یک سریالی میدیدم دیشب، افرادی که بخاطر یک سونامی بزرگ و تبعات بعدش از هم جدا و بعدش مفقود شده بودند. همسر شخصیت اصلی داستان، در فرودگاه آتلانتا درحالی گیر کرده بود که امواج آب در ارتفاع چندصد پایی در حال رسیدن بودند. در تماس آخر، بریده بریده به همسرش گفت به بچه ها پیغامش را برساند که: بعدها، باز هم خوشحال بودن اشکالی ندارد، مادرشان همیشه عاشقشان می ماند.
اینکه زندگی ادامه دارد، اینکه تو شب را به هر جان کندنی بود به صبح رساندی، اینکه بالاخره چای نوشیدی و حمام رفتی و گرمای آب را روی پوستت حس کردی در حالیکه زندگی را دوست نداشتی ولی همزمان همه این کارها نشان از قصدت به ادامه اش داشته، بدون آنکه بدانی یا بخواهی با بفهمی، فقط از روی عادت و ادب رو به دوربین لبخند زدی در حالیکه هزار پرنده زخمی در رگهات آواز میخواندند و بعد عکس محزون لبخندت را دیدی و چقدر از چیزی نامعلوم خجالت کشیدی، اینکه امروز به بهانه این و فردا به بهانه آن ولی روزی هم به بهانه خودت از خواب برخاستی و حتی دامن روز را محکم گرفتی تا برسی به شبکلاه شب، اینکه از یک جایی چراغ ها را روشن کردی فقط بخاطر بهتر بودن حس روشنایی نه پاسخ به نیازی ضروری،
و اینکه دوباره خوشحال بودن اشکالی ندارد،... این را می دانی... و نمی دانی.
اینکه زندگی ادامه دارد، اینکه تو شب را به هر جان کندنی بود به صبح رساندی، اینکه بالاخره چای نوشیدی و حمام رفتی و گرمای آب را روی پوستت حس کردی در حالیکه زندگی را دوست نداشتی ولی همزمان همه این کارها نشان از قصدت به ادامه اش داشته، بدون آنکه بدانی یا بخواهی با بفهمی، فقط از روی عادت و ادب رو به دوربین لبخند زدی در حالیکه هزار پرنده زخمی در رگهات آواز میخواندند و بعد عکس محزون لبخندت را دیدی و چقدر از چیزی نامعلوم خجالت کشیدی، اینکه امروز به بهانه این و فردا به بهانه آن ولی روزی هم به بهانه خودت از خواب برخاستی و حتی دامن روز را محکم گرفتی تا برسی به شبکلاه شب، اینکه از یک جایی چراغ ها را روشن کردی فقط بخاطر بهتر بودن حس روشنایی نه پاسخ به نیازی ضروری،
و اینکه دوباره خوشحال بودن اشکالی ندارد،... این را می دانی... و نمی دانی.
❤95😢23👍12❤🔥2
همسایه ام نوشت: چقدر خوشحالم. بخاطر این آخر هفته عالی. کارم را زود تمام میکنم. بعد میرویم مسابقه هندبال. بعد می آییم خانه تو برای آن خوراک از بهشت.
و در تلفظ فسنجان، نوشت: vezenjan
اینکه اول خودش دامن ما را گرفت و قرار دیدار گذاشت و شبش نوشت که بچه هایش دلشان میخواهد دیدار خانه ما باشد که همیشه کلی خوراکی های جدید دارد و کلی بیشتر خوش میگذرد و بعد هم اضافه کرد البته کمی بهش برخورده که بچه هایش خانه دیگری را بیشتر دوست دارند؛ از این حقیقت که خودش، خودش را دعوت کرده و من هم چندان سردماغ نیستم که مثلا بگویم به یک ورم چیزی کم نمیکند. حتی التزام به شعاری مثل اصلا ایرانی است و مهمان نوازی در سطح جهانی اش و ... کمکی نمیکند.
هر وقتی حوصله ام بعد از غذا تمام شد، اعلام خواهم کرد که دیدار خوبی بود و بار دیگر حتما خانه شما هم را ببینیم و من کمی خسته ام با اجازه بروم بالا استراحت کنم.
مادربزرگم و شاید مادرم اگر این را میخواندند، از من کلا ناامید میشدند ولی خب اینهمه تراپی رفتن باید به یک درد عملی بخورد و یک جا چرخه معیوب تعارف و حفظ چهره و «نایس» بودن شرقی را بشکند.
هیچ پنجره ای هنوز پرده ندارد و هنوز قرنیزها بعد بازسازی نصب نشده اند.
خانه تمیز است. شیشه ها و گلها و کمدها. زیر و رو.
غم در یک خانه تمیز، خیلی بهتر از غم در یک خانه کثیف است. قال رسولنا.
گردوها را گذاشته ام برای مرد، در نوبت خرد کردن. یک خردکن مارک مولینکس دهه پنجاه از صاحب قبلی این خانه به من ارث رسیده. ارج و قرب دارد. همان رنگ و مدلی که ایران هم داشتیم و شاهد تمام شبهای پیش درآمد مهمانی های مفصل بود. هیچ دستگاه و اختراعی برای خرد کردن هیچ مغزی، جای این را نگرفت.
بچه من عاشق خوراک ایرانی است و حسابش جداست. برای بچه های آنها از سر احتیاط یک غذای ایتالیایی درست میکنم و برای همه به رسم خانه خودمان کنار هر خوراک با برنج، انتخاب دومی مثل کتلت سیب زمینی. من بمیرم یا بمانم، میزبان خوبی هستم حتی اگر حوصله مهمان نداشته باشم.
