دو سال و نیم است که از روز اول مدرسه تا الان، ظرف میانوعده بچه را من آماده کرده ام به جز سه بار.
یک بار بیمار جسمی بودم
یک بار بیمار روحی بودم
یک بار هم امروز که بیماری خاصی نداشتم و فقط خوابم می آمد. مرد دید من طبق روال، بعد از بلند شدن صدای مسواک برقی بچه از تخت بیرون نرفتم، بلند شد و صدایش آمد که دارد از بچه می پرسد چه ساندویچی؟ چه میوه ای؟ بطری آب توی کیفت کجاست؟ گردو اصلا؟
سوالاتی که من پاسخشان را لدنی بلدم.
و از همان لحظه خوابیدم چون فکر کردم که هدیه ای بی دلیل به من داده شده هر چند بچه کمی گریه کرد که موهایش خوب برس نشده اند و مرد داشت قانعش میکرد خیلی هم قشنگ هستند که موی بی گره مشکل بچه بود نه قشنگی ولی دخالتی نکردم.
در وقت اهدایی، خواب دیدم که رفته ایم جایی و چشمم به بازی بچه هاست که ناگهان میبینم اشتباه دیده ام و بچه من آنجا نیست.
شروع میکنم به گشتن. هراسان بودن. فریاد زدن. گریستن با صدای بلند.
بعد میفهمم که تمام مدت بچه پشت در خانه منتظر بوده و کسی در را باز نکرده و بچه ترسیده و هق هق میکند. با بیچارگی و عذاب گناه، دستم به در بود که بیدار شدم و در لحظه فکر کردم از روزی که دنیا آمد، همه بندهایی که مرا به افراد و جاهای مهم و مشخصی وصل میکردند، به نفع او گسستند. بدون همه؛ با هر بدبختی که شده می توانم، بدون او نه.
و اینکه خواب اضافی به من نیامده. همان بهتر که خودم صبح سحر با خیال راحت بدرقه اش کنم و بروم سراغ استخر قهوه ام. تا نگرانی بابت دیر نرسیدنش و خوشحال از در بیرون رفتنش و شمایل میوه و ساندویچش که راغبش کند و تمام روز گرسنه نماند، مرا در خواب قرضی به مرز جنون نرساند.
@november25th
یک بار بیمار جسمی بودم
یک بار بیمار روحی بودم
یک بار هم امروز که بیماری خاصی نداشتم و فقط خوابم می آمد. مرد دید من طبق روال، بعد از بلند شدن صدای مسواک برقی بچه از تخت بیرون نرفتم، بلند شد و صدایش آمد که دارد از بچه می پرسد چه ساندویچی؟ چه میوه ای؟ بطری آب توی کیفت کجاست؟ گردو اصلا؟
سوالاتی که من پاسخشان را لدنی بلدم.
و از همان لحظه خوابیدم چون فکر کردم که هدیه ای بی دلیل به من داده شده هر چند بچه کمی گریه کرد که موهایش خوب برس نشده اند و مرد داشت قانعش میکرد خیلی هم قشنگ هستند که موی بی گره مشکل بچه بود نه قشنگی ولی دخالتی نکردم.
در وقت اهدایی، خواب دیدم که رفته ایم جایی و چشمم به بازی بچه هاست که ناگهان میبینم اشتباه دیده ام و بچه من آنجا نیست.
شروع میکنم به گشتن. هراسان بودن. فریاد زدن. گریستن با صدای بلند.
بعد میفهمم که تمام مدت بچه پشت در خانه منتظر بوده و کسی در را باز نکرده و بچه ترسیده و هق هق میکند. با بیچارگی و عذاب گناه، دستم به در بود که بیدار شدم و در لحظه فکر کردم از روزی که دنیا آمد، همه بندهایی که مرا به افراد و جاهای مهم و مشخصی وصل میکردند، به نفع او گسستند. بدون همه؛ با هر بدبختی که شده می توانم، بدون او نه.
و اینکه خواب اضافی به من نیامده. همان بهتر که خودم صبح سحر با خیال راحت بدرقه اش کنم و بروم سراغ استخر قهوه ام. تا نگرانی بابت دیر نرسیدنش و خوشحال از در بیرون رفتنش و شمایل میوه و ساندویچش که راغبش کند و تمام روز گرسنه نماند، مرا در خواب قرضی به مرز جنون نرساند.
@november25th
❤105😢10🤝2🕊1
چهار دهه زندگی در پشت کارنامه دارم.
و دستاوردهایی. ماحصلشان شده اینکه از کنار خیلی حرفها، کنایه ها، حسادتها، بی محلی ها، یکی به نعل و یکی به میخ، بی انصافی ها و پرخاشها میگذرم «دیگر». میگویم دیگر چون در اوج نوجوانی و جوانی اینجور نبودم و هر برخورد خلاف از تصور قدرت بزرگی داشت که مرا به هم بریزد.
دهه چهل را که آغاز کردم، یک خردی با خودش داشت. یک «آسودگی» از قید ظاهرم، موقعیتم، رفتارم و نظرات بقیه در موردشان. برایم دیگر مهم نبود «همه» مرا دوست بدارند یا زیر اسمم مهر تایید بزنند یا قبولم کنند یا به من گوش بدهند و مرا ببینند آنجور که خودم میبینم.
بعدش، یکی از مهمترین داشته هایم را که از دست دادم، این آسودگی در واقع تبدیل شد به لاقیدی. انگار چنان در بند حادثه ای بودم که از باقی بندها رستم.
که وقتی سینه خیز خوابیده ای روی تیزترین و سردترین قله، تپه ها و کوهپایه های زیر پا، تو را نمی ترسانند.
امروز و همچنان ایستاده روی همان تیزی قله اما، از سه چیز نمی گذرم و نمی بخشم:
نمکنشناسی، بی ادبی و دورویی.
محبت نمیکنم مگر از ته دلم باشد. کوچک و بزرگ و غریبه و آشنا برایم محترمند و خوب و بدم کاملا رو و مشخص است. معاشرت با من سخت نیست چون تکلیف آدم با من مشخص است، لبخند زورکی نمیزنم.
برای همین، اگر محبتم فهم نشود و احترامم نگه داشته نشود و در پاسخم دروغ بشنوم، از همان راه آمده، در سکوت و بی جنجال می روم و در را میبندم.
نشان به آن نشان که امروز با هفتاد درصد افراد فامیلم در ارتباط نیستم و حلقه دوستان سالیانم از شعاع چندین متر، به چند نفری که همگی اینجا را میخوانند تغییر کرد.
@november25th
و دستاوردهایی. ماحصلشان شده اینکه از کنار خیلی حرفها، کنایه ها، حسادتها، بی محلی ها، یکی به نعل و یکی به میخ، بی انصافی ها و پرخاشها میگذرم «دیگر». میگویم دیگر چون در اوج نوجوانی و جوانی اینجور نبودم و هر برخورد خلاف از تصور قدرت بزرگی داشت که مرا به هم بریزد.
دهه چهل را که آغاز کردم، یک خردی با خودش داشت. یک «آسودگی» از قید ظاهرم، موقعیتم، رفتارم و نظرات بقیه در موردشان. برایم دیگر مهم نبود «همه» مرا دوست بدارند یا زیر اسمم مهر تایید بزنند یا قبولم کنند یا به من گوش بدهند و مرا ببینند آنجور که خودم میبینم.
بعدش، یکی از مهمترین داشته هایم را که از دست دادم، این آسودگی در واقع تبدیل شد به لاقیدی. انگار چنان در بند حادثه ای بودم که از باقی بندها رستم.
که وقتی سینه خیز خوابیده ای روی تیزترین و سردترین قله، تپه ها و کوهپایه های زیر پا، تو را نمی ترسانند.
امروز و همچنان ایستاده روی همان تیزی قله اما، از سه چیز نمی گذرم و نمی بخشم:
نمکنشناسی، بی ادبی و دورویی.
محبت نمیکنم مگر از ته دلم باشد. کوچک و بزرگ و غریبه و آشنا برایم محترمند و خوب و بدم کاملا رو و مشخص است. معاشرت با من سخت نیست چون تکلیف آدم با من مشخص است، لبخند زورکی نمیزنم.
برای همین، اگر محبتم فهم نشود و احترامم نگه داشته نشود و در پاسخم دروغ بشنوم، از همان راه آمده، در سکوت و بی جنجال می روم و در را میبندم.
نشان به آن نشان که امروز با هفتاد درصد افراد فامیلم در ارتباط نیستم و حلقه دوستان سالیانم از شعاع چندین متر، به چند نفری که همگی اینجا را میخوانند تغییر کرد.
@november25th
❤101👍23👌3✍1👎1
در جشن نیکولاوس، در گروه تکواندو و در گروه ژیمناستیک کودکان اجرا داشت. این یعنی در فاصله چند دقیقه ای بین اجراها باید به دو رختکن مختلف میرفت و تند لباس عوض میکرد تا عقب نماند. من در هر کابین از قبل منتظر بودم.
بیرون منفی سگ درجه، داخل استوا، جمعیت پانصد نفر، دلم میخواست فقط آن چند ساعت تمام شود و بروم در مه بیرون نفس بکشم و بعد بروم زیر پتو در سکوت مطلق.
تا ته برنامه ماندم.
صف طویلی بود برای بوفه. بچه گفت دونات. بهش یک سکه دادم و گفتم برو بخر. ناله زد نه تو بیا. گفتم خودت بلدی. فروشنده ها چندتا مادربزرگند. برو بایست و بخر تا تمام نشده. هی نالید و غرید و رفت تا نصفه و آمد و وقتی رضایت داد و صف ایستاد که دونات تمام شده بود و یک کیک سبز ماچای چرت خرید با اشک.
