November 25th
1.86K subscribers
292 photos
87 videos
21 files
221 links
گاهی از وبلاگ بیست و پنجم نوامبر و گاهي بيشتر.

Blog: https://november25th.blogspot.com
Email: november25blog@gmail.com
Instagram: @seraa_mo
Download Telegram
دیروز صبح زود، برای اولین بار قبل کار و بخاطر جوگیر شدن از باران صبحگاهی تابستانی، رفتم دویدم و چون تا حدود ظهر از بالا بودن سطح هورمونهای شادی، هیچ فشار کاری را حس نکردم، تصمیم گرفتم هر صبح بدوم. بعدتر که با بچه رفتیم دو تایی واکسن کنه آنسفالیت زدیم، پرستار بهم یادآوری کرد که تا سه روز حق فعالیت بدنی ندارم.
و از آنجایی که معمولا عادات جدید، حداقل سه روز پیاپی وقت و پافشاری می خواهند تا جاگیر شوند، به تقریب خوبی این تصمیمم در ناخودآگاه ملغی شده و خودم خبر ندارم.

برای بچه، به دلیل پیشگیری از تب و نگه داشتن ایمنی بدن، به مرد گفتم هندوانه بخرد. علیرغم توصیه هام در انتخاب هندوانه «به اندازه» رسیده، عصر یک حجم ده کیلویی را آورد که نه تنها در یخچال دو در، که در هیچ سینی هم جا نمیشد. و طبعا وقتی قاچ کردم منظره مهوع شرابی رنگ و مشکوکی جلویم بود، مناسب دور ریختن.
به بچه ناامید بالای سر میوه محبوبش گفتم ببخشید. گفت ببخشید مرا قبول کرده ولی از ناراحتی اش کم نشده!

صبح امروز مسلما که تب داشت و سر و روی پف کرده و باید در خانه می ماند. و بنابراین من؟ بعد از روشن کردن لپ تاپ، تصمیم گرفتم سریع بروم خرید جو برای سوپ و مرغ محلی (که هر دو را قدرت خدا داشتم بی آنکه یادم باشد). باران خوبی باریده بود پس بیست دقیقه راه را پیاده رفتم و آنجا بود که دیدم هم هندوانه دارند هم جعفری تازه هم پرتقال نوبر و هم چای سرماخوردگی ...
پیاده برای دو قلم‌ کالا رفتم و با دو کیسه برگشتم در حالیکه دست خودم از واکسن متورم و دردناک بود و اوه که وسط راه یادم افتاد به منع فعالیت بدنی و پوزخند زیبایی زدم.
چهار سال پیش، دقیقا روزی که دوز اول همین واکسن را زدم بچه مهدکودکی بود. از سر کار رفته بودم دنبالش. یکهو تگرگ گرفت وسط راه جوری که انگار ابابیل حمله کرده اند. بچه ترسیده بود و راه نمی آمد. بغلش کردم با چتر و کیف لپ تاپ روی یک دوش، بچه گریان روی دوش دیگر، تا لباسهای زیرم خیس و آبکشان، با دستی که بسیار متورم و دردناک بود. رسیدیم خانه و فقط از مرد پرسیدم آیا این هوا را ندید که بیاید دنبال ما؟! و ندیده بود! چونکه وقتی یک مرد مشغول انجام یک عدد کار است، فقط دارد همان یک عدد کار را میکند به نحو احسن. فرداش، تب و لرز کرده بودم.
بگذریم...

خاطرات و خطرات را گذاشتم پشت در و تازه یادم افتاد جلسه ساعت نه را از دست داده ام و سه درخواست جدید دارم که تا ظهر بهشان برسم و همزمان تخم مرغ که برای بچه دوباره گرم کردم در مایکروفر ترکید چون یادم رفته بود درپوش را بگذارم و اینجا بود که وقتی مرد برایم قهوه ریخت و خواست همزمان لکچر بدهد در باب استفاده درپوش وقت گرم کردن مرغ و تخمش! او را به سر کارش هدایت کردم!!
به همکارها نوشتم باید مرا ببخشند چون امروز هم هستم و هم نیستم و بچه ام مریض است.
سن او که بودم، یادم نیست وقت مریضی پدرم جز دستور دادن مدام به نوشیدن آب میوه کار خاصی برایم کرده باشد. مادرم ولی در خانه می ماند و عتاب و خطاب روسا و پروژه و... را هم به جان می‌خرید. سوپ و دمپختک و چای عسل درست میکرد و تختم را می‌آورد توی هال جلوی تلویزیون و دائم به من سر می‌زد... یک جور خوبی که اصلا دردناکی گوش وگلویم را استقبال میکردم چون باعث میشد در خانه بمانیم و ناز و نوازش مضاعف بشوم.

الان دم ظهر است و وقت معمول استراحت همکارانم. همه چراغهای آنلاین زرد است. دو کار از سه تا را انجام رساندم. سوپ جو، حسابی جا افتاده و صبحانه و چای و آب پرتقال بچه را داده ام.

چند روز پیش یک دختر جوان زیبایی، رو به دوربین تعریف میکرد که وقتی در یازده سالگی بالغ شده، مادرش حسابی کتکش زده که تو کثیفی. حتما هرزگی کردی که الان در این سن بالغ شدی، وگرنه چه معنی دارد بلوغ در این سن؟ گفت اصلا هر چه از مادرش خاطره دارد همین جوری است...

و من اصلا نتوانستم درک کنم.... آخر چطور ممکن است؟ واقعا چطور ممکن است؟

@November25th
💔5335
تمرین مرزگذاری. ۱.

تا جایی که یادم می آید، یک مشکل بزرگم گفتن شفاف «نه» بود. یعنی از کودکی. تا جایی که خاطرات یاری میکنند، از نه گفتن حتی برای خوراکی که دوست نداشتم می ترسیدم. یکی از نتایج به یاد ماندنی اش وقتی بود که پدرم اصرار میکرد برای سرماخوردگی ام چای بنوشم و بالای سرم ایستاده بود. اشتباهی جای شکر داخل چای نمک ریخته بود. و من با پنج یا شش سال سن، فقط می‌ترسیدم که اگر بفهمد داخل چای نمک ریخته چقدر ناراحت می شود!!
بار بعد هم باز به اذن خدا سرماخورده بودم. یادم هست مادربزرگ و خاله ام هم منزل ما بود و همگی به من اصرار میکردند شیر توی لیوانم را سر بکشم که حالم زودتر خوب شود. من از نوزادی آلرژی شیر داشتم که خب برایشان قابل درک بود ولی لب نزدن به شیر را در کلاس اول، دیگر لوس‌بازی می دانستند.
نتیجه در هر دو بار، بالا آمدن معده و روده ام مقابل چشمان متعجبشان بود. خوب یادم مانده.