یکشنبه هم موعد کافی شاپ کلاس سومی هاست. یک رستوران کوچک چند ساعت را به بچه های کلاس سوم اختصاص داده که کیک بیاورند و بفروشند و با پولش بروند اردو. یک کار گروهی.
بچه من کیک لیمو میبرد که از الان دست مرا میبوسد و چند ساعت هم فروشندگی میکند که یعنی من (با چند مادر دیگر) کارهای سخت پشت صحنه را میکنم و او (با چند همکلاسی دیگر) کیف میکند که دستور از مشتری گرفته و کافی شاپ را اداره کرده و پول درآورده.
بنابراین شنبه و یکشنبه ام از الان چی؟ بله به تقریب خوبی به آشپزی و پذیرایی و فروشندگی گذشته و دوشنبه هم باید نامه های وکیل را بخوانم ببینم به کدام سری چه گلی باید گرفت.
هفته گذشته یک مصاحبه رفتم در یک شهرک صنعتی. ساختمانی مدرن و خیلی زیبا کنار یک بندر با مناظر رویایی. حقوق هر چه بخواهم. ولی آنقدر دورنمای کار غیرقابل اعتماد بود که عطای پتوی نرم رویا را به گل و لای واقعیت بخشیدم و بعد که آمدم خانه، به (معادل فارسی برای Headhunter چیست؟ دلال شغل؟) مودبانه نوشتم نه.
همینها.
و طبعا که دلتنگ و غمگین و ساکتم چونکه پاییز...
@november25th
و در تلفظ فسنجان، نوشت: vezenjan
اینکه اول خودش دامن ما را گرفت و قرار دیدار گذاشت و شبش نوشت که بچه هایش دلشان میخواهد دیدار خانه ما باشد که همیشه کلی خوراکی های جدید دارد و کلی بیشتر خوش میگذرد و بعد هم اضافه کرد البته کمی بهش برخورده که بچه هایش خانه دیگری را بیشتر دوست دارند؛ از این حقیقت که خودش، خودش را دعوت کرده و من هم چندان سردماغ نیستم که مثلا بگویم به یک ورم چیزی کم نمیکند. حتی التزام به شعاری مثل اصلا ایرانی است و مهمان نوازی در سطح جهانی اش و ... کمکی نمیکند.
هر وقتی حوصله ام بعد از غذا تمام شد، اعلام خواهم کرد که دیدار خوبی بود و بار دیگر حتما خانه شما هم را ببینیم و من کمی خسته ام با اجازه بروم بالا استراحت کنم.
مادربزرگم و شاید مادرم اگر این را میخواندند، از من کلا ناامید میشدند ولی خب اینهمه تراپی رفتن باید به یک درد عملی بخورد و یک جا چرخه معیوب تعارف و حفظ چهره و «نایس» بودن شرقی را بشکند.
هیچ پنجره ای هنوز پرده ندارد و هنوز قرنیزها بعد بازسازی نصب نشده اند.
خانه تمیز است. شیشه ها و گلها و کمدها. زیر و رو.
غم در یک خانه تمیز، خیلی بهتر از غم در یک خانه کثیف است. قال رسولنا.
گردوها را گذاشته ام برای مرد، در نوبت خرد کردن. یک خردکن مارک مولینکس دهه پنجاه از صاحب قبلی این خانه به من ارث رسیده. ارج و قرب دارد. همان رنگ و مدلی که ایران هم داشتیم و شاهد تمام شبهای پیش درآمد مهمانی های مفصل بود. هیچ دستگاه و اختراعی برای خرد کردن هیچ مغزی، جای این را نگرفت.
بچه من عاشق خوراک ایرانی است و حسابش جداست. برای بچه های آنها از سر احتیاط یک غذای ایتالیایی درست میکنم و برای همه به رسم خانه خودمان کنار هر خوراک با برنج، انتخاب دومی مثل کتلت سیب زمینی. من بمیرم یا بمانم، میزبان خوبی هستم حتی اگر حوصله مهمان نداشته باشم.
یکشنبه هم موعد کافی شاپ کلاس سومی هاست. یک رستوران کوچک چند ساعت را به بچه های کلاس سوم اختصاص داده که کیک بیاورند و بفروشند و با پولش بروند اردو. یک کار گروهی.
بچه من کیک لیمو میبرد که از الان دست مرا میبوسد و چند ساعت هم فروشندگی میکند که یعنی من (با چند مادر دیگر) کارهای سخت پشت صحنه را میکنم و او (با چند همکلاسی دیگر) کیف میکند که دستور از مشتری گرفته و کافی شاپ را اداره کرده و پول درآورده.
بنابراین شنبه و یکشنبه ام از الان چی؟ بله به تقریب خوبی به آشپزی و پذیرایی و فروشندگی گذشته و دوشنبه هم باید نامه های وکیل را بخوانم ببینم به کدام سری چه گلی باید گرفت.
هفته گذشته یک مصاحبه رفتم در یک شهرک صنعتی. ساختمانی مدرن و خیلی زیبا کنار یک بندر با مناظر رویایی. حقوق هر چه بخواهم. ولی آنقدر دورنمای کار غیرقابل اعتماد بود که عطای پتوی نرم رویا را به گل و لای واقعیت بخشیدم و بعد که آمدم خانه، به (معادل فارسی برای Headhunter چیست؟ دلال شغل؟) مودبانه نوشتم نه.
