کلمه یاری ام نمیدهد.
مادرم که از جهان گذشت، غم مثل سمی که یکبار نوشیده باشم و در من باقی باشد، از بافتهای بدنم فوران میکرد، هر روز می نوشتم. هر جایی که میشد. گاهی روزی چند بار. سطح سرریز کرده غم انگار می آمد پایین تر و راه نفس را کمی باز میکرد تا چند ساعت بعد.
این دو هفته، کلام با من یاری نمیکند. هیچم و نگاه. زل میزنم به تصاویر یا چشم روی خراششان میبندم ولی چند ساعت بعد دوباره باز میگردم و مثل چاقو در قلبم میچرخانم. ویدیوی پدر سپهر را ظرف دو روز تکه تکه دیدم. خودم را دیداندم! سانسور معنا ندارد.
هر روز چند کیلومتر در سرما دویده ام. حیوانی وحشی در من تنوره می کشد. مرا می دواند. این درد مرا از جایم بلند میکند و آنقدر می دواند که هر دو از نفس بیفتیم.
کاش میشد عمر را مثل تکه های شیرینی بین آن پیکرهای زیبا پخش کنم. کاش میشد همه ایران را بیاورم خانه ام و در را ببندم و پنجره ها را قفل کنم.
حرف دیگری ندارم بگویم.
مادرم که از جهان گذشت، غم مثل سمی که یکبار نوشیده باشم و در من باقی باشد، از بافتهای بدنم فوران میکرد، هر روز می نوشتم. هر جایی که میشد. گاهی روزی چند بار. سطح سرریز کرده غم انگار می آمد پایین تر و راه نفس را کمی باز میکرد تا چند ساعت بعد.
این دو هفته، کلام با من یاری نمیکند. هیچم و نگاه. زل میزنم به تصاویر یا چشم روی خراششان میبندم ولی چند ساعت بعد دوباره باز میگردم و مثل چاقو در قلبم میچرخانم. ویدیوی پدر سپهر را ظرف دو روز تکه تکه دیدم. خودم را دیداندم! سانسور معنا ندارد.
هر روز چند کیلومتر در سرما دویده ام. حیوانی وحشی در من تنوره می کشد. مرا می دواند. این درد مرا از جایم بلند میکند و آنقدر می دواند که هر دو از نفس بیفتیم.
کاش میشد عمر را مثل تکه های شیرینی بین آن پیکرهای زیبا پخش کنم. کاش میشد همه ایران را بیاورم خانه ام و در را ببندم و پنجره ها را قفل کنم.
حرف دیگری ندارم بگویم.
💔127❤16😢11❤🔥1🕊1
جلوی پیشخوان مطب پزشک، خانم منشی با لبخند گشاده و صورت گل انداخته؛ در تضاد آشکار با روز برفی و سرد بیرون، از من تاریخ تولدم را پرسید که پرونده ام را در سیستمش پیدا کند.
من چند ثانیه، طولانی؛ صبر کردم که تاریخ تولدم یادم بیاید. او بلندتر خندید چون به نظرش بامزه بود.
من لبخند تلخی زدم چون میدانستم حباب داخل مغزم بزرگتر شده.
خیلی بدم. خیلی بدحالم.
من چند ثانیه، طولانی؛ صبر کردم که تاریخ تولدم یادم بیاید. او بلندتر خندید چون به نظرش بامزه بود.
من لبخند تلخی زدم چون میدانستم حباب داخل مغزم بزرگتر شده.
خیلی بدم. خیلی بدحالم.
💔109❤13👎1🕊1
هیتلر متولد اتریش بود. آلمان به دلیل وسعت، زبان مشترک و نزدیکی فرهنگ، پذیرای ایده هیتلر برای ساختن یک ارتش-ملت برتر، خاستگاه حکومت رایش سوم شد.
و هیچکس نمی تواند ادعا کند که آلمانی های دو نسل قبل، همه طرفدار نازی بودند. حتی کسی نمیتواند ادعا کند که ارتش آلمان در آن زمان، یکدست و طرفدار و حامی هیتلر بوده.
چرا؟
در دل مخوف ترین دیکتاتوری ها؛ اینجا ارتش اس اس، همیشه گروهی زیر زمینی بوده اند که برای آزادی، کودتا کرده اند. به قیمت شغل، نام و جان.
در ارتش آلمان، استعفا و کودتا علیه هیتلر، بارها اتفاق افتاده و این یعنی خریدن آبرو برای ملتی که در سیطره دیکتاتور گرفتار آمده بودند.
اگر کسی بگوید همه آلمانها طرفدار حزب نازی بودند، یک بیسواد سیاسی است که نامهایی چون اشتافنبرگ، هوپنر و رومل را نشنیده.
مخوف تر از ارتش اس اس اگر در طول تاریخ داشتیم، دستکم تا همین ده سال اخیر نبود و طی یک دهه به وجود آمد! در ایران!
و آیا در طی این سالها، کسی شنید که از افراد نزدیک به ساختار قدرت، کسی استعفا بدهد یا اعتراضی مدنی با صدای بلند و به نفع شهروندان داشته باشد یا حتی عملا مخالفتی کند که به قیمت شغل یا جان تمام شود؟ آیا وطن پرستی فقط در پرستش بی چون و چرای ساختار قدرت حاکم تعریف شده و درجه داران هیچ زاویه ای با آنچه در خیابانها، دریاها و آسمان ایران؛ بر ما مردم گذشت، نداشتند؟
من تا امروز حساب ارتش ایران را از دیگر ساختارهای قدرت جدا میدانستم.
من تا امروز اشتباه فکر کرده ام.
سپردن تمام بار این مسئولیت از جانهای سوخته صرفا به یک فرد در رأس امور، ساده انگاری است. یک نفر تنها مسئول تغییر اینهمه سرنوشت نیست. کل این ساختار، هر یک به درجه و وسعتی، از پذیرش و سکوت تا انجام و حمایت، مسئول است و اگر روزی رسیدیم به جایی که بشود انگشت بگیریم به سمت صورتها و چشم در چشم بپرسیم، همه این ساختار باید فرد به فرد پاسخ بدهد.
@november25th
و هیچکس نمی تواند ادعا کند که آلمانی های دو نسل قبل، همه طرفدار نازی بودند. حتی کسی نمیتواند ادعا کند که ارتش آلمان در آن زمان، یکدست و طرفدار و حامی هیتلر بوده.
