نوجوان بودم. اول دبیرستان. برف می بارید. روی تخته، شعر شاملو را نوشتم : برف نو سلام سلام...
دبیر ادبیات، با کت و شلوار اتوکشیده همیشگی و موی سپید، آمد سر کلاس و تخته را دید و عتاب کرد: هر مزخرفی را آدم تکرار نمیکند. این شعر مال آلودگی های طاغوت بود. الان چه ربطی به آن موقع دارد که جای برف بازی، دانش آموز بیاید اینجور برای ما بلغور کند؟!!
گوشهایم زیر مقنعه داغ بود... از شرم.
دبیر ادبیات الان نمیدانم زنده باشد یا نه. اگر زنده باشد نمیدانم هنوز بر همان مدار می چرخد یا نه. فقط که برف همان برف است. ترس و شرم نوجوانهای آن روز، خوشه های خشم امروز بود... حکایت کاشتن باد و درو طوفان
و آلودگی ایام ...آلودگی ایام... به وصف نیاید
دبیر ادبیات، با کت و شلوار اتوکشیده همیشگی و موی سپید، آمد سر کلاس و تخته را دید و عتاب کرد: هر مزخرفی را آدم تکرار نمیکند. این شعر مال آلودگی های طاغوت بود. الان چه ربطی به آن موقع دارد که جای برف بازی، دانش آموز بیاید اینجور برای ما بلغور کند؟!!
گوشهایم زیر مقنعه داغ بود... از شرم.
دبیر ادبیات الان نمیدانم زنده باشد یا نه. اگر زنده باشد نمیدانم هنوز بر همان مدار می چرخد یا نه. فقط که برف همان برف است. ترس و شرم نوجوانهای آن روز، خوشه های خشم امروز بود... حکایت کاشتن باد و درو طوفان
و آلودگی ایام ...آلودگی ایام... به وصف نیاید
❤72💔28🕊12💯1
غمگینم. از هورمون و فصل و برف و بیماری مزمن شده ام نیست. دوست داشتم کشور من هم زمستانی کند درحالیکه منتظر خرید و رونق بازار شب عید است.
شما چطورید؟
(اگر بسیجی و امت قاسم سلیمانی هستید یا فکر میکنید این بچه ها اغتشاشگر و مخل امنیت کشورند، قبل اینکه پیدا و بلاک کنم، ساکت و محترم بمانید و خودتان از اینجا بروید)
شما چطورید؟
(اگر بسیجی و امت قاسم سلیمانی هستید یا فکر میکنید این بچه ها اغتشاشگر و مخل امنیت کشورند، قبل اینکه پیدا و بلاک کنم، ساکت و محترم بمانید و خودتان از اینجا بروید)
❤120👍20💔10😢5
۱) تیاگو همکلاسی مهاجر دوره کارشناسی ارشد من بود. اهل بلغارستان بود. از یک خانواده بسیار فقیر و کمسواد می آمد. درسش خیلی خوب بود. واقعا سه زبانه بود. یک بار هم آن وسطها عاشق من شد و یک شب هم در خیابان جلویم ایستاد و گریه کرد. بعد که باور کرد حقیقتا راهی به جایی نمی برد، دیگر دوست خوب من ماند. با هم آن مقطع را تمام کردیم و من مهاجرت دوم کردم و او همانجا ماند. تا دکترا درس خواند و بعد دو بار شغل عوض کرد و با یک دختر کانادایی آشنا شد و الان رییس یک گروه تحقیق پزشکی در یکی از بزرگترین کمپانیهای فارماست و یک پسر یک ساله زیبا دارد. بنا به عکسها، تازه از سفر یک ماهه ای به کانادا و آلاسکا برگشته اند و آنقدر غذاهای عجیب خورده اند و جاهای زیبا و هتلهای لوکس رفته اند که از حسابم در رفته.
۲) آرزو همکلاسی دوره دبستان من است. با چشمهایی سبز و نگاهی سرد و صدایی بم. الان که مادر دو نوجوان است انگار همان آرزوی کوچک پشت نیمکت کلاس سوم ب است فقط سه دهه بزرگتر. بعد دیپلم با یک مرد پولداری ازدواج کرد و بعد هم بچه دار شد. آرزو موجود شر کلاس و حتی مدرسه بود و مادرش دائم در حال پاییدن و کشیک دادن تا که شوهرش داد. بنا به عکسها، آرزوی امروز، در بدنی که دیگر لاغر و ترکه ای نیست، با همان نگاه سرد و چشمهای براق، جایی نزدیک دماوند زیر یک شال پشمی بزرگ چای مینوشیده و دلش برای بچگی و سریال هانیکو و برف بازی ها در محوطه شهرک تنگ است. در عکس دیگری عکس دوست مشترکمان را در یک قلب بزرگ گذاشته و تولدش را تبریک گفته و تشکر کرده که قدیمی ترین دوستش مانده از زمان مهدکودک. این دو همیشه خدا به هم چسبیده بودند و یک مشکل معلمها، جدا کردن جای نشستن اینها در کلاس بود. دوستمان زن زیبایی است که وقتی بار اول عکس بزرگسالی اش را دیده بودم نشناختم ولی اسم و فامیل خیلی آشنا بود. تا که عکس دخترش را فرستاد و من تازه فهمیدم این کدام بود و کجا می نشست. سه سال پیش مهاجرت کرد. یک ماه مانده به مهاجرتش توی گروه نوشته بود که این چه بلایی است که در این سن باید برود جایی که دوست ندارد و زندگی را از نو شروع کند؟ خیلی می ترسد چون الان برای شروع بسیاری چیزها دیگر دیر است و فقط و فقط به بچه اش فکر میکند که میخواهد برود وگرنه آدم چطور خانه ای که با دل و جان ساخته باید ترک کند و وسایلی که آن همه برای داشتنشان تلاش کرده مجبور است بفروشد؟ اصلا چرا آدم باید بخاطر بچه، ثمر سالها تلاشش را ترک کند؟ هیچکس هیچ جواب درستی برای این سوال نداشت چون که حقیقتا چرا؟
۳) با پوریا در یک گروه مکالمه پیشرفته، زبان انگلیسی تمرین میکردیم. بعد گرفتن لیسانس ادبیات کلاسیک انگلیسی، برگشته بود ایران و طبعا سطح و شکل نوشتن و حرف زدنش از همه اعضای آن گروه بالاتر بود. کرد بود. فرزند شهید. در کودکی پدرش را در جنگ با عراق از دست داده بود. چندین بار مهاجرت کرد و باز برگشت و رفت و برگشت.
نمیدانم الان ایران است یا کجاست ولی دیدم امروز صبح عکس مرد جوانی را از ایلام گذاشته، و نوشته: جانیا، کثافتا، باز یک کرد دیگه رو هم کشتید؟
این سه نفر، در کنار هم در بالای صفحه فیس بوک، همین الان دارند سه دنیای مختلف، سه احوال مختلف و سه سرنوشت مختلف را زندگی میکنند. حتما که یک بخشی از هر کدام، ثمره تلاش و تنبلی، استفاده از فرصت ها و اشتباه در تشخیص موقعیت ها و «انتخاب» بوده. یک جاهاییش اما ربطی به اینها ندارد. جغرافیایی که تو در ساختنش نقشی نداشتی، به تو دیکته میکند برای زنده ماندن و ادامه دادن چه کنی و اگر زنده ماندی و ادامه دادی، چه حالی را می بایست تجربه کنی و چون و چرا ندارد. گاهی این تحمیل ادامه دارد، حتی اگر در دیار دیگری سکونت کرده باشی.
@november25th
۲) آرزو همکلاسی دوره دبستان من است. با چشمهایی سبز و نگاهی سرد و صدایی بم. الان که مادر دو نوجوان است انگار همان آرزوی کوچک پشت نیمکت کلاس سوم ب است فقط سه دهه بزرگتر. بعد دیپلم با یک مرد پولداری ازدواج کرد و بعد هم بچه دار شد. آرزو موجود شر کلاس و حتی مدرسه بود و مادرش دائم در حال پاییدن و کشیک دادن تا که شوهرش داد. بنا به عکسها، آرزوی امروز، در بدنی که دیگر لاغر و ترکه ای نیست، با همان نگاه سرد و چشمهای براق، جایی نزدیک دماوند زیر یک شال پشمی بزرگ چای مینوشیده و دلش برای بچگی و سریال هانیکو و برف بازی ها در محوطه شهرک تنگ است. در عکس دیگری عکس دوست مشترکمان را در یک قلب بزرگ گذاشته و تولدش را تبریک گفته و تشکر کرده که قدیمی ترین دوستش مانده از زمان مهدکودک. این دو همیشه خدا به هم چسبیده بودند و یک مشکل معلمها، جدا کردن جای نشستن اینها در کلاس بود. دوستمان زن زیبایی است که وقتی بار اول عکس بزرگسالی اش را دیده بودم نشناختم ولی اسم و فامیل خیلی آشنا بود. تا که عکس دخترش را فرستاد و من تازه فهمیدم این کدام بود و کجا می نشست. سه سال پیش مهاجرت کرد. یک ماه مانده به مهاجرتش توی گروه نوشته بود که این چه بلایی است که در این سن باید برود جایی که دوست ندارد و زندگی را از نو شروع کند؟ خیلی می ترسد چون الان برای شروع بسیاری چیزها دیگر دیر است و فقط و فقط به بچه اش فکر میکند که میخواهد برود وگرنه آدم چطور خانه ای که با دل و جان ساخته باید ترک کند و وسایلی که آن همه برای داشتنشان تلاش کرده مجبور است بفروشد؟ اصلا چرا آدم باید بخاطر بچه، ثمر سالها تلاشش را ترک کند؟ هیچکس هیچ جواب درستی برای این سوال نداشت چون که حقیقتا چرا؟
۳) با پوریا در یک گروه مکالمه پیشرفته، زبان انگلیسی تمرین میکردیم. بعد گرفتن لیسانس ادبیات کلاسیک انگلیسی، برگشته بود ایران و طبعا سطح و شکل نوشتن و حرف زدنش از همه اعضای آن گروه بالاتر بود. کرد بود. فرزند شهید. در کودکی پدرش را در جنگ با عراق از دست داده بود. چندین بار مهاجرت کرد و باز برگشت و رفت و برگشت.
نمیدانم الان ایران است یا کجاست ولی دیدم امروز صبح عکس مرد جوانی را از ایلام گذاشته، و نوشته: جانیا، کثافتا، باز یک کرد دیگه رو هم کشتید؟
این سه نفر، در کنار هم در بالای صفحه فیس بوک، همین الان دارند سه دنیای مختلف، سه احوال مختلف و سه سرنوشت مختلف را زندگی میکنند. حتما که یک بخشی از هر کدام، ثمره تلاش و تنبلی، استفاده از فرصت ها و اشتباه در تشخیص موقعیت ها و «انتخاب» بوده. یک جاهاییش اما ربطی به اینها ندارد. جغرافیایی که تو در ساختنش نقشی نداشتی، به تو دیکته میکند برای زنده ماندن و ادامه دادن چه کنی و اگر زنده ماندی و ادامه دادی، چه حالی را می بایست تجربه کنی و چون و چرا ندارد. گاهی این تحمیل ادامه دارد، حتی اگر در دیار دیگری سکونت کرده باشی.