همینها.
و طبعا که دلتنگ و غمگین و ساکتم چونکه پاییز...
@november25th
❤94💔16❤🔥2
غم دیگر حقیقتا داشت از منافذ سرم می زد بیرون. طاقت نیاوردم و رفتم چند کیلومتری خانه، در مرغزار وسیعی که در تمام فصول، بخشنده و آرام و پذیرنده است پیادهروی. فرو رفته بودم و غمم از همه چیز جهان بزرگتر و پررنگ تر بود. که ناگهان تلفنم پیام داد و چند دقیقه بعدش، آنقدر تصویر و متن و کامنت های زیرش را بالا پایین کرده بودم که مطمئن شوم درست فهمیده ام و رفیقم مادرش را از دست داده. رفیق که میگویم یعنی از یک دوست خوب عزیز قدیمی، خیلی فراتر. عمیق و مستمر.
در یک نوروزی که تنها بودم، اولین نفر بود که در خانه ام را زد و با اینکه عید را نیمه شب اول ژانویه می دانست، به من سال نو را تبریک گفت.
در جشن فارغالتحصیلی ام، آن روزگار زندگی دانشجویی توام با فقر و اختصار و احتیاط مالی، نمیدانم چقدر هزینه کرده بود که از راه دور به من تلفن کند و تبریک بگوید.
برای جشن ازدواجم، از کشوری به کشور دیگر آمد.
برای تولد بچه ام هدیه فرستاد.
برای سوگم، از روز اول بود. هنوز تهمانده دسته گلی که فرستاده را دارم.
همین تعطیلات تابستان، میزبانمان بود در خانه کوچک و پاکیزه اش، تخت تاشوی مهمان که برای جای خواب بچه ام تهیه کرده بود از خانه مادرش آورده بود.
عکسی که دیدم، اول فکر کردم همین عکسهای هوش مصنوعی است که پیری آدم را نشان میدهد. چون تصویر، انگار که خودش فقط چهل سال پیرتر. بعد دیدم آدمها اسم دیگری را میبرند و برایش آرامش آرزو میکنند.
وقتی فهمیدم، یک لحظه انگار قلبم ایستاد. اولین نیمکت سر راه نشستم و به همسرش پیغام دادم.
چند دقیقه بعد یک پیام صوتی فرستاد و گفت: نه حالش خوب نیست. و الان تو میدانی که یعنی چه»... میدانستم.
روی همان نیمکت، انگار که تعجیل تنها راه است، یک گروه موقتی درست کردم از دوستان مشترک و نوشتم که برای حلقه گل و تسلیت و ... چه کنیم. انگار اگر همان لحظه کاری نمی کردم، بی اعتنایی به آنهمه تاریخچه دوستی بود.
در راه برگشت، زیر درخت زرد زیبایی کمی گریستم. غم دوستم مرا از غم خودم منفک کرده بود و حواسم نبود که دیگر خودم یادم رفته.
سر راه باید میرفتم خرید. لیست داشتم: کنسرو لوبیا سفید
نان
شیرگیاهی
سیب سبز.
کنار اینها، خیارشور خریدم.
و رفتم غرفه نان. آنقدر در دریاهای مختلفی غرق بودم که تازه وقتی صدای خرد شدن مقدار زیادی شیشه آمد فهمیدم خودمم که گند زده ام. شیشه خیارشور، دست و دلباز به نیت آبیاری همه سنگهای مرمر کف، محتویاتش را همه جا پخش کرده بود و زمین اطرافش سراسر پوشیده از آب شور و ذرات شوید و خرده شیشه بود. با وحشت دنبال چشمهای فروشنده گشتم که ناامیدانه به من و منظره مقابلش نگاه میکرد. زن عمل بود. به سرعت رفت در جایی آن پشتها و بعد برگشت با جارو و دستمال و علامت بزرگ: احتیاط! زمین لیز است.
دو بار بهش پیشنهاد کمک دادم. و به نظرم عصبانی تر از آنی بود که بگوید نه، یا بله. در سکوت و تند، تمیز میکرد.
بلاتکلیف بودم و پشت سرم دو نفر دیگر آمدند منتظر ایستادند. حالا ما سه نفری بلاتکلیف بودیم دور زمینی خیارشور زده و یک فروشنده نان که علیرغم کفر یزید، مجبور بود خرابکاری کسی دیگر را رفع و رجوع کند و آنقدر حرفه ای بود که وقتی زمین خشک شد، دیگر به خودش مسلط شده بود. توانسته بود لبخند گویای حق با مشتری است حتی اگر دست و پا چلفتی باشد، را دوباره روی لبش تنظیم کند و از من بپرسد که چه میخواهم.
خرید که تمام شد، آمدم توی پارکینگ وسیع محوطه فروشگاه و باد پاییز خورد توی صورتم و به آنی دیدم که تمام این ربع ساعت آخر، حواسم از تمام اتفاقات جهان پرت بود. معطوف به یک شیشه شکسته خیارشور بودم انگار نه انگار که از امروز غم جدیدی به انبار غم کهکشان اضافه شده.