چرا؟
در دل مخوف ترین دیکتاتوری ها؛ اینجا ارتش اس اس، همیشه گروهی زیر زمینی بوده اند که برای آزادی، کودتا کرده اند. به قیمت شغل، نام و جان.
در ارتش آلمان، استعفا و کودتا علیه هیتلر، بارها اتفاق افتاده و این یعنی خریدن آبرو برای ملتی که در سیطره دیکتاتور گرفتار آمده بودند.
اگر کسی بگوید همه آلمانها طرفدار حزب نازی بودند، یک بیسواد سیاسی است که نامهایی چون اشتافنبرگ، هوپنر و رومل را نشنیده.
مخوف تر از ارتش اس اس اگر در طول تاریخ داشتیم، دستکم تا همین ده سال اخیر نبود و طی یک دهه به وجود آمد! در ایران!
و آیا در طی این سالها، کسی شنید که از افراد نزدیک به ساختار قدرت، کسی استعفا بدهد یا اعتراضی مدنی با صدای بلند و به نفع شهروندان داشته باشد یا حتی عملا مخالفتی کند که به قیمت شغل یا جان تمام شود؟ آیا وطن پرستی فقط در پرستش بی چون و چرای ساختار قدرت حاکم تعریف شده و درجه داران هیچ زاویه ای با آنچه در خیابانها، دریاها و آسمان ایران؛ بر ما مردم گذشت، نداشتند؟
من تا امروز حساب ارتش ایران را از دیگر ساختارهای قدرت جدا میدانستم.
من تا امروز اشتباه فکر کرده ام.
سپردن تمام بار این مسئولیت از جانهای سوخته صرفا به یک فرد در رأس امور، ساده انگاری است. یک نفر تنها مسئول تغییر اینهمه سرنوشت نیست. کل این ساختار، هر یک به درجه و وسعتی، از پذیرش و سکوت تا انجام و حمایت، مسئول است و اگر روزی رسیدیم به جایی که بشود انگشت بگیریم به سمت صورتها و چشم در چشم بپرسیم، همه این ساختار باید فرد به فرد پاسخ بدهد.
@november25th
👍96❤24🕊11👎4👌1
بچه گفت خواب دیدم رفتم ایران. جنگ است. همه مرده اند و من میدوم.
من فکرش را نمیکردم که از یک ماه اخیر به جز قطعی اینترنت و اصرار بودن «آدمهای بد» به ماندن و عصبانی بودن مردم، بیشتر چیزی بداند. نگو که با قاپیدن یک جمله از اینجا و دو فعل از آنجا و چند نگاه دزدکی به گوشیها، چه با تفصیل و شرح، فهمیده...
(در دلم گفتم خب تبریک میگویم که گند را زدی. حالا بیا و درست کن. خاک بر سرت).
تنها کسی که دلم میخواست باهاش حرف بزنم، نیست! آنقدر این جمله غمگین است که میتوانم بهش بخندم.... چون ته دلم خوشحالم که نیست تا ببیند. این هیولای خشم و غم را خودم حمل میکنم. انگار تصاویر و اخبار نوعی از سم باشد و ترجیح بدهم خودم تا آخرین قطره بنوشم تا فقط در من اثر کند و بقیه مصون باشند. درحالیکه مرگ آدم را از مابقی خوب و بد مصون کرده. چقدر ساده و چقدر عجیب است.
تا جایی که یادم می آید، آدم عملگرا بودم حتی اگر میدانستم آن عمل، ثمر خاصی ندارد. یک برگ سبز هم اگر می ماند ته گلدان خشک و آفت زده، همان یک برگ را شسته ام و گذاشته ام توی سایه روشن در لیوان آب. گاهی کپک زده، گاهی ریشه داده. دست به کاری زدن، تا الان تنها هنر من بوده برای آنچه که بهم تحمیل شده به نام زندگی و شاید که از سر سندرم استکهلم، قصد کردم و ادامه اش دادم.
یک اتاق را کرده ایم مثلا اتاق سرور. لپتاپها شبانه روز روشنند. گاهی صدای خنک کننده ها می آید. آدمهایی به شکل دایره نارنجی، از ایران به این لپ تاپها وصل می شوند. گاهی می بینم یکی مثلا دارد سعی میکند و آخرش هم وصل نمیشود. گاهی میبینم مثلا چهل نفر همزمان وصلند. گیگ های مصرف شده را نگاه میکنم. انگار آب خنکی را میریزم روی آب داغی که از روی زخمهایم میگذشته به قصد بیشتر سوزاندن. توصیف بهتری بلد نیستم.
مردم اینجا، فیلم بازار رشت را که دیدند، خودشان پول جمع کردند آوردند دادند به من. انگار که من نماینده ترمیم بازار باشم. من خیلی خیلی که زور بزنم، صرفا راوی و مترجم درد باشم. اول مقاومت کردم و گفتم نه، این یکی واقعا کار من نیست....
یک جا ولی دیدم شاید، شاید و شاید که این همان شمع کوچک من است در ظلام شب هول این بازماندگان رقصنده با چهره هایی که سوگ را فهمیده اند و من اتفاقا که ردپایش را روی چهره و چشمها بلدم ....
این فضای وهم زده که نامش اتفاقا ادامه زندگی به قیمت جان است...
خدا را چه دیدی؟ شاید که همین شمع کوچک من به شمعهای دیگری پیوست. شاید نقطه ها هم را دوباره یافتند و ستاره ها آمدند روی زمین و ما واقعا ادامه داشتیم...
@november25th
من فکرش را نمیکردم که از یک ماه اخیر به جز قطعی اینترنت و اصرار بودن «آدمهای بد» به ماندن و عصبانی بودن مردم، بیشتر چیزی بداند. نگو که با قاپیدن یک جمله از اینجا و دو فعل از آنجا و چند نگاه دزدکی به گوشیها، چه با تفصیل و شرح، فهمیده...
(در دلم گفتم خب تبریک میگویم که گند را زدی. حالا بیا و درست کن. خاک بر سرت).