بهش گفتم ببین، من امروز در جاهایی که باید می بودم، بودم. اینجا را خودت می توانستی. مطمئن بودم دونات زود تمام میشود. چرا گوش نکردی؟ با گریه میگفت: چرا یاد نمیگیرم که گوش کنم به تو؟
در دل گفتم: طفلکم وقتی به تجربه من اعتماد میکنی که خودت دیگر میانسالی...
دوستانش می آیند. صبح، به جای آن دونات مجهول، اینها را خریدم. هر تجربه اشکدار حتما نباید تلخ باشد.
بیرون منفی سگ درجه، داخل استوا، جمعیت پانصد نفر، دلم میخواست فقط آن چند ساعت تمام شود و بروم در مه بیرون نفس بکشم و بعد بروم زیر پتو در سکوت مطلق.
تا ته برنامه ماندم.
صف طویلی بود برای بوفه. بچه گفت دونات. بهش یک سکه دادم و گفتم برو بخر. ناله زد نه تو بیا. گفتم خودت بلدی. فروشنده ها چندتا مادربزرگند. برو بایست و بخر تا تمام نشده. هی نالید و غرید و رفت تا نصفه و آمد و وقتی رضایت داد و صف ایستاد که دونات تمام شده بود و یک کیک سبز ماچای چرت خرید با اشک.
بهش گفتم ببین، من امروز در جاهایی که باید می بودم، بودم. اینجا را خودت می توانستی. مطمئن بودم دونات زود تمام میشود. چرا گوش نکردی؟ با گریه میگفت: چرا یاد نمیگیرم که گوش کنم به تو؟
در دل گفتم: طفلکم وقتی به تجربه من اعتماد میکنی که خودت دیگر میانسالی...
دوستانش می آیند. صبح، به جای آن دونات مجهول، اینها را خریدم. هر تجربه اشکدار حتما نباید تلخ باشد.
❤97❤🔥7👌6💔2
مربا اگر خوب ساخته شده باشد، یک سال بدون تغییر می ماند.
سبزی سرخ شده هم.
نیمه شب، بعد از پنج سال، تصمیم گرفتم ... روز بعدش دم غروب، شیشه بزرگ مربای به را خالی کردم. و چهار بسته باقی مانده سبزی سرخ شده قورمهسبزی و مرغ ترش.
چهارسال هجرانی به کنار، یک سال خوشبخت قبلش که آمده بود با چمدانهای بزرگ و سخاوت همیشگی، فکرش را نمیکردم چنین سوغاتی را شبانه در چند حرکت سریع بی فرصت برای پشیمانی معدوم کنم.
بعدترها، تصور اینکه باهاشان خوراک درست کنم، می توانست مرا فلج کند.
انگار هر روزش را از خودم پرسیدم و هر روز جوابش معلوم بود که «نه! بازگشتی در کار نیست! دری باز نمیشود، این گرو ها که نگه داشتی، معجزه نمیکنند»
این کلنجار چهار سال طول کشید.
شیشه خالی مربا در سینک آشپزخانه دارد خیس میخورد. هنوز رنگ بنفش درخشان قطعات به که با چه سلیقه ای یکدست مربعی بریده بود، توی چشم میزد.
حتی نچشیدم.
کیسه سبز مخصوص زباله خیس را بردم انداختم توی سطل بزرگ
سطل را بردم دم در. فردا روز جمع کردن زباله خیس است
ولی آدمی مثل من، چقدرش به آدمیزاد رفته؟ یک ظرف کوچک دردار که نمیدانم چه چیزی تویش ریخته بود، از مربا پر کردم، گذاشتم فریزر.
گاهی پایم روی زمین است. گاهی پایم روی زمین نیست. تصمیمش با من نیست و اصراری هم ندارم.
سبزی سرخ شده هم.
نیمه شب، بعد از پنج سال، تصمیم گرفتم ... روز بعدش دم غروب، شیشه بزرگ مربای به را خالی کردم. و چهار بسته باقی مانده سبزی سرخ شده قورمهسبزی و مرغ ترش.
چهارسال هجرانی به کنار، یک سال خوشبخت قبلش که آمده بود با چمدانهای بزرگ و سخاوت همیشگی، فکرش را نمیکردم چنین سوغاتی را شبانه در چند حرکت سریع بی فرصت برای پشیمانی معدوم کنم.
بعدترها، تصور اینکه باهاشان خوراک درست کنم، می توانست مرا فلج کند.
انگار هر روزش را از خودم پرسیدم و هر روز جوابش معلوم بود که «نه! بازگشتی در کار نیست! دری باز نمیشود، این گرو ها که نگه داشتی، معجزه نمیکنند»
این کلنجار چهار سال طول کشید.
شیشه خالی مربا در سینک آشپزخانه دارد خیس میخورد. هنوز رنگ بنفش درخشان قطعات به که با چه سلیقه ای یکدست مربعی بریده بود، توی چشم میزد.
حتی نچشیدم.
کیسه سبز مخصوص زباله خیس را بردم انداختم توی سطل بزرگ
سطل را بردم دم در. فردا روز جمع کردن زباله خیس است
ولی آدمی مثل من، چقدرش به آدمیزاد رفته؟ یک ظرف کوچک دردار که نمیدانم چه چیزی تویش ریخته بود، از مربا پر کردم، گذاشتم فریزر.
گاهی پایم روی زمین است. گاهی پایم روی زمین نیست. تصمیمش با من نیست و اصراری هم ندارم.
💔68❤25🕊8❤🔥3
مرد سرما خورده. از من گرفته. همین هفته پیش. من از بچه. هفته پیش تر.
بچه دو روز خوابید توی تخت و گاهی روی مبل. آخر هفته بود. تب مختصری کرد که وقتی قطع میشد شروع میکرد به بازی و تب که میکرد، میگرفت میخوابید. بعد دیگر همان خرگوش تیزپای همیشگی شد.
من یک روز را کامل خوابیدم، که البته در فواصل بچه می آمد دم در اتاق تا خیالش راحت شود هنوز هستم. روز بعدش با مریضی رفتم دنبال بسته های پستی، و بعد رفتم سر راه سبزی سوپ خریدم و پرتقال. عادت پرتقال به وقت سرماخوردگی از پدرم به من رسیده.
مرد دیده بود کج و بی رمق دارم آب پرتقال میگیرم، آمد از دستم گرفت. متشکر بودم ها. ولی وقتی کسی در حضور من بیمار است، من اصلا نمیگذارم دست به سیاه و سفید بزند چه برسد که ببینم دارد برای خودش پتوی اضافه می آورد یا پرتقال آب میگیرد.
الان روز سوم است که او مریض است. بیرون سراسر مه است. خوراک عدس بار گذاشتم. دمنوش سرماخوردگی آماده کردم و خانه را هوا دادم. باز ته گلوی خودم با این سیستم ایمنی گل به در گرفته ام می سوزد، که امیدوارم گربه باشد.
دیشب بخاطر صداهای عجیب گلوی گرفته مرد، مجبور شده بودم جای خوابم را عوض کنم، روی کاناپه تا صبح خواب تهران و پارک ملت پوشیده از برف را دیده بودم. آرزوهایی که از حد بگذرند، در خواب محقق می شوند تا ما دوام بیاوریم. برای همین در خوابم، تهران پوشیده از برف است و من آنجا هستم و دارم میروم خانه ای که چراغهایش همه روشن است.
صبح زود قبل همه بیدار شدم که میانوعده مدرسه بچه را آماده کنم. تمام بدنم درد میکرد و حفره میانی بدنم را انگار چنگالهایی می کاویدند.
توی راهرو، ناگهان موج جدیدی از درد آمد و روی کمر و رحمم جولان داد. میله راهرو را گرفتم. در تصویر توی شیشه، حجمی تیره بودم، خم و منقبض و چنگ زننده به میله. صدای تپ تپ پای بچه آمد که با برس و دو کش کوچک ناهماهنگ، لابد موهایش را گیس کنم.
دلم نیامد مرا آنجور ببیند و بترسد یا با نگرانی برود. فوری نشستم روی پله و طولانی لبخند زدم تا موها را بافتم.
درد می پیچید.
چرا زن بودن، مترادف تحمل درد است؟ تحمل دائمی جسم، درد جسم و کشیدن بار جسم؟ آنهم وقتی آن جسم، بخشاینده و زاینده و پذیرنده است؟
بچه با خوشحالی رفت. آمدم توی کمد قرصها دنبال مسکن، دیدم آخریش را شب داده بودم به مرد، برای پیشگیری از التهاب تب.
اینجا را فداکاری نکرده بودم. حواسم جمع نبود که به یادداشتهای گوشی ام نگاه کنم. چون روز قبلتر به خودم نوشته بودم که باید سر راه از داروخانه دارو بخرم.
بچه دو روز خوابید توی تخت و گاهی روی مبل. آخر هفته بود. تب مختصری کرد که وقتی قطع میشد شروع میکرد به بازی و تب که میکرد، میگرفت میخوابید. بعد دیگر همان خرگوش تیزپای همیشگی شد.
من یک روز را کامل خوابیدم، که البته در فواصل بچه می آمد دم در اتاق تا خیالش راحت شود هنوز هستم. روز بعدش با مریضی رفتم دنبال بسته های پستی، و بعد رفتم سر راه سبزی سوپ خریدم و پرتقال. عادت پرتقال به وقت سرماخوردگی از پدرم به من رسیده.
مرد دیده بود کج و بی رمق دارم آب پرتقال میگیرم، آمد از دستم گرفت. متشکر بودم ها. ولی وقتی کسی در حضور من بیمار است، من اصلا نمیگذارم دست به سیاه و سفید بزند چه برسد که ببینم دارد برای خودش پتوی اضافه می آورد یا پرتقال آب میگیرد.
الان روز سوم است که او مریض است. بیرون سراسر مه است. خوراک عدس بار گذاشتم. دمنوش سرماخوردگی آماده کردم و خانه را هوا دادم. باز ته گلوی خودم با این سیستم ایمنی گل به در گرفته ام می سوزد، که امیدوارم گربه باشد.