از در که میزدم بیرون، کجای کار فلک بودم و الان ببین که کجام... و خب لابد همینجوری است که آدم دوام می آورد. خودت داری از هجمه های بی پایان غرق می شوی، زندگی پا به پایت توی گرداب می چرخد. و همزمان در فواصل دست می اندازد زیر چانه ات و هر بار برمیگرداندش به سویی، هر سویی رو به هر چیز بسیار بی اهمیتی که در آن لحظه می شود بزرگترین چالش تو. خواه رد کردن ترافیک، نامه بانک، مهلت تحویل مدارک، گلودرد یا حتی یک شیشه خیارشور.
اینجوری است که آدم هر بار توی گردابهای فروکشنده زنده می ماند بدون آنکه اصلا حواسش باشد دستش را به چه ابژه مسخره ای بند کرده که آن لحظه فرو نرفته.
@november25th
در یک نوروزی که تنها بودم، اولین نفر بود که در خانه ام را زد و با اینکه عید را نیمه شب اول ژانویه می دانست، به من سال نو را تبریک گفت.
در جشن فارغالتحصیلی ام، آن روزگار زندگی دانشجویی توام با فقر و اختصار و احتیاط مالی، نمیدانم چقدر هزینه کرده بود که از راه دور به من تلفن کند و تبریک بگوید.
برای جشن ازدواجم، از کشوری به کشور دیگر آمد.
برای تولد بچه ام هدیه فرستاد.
برای سوگم، از روز اول بود. هنوز تهمانده دسته گلی که فرستاده را دارم.
همین تعطیلات تابستان، میزبانمان بود در خانه کوچک و پاکیزه اش، تخت تاشوی مهمان که برای جای خواب بچه ام تهیه کرده بود از خانه مادرش آورده بود.
عکسی که دیدم، اول فکر کردم همین عکسهای هوش مصنوعی است که پیری آدم را نشان میدهد. چون تصویر، انگار که خودش فقط چهل سال پیرتر. بعد دیدم آدمها اسم دیگری را میبرند و برایش آرامش آرزو میکنند.
وقتی فهمیدم، یک لحظه انگار قلبم ایستاد. اولین نیمکت سر راه نشستم و به همسرش پیغام دادم.
چند دقیقه بعد یک پیام صوتی فرستاد و گفت: نه حالش خوب نیست. و الان تو میدانی که یعنی چه»... میدانستم.
روی همان نیمکت، انگار که تعجیل تنها راه است، یک گروه موقتی درست کردم از دوستان مشترک و نوشتم که برای حلقه گل و تسلیت و ... چه کنیم. انگار اگر همان لحظه کاری نمی کردم، بی اعتنایی به آنهمه تاریخچه دوستی بود.
در راه برگشت، زیر درخت زرد زیبایی کمی گریستم. غم دوستم مرا از غم خودم منفک کرده بود و حواسم نبود که دیگر خودم یادم رفته.
سر راه باید میرفتم خرید. لیست داشتم: کنسرو لوبیا سفید
نان
شیرگیاهی
سیب سبز.
کنار اینها، خیارشور خریدم.
و رفتم غرفه نان. آنقدر در دریاهای مختلفی غرق بودم که تازه وقتی صدای خرد شدن مقدار زیادی شیشه آمد فهمیدم خودمم که گند زده ام. شیشه خیارشور، دست و دلباز به نیت آبیاری همه سنگهای مرمر کف، محتویاتش را همه جا پخش کرده بود و زمین اطرافش سراسر پوشیده از آب شور و ذرات شوید و خرده شیشه بود. با وحشت دنبال چشمهای فروشنده گشتم که ناامیدانه به من و منظره مقابلش نگاه میکرد. زن عمل بود. به سرعت رفت در جایی آن پشتها و بعد برگشت با جارو و دستمال و علامت بزرگ: احتیاط! زمین لیز است.
دو بار بهش پیشنهاد کمک دادم. و به نظرم عصبانی تر از آنی بود که بگوید نه، یا بله. در سکوت و تند، تمیز میکرد.
بلاتکلیف بودم و پشت سرم دو نفر دیگر آمدند منتظر ایستادند. حالا ما سه نفری بلاتکلیف بودیم دور زمینی خیارشور زده و یک فروشنده نان که علیرغم کفر یزید، مجبور بود خرابکاری کسی دیگر را رفع و رجوع کند و آنقدر حرفه ای بود که وقتی زمین خشک شد، دیگر به خودش مسلط شده بود. توانسته بود لبخند گویای حق با مشتری است حتی اگر دست و پا چلفتی باشد، را دوباره روی لبش تنظیم کند و از من بپرسد که چه میخواهم.
خرید که تمام شد، آمدم توی پارکینگ وسیع محوطه فروشگاه و باد پاییز خورد توی صورتم و به آنی دیدم که تمام این ربع ساعت آخر، حواسم از تمام اتفاقات جهان پرت بود. معطوف به یک شیشه شکسته خیارشور بودم انگار نه انگار که از امروز غم جدیدی به انبار غم کهکشان اضافه شده.
از در که میزدم بیرون، کجای کار فلک بودم و الان ببین که کجام... و خب لابد همینجوری است که آدم دوام می آورد. خودت داری از هجمه های بی پایان غرق می شوی، زندگی پا به پایت توی گرداب می چرخد. و همزمان در فواصل دست می اندازد زیر چانه ات و هر بار برمیگرداندش به سویی، هر سویی رو به هر چیز بسیار بی اهمیتی که در آن لحظه می شود بزرگترین چالش تو. خواه رد کردن ترافیک، نامه بانک، مهلت تحویل مدارک، گلودرد یا حتی یک شیشه خیارشور.