تنها کسی که دلم میخواست باهاش حرف بزنم، نیست! آنقدر این جمله غمگین است که میتوانم بهش بخندم.... چون ته دلم خوشحالم که نیست تا ببیند. این هیولای خشم و غم را خودم حمل میکنم. انگار تصاویر و اخبار نوعی از سم باشد و ترجیح بدهم خودم تا آخرین قطره بنوشم تا فقط در من اثر کند و بقیه مصون باشند. درحالیکه مرگ آدم را از مابقی خوب و بد مصون کرده. چقدر ساده و چقدر عجیب است.
تا جایی که یادم می آید، آدم عملگرا بودم حتی اگر میدانستم آن عمل، ثمر خاصی ندارد. یک برگ سبز هم اگر می ماند ته گلدان خشک و آفت زده، همان یک برگ را شسته ام و گذاشته ام توی سایه روشن در لیوان آب. گاهی کپک زده، گاهی ریشه داده. دست به کاری زدن، تا الان تنها هنر من بوده برای آنچه که بهم تحمیل شده به نام زندگی و شاید که از سر سندرم استکهلم، قصد کردم و ادامه اش دادم.
یک اتاق را کرده ایم مثلا اتاق سرور. لپتاپها شبانه روز روشنند. گاهی صدای خنک کننده ها می آید. آدمهایی به شکل دایره نارنجی، از ایران به این لپ تاپها وصل می شوند. گاهی می بینم یکی مثلا دارد سعی میکند و آخرش هم وصل نمیشود. گاهی میبینم مثلا چهل نفر همزمان وصلند. گیگ های مصرف شده را نگاه میکنم. انگار آب خنکی را میریزم روی آب داغی که از روی زخمهایم میگذشته به قصد بیشتر سوزاندن. توصیف بهتری بلد نیستم.
مردم اینجا، فیلم بازار رشت را که دیدند، خودشان پول جمع کردند آوردند دادند به من. انگار که من نماینده ترمیم بازار باشم. من خیلی خیلی که زور بزنم، صرفا راوی و مترجم درد باشم. اول مقاومت کردم و گفتم نه، این یکی واقعا کار من نیست....
یک جا ولی دیدم شاید، شاید و شاید که این همان شمع کوچک من است در ظلام شب هول این بازماندگان رقصنده با چهره هایی که سوگ را فهمیده اند و من اتفاقا که ردپایش را روی چهره و چشمها بلدم ....
این فضای وهم زده که نامش اتفاقا ادامه زندگی به قیمت جان است...
خدا را چه دیدی؟ شاید که همین شمع کوچک من به شمعهای دیگری پیوست. شاید نقطه ها هم را دوباره یافتند و ستاره ها آمدند روی زمین و ما واقعا ادامه داشتیم...
@november25th
❤117💔29🕊11❤🔥3
3.5% rule
اریکا چنووت نظریه محبوبی دارد دال بر اینکه سه و نیم درصد از جمعیت مخالف یک رژیم، با مقاومت مدنی و تظاهرات و ... میتوانند منجر به فروپاشی حکومتشان بشوند.
آن نود و هشت!! درصد آرا سال پنجاه و هفت را اگر اگر اگر باور کنیم، این تخمین سه و نیم درصد دقیقا تا همان سال درست بوده.
در خیزش زن زندگی آزادی، در برلین؛ عدد رسمی اعلام شده از شرکت کنندگان هشتاد هزار نفر و آنچه شاهدان عینی دیدند، حدود صد هزار نفر بوده.
ماه پیش، در شهرهای ایران، آمار رسمی که نداریم ولی آمار غیر رسمی دست پایین بین دو تا سه میلیون نفر اعتراض کرده اند و شد آنچه شد.
امروز در مونیخ، جمعیتی که پلیس از قبل منتظرش بوده صد هزار نفر، و جمعیتی که پلیس مشایعت کرده و گزارش داده سیصد هزار نفر بودند.
در تورنتو، در همین تاریخ، سیصد تا چهارصد هزار نفر ایرانی در تظاهرات شرکت کرده اند.
آمار ژورنالیستها، فعالان محیط زیست، نویسندگان و مدرسان و دانشجویان زندانی را نداریم.
اضافه کنیم هزار و پانصد نفر کشته در آبان نود و هشت.
و کشتگان قیام مهسا
و کشتگان هشتاد و هشت
ضمن اینکه فی الحال، به آمار قتلهای زنجیره ای و ... ورود نمیکنم، یک حساب سر انگشتی کنیم که این جمعیت چند درصد جمعیت بزرگسال ایرانند.
نتیجه:
سه و نیم درصد پذیرفته شده استاندارد، مال بقیه دنیا و بقیه سیستم هاست.
آنچه ما با آن طرفیم، نه فقط که از بضاعت ادبیات، که از سیستم آمار و احتمال و مطلق بودن منطق ریاضیات فراتر است.
وقتی با چنین پدیده ای طرفیم، وقتی هیچ راه تا بحال رفته ای به مقصد نرسیده، شاید نسبتی که ما نیاز داریم برای اولین بار در تاریخ تمدن، همان نود و هشت درصد آرا است.
@November25th
اریکا چنووت نظریه محبوبی دارد دال بر اینکه سه و نیم درصد از جمعیت مخالف یک رژیم، با مقاومت مدنی و تظاهرات و ... میتوانند منجر به فروپاشی حکومتشان بشوند.
آن نود و هشت!! درصد آرا سال پنجاه و هفت را اگر اگر اگر باور کنیم، این تخمین سه و نیم درصد دقیقا تا همان سال درست بوده.
در خیزش زن زندگی آزادی، در برلین؛ عدد رسمی اعلام شده از شرکت کنندگان هشتاد هزار نفر و آنچه شاهدان عینی دیدند، حدود صد هزار نفر بوده.
ماه پیش، در شهرهای ایران، آمار رسمی که نداریم ولی آمار غیر رسمی دست پایین بین دو تا سه میلیون نفر اعتراض کرده اند و شد آنچه شد.
امروز در مونیخ، جمعیتی که پلیس از قبل منتظرش بوده صد هزار نفر، و جمعیتی که پلیس مشایعت کرده و گزارش داده سیصد هزار نفر بودند.
در تورنتو، در همین تاریخ، سیصد تا چهارصد هزار نفر ایرانی در تظاهرات شرکت کرده اند.
آمار ژورنالیستها، فعالان محیط زیست، نویسندگان و مدرسان و دانشجویان زندانی را نداریم.
اضافه کنیم هزار و پانصد نفر کشته در آبان نود و هشت.