دیشب بخاطر صداهای عجیب گلوی گرفته مرد، مجبور شده بودم جای خوابم را عوض کنم، روی کاناپه تا صبح خواب تهران و پارک ملت پوشیده از برف را دیده بودم. آرزوهایی که از حد بگذرند، در خواب محقق می شوند تا ما دوام بیاوریم. برای همین در خوابم، تهران پوشیده از برف است و من آنجا هستم و دارم میروم خانه ای که چراغهایش همه روشن است.
صبح زود قبل همه بیدار شدم که میانوعده مدرسه بچه را آماده کنم. تمام بدنم درد میکرد و حفره میانی بدنم را انگار چنگالهایی می کاویدند.
توی راهرو، ناگهان موج جدیدی از درد آمد و روی کمر و رحمم جولان داد. میله راهرو را گرفتم. در تصویر توی شیشه، حجمی تیره بودم، خم و منقبض و چنگ زننده به میله. صدای تپ تپ پای بچه آمد که با برس و دو کش کوچک ناهماهنگ، لابد موهایش را گیس کنم.
دلم نیامد مرا آنجور ببیند و بترسد یا با نگرانی برود. فوری نشستم روی پله و طولانی لبخند زدم تا موها را بافتم.
درد می پیچید.
چرا زن بودن، مترادف تحمل درد است؟ تحمل دائمی جسم، درد جسم و کشیدن بار جسم؟ آنهم وقتی آن جسم، بخشاینده و زاینده و پذیرنده است؟
بچه با خوشحالی رفت. آمدم توی کمد قرصها دنبال مسکن، دیدم آخریش را شب داده بودم به مرد، برای پیشگیری از التهاب تب.
اینجا را فداکاری نکرده بودم. حواسم جمع نبود که به یادداشتهای گوشی ام نگاه کنم. چون روز قبلتر به خودم نوشته بودم که باید سر راه از داروخانه دارو بخرم.
❤86💔36😢3❤🔥1
«اندوه را پایانی است
مردمان باز می گردند،
ویرانهها ساخته میشود
و ساختهها از مردمان پرُ.
بمان و نیکبخت شو…»
نمایشنامهی مرگ یزدگرد
بهرام بیضایی
مردمان باز می گردند،
ویرانهها ساخته میشود
و ساختهها از مردمان پرُ.
بمان و نیکبخت شو…»
نمایشنامهی مرگ یزدگرد
بهرام بیضایی
❤60💔31🕊12👍4
از دیشب دائم نوشتم و درفت کردم و پاک کردم.
ترک خاک، مهر خانه و ریشه را هرگز از دلت نمیگیرد ولی شرایط روزمره، هیجانات و اضطراب و دغدغه های آنکه رفت با آنکه ماند فرق ماهوی دارند حقیقتا.
هیچکدام لزوما در هیچ بهشت گل و بلبلی نیستیم ولی جنس سختی روزگار من با جنس سختی های مادری کارمند که در شهری بزرگ اجاره نشین و دست تنگ است فرق دارد. ما هر دو سرماخورده یک زمستانیم ولی نگرانی ها و غمها و حسرتها و ناامنی هامان، دلیل لبخندها و خستگی در رفتن هامان، انتهای رویاهامان، شبیه هم نیستند.
برای همین امثال من می بایست که خیلی بیشتر احتیاط کنیم. ظرافت کلام و رعایت داشته باشیم و بسیار به سکوت برگزار کنیم. کنایه را بشنویم ولی رد بشویم. لازم نیست تراشه هر خشمی را که کمانه کرده، نگه داریم. در عوض حرف کمتر بزنیم و توصیه هیچ نکنیم و نسخه هرگز نپیچیم. امثال من می بایست خوب گوش بدهیم و نگاه کنیم و هر وقت از اینجا به آنجا خدمتی لازم بود، برایش حاضر باشیم. باقی حرف مفت و شعار و باد هواست.
در نهایت، پای ایران که باشد، همه غمپرودگان پراکنده اش در جهان، که اهل کلام و رنگ و موسیقی اند، خواهان باز آمدن یک روز مشترک هستند.
ترک خاک، مهر خانه و ریشه را هرگز از دلت نمیگیرد ولی شرایط روزمره، هیجانات و اضطراب و دغدغه های آنکه رفت با آنکه ماند فرق ماهوی دارند حقیقتا.
هیچکدام لزوما در هیچ بهشت گل و بلبلی نیستیم ولی جنس سختی روزگار من با جنس سختی های مادری کارمند که در شهری بزرگ اجاره نشین و دست تنگ است فرق دارد. ما هر دو سرماخورده یک زمستانیم ولی نگرانی ها و غمها و حسرتها و ناامنی هامان، دلیل لبخندها و خستگی در رفتن هامان، انتهای رویاهامان، شبیه هم نیستند.
برای همین امثال من می بایست که خیلی بیشتر احتیاط کنیم. ظرافت کلام و رعایت داشته باشیم و بسیار به سکوت برگزار کنیم. کنایه را بشنویم ولی رد بشویم. لازم نیست تراشه هر خشمی را که کمانه کرده، نگه داریم. در عوض حرف کمتر بزنیم و توصیه هیچ نکنیم و نسخه هرگز نپیچیم. امثال من می بایست خوب گوش بدهیم و نگاه کنیم و هر وقت از اینجا به آنجا خدمتی لازم بود، برایش حاضر باشیم. باقی حرف مفت و شعار و باد هواست.
در نهایت، پای ایران که باشد، همه غمپرودگان پراکنده اش در جهان، که اهل کلام و رنگ و موسیقی اند، خواهان باز آمدن یک روز مشترک هستند.
❤113👍21🕊13
اینجا شب سال نو است. صدا و نور ترقه ها گهگاه می آید. من از حدود ساعت نه دیشب تب و لرز سیاهسرفه دارم و به جز چهار بار از تخت پایین نیامدم. الان دارو اثر موقتی کرده و بالاخره کمی راست نشستم کنار این لیوان غولپیکر چای که دیگر سرد و مزخرف شده چون داشتم برای بچه، خمیده خمیده لباس جشن جور میکردم و قربانش می رفتم که اشکهایش را پاک کند و با پدرش برود مهمانی که هر سال رسم است با هم برویم. بچه میگفت بدون تو قشنگ نیست و چرا لباسم زشت است و چرا دوست ندارم دستبندهایم را دست کنم چون دیروز دوست داشتم!!!! و این بدترین عید دنیاها است (در دلم گفتم بدترین عید دنیاها را حالا کجا دیدی دخترک من) و از اینجا و آنجا لباس سر هم کردم و ناز کشیدم و معذرت خواستم و آنقدر سرش را به کمر دردناکم فشرد که بالاخره با لبخند رفت.
من قبل هر سفر، به فکر روز بعد از رسیدنم. چه داریم؟ خرید لازم نداشته باشیم، خانه مرتب باشد، لباسشویی خالی باشد، سطل اشغال شسته و وارونه باشد... برای امروز در ذهنم از قبل همه چیز مرتب بود چون مطمئن بودم طبق اینکه هفته پیش، شب کریسمس را هم به لطف حق در هتل در بستر سرفه و تب گذرانده ام، دیگر تا الان بدنم ایمن است که بدنم آمد با یک بیلاخ به دانشمند پنداری ام، زد زیر میز.
الان خانه و من ساکت و تاریکیم و فضایمان ربطی به جشن و شادی آن بیرون ندارد. من زیاد به این فکر میکنم که چه جادوی خاصی در عقربه ساعت است که مردم باور دارند زمانی که قرار است از یک دقیقه بعد از اتمام سال کهنه آغاز شود، قدرت الی احسن الحال دارد؟ مثلا همین مریضی من علیرغم پیامهای امیدبخش فورواردی همسایگانم منتظر پایان امسال و شروع سال دوهزار و بیست و شش نیست و یحتمل تا روز سوم ژانویه هم مهمان من است! گشایش و سلامتی و ثروت و فلان مگر منتظر تعویض سال هستند برای رخ دادن؟
خانه ترکیده. ترکیده به معنای حقیقی. نصف لباسهای سفر تا شده، نصف روی خشک کن، نصف توی ماشین، بخشی هم روی زمین و توی چمدانها.
منی که حتی به داشتن خورشت فریزری و ذخیره نان و بسته باز نشده پنیر در یخچال فکر کرده بودم برای ساعتی که از سفر میرسیم، این مدت آنقدر ناحال بوده ام که الان در جنگلی از لباس و اسباب بازی و چای های کیسه ای و کفشهای سرگردان جلوی در مشغول ادامه حیاتم.
مرد از شلوغی سوپرمارکت های شب های عید متنفر است. وقتی امروز آنقدر بعید و خودجوش بلند شد رفت برایم پرتقال و نارنگی مناسب آبگیری بخرد، فکر کردم نکند محتضرم و حالیم نیست؟
حتی دیدم دارد بادمجان سرخ میکند! پرسیدم چرا؟ گفت فکر کردم غذا بپزم برای تو که امشب خانه می مانی؟! از محبت ناشیانه اش ممنون بودم و به رویش نیاوردم که من با این گلو، بادمجان های روغنی را دقیقا چه کنم؟ بسته سوپ آماده را ریختم توی آب. طعم جهنم میداد.
اخبار را نمیخوانم. چون نمی توانم. همان پریروز که فیلم دو عاقلهمرد مو سپید جلوی نیروی ضربت را دیدم که سینه شان را نشان میدادند و داد میزدند: بزن اینجا... به چند پاره تقسیم شدم. روحم هیچ، جسمم یاری نمیکند.
آدم در این دنیا چقدر کوچک و ناتوان و بی پناه است...