نه نگفتن به مادربزرگم وقتی به من اصرار میکرد بعد ناهار ظهر بخوابم
نه نگفتن به والدینم وقتی اصرار میکردند رشته تجربی بروم.
نه نگفتن به دوستم وقتی اصرار کرد به اردوی یک هفته ای مدرسه بروم درحالیکه من هنوز در جمع و جور کردن خودم وقت خونریزی ماهانه بسیار دردناک و عذاب‌آورم مشکل داشتم و تمام مدت اردو در اضطراب و عذاب بودم و جوری شد که اضطراری تماس گرفتند خانه تا من را چند روز زودتر برگردانند. در همان چهار روز اول سه کیلو وزن کم کرده بودم.
نه نگفتن به دوست دیگری که مدرسه اش را عوض کرده بود و از روی رودربایستی شرکت در جشن تولدم در سال قبلش، من را هم دعوت کرده بود و مطمئن بودم اگر بروم به من بد خواهد گذشت ولی به اصرار مادرم، رفتم و هنوز که هنوز، خاطره ساعتها تنها و ساکت نشستن بین چندین دختر غریبه که با هم دوست صمیمی بودند و با من کلامی حرف نمی‌زدند، از بدترین خاطرات ده سالگی من است.
نه نگفتن به دوستی که از من پول قرض میخواست درحالیکه خودم در مشکل بودم.
نه نگفتن به پسری که اصرار میکرد اگر به پایش صبر کنم، وضع مالی اش از زیر صفر می آید بالای صفر و تازه آخرش بعد چند سال، خودش به من گفت فعلا برایش زود است چون میخواهد ادامه تحصیل بدهد!!!
زود پیچیدن توی کوچه همانا و تصادف کردن همان، از ترس آنکه ماشینهای منتظر پشت سرم بخاطر من چند ثانیه دیرشان بشود...خودم ولی وقت حساب کردن پول پشت صندوق مغازه هر چه لازم بود صبر میکردم که مشتری مسن جلویی کارش تمام شود.
نه گفتن محکم، وقت گرفتن تا جایی که لازم است، اعلام موضع قاطع و شفاف، آن چیزی بود که همیشه من را می ترساند. از این می‌ترسیدم که طرف مقابل برنجد بی آنکه فکر کنم خودم چه میخواهم و چقدر می توانم و چطور میخواهم و وقتی کاری میکنم یا تحملی میکنم که به میل خودم نیست، آخر کار نتیجه هر چه هست باب میل هیچ کدام نخواهد بود.

بعد از مهاجرت، و حتی مهاجرت در مهاجرت، همچنان این مشکل با من ماند. مثلا شده با دوستی رفته ام خرید، و او با ذوق یک لباس بیریختی را از بین بقیه می کشد بیرون که من امتحانش کنم. و من بخاطر اینکه توی ذوقش نخورد آن را خریده ام! جدی.
یا مسأله ای را توضیح داده ام. و مخاطب از ظن خود یار من شده و تصور کرده کاملا ماجرا را فهمیده. و به مطلب من، نکاتی اضافه کرده که هیچ ربطی به ماجرای من ندارد چون از اصل درست متوجه من نشده. ولی من ساکت مانده ام که مبادا ناراحت شود.
و بعدتر در زندگی حرفه ای و شغلی، دیدم جوری شده که من انگار همیشه در حال آماده باشم که بقیه ایرادات مرا بگیرند و به من بگویند چقدر اشتباه کرده ام. و چجوری؟ با نیشخند. با متلک. حتی با لحن تند. حتی با عصبانیت... و من آنقدر هوشمند بوده ام که در جا منظور لحن طرف را دریابم و آنقدر خویشتندار که هیچ به روی خودم نیاورم چون اشتباه از طرف خویش را عملی نابخشودنی و غیرطبیعی میدانستم و خودم را مستحق سرزنش شدن دیده ام. و در مقابل؟ مسلما که اگر طرف مقابلم مسأله را نفهمیده بود یا بد فهمیده یا اشتباه و فراموش و... کرده بود، من اول که در خفا، و دوم که در کمال آرامش و تازه از موضع برابر بهش توضیح داده ام مبادا که به چینی نازک تنهایی اش بر بخورد و همواره پافشاری کرده ام که دنیا مگر بر مدار کار می چرخد و روابط سالم بیناانسانی همیشه ارجح بر وظایف شغلی است و....
و اینجوری شد که تا همین پیش پای خودم در شغل قبلی، عادت داشته‌ام که اشتباهات شغلی من چون زیرشلواری سرخی بر بالای پشت بام وسط شهر، جلب توجه کند و همه در موردش نظر بدهند و من رخ‌زردی انسان بودن و طبعا خطای دید یا محاسبه یا فراموشی یا.... را بکشم ولی در مقابل جوری رفتار کنم که بقیه که حسب اتفاق بسیار در موقعیت مشابه قرار می‌گرفتند، با اعتماد به نفس عجیب یک روبات با صد درصد بازدهی در دقیقه، خود را بی نقص و خدا پنداشته و اولین سنگ را بزنند.
51💔14😢12👍9🤝1
نتیجه این ضعف، در رزومه ام این بوده که یک بار استعفا دادم
یک بار اصلا جرات نکردم طرف ارتقا شغلی بروم
و بار آخر، دیگر ریشه مشکل را فهمیده بودم ولی آنقدر دیر به رفعش کوشیدم که فرصت از دست رفته بود...

پارسال، یک جایی، دقیقا در دل خانواده، باز ماجرا تکرار شد. و باز دیدم آنقدر تحمل کرده ام که طرف دیگر با قدم‌های فیلی آمده توی شکم من و باز طلبکار است و نه تنها، که بقیه هم انتظار همان صبر و مدارا و فلان را از من دارند.
در کنارش، شغلم را هم از دست داده بودم
زمستان بود.
دیدم نه دیگر. هر عضوی از خانواده و هر مراتبی از کار، اگر قرار باشد که اینجور در ظاهر مرا مواخذه و در باطن، تحقیرم کنند، و اگر خدای نکرده به من بربخورد و آزردگی ام را نشان بدهم، بدتر آنها خشم بگیرند که اصلا چطور جرات به اعتراض کردی تویی که صرفا به موافقت و ملایمت و مدارا و تحمل شهره ای؟
خیر. که حتی بهشت به منتش نمی ارزد.

و اینجا بود در یک سال گذشته تا الان، جوری پوست انداختم که خودم متعجبم. زیباست که آن چه برای خودم و احترام و کرامت خودم با مصرف چه نیرو و وقتی انجام دادم، بچه نه ساله ام طبیعی و لدنی بهتر از من بلد است...شاید چون به عمد و سهو، این سالها یادش داده بودم مثل من نباشد...ولی در حق خودم چه؟ برای خودم؟ این را باید با تمرین و دقت و زحمت اجرا میکردم.

پوست جدید یک ساله است. تازه دور من تنیده و هنوز جاهای زیادی برای جوش خوردن و تحکیم دارد. آنچه برای یک کودک نه ساله طبیعی ترین رفتار در نه گفتن و مرزگذاری و متوقف کردن طرف مقابل است، برای من تمرین جدید و مهم و حتی ترسناکی است که آگاهانه و با دقت انجام میدهم. اصلا عادی و عادت نشده ولی در این پوست جدید بسیار رضایتمندترم. میشود بگویم به خودم افتخار میکنم.

ادامه دارد...
@November25th
98👍21👏11
تمرین مرزگذاری. ۲.