@november25th
❤89👍12💯2👌1🤝1
دوستان جدیدتر همراه این صفحه
لطفا این مطلب را که قبلاً در مورد مشابهی نوشته بودم بخوانید.
مطالب وبلاگ قدیمی من و این کانال که پیوست به نوشته های آنجا دارد، همچنان عمومی است و بدون نیاز به عضویت یا کد اشتراک در دسترس شماست.
ولی کپی کردن نوشته های اینجا در اینستاگرام شخصی یا هر صفحه دیگری که لینک مطلب اصلی در آن قید نشده، غیراخلاقی، ناجور و ناپذیرفتنی است و رعایت چنین اصلی راستش آنقدر واضح و بدیهی است که خودم الان حس خیلی بد و تلخی دارم از اینکه وادار شدم اینجا دوباره در موردش حرف بزنم.
لطفا این مطلب را که قبلاً در مورد مشابهی نوشته بودم بخوانید.
مطالب وبلاگ قدیمی من و این کانال که پیوست به نوشته های آنجا دارد، همچنان عمومی است و بدون نیاز به عضویت یا کد اشتراک در دسترس شماست.
ولی کپی کردن نوشته های اینجا در اینستاگرام شخصی یا هر صفحه دیگری که لینک مطلب اصلی در آن قید نشده، غیراخلاقی، ناجور و ناپذیرفتنی است و رعایت چنین اصلی راستش آنقدر واضح و بدیهی است که خودم الان حس خیلی بد و تلخی دارم از اینکه وادار شدم اینجا دوباره در موردش حرف بزنم.
Telegram
November 25th
در دانشگاه ما تعداد زیادی واحد درسی، اختیاری بود. مسلما اگر کسی مدرک داروسازی میخواست، میدانست که با نمره آوردن در دروس تاریخ هنر راه به جایی نمیبرد اما برایش منعی نداشت فرضا که واحدهای اضافه بر سازمان آناتومی حیوانات و فیزیولوژی گیاهان را هم پاس کند.…
👌27❤17👍11🕊3😡2
دوستان
امیدوارم ارتباط ما برقرار بماند. من به دلایلی که ذکر کردم همچنان زیاد حرف نمیزنم. ولی پیوسته به ایران فکر میکنم.
اگر در بیرون ایران هستید، گاهی از تلفن و اخبار فاصله بگیرید و در هوای آزاد راه بروید، حتی به زور
و اگر در داخل ایران هستید، لطفا لطفا لطفا مراقب خودتان باشید. کاش میشد این زمان را ظرف چند ثانیه جلو میزدیم... و آخرش میرسیدیم به جاهای بهتری.
این لینک زیر به نظرم باید امن باشد، اگر نیاز شد:
امیدوارم ارتباط ما برقرار بماند. من به دلایلی که ذکر کردم همچنان زیاد حرف نمیزنم. ولی پیوسته به ایران فکر میکنم.
اگر در بیرون ایران هستید، گاهی از تلفن و اخبار فاصله بگیرید و در هوای آزاد راه بروید، حتی به زور
و اگر در داخل ایران هستید، لطفا لطفا لطفا مراقب خودتان باشید. کاش میشد این زمان را ظرف چند ثانیه جلو میزدیم... و آخرش میرسیدیم به جاهای بهتری.
این لینک زیر به نظرم باید امن باشد، اگر نیاز شد:
🕊26❤14
Forwarded from Ashkan Khatibi
نت ملی برای کاربرای لیت معنی نداره
چرا ؟
❤️ همانطور که در دوران جنگ ۱۲ روزه مشتری های ما هیچ قطعی احساس نکردند بازم
تمامی پروتکل ها جوری تنظیم شده که در صورت ملی شدن مجدد اینترنت اتصال شما برقرار بمونه
لینک مستقیم ورود به اپ
خرید فقط از ربات: @litvpn_bot
پشتیبانی ۲۴ساعته: @mahan_lit
.
چرا ؟
❤️ همانطور که در دوران جنگ ۱۲ روزه مشتری های ما هیچ قطعی احساس نکردند بازم
تمامی پروتکل ها جوری تنظیم شده که در صورت ملی شدن مجدد اینترنت اتصال شما برقرار بمونه
لینک مستقیم ورود به اپ
خرید فقط از ربات: @litvpn_bot
پشتیبانی ۲۴ساعته: @mahan_lit
.
Telegram
اپلیکیشن حرفه ای LIT VPN
بیش از ۴ سال سابقه فعال
با زیر ۱۰۰ تومن دسترسی به +۷۵ لینک
تماشای رایگان فیلیمو نماوا فیلمنت
مناسب تمامی سایت ها
گوگل، ترید، اینستا، یوتوب، ...
با زیر ۱۰۰ تومن دسترسی به +۷۵ لینک
تماشای رایگان فیلیمو نماوا فیلمنت
مناسب تمامی سایت ها
گوگل، ترید، اینستا، یوتوب، ...
❤11👎2
https://www.facebook.com/share/p/16yDimTZNq/
ما با هم قراری داشتیم
سه روزست از او بی خبرم. در تظاهرات آبان ۹۸ نزدیک بود دستگیر شود. به پشتش ساچمه خورده بود. مردی سالخورده تر از من در یک کوچه فرعی پناهش داده بود. با کمک دوستی که پرستار بود پیدایش کردیم. گفتم از این سر دنیا برایت بهترین پرستار را پیدا کرده ام. خندید و گفت می تونه ساچمه در بیاره؟
می توانست. زخمهایش را تمیز کرده بود. چند ماه بعد گروه تازه ای برای خودش درست کرد. گفت از من جوان ترند کلی انرژی دارند. مگر می شود جوان تر از تو بود یا بیشتر از تو انرژی داشت. خندید.
در تظاهرات سه سال پیش زن زندگی آزادی از یک محله به محله دیگر می رفت. گفت در تهران دختران جوانی هستند که از مرگ نمی ترسند. یکی از دخترهای گروهش را در خیابان کشتند. شب تا صبح گریه کرد. گفتم راست گفتی بچه ها از مرگ نمی ترسند. گفت حیفش بود. قرار بود سال آینده با دوست پسرش ازدواج کند. طراحی خوانده بود. می خواست برای جنبش آرم درست کند. گفت می دانم چه کسی شلیک کرده. از این حرامزاده باید انتقام گرفت. گفتم جنبش شما بی خشونت است اینها باید در دادگاه محاکمه شوند. در میان اشک خندید. چشم هایش برق می زد. گفت برای محاکمه می آیی؟ گفتم حتما. اصلا به این امید زنده ام.
درست دو هفته پیش برایش نوشتم چه خبر؟ دوباره شلوغ کردی؟ نوشت اتفاق خاصی نمی افته. دو روز بعد سر قرار تلفنی نیامد. نوشتم خوبی؟ گفتی اتفاق خاصی نمی افته. نوشت: آخه اتفاق خاصی نیست. اومدیم به احترام همه کسانی که از دست داده ایم کشورمان را از اینها پس بگیریم.
شب بعد سر قرار تلفنی آمد. هیجان زده و سرحال بود. گفت این دفعه مردم همه اومدن. این دفعه کسی عقب نشینی نمی کنه. حتی بچه ها هم از اینها نمی ترسن. شاهزاده را دوست دارن. همه را کشونده خیابان. گفتم جنبش تون بی خشونته. خندید: ولی اگر اون حرومزاده دوباره بیاد از دخترامون بکشه من بی خشونت سرم نمی شه. گفتم پس جلو جلو به خانم پرستار بگم خودش را برای دراوردن ساچمه آماده کنه.
گفت این بار اگر بدون سیگار و ویسکی بیاد راش نمی دیم. بدون ویسکی خیلی درد داره. با هم خندیدیم.
سه روزست از او بی خبرم. با قطع تلفن و اینترنت صدای مهربانش نیست. خنده های پر از اطمینانش که دایم می گفت ایران را باید از اینها پس بگیریم با من نیست. به پرستار سپرده ام با خودش ویسکی داشته باشد. گفتم این بار تعداد ساچمه خورده هایشان زیاد است.
آخرین بار که حرف زدیم مرا آماده کرده بود. گفت این بار نمی توانند کنترل کنند. چراغ ها را خاموش می کنند و می کشند. ما هم مثل حیوان زخم خورده از خودمان دفاع می کنیم. نگران نباش. تعداد ما خیلی بیشترست. چراغ ها که روشن شد ما را می بینی. پیروز شده ایم با سر و صورت و لباس خونی. بعد بهت زنگ می زنم که پس این پرستار لعنتی چی شد با بطر ویسکی اش.
سه روز است که منتظرم. که پرستار منتظرست.
اینجا می نویسم که بماند که اگر نبودم اگر نبودی همه بدانند ما با هم قراری داشتیم.
رامین احمدی
ما با هم قراری داشتیم
سه روزست از او بی خبرم. در تظاهرات آبان ۹۸ نزدیک بود دستگیر شود. به پشتش ساچمه خورده بود. مردی سالخورده تر از من در یک کوچه فرعی پناهش داده بود. با کمک دوستی که پرستار بود پیدایش کردیم. گفتم از این سر دنیا برایت بهترین پرستار را پیدا کرده ام. خندید و گفت می تونه ساچمه در بیاره؟
می توانست. زخمهایش را تمیز کرده بود. چند ماه بعد گروه تازه ای برای خودش درست کرد. گفت از من جوان ترند کلی انرژی دارند. مگر می شود جوان تر از تو بود یا بیشتر از تو انرژی داشت. خندید.
در تظاهرات سه سال پیش زن زندگی آزادی از یک محله به محله دیگر می رفت. گفت در تهران دختران جوانی هستند که از مرگ نمی ترسند. یکی از دخترهای گروهش را در خیابان کشتند. شب تا صبح گریه کرد. گفتم راست گفتی بچه ها از مرگ نمی ترسند. گفت حیفش بود. قرار بود سال آینده با دوست پسرش ازدواج کند. طراحی خوانده بود. می خواست برای جنبش آرم درست کند. گفت می دانم چه کسی شلیک کرده. از این حرامزاده باید انتقام گرفت. گفتم جنبش شما بی خشونت است اینها باید در دادگاه محاکمه شوند. در میان اشک خندید. چشم هایش برق می زد. گفت برای محاکمه می آیی؟ گفتم حتما. اصلا به این امید زنده ام.