@november25th
من قبل هر سفر، به فکر روز بعد از رسیدنم. چه داریم؟ خرید لازم نداشته باشیم، خانه مرتب باشد، لباسشویی خالی باشد، سطل اشغال شسته و وارونه باشد... برای امروز در ذهنم از قبل همه چیز مرتب بود چون مطمئن بودم طبق اینکه هفته پیش، شب کریسمس را هم به لطف حق در هتل در بستر سرفه و تب گذرانده ام، دیگر تا الان بدنم ایمن است که بدنم آمد با یک بیلاخ به دانشمند پنداری ام، زد زیر میز.
الان خانه و من ساکت و تاریکیم و فضایمان ربطی به جشن و شادی آن بیرون ندارد. من زیاد به این فکر میکنم که چه جادوی خاصی در عقربه ساعت است که مردم باور دارند زمانی که قرار است از یک دقیقه بعد از اتمام سال کهنه آغاز شود، قدرت الی احسن الحال دارد؟ مثلا همین مریضی من علیرغم پیامهای امیدبخش فورواردی همسایگانم منتظر پایان امسال و شروع سال دوهزار و بیست و شش نیست و یحتمل تا روز سوم ژانویه هم مهمان من است! گشایش و سلامتی و ثروت و فلان مگر منتظر تعویض سال هستند برای رخ دادن؟
خانه ترکیده. ترکیده به معنای حقیقی. نصف لباسهای سفر تا شده، نصف روی خشک کن، نصف توی ماشین، بخشی هم روی زمین و توی چمدانها.
منی که حتی به داشتن خورشت فریزری و ذخیره نان و بسته باز نشده پنیر در یخچال فکر کرده بودم برای ساعتی که از سفر میرسیم، این مدت آنقدر ناحال بوده ام که الان در جنگلی از لباس و اسباب بازی و چای های کیسه ای و کفشهای سرگردان جلوی در مشغول ادامه حیاتم.
مرد از شلوغی سوپرمارکت های شب های عید متنفر است. وقتی امروز آنقدر بعید و خودجوش بلند شد رفت برایم پرتقال و نارنگی مناسب آبگیری بخرد، فکر کردم نکند محتضرم و حالیم نیست؟
حتی دیدم دارد بادمجان سرخ میکند! پرسیدم چرا؟ گفت فکر کردم غذا بپزم برای تو که امشب خانه می مانی؟! از محبت ناشیانه اش ممنون بودم و به رویش نیاوردم که من با این گلو، بادمجان های روغنی را دقیقا چه کنم؟ بسته سوپ آماده را ریختم توی آب. طعم جهنم میداد.
اخبار را نمیخوانم. چون نمی توانم. همان پریروز که فیلم دو عاقلهمرد مو سپید جلوی نیروی ضربت را دیدم که سینه شان را نشان میدادند و داد میزدند: بزن اینجا... به چند پاره تقسیم شدم. روحم هیچ، جسمم یاری نمیکند.
آدم در این دنیا چقدر کوچک و ناتوان و بی پناه است...
@november25th
💔107❤36😢11🕊3❤🔥1👎1
نوجوان بودم. اول دبیرستان. برف می بارید. روی تخته، شعر شاملو را نوشتم : برف نو سلام سلام...
دبیر ادبیات، با کت و شلوار اتوکشیده همیشگی و موی سپید، آمد سر کلاس و تخته را دید و عتاب کرد: هر مزخرفی را آدم تکرار نمیکند. این شعر مال آلودگی های طاغوت بود. الان چه ربطی به آن موقع دارد که جای برف بازی، دانش آموز بیاید اینجور برای ما بلغور کند؟!!
گوشهایم زیر مقنعه داغ بود... از شرم.
دبیر ادبیات الان نمیدانم زنده باشد یا نه. اگر زنده باشد نمیدانم هنوز بر همان مدار می چرخد یا نه. فقط که برف همان برف است. ترس و شرم نوجوانهای آن روز، خوشه های خشم امروز بود... حکایت کاشتن باد و درو طوفان
و آلودگی ایام ...آلودگی ایام... به وصف نیاید
دبیر ادبیات، با کت و شلوار اتوکشیده همیشگی و موی سپید، آمد سر کلاس و تخته را دید و عتاب کرد: هر مزخرفی را آدم تکرار نمیکند. این شعر مال آلودگی های طاغوت بود. الان چه ربطی به آن موقع دارد که جای برف بازی، دانش آموز بیاید اینجور برای ما بلغور کند؟!!
گوشهایم زیر مقنعه داغ بود... از شرم.
دبیر ادبیات الان نمیدانم زنده باشد یا نه. اگر زنده باشد نمیدانم هنوز بر همان مدار می چرخد یا نه. فقط که برف همان برف است. ترس و شرم نوجوانهای آن روز، خوشه های خشم امروز بود... حکایت کاشتن باد و درو طوفان
و آلودگی ایام ...آلودگی ایام... به وصف نیاید
❤72💔28🕊12💯1
غمگینم. از هورمون و فصل و برف و بیماری مزمن شده ام نیست. دوست داشتم کشور من هم زمستانی کند درحالیکه منتظر خرید و رونق بازار شب عید است.
شما چطورید؟
(اگر بسیجی و امت قاسم سلیمانی هستید یا فکر میکنید این بچه ها اغتشاشگر و مخل امنیت کشورند، قبل اینکه پیدا و بلاک کنم، ساکت و محترم بمانید و خودتان از اینجا بروید)
شما چطورید؟
(اگر بسیجی و امت قاسم سلیمانی هستید یا فکر میکنید این بچه ها اغتشاشگر و مخل امنیت کشورند، قبل اینکه پیدا و بلاک کنم، ساکت و محترم بمانید و خودتان از اینجا بروید)
❤120👍20💔10😢5
۱) تیاگو همکلاسی مهاجر دوره کارشناسی ارشد من بود. اهل بلغارستان بود. از یک خانواده بسیار فقیر و کمسواد می آمد. درسش خیلی خوب بود. واقعا سه زبانه بود. یک بار هم آن وسطها عاشق من شد و یک شب هم در خیابان جلویم ایستاد و گریه کرد. بعد که باور کرد حقیقتا راهی به جایی نمی برد، دیگر دوست خوب من ماند. با هم آن مقطع را تمام کردیم و من مهاجرت دوم کردم و او همانجا ماند. تا دکترا درس خواند و بعد دو بار شغل عوض کرد و با یک دختر کانادایی آشنا شد و الان رییس یک گروه تحقیق پزشکی در یکی از بزرگترین کمپانیهای فارماست و یک پسر یک ساله زیبا دارد. بنا به عکسها، تازه از سفر یک ماهه ای به کانادا و آلاسکا برگشته اند و آنقدر غذاهای عجیب خورده اند و جاهای زیبا و هتلهای لوکس رفته اند که از حسابم در رفته.
۲) آرزو همکلاسی دوره دبستان من است. با چشمهایی سبز و نگاهی سرد و صدایی بم. الان که مادر دو نوجوان است انگار همان آرزوی کوچک پشت نیمکت کلاس سوم ب است فقط سه دهه بزرگتر. بعد دیپلم با یک مرد پولداری ازدواج کرد و بعد هم بچه دار شد. آرزو موجود شر کلاس و حتی مدرسه بود و مادرش دائم در حال پاییدن و کشیک دادن تا که شوهرش داد. بنا به عکسها، آرزوی امروز، در بدنی که دیگر لاغر و ترکه ای نیست، با همان نگاه سرد و چشمهای براق، جایی نزدیک دماوند زیر یک شال پشمی بزرگ چای مینوشیده و دلش برای بچگی و سریال هانیکو و برف بازی ها در محوطه شهرک تنگ است. در عکس دیگری عکس دوست مشترکمان را در یک قلب بزرگ گذاشته و تولدش را تبریک گفته و تشکر کرده که قدیمی ترین دوستش مانده از زمان مهدکودک. این دو همیشه خدا به هم چسبیده بودند و یک مشکل معلمها، جدا کردن جای نشستن اینها در کلاس بود. دوستمان زن زیبایی است که وقتی بار اول عکس بزرگسالی اش را دیده بودم نشناختم ولی اسم و فامیل خیلی آشنا بود. تا که عکس دخترش را فرستاد و من تازه فهمیدم این کدام بود و کجا می نشست. سه سال پیش مهاجرت کرد. یک ماه مانده به مهاجرتش توی گروه نوشته بود که این چه بلایی است که در این سن باید برود جایی که دوست ندارد و زندگی را از نو شروع کند؟ خیلی می ترسد چون الان برای شروع بسیاری چیزها دیگر دیر است و فقط و فقط به بچه اش فکر میکند که میخواهد برود وگرنه آدم چطور خانه ای که با دل و جان ساخته باید ترک کند و وسایلی که آن همه برای داشتنشان تلاش کرده مجبور است بفروشد؟ اصلا چرا آدم باید بخاطر بچه، ثمر سالها تلاشش را ترک کند؟ هیچکس هیچ جواب درستی برای این سوال نداشت چون که حقیقتا چرا؟
۳) با پوریا در یک گروه مکالمه پیشرفته، زبان انگلیسی تمرین میکردیم. بعد گرفتن لیسانس ادبیات کلاسیک انگلیسی، برگشته بود ایران و طبعا سطح و شکل نوشتن و حرف زدنش از همه اعضای آن گروه بالاتر بود. کرد بود. فرزند شهید. در کودکی پدرش را در جنگ با عراق از دست داده بود. چندین بار مهاجرت کرد و باز برگشت و رفت و برگشت.