از وقت استخدام در کار اولم به موقع و واضح نگفته بودم که دورکاری حق من است. محل کارم بسیار تا خانه فاصله داشت یعنی هشت ساعت کار بعلاوه چهار ساعت رفت و آمد. دورکاری حقم بود؟ بله.
چند ماه حدود سیزده ساعت روزانه خانه نبودم و وقتی با خجالت تقاضای لااقل یک روز دورکاری در هفته کردم، رد شد بچه فقط دو سال داشت و از دوری من زیاد گریه میکرد. اتحادیه گفت بیا و شکایت کن و حقت را بگیر. من گفتم حق با آنهاست که کارمند تمام وقت حاضر در محل کار داشته باشند و درگیر مشکل شخصی من نشوند!
استعفا دادم با اشک. چون بعد از سه سال خانه داری تمام وقت و بی معاشر بودن و به هیچ جایی جز خانه متعلق نبودن، با دو فوق لیسانس و یک دکترا در جیب، دوباره بازگشته بودم به سر خط. چه هفته هایی به من گذشت...
حالا شانس آوردم یا چی که دوباره (در شغل قبلی ام) استخدام شدم.
اوائل در پوزیشنی پایین تر از سطح تحصیلاتم. گفتم پول فدای سرم. هیچ چانه نزدم. حقوقش برای شرایط من، قابل دفاع بود. زمان کووید، همه جا ناامن بود و مرگ و میر روزانه.
و من طی زمان، داشتم در کار می آمدم بالا. زود یاد می‌گرفتم. رییسم مرا می‌فرستاد دوره های فشرده آموزشی. بعدتر، با وجود اینکه در جای بسیار بدی از سلامت تن و روان و سوگ بودم، در عرض سه سال توانستم مدیر پروژه شوم. رتبه ام تغییر کرد و وظایفم تخصصی شد. ولی دو همکار مسن تیم، همچنان با من مثل یک دستیار رفتار میکردند. مثلا کارهای ابتدایی با داده های بانک اطلاعات را به من ارجاع میدادند. ته دلم می‌دانستم اینها واقعا بانک اطلاعات را بلد نیستند، پس به رویشان نمی آوردم. نه نمی گفتم و صرفا انجام میدادم. اینها در عوض، در جلسات با مدیران ارشد می نشستند و اگر پروژه ها خوب و بی غلط پیش می‌رفت، تشویق ها را به خودشان می‌گرفتند. اگر غلطی در کار پیدا میشد می آمدند در جمع به من می نوشتند: چرا در دوازدهم جولای دوهزار و بیست و دو، این دیتا را وارد کرده بودی؟
تا دو سال اول من حقیقتا میرفتم دنبال پاسخشان می‌گشتم که فرضا در چهارصد و هفت روز پیش، دم ظهر دلیل خاصی داشته که من چنین خبطی کرده ام؟ واقعا می‌گشتم دنبال جواب.
بعد تازه یک جا و خیلی اتفاقی از روی تقویم تعطیلات فهمیدم که اصلا نمی‌شده تمام این اشتباهها کار من باشد. توی بانک اطلاعات که چندین نفر دسترسی همزمان بهش دارند، گاهی مشخص نیست چه کسی همان دیتا را وارد کرده. گاهی راهبر فقط اطلاعات دیگری را وارد یا سیستم را به روز میکند و کاربری که در جای دیگر به مشکل برمیخورد فقط اسم او را می‌بیند! در چند تا مورد، من اصلا آن روز سر کار نبودم! و دیر فهمیدم.
آمدم برای کل گروه یک پرزنتیشن درست کردم. توضیح دادم که چطور گاهی آخرین اسامی که روی داده ها ثبت میشود، اصلا دلیل بر تولید اطلاعات نیست. و چرا از این به بعد بهتر است هر کسی مسئولیت پروژه خودش را تقبل کند و کار با بانک اطلاعات را یاد بگیرد تا صاحب دیتای خودش باشد و چنین مشکلاتی پیش نیاید...
ولی؟ نه!
همچنان رویکرد سینیور به جونیور، و کار ما مدیریت های خفن و کار تو اجراهای ابتدایی است، ادامه داشت. و علیرغم سعی و حمایت رییسم و حتی دعوای لفظی که در یکی از جلسات سر همین برخوردها با اینها داشت، همچنان کارهایی عملا به من واگذار میشد که مرا از وظایف  پیشرفته تر دور نگه می‌داشت چون بیشتر وقتم به رفع و رجوع کردن تدارکات اینها می گذشت. چون از روز اول نگفته بودم نه و فکر میکردم همکار خوب کسی است که صرفا «هر» کار و کمکی بهش ارجاع می‌شود انجام میدهد و در ضمن خطای همکارش را می پوشاند و سکوت میکند و در خفا تذکر میدهد. برای همین وقتی خودم در جمع مورد سوال و تذکر قرار می‌گرفتم بسیار متعجب و برآشفته میشدم. وقتی کار به شکل اتوماتیک تلنبار میشد روی میزم، دیگر راه برون رفتی نبود چون همگی را همان جور عادت داده بودم. و وقتی کسی با اپروچ از بالا به پایین، در کارم دخالت بی جا میکرد جوری که انگار تازه استخدام شده ام، رویم نمیشد دماغش را در همان جمع بسوزانم و هم اگر اگر غلطی به قرآن میشد و چنین میکردم، دیگر آنقدر برای همه جدید و تازه و شگفت آور بود که فکر می‌کردند اینهمه Overreact برای چیست و من چه ام شده و لابد هورمونها و لابد مسایل شخصی و شاید که مریضم؟!

سنگ بنای اول را نباید کج می گذاشتم
و یا به محض آنکه دیده بودم کج است، باید اول برمیگشتم و درستش میکردم به جای ادامه دادنش تا ثریا...
و خب روزی که دیگر به یقه ام رسیده بود  و زنجیر پاره کردم و خواستم احقاق حق کنم، یاروها فکر کردند ای بابا!!! این نیرو انگار از اول با ما مشکل داشت.
اینجور بود که در صدر لیست تعدیلی های پاییز سال دوهزار و بیست و پنج بودم.

ادامه دارد.
@November25th
👍37💔2321😢8👌1🤝1
تمرین مرزگذاری. ۳.

دو سال اول در کار قبلی، که شروعش مصادف بود با کرونا، بسیار محتاط بودم. هر وقت اشتباهی گزارش میشد منتظر بودم مسببش من باشم. خودم را کنج دیوار چقدر خنگم چقدر بلد نیستم و... گذاشته بودم و کتک میزدم.
بعدتر هم که واقعا رو کار سوار شدم، هنوز عادت نداشتم صدایم را برای کسی که صدایش بلند است ببرم بالا. واقعا از رودررو شدن با همکارها وقت سخت شدن پروژه و بروز عقاید مختلف و بحثهای تند، پرهیز میکردم چون معتقد بودم کار من باید به نفع پروژه و تیم باشد نه با روحیه جنگ تن به تن کار کنیم.
برای همین، همان دو نفر که تعریف کردم، دیگر جایی رسیده بودند که هر وقت حوصله شان سر می رفت یا حس میکردند توجه لازم دارند مرا مخاطب قرار می‌دادند که در ضمن چرا فلان ایمیل را نوشتی؟ چرا فلان سوال را از فلان گروه پرسیدی می‌توانستی از بسارها بپرسی؟ اصلا چرا سوال داشتی چون تا الان دیگر می بایست مسأله برایت روشن می بوده؟
و من یک کلمه جواب نمی‌دادم چون به شما چه؟ چون کار من است و روش من و سرتان توی @ خودتان باشد؟!
و بعدتر هم که روزی بالاخره واکنش نشان دادم، که طبعا از تحمل جهان و جهانیان خارج بود.