و کشتگان قیام مهسا
و کشتگان هشتاد و هشت
ضمن اینکه فی الحال، به آمار قتلهای زنجیره ای و ... ورود نمیکنم، یک حساب سر انگشتی کنیم که این جمعیت چند درصد جمعیت بزرگسال ایرانند.
نتیجه:
سه و نیم درصد پذیرفته شده استاندارد، مال بقیه دنیا و بقیه سیستم هاست.
آنچه ما با آن طرفیم، نه فقط که از بضاعت ادبیات، که از سیستم آمار و احتمال و مطلق بودن منطق ریاضیات فراتر است.
وقتی با چنین پدیده ای طرفیم، وقتی هیچ راه تا بحال رفته ای به مقصد نرسیده، شاید نسبتی که ما نیاز داریم برای اولین بار در تاریخ تمدن، همان نود و هشت درصد آرا است.
@November25th
💔48❤13💯9😢4🕊4🔥3👍1👎1😡1
بچه گفت روی صورتم پروانه آبی بکش. روز کارناوال بود اینجا. برای بچه ها مهمانی ترتیب داده بودند بدون بزرگترها.
پروانه را کشیدم. چقدر زیبا بود روی آن گونه تپل ترد تازه... و فکر کردم یک بچه تا چند سالگی واقعا به مادرش نیاز دارد؟
نوش آفرین محیطیان، با دست شکسته و پای باند پیچ و موهای شلال تا کمر، پیانو میزد. پدرش، سیاه پوش و سر به زیر میخواند «ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم....»
افسانه، آن زن زیبا، مادر و همسر خندان درخشانی که از این خانواده سهنفری کم شده. برای ابد...
ابد؟! مفهومی بسیار خشن و بسیار تلخ است.
به من میگفت: هرگز نگو هرگز. این کلمه ترسناک و بیرحم است و من را می ترساند...
من؟ تا روز از دست دادن خودش، نگفتم هرگز...
الان، خب باز میبینم هرگز به تکرر و در مراجعه دایم است و سرنوشت بسیاری. دیگر هرگز کامل نبودن، دیگر هرگز زنده نبودن، هرگز به تمامی شاد نبودن، هرگز بازنگشتن و هرگز نبودن خاصه در بهار.... دیگر هرگز فرزند را در آغوش نگرفتن و هرگز پدر را ندیدن و هرگز مادر را نبوسیدن. هرگز دوباره نداشتن...
یک دختر نوجوان تا چند سالگی به مادرش نیاز دارد که موهایش را ببافد؟ برای دوستانش کاسه پفک پر کند؟ پول بگذارد توی جیبش؟ خرابکاری ها را سرپوش بگذارد و رازدارش باشد؟
شب، پروانه را با صابون و کرم می شستم و میشنیدم که مهمانی چه خوب بود. مرد خمیر پیتزا درست میکرد. سالگرد ازدواجمان بود. مختصر و خلاصه با دو شمع و دو پیتزای خانگی. سالاد را من درست کردم. سس سالاد باید دستساز باشد. ماست و سه جور سرکه و روغن زیتون و یک قاشق کوچک مایونز و نمک و فلفل.
سس را ریختم و حجم رنگی را مخلوط کردم و یاد پیکر آن زن که تا کمر روی دیوار تراس آپارتمان کوچکش خم شده هر شب و داد میزند آیدا..... دختر من دکتر بود خدااااا
خدا؟ تو دقیقا کی مردی؟
وقتی که بمب میریختند سر بچه ها؟ وقتی زلزله بم یا زلزله رودبار با سیل جنوب آمد و کمکی نبود؟ یا وقتی به بچه های بلوچ شناسنامه نمیدانند؟ وقتی خدانور را دست بسته کشتند یا مهسا که اینجور معصومانه و ترسیده دست کرده بود توی موها که نشان بدهد حجابش خوب است؟ وقتی دو بار هواپیما را زدند یا وقتی آیدا و سالار و مهدی و سپهر و ایلیا و رکسانا و و و سالها اسم را کف خیابان انداختند؟
از کی نبودی؟
روزها پول جابجا میکنم، شبها جوابهای تند میدهم به چپ احمق و راست احمق تر و فحش هم میخورم مبسوط.
آیا من از این غم جان به در می برم؟
آیا من زنده می مانم؟
می مانم.
با بدن و مغز و روان و شیمی تغییر کرده.
که این تغییر دست من نبود و به من تحمیل شد و من در آن دخیل نبودم.
@November25th
پروانه را کشیدم. چقدر زیبا بود روی آن گونه تپل ترد تازه... و فکر کردم یک بچه تا چند سالگی واقعا به مادرش نیاز دارد؟
نوش آفرین محیطیان، با دست شکسته و پای باند پیچ و موهای شلال تا کمر، پیانو میزد. پدرش، سیاه پوش و سر به زیر میخواند «ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم....»
افسانه، آن زن زیبا، مادر و همسر خندان درخشانی که از این خانواده سهنفری کم شده. برای ابد...
ابد؟! مفهومی بسیار خشن و بسیار تلخ است.
به من میگفت: هرگز نگو هرگز. این کلمه ترسناک و بیرحم است و من را می ترساند...
من؟ تا روز از دست دادن خودش، نگفتم هرگز...
الان، خب باز میبینم هرگز به تکرر و در مراجعه دایم است و سرنوشت بسیاری. دیگر هرگز کامل نبودن، دیگر هرگز زنده نبودن، هرگز به تمامی شاد نبودن، هرگز بازنگشتن و هرگز نبودن خاصه در بهار.... دیگر هرگز فرزند را در آغوش نگرفتن و هرگز پدر را ندیدن و هرگز مادر را نبوسیدن. هرگز دوباره نداشتن...
یک دختر نوجوان تا چند سالگی به مادرش نیاز دارد که موهایش را ببافد؟ برای دوستانش کاسه پفک پر کند؟ پول بگذارد توی جیبش؟ خرابکاری ها را سرپوش بگذارد و رازدارش باشد؟
شب، پروانه را با صابون و کرم می شستم و میشنیدم که مهمانی چه خوب بود. مرد خمیر پیتزا درست میکرد. سالگرد ازدواجمان بود. مختصر و خلاصه با دو شمع و دو پیتزای خانگی. سالاد را من درست کردم. سس سالاد باید دستساز باشد. ماست و سه جور سرکه و روغن زیتون و یک قاشق کوچک مایونز و نمک و فلفل.