نمیدانم الان ایران است یا کجاست ولی دیدم امروز صبح عکس مرد جوانی را از ایلام گذاشته، و نوشته: جانیا، کثافتا، باز یک کرد دیگه رو هم کشتید؟
این سه نفر، در کنار هم در بالای صفحه فیس بوک، همین الان دارند سه دنیای مختلف، سه احوال مختلف و سه سرنوشت مختلف را زندگی میکنند. حتما که یک بخشی از هر کدام، ثمره تلاش و تنبلی، استفاده از فرصت ها و اشتباه در تشخیص موقعیت ها و «انتخاب» بوده. یک جاهاییش اما ربطی به اینها ندارد. جغرافیایی که تو در ساختنش نقشی نداشتی، به تو دیکته میکند برای زنده ماندن و ادامه دادن چه کنی و اگر زنده ماندی و ادامه دادی، چه حالی را می بایست تجربه کنی و چون و چرا ندارد. گاهی این تحمیل ادامه دارد، حتی اگر در دیار دیگری سکونت کرده باشی.
@november25th
۲) آرزو همکلاسی دوره دبستان من است. با چشمهایی سبز و نگاهی سرد و صدایی بم. الان که مادر دو نوجوان است انگار همان آرزوی کوچک پشت نیمکت کلاس سوم ب است فقط سه دهه بزرگتر. بعد دیپلم با یک مرد پولداری ازدواج کرد و بعد هم بچه دار شد. آرزو موجود شر کلاس و حتی مدرسه بود و مادرش دائم در حال پاییدن و کشیک دادن تا که شوهرش داد. بنا به عکسها، آرزوی امروز، در بدنی که دیگر لاغر و ترکه ای نیست، با همان نگاه سرد و چشمهای براق، جایی نزدیک دماوند زیر یک شال پشمی بزرگ چای مینوشیده و دلش برای بچگی و سریال هانیکو و برف بازی ها در محوطه شهرک تنگ است. در عکس دیگری عکس دوست مشترکمان را در یک قلب بزرگ گذاشته و تولدش را تبریک گفته و تشکر کرده که قدیمی ترین دوستش مانده از زمان مهدکودک. این دو همیشه خدا به هم چسبیده بودند و یک مشکل معلمها، جدا کردن جای نشستن اینها در کلاس بود. دوستمان زن زیبایی است که وقتی بار اول عکس بزرگسالی اش را دیده بودم نشناختم ولی اسم و فامیل خیلی آشنا بود. تا که عکس دخترش را فرستاد و من تازه فهمیدم این کدام بود و کجا می نشست. سه سال پیش مهاجرت کرد. یک ماه مانده به مهاجرتش توی گروه نوشته بود که این چه بلایی است که در این سن باید برود جایی که دوست ندارد و زندگی را از نو شروع کند؟ خیلی می ترسد چون الان برای شروع بسیاری چیزها دیگر دیر است و فقط و فقط به بچه اش فکر میکند که میخواهد برود وگرنه آدم چطور خانه ای که با دل و جان ساخته باید ترک کند و وسایلی که آن همه برای داشتنشان تلاش کرده مجبور است بفروشد؟ اصلا چرا آدم باید بخاطر بچه، ثمر سالها تلاشش را ترک کند؟ هیچکس هیچ جواب درستی برای این سوال نداشت چون که حقیقتا چرا؟
۳) با پوریا در یک گروه مکالمه پیشرفته، زبان انگلیسی تمرین میکردیم. بعد گرفتن لیسانس ادبیات کلاسیک انگلیسی، برگشته بود ایران و طبعا سطح و شکل نوشتن و حرف زدنش از همه اعضای آن گروه بالاتر بود. کرد بود. فرزند شهید. در کودکی پدرش را در جنگ با عراق از دست داده بود. چندین بار مهاجرت کرد و باز برگشت و رفت و برگشت.
نمیدانم الان ایران است یا کجاست ولی دیدم امروز صبح عکس مرد جوانی را از ایلام گذاشته، و نوشته: جانیا، کثافتا، باز یک کرد دیگه رو هم کشتید؟
این سه نفر، در کنار هم در بالای صفحه فیس بوک، همین الان دارند سه دنیای مختلف، سه احوال مختلف و سه سرنوشت مختلف را زندگی میکنند. حتما که یک بخشی از هر کدام، ثمره تلاش و تنبلی، استفاده از فرصت ها و اشتباه در تشخیص موقعیت ها و «انتخاب» بوده. یک جاهاییش اما ربطی به اینها ندارد. جغرافیایی که تو در ساختنش نقشی نداشتی، به تو دیکته میکند برای زنده ماندن و ادامه دادن چه کنی و اگر زنده ماندی و ادامه دادی، چه حالی را می بایست تجربه کنی و چون و چرا ندارد. گاهی این تحمیل ادامه دارد، حتی اگر در دیار دیگری سکونت کرده باشی.
@november25th
❤89👍12💯2👌1🤝1
دوستان جدیدتر همراه این صفحه
لطفا این مطلب را که قبلاً در مورد مشابهی نوشته بودم بخوانید.
مطالب وبلاگ قدیمی من و این کانال که پیوست به نوشته های آنجا دارد، همچنان عمومی است و بدون نیاز به عضویت یا کد اشتراک در دسترس شماست.
ولی کپی کردن نوشته های اینجا در اینستاگرام شخصی یا هر صفحه دیگری که لینک مطلب اصلی در آن قید نشده، غیراخلاقی، ناجور و ناپذیرفتنی است و رعایت چنین اصلی راستش آنقدر واضح و بدیهی است که خودم الان حس خیلی بد و تلخی دارم از اینکه وادار شدم اینجا دوباره در موردش حرف بزنم.
لطفا این مطلب را که قبلاً در مورد مشابهی نوشته بودم بخوانید.
مطالب وبلاگ قدیمی من و این کانال که پیوست به نوشته های آنجا دارد، همچنان عمومی است و بدون نیاز به عضویت یا کد اشتراک در دسترس شماست.
ولی کپی کردن نوشته های اینجا در اینستاگرام شخصی یا هر صفحه دیگری که لینک مطلب اصلی در آن قید نشده، غیراخلاقی، ناجور و ناپذیرفتنی است و رعایت چنین اصلی راستش آنقدر واضح و بدیهی است که خودم الان حس خیلی بد و تلخی دارم از اینکه وادار شدم اینجا دوباره در موردش حرف بزنم.
Telegram
November 25th
در دانشگاه ما تعداد زیادی واحد درسی، اختیاری بود. مسلما اگر کسی مدرک داروسازی میخواست، میدانست که با نمره آوردن در دروس تاریخ هنر راه به جایی نمیبرد اما برایش منعی نداشت فرضا که واحدهای اضافه بر سازمان آناتومی حیوانات و فیزیولوژی گیاهان را هم پاس کند.…
👌27❤17👍11🕊3😡2
دوستان
امیدوارم ارتباط ما برقرار بماند. من به دلایلی که ذکر کردم همچنان زیاد حرف نمیزنم. ولی پیوسته به ایران فکر میکنم.
اگر در بیرون ایران هستید، گاهی از تلفن و اخبار فاصله بگیرید و در هوای آزاد راه بروید، حتی به زور
و اگر در داخل ایران هستید، لطفا لطفا لطفا مراقب خودتان باشید. کاش میشد این زمان را ظرف چند ثانیه جلو میزدیم... و آخرش میرسیدیم به جاهای بهتری.
این لینک زیر به نظرم باید امن باشد، اگر نیاز شد:
امیدوارم ارتباط ما برقرار بماند. من به دلایلی که ذکر کردم همچنان زیاد حرف نمیزنم. ولی پیوسته به ایران فکر میکنم.
اگر در بیرون ایران هستید، گاهی از تلفن و اخبار فاصله بگیرید و در هوای آزاد راه بروید، حتی به زور
و اگر در داخل ایران هستید، لطفا لطفا لطفا مراقب خودتان باشید. کاش میشد این زمان را ظرف چند ثانیه جلو میزدیم... و آخرش میرسیدیم به جاهای بهتری.
این لینک زیر به نظرم باید امن باشد، اگر نیاز شد:
🕊26❤14
Forwarded from Ashkan Khatibi
نت ملی برای کاربرای لیت معنی نداره
چرا ؟
❤️ همانطور که در دوران جنگ ۱۲ روزه مشتری های ما هیچ قطعی احساس نکردند بازم
تمامی پروتکل ها جوری تنظیم شده که در صورت ملی شدن مجدد اینترنت اتصال شما برقرار بمونه
لینک مستقیم ورود به اپ
خرید فقط از ربات: @litvpn_bot
پشتیبانی ۲۴ساعته: @mahan_lit
.
چرا ؟
❤️ همانطور که در دوران جنگ ۱۲ روزه مشتری های ما هیچ قطعی احساس نکردند بازم
تمامی پروتکل ها جوری تنظیم شده که در صورت ملی شدن مجدد اینترنت اتصال شما برقرار بمونه
لینک مستقیم ورود به اپ
خرید فقط از ربات: @litvpn_bot
پشتیبانی ۲۴ساعته: @mahan_lit
.
Telegram
اپلیکیشن حرفه ای LIT VPN
بیش از ۴ سال سابقه فعال
با زیر ۱۰۰ تومن دسترسی به +۷۵ لینک
تماشای رایگان فیلیمو نماوا فیلمنت
مناسب تمامی سایت ها
گوگل، ترید، اینستا، یوتوب، ...
با زیر ۱۰۰ تومن دسترسی به +۷۵ لینک
تماشای رایگان فیلیمو نماوا فیلمنت
مناسب تمامی سایت ها
گوگل، ترید، اینستا، یوتوب، ...
❤11👎2
https://www.facebook.com/share/p/16yDimTZNq/
ما با هم قراری داشتیم
سه روزست از او بی خبرم. در تظاهرات آبان ۹۸ نزدیک بود دستگیر شود. به پشتش ساچمه خورده بود. مردی سالخورده تر از من در یک کوچه فرعی پناهش داده بود. با کمک دوستی که پرستار بود پیدایش کردیم. گفتم از این سر دنیا برایت بهترین پرستار را پیدا کرده ام. خندید و گفت می تونه ساچمه در بیاره؟
می توانست. زخمهایش را تمیز کرده بود. چند ماه بعد گروه تازه ای برای خودش درست کرد. گفت از من جوان ترند کلی انرژی دارند. مگر می شود جوان تر از تو بود یا بیشتر از تو انرژی داشت. خندید.