بنابراین سر کار جدید، از روز اول، به خودم گفتم حواست را جمع کن. داستان بانک اطلاعات به همان شکل سابق برقرار است فقط جا و آدمها عوض شده اند. این شغل تو، مسئولیت تو، اشتباه تو و بازدهی توست. باید زیر نظر خودت باشد.
و دقیقا دیدم که اینجا هم یکی هست (بختم)، که چون سابقه طولانی در شرکت دارد بسیار دلش می‌خواسته رییس بشود که بخاطر اخلاق گندش نشده، بنابراین کمبود آنجا را می‌ریزد سر کوتاهی دیوار من.
همان اول تحت عنوان آشنایی با من، یک فصل مصاحبه شغلی گرفت اصلا که چون نمی شناختمش، باهاش راه آمدم. بعد دیدم روال قبل الگوی غلط دارد تکرار میشود: ساعات حضور جلساتم را به بهانه موارد اضطراری تغییر می‌دهد و کارهایم را نگاه میکند که بلکه اشتباهی پیدا کند تا زیرش خط بکشد و به بهانه تصحیح به همه گروه و مخصوصا رییس رونوشت بدهد و کلا همه جا هست بدون اینکه کسی ازش خواسته باشد.
اینجور شد که من در ماه سوم دوره آزمایشی، یک نامه بلند نوشتم به خودش و به رییس و واضح خواستار شدم: سرت توی کار خودت باشد چون من نه قراری گذاشته ام که فعلا اشتباهی نکنم، نه تو رییس منی که بخواهی مسئول اشتباه من باشی، نه کسی برای دوره آزمون و خطای من در ماه‌های اول از تو یکی گزارش میخواهد. از این به بعد، جلسه هات را آزاد بودم و توانستم حتما می آیم، آزاد نبودم، یعنی نتوانستم و نمی آیم، خیلی برایت مهم است، ضبط کن بفرست!

مسلما که نامه هایی این وسط رد و بدل شد. و به همین یک متن که بسنده نکرد و تند نوشت. ولی من هم تک تک را جواب تندتر دادم و هر بار تاکید کردم اینجا مرز است. حد اینجاست و نگه دارد.
برای خودم بسیار جدید و عجیب بود برخوردم. مخصوصا که یکهو، از تو به من گفت شما! که در این فرهنگ خیلی چیز عجیبی است چون برعکسش معمولا صادق است. ولی فکر کردم اصلا شاید همین فاصله هم لازم باشد! ها؟ و چرا که نه؟
حتی آخرش یک معذرتی هم خواست (بسیار متعجب شدم) . بعد ولی؟ زیبا بود که فهمیدم پشت سرم با یک همکار بسیار جوان و بی نهایت بی وجود داغانی تیم تشکیل داده و در خفا رفته پشت سر من حرف زده و طرف را شاهد آورده. چرا به آن یکی می گویم بی وجود؟ چون در روی خودم در این مدت بارها گفته بود که از وقتی آمدم اوضاع دپارتمان آرامتر و به سامان شده، ولی یکهو در پشت سرم چون ازش خواسته اند برود بگوید شت، اینهمم رفته گفته شت. بی هیچ مدرک و سندی. خب آدمیزاد دیگر نباید اینقدر عوضی باشد. جدی! و این رییس هم که حزب باد. همه را باور کرده و همین هفته قبل در واکنش به کل ماجرا، از من خواسته که فعلا تعداد روزهای کار در خانه را کم کنم و بیشتر بروم آفیس و در ضمن نتایج را بدهم برای مقایسه!! برای پیشگیری از اشتباهات احتمالی!
انتظار این را نداشتم. اصلا.
شوکه بودم و انگار بیهوا، چند مشت خورده باشم.

با مرد حرف زدم.
با صدای مادر و پدرم با خودم حرف زدم. با صدای استادانی که مرا می‌شناختند و طی سالیان، بخاطر مسئولیت پذیری و یادگیری سریع و قدرت تحلیلم، بهم توصیه نامه های عالی داده بودند.
تا صبح نخوابیدم. صبح زود مدارکی را فهرست کردم و رییس و همکار بی وجود را به جلسه فوری دعوت کردم. آن یکی در مرخصی بود که خب، اگر هم نبود کاری بهش نداشتم.

ادامه دارد.
@November25th
54💔5💯1
تمرین مرزگذاری.۴.

از روز اولی که آمدم سر این کار، یک فایل اکسل درست کردم (که پیشنهاد میکنم هر که در یک تیم و روی پروژه کار میکند، برای اینکه بداند در روز و ماه چه کرده و ورودی وظایف و خروجی تحویل کارها کجا گیر کرده یا چه جور پیش رفته، صرفا جهت ثبت برای روز مبادا داشته باشد). بنابراین طبق این فایل می شد دید که من از روز اول چقدر کار تحویل داده ام. برای چه چیزهایی منتظرم. کجاها باید تصحیح میکردم و کجاها خوب پیش رفته ام و کجاها تردید داشته ام.
جمعه ساعت نه و نیم، رییسم و همکار جوان دستپاچه ام سر وقت توی جلسه بودند. اشاره کردم که در این سی دقیقه، بیست و پنج دقیقه با هر دو نفرشان و پنج دقیقه آخر تنها با رییسم حرف خواهم زد.
من لیست ایمیل‌هایی که در طول روزهای قبل نوشته بودم، جوابهایی که گرفته بودم یا هنوز منتظرشان بودم، حتی اسکرین شات تماسهایی که در هر روز برای سوال پرسیدن و رفع اشکال داشتم، همه را با تاریخ نشانشان دادم.
تمام فیدبکها، کامنت ها، مباحث را با هایلایت های مختلف تفکیک کرده بودم و خلاصه ارائه کردم.
و پرسیدم اگر اینها نشان‌دهنده تلاش من برای یاد گرفتن این بیزنس، شناختن آدمها، کاربری سیستم و همزمان جوابگویی به درخواست‌های مختلف نیست، کمک دیگری از من برای اثباتش بر نمی آید. من وظیفه‌شناسانه دارم دوره آزمایشی را طی میکنم. انتظار دارم اگر کسی حرفی دارد، دقیقا توی رویم بگوید. نه که جلوی چشمم بگوید اوه چقدر عالی ولی در خفا بگوید وای چقدر بد!
آیا شفاف بودن چه بدی دارد؟ خیلی هم ساده است. همینجور که الان دارم شفاف توی رویشان میگویم چقدر متاسفم از رفتارهایی که میبینم. و اینکه خیلی برایم عجیب است وقتی یک فایل اکسل را تنها در همین چند هفته ای که اینجا هستم، باید چندین بار اسکرول کنم تا برسم به آخرش، چون حجم شماره به شماره نامه های جواب داده شده و اطلاعات وارد شده و... را نشان میدهد. این معنای بازدهی ندارد؟ از این خروجی، چقدرش حقیقتا غلط داشته که صدای هیچ دریافت کننده ای درنیامده؟ پنج درصد؟ ده درصد؟ سی درصد؟
کسی در مورد هفتاد درصد بقیه اش هیچ حرف خاصی ندارد به من بگوید؟
هیچ جوابی نداشتند.
بعد هم یک بمب انداختم وسط. گفتم قبل من سه نفر پشت هم از این گروه رفته اند. کسی پشت سر این افراد هیچ یاد و حرف خوبی نگفته. و من الان ترجیحم این است که روایت آنها را هم بشنوم. چون خیلی حس همدلی باهاشان دارم!
در سکوتی که شد، از همکارم تشکر کردم و گفتم الان دیگر با رییس تنها حرف میزنم. پس خداحافظی کرد.
تنها که شدیم بهش گفتم بعنوان یک مدیر از او توقع داشتم که اگر کسی میگوید این فلانی کلی اشتباه کرده جای اینکه بدون فیلتر و راستی آزمایی این حرف را بیاید به من بگوید و درخواست کند بیشتر دقت کنم! زحمت بکشد و سوال دومی از طرف بپرسد که آیا با من هم حرفی زده شده؟ آیا این اشتباهات الان جایی وجود دارند که بشود دید؟ آیا میشود وقت نظر دادن راجع به من در حضور او، خودم هم باشم؟
رییس در دفاع خودش گفت حرف طرف را همینجوری پذیرفته چون خودش این سیستم بانک اطلاعات را بلد نیست!
گفتم نباید هم بلد باشد. وظیفه من است که بلد باشم. وظیفه او این است که اگر کسی با من بحثش میشود بعد می آید پشت سرم میگوید فلانی خیلی کارش بد است، او بخواهد این بد را با جزییات توضیح بدهد. و بعد جلوی خودم بیاید به من نشانش بدهد. همین.
هیچ نگفت.
همانجا قرار گذاشتم هر آخر هفته، هر کاری که در طول هفته کرده ام برای خودش و همکارم بفرستم. موظفند بخوانند و بازخورد بدهند.
تشکر کردم و او هم گفت ممنون است و رفت دو هفته تعطیلات.