اینجوری است که آدم هر بار توی گردابهای فروکشنده زنده می ماند بدون آنکه اصلا حواسش باشد دستش را به چه ابژه مسخره ای بند کرده که آن لحظه فرو نرفته.
@november25th
💔100❤38🕊12👍6
مدرسه تعطیل است. روز همایش بازآموزی معلمهاست. در این سه سال که بچه ما مدرسه ای شده، بنا به تجربه، یک ترفندی یاد گرفتیم: چنین روزهایی در سال که تعطیلات عمومی نیست و فقط یکی از مدارس به چنین دلیلی تعطیل است، فقط و فقط به درد پارک، استخر، پارک وحش، تئاتر یا هر جای عمومی دیگری میخورد که همیشه خدا بخاطر شلوغی و سر و صدا یا نمی روی یا می روی با کله باد کرده بر میگردی.
ترفند دوم: یک دوستش را با خودت ببر که برای هشت ساعت مجبور به بازی نباشی.
این شد که صبح، با چندین بقچه و زنبیل، دست دو کودک هیجانزده را گرفتیم و رفتیم استخر که طبق انتظار ولی خلاف عادت، خالی، تمیز و خلوت بود.
در استخر کوچک خالی و جداگانه ای از محوطه بازی، آب گرم معدنی روان بود. من رفتم توی آب و انگار همه سلولهایم با هم از خستگی این روزها، فریاد بلندی زدند. داشتم فکر میکردم به هیاهوی این ماه. و ماه گذشته. و ماه قبل تر. و اینکه آن مفر آرامش کو؟ و دقیقه ای که «گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود؟»
در حال خودم نشسته بودم و نگاهم از دور به آن دو موجود شیطان خندان بود که سر میخوردند، که دختر جوانی، با چهره ای رنگ پریده و استخوانی، آرام از پله های استخر آمد پایین. موهایی نرم، چشمهایی روشن و گود رفته، نگاهی خالی و جا به جای بدنش که اسکار چاقو یا تیغ و بریدگی های عمیق و سطحی بود. بعضی پررنگ تر و جدید، بعضی رفته لابلای پوست و گوشت آورده و قدیمی شده.
یکه خورده بودم. نگاهم را دوختم به سقف که مبادا ببیند.
حدود ربع ساعت، در صدای یکنواخت پمپ آب، کنار و نزدیک هم نشسته بودیم. توی مغز من موج فکرهایی می رفت و می آمد. چند سال پیش، گزارشی خوانده بودم از مدارسی در تهران. دخترهایی از خانواده های بی سرپرست یا بدسرپرست، که به بدن خودشان آسیب میزدند و هر چه زخمهای بیشتر، یعنی که شجاعتر و بی کله تر و اینجوری در مدرسه سرگروه گنگ می شدند.
الان که جلوی چشمم تصویرش را میدیدم، فکر می کردم که عمیق تر از این رنج، چه میتواند باشد؟ یعنی آنقدر در لایه های روحت، رنج نهفته باشد که برای تحملش، بدنت را قربانی کنی. درد زخم و خون را به جان بخری که لابد از یاد ببری چه بر تو رفته...
و قابل قیاس نیست. من با این غمی که درونم حمل میکنم، روزی در ساحلی دور با دو صندلی و دو لیوان و یک کاسه پفک که هر دو دوست می داشتیم و یک کتاب که دوست داشتم کاش میشد به رسم قبل، بهش بدهم تا بخواند، روبروی امواج نشستیم و معاشرت کردیم.
و من برای این غم هر جمعه شمع افروختم.
و هر جا رفتم بردمش با صدای بلند. و هرگز از داشتنش پشیمان و گریزان نبودم.
دیدم بین من و آن دخترک که در فاصله یک دست کنارم نشسته، کهکشانی فاصله است، که برای من پر و سرشار از عشق بود، برای او ولی هر چه بود این نبود. و از آن رو بود که پوست هم باید درد ذره ذره کنده شدن را از نو تحمل میکرد.
@november25th
ترفند دوم: یک دوستش را با خودت ببر که برای هشت ساعت مجبور به بازی نباشی.
این شد که صبح، با چندین بقچه و زنبیل، دست دو کودک هیجانزده را گرفتیم و رفتیم استخر که طبق انتظار ولی خلاف عادت، خالی، تمیز و خلوت بود.
در استخر کوچک خالی و جداگانه ای از محوطه بازی، آب گرم معدنی روان بود. من رفتم توی آب و انگار همه سلولهایم با هم از خستگی این روزها، فریاد بلندی زدند. داشتم فکر میکردم به هیاهوی این ماه. و ماه گذشته. و ماه قبل تر. و اینکه آن مفر آرامش کو؟ و دقیقه ای که «گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود؟»
در حال خودم نشسته بودم و نگاهم از دور به آن دو موجود شیطان خندان بود که سر میخوردند، که دختر جوانی، با چهره ای رنگ پریده و استخوانی، آرام از پله های استخر آمد پایین. موهایی نرم، چشمهایی روشن و گود رفته، نگاهی خالی و جا به جای بدنش که اسکار چاقو یا تیغ و بریدگی های عمیق و سطحی بود. بعضی پررنگ تر و جدید، بعضی رفته لابلای پوست و گوشت آورده و قدیمی شده.
یکه خورده بودم. نگاهم را دوختم به سقف که مبادا ببیند.