در تظاهرات سه سال پیش زن زندگی آزادی از یک محله به محله دیگر می رفت. گفت در تهران دختران جوانی هستند که از مرگ نمی ترسند. یکی از دخترهای گروهش را در خیابان کشتند. شب تا صبح گریه کرد. گفتم راست گفتی بچه ها از مرگ نمی ترسند. گفت حیفش بود. قرار بود سال آینده با دوست پسرش ازدواج کند. طراحی خوانده بود. می خواست برای جنبش آرم درست کند. گفت می دانم چه کسی شلیک کرده. از این حرامزاده باید انتقام گرفت. گفتم جنبش شما بی خشونت است اینها باید در دادگاه محاکمه شوند. در میان اشک خندید. چشم هایش برق می زد. گفت برای محاکمه می آیی؟ گفتم حتما. اصلا به این امید زنده ام.
درست دو هفته پیش برایش نوشتم چه خبر؟ دوباره شلوغ کردی؟ نوشت اتفاق خاصی نمی افته. دو روز بعد سر قرار تلفنی نیامد. نوشتم خوبی؟ گفتی اتفاق خاصی نمی افته. نوشت: آخه اتفاق خاصی نیست. اومدیم به احترام همه کسانی که از دست داده ایم کشورمان را از اینها پس بگیریم.
شب بعد سر قرار تلفنی آمد. هیجان زده و سرحال بود. گفت این دفعه مردم همه اومدن. این دفعه کسی عقب نشینی نمی کنه. حتی بچه ها هم از اینها نمی ترسن. شاهزاده را دوست دارن. همه را کشونده خیابان. گفتم جنبش تون بی خشونته. خندید: ولی اگر اون حرومزاده دوباره بیاد از دخترامون بکشه من بی خشونت سرم نمی شه. گفتم پس جلو جلو به خانم پرستار بگم خودش را برای دراوردن ساچمه آماده کنه.
گفت این بار اگر بدون سیگار و ویسکی بیاد راش نمی دیم. بدون ویسکی خیلی درد داره. با هم خندیدیم.
سه روزست از او بی خبرم. با قطع تلفن و اینترنت صدای مهربانش نیست. خنده های پر از اطمینانش که دایم می گفت ایران را باید از اینها پس بگیریم با من نیست. به پرستار سپرده ام با خودش ویسکی داشته باشد. گفتم این بار تعداد ساچمه خورده هایشان زیاد است.
آخرین بار که حرف زدیم مرا آماده کرده بود. گفت این بار نمی توانند کنترل کنند. چراغ ها را خاموش می کنند و می کشند. ما هم مثل حیوان زخم خورده از خودمان دفاع می کنیم. نگران نباش. تعداد ما خیلی بیشترست. چراغ ها که روشن شد ما را می بینی. پیروز شده ایم با سر و صورت و لباس خونی. بعد بهت زنگ می زنم که پس این پرستار لعنتی چی شد با بطر ویسکی اش.
سه روز است که منتظرم. که پرستار منتظرست.
اینجا می نویسم که بماند که اگر نبودم اگر نبودی همه بدانند ما با هم قراری داشتیم.
رامین احمدی
ما با هم قراری داشتیم
سه روزست از او بی خبرم. در تظاهرات آبان ۹۸ نزدیک بود دستگیر شود. به پشتش ساچمه خورده بود. مردی سالخورده تر از من در یک کوچه فرعی پناهش داده بود. با کمک دوستی که پرستار بود پیدایش کردیم. گفتم از این سر دنیا برایت بهترین پرستار را پیدا کرده ام. خندید و گفت می تونه ساچمه در بیاره؟
می توانست. زخمهایش را تمیز کرده بود. چند ماه بعد گروه تازه ای برای خودش درست کرد. گفت از من جوان ترند کلی انرژی دارند. مگر می شود جوان تر از تو بود یا بیشتر از تو انرژی داشت. خندید.
در تظاهرات سه سال پیش زن زندگی آزادی از یک محله به محله دیگر می رفت. گفت در تهران دختران جوانی هستند که از مرگ نمی ترسند. یکی از دخترهای گروهش را در خیابان کشتند. شب تا صبح گریه کرد. گفتم راست گفتی بچه ها از مرگ نمی ترسند. گفت حیفش بود. قرار بود سال آینده با دوست پسرش ازدواج کند. طراحی خوانده بود. می خواست برای جنبش آرم درست کند. گفت می دانم چه کسی شلیک کرده. از این حرامزاده باید انتقام گرفت. گفتم جنبش شما بی خشونت است اینها باید در دادگاه محاکمه شوند. در میان اشک خندید. چشم هایش برق می زد. گفت برای محاکمه می آیی؟ گفتم حتما. اصلا به این امید زنده ام.
درست دو هفته پیش برایش نوشتم چه خبر؟ دوباره شلوغ کردی؟ نوشت اتفاق خاصی نمی افته. دو روز بعد سر قرار تلفنی نیامد. نوشتم خوبی؟ گفتی اتفاق خاصی نمی افته. نوشت: آخه اتفاق خاصی نیست. اومدیم به احترام همه کسانی که از دست داده ایم کشورمان را از اینها پس بگیریم.
شب بعد سر قرار تلفنی آمد. هیجان زده و سرحال بود. گفت این دفعه مردم همه اومدن. این دفعه کسی عقب نشینی نمی کنه. حتی بچه ها هم از اینها نمی ترسن. شاهزاده را دوست دارن. همه را کشونده خیابان. گفتم جنبش تون بی خشونته. خندید: ولی اگر اون حرومزاده دوباره بیاد از دخترامون بکشه من بی خشونت سرم نمی شه. گفتم پس جلو جلو به خانم پرستار بگم خودش را برای دراوردن ساچمه آماده کنه.
گفت این بار اگر بدون سیگار و ویسکی بیاد راش نمی دیم. بدون ویسکی خیلی درد داره. با هم خندیدیم.
سه روزست از او بی خبرم. با قطع تلفن و اینترنت صدای مهربانش نیست. خنده های پر از اطمینانش که دایم می گفت ایران را باید از اینها پس بگیریم با من نیست. به پرستار سپرده ام با خودش ویسکی داشته باشد. گفتم این بار تعداد ساچمه خورده هایشان زیاد است.
آخرین بار که حرف زدیم مرا آماده کرده بود. گفت این بار نمی توانند کنترل کنند. چراغ ها را خاموش می کنند و می کشند. ما هم مثل حیوان زخم خورده از خودمان دفاع می کنیم. نگران نباش. تعداد ما خیلی بیشترست. چراغ ها که روشن شد ما را می بینی. پیروز شده ایم با سر و صورت و لباس خونی. بعد بهت زنگ می زنم که پس این پرستار لعنتی چی شد با بطر ویسکی اش.
سه روز است که منتظرم. که پرستار منتظرست.
اینجا می نویسم که بماند که اگر نبودم اگر نبودی همه بدانند ما با هم قراری داشتیم.
رامین احمدی
Facebook
Log in or sign up to view
See posts, photos and more on Facebook.
❤30😢18💔5❤🔥1
و به جلادان دستور داد جوانان را بیاورند. گفت از میان اسیران، زیباترینشان را جدا کنند و هر روز دو نفر را بیاورند تا مغز آنان خوراک مارهایش شود. ضحاک، خون می خواست...
قبلترها، هر وقت میخواستم که تماس گروهی بگیریم یا پیغام و فیلمی از بچه بفرستم، اولش شمرده میگفت: سلام آدمای توی ایران! و بعد حرفهایش را می زد.
بعدتر؛ و تا همین الان، اسم کل افراد خانواده ام را گذاشته: ایرانا.
ایرانا، یعنی آنها که زود به زود نمی بینیم چون نمیشود. آنها که فارسی حرف میزنند و قربان صدقه میروند و هر جور و به هر زوری باشد هدیه میفرستند و آدم را به صدای بلند دوست دارند. ایرانا، یعنی مجموعی از افراد خیلی نزدیک، که خیلی دورند. ایرانا، یعنی آدمهایی با آوازها، خنده ها، غمها و خاطرات مشترک با من، که هر بار برای بچه باز میگویم، خودش جداگانه با آنها راستی آزمایی میکند و لحظات جدید از خاطرات خودش را می سازد.
عکسها دارد یکی یکی بیرون می آید. جوان و سالخورده، کودک. روی آن کیسه های سیاه، دارد یکی یکی نام و نشان و تاریخ میخورد، آنچه که میشود دید. چه تعداد آدم ولی، با دفن هر کدامشان ویران شده اند و تا ابد محکوم به ادامه دادن شبح زندگی علیرغم این ویرانی اند، این همان چیزی است که در عکسها دیده نمیشود.
تصویر مبهمی در ذهن دارم از تجمع جدید مادران داغدار دیماه، که به تجمع قدیمی تر پدران و مادران قیام مهسا، پرواز اوکراین، آبان نود و هشت، خرداد هشتاد وهشت... تا خاوران بپیوندند. سیاهپوش، با نگاهی سرد و خالی، قاب عکس در آغوش...
دو روز دیگر، هفتمین روز خاکسپاری اولین ردیف عکسها و نامهاست... و لابد بهانه ای دوباره برای شکنجه بیشتر هر قامتی که کنار گور عزیزی تا شده...آزردن هر جان رنجور ...هر که به چشم خویشتن، بیند که جانش میرود
دوست داشتم بنویسم کجایید آدمای توی ایران؟ ایرانا؟ ... و صدا به صدا برسد.