و من فکر کردم آشوب در همین جا تمام شد. پس آخر هفته را رفتم تولد یک بچه چاق و گرد و کلی بغلش کردم و گل چیدم و سرم باد خورد. نمی دانستم که جنگ تازه شروع شده و اینبار رییس هم تعطیلات است و الان ارتش مخفی تشکیل شده از یک مرد جوان‌ کودک‌مانند و زنی بسیار تشنه قدرت که الان ایگویی دارد که از سمت من گویا خیلی زخم خورده. چون ناخواسته مرعوب رییس‌مآبی و توهم اهمیتش نشدم. چرا؟ چون بسیار بلاهای بزرگتر و بحرانهای جدی و مشکلات لاینحل‌تری در زندگی ام داشتم در مقابل یک شغل! که
آنجا که عقاب پر بریزد
از پششه لاغری چه خیزد؟
عزیز، من در دهه شصت ایران بزرگ شدم و جنگ و تحریم را دیدم و همه نوجوانی ام به کنکور و گشت ارشاد گذشت و بعد هم که جوان شدم دیگر دوری و دوری و فقدان در پس فقدان در دوری... تو با مجموعه شغل و عنوان و تلاش و زورت، هر آنچه در سرت بسیار پراهمیت است، در لابیرنت دغدغه های من، یک نقطه ای.
منتها که کلنجار باهاش وقتم را خیلی گرفت. و یک روز خیلی عصبانی و روز بعد حتی غمگینم کرد. از دوشنبه تا همین صبح امروز که بالاخره راه جدیدی را برای مدیریت این موقعیت و ضعفم در مرزگذاری امتحان کردم و با اینکه هنوز تمرین میکنم، خوشحالم.

ادامه دارد.
@November25th
39❤‍🔥35👍9
تمرین مرزگذاری. ۵.

صبح سه‌شنبه یکم سپتامبر، حدود ساعت شش در تاریک روشن از پارکینگ آمدم بیرون. در طول راه به انگیزه و شوق اتومبیلهایی که با سرعت جت و چراغ‌زنان می راندند، و از جمله به خودم که فکر میکردم آن ساعت صبح عمرا ترافیک نیست، پوزخند زدم. تنها حسن آن ساعت، فراوانی امکان پارک کردن بود.
منهای قوطی شیر گیاهی که در کیفم با لپ‌تاپ و کلید و اسپری، دوش گرفته بود و ملتمسانه دست به دامن آی تی شدم، اتفاق بدی نیفتاد تا ساعت نه و جلسه صبح. ما چند نفر در آفیس بودیم و همکار مشکل ساز، آنلاین.
تا آن ساعت من فکرش را نمی‌کردم که قرار است در مورد ددلاین هفته بعد حرف بزنیم. در حقیقت فقط فکر میکردم امروز، شنونده ام.
که ناگهان شنیدم همکار جوانم مثل آن شاگرد لوس مقابل معلم بداخم، چه‌چه میزند که همه دیتای مربوط به خودش را از الان آماده کرده. گویا از قبل گرا داشت که چه بگوید. بعد خانم همکار از آن طرف دوربین صدایش را انداخت توی حلقش و بدون فاعل جمله پرسید: اینکه عالی بود. تکلیف حوزه × چیست؟ که من فهمیدم منظورش منم. گفتم چه تکلیفی؟
گفت آماده کردن دیتا، که در ایمیل به تاریخ فلان گفته.
پرسیدم کدام ایمیل؟ ما در آن روز چندین ایمیل از ایشان گرفتیم. صدایش را بلندتر کرد و ایمیل را خواند.
گفتم من این را هنوز نرسیدم و انجام ندادم. پرسید چرا؟
گفتم چون کارهای مهم دیگری داشتم (از جمله رسیدگی به یک کیس عجیب حقوقی که وقتی پیگیر شدم دیدم همه اش بخاطر نامه بی معنی ای است که او دو سال پیش فرستاده و الان چرخیده آمده روی سر من)  و این پروژه هم هنوز وقت کافی دارد.
گفت ولی پس اگر انجام نشود تا روز هفتم، به رییس نامه می‌دهد.
گفتم حتما اینکار را بکند.
تا اینجا چندان اذیت نبودم. البته ناراحت شدم که بعدتر دیدم که اتفاقا برای ساعت ده همان روز برای خودم یادآوری گذاشته ام در تقویم که در مورد همین ددلاین و وظایف حوزه خودم چند سوال از افراد توی آفیس بپرسم که قبل موعد تمامش کنم. بدون توسل به عذر و بهانه، صرفا بعنوان توصیف حالم، تمام هفته پیش با همین آدم و همکار دیگرم به تنش گذشته بود و من واقعا از همان شروع هفته خسته بودم.
آن روز، بعد پرسیدن سوالهایم حدود ده ساعت کار کردم و تمام دیتا را هم آماده کردم. وسط کار دیدم نامه آمد! به رییس در تعطیلاتش، نوشته بود من قصد تحویل کار تا ددلاین را ندارم!! و ما به مشکل ممیزی برخواهیم خورد و آسمان قرار است بریزد روی سرمان و بمیریم.
همزمان من داشتم آخرین اسناد را چک میکردم. حتی به خودش زحمت نداده بود برود فایل را باز کند و ببیند تا کجای کار انجام شده!
خسته تر برگشتم. توی راه به خودم گفتم فقط حواست باشد تصادف نکنی.
تا فردا صبر کردم بعد جواب دادم که ددلاین برای من معنا دارد. وقتی کسی میگوید تا هفتم ماه وقت دارم، من تا پنجم و وقتی بگوید تا دوم وقت دارم من تا روز آخر ماه قبل، با فضای اضافه برای تغییر و رفع اشکال، کار را تحویل میدهم.
و منباب اطلاع، که انجام شده و کافی بوده آدم قبل شکایت برود حداقل یک نگاه سرسری کند و در ضمن که خیلی متاسفم رییس باید در تعطیلات چنین نامه های بی معنی ای دریافت کند...
فکر کنم ایگوی این زن را دیگر زخمی نکرده بودم که گرفته بودم روی آتش....