حدود ربع ساعت، در صدای یکنواخت پمپ آب، کنار و نزدیک هم نشسته بودیم. توی مغز من موج فکرهایی می رفت و می آمد. چند سال پیش، گزارشی خوانده بودم از مدارسی در تهران. دخترهایی از خانواده های بی سرپرست یا بدسرپرست، که به بدن خودشان آسیب میزدند و هر چه زخمهای بیشتر، یعنی که شجاعتر و بی کله تر و اینجوری در مدرسه سرگروه گنگ می شدند.
الان که جلوی چشمم تصویرش را میدیدم، فکر می کردم که عمیق تر از این رنج، چه میتواند باشد؟ یعنی آنقدر در لایه های روحت، رنج نهفته باشد که برای تحملش، بدنت را قربانی کنی. درد زخم و خون را به جان بخری که لابد از یاد ببری چه بر تو رفته...
و قابل قیاس نیست. من با این غمی که درونم حمل میکنم، روزی در ساحلی دور با دو صندلی و دو لیوان و یک کاسه پفک که هر دو دوست می داشتیم و یک کتاب که دوست داشتم کاش میشد به رسم قبل، بهش بدهم تا بخواند، روبروی امواج نشستیم و معاشرت کردیم.
و من برای این غم هر جمعه شمع افروختم.
و هر جا رفتم بردمش با صدای بلند. و هرگز از داشتنش پشیمان و گریزان نبودم.
دیدم بین من و آن دخترک که در فاصله یک دست کنارم نشسته، کهکشانی فاصله است، که برای من پر و سرشار از عشق بود، برای او ولی هر چه بود این نبود. و از آن رو بود که پوست هم باید درد ذره ذره کنده شدن را از نو تحمل میکرد.
@november25th
❤44💔27🕊1
خواستم اینجا به رسم قدیم چند کلمه بنویسم
بعد فکر کردم شنیدن گاهی چه خوشتر است.
این بار شما بگویید. از زمانی که همراه این صفحه هستید. از گاه که چیزی نوشته ام و خوانده اید، انگار از دل برخاست و به دلی نشست.
یا از هر چه دلتان خواست.
بعد فکر کردم شنیدن گاهی چه خوشتر است.
این بار شما بگویید. از زمانی که همراه این صفحه هستید. از گاه که چیزی نوشته ام و خوانده اید، انگار از دل برخاست و به دلی نشست.
یا از هر چه دلتان خواست.
❤49👍1
چند هفته پیش، مرد از من پرسید: هدیه چه میخواهی؟
من؛ الان که به لحنم فکر میکنم میبینم چقدر تند و بد بود، گفته بودم: هیچی.
تاریخ تولدم را در شناسنامه مثل بسیاری از بچه های متولد بعد از انقلاب، تغییر داده اند که یک سال زودتر بروم مدرسه. در مدارکم متولد یک روزی هستم که الان حتی دیگر نمیدانم به تقویم خورشیدی کی است. جایی است در آگوست. لابد شهریور خودمان.
برای همین، وقتی به مدیر منابع انسانی نوشتم که روز بیست و پنجم نوامبر می آیم برای امضا و تحویل دادن چیپ در ورودی و مبادله لپ تاپ و گوشی کار با لپ تاپ و گوشی اهدایی کمپانی و دریافت نشان طلایی «تو بمان و دگران، وای به حال دگران»، جز مرد خانه کسی شاکی نشد که آخر چرا عدل همین امروز؟ آیا این روز، چاقویی است که در قلبم می چرخانم؟ انتقام کی از چیست دقیقا؟
نیمه شب، بوی وانیل سوخته می آمد. تا دمه های صبح، پیامهای سالهای خوشبختی را میخواندم. چشمم دیگر نمیدید. می دانستم صبح، قیافه ام انگار سه سال است نخوابیده، آنجور که شوری اشک از کودکی بر چهره من رد پا میگذارد و چند ساعت طول میکشد تا محو شود.
ساعت شش و پنجاه دقیقه، هنوز تاریک بود. از حمام آمدم بیرون دیدم دخترک در لباس خواب با یک نقاشی در دست در تاریکی ایستاده. پدرش با یک کیک کوچک و شمع از پله ها می آید بالا. هماهنگ نبودند، یکی تولدت مبارک انوشیروان روحانی را میخواند، دیگری happy birthday ساخته خواهران هییل.
مقاومتم را شکستند. سپرم را انداختم و به نوبت بوسیمدشان. شمع را فوت کردم.
لباس رزم پوشیدم و رفتم برای امضا. دو روز قبلش، ایمیل خداحافظی را فرستاده بودم. خلاف رسم همکاران قبلی، آدرس کلی طبقات را ندادم که ایمیلها، خودشان خودکار برسند به دست همه کارکنان. آدرس ایمیلها را شخصی وارد کردم. فقط هم آنهایی که دلم میخواست. از مدیری که روز اول بدون اینکه کوچکترین تجربه ای در این شغل داشته باشم، صرفا بخاطر اعتمادش به شوق من در یادگیری استخدامم کرده بود تا آن کارمند موقر دپارتمان آی تی، که چون زبان بلد نیست همیشه تنهاست، تا دختری که پشت میز پذیرش می نشیند و بقیه جوری از کنارش میگذرند انگار گلدان است. با چند نفر از کارکنان ناپیدای آزمایشگاهی در بلژیک، با چند نفر در اسپانیا که با اینکه مدیر ارشد هستند حقوقشان همیشه پایین است، با همکاری که عاشق دیزنی لند است و چون فقط انگلیسی بریتیش حرف میزند هواداران کمی دارد، با همکاری که سگش را تازه از دست داده، و با رییسم که او هم به زودی باید مجموعه را ترک کند و با کل کمپانی در دعوا و شکایت است. با اینها خداحافظی کردم.