درست دو هفته پیش برایش نوشتم چه خبر؟ دوباره شلوغ کردی؟ نوشت اتفاق خاصی نمی افته. دو روز بعد سر قرار تلفنی نیامد. نوشتم خوبی؟ گفتی اتفاق خاصی نمی افته. نوشت: آخه اتفاق خاصی نیست. اومدیم به احترام همه کسانی که از دست داده ایم کشورمان را از اینها پس بگیریم.
شب بعد سر قرار تلفنی آمد. هیجان زده و سرحال بود. گفت این دفعه مردم همه اومدن. این دفعه کسی عقب نشینی نمی کنه. حتی بچه ها هم از اینها نمی ترسن. شاهزاده را دوست دارن. همه را کشونده خیابان. گفتم جنبش تون بی خشونته. خندید: ولی اگر اون حرومزاده دوباره بیاد از دخترامون بکشه من بی خشونت سرم نمی شه. گفتم پس جلو جلو به خانم پرستار بگم خودش را برای دراوردن ساچمه آماده کنه.
گفت این بار اگر بدون سیگار و ویسکی بیاد راش نمی دیم. بدون ویسکی خیلی درد داره. با هم خندیدیم.
سه روزست از او بی خبرم. با قطع تلفن و اینترنت صدای مهربانش نیست. خنده های پر از اطمینانش که دایم می گفت ایران را باید از اینها پس بگیریم با من نیست. به پرستار سپرده ام با خودش ویسکی داشته باشد. گفتم این بار تعداد ساچمه خورده هایشان زیاد است.
آخرین بار که حرف زدیم مرا آماده کرده بود. گفت این بار نمی توانند کنترل کنند. چراغ ها را خاموش می کنند و می کشند. ما هم مثل حیوان زخم خورده از خودمان دفاع می کنیم. نگران نباش. تعداد ما خیلی بیشترست. چراغ ها که روشن شد ما را می بینی. پیروز شده ایم با سر و صورت و لباس خونی. بعد بهت زنگ می زنم که پس این پرستار لعنتی چی شد با بطر ویسکی اش.
سه روز است که منتظرم. که پرستار منتظرست.
اینجا می نویسم که بماند که اگر نبودم اگر نبودی همه بدانند ما با هم قراری داشتیم.
رامین احمدی
Facebook
Log in or sign up to view
See posts, photos and more on Facebook.
❤30😢18💔5❤🔥1
و به جلادان دستور داد جوانان را بیاورند. گفت از میان اسیران، زیباترینشان را جدا کنند و هر روز دو نفر را بیاورند تا مغز آنان خوراک مارهایش شود. ضحاک، خون می خواست...
قبلترها، هر وقت میخواستم که تماس گروهی بگیریم یا پیغام و فیلمی از بچه بفرستم، اولش شمرده میگفت: سلام آدمای توی ایران! و بعد حرفهایش را می زد.
بعدتر؛ و تا همین الان، اسم کل افراد خانواده ام را گذاشته: ایرانا.
ایرانا، یعنی آنها که زود به زود نمی بینیم چون نمیشود. آنها که فارسی حرف میزنند و قربان صدقه میروند و هر جور و به هر زوری باشد هدیه میفرستند و آدم را به صدای بلند دوست دارند. ایرانا، یعنی مجموعی از افراد خیلی نزدیک، که خیلی دورند. ایرانا، یعنی آدمهایی با آوازها، خنده ها، غمها و خاطرات مشترک با من، که هر بار برای بچه باز میگویم، خودش جداگانه با آنها راستی آزمایی میکند و لحظات جدید از خاطرات خودش را می سازد.
عکسها دارد یکی یکی بیرون می آید. جوان و سالخورده، کودک. روی آن کیسه های سیاه، دارد یکی یکی نام و نشان و تاریخ میخورد، آنچه که میشود دید. چه تعداد آدم ولی، با دفن هر کدامشان ویران شده اند و تا ابد محکوم به ادامه دادن شبح زندگی علیرغم این ویرانی اند، این همان چیزی است که در عکسها دیده نمیشود.
تصویر مبهمی در ذهن دارم از تجمع جدید مادران داغدار دیماه، که به تجمع قدیمی تر پدران و مادران قیام مهسا، پرواز اوکراین، آبان نود و هشت، خرداد هشتاد وهشت... تا خاوران بپیوندند. سیاهپوش، با نگاهی سرد و خالی، قاب عکس در آغوش...
دو روز دیگر، هفتمین روز خاکسپاری اولین ردیف عکسها و نامهاست... و لابد بهانه ای دوباره برای شکنجه بیشتر هر قامتی که کنار گور عزیزی تا شده...آزردن هر جان رنجور ...هر که به چشم خویشتن، بیند که جانش میرود
دوست داشتم بنویسم کجایید آدمای توی ایران؟ ایرانا؟ ... و صدا به صدا برسد.
از وصل شدن اینترنت واهمه دارم. برای تک تک دوستانم قلب فرستادم و تیک نخورده. می ترسم اینترنت وصل شود... و پیامم باز نرسد. من این آبی نشدن آن دو خط موازی را زیسته ام.... این رنج از دور را بلدم و از تکرارش بسیار واهمه دارم.
قبلترها، هر وقت میخواستم که تماس گروهی بگیریم یا پیغام و فیلمی از بچه بفرستم، اولش شمرده میگفت: سلام آدمای توی ایران! و بعد حرفهایش را می زد.
بعدتر؛ و تا همین الان، اسم کل افراد خانواده ام را گذاشته: ایرانا.
ایرانا، یعنی آنها که زود به زود نمی بینیم چون نمیشود. آنها که فارسی حرف میزنند و قربان صدقه میروند و هر جور و به هر زوری باشد هدیه میفرستند و آدم را به صدای بلند دوست دارند. ایرانا، یعنی مجموعی از افراد خیلی نزدیک، که خیلی دورند. ایرانا، یعنی آدمهایی با آوازها، خنده ها، غمها و خاطرات مشترک با من، که هر بار برای بچه باز میگویم، خودش جداگانه با آنها راستی آزمایی میکند و لحظات جدید از خاطرات خودش را می سازد.
عکسها دارد یکی یکی بیرون می آید. جوان و سالخورده، کودک. روی آن کیسه های سیاه، دارد یکی یکی نام و نشان و تاریخ میخورد، آنچه که میشود دید. چه تعداد آدم ولی، با دفن هر کدامشان ویران شده اند و تا ابد محکوم به ادامه دادن شبح زندگی علیرغم این ویرانی اند، این همان چیزی است که در عکسها دیده نمیشود.
تصویر مبهمی در ذهن دارم از تجمع جدید مادران داغدار دیماه، که به تجمع قدیمی تر پدران و مادران قیام مهسا، پرواز اوکراین، آبان نود و هشت، خرداد هشتاد وهشت... تا خاوران بپیوندند. سیاهپوش، با نگاهی سرد و خالی، قاب عکس در آغوش...
دو روز دیگر، هفتمین روز خاکسپاری اولین ردیف عکسها و نامهاست... و لابد بهانه ای دوباره برای شکنجه بیشتر هر قامتی که کنار گور عزیزی تا شده...آزردن هر جان رنجور ...هر که به چشم خویشتن، بیند که جانش میرود
دوست داشتم بنویسم کجایید آدمای توی ایران؟ ایرانا؟ ... و صدا به صدا برسد.
از وصل شدن اینترنت واهمه دارم. برای تک تک دوستانم قلب فرستادم و تیک نخورده. می ترسم اینترنت وصل شود... و پیامم باز نرسد. من این آبی نشدن آن دو خط موازی را زیسته ام.... این رنج از دور را بلدم و از تکرارش بسیار واهمه دارم.
❤35😢23💔6
روی دور تند میگفتم مبادا قطع شود. می گفتم فکر نکن من یادم نیست. فکر نکنی حواسم آنجا نیست یا تماس نگرفتم. اصلا هیچ خطی به هیچ خطی وصل نمیشد روز و شب تلاش میکردم....
داد میزد لابد چون صدا ضعیف بود یا که گوش خودش خوب نمی شنید و فکر میکرد من هم نمی شنوم. داد میزد: مگر میشود من اصلا اینجور فکر کنم؟ مطمئن بودم دلت اینجاست. ما خوبیم...ما خوبیم...
و قطع شد.
خوب. معنایی بسیار موقعیتی و نسبی و غیرمطلق دارد و این را یک ملتی در این جهان کاملا یاد گرفته.
داد میزد لابد چون صدا ضعیف بود یا که گوش خودش خوب نمی شنید و فکر میکرد من هم نمی شنوم. داد میزد: مگر میشود من اصلا اینجور فکر کنم؟ مطمئن بودم دلت اینجاست. ما خوبیم...ما خوبیم...
و قطع شد.
خوب. معنایی بسیار موقعیتی و نسبی و غیرمطلق دارد و این را یک ملتی در این جهان کاملا یاد گرفته.
💔52❤18😢9
از امروز صبح، چندین نفر از ایران برگشته اند به اینجا، می توانم ببینم که پراکسی ها از ایرانند
با پاسخ هر کسی که در جواب سوالم نوشته زنده ام، هر بار، اشک ریختم (بهشان نگفتم که این طرف دارم زار میزنم. فقط نوشتم شکر)
هنوز منتظر پاسخ ده ها نفر دیگرم.
قصدی از نوشتن اینها ندارم فقط خیلی ساده خواستم بدانید: منتظرتان بودم.
با پاسخ هر کسی که در جواب سوالم نوشته زنده ام، هر بار، اشک ریختم (بهشان نگفتم که این طرف دارم زار میزنم. فقط نوشتم شکر)
هنوز منتظر پاسخ ده ها نفر دیگرم.
قصدی از نوشتن اینها ندارم فقط خیلی ساده خواستم بدانید: منتظرتان بودم.
💔90❤34
Forwarded from بشکن Beshkan
چگونه با قابلیت کاندوئیت در فلیترشکن سایفون به اتصال ایرانیان به اینترنت بدون فیلتر کمک کنیم
کاندوئیت (Conduit) یک قابلیت داوطلبانه در برنامه سایفون است که به کاربران خارج از مناطق فیلتر شده اجازه میدهد با استفاده از دستگاه خود به عنوان یک گره (Node) موقت، به کاربران داخل ایران برای دسترسی به اینترنت آزاد کمک کنند؛ به این ترتیب، دستگاه شما تبدیل به یک مسیر عبور امن و رمزگذاری شده برای ترافیک سایفون شده و به افزایش دسترسی در مناطق سانسور شده کمک میکند، بدون اینکه اطلاعات شخصی شما را فاش کند و شما میتوانید میزان داده و تعداد کاربران را کنترل کنید.
1️⃣ یک گوشی بلااستفاده میتواند به یک مسیر ارتباطی حیاتی تبدیل شود.
2️⃣ کافی است آن را به وایفای متصل کنید و با فعالسازی قابلیت «ایستگاه کاندوئیت»، در روزهایی که فیلترنت دسترسی را محدود کرده، به دیگران برای اتصال به اینترنت آزاد کمک کنید.