سس را ریختم و حجم رنگی را مخلوط کردم و یاد پیکر آن زن که تا کمر روی دیوار تراس آپارتمان کوچکش خم شده هر شب و داد میزند آیدا..... دختر من دکتر بود خدااااا
خدا؟ تو دقیقا کی مردی؟
وقتی که بمب میریختند سر بچه ها؟ وقتی زلزله بم یا زلزله رودبار با سیل جنوب آمد و کمکی نبود؟ یا وقتی به بچه های بلوچ شناسنامه نمیدانند؟ وقتی خدانور را دست بسته کشتند یا مهسا که اینجور معصومانه و ترسیده دست کرده بود توی موها که نشان بدهد حجابش خوب است؟ وقتی دو بار هواپیما را زدند یا وقتی آیدا و سالار و مهدی و سپهر و ایلیا و رکسانا و و و سالها اسم را کف خیابان انداختند؟
از کی نبودی؟
روزها پول جابجا میکنم، شبها جوابهای تند میدهم به چپ احمق و راست احمق تر و فحش هم میخورم مبسوط.
آیا من از این غم جان به در می برم؟
آیا من زنده می مانم؟
می مانم.
با بدن و مغز و روان و شیمی تغییر کرده.
که این تغییر دست من نبود و به من تحمیل شد و من در آن دخیل نبودم.
@November25th
💔96❤26😢12❤🔥1👏1
زندگی به یک ایرانی در طول عمر متوسط شصت تا فوق طولانی اش مثلا هشتاد، مگر چقدر لحظات درخشان و رویاهای به حقیقت نشسته و وصال و برخورداری و خنده های از ته دل داد که باید با چندین انقلاب، انواع جنگ، گورهای دستهجمعی عزاداری های ورای کلمه، آوار صدها تصاویری که درک و درونی کردن هر کدامش چندین هفته و ماه حتی زمان میبرد، تقاص پس بدهد و بی حساب بشود؟
وطن تو چه داشتی که من زخم خورده از خود تو، هجرت کرده از دامن تو، رفته از زیر چتر تو، نه میتوانم این بند ناف را ببرم و نه میتوانم به قدری که دل و سر و جان زخمی ام را سبک کند، برای معصومیت خاموش اکبر چراغی، برای آن پیرزن بیمار در بیابانی خشک در زاهدان، برای آن دختر باردار که جنینش را پیش فروش کرده و برای آن مردی که با دو عصا و روی یک پا، در آن صبح سرد خودش را رسانده بود به خط اول راهپیمایی، به کفایت غمگساری کنم و از بندشان خلاص شوم... که اینها تصاویر مشوش و در هم آمیخته امشب منند و فردا با تصاویر دیگری جایگزین می شوند همانگونه که دیروز و پس فردا و...
زیر این بهمن سهمگین نامهای هزاران فرزند ایران و جان فدای میهن، چطور روی پا بایستم؟
@November25th
وطن تو چه داشتی که من زخم خورده از خود تو، هجرت کرده از دامن تو، رفته از زیر چتر تو، نه میتوانم این بند ناف را ببرم و نه میتوانم به قدری که دل و سر و جان زخمی ام را سبک کند، برای معصومیت خاموش اکبر چراغی، برای آن پیرزن بیمار در بیابانی خشک در زاهدان، برای آن دختر باردار که جنینش را پیش فروش کرده و برای آن مردی که با دو عصا و روی یک پا، در آن صبح سرد خودش را رسانده بود به خط اول راهپیمایی، به کفایت غمگساری کنم و از بندشان خلاص شوم... که اینها تصاویر مشوش و در هم آمیخته امشب منند و فردا با تصاویر دیگری جایگزین می شوند همانگونه که دیروز و پس فردا و...
زیر این بهمن سهمگین نامهای هزاران فرزند ایران و جان فدای میهن، چطور روی پا بایستم؟
@November25th
💔112❤16😢9
برو. برو کهریزک سراغ رفیقات رو از اونجا بگیر.
تروپ سربازان اس اس، جوانانی سالم و تنومند از ساکنین آلمان، مقیم بیرون از آلمان و بیست و پنج درصد اروپایی غیر آلمانی و داوطلب بودند. از کار دفتری تا مهندسی کشتی، از مخابرات تا مبارزه در خط مقدم، تعلیم های طولانی می دیدند ولی تقسیم شدن وظایفشان زیر نظر فرماندهان بود.
زمانی که برای مدیریت اردوگاههای کار، گروههای مختلف سرباز را استخدام و متمرکز کردند، بعد مدتی فرماندهان علایم مشخصی از انواع افسردگی و اختلال در خواب و پریشانی احوال را گزارش میدادند. به این نتیجه رسیدند که برای حفظ سلامت روان، یک سرباز نباید از اول تا آخر پروسه حذف یهودیان (دستگیری، انتقال به اردوی کار، نظارت روزانه، اعدام با تیربار و انتقال و انهدام اجساد و ثبت اسناد) را یکباره و مثل مدیریت یک پروژه واحد انجام دهد.
وظایف را تقسیم کردند به بخش های مجزا و غیرپیوسته و هر بخش به زیر بخشهای کوچکتر که مثلا یک سرباز، معاشرت طولانی مدت با زندانی از اردوگاه تا اعدام نداشته باشد. تحویل جسد، برای سرباز تحویل گیرنده ناشناس باشد. اسناد جداگانه تنظیم شوند و هیچ خط روایی مشخصی از زندگی یک شهروند یهودی که در خانه اش دستگیر شده تا روزی که از فقر غذایی یا بیماری یا نافرمانی ... تیرباران و دفن بشود، برای یک افسر ناظر مشخص نباشد.
این ترفند جواب نداد.
افسرها با هم حرف میزدند. زندانی ها را میدیدند و چهره ها را تشخیص میدادند و وقت اعدام یا دفن، بالاخره همیشه چهره های آشنایی دیده میشدند. اینکه اصلا روبروی کسی که میشناختند بایستند و تیربارانش کنند، طی مدتی، در روان سربازان مثل تراما بروز میکرد.
راه حل بعدی، استفاده از گاز کربنیک بود. حذفی سریع. زندانی دستکم درد را تحمل نمیکرد و مأمور اجرای اعدام با او چهره به چهره نمیشد. این، عذاب وجدان به نسبت کمتری در برداشت.