چون واقعا نشست و وقت گذاشت لابد چند ساعت. که در بیاورد ببیند کجا غلط پیدا می‌کند؟ بین صدوپنجاه فایل ضربدر چهار زبان مختلف.
فردا یک نامه دیگر نوشت با مطلع حتما حق با توست و همه ما بد فهمیدیم که تو یادت رفته بوده وظیفه به این مهمی را!!! چون فلانی گزارش به چه قشنگی داد ولی تو گفتی کارهای دیگری داشتی و نتوانستی در مورد این پروژه حرفی بزنی!
در ادامه یک اسکرین شات از یک عدد فایل!!! گذاشت که بین صدها فایل درست دیگر به اشتباه منتشر شده (کافی بود که فقط عدد جلوی فایل را صفر کند. ولی ترجیح داد که نامه بنویسد و اسکرین شات بگیرد و یک مدیر دیگر را که اتفاقا بسیار با من روابط انسانی خوبی دارد بگذارد توی لیست) و در توضیح نوشت که چطور من چنین فایل‌هایی!! منتشر میکنم؟ این‌ها اشتباهات علمی و حقوقی دارند و بعد بخاطر اینکه نشان بدهد من بسیار احمقم، توضیحات ابتدایی کار با دیتا را نوشته بود. در آخر گفته بود اگر باز! نفهمیدم او علیرغم وقت اندکش حاضر است به سوالات من پاسخ بدهد.

نامه را که دیدم اول گفتم فردا میروم استعفا می‌دهم. کاملا مطمئن بودم.
همزمان دو همکار دیگرم در جلسه ای منتظرم بودند.
بعد دو نامه درخواست گرفتم که کاری که گیر داشت به من ارجاع کرده بودند. و هم یک همکار دیگری در جواب یک سوالم، مطلب خیلی جالب و مفصلی فرستاده بود که مرا برد به دوران درس و دانشگاه.
فکر کردم بین یک سری آدم عادی، یکی دو تا موجود عوضی، آیا باید بتوانند روی سلولهای مغز من رژه بروند؟ و حتی مرا وادار به تصمیمگیری های مهمی کنند که در سرنوشتم اثر دارد؟
راستش نه.

ادامه دارد.

@November25th
26👍15💔5😢4
تمرین مرزگذاری. قسمت آخر.

روزی که مصاحبه حضوری داشتم، بین اعضا، این مدیر هم بود چون پروژه های مشترک در آینده داشتیم.
عاقله‌مردی کوچک اندام، خوش‌پوش و آرام و‌ خنده رو بود و از من پرسید اگر آدمهای مشکل بداخلاق و سخت، همکار یا مراجعم باشند چه میکنم؟ عجب...
آن روز جواب داده بودم تلاشم را می‌کنم باهاشان‌ دوست بشوم و تا الان جواب داده.
(تا آن روز جواب داده بود)

متاسف شدم که این نامه به او هم رونوشت شد. بهش نوشتم آیا چند دقیقه برای من وقت دارد؟
بلافاصله بهم تلفن کرد.
جلوی خودم را گرفتم که صدایم نلرزد. گلویم می سوخت.
گفتم یادت هست از من چه پرسیدی چند ماه پیش در مصاحبه؟ یادش بود.
ادامه دادم امروز از من بپرسی، دیگر اینجور نمی‌گویم. چون همه قابلیت شناختن و درک شدن را ندارند و من تازه الان دارم سر کار تمرینش میکنم.
پرسید برای من چه کاری از دستش بر می‌آید چون خیلی خیلی متاسف است که من چنین برخوردی را شاهدم و برایش کاملا واضح است که اینجور لحن، هیچ ربطی به صحت و سقم یک پروژه ندارد، این ابراز نفرت است و خشم. این خشم از کجا می آید؟
گفتم واقعا مطمئن نیستم. احتمالا که حقوقم به مراتب از این آدم بیشتر است یا چون موقعیتم را پایین تر نمی‌بینم یا چون اجازه نداده ام که به من دستور بدهد. گفت می فهمد. و واقعا ناراحت است نه برای این نامه، که کلا تا الان بارها دیده جو دپارتمان متشنج است ولی سوالش این است که واقعا چرا؟
من هم مثل او.
در جلسه ارزیابی و ممیزی بود طفلک. بخاطر من از جلسه آمده بود بیرون. همین بسیار آرامم کرد. بهش گفتم فردا با هم حرف می‌زنیم و الان برود جلسه.
لپ تاپ را بستم.
صبح زود رفتم دویدم. به زنده بودن در آفتابی که دارد به سوی پاییز می‌رود فکر کردم. آیا روزی دخترم در وقت سختی، یادش می آید که من به وقت سختی چه کردم؟ آیا کاری میکنم که او فکر کند اگر مادرش توانست، پس او هم می تواند؟

جواب نامه را نوشتم:
من در مورد احتمالات و برداشتهای شخصی و حدس و گمان و... بحث نخواهم کرد. افراد نامرتبطی در این ایمیل وارد شده اند و این مباحث برایم جالب نیستند. تنها مسأله مهم، ددلاین تحویل بوده، که هنوز پنج‌ روز باقی دارد!
و در ادامه
تشکر کردم که علیرغم وقت کم! اینقدر برای من توضیح نوشته. حقیقت این است که لازم به زحمت نبود چون اینها برای من مشخص بودند. فایل مطروحه اشتباهی منتشر شده مثل بسیار اشتباه رایج در این کار. باز هم ممنونم به خاطر این همه دقت. لطفاً همیشه با همین دقت کارهای مرا نگاه کند که به نفع پروژه پیش برویم. چهار چشم بهتر از دو چشم کار میکنند.
با احترام

مدیر عزیزم به من تلفن کرد. گفت نامه ات را خواندم و از لحن و قطعیتت ممنونم.
دقت کردم که ضمن آنکه موضعت را شفاف کردی، به رفتار بدتری دامن نزدی. ولی
بدان که در روزهای آینده باز نامه خواهی گرفت و لطفاً لطفاً اگر لحظه ای حس کردی داری آزار میبینی، به من بگو. و بگذار من ورود کنم و جواب بدهم. فعلا فقط منتظرم تا رئیست از تعطیلات برگردد چون کار تحت این جو، اصلا جایز نیست. فعلا همه بسیار دستخوش عواطفید. تو آزرده ای. او از یک جایی خشم دارد. و من معذبم که مرا وارد چنین فضایی کرده.
گفتم ممنونم که درک میکند.
گفت مدیر فقط قرار نیست پروژه پیش ببرد. باید بتواند فضا را مدیریت کند.

این ماحصل چند هفته گذشته بوده.
من فکر میکنم ریشه ترسم را شناخته ام. حداقل میل به پرهیز از پاسخ محکم دادن به آدم قلدر در محیط کار را بالاخره بهش غلبه کرده ام. برایم دیگر مهم نیست یکی بگوید چه خوب کار کردی یا چه بد کار کردی یا ده تا اسکرین شات بیاید از اشتباهاتی که انجامشان حقم است در دوره آموزشی و حتی بعدش چون انسانم. من نه سرباز ارتشم نه فضاپیما میرانم نه خوشبختانه عمل قلب باز انجام میدهم که اشتباه کردنم جان انسان را به خطر بیندازد.
من برای این فضایی که اشغال کرده ام، بسیار جنگیده ام. بسیار تلاش کرده ام. با صاحبان اصلی یک کشور رقابت کرده ام آنهم وقتی شرایطم اصلا با هیچکدامشان برابر نبود.
کسی اجازه ندارد به من توهین کند چون من شریف و سختکوشم و برای کوچک و بزرگ احترام قائلم.
تمرین میکنم روزانه. ممکن است باز ناخودآگاه از رودرویی پرهیز یا از جواب دادن اجتناب کنم. ولی دائم به خودم میگویم که باید پای خودم بایستم و از خودم مراقبت کنم چون کسی دیگر اینکار را برایم نمیکند.