3️⃣ با نصب و فعالکردن کاندوئیت، دستگاه شما به یک گره موقت تبدیل میشود تا کاربران داخل ایران بتوانند از طریق آن به سایفون متصل شوند. این یک مشارکت ساده اما موثر در حفظ جریان آزاد اطلاعات است.
◾️نکتههایی که سایفون در پاسخ به برخی از سوالات مرتبط با کاندوئیت ارائه داده است:
✔ کاندوییت فیلترشکن نیست اما با راهاندازی آن کمک میکنید افراد بیشتری به شبکه سایفون وصل شوند.
✔ برای راهاندازی ایستگاه کاندوییت لازم نیست اپ سایفون را هم نصب کرده باشید. این دو مستقل از هم عمل میکنند.
✔ با راهاندازی ایستگاه کاندوییت دستگاه شما ممکن است انرژی بیشتری مصرف کند. تا وقتی کاندوییت وصل هست، دستگاهتان را به برق بزنید.
✔ اگر دیتای نامحدود ندارید، بهتر است برای راهانداختن کاندوییت به وایفای وصل باشید تا بهصرفهتر باشد.
✔ میزان دیتایی که از ایستگاه کاندوییت شما میگذرد از دیتای شما مصرف میکند. این عدد روی صفحه اصلی برنامه نشان داده میشود. گزینه بهینه راهاندازی کاندوییت روی وایفای یا بستههای دیتای نامحدود است. یا در تنظیمات برنامه بیشترین تعداد کاربری که میتوانند به ایستگاه شما وصل شوند را مشخص کنید.
✔ کاندوییت به صورت خودکار کاربران را به ایستگاه شما وصل میکند. اگر کسی هنوز وصل نشده صبور باشید و ناامید نشوید!
لینک دانلود📱
✍ Beshkan
کاندوئیت (Conduit) یک قابلیت داوطلبانه در برنامه سایفون است که به کاربران خارج از مناطق فیلتر شده اجازه میدهد با استفاده از دستگاه خود به عنوان یک گره (Node) موقت، به کاربران داخل ایران برای دسترسی به اینترنت آزاد کمک کنند؛ به این ترتیب، دستگاه شما تبدیل به یک مسیر عبور امن و رمزگذاری شده برای ترافیک سایفون شده و به افزایش دسترسی در مناطق سانسور شده کمک میکند، بدون اینکه اطلاعات شخصی شما را فاش کند و شما میتوانید میزان داده و تعداد کاربران را کنترل کنید.
◾️نکتههایی که سایفون در پاسخ به برخی از سوالات مرتبط با کاندوئیت ارائه داده است:
لینک دانلود
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤6❤🔥2
Forwarded from دستخط
ساعت حدود یک بعدازظهر، نوزده دی ماه ۴۰۴
از حدود هفت شب اینترنتها را قطع کردند. در شهرهای دیگر انگار زودتر هم قطع شده بود و جاهایی تلفن هم آنتن نمیداد. دیو دارد به زیر زمین کشیده میشود و دست میاندازد به مردم، بچههاشان، خانههاشان، آرزوهاشان. خیابانها شلوغ شد. حتا اطراف ما که یکی در میان از خودشانند صدای شعار میآمد. به بچهدارها پیام دادم یکوقت بچههاشان را با خودشان نبرند. همه میدانیم بچهها، زیبایی و چشمان سیبلهای متحرک لشکر سلم و تورند. یک عده هم این وسط ذکر گرفتهاند که چرا مردم دارند شورش را درمیآورند، چرا ما روشنفکران مردم تاریکفکر را نمیفهمیم.
آن برنجپاشی آبدانان برای من یک مبدا تاریخ شد. نشستم به فکر کردن که من در این زمانی که زیر سلطهی حقیران و گدایان زندگی کردم چهقدر خودم هم گدا و فرومایه شدم. چهقدر رضا دادم به رویکردهای یک مشت گرسنهی طماع بیوجود، چهقدر قبول کردم که با من شبیه یک موجود ناچیز بسته به گاری رفتار شود، چهقدر از حقارتی که از بطنشان میآمد به من دادند و تحمل کردم و در عوض هی خودم را تغییر دادم و هی سرم را پایینتر گرفتم که بتوانم بهتر و کمآسیبتر کنارشان زندگی کنم. چه باید میکردند که من بایستم و بگویم نه؟ فکر کردم برای ما نقطهی صفری وجود نداشت که از آن پایینتر غیر قابل قبول باشد. این سیاهیها از ایتدا هویت ما را گرفتند، آلت نجس و کثیفشان را در قوانین، زندگی، مغز، هنر، معرفت فرو کردند، تاریخ ما را گرفتند، جغرافیای ما را گرفتند، خون ما را به شیشه کردند، سیاوشانمان را غریبانه کشتند و در ببابانها خاک کردند و استخوانهاشان را پراکنده کردند و حتا نگذاشتند سوگوارشان باشیم، هرچه را غیر خودشان بود پودر و نیست و نابود کردند و به جاش ابتذال و خرافات و زشتی نشاندند، به زنده و مردهمان بیحرمتی کردند... باید چه میکردند که گونی برنج را چاقو بزنیم و بگوییم این برنج برای خودت، گدا تویی، فرومایه تویی، پست و حقیر و بدبخت تویی، نه من. چرا هیچوقت نتوانستهام گونی برنج را توی صورتشان بپاشم، شاید فقط آخر کارم، آن هم خیلی ملایم و ملو. رفتم آبدانان را در نقشه دیدم که در استان ایلام است. زمانی طولانی به شهر کوچک نگاه کردم، به تراکمش بین کوههای بلند و نامش که عجیب و کوتاه و قشنگ بود و هیچوقت نشنیده بودم و هیچوقت نمیدانستم بزرگترین معلمان من اهل آن شهرند. چه دیر دیدم، چه دیر فهمیدم.
قحطی اینترنت هرچه نداشت این را داشت که از صبح با سه چهارنفر تلفنی حرف زدهام و اخبار را رد و بدل کردیم. ما ماهواره نداریم، دیشب ساعت یازده دو صدای انفجار شنیدم و از هرکسی پرسیدم اخباری ازش نیست. بابا گفت حتما ترقه بوده. ترقه هوا را میلرزاند و انفجار زمین را و من بچهی منطقهی زلزلهخیزم و با صدای زلزله و لرزش زمین بزرگ شدهام.
روز آرام و کثیفی است که به شب
سیاهی خواهد رسید. بچه بعد از برگزاری یک روضه برای ماینکرفت -که در قحطی اینترنت ازش دور مانده- نشسته به پازل چیدن. من دارم آستینهای پلوور را میبافم و سوالهای بیپایان بچه را اکثرا با نمیدانم پاسخ میدهم و سرم تا جایی که اتاق اجازه میدهد بزرگ شده و درونش انسانهایی کوچک در خیابانهای طولانی راه میروند.
از حدود هفت شب اینترنتها را قطع کردند. در شهرهای دیگر انگار زودتر هم قطع شده بود و جاهایی تلفن هم آنتن نمیداد. دیو دارد به زیر زمین کشیده میشود و دست میاندازد به مردم، بچههاشان، خانههاشان، آرزوهاشان. خیابانها شلوغ شد. حتا اطراف ما که یکی در میان از خودشانند صدای شعار میآمد. به بچهدارها پیام دادم یکوقت بچههاشان را با خودشان نبرند. همه میدانیم بچهها، زیبایی و چشمان سیبلهای متحرک لشکر سلم و تورند. یک عده هم این وسط ذکر گرفتهاند که چرا مردم دارند شورش را درمیآورند، چرا ما روشنفکران مردم تاریکفکر را نمیفهمیم.
آن برنجپاشی آبدانان برای من یک مبدا تاریخ شد. نشستم به فکر کردن که من در این زمانی که زیر سلطهی حقیران و گدایان زندگی کردم چهقدر خودم هم گدا و فرومایه شدم. چهقدر رضا دادم به رویکردهای یک مشت گرسنهی طماع بیوجود، چهقدر قبول کردم که با من شبیه یک موجود ناچیز بسته به گاری رفتار شود، چهقدر از حقارتی که از بطنشان میآمد به من دادند و تحمل کردم و در عوض هی خودم را تغییر دادم و هی سرم را پایینتر گرفتم که بتوانم بهتر و کمآسیبتر کنارشان زندگی کنم. چه باید میکردند که من بایستم و بگویم نه؟ فکر کردم برای ما نقطهی صفری وجود نداشت که از آن پایینتر غیر قابل قبول باشد. این سیاهیها از ایتدا هویت ما را گرفتند، آلت نجس و کثیفشان را در قوانین، زندگی، مغز، هنر، معرفت فرو کردند، تاریخ ما را گرفتند، جغرافیای ما را گرفتند، خون ما را به شیشه کردند، سیاوشانمان را غریبانه کشتند و در ببابانها خاک کردند و استخوانهاشان را پراکنده کردند و حتا نگذاشتند سوگوارشان باشیم، هرچه را غیر خودشان بود پودر و نیست و نابود کردند و به جاش ابتذال و خرافات و زشتی نشاندند، به زنده و مردهمان بیحرمتی کردند... باید چه میکردند که گونی برنج را چاقو بزنیم و بگوییم این برنج برای خودت، گدا تویی، فرومایه تویی، پست و حقیر و بدبخت تویی، نه من. چرا هیچوقت نتوانستهام گونی برنج را توی صورتشان بپاشم، شاید فقط آخر کارم، آن هم خیلی ملایم و ملو. رفتم آبدانان را در نقشه دیدم که در استان ایلام است. زمانی طولانی به شهر کوچک نگاه کردم، به تراکمش بین کوههای بلند و نامش که عجیب و کوتاه و قشنگ بود و هیچوقت نشنیده بودم و هیچوقت نمیدانستم بزرگترین معلمان من اهل آن شهرند. چه دیر دیدم، چه دیر فهمیدم.
قحطی اینترنت هرچه نداشت این را داشت که از صبح با سه چهارنفر تلفنی حرف زدهام و اخبار را رد و بدل کردیم. ما ماهواره نداریم، دیشب ساعت یازده دو صدای انفجار شنیدم و از هرکسی پرسیدم اخباری ازش نیست. بابا گفت حتما ترقه بوده. ترقه هوا را میلرزاند و انفجار زمین را و من بچهی منطقهی زلزلهخیزم و با صدای زلزله و لرزش زمین بزرگ شدهام.
روز آرام و کثیفی است که به شب
سیاهی خواهد رسید. بچه بعد از برگزاری یک روضه برای ماینکرفت -که در قحطی اینترنت ازش دور مانده- نشسته به پازل چیدن. من دارم آستینهای پلوور را میبافم و سوالهای بیپایان بچه را اکثرا با نمیدانم پاسخ میدهم و سرم تا جایی که اتاق اجازه میدهد بزرگ شده و درونش انسانهایی کوچک در خیابانهای طولانی راه میروند.
💔45❤16👎2🕊2❤🔥1
کلمه یاری ام نمیدهد.