مدتی بعد، یک مشکل بزرگ داشتند:
وقت حمل اجساد، به دلیل انجماد بدن در اثر گاز کربنیک، پوست از نسج کنده میشد. سربازان منقلب می شدند. آنقدر انسانزدایی نشده بودند که این صحنه های دلخراش را تحمل کنند. افسران باید راه دیگری پیدا میکردند.
پدیده اتاق گاز، از این جا شکل گرفت. لازم نبود که زندانی را مدتها منتظر نگه دارند. لازم نبود که مقابل زندانی صف بکشند. و سربازی که مسئول معدوم کردن اجساد بود، بدنها را دگرگون شده تحویل نمی گرفت. این روش عذاب وجدان به مراتب کمتری برای مأموران در بر داشت. ترجیح این بود که سربازان، صرفا بدنهایی بیجان ولی سالم را تحویل بگیرند.
چرا؟
چون سربازان اس اس، در نهایت یکی از هزاران پدران و همسران و فرزندان بودند. انسانهایی که در بیرون اردوگاه و خارج از محیط جنگ، هنوز به حداقلی از اسانس انسانیت نیازمند بودند که در کافه قهوه سفارش بدهند و با زنی همبستر بشوند و کفششان را برای تعمیر به کفاش بدهند و نان بخرند و عید را کنار خانواده جشن بگیرند و کودکشان را ببوسند.
هر قدر این تغییر متدهای کشتن، اصلا تمهید و فکر کردن برایش، طراحی و به مشورت گذاشتن و رد و پذیرشش، مدیریتش، آنهم به دلیل «پرهیز از انسانیت زدایی و تراما»، بیمارگونه است، از روان سربازان محافظت میکرده.
مسلما که چنین تمهیدی صرفا از مغز انسانی مخدوم و مخلص ایدئولوژی بر میآید. خواندن و مرورش اصلا این حس را به آدم میدهد که مرز جنون تا کجاست؟
از آن سو، سرباز اس اس، در خارج از لباس سربازی، رهگذری بوده در لباس شهروندی و شهروند نمی بایست که از انسانیت تهی باشد حتی اگر در ارتش رایش سوم، شیر گاز را روی گروهی بیخبر از همه جا باز کرده یا برایشان ناهار پخته یا راننده حمل مواد شوینده به اردوگاه بوده یا توالت ها را تمیز میکرده یا باغبان بوده. هر چه بوده، وصل بودنش به جنایت اتاق گاز نمیبایست تمام خصوصیات آدم بودن را ازش سلب میکرده.
بارها در این مدت دیدم سوال پرسیده اند: چطور توانستند؟ چه فکری میکرده اند؟ چه جور موجودی باید باشی که روی پشت بام بایستی و به دختری کوچک اندام شلیک کنی و به هر کسی که به او نزدیک میشود؟
چه جور موجودی توانسته که نه یک تیر که چهار تیر به صورت پسرکی بزند؟ چطور توانسته با دوستش روی آن پیکر برقصد؟ چطور؟ چه جور؟...
راستش این است.
اگر از اول تا به آخر زندگی یک انسان را «فتنه»، او را فتنه گر و سرباز زیردست را مأمور خاموش کردن آن فتنه از سوی خدا نام بدهند، با این اطمینان که حتی اگر اشتباه کرده باشند و او فتنه نبود، مرگ در مسلمانی، هدایتش میکند به بهشت و اگر بود هم که برد-برد؛ مأمور آخرسر میرود به پاداش بهشت و فتنهگر میرود به جهنم، و اگر که «اختیار» این تشخیص و انجام و سرانجام را به تمامی به فرد واگذار کرده باشند...
میرسیم به اینجا . و به این سوال که
یعنی اینها چه جور موجوداتی بودند که آنچه به تصور و کلمه نمی آید، توانستند؟
@November25th
تروپ سربازان اس اس، جوانانی سالم و تنومند از ساکنین آلمان، مقیم بیرون از آلمان و بیست و پنج درصد اروپایی غیر آلمانی و داوطلب بودند. از کار دفتری تا مهندسی کشتی، از مخابرات تا مبارزه در خط مقدم، تعلیم های طولانی می دیدند ولی تقسیم شدن وظایفشان زیر نظر فرماندهان بود.
زمانی که برای مدیریت اردوگاههای کار، گروههای مختلف سرباز را استخدام و متمرکز کردند، بعد مدتی فرماندهان علایم مشخصی از انواع افسردگی و اختلال در خواب و پریشانی احوال را گزارش میدادند. به این نتیجه رسیدند که برای حفظ سلامت روان، یک سرباز نباید از اول تا آخر پروسه حذف یهودیان (دستگیری، انتقال به اردوی کار، نظارت روزانه، اعدام با تیربار و انتقال و انهدام اجساد و ثبت اسناد) را یکباره و مثل مدیریت یک پروژه واحد انجام دهد.
وظایف را تقسیم کردند به بخش های مجزا و غیرپیوسته و هر بخش به زیر بخشهای کوچکتر که مثلا یک سرباز، معاشرت طولانی مدت با زندانی از اردوگاه تا اعدام نداشته باشد. تحویل جسد، برای سرباز تحویل گیرنده ناشناس باشد. اسناد جداگانه تنظیم شوند و هیچ خط روایی مشخصی از زندگی یک شهروند یهودی که در خانه اش دستگیر شده تا روزی که از فقر غذایی یا بیماری یا نافرمانی ... تیرباران و دفن بشود، برای یک افسر ناظر مشخص نباشد.
این ترفند جواب نداد.
افسرها با هم حرف میزدند. زندانی ها را میدیدند و چهره ها را تشخیص میدادند و وقت اعدام یا دفن، بالاخره همیشه چهره های آشنایی دیده میشدند. اینکه اصلا روبروی کسی که میشناختند بایستند و تیربارانش کنند، طی مدتی، در روان سربازان مثل تراما بروز میکرد.
راه حل بعدی، استفاده از گاز کربنیک بود. حذفی سریع. زندانی دستکم درد را تحمل نمیکرد و مأمور اجرای اعدام با او چهره به چهره نمیشد. این، عذاب وجدان به نسبت کمتری در برداشت.