در مورد فایل اکسل پرسیدید
۰تاریخ آغاز
۰اسم محصول/پروژه/عنوان وظیفه ای که ارجاع شده
۰هدف/ به کجا مربوط است/چه کسی تحویل می‌گیرد/قرار است در چه جایی مصرف یا ارزیابی شود
۰وضعیت/در حال پیشرفت/ساکن/کجا گیر کرده/منتظر چه کسی هستید/ چه سوالی پرسیده اید و کی جواب میدهد یا هنوز جواب نداده
۰تاریخ پایانی/ تحویل/واگذاری/ملغی شدن

جمع اینها یک خروجی منظم و مرتب است که بدانید از روز اول چه کرده اید و چطور پیش رفته /چرا نرفته. همین اطلاعات دست شما را در روز مبادا میگیرد.

@November25th
61💯8👍7🔥3🕊2
کیفیت عکس خوب نیست.
اینجا چادر سیرک است. دلقک داشت با بچه ها می‌رقصید. من، بی‌حوصله دورتر ایستاده بودم. گرمم بود و خسته بودم. بچه کوچکتر همراهمان گریه میکرد. چند نفر بزرگسال، از صبح در پارک، دم غروب دیگر لشکر شکست خورده بودیم.
یکهو شنیدم دلقک گفت: هر بچه ای رو کند به بزرگتر همراهش و این شکلک را دربیاورد و بعد تعظیم کند.
سریع فهمیدم جریان چیست. به سرعت دویدم و خودم را رساندم همینجا. خیلی به موقع رسیدم چون تازه بچه داشت با نگاه نگران دنبال من میگشت و توی چشمش سوال که من همه شاهکارها را دیده ام یا نه. دست تکان دادم. مرا دید خیالش راحت شد. لبخند پهنی زد و شروع کرد شکلک در آوردن. خیلی خوب اجرا کرد. بعد طبق راهنمایی دلقک همه به هم تعظیم کردیم و نمایش تمام شد.
بچه پرسید همه اش را دیدی؟ و من را؟ گفتم بله دیدی که من آنجا بودم. خیلی مغرور بود
...
کوچک که بودم، وقتی راهرو خانه تاریک بود و می‌ترسیدم، مادربزرگم می‌گفت: برو، من دارم از پشت‌سر نگاهت میکنم. و همین که می‌دانستم نگاهم می‌کند، ترسم می‌ریخت و هیولاها محو میشدند.
گاهی ترس‌های دنیا،‌ حتی با خیال اینکه یکی جایی حواسش هست و نگاهمان میکند، محو میشوند.

@November25th
91💔7👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من با این خیلی خندیدم
از تلخی ها گفتم، خواستم شیرینی طنز را هم با شما شریک شوم
در هر حال زندگی صد سال اولش سخت است و
باقی همه هیچ،
و خلاصه که
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
34🕊8👌4👏3🔥1🤷1
گاهی یادم میرود؛ مثل بسیاری چیزها که همه خیلی خوب میدانیم ولی یادمان نیست مثل اهمیت سلامت تن و آرامش فکر، من یادم میرود که درست مثل عمر کوتاه شادمانی، بسیاری نگرانی‌ها در واقعیت فقط در حد نگرانی باقی می مانند و اصلا اجازه بروز ندارند چون زندگی لحظه به لحظه جوری پیش نمی رود که ما فکر میکنیم خواهد رفت.
حکایت آن دوست سابقم که دستش را چه‌ جدی با دو انگشت افراشته در هوا برایمان تکان میداد که «تا قبل سی سالگی دو تا بچه ازش می‌خوام»...
و تازه در سی و پنج سالگی ازدواج کرد آن هم با یک عوضی دیگری.

یا آن فامیلم که در آستانه عروس شدن بسیار نگران دخالت مادرهمسرش وقت بارداری و بزرگ کردن بچه بود و مغز ما را با پیش‌بینی های کوتاه و طویل می‌پیچاند در حالیکه هیچکدام خبر نداشتیم قرار است ده سال در انتظار بچه صبر کند و مادرهمسرش با علم بر اینکه مشکل از پسر خودش بود، بعد سالهای آزگار و دیدار بالاخره نوه، مهربانترین و ساکت ترین و دست به هدیه ترین آدم خانواده خواهد شد.
یا خودم که چقدر پارسال توی مغزم بین استعفا دادن یا ماندن کلنجار میرفتم بی‌خبر از اینکه به زودی همه گروه خواه ناخواه با تعلیق نیرو مواجه می شویم.

گاهی چقدر مغزم را درگیر کردم که فردا امتحان را پاس نکنم چه خواهد شد، هفته آینده در فلان جلسه چه خواهد شد، وقتی که باید می‌رفتم ماموریت و چشم بچه به شدت عفونت کرده بود چه می‌شد، وام دومی که از بانک برای خرید خانه گرفته‌ بودیم و من هنوز حتی شغلی نداشتم چه برسد به تمکن مالی برای پرداخت وام چه خواهد شد، روزی که باید دست‌تنها اسباب کشی میکردم و حالا نه اتوموبیل دارم نه آشنایی در آن شهر جدید و نه مقدار پولی که حمل و نقل گران شرکت باربری را بپردازم چه خواهد شد، وقتی قرار بود از هواپیما پیاده شوم بدون آنکه حتی یک کلمه زبان مقصد را بدانم یا بلد باشم کجا باید بروم یا کسی جایی منتظرم باشد که بتوانم خودم را برسانم خانه اش اگر کمک فوری ای می‌خواستم، چه خواهد شد...
من چقدر شبها نگران اینها بوده ام و چقدر روزهای بعدش بالاخره یک طوری شده و زندگی راه خودش را رفته و من همراهش رفتم/برده شدم...
چه اگر مثل اسکارلت اوهارا شانه بالا می‌انداختم و میگفتم فردا در موردش فکر میکنم،
چه اگر به سبک مألوف خودم آنقدر با خیال دست و پنجه نرم میکردم که بیدار بمانم و شب را به زور به سپیده صبح بدوزم که زودتر اتفاق بیفتد، زندگی راه خودش را می‌رفت و اغلب وانمود هم می‌کرد که من زورم بهش می‌رسیده تا به میل خودم مدیریتش کنم یا خودم را وفق بدهم یا حتی فکر کنم چه خوب که اینجور شد و چه شانسی آوردم....

آنچه که دیگر یادم نرفته و اصلا نمیشود که یادم برود فقط تنها یک چیز است. وقتی از دست دادن یک آدم اتفاق می‌افتد، دیگر اینجاست که امری قطعی، صلبی و غیرقابل تغییر اتفاق افتاده و این تنها چیزی است که در این جهان ما‌به‌ازایی برای تغییرات احتمالی ندارد.

تو تا وقتی از دست نداده ای، بسیار زیاد احتمالات برایت وجود دارد که می‌توان از حالا برایش کلی نگران بود یا موکولش کرد به فرداهایی و هنوز در موردش فکرهایی کرد.
وقتی دیگر از دست داده ای، از همان لحظه همواره در مواجهه ای بی تغییر هستی و ابدیتی قاطع، بی احتمال و بدون امکان تغییر به تو حکم می راند.
«همین است که هست»، هرگز هرگز هرگز در هیچ موقعیتی و هیچ جای دیگری معتبر نیست جز همینجا که تا ابد همین است که هست.