مادرم که از جهان گذشت، غم مثل سمی که یکبار نوشیده باشم و در من باقی باشد، از بافتهای بدنم فوران میکرد، هر روز می نوشتم. هر جایی که میشد. گاهی روزی چند بار. سطح سرریز کرده غم انگار می آمد پایین تر و راه نفس را کمی باز میکرد تا چند ساعت بعد.
این دو هفته، کلام با من یاری نمیکند. هیچم و نگاه. زل میزنم به تصاویر یا چشم روی خراششان میبندم ولی چند ساعت بعد دوباره باز میگردم و مثل چاقو در قلبم میچرخانم. ویدیوی پدر سپهر را ظرف دو روز تکه تکه دیدم. خودم را دیداندم! سانسور معنا ندارد.
هر روز چند کیلومتر در سرما دویده ام. حیوانی وحشی در من تنوره می کشد. مرا می دواند. این درد مرا از جایم بلند میکند و آنقدر می دواند که هر دو از نفس بیفتیم.
کاش میشد عمر را مثل تکه های شیرینی بین آن پیکرهای زیبا پخش کنم. کاش میشد همه ایران را بیاورم خانه ام و در را ببندم و پنجره ها را قفل کنم.
حرف دیگری ندارم بگویم.
مادرم که از جهان گذشت، غم مثل سمی که یکبار نوشیده باشم و در من باقی باشد، از بافتهای بدنم فوران میکرد، هر روز می نوشتم. هر جایی که میشد. گاهی روزی چند بار. سطح سرریز کرده غم انگار می آمد پایین تر و راه نفس را کمی باز میکرد تا چند ساعت بعد.
این دو هفته، کلام با من یاری نمیکند. هیچم و نگاه. زل میزنم به تصاویر یا چشم روی خراششان میبندم ولی چند ساعت بعد دوباره باز میگردم و مثل چاقو در قلبم میچرخانم. ویدیوی پدر سپهر را ظرف دو روز تکه تکه دیدم. خودم را دیداندم! سانسور معنا ندارد.
هر روز چند کیلومتر در سرما دویده ام. حیوانی وحشی در من تنوره می کشد. مرا می دواند. این درد مرا از جایم بلند میکند و آنقدر می دواند که هر دو از نفس بیفتیم.
کاش میشد عمر را مثل تکه های شیرینی بین آن پیکرهای زیبا پخش کنم. کاش میشد همه ایران را بیاورم خانه ام و در را ببندم و پنجره ها را قفل کنم.
حرف دیگری ندارم بگویم.
💔127❤16😢11❤🔥1🕊1
جلوی پیشخوان مطب پزشک، خانم منشی با لبخند گشاده و صورت گل انداخته؛ در تضاد آشکار با روز برفی و سرد بیرون، از من تاریخ تولدم را پرسید که پرونده ام را در سیستمش پیدا کند.
من چند ثانیه، طولانی؛ صبر کردم که تاریخ تولدم یادم بیاید. او بلندتر خندید چون به نظرش بامزه بود.
من لبخند تلخی زدم چون میدانستم حباب داخل مغزم بزرگتر شده.
خیلی بدم. خیلی بدحالم.
من چند ثانیه، طولانی؛ صبر کردم که تاریخ تولدم یادم بیاید. او بلندتر خندید چون به نظرش بامزه بود.
من لبخند تلخی زدم چون میدانستم حباب داخل مغزم بزرگتر شده.
خیلی بدم. خیلی بدحالم.
💔109❤13👎1🕊1
هیتلر متولد اتریش بود. آلمان به دلیل وسعت، زبان مشترک و نزدیکی فرهنگ، پذیرای ایده هیتلر برای ساختن یک ارتش-ملت برتر، خاستگاه حکومت رایش سوم شد.
و هیچکس نمی تواند ادعا کند که آلمانی های دو نسل قبل، همه طرفدار نازی بودند. حتی کسی نمیتواند ادعا کند که ارتش آلمان در آن زمان، یکدست و طرفدار و حامی هیتلر بوده.
چرا؟
در دل مخوف ترین دیکتاتوری ها؛ اینجا ارتش اس اس، همیشه گروهی زیر زمینی بوده اند که برای آزادی، کودتا کرده اند. به قیمت شغل، نام و جان.
در ارتش آلمان، استعفا و کودتا علیه هیتلر، بارها اتفاق افتاده و این یعنی خریدن آبرو برای ملتی که در سیطره دیکتاتور گرفتار آمده بودند.
اگر کسی بگوید همه آلمانها طرفدار حزب نازی بودند، یک بیسواد سیاسی است که نامهایی چون اشتافنبرگ، هوپنر و رومل را نشنیده.
مخوف تر از ارتش اس اس اگر در طول تاریخ داشتیم، دستکم تا همین ده سال اخیر نبود و طی یک دهه به وجود آمد! در ایران!
و آیا در طی این سالها، کسی شنید که از افراد نزدیک به ساختار قدرت، کسی استعفا بدهد یا اعتراضی مدنی با صدای بلند و به نفع شهروندان داشته باشد یا حتی عملا مخالفتی کند که به قیمت شغل یا جان تمام شود؟ آیا وطن پرستی فقط در پرستش بی چون و چرای ساختار قدرت حاکم تعریف شده و درجه داران هیچ زاویه ای با آنچه در خیابانها، دریاها و آسمان ایران؛ بر ما مردم گذشت، نداشتند؟
من تا امروز حساب ارتش ایران را از دیگر ساختارهای قدرت جدا میدانستم.
من تا امروز اشتباه فکر کرده ام.
سپردن تمام بار این مسئولیت از جانهای سوخته صرفا به یک فرد در رأس امور، ساده انگاری است. یک نفر تنها مسئول تغییر اینهمه سرنوشت نیست. کل این ساختار، هر یک به درجه و وسعتی، از پذیرش و سکوت تا انجام و حمایت، مسئول است و اگر روزی رسیدیم به جایی که بشود انگشت بگیریم به سمت صورتها و چشم در چشم بپرسیم، همه این ساختار باید فرد به فرد پاسخ بدهد.
@november25th
و هیچکس نمی تواند ادعا کند که آلمانی های دو نسل قبل، همه طرفدار نازی بودند. حتی کسی نمیتواند ادعا کند که ارتش آلمان در آن زمان، یکدست و طرفدار و حامی هیتلر بوده.
چرا؟
در دل مخوف ترین دیکتاتوری ها؛ اینجا ارتش اس اس، همیشه گروهی زیر زمینی بوده اند که برای آزادی، کودتا کرده اند. به قیمت شغل، نام و جان.
در ارتش آلمان، استعفا و کودتا علیه هیتلر، بارها اتفاق افتاده و این یعنی خریدن آبرو برای ملتی که در سیطره دیکتاتور گرفتار آمده بودند.
اگر کسی بگوید همه آلمانها طرفدار حزب نازی بودند، یک بیسواد سیاسی است که نامهایی چون اشتافنبرگ، هوپنر و رومل را نشنیده.
مخوف تر از ارتش اس اس اگر در طول تاریخ داشتیم، دستکم تا همین ده سال اخیر نبود و طی یک دهه به وجود آمد! در ایران!
و آیا در طی این سالها، کسی شنید که از افراد نزدیک به ساختار قدرت، کسی استعفا بدهد یا اعتراضی مدنی با صدای بلند و به نفع شهروندان داشته باشد یا حتی عملا مخالفتی کند که به قیمت شغل یا جان تمام شود؟ آیا وطن پرستی فقط در پرستش بی چون و چرای ساختار قدرت حاکم تعریف شده و درجه داران هیچ زاویه ای با آنچه در خیابانها، دریاها و آسمان ایران؛ بر ما مردم گذشت، نداشتند؟
من تا امروز حساب ارتش ایران را از دیگر ساختارهای قدرت جدا میدانستم.
من تا امروز اشتباه فکر کرده ام.
سپردن تمام بار این مسئولیت از جانهای سوخته صرفا به یک فرد در رأس امور، ساده انگاری است. یک نفر تنها مسئول تغییر اینهمه سرنوشت نیست. کل این ساختار، هر یک به درجه و وسعتی، از پذیرش و سکوت تا انجام و حمایت، مسئول است و اگر روزی رسیدیم به جایی که بشود انگشت بگیریم به سمت صورتها و چشم در چشم بپرسیم، همه این ساختار باید فرد به فرد پاسخ بدهد.
@november25th
👍96❤24🕊11👎4👌1
بچه گفت خواب دیدم رفتم ایران. جنگ است. همه مرده اند و من میدوم.
من فکرش را نمیکردم که از یک ماه اخیر به جز قطعی اینترنت و اصرار بودن «آدمهای بد» به ماندن و عصبانی بودن مردم، بیشتر چیزی بداند. نگو که با قاپیدن یک جمله از اینجا و دو فعل از آنجا و چند نگاه دزدکی به گوشیها، چه با تفصیل و شرح، فهمیده...
(در دلم گفتم خب تبریک میگویم که گند را زدی. حالا بیا و درست کن. خاک بر سرت).
تنها کسی که دلم میخواست باهاش حرف بزنم، نیست! آنقدر این جمله غمگین است که میتوانم بهش بخندم.... چون ته دلم خوشحالم که نیست تا ببیند. این هیولای خشم و غم را خودم حمل میکنم. انگار تصاویر و اخبار نوعی از سم باشد و ترجیح بدهم خودم تا آخرین قطره بنوشم تا فقط در من اثر کند و بقیه مصون باشند. درحالیکه مرگ آدم را از مابقی خوب و بد مصون کرده. چقدر ساده و چقدر عجیب است.
تا جایی که یادم می آید، آدم عملگرا بودم حتی اگر میدانستم آن عمل، ثمر خاصی ندارد. یک برگ سبز هم اگر می ماند ته گلدان خشک و آفت زده، همان یک برگ را شسته ام و گذاشته ام توی سایه روشن در لیوان آب. گاهی کپک زده، گاهی ریشه داده. دست به کاری زدن، تا الان تنها هنر من بوده برای آنچه که بهم تحمیل شده به نام زندگی و شاید که از سر سندرم استکهلم، قصد کردم و ادامه اش دادم.
یک اتاق را کرده ایم مثلا اتاق سرور. لپتاپها شبانه روز روشنند. گاهی صدای خنک کننده ها می آید. آدمهایی به شکل دایره نارنجی، از ایران به این لپ تاپها وصل می شوند. گاهی می بینم یکی مثلا دارد سعی میکند و آخرش هم وصل نمیشود. گاهی میبینم مثلا چهل نفر همزمان وصلند. گیگ های مصرف شده را نگاه میکنم. انگار آب خنکی را میریزم روی آب داغی که از روی زخمهایم میگذشته به قصد بیشتر سوزاندن. توصیف بهتری بلد نیستم.