مدتی بعد، یک مشکل بزرگ داشتند:
وقت حمل اجساد، به دلیل انجماد بدن در اثر گاز کربنیک، پوست از نسج کنده میشد. سربازان منقلب می شدند. آنقدر انسانزدایی نشده بودند که این صحنه های دلخراش را تحمل کنند. افسران باید راه دیگری پیدا میکردند.
پدیده اتاق گاز، از این جا شکل گرفت. لازم نبود که زندانی را مدتها منتظر نگه دارند. لازم نبود که مقابل زندانی صف بکشند. و سربازی که مسئول معدوم کردن اجساد بود، بدنها را دگرگون شده تحویل نمی گرفت. این روش عذاب وجدان به مراتب کمتری برای مأموران در بر داشت. ترجیح این بود که سربازان، صرفا بدنهایی بیجان ولی سالم را تحویل بگیرند.
چرا؟
چون سربازان اس اس، در نهایت یکی از هزاران پدران و همسران و فرزندان بودند. انسانهایی که در بیرون اردوگاه و خارج از محیط جنگ، هنوز به حداقلی از اسانس انسانیت نیازمند بودند که در کافه قهوه سفارش بدهند و با زنی همبستر بشوند و کفششان را برای تعمیر به کفاش بدهند و نان بخرند و عید را کنار خانواده جشن بگیرند و کودکشان را ببوسند.
هر قدر این تغییر متدهای کشتن، اصلا تمهید و فکر کردن برایش، طراحی و به مشورت گذاشتن و رد و پذیرشش، مدیریتش، آنهم به دلیل «پرهیز از انسانیت زدایی و تراما»، بیمارگونه است، از روان سربازان محافظت میکرده.
مسلما که چنین تمهیدی صرفا از مغز انسانی مخدوم و مخلص ایدئولوژی بر میآید. خواندن و مرورش اصلا این حس را به آدم میدهد که مرز جنون تا کجاست؟
از آن سو، سرباز اس اس، در خارج از لباس سربازی، رهگذری بوده در لباس شهروندی و شهروند نمی بایست که از انسانیت تهی باشد حتی اگر در ارتش رایش سوم، شیر گاز را روی گروهی بیخبر از همه جا باز کرده یا برایشان ناهار پخته یا راننده حمل مواد شوینده به اردوگاه بوده یا توالت ها را تمیز میکرده یا باغبان بوده. هر چه بوده، وصل بودنش به جنایت اتاق گاز نمیبایست تمام خصوصیات آدم بودن را ازش سلب میکرده.
بارها در این مدت دیدم سوال پرسیده اند: چطور توانستند؟ چه فکری میکرده اند؟ چه جور موجودی باید باشی که روی پشت بام بایستی و به دختری کوچک اندام شلیک کنی و به هر کسی که به او نزدیک میشود؟
چه جور موجودی توانسته که نه یک تیر که چهار تیر به صورت پسرکی بزند؟ چطور توانسته با دوستش روی آن پیکر برقصد؟ چطور؟ چه جور؟...
راستش این است.
اگر از اول تا به آخر زندگی یک انسان را «فتنه»، او را فتنه گر و سرباز زیردست را مأمور خاموش کردن آن فتنه از سوی خدا نام بدهند، با این اطمینان که حتی اگر اشتباه کرده باشند و او فتنه نبود، مرگ در مسلمانی، هدایتش میکند به بهشت و اگر بود هم که برد-برد؛ مأمور آخرسر میرود به پاداش بهشت و فتنهگر میرود به جهنم، و اگر که «اختیار» این تشخیص و انجام و سرانجام را به تمامی به فرد واگذار کرده باشند...
میرسیم به اینجا . و به این سوال که
یعنی اینها چه جور موجوداتی بودند که آنچه به تصور و کلمه نمی آید، توانستند؟
@November25th
💔61❤17👎5🕊3👍2😢1
به دوست *به دریا رفته ام، نوشتم بیا هفت سین بچینیم. اینها ما را خاکسترنشین و بدبخت و دورافتاده میخواهند. میخواهند ما واقعا از خاکمان «جمع کرده و رفته» باشیم. هفت سین، پیوند ماست...
نوشت من که حتی در سال اول سوگواری ام هفت سین گذاشتم! سین کم آوردم، قاب عکس خودش را بخاطر حرف اول اسم گذاشتم وسط سفره...
یادم افتاد اولین سال مهاجرت، در اتاق دانشجویی ام، تنهایی تخم مرغ رنگ کردم و هفت سین گذاشتم و سین کم بود. خودم شدم سین هفتم...
یک لحظه شوقی آمد توی قلبم. همان یک لحظه.
ناگهان تصویر چشمان سختی کشیده پدر مسعود ذاتپرور آمد جلوی چشمم... عید را چگونه سر می کنند؟ وقتی دیگر *«خُرّم هوا» می شود و آسمان لاجوردی است و *«تیتی زپه زنه»؟
برای مسعود ذاتپرور، برای پدرش ، برای آن شرافتی که بلد نیستم جمله بسازم درباره اش... باید به زبان مادری سوگنامه بگویم
*
هوای خوش
شکوفه سر میزند
به دریا رفته میداند مصیبتهای طوفان را
@November25th
نوشت من که حتی در سال اول سوگواری ام هفت سین گذاشتم! سین کم آوردم، قاب عکس خودش را بخاطر حرف اول اسم گذاشتم وسط سفره...
یادم افتاد اولین سال مهاجرت، در اتاق دانشجویی ام، تنهایی تخم مرغ رنگ کردم و هفت سین گذاشتم و سین کم بود. خودم شدم سین هفتم...
یک لحظه شوقی آمد توی قلبم. همان یک لحظه.
ناگهان تصویر چشمان سختی کشیده پدر مسعود ذاتپرور آمد جلوی چشمم... عید را چگونه سر می کنند؟ وقتی دیگر *«خُرّم هوا» می شود و آسمان لاجوردی است و *«تیتی زپه زنه»؟
برای مسعود ذاتپرور، برای پدرش ، برای آن شرافتی که بلد نیستم جمله بسازم درباره اش... باید به زبان مادری سوگنامه بگویم
*
هوای خوش
شکوفه سر میزند
به دریا رفته میداند مصیبتهای طوفان را
@November25th
💔76❤15😢4❤🔥1🕊1
جانم را تکه تکه از روی زمین برداشتم (واقعا) و رفتم ورزش. آنقدر نرفته بودم همه چیز ناآشنا بود. مسئول دستگاهها با شک مرا نگاه میکرد که از هوا نازل شده ام.