چه جوابهایی که گرفتم. از خاطراتی که آنها یادشان بود و من نه، از تشکر بخاطر کمک هایی که خودم فکر میکردم وظیفه است و آنها اینجور نمی دیدند، از آرزوها و تشویق ها.
وقتی از در میزدم بیرون، آن کارمند آی تی و آن دختر میز پذیرش، چشمشان تر بود. خودم؟ رها.
رفتم کافه ای دنج. باران میبارید. شمعی روی میز روشن بود. قهوه و کیک که آمد سر میزم، آرام به خودم گفتم تولدت مبارک. یک موجی از دلتنگی از فرط خط و خبری که دیگر به من نمیرسد، کنارم در تلاطم بود.
غروب مرد گفت که لطفاً همکاری کنم و لباس بپوشم. بچه اینبار بدون حرف و به سرعت لباس پوشیده دم در ایستاده بود. در جاده یخ زده، حدود نیم ساعت بعد در یک محوطه تاریک پارک کردیم. تا ببینم کجام، نگاه آشنایی از تاریکی آمد بیرون: تولدت مبارک. برای این آدم تا الان، تا جایی که در توانم بوده، بودم. بارها، شبهای عید و جشن، نگذاشته بودم تنها بماند و میزبانی اش را جوری کرده بودم که دلش به ما گرم باشد.
دخترک قهقهه میزد. توی برگهای پاییزی مرا بردند بالای یک برجی که شهر آن زیر روشن و مینیاتوری بود. با احتیاط دعوتم کرده بودند به شام، لابد از واکنشم می ترسیدند. من ولی رام و راضی بودم. شهر را نگاه میکردم. به این چند چهره نزدیک و صمیمی نگاه میکردم. میشد تعریف کنم که روزگاری من هم تولدهایم را بسیار دوست داشتم. روزگاری با چراغهای روشن و آدمهای زیاد و صداها و رقصها کیک و گل. این سوگ است که مرا باز داشته از این روز. پرهیز من از مواجهه با فقدانی عمده است که انگار باید از روی این روز بپرم و زیستش نکنم.
شام خوب آرامی بود. رستوران میچرخید و فراز کل شهر را در یک ساعت دور زدیم. یاد این بودم که داخل برج میلاد را هرگز ندیدم. پیامهای مهر آدمهای نزدیکم را جواب میدادم و چراغهای روشن شهر را نگاه میکردم
در راه برگشت، بچه سوال ترسناک را پرسید: چرا هیچوقت برای خودت جشن نمیگیری؟
هفته قبل تراپیست مرا آماده کرده بود که روزی چنین سوالی را خواهم شنید. فقط فکر نمیکردم به این زودی باشد. که شاخکهای بچه از الان اینقدر حساس باشد.
لرز صدایم را کنترل کردم: بهش فکر میکنم. تا سال دیگر وقت فکر کردن دارم.
پرسید امروزت را دوست داشتی؟
گفتم صبح زودش و شبش را خیلی. باقیش مهم نبود.
تا سال دیگر وقت دارم ...
من؛ الان که به لحنم فکر میکنم میبینم چقدر تند و بد بود، گفته بودم: هیچی.
تاریخ تولدم را در شناسنامه مثل بسیاری از بچه های متولد بعد از انقلاب، تغییر داده اند که یک سال زودتر بروم مدرسه. در مدارکم متولد یک روزی هستم که الان حتی دیگر نمیدانم به تقویم خورشیدی کی است. جایی است در آگوست. لابد شهریور خودمان.
برای همین، وقتی به مدیر منابع انسانی نوشتم که روز بیست و پنجم نوامبر می آیم برای امضا و تحویل دادن چیپ در ورودی و مبادله لپ تاپ و گوشی کار با لپ تاپ و گوشی اهدایی کمپانی و دریافت نشان طلایی «تو بمان و دگران، وای به حال دگران»، جز مرد خانه کسی شاکی نشد که آخر چرا عدل همین امروز؟ آیا این روز، چاقویی است که در قلبم می چرخانم؟ انتقام کی از چیست دقیقا؟
نیمه شب، بوی وانیل سوخته می آمد. تا دمه های صبح، پیامهای سالهای خوشبختی را میخواندم. چشمم دیگر نمیدید. می دانستم صبح، قیافه ام انگار سه سال است نخوابیده، آنجور که شوری اشک از کودکی بر چهره من رد پا میگذارد و چند ساعت طول میکشد تا محو شود.
ساعت شش و پنجاه دقیقه، هنوز تاریک بود. از حمام آمدم بیرون دیدم دخترک در لباس خواب با یک نقاشی در دست در تاریکی ایستاده. پدرش با یک کیک کوچک و شمع از پله ها می آید بالا. هماهنگ نبودند، یکی تولدت مبارک انوشیروان روحانی را میخواند، دیگری happy birthday ساخته خواهران هییل.
مقاومتم را شکستند. سپرم را انداختم و به نوبت بوسیمدشان. شمع را فوت کردم.