مردم اینجا، فیلم بازار رشت را که دیدند، خودشان پول جمع کردند آوردند دادند به من. انگار که من نماینده ترمیم بازار باشم. من خیلی خیلی که زور بزنم، صرفا راوی و مترجم درد باشم. اول مقاومت کردم و گفتم نه، این یکی واقعا کار من نیست....
یک جا ولی دیدم شاید، شاید و شاید که این همان شمع کوچک من است در ظلام شب هول این بازماندگان رقصنده با چهره هایی که سوگ را فهمیده اند و من اتفاقا که ردپایش را روی چهره و چشمها بلدم ....
این فضای وهم زده که نامش اتفاقا ادامه زندگی به قیمت جان است...
خدا را چه دیدی؟ شاید که همین شمع کوچک من به شمعهای دیگری پیوست. شاید نقطه ها هم را دوباره یافتند و ستاره ها آمدند روی زمین و ما واقعا ادامه داشتیم...
@november25th
من فکرش را نمیکردم که از یک ماه اخیر به جز قطعی اینترنت و اصرار بودن «آدمهای بد» به ماندن و عصبانی بودن مردم، بیشتر چیزی بداند. نگو که با قاپیدن یک جمله از اینجا و دو فعل از آنجا و چند نگاه دزدکی به گوشیها، چه با تفصیل و شرح، فهمیده...
(در دلم گفتم خب تبریک میگویم که گند را زدی. حالا بیا و درست کن. خاک بر سرت).
تنها کسی که دلم میخواست باهاش حرف بزنم، نیست! آنقدر این جمله غمگین است که میتوانم بهش بخندم.... چون ته دلم خوشحالم که نیست تا ببیند. این هیولای خشم و غم را خودم حمل میکنم. انگار تصاویر و اخبار نوعی از سم باشد و ترجیح بدهم خودم تا آخرین قطره بنوشم تا فقط در من اثر کند و بقیه مصون باشند. درحالیکه مرگ آدم را از مابقی خوب و بد مصون کرده. چقدر ساده و چقدر عجیب است.
تا جایی که یادم می آید، آدم عملگرا بودم حتی اگر میدانستم آن عمل، ثمر خاصی ندارد. یک برگ سبز هم اگر می ماند ته گلدان خشک و آفت زده، همان یک برگ را شسته ام و گذاشته ام توی سایه روشن در لیوان آب. گاهی کپک زده، گاهی ریشه داده. دست به کاری زدن، تا الان تنها هنر من بوده برای آنچه که بهم تحمیل شده به نام زندگی و شاید که از سر سندرم استکهلم، قصد کردم و ادامه اش دادم.
یک اتاق را کرده ایم مثلا اتاق سرور. لپتاپها شبانه روز روشنند. گاهی صدای خنک کننده ها می آید. آدمهایی به شکل دایره نارنجی، از ایران به این لپ تاپها وصل می شوند. گاهی می بینم یکی مثلا دارد سعی میکند و آخرش هم وصل نمیشود. گاهی میبینم مثلا چهل نفر همزمان وصلند. گیگ های مصرف شده را نگاه میکنم. انگار آب خنکی را میریزم روی آب داغی که از روی زخمهایم میگذشته به قصد بیشتر سوزاندن. توصیف بهتری بلد نیستم.
مردم اینجا، فیلم بازار رشت را که دیدند، خودشان پول جمع کردند آوردند دادند به من. انگار که من نماینده ترمیم بازار باشم. من خیلی خیلی که زور بزنم، صرفا راوی و مترجم درد باشم. اول مقاومت کردم و گفتم نه، این یکی واقعا کار من نیست....
یک جا ولی دیدم شاید، شاید و شاید که این همان شمع کوچک من است در ظلام شب هول این بازماندگان رقصنده با چهره هایی که سوگ را فهمیده اند و من اتفاقا که ردپایش را روی چهره و چشمها بلدم ....
این فضای وهم زده که نامش اتفاقا ادامه زندگی به قیمت جان است...
خدا را چه دیدی؟ شاید که همین شمع کوچک من به شمعهای دیگری پیوست. شاید نقطه ها هم را دوباره یافتند و ستاره ها آمدند روی زمین و ما واقعا ادامه داشتیم...
@november25th
❤117💔29🕊11❤🔥3
3.5% rule
اریکا چنووت نظریه محبوبی دارد دال بر اینکه سه و نیم درصد از جمعیت مخالف یک رژیم، با مقاومت مدنی و تظاهرات و ... میتوانند منجر به فروپاشی حکومتشان بشوند.
آن نود و هشت!! درصد آرا سال پنجاه و هفت را اگر اگر اگر باور کنیم، این تخمین سه و نیم درصد دقیقا تا همان سال درست بوده.
در خیزش زن زندگی آزادی، در برلین؛ عدد رسمی اعلام شده از شرکت کنندگان هشتاد هزار نفر و آنچه شاهدان عینی دیدند، حدود صد هزار نفر بوده.
ماه پیش، در شهرهای ایران، آمار رسمی که نداریم ولی آمار غیر رسمی دست پایین بین دو تا سه میلیون نفر اعتراض کرده اند و شد آنچه شد.
امروز در مونیخ، جمعیتی که پلیس از قبل منتظرش بوده صد هزار نفر، و جمعیتی که پلیس مشایعت کرده و گزارش داده سیصد هزار نفر بودند.
در تورنتو، در همین تاریخ، سیصد تا چهارصد هزار نفر ایرانی در تظاهرات شرکت کرده اند.
آمار ژورنالیستها، فعالان محیط زیست، نویسندگان و مدرسان و دانشجویان زندانی را نداریم.
اضافه کنیم هزار و پانصد نفر کشته در آبان نود و هشت.
و کشتگان قیام مهسا
و کشتگان هشتاد و هشت
ضمن اینکه فی الحال، به آمار قتلهای زنجیره ای و ... ورود نمیکنم، یک حساب سر انگشتی کنیم که این جمعیت چند درصد جمعیت بزرگسال ایرانند.
نتیجه:
سه و نیم درصد پذیرفته شده استاندارد، مال بقیه دنیا و بقیه سیستم هاست.
آنچه ما با آن طرفیم، نه فقط که از بضاعت ادبیات، که از سیستم آمار و احتمال و مطلق بودن منطق ریاضیات فراتر است.
وقتی با چنین پدیده ای طرفیم، وقتی هیچ راه تا بحال رفته ای به مقصد نرسیده، شاید نسبتی که ما نیاز داریم برای اولین بار در تاریخ تمدن، همان نود و هشت درصد آرا است.
@November25th
اریکا چنووت نظریه محبوبی دارد دال بر اینکه سه و نیم درصد از جمعیت مخالف یک رژیم، با مقاومت مدنی و تظاهرات و ... میتوانند منجر به فروپاشی حکومتشان بشوند.
آن نود و هشت!! درصد آرا سال پنجاه و هفت را اگر اگر اگر باور کنیم، این تخمین سه و نیم درصد دقیقا تا همان سال درست بوده.
در خیزش زن زندگی آزادی، در برلین؛ عدد رسمی اعلام شده از شرکت کنندگان هشتاد هزار نفر و آنچه شاهدان عینی دیدند، حدود صد هزار نفر بوده.
ماه پیش، در شهرهای ایران، آمار رسمی که نداریم ولی آمار غیر رسمی دست پایین بین دو تا سه میلیون نفر اعتراض کرده اند و شد آنچه شد.
امروز در مونیخ، جمعیتی که پلیس از قبل منتظرش بوده صد هزار نفر، و جمعیتی که پلیس مشایعت کرده و گزارش داده سیصد هزار نفر بودند.
در تورنتو، در همین تاریخ، سیصد تا چهارصد هزار نفر ایرانی در تظاهرات شرکت کرده اند.
آمار ژورنالیستها، فعالان محیط زیست، نویسندگان و مدرسان و دانشجویان زندانی را نداریم.
اضافه کنیم هزار و پانصد نفر کشته در آبان نود و هشت.
و کشتگان قیام مهسا
و کشتگان هشتاد و هشت
ضمن اینکه فی الحال، به آمار قتلهای زنجیره ای و ... ورود نمیکنم، یک حساب سر انگشتی کنیم که این جمعیت چند درصد جمعیت بزرگسال ایرانند.
نتیجه:
سه و نیم درصد پذیرفته شده استاندارد، مال بقیه دنیا و بقیه سیستم هاست.
آنچه ما با آن طرفیم، نه فقط که از بضاعت ادبیات، که از سیستم آمار و احتمال و مطلق بودن منطق ریاضیات فراتر است.
وقتی با چنین پدیده ای طرفیم، وقتی هیچ راه تا بحال رفته ای به مقصد نرسیده، شاید نسبتی که ما نیاز داریم برای اولین بار در تاریخ تمدن، همان نود و هشت درصد آرا است.
@November25th
💔48❤13💯9😢4🕊4🔥3👍1👎1😡1
بچه گفت روی صورتم پروانه آبی بکش. روز کارناوال بود اینجا. برای بچه ها مهمانی ترتیب داده بودند بدون بزرگترها.
پروانه را کشیدم. چقدر زیبا بود روی آن گونه تپل ترد تازه... و فکر کردم یک بچه تا چند سالگی واقعا به مادرش نیاز دارد؟
نوش آفرین محیطیان، با دست شکسته و پای باند پیچ و موهای شلال تا کمر، پیانو میزد. پدرش، سیاه پوش و سر به زیر میخواند «ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم....»
افسانه، آن زن زیبا، مادر و همسر خندان درخشانی که از این خانواده سهنفری کم شده. برای ابد...
ابد؟! مفهومی بسیار خشن و بسیار تلخ است.
به من میگفت: هرگز نگو هرگز. این کلمه ترسناک و بیرحم است و من را می ترساند...
من؟ تا روز از دست دادن خودش، نگفتم هرگز...
الان، خب باز میبینم هرگز به تکرر و در مراجعه دایم است و سرنوشت بسیاری. دیگر هرگز کامل نبودن، دیگر هرگز زنده نبودن، هرگز به تمامی شاد نبودن، هرگز بازنگشتن و هرگز نبودن خاصه در بهار.... دیگر هرگز فرزند را در آغوش نگرفتن و هرگز پدر را ندیدن و هرگز مادر را نبوسیدن. هرگز دوباره نداشتن...
یک دختر نوجوان تا چند سالگی به مادرش نیاز دارد که موهایش را ببافد؟ برای دوستانش کاسه پفک پر کند؟ پول بگذارد توی جیبش؟ خرابکاری ها را سرپوش بگذارد و رازدارش باشد؟
شب، پروانه را با صابون و کرم می شستم و میشنیدم که مهمانی چه خوب بود. مرد خمیر پیتزا درست میکرد. سالگرد ازدواجمان بود. مختصر و خلاصه با دو شمع و دو پیتزای خانگی. سالاد را من درست کردم. سس سالاد باید دستساز باشد. ماست و سه جور سرکه و روغن زیتون و یک قاشق کوچک مایونز و نمک و فلفل.