بعدتر که اولین قطره آب داغ افتاده بود روی سرم، تازه بالاخره از بغض آن روز خلاص شده بودم. که پیرمرد با زانوهای خاکی داد میزد به من پیرمرد رحم کن باباجان. مرا تنها نگذار. بیا برویم خانه...
من هم روزی روی خاک نشسته بودم و داد میزدم شاید برگردد. ولی اگر بگویم حال پیرمرد را فهمیدم دروغ محض است. فرزند را... یاد آن آواز وقت گریه حمید هامون بخیر...
پرودمت به ناز که بنشینمت به پای...
او کجا، من کجا...
بچه که دنیا آمد، کامل و رسیده، با موهای لخت، ولی خیلی کوچک بود. خیلی خیلی کوچک. به من سرنگ دادند برای شیر کمکی. چشم پدرش اشک افتاد که بچه ما؛ قد یک سنجاب کوچک است. شیر خوردن را ولی بلد بود. آرواره های محکمی داشت.
شیر زیاد میخورد و نمی خوابید. نوزاد عجیبی بود که خواب نداشت. به جنون میرسیدم از فرط بیخوابی.
به سفارش پزشک جدول درست کردیم برای ساعتهای خواب و بیداری. ریز ریز مثل لاگ یک برنامه کامپیوتری، دقیق و منظم ثبت میکردیم. کنارش ساعتهای بیداری و مقدار شیر، که ببریم نشان پزشک بدهیم ببینیم من چه گلی به سر بگیرم که بچه من هم دو ساعت متوالی بخوابد! روزها و شبهایی بود...
چند وقت پیش، وقت بازسازی خانه، دفتر را پیدا کردیم. الان دیگر حتی بامزه بود و زهر آن سختی ها از خاطرات، زدوده شده بود.
و دیدنش حال عجیبی داشت که هر عدد کوچک که مرد با دقت می نوشت در تمام آن صفحات، عمر و امید ما بود به پای موجودی که ما را تسخیر خود کرده بود.
دست تنها و خسته بودم. از بیخوابی گریه میکردم.
روزهایی بوده که رفتم از اتاق بیرون و در را بستم و فریاد زدم و بعد آمدم از نو. و اگر میگفتند الان بمیر تا بچه ات زنده باشد، درجا می مردم از عشق، که او زنده بماند.
آن پدر که کنار تاجهای گل ایستاده بود و میگفت من با سرنگ به بچه ام شیر میدادم... خب من آن سرنگ را میفهمیدم. بقیه حرفهایش را نه. من درکی نداشتم از حرفهای او.
این مدت هر جا نفهمیده ام، صرفا گریسته ام.
فقط تا آنجا زورم رسید که راه پله را گرد گرفتم و گلدانها را آب دادم. یک کابینت را تمیز کردم. کمد لباس بچه را تازه کهنه کردم. بعد دیگر تمام شدم برای روز.
هنوز دستم به خیس دادن هیچ بذری نرفته.
@November25th
بعدتر که اولین قطره آب داغ افتاده بود روی سرم، تازه بالاخره از بغض آن روز خلاص شده بودم. که پیرمرد با زانوهای خاکی داد میزد به من پیرمرد رحم کن باباجان. مرا تنها نگذار. بیا برویم خانه...
من هم روزی روی خاک نشسته بودم و داد میزدم شاید برگردد. ولی اگر بگویم حال پیرمرد را فهمیدم دروغ محض است. فرزند را... یاد آن آواز وقت گریه حمید هامون بخیر...
پرودمت به ناز که بنشینمت به پای...
او کجا، من کجا...
بچه که دنیا آمد، کامل و رسیده، با موهای لخت، ولی خیلی کوچک بود. خیلی خیلی کوچک. به من سرنگ دادند برای شیر کمکی. چشم پدرش اشک افتاد که بچه ما؛ قد یک سنجاب کوچک است. شیر خوردن را ولی بلد بود. آرواره های محکمی داشت.
شیر زیاد میخورد و نمی خوابید. نوزاد عجیبی بود که خواب نداشت. به جنون میرسیدم از فرط بیخوابی.
به سفارش پزشک جدول درست کردیم برای ساعتهای خواب و بیداری. ریز ریز مثل لاگ یک برنامه کامپیوتری، دقیق و منظم ثبت میکردیم. کنارش ساعتهای بیداری و مقدار شیر، که ببریم نشان پزشک بدهیم ببینیم من چه گلی به سر بگیرم که بچه من هم دو ساعت متوالی بخوابد! روزها و شبهایی بود...
چند وقت پیش، وقت بازسازی خانه، دفتر را پیدا کردیم. الان دیگر حتی بامزه بود و زهر آن سختی ها از خاطرات، زدوده شده بود.
و دیدنش حال عجیبی داشت که هر عدد کوچک که مرد با دقت می نوشت در تمام آن صفحات، عمر و امید ما بود به پای موجودی که ما را تسخیر خود کرده بود.
دست تنها و خسته بودم. از بیخوابی گریه میکردم.
روزهایی بوده که رفتم از اتاق بیرون و در را بستم و فریاد زدم و بعد آمدم از نو. و اگر میگفتند الان بمیر تا بچه ات زنده باشد، درجا می مردم از عشق، که او زنده بماند.
آن پدر که کنار تاجهای گل ایستاده بود و میگفت من با سرنگ به بچه ام شیر میدادم... خب من آن سرنگ را میفهمیدم. بقیه حرفهایش را نه. من درکی نداشتم از حرفهای او.
این مدت هر جا نفهمیده ام، صرفا گریسته ام.
فقط تا آنجا زورم رسید که راه پله را گرد گرفتم و گلدانها را آب دادم. یک کابینت را تمیز کردم. کمد لباس بچه را تازه کهنه کردم. بعد دیگر تمام شدم برای روز.
هنوز دستم به خیس دادن هیچ بذری نرفته.
@November25th
💔63😢36❤17🕊2
عزیزان همراه
دلم پیش تک تک شماست.
کاش از این بلا بگذریم.
ایرانی چه ها که ندید....چه ها که ندید.
دلم پیش تک تک شماست.
کاش از این بلا بگذریم.
ایرانی چه ها که ندید....چه ها که ندید.
❤60😢8🕊2