لباس رزم پوشیدم و رفتم برای امضا. دو روز قبلش، ایمیل خداحافظی را فرستاده بودم. خلاف رسم همکاران قبلی، آدرس کلی طبقات را ندادم که ایمیلها، خودشان خودکار برسند به دست همه کارکنان. آدرس ایمیلها را شخصی وارد کردم. فقط هم آنهایی که دلم میخواست. از مدیری که روز اول بدون اینکه کوچکترین تجربه ای در این شغل داشته باشم، صرفا بخاطر اعتمادش به شوق من در یادگیری استخدامم کرده بود تا آن کارمند موقر دپارتمان آی تی، که چون زبان بلد نیست همیشه تنهاست، تا دختری که پشت میز پذیرش می نشیند و بقیه جوری از کنارش میگذرند انگار گلدان است. با چند نفر از کارکنان ناپیدای آزمایشگاهی در بلژیک، با چند نفر در اسپانیا که با اینکه مدیر ارشد هستند حقوقشان همیشه پایین است، با همکاری که عاشق دیزنی لند است و چون فقط انگلیسی بریتیش حرف میزند هواداران کمی دارد، با همکاری که سگش را تازه از دست داده، و با رییسم که او هم به زودی باید مجموعه را ترک کند و با کل کمپانی در دعوا و شکایت است. با اینها خداحافظی کردم.
چه جوابهایی که گرفتم. از خاطراتی که آنها یادشان بود و من نه، از تشکر بخاطر کمک هایی که خودم فکر میکردم وظیفه است و آنها اینجور نمی دیدند، از آرزوها و تشویق ها.
وقتی از در میزدم بیرون، آن کارمند آی تی و آن دختر میز پذیرش، چشمشان تر بود. خودم؟ رها.
رفتم کافه ای دنج. باران میبارید. شمعی روی میز روشن بود. قهوه و کیک که آمد سر میزم، آرام به خودم گفتم تولدت مبارک. یک موجی از دلتنگی از فرط خط و خبری که دیگر به من نمیرسد، کنارم در تلاطم بود.
غروب مرد گفت که لطفاً همکاری کنم و لباس بپوشم. بچه اینبار بدون حرف و به سرعت لباس پوشیده دم در ایستاده بود. در جاده یخ زده، حدود نیم ساعت بعد در یک محوطه تاریک پارک کردیم. تا ببینم کجام، نگاه آشنایی از تاریکی آمد بیرون: تولدت مبارک. برای این آدم تا الان، تا جایی که در توانم بوده، بودم. بارها، شبهای عید و جشن، نگذاشته بودم تنها بماند و میزبانی اش را جوری کرده بودم که دلش به ما گرم باشد.
دخترک قهقهه میزد. توی برگهای پاییزی مرا بردند بالای یک برجی که شهر آن زیر روشن و مینیاتوری بود. با احتیاط دعوتم کرده بودند به شام، لابد از واکنشم می ترسیدند. من ولی رام و راضی بودم. شهر را نگاه میکردم. به این چند چهره نزدیک و صمیمی نگاه میکردم. میشد تعریف کنم که روزگاری من هم تولدهایم را بسیار دوست داشتم. روزگاری با چراغهای روشن و آدمهای زیاد و صداها و رقصها کیک و گل. این سوگ است که مرا باز داشته از این روز. پرهیز من از مواجهه با فقدانی عمده است که انگار باید از روی این روز بپرم و زیستش نکنم.
شام خوب آرامی بود. رستوران میچرخید و فراز کل شهر را در یک ساعت دور زدیم. یاد این بودم که داخل برج میلاد را هرگز ندیدم. پیامهای مهر آدمهای نزدیکم را جواب میدادم و چراغهای روشن شهر را نگاه میکردم
در راه برگشت، بچه سوال ترسناک را پرسید: چرا هیچوقت برای خودت جشن نمیگیری؟
هفته قبل تراپیست مرا آماده کرده بود که روزی چنین سوالی را خواهم شنید. فقط فکر نمیکردم به این زودی باشد. که شاخکهای بچه از الان اینقدر حساس باشد.
لرز صدایم را کنترل کردم: بهش فکر میکنم. تا سال دیگر وقت فکر کردن دارم.
پرسید امروزت را دوست داشتی؟
گفتم صبح زودش و شبش را خیلی. باقیش مهم نبود.
تا سال دیگر وقت دارم ...
❤133💔19🕊6🦄3❤🔥2⚡1
دقیق چهار سال، و دقیق تر که هزار و چهارصد و شصت و یک روز، از گذر آرام تو از این صفحه، از گوشی همراهم، از خانه و شهرمان، از رویای آینده ای که نیامد و از باقی سرنوشتم می گذرد.
فردایش، هزار و چهارصد و شصت روز پیش، قاره پیمودم که سحرگاه برسم بالای پیشانی ات و ببوسمت و بسپارمت به خاک مرطوب خزهبسته شهر باران های سوزنی؛ جایی که دیگر منتظرم نبودی و برایم ضیافتی از دستپخت بی مثالت تدارک ندیده بودی و اتاقم را دوباره پاکیزه و دست نخورده، مثل آخرین روز کوچم، تحویلم ندادی دیگر.
چون از نالیدن و ماندن در موضع ضعف، از سیاهی و غم پرستی و کشداری کدورت، از تکرر سوگنامه خوانی ها و طلب مهر به واسطه شرح مصیبت متنفر بودی؛ من با رگهای آماس کرده و یاخته های ملتهب