سس را ریختم و حجم رنگی را مخلوط کردم و یاد پیکر آن زن که تا کمر روی دیوار تراس آپارتمان کوچکش خم شده هر شب و داد میزند آیدا..... دختر من دکتر بود خدااااا
خدا؟ تو دقیقا کی مردی؟
وقتی که بمب میریختند سر بچه ها؟ وقتی زلزله بم یا زلزله رودبار با سیل جنوب آمد و کمکی نبود؟ یا وقتی به بچه های بلوچ شناسنامه نمیدانند؟ وقتی خدانور را دست بسته کشتند یا مهسا که اینجور معصومانه و ترسیده دست کرده بود توی موها که نشان بدهد حجابش خوب است؟ وقتی دو بار هواپیما را زدند یا وقتی آیدا و سالار و مهدی و سپهر و ایلیا و رکسانا و و و سالها اسم را کف خیابان انداختند؟
از کی نبودی؟
روزها پول جابجا میکنم، شبها جوابهای تند میدهم به چپ احمق و راست احمق تر و فحش هم میخورم مبسوط.
آیا من از این غم جان به در می برم؟
آیا من زنده می مانم؟
می مانم.
با بدن و مغز و روان و شیمی تغییر کرده.
که این تغییر دست من نبود و به من تحمیل شد و من در آن دخیل نبودم.
@November25th
پروانه را کشیدم. چقدر زیبا بود روی آن گونه تپل ترد تازه... و فکر کردم یک بچه تا چند سالگی واقعا به مادرش نیاز دارد؟
نوش آفرین محیطیان، با دست شکسته و پای باند پیچ و موهای شلال تا کمر، پیانو میزد. پدرش، سیاه پوش و سر به زیر میخواند «ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم....»
افسانه، آن زن زیبا، مادر و همسر خندان درخشانی که از این خانواده سهنفری کم شده. برای ابد...
ابد؟! مفهومی بسیار خشن و بسیار تلخ است.
به من میگفت: هرگز نگو هرگز. این کلمه ترسناک و بیرحم است و من را می ترساند...
من؟ تا روز از دست دادن خودش، نگفتم هرگز...
الان، خب باز میبینم هرگز به تکرر و در مراجعه دایم است و سرنوشت بسیاری. دیگر هرگز کامل نبودن، دیگر هرگز زنده نبودن، هرگز به تمامی شاد نبودن، هرگز بازنگشتن و هرگز نبودن خاصه در بهار.... دیگر هرگز فرزند را در آغوش نگرفتن و هرگز پدر را ندیدن و هرگز مادر را نبوسیدن. هرگز دوباره نداشتن...
یک دختر نوجوان تا چند سالگی به مادرش نیاز دارد که موهایش را ببافد؟ برای دوستانش کاسه پفک پر کند؟ پول بگذارد توی جیبش؟ خرابکاری ها را سرپوش بگذارد و رازدارش باشد؟
شب، پروانه را با صابون و کرم می شستم و میشنیدم که مهمانی چه خوب بود. مرد خمیر پیتزا درست میکرد. سالگرد ازدواجمان بود. مختصر و خلاصه با دو شمع و دو پیتزای خانگی. سالاد را من درست کردم. سس سالاد باید دستساز باشد. ماست و سه جور سرکه و روغن زیتون و یک قاشق کوچک مایونز و نمک و فلفل.
سس را ریختم و حجم رنگی را مخلوط کردم و یاد پیکر آن زن که تا کمر روی دیوار تراس آپارتمان کوچکش خم شده هر شب و داد میزند آیدا..... دختر من دکتر بود خدااااا
خدا؟ تو دقیقا کی مردی؟
وقتی که بمب میریختند سر بچه ها؟ وقتی زلزله بم یا زلزله رودبار با سیل جنوب آمد و کمکی نبود؟ یا وقتی به بچه های بلوچ شناسنامه نمیدانند؟ وقتی خدانور را دست بسته کشتند یا مهسا که اینجور معصومانه و ترسیده دست کرده بود توی موها که نشان بدهد حجابش خوب است؟ وقتی دو بار هواپیما را زدند یا وقتی آیدا و سالار و مهدی و سپهر و ایلیا و رکسانا و و و سالها اسم را کف خیابان انداختند؟
از کی نبودی؟
روزها پول جابجا میکنم، شبها جوابهای تند میدهم به چپ احمق و راست احمق تر و فحش هم میخورم مبسوط.
آیا من از این غم جان به در می برم؟
آیا من زنده می مانم؟
می مانم.
با بدن و مغز و روان و شیمی تغییر کرده.
که این تغییر دست من نبود و به من تحمیل شد و من در آن دخیل نبودم.
@November25th
💔96❤26😢12❤🔥1👏1
زندگی به یک ایرانی در طول عمر متوسط شصت تا فوق طولانی اش مثلا هشتاد، مگر چقدر لحظات درخشان و رویاهای به حقیقت نشسته و وصال و برخورداری و خنده های از ته دل داد که باید با چندین انقلاب، انواع جنگ، گورهای دستهجمعی عزاداری های ورای کلمه، آوار صدها تصاویری که درک و درونی کردن هر کدامش چندین هفته و ماه حتی زمان میبرد، تقاص پس بدهد و بی حساب بشود؟
وطن تو چه داشتی که من زخم خورده از خود تو، هجرت کرده از دامن تو، رفته از زیر چتر تو، نه میتوانم این بند ناف را ببرم و نه میتوانم به قدری که دل و سر و جان زخمی ام را سبک کند، برای معصومیت خاموش اکبر چراغی، برای آن پیرزن بیمار در بیابانی خشک در زاهدان، برای آن دختر باردار که جنینش را پیش فروش کرده و برای آن مردی که با دو عصا و روی یک پا، در آن صبح سرد خودش را رسانده بود به خط اول راهپیمایی، به کفایت غمگساری کنم و از بندشان خلاص شوم... که اینها تصاویر مشوش و در هم آمیخته امشب منند و فردا با تصاویر دیگری جایگزین می شوند همانگونه که دیروز و پس فردا و...
زیر این بهمن سهمگین نامهای هزاران فرزند ایران و جان فدای میهن، چطور روی پا بایستم؟
@November25th
وطن تو چه داشتی که من زخم خورده از خود تو، هجرت کرده از دامن تو، رفته از زیر چتر تو، نه میتوانم این بند ناف را ببرم و نه میتوانم به قدری که دل و سر و جان زخمی ام را سبک کند، برای معصومیت خاموش اکبر چراغی، برای آن پیرزن بیمار در بیابانی خشک در زاهدان، برای آن دختر باردار که جنینش را پیش فروش کرده و برای آن مردی که با دو عصا و روی یک پا، در آن صبح سرد خودش را رسانده بود به خط اول راهپیمایی، به کفایت غمگساری کنم و از بندشان خلاص شوم... که اینها تصاویر مشوش و در هم آمیخته امشب منند و فردا با تصاویر دیگری جایگزین می شوند همانگونه که دیروز و پس فردا و...
زیر این بهمن سهمگین نامهای هزاران فرزند ایران و جان فدای میهن، چطور روی پا بایستم؟
@November25th
💔112❤16😢9
برو. برو کهریزک سراغ رفیقات رو از اونجا بگیر.
تروپ سربازان اس اس، جوانانی سالم و تنومند از ساکنین آلمان، مقیم بیرون از آلمان و بیست و پنج درصد اروپایی غیر آلمانی و داوطلب بودند. از کار دفتری تا مهندسی کشتی، از مخابرات تا مبارزه در خط مقدم، تعلیم های طولانی می دیدند ولی تقسیم شدن وظایفشان زیر نظر فرماندهان بود.
زمانی که برای مدیریت اردوگاههای کار، گروههای مختلف سرباز را استخدام و متمرکز کردند، بعد مدتی فرماندهان علایم مشخصی از انواع افسردگی و اختلال در خواب و پریشانی احوال را گزارش میدادند. به این نتیجه رسیدند که برای حفظ سلامت روان، یک سرباز نباید از اول تا آخر پروسه حذف یهودیان (دستگیری، انتقال به اردوی کار، نظارت روزانه، اعدام با تیربار و انتقال و انهدام اجساد و ثبت اسناد) را یکباره و مثل مدیریت یک پروژه واحد انجام دهد.
وظایف را تقسیم کردند به بخش های مجزا و غیرپیوسته و هر بخش به زیر بخشهای کوچکتر که مثلا یک سرباز، معاشرت طولانی مدت با زندانی از اردوگاه تا اعدام نداشته باشد. تحویل جسد، برای سرباز تحویل گیرنده ناشناس باشد. اسناد جداگانه تنظیم شوند و هیچ خط روایی مشخصی از زندگی یک شهروند یهودی که در خانه اش دستگیر شده تا روزی که از فقر غذایی یا بیماری یا نافرمانی ... تیرباران و دفن بشود، برای یک افسر ناظر مشخص نباشد.
این ترفند جواب نداد.
افسرها با هم حرف میزدند. زندانی ها را میدیدند و چهره ها را تشخیص میدادند و وقت اعدام یا دفن، بالاخره همیشه چهره های آشنایی دیده میشدند. اینکه اصلا روبروی کسی که میشناختند بایستند و تیربارانش کنند، طی مدتی، در روان سربازان مثل تراما بروز میکرد.
راه حل بعدی، استفاده از گاز کربنیک بود. حذفی سریع. زندانی دستکم درد را تحمل نمیکرد و مأمور اجرای اعدام با او چهره به چهره نمیشد. این، عذاب وجدان به نسبت کمتری در برداشت.
مدتی بعد، یک مشکل بزرگ داشتند:
وقت حمل اجساد، به دلیل انجماد بدن در اثر گاز کربنیک، پوست از نسج کنده میشد. سربازان منقلب می شدند. آنقدر انسانزدایی نشده بودند که این صحنه های دلخراش را تحمل کنند. افسران باید راه دیگری پیدا میکردند.
پدیده اتاق گاز، از این جا شکل گرفت. لازم نبود که زندانی را مدتها منتظر نگه دارند. لازم نبود که مقابل زندانی صف بکشند. و سربازی که مسئول معدوم کردن اجساد بود، بدنها را دگرگون شده تحویل نمی گرفت. این روش عذاب وجدان به مراتب کمتری برای مأموران در بر داشت. ترجیح این بود که سربازان، صرفا بدنهایی بیجان ولی سالم را تحویل بگیرند.
چرا؟
چون سربازان اس اس، در نهایت یکی از هزاران پدران و همسران و فرزندان بودند. انسانهایی که در بیرون اردوگاه و خارج از محیط جنگ، هنوز به حداقلی از اسانس انسانیت نیازمند بودند که در کافه قهوه سفارش بدهند و با زنی همبستر بشوند و کفششان را برای تعمیر به کفاش بدهند و نان بخرند و عید را کنار خانواده جشن بگیرند و کودکشان را ببوسند.
