبردم.
برای روز مبادا ولی، که میدانم خواهد آمد، روزی که به قصد آزار و تحقیرم در جمع بخواهد باز سراغم بیاید، از اشتباهش اسکرین شات زیبایی گرفتم و گذاشتم در یک پوشه محفوظ. امیدوارم که مجبور به استفاده اش نشوم.
الان که لپ تاپ را بسته ام، حس میکنم چقدر آرامم. انگار کلافهای چند هفته قبل مغزم، دانه دانه باز میشوند با چرخش زمین و جلو رفتن زمان.
درس این چند هفته ام، کافی بود که اجازه ندهم بیش از آنکه شایسته توجه است، از من نیرو بگیرد و صرفا کارم را پیش ببرم و زیر هیچ آتشی را فوت نکنم و صبر کنم تا زمان بگذرد و خود زمان نشان بدهد که زمین گرد است.
اشتباه عجیبش را که دیدم، اسم و تاریخ را که دیدم، و بی میلی عمیق خودم را به هر شکلی از تله گذاشتن و جفت پا گرفتن که مساوی پایین آوردن سطح منش و اخلاقم است، حس کردم در یک جایی از آدمیزادی ایستاده ام که اصلا من و امثال من کجا، او و امثال او کجا!
Googol: A googol is the number 1 followed by 100 zeros (10¹⁰⁰), representing a quantity of nearly incomprehensible size
@November25th
❤51👏9👍1
چون در خانهمان این ترانه و فریدون فروغی را بسیار دوست میداشتیم
و چون شهریار قنبری هنوز در میان ما، دست تنها و دلشکسته است و چون بنی آدم اعضای یکدیگرند. من نیز در حد وسع بسیار اندکم، یک گلبرگ کوچک در گلریزان مهربانی ایرانی ها انداختم
و چون شهریار قنبری هنوز در میان ما، دست تنها و دلشکسته است و چون بنی آدم اعضای یکدیگرند. من نیز در حد وسع بسیار اندکم، یک گلبرگ کوچک در گلریزان مهربانی ایرانی ها انداختم
❤13🕊9
Forwarded from Reihoun
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نیاز
شاعر ترانه : #شهیار_قنبری
آهنگساز: #اسفندیار_منفردزاده
خواننده: #فریدون_فروغی
@reihanmirkhani
شاعر ترانه : #شهیار_قنبری
آهنگساز: #اسفندیار_منفردزاده
خواننده: #فریدون_فروغی
@reihanmirkhani
❤23
فکر میکنم جادو وقتی اتفاق می افتد که شیفتگی و استعداد و هدف، همپوشانی و همسویی داشته باشند. ولی واقعیت ته دره زندگی معمولا با فراز قله های جادو فاصله دارد. برای همین هم هست که عشق مفرط به یک مقوله؛ سینما، ادبیات، حیوانات، پیچیدگی های روان، کودکان، گیاهان،... به تنهایی متضمن امنیت شغلی در همان حوزه نیست، امکان و کمک و زمان مناسب در موقعیت درست می طلبد.
از طرف دیگر، اگر از شغلی واقعا متنفری، بی تعارف هرگز در آن موفق نخواهی بود. تنفر از یک فعالیت روتین، همه شانسهای خلاق بودن، فرصت یابی یا حتی سلامت روح و جسم را در طول انجام آن فعالیت مختل میکند.
معتقد نیستم که مجبوریم عاشق کارمان باشیم یا فقط کاری را کنیم که عاشقش هستیم. چون سطح امکانات دنیا را بسیار پایین تر از این حرفها می بینم.
ولی فکر میکنم لازم است که در شغلمان؛ هر چه هست، آنقدری خوب باشیم که نتیجه اش ما را به رضایت نسبی از نتیجه نزدیک کند فارغ از آنکه بازخورد و نظر بقیه چیست.
هدف از شغل هم چه بهتر که تعریف مشخص داشته باشد: امکان، امنیت، هر چه بشود جایی اثری ازش یافت؛ چه چند کلمه مهرآمیز در یک نامه تشکر، یا آبادی زمین یا حتی پول برای خرید نان و کفش.
از طرف دیگر، اگر از شغلی واقعا متنفری، بی تعارف هرگز در آن موفق نخواهی بود. تنفر از یک فعالیت روتین، همه شانسهای خلاق بودن، فرصت یابی یا حتی سلامت روح و جسم را در طول انجام آن فعالیت مختل میکند.
معتقد نیستم که مجبوریم عاشق کارمان باشیم یا فقط کاری را کنیم که عاشقش هستیم. چون سطح امکانات دنیا را بسیار پایین تر از این حرفها می بینم.
ولی فکر میکنم لازم است که در شغلمان؛ هر چه هست، آنقدری خوب باشیم که نتیجه اش ما را به رضایت نسبی از نتیجه نزدیک کند فارغ از آنکه بازخورد و نظر بقیه چیست.
هدف از شغل هم چه بهتر که تعریف مشخص داشته باشد: امکان، امنیت، هر چه بشود جایی اثری ازش یافت؛ چه چند کلمه مهرآمیز در یک نامه تشکر، یا آبادی زمین یا حتی پول برای خرید نان و کفش.
👍19❤11💯1