از وصل شدن اینترنت واهمه دارم. برای تک تک دوستانم قلب فرستادم و تیک نخورده. می ترسم اینترنت وصل شود... و پیامم باز نرسد. من این آبی نشدن آن دو خط موازی را زیسته ام.... این رنج از دور را بلدم و از تکرارش بسیار واهمه دارم.
قبلترها، هر وقت میخواستم که تماس گروهی بگیریم یا پیغام و فیلمی از بچه بفرستم، اولش شمرده میگفت: سلام آدمای توی ایران! و بعد حرفهایش را می زد.
بعدتر؛ و تا همین الان، اسم کل افراد خانواده ام را گذاشته: ایرانا.
ایرانا، یعنی آنها که زود به زود نمی بینیم چون نمیشود. آنها که فارسی حرف میزنند و قربان صدقه میروند و هر جور و به هر زوری باشد هدیه میفرستند و آدم را به صدای بلند دوست دارند. ایرانا، یعنی مجموعی از افراد خیلی نزدیک، که خیلی دورند. ایرانا، یعنی آدمهایی با آوازها، خنده ها، غمها و خاطرات مشترک با من، که هر بار برای بچه باز میگویم، خودش جداگانه با آنها راستی آزمایی میکند و لحظات جدید از خاطرات خودش را می سازد.
عکسها دارد یکی یکی بیرون می آید. جوان و سالخورده، کودک. روی آن کیسه های سیاه، دارد یکی یکی نام و نشان و تاریخ میخورد، آنچه که میشود دید. چه تعداد آدم ولی، با دفن هر کدامشان ویران شده اند و تا ابد محکوم به ادامه دادن شبح زندگی علیرغم این ویرانی اند، این همان چیزی است که در عکسها دیده نمیشود.
تصویر مبهمی در ذهن دارم از تجمع جدید مادران داغدار دیماه، که به تجمع قدیمی تر پدران و مادران قیام مهسا، پرواز اوکراین، آبان نود و هشت، خرداد هشتاد وهشت... تا خاوران بپیوندند. سیاهپوش، با نگاهی سرد و خالی، قاب عکس در آغوش...
دو روز دیگر، هفتمین روز خاکسپاری اولین ردیف عکسها و نامهاست... و لابد بهانه ای دوباره برای شکنجه بیشتر هر قامتی که کنار گور عزیزی تا شده...آزردن هر جان رنجور ...هر که به چشم خویشتن، بیند که جانش میرود
دوست داشتم بنویسم کجایید آدمای توی ایران؟ ایرانا؟ ... و صدا به صدا برسد.
از وصل شدن اینترنت واهمه دارم. برای تک تک دوستانم قلب فرستادم و تیک نخورده. می ترسم اینترنت وصل شود... و پیامم باز نرسد. من این آبی نشدن آن دو خط موازی را زیسته ام.... این رنج از دور را بلدم و از تکرارش بسیار واهمه دارم.
❤35😢23💔6
روی دور تند میگفتم مبادا قطع شود. می گفتم فکر نکن من یادم نیست. فکر نکنی حواسم آنجا نیست یا تماس نگرفتم. اصلا هیچ خطی به هیچ خطی وصل نمیشد روز و شب تلاش میکردم....
داد میزد لابد چون صدا ضعیف بود یا که گوش خودش خوب نمی شنید و فکر میکرد من هم نمی شنوم. داد میزد: مگر میشود من اصلا اینجور فکر کنم؟ مطمئن بودم دلت اینجاست. ما خوبیم...ما خوبیم...
و قطع شد.
خوب. معنایی بسیار موقعیتی و نسبی و غیرمطلق دارد و این را یک ملتی در این جهان کاملا یاد گرفته.
داد میزد لابد چون صدا ضعیف بود یا که گوش خودش خوب نمی شنید و فکر میکرد من هم نمی شنوم. داد میزد: مگر میشود من اصلا اینجور فکر کنم؟ مطمئن بودم دلت اینجاست. ما خوبیم...ما خوبیم...
و قطع شد.
خوب. معنایی بسیار موقعیتی و نسبی و غیرمطلق دارد و این را یک ملتی در این جهان کاملا یاد گرفته.
💔52❤18😢9
از امروز صبح، چندین نفر از ایران برگشته اند به اینجا، می توانم ببینم که پراکسی ها از ایرانند
با پاسخ هر کسی که در جواب سوالم نوشته زنده ام، هر بار، اشک ریختم (بهشان نگفتم که این طرف دارم زار میزنم. فقط نوشتم شکر)
هنوز منتظر پاسخ ده ها نفر دیگرم.
قصدی از نوشتن اینها ندارم فقط خیلی ساده خواستم بدانید: منتظرتان بودم.
با پاسخ هر کسی که در جواب سوالم نوشته زنده ام، هر بار، اشک ریختم (بهشان نگفتم که این طرف دارم زار میزنم. فقط نوشتم شکر)
هنوز منتظر پاسخ ده ها نفر دیگرم.
قصدی از نوشتن اینها ندارم فقط خیلی ساده خواستم بدانید: منتظرتان بودم.
💔90❤34
Forwarded from بشکن Beshkan
چگونه با قابلیت کاندوئیت در فلیترشکن سایفون به اتصال ایرانیان به اینترنت بدون فیلتر کمک کنیم
کاندوئیت (Conduit) یک قابلیت داوطلبانه در برنامه سایفون است که به کاربران خارج از مناطق فیلتر شده اجازه میدهد با استفاده از دستگاه خود به عنوان یک گره (Node) موقت، به کاربران داخل ایران برای دسترسی به اینترنت آزاد کمک کنند؛ به این ترتیب، دستگاه شما تبدیل به یک مسیر عبور امن و رمزگذاری شده برای ترافیک سایفون شده و به افزایش دسترسی در مناطق سانسور شده کمک میکند، بدون اینکه اطلاعات شخصی شما را فاش کند و شما میتوانید میزان داده و تعداد کاربران را کنترل کنید.
1️⃣ یک گوشی بلااستفاده میتواند به یک مسیر ارتباطی حیاتی تبدیل شود.
2️⃣ کافی است آن را به وایفای متصل کنید و با فعالسازی قابلیت «ایستگاه کاندوئیت»، در روزهایی که فیلترنت دسترسی را محدود کرده، به دیگران برای اتصال به اینترنت آزاد کمک کنید.
3️⃣ با نصب و فعالکردن کاندوئیت، دستگاه شما به یک گره موقت تبدیل میشود تا کاربران داخل ایران بتوانند از طریق آن به سایفون متصل شوند. این یک مشارکت ساده اما موثر در حفظ جریان آزاد اطلاعات است.
◾️نکتههایی که سایفون در پاسخ به برخی از سوالات مرتبط با کاندوئیت ارائه داده است:
✔ کاندوییت فیلترشکن نیست اما با راهاندازی آن کمک میکنید افراد بیشتری به شبکه سایفون وصل شوند.
✔ برای راهاندازی ایستگاه کاندوییت لازم نیست اپ سایفون را هم نصب کرده باشید. این دو مستقل از هم عمل میکنند.
✔ با راهاندازی ایستگاه کاندوییت دستگاه شما ممکن است انرژی بیشتری مصرف کند. تا وقتی کاندوییت وصل هست، دستگاهتان را به برق بزنید.
✔ اگر دیتای نامحدود ندارید، بهتر است برای راهانداختن کاندوییت به وایفای وصل باشید تا بهصرفهتر باشد.
✔ میزان دیتایی که از ایستگاه کاندوییت شما میگذرد از دیتای شما مصرف میکند. این عدد روی صفحه اصلی برنامه نشان داده میشود. گزینه بهینه راهاندازی کاندوییت روی وایفای یا بستههای دیتای نامحدود است. یا در تنظیمات برنامه بیشترین تعداد کاربری که میتوانند به ایستگاه شما وصل شوند را مشخص کنید.
✔ کاندوییت به صورت خودکار کاربران را به ایستگاه شما وصل میکند. اگر کسی هنوز وصل نشده صبور باشید و ناامید نشوید!
لینک دانلود📱
✍ Beshkan
کاندوئیت (Conduit) یک قابلیت داوطلبانه در برنامه سایفون است که به کاربران خارج از مناطق فیلتر شده اجازه میدهد با استفاده از دستگاه خود به عنوان یک گره (Node) موقت، به کاربران داخل ایران برای دسترسی به اینترنت آزاد کمک کنند؛ به این ترتیب، دستگاه شما تبدیل به یک مسیر عبور امن و رمزگذاری شده برای ترافیک سایفون شده و به افزایش دسترسی در مناطق سانسور شده کمک میکند، بدون اینکه اطلاعات شخصی شما را فاش کند و شما میتوانید میزان داده و تعداد کاربران را کنترل کنید.
◾️نکتههایی که سایفون در پاسخ به برخی از سوالات مرتبط با کاندوئیت ارائه داده است:
لینک دانلود
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤6❤🔥2
Forwarded from دستخط
ساعت حدود یک بعدازظهر، نوزده دی ماه ۴۰۴
از حدود هفت شب اینترنتها را قطع کردند. در شهرهای دیگر انگار زودتر هم قطع شده بود و جاهایی تلفن هم آنتن نمیداد. دیو دارد به زیر زمین کشیده میشود و دست میاندازد به مردم، بچههاشان، خانههاشان، آرزوهاشان. خیابانها شلوغ شد. حتا اطراف ما که یکی در میان از خودشانند صدای شعار میآمد. به بچهدارها پیام دادم یکوقت بچههاشان را با خودشان نبرند. همه میدانیم بچهها، زیبایی و چشمان سیبلهای متحرک لشکر سلم و تورند. یک عده هم این وسط ذکر گرفتهاند که چرا مردم دارند شورش را درمیآورند، چرا ما روشنفکران مردم تاریکفکر را نمیفهمیم.