هر قدر این تغییر متدهای کشتن، اصلا تمهید و فکر کردن برایش، طراحی و به مشورت گذاشتن و رد و پذیرشش، مدیریتش، آنهم به دلیل «پرهیز از انسانیت زدایی و تراما»، بیمارگونه است، از روان سربازان محافظت میکرده.
مسلما که چنین تمهیدی صرفا از مغز انسانی مخدوم و مخلص ایدئولوژی بر میآید. خواندن و مرورش اصلا این حس را به آدم میدهد که مرز جنون تا کجاست؟
از آن سو، سرباز اس اس، در خارج از لباس سربازی، رهگذری بوده در لباس شهروندی و شهروند نمی بایست که از انسانیت تهی باشد حتی اگر در ارتش رایش سوم، شیر گاز را روی گروهی بیخبر از همه جا باز کرده یا برایشان ناهار پخته یا راننده حمل مواد شوینده به اردوگاه بوده یا توالت ها را تمیز میکرده یا باغبان بوده. هر چه بوده، وصل بودنش به جنایت اتاق گاز نمیبایست تمام خصوصیات آدم بودن را ازش سلب میکرده.
بارها در این مدت دیدم سوال پرسیده اند: چطور توانستند؟ چه فکری میکرده اند؟ چه جور موجودی باید باشی که روی پشت بام بایستی و به دختری کوچک اندام شلیک کنی و به هر کسی که به او نزدیک میشود؟
چه جور موجودی توانسته که نه یک تیر که چهار تیر به صورت پسرکی بزند؟ چطور توانسته با دوستش روی آن پیکر برقصد؟ چطور؟ چه جور؟...
راستش این است.
اگر از اول تا به آخر زندگی یک انسان را «فتنه»، او را فتنه گر و سرباز زیردست را مأمور خاموش کردن آن فتنه از سوی خدا نام بدهند، با این اطمینان که حتی اگر اشتباه کرده باشند و او فتنه نبود، مرگ در مسلمانی، هدایتش میکند به بهشت و اگر بود هم که برد-برد؛ مأمور آخرسر میرود به پاداش بهشت و فتنهگر میرود به جهنم، و اگر که «اختیار» این تشخیص و انجام و سرانجام را به تمامی به فرد واگذار کرده باشند...
میرسیم به اینجا . و به این سوال که
یعنی اینها چه جور موجوداتی بودند که آنچه به تصور و کلمه نمی آید، توانستند؟
@November25th
تروپ سربازان اس اس، جوانانی سالم و تنومند از ساکنین آلمان، مقیم بیرون از آلمان و بیست و پنج درصد اروپایی غیر آلمانی و داوطلب بودند. از کار دفتری تا مهندسی کشتی، از مخابرات تا مبارزه در خط مقدم، تعلیم های طولانی می دیدند ولی تقسیم شدن وظایفشان زیر نظر فرماندهان بود.
زمانی که برای مدیریت اردوگاههای کار، گروههای مختلف سرباز را استخدام و متمرکز کردند، بعد مدتی فرماندهان علایم مشخصی از انواع افسردگی و اختلال در خواب و پریشانی احوال را گزارش میدادند. به این نتیجه رسیدند که برای حفظ سلامت روان، یک سرباز نباید از اول تا آخر پروسه حذف یهودیان (دستگیری، انتقال به اردوی کار، نظارت روزانه، اعدام با تیربار و انتقال و انهدام اجساد و ثبت اسناد) را یکباره و مثل مدیریت یک پروژه واحد انجام دهد.
وظایف را تقسیم کردند به بخش های مجزا و غیرپیوسته و هر بخش به زیر بخشهای کوچکتر که مثلا یک سرباز، معاشرت طولانی مدت با زندانی از اردوگاه تا اعدام نداشته باشد. تحویل جسد، برای سرباز تحویل گیرنده ناشناس باشد. اسناد جداگانه تنظیم شوند و هیچ خط روایی مشخصی از زندگی یک شهروند یهودی که در خانه اش دستگیر شده تا روزی که از فقر غذایی یا بیماری یا نافرمانی ... تیرباران و دفن بشود، برای یک افسر ناظر مشخص نباشد.
این ترفند جواب نداد.
افسرها با هم حرف میزدند. زندانی ها را میدیدند و چهره ها را تشخیص میدادند و وقت اعدام یا دفن، بالاخره همیشه چهره های آشنایی دیده میشدند. اینکه اصلا روبروی کسی که میشناختند بایستند و تیربارانش کنند، طی مدتی، در روان سربازان مثل تراما بروز میکرد.
راه حل بعدی، استفاده از گاز کربنیک بود. حذفی سریع. زندانی دستکم درد را تحمل نمیکرد و مأمور اجرای اعدام با او چهره به چهره نمیشد. این، عذاب وجدان به نسبت کمتری در برداشت.
مدتی بعد، یک مشکل بزرگ داشتند:
وقت حمل اجساد، به دلیل انجماد بدن در اثر گاز کربنیک، پوست از نسج کنده میشد. سربازان منقلب می شدند. آنقدر انسانزدایی نشده بودند که این صحنه های دلخراش را تحمل کنند. افسران باید راه دیگری پیدا میکردند.
پدیده اتاق گاز، از این جا شکل گرفت. لازم نبود که زندانی را مدتها منتظر نگه دارند. لازم نبود که مقابل زندانی صف بکشند. و سربازی که مسئول معدوم کردن اجساد بود، بدنها را دگرگون شده تحویل نمی گرفت. این روش عذاب وجدان به مراتب کمتری برای مأموران در بر داشت. ترجیح این بود که سربازان، صرفا بدنهایی بیجان ولی سالم را تحویل بگیرند.
چرا؟
چون سربازان اس اس، در نهایت یکی از هزاران پدران و همسران و فرزندان بودند. انسانهایی که در بیرون اردوگاه و خارج از محیط جنگ، هنوز به حداقلی از اسانس انسانیت نیازمند بودند که در کافه قهوه سفارش بدهند و با زنی همبستر بشوند و کفششان را برای تعمیر به کفاش بدهند و نان بخرند و عید را کنار خانواده جشن بگیرند و کودکشان را ببوسند.
هر قدر این تغییر متدهای کشتن، اصلا تمهید و فکر کردن برایش، طراحی و به مشورت گذاشتن و رد و پذیرشش، مدیریتش، آنهم به دلیل «پرهیز از انسانیت زدایی و تراما»، بیمارگونه است، از روان سربازان محافظت میکرده.
مسلما که چنین تمهیدی صرفا از مغز انسانی مخدوم و مخلص ایدئولوژی بر میآید. خواندن و مرورش اصلا این حس را به آدم میدهد که مرز جنون تا کجاست؟
از آن سو، سرباز اس اس، در خارج از لباس سربازی، رهگذری بوده در لباس شهروندی و شهروند نمی بایست که از انسانیت تهی باشد حتی اگر در ارتش رایش سوم، شیر گاز را روی گروهی بیخبر از همه جا باز کرده یا برایشان ناهار پخته یا راننده حمل مواد شوینده به اردوگاه بوده یا توالت ها را تمیز میکرده یا باغبان بوده. هر چه بوده، وصل بودنش به جنایت اتاق گاز نمیبایست تمام خصوصیات آدم بودن را ازش سلب میکرده.
بارها در این مدت دیدم سوال پرسیده اند: چطور توانستند؟ چه فکری میکرده اند؟ چه جور موجودی باید باشی که روی پشت بام بایستی و به دختری کوچک اندام شلیک کنی و به هر کسی که به او نزدیک میشود؟
چه جور موجودی توانسته که نه یک تیر که چهار تیر به صورت پسرکی بزند؟ چطور توانسته با دوستش روی آن پیکر برقصد؟ چطور؟ چه جور؟...
راستش این است.
اگر از اول تا به آخر زندگی یک انسان را «فتنه»، او را فتنه گر و سرباز زیردست را مأمور خاموش کردن آن فتنه از سوی خدا نام بدهند، با این اطمینان که حتی اگر اشتباه کرده باشند و او فتنه نبود، مرگ در مسلمانی، هدایتش میکند به بهشت و اگر بود هم که برد-برد؛ مأمور آخرسر میرود به پاداش بهشت و فتنهگر میرود به جهنم، و اگر که «اختیار» این تشخیص و انجام و سرانجام را به تمامی به فرد واگذار کرده باشند...
میرسیم به اینجا . و به این سوال که
یعنی اینها چه جور موجوداتی بودند که آنچه به تصور و کلمه نمی آید، توانستند؟
@November25th
💔61❤17👎5🕊3👍2😢1
به دوست *به دریا رفته ام، نوشتم بیا هفت سین بچینیم. اینها ما را خاکسترنشین و بدبخت و دورافتاده میخواهند. میخواهند ما واقعا از خاکمان «جمع کرده و رفته» باشیم. هفت سین، پیوند ماست...
نوشت من که حتی در سال اول سوگواری ام هفت سین گذاشتم! سین کم آوردم، قاب عکس خودش را بخاطر حرف اول اسم گذاشتم وسط سفره...
یادم افتاد اولین سال مهاجرت، در اتاق دانشجویی ام، تنهایی تخم مرغ رنگ کردم و هفت سین گذاشتم و سین کم بود. خودم شدم سین هفتم...
یک لحظه شوقی آمد توی قلبم. همان یک لحظه.
ناگهان تصویر چشمان سختی کشیده پدر مسعود ذاتپرور آمد جلوی چشمم... عید را چگونه سر می کنند؟ وقتی دیگر *«خُرّم هوا» می شود و آسمان لاجوردی است و *«تیتی زپه زنه»؟
برای مسعود ذاتپرور، برای پدرش ، برای آن شرافتی که بلد نیستم جمله بسازم درباره اش... باید به زبان مادری سوگنامه بگویم
*
هوای خوش
شکوفه سر میزند
به دریا رفته میداند مصیبتهای طوفان را
@November25th
نوشت من که حتی در سال اول سوگواری ام هفت سین گذاشتم! سین کم آوردم، قاب عکس خودش را بخاطر حرف اول اسم گذاشتم وسط سفره...
یادم افتاد اولین سال مهاجرت، در اتاق دانشجویی ام، تنهایی تخم مرغ رنگ کردم و هفت سین گذاشتم و سین کم بود. خودم شدم سین هفتم...
یک لحظه شوقی آمد توی قلبم. همان یک لحظه.
ناگهان تصویر چشمان سختی کشیده پدر مسعود ذاتپرور آمد جلوی چشمم... عید را چگونه سر می کنند؟ وقتی دیگر *«خُرّم هوا» می شود و آسمان لاجوردی است و *«تیتی زپه زنه»؟
برای مسعود ذاتپرور، برای پدرش ، برای آن شرافتی که بلد نیستم جمله بسازم درباره اش... باید به زبان مادری سوگنامه بگویم
*
هوای خوش
شکوفه سر میزند
به دریا رفته میداند مصیبتهای طوفان را
@November25th
💔76❤15😢4❤🔥1🕊1