@November25th
48💔21😢10👍6
فصل کوچ پرنده هاست. صبح ها در دسته های کوچک و بزرگ، روی درخت گردوی کهنسال آن طرف خیابان، غوغا میکنند و بعد با جیغ و داد، جوری یکهو پر میکشند و سکوتی می‌شود که انگار هرگز آنجا نبوده اند.
بچه که کوچکتر بود همیشه در این فصل برایش می‌خواندم پاییزه، پاییزه، برگ درخت می‌ریزه...
چهار سال و نیم داشت و تازه بلد شده بود فقدان چیست. همان پاییزی که برگشت گفت: این شعر را وقتی پرنده ها را در آسمان می بینم برای خودم می‌خوانم و یادم میافتد همه مادربزرگ دارند ولی من نه...
بله ارغوان عزیزم. بله. این همان راز توست در بهار و پاییز من.

در یک ماهیتابه کباب تابه ای و گوجه کنار هم دارند سرخ میشوند.
در ماهیتابه دیگر بادمجان و سیر
در دیگی برنج خیس میخورد
در دیگ دیگر مرغ دارد می پزد و کنارش سیب زمینی شیرین منتظر است.
آخرین روز هفته را چند جبهه از طعم و رنگ درست کرده ام چون کل هفته آینده را خانه نیستم و بچه ام طبق معمول و مکرر گفته از کار جدید من «موتونفر» است و من پیش خودم فکر کردم تنفر با خوراک گرم خانگی کمی قابل تحمل تر است بخصوص وقتی با کیف سنگین و توپ و کفش ورزش، کلافه ظهر بیایی خانه و پدرت تازه از توی جلسه اش بپرسد برای ناهار چه کار میتواند بکند؟

پنجره را باز کرده ام. باران می‌بارد. نمیدانم چرا عطر خاکی که میزند داخل، انگار از بازار رشت آمده. ناودانهای سفالی که در کوچه های خیس چله‌خانه با شگفتی یک توریست نگاهشان میکردم چون واقعا هر کدام گنجینه ای فلزی و زنگ زده در دل داشتند مملو از قصه و یاد محفوظ و مخلوط با بخار چای و عطر محو قند و بوی غبار نمور پرده های توری.

سالها قبل، یک دوست سابقی نقل به مضمون؛ گفته بود بعد مدتها رفته بوده رستوران و دلش می‌خواسته روز جمعه را کمی خوش بگذراند ولی همانجا بیرون رستوران کنار نگهبان دم در، دو تا کودک فقیر التماس میکردند برای پول و او از خوانندگانش پرسیده بوده آیا پس از هفته ها کار، حتی یک ناهار بدون خون به جگر شدن از تماشای فقر، حقش نیست؟
حالا این را چه سالی نوشته بود؟ حوالی هشتاد و نه. (اگر از من بپرسی هفته قبل دوشنبه کجا بودی باید بروم تقویم گوشی و هم تقویم آوت‌لوک کار را نگاه کنم که یک جوابی شاید بتوانم بدهم. ولی یادم هست که فلانی در فلان سال در فلان جا چه گفت. آدمیزاد خیلی عجیب است).

بی ربط و باربط، خانمی که برای کمک به پدرم می آید، آزمایشهای بچه اش را از طریق پدرم برایم فرستاد به امید یک خبر خوب. عکسهای مغز و گزارش ها را خواندم. آیا چه میگفتم؟ بچه سی ساله ات سکته خفیف مغزی کرده و این تشنج ها برای آن است و یک طرف نیمکره التهاب شدید دارد و طرف دیگر تجمع لخته و برای همین از کل حقوقت که کلا بیست میلیون است، ده میلیونش را باید میدادی آن یک عدد آمپول را می‌خریدی که بچه را ببری تهران تازه درمان را استارت بزنند؟ با همان بیست میلیون کارگری ات.

آیا حق من است که در پس تمام سالهای سخت و لحظه های سنگین که روی قلبم حمل میکنم و صدایش را در نمی آورم، کنار این ردیف قابلمه های خیره مانده به دستانم و بوی بارانی که نمیدانم خوشحالم کرده یا بدتر چنگ میزند به دلم، لحظه ای در سکوت و رضایت و خرسندی بگذرانم بدون آنکه به استیصال آدمهای دیده و نادیده فکر کنم؟

دوست سابق دیگر در دسترس نیست که از او بپرسم و صرفا هر چه در بساط دارم همین شاخه همخون جدا مانده من است که سرش را با صدای خانم هایده تکان می‌دهد:
زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایا
بسکه ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که

@November25th
💔59😢1311❤‍🔥4
امروز که بعد دو هفته بالاخره رفتم آفیس، و آرام و ساکت کارها را کردم، و نمیدانم چرا و چطور یک اشتباه عجیب غریب همین همکار آزارگر و بیمارم آمد روی میزم که من نگاه کنم و برایش راه حل پیدا کنم، همین امروز که دنیا برای گوگل بار* نشانم داد که زمین چقدر گرد است و برای هیچ خطابه و عتاب و غروری اعتباری نیست، یک لحظه نشستم و لبخند زدم.
و بعدش اما، با علم کامل بر اینکه چه میکنم، صرفا اینکه «چه کسی اشتباه کرده» را گذاشتم کنار و خود اشتباه را و یافتن راه حلش را طرح موضوع سوالم کردم و با چند همکار باسابقه، حرف زدم که پیدا کنیم چاره چیست.
بدون اینکه نامی ببرم، یا به رییس نامه بنویسم یا خودش را تخاطب کنم به قصد اینکه خجالتش بدهم. مسلما اگر کسی نامه ها را با دقت نگاه کند متوجه میشود که چه کسی در چه تاریخی (او در همین چند ماه پیش)، ولی من اشاره خاص و صریحی نکردم و نامی نبردم.
برای روز مبادا ولی، که می‌دانم خواهد آمد، روزی که به قصد آزار و تحقیرم در جمع بخواهد باز سراغم بیاید، از اشتباهش اسکرین شات زیبایی گرفتم و گذاشتم در یک پوشه محفوظ. امیدوارم که مجبور به استفاده اش نشوم.

الان که لپ تاپ را بسته ام، حس میکنم چقدر آرامم. انگار کلافهای چند هفته قبل مغزم، دانه دانه باز میشوند با چرخش زمین و جلو رفتن زمان.
درس این چند هفته ام، کافی بود که اجازه ندهم بیش از آنکه شایسته توجه است، از من نیرو بگیرد و صرفا کارم را پیش ببرم و زیر هیچ آتشی را فوت نکنم و صبر کنم تا زمان بگذرد و خود زمان نشان بدهد که زمین گرد است.

اشتباه عجیبش را که دیدم، اسم و تاریخ را که دیدم، و بی میلی عمیق خودم را به هر شکلی از تله گذاشتن و جفت پا گرفتن که مساوی پایین آوردن سطح منش و اخلاقم است، حس کردم در یک جایی از آدمیزادی ایستاده ام که اصلا من و امثال من کجا، او و امثال او کجا!



Googol: A googol is the number 1 followed by 100 zeros (10¹⁰⁰), representing a quantity of nearly incomprehensible size

@November25th
37👏4👍1