آن برنجپاشی آبدانان برای من یک مبدا تاریخ شد. نشستم به فکر کردن که من در این زمانی که زیر سلطهی حقیران و گدایان زندگی کردم چهقدر خودم هم گدا و فرومایه شدم. چهقدر رضا دادم به رویکردهای یک مشت گرسنهی طماع بیوجود، چهقدر قبول کردم که با من شبیه یک موجود ناچیز بسته به گاری رفتار شود، چهقدر از حقارتی که از بطنشان میآمد به من دادند و تحمل کردم و در عوض هی خودم را تغییر دادم و هی سرم را پایینتر گرفتم که بتوانم بهتر و کمآسیبتر کنارشان زندگی کنم. چه باید میکردند که من بایستم و بگویم نه؟ فکر کردم برای ما نقطهی صفری وجود نداشت که از آن پایینتر غیر قابل قبول باشد. این سیاهیها از ایتدا هویت ما را گرفتند، آلت نجس و کثیفشان را در قوانین، زندگی، مغز، هنر، معرفت فرو کردند، تاریخ ما را گرفتند، جغرافیای ما را گرفتند، خون ما را به شیشه کردند، سیاوشانمان را غریبانه کشتند و در ببابانها خاک کردند و استخوانهاشان را پراکنده کردند و حتا نگذاشتند سوگوارشان باشیم، هرچه را غیر خودشان بود پودر و نیست و نابود کردند و به جاش ابتذال و خرافات و زشتی نشاندند، به زنده و مردهمان بیحرمتی کردند... باید چه میکردند که گونی برنج را چاقو بزنیم و بگوییم این برنج برای خودت، گدا تویی، فرومایه تویی، پست و حقیر و بدبخت تویی، نه من. چرا هیچوقت نتوانستهام گونی برنج را توی صورتشان بپاشم، شاید فقط آخر کارم، آن هم خیلی ملایم و ملو. رفتم آبدانان را در نقشه دیدم که در استان ایلام است. زمانی طولانی به شهر کوچک نگاه کردم، به تراکمش بین کوههای بلند و نامش که عجیب و کوتاه و قشنگ بود و هیچوقت نشنیده بودم و هیچوقت نمیدانستم بزرگترین معلمان من اهل آن شهرند. چه دیر دیدم، چه دیر فهمیدم.
قحطی اینترنت هرچه نداشت این را داشت که از صبح با سه چهارنفر تلفنی حرف زدهام و اخبار را رد و بدل کردیم. ما ماهواره نداریم، دیشب ساعت یازده دو صدای انفجار شنیدم و از هرکسی پرسیدم اخباری ازش نیست. بابا گفت حتما ترقه بوده. ترقه هوا را میلرزاند و انفجار زمین را و من بچهی منطقهی زلزلهخیزم و با صدای زلزله و لرزش زمین بزرگ شدهام.
روز آرام و کثیفی است که به شب
سیاهی خواهد رسید. بچه بعد از برگزاری یک روضه برای ماینکرفت -که در قحطی اینترنت ازش دور مانده- نشسته به پازل چیدن. من دارم آستینهای پلوور را میبافم و سوالهای بیپایان بچه را اکثرا با نمیدانم پاسخ میدهم و سرم تا جایی که اتاق اجازه میدهد بزرگ شده و درونش انسانهایی کوچک در خیابانهای طولانی راه میروند.
از حدود هفت شب اینترنتها را قطع کردند. در شهرهای دیگر انگار زودتر هم قطع شده بود و جاهایی تلفن هم آنتن نمیداد. دیو دارد به زیر زمین کشیده میشود و دست میاندازد به مردم، بچههاشان، خانههاشان، آرزوهاشان. خیابانها شلوغ شد. حتا اطراف ما که یکی در میان از خودشانند صدای شعار میآمد. به بچهدارها پیام دادم یکوقت بچههاشان را با خودشان نبرند. همه میدانیم بچهها، زیبایی و چشمان سیبلهای متحرک لشکر سلم و تورند. یک عده هم این وسط ذکر گرفتهاند که چرا مردم دارند شورش را درمیآورند، چرا ما روشنفکران مردم تاریکفکر را نمیفهمیم.
آن برنجپاشی آبدانان برای من یک مبدا تاریخ شد. نشستم به فکر کردن که من در این زمانی که زیر سلطهی حقیران و گدایان زندگی کردم چهقدر خودم هم گدا و فرومایه شدم. چهقدر رضا دادم به رویکردهای یک مشت گرسنهی طماع بیوجود، چهقدر قبول کردم که با من شبیه یک موجود ناچیز بسته به گاری رفتار شود، چهقدر از حقارتی که از بطنشان میآمد به من دادند و تحمل کردم و در عوض هی خودم را تغییر دادم و هی سرم را پایینتر گرفتم که بتوانم بهتر و کمآسیبتر کنارشان زندگی کنم. چه باید میکردند که من بایستم و بگویم نه؟ فکر کردم برای ما نقطهی صفری وجود نداشت که از آن پایینتر غیر قابل قبول باشد. این سیاهیها از ایتدا هویت ما را گرفتند، آلت نجس و کثیفشان را در قوانین، زندگی، مغز، هنر، معرفت فرو کردند، تاریخ ما را گرفتند، جغرافیای ما را گرفتند، خون ما را به شیشه کردند، سیاوشانمان را غریبانه کشتند و در ببابانها خاک کردند و استخوانهاشان را پراکنده کردند و حتا نگذاشتند سوگوارشان باشیم، هرچه را غیر خودشان بود پودر و نیست و نابود کردند و به جاش ابتذال و خرافات و زشتی نشاندند، به زنده و مردهمان بیحرمتی کردند... باید چه میکردند که گونی برنج را چاقو بزنیم و بگوییم این برنج برای خودت، گدا تویی، فرومایه تویی، پست و حقیر و بدبخت تویی، نه من. چرا هیچوقت نتوانستهام گونی برنج را توی صورتشان بپاشم، شاید فقط آخر کارم، آن هم خیلی ملایم و ملو. رفتم آبدانان را در نقشه دیدم که در استان ایلام است. زمانی طولانی به شهر کوچک نگاه کردم، به تراکمش بین کوههای بلند و نامش که عجیب و کوتاه و قشنگ بود و هیچوقت نشنیده بودم و هیچوقت نمیدانستم بزرگترین معلمان من اهل آن شهرند. چه دیر دیدم، چه دیر فهمیدم.
قحطی اینترنت هرچه نداشت این را داشت که از صبح با سه چهارنفر تلفنی حرف زدهام و اخبار را رد و بدل کردیم. ما ماهواره نداریم، دیشب ساعت یازده دو صدای انفجار شنیدم و از هرکسی پرسیدم اخباری ازش نیست. بابا گفت حتما ترقه بوده. ترقه هوا را میلرزاند و انفجار زمین را و من بچهی منطقهی زلزلهخیزم و با صدای زلزله و لرزش زمین بزرگ شدهام.
روز آرام و کثیفی است که به شب
سیاهی خواهد رسید. بچه بعد از برگزاری یک روضه برای ماینکرفت -که در قحطی اینترنت ازش دور مانده- نشسته به پازل چیدن. من دارم آستینهای پلوور را میبافم و سوالهای بیپایان بچه را اکثرا با نمیدانم پاسخ میدهم و سرم تا جایی که اتاق اجازه میدهد بزرگ شده و درونش انسانهایی کوچک در خیابانهای طولانی راه میروند.
💔45❤16👎2🕊2❤🔥1
کلمه یاری ام نمیدهد.
مادرم که از جهان گذشت، غم مثل سمی که یکبار نوشیده باشم و در من باقی باشد، از بافتهای بدنم فوران میکرد، هر روز می نوشتم. هر جایی که میشد. گاهی روزی چند بار. سطح سرریز کرده غم انگار می آمد پایین تر و راه نفس را کمی باز میکرد تا چند ساعت بعد.
این دو هفته، کلام با من یاری نمیکند. هیچم و نگاه. زل میزنم به تصاویر یا چشم روی خراششان میبندم ولی چند ساعت بعد دوباره باز میگردم و مثل چاقو در قلبم میچرخانم. ویدیوی پدر سپهر را ظرف دو روز تکه تکه دیدم. خودم را دیداندم! سانسور معنا ندارد.
هر روز چند کیلومتر در سرما دویده ام. حیوانی وحشی در من تنوره می کشد. مرا می دواند. این درد مرا از جایم بلند میکند و آنقدر می دواند که هر دو از نفس بیفتیم.
کاش میشد عمر را مثل تکه های شیرینی بین آن پیکرهای زیبا پخش کنم. کاش میشد همه ایران را بیاورم خانه ام و در را ببندم و پنجره ها را قفل کنم.
حرف دیگری ندارم بگویم.
مادرم که از جهان گذشت، غم مثل سمی که یکبار نوشیده باشم و در من باقی باشد، از بافتهای بدنم فوران میکرد، هر روز می نوشتم. هر جایی که میشد. گاهی روزی چند بار. سطح سرریز کرده غم انگار می آمد پایین تر و راه نفس را کمی باز میکرد تا چند ساعت بعد.
این دو هفته، کلام با من یاری نمیکند. هیچم و نگاه. زل میزنم به تصاویر یا چشم روی خراششان میبندم ولی چند ساعت بعد دوباره باز میگردم و مثل چاقو در قلبم میچرخانم. ویدیوی پدر سپهر را ظرف دو روز تکه تکه دیدم. خودم را دیداندم! سانسور معنا ندارد.
هر روز چند کیلومتر در سرما دویده ام. حیوانی وحشی در من تنوره می کشد. مرا می دواند. این درد مرا از جایم بلند میکند و آنقدر می دواند که هر دو از نفس بیفتیم.
کاش میشد عمر را مثل تکه های شیرینی بین آن پیکرهای زیبا پخش کنم. کاش میشد همه ایران را بیاورم خانه ام و در را ببندم و پنجره ها را قفل کنم.
حرف دیگری ندارم بگویم.
💔127❤16😢11❤🔥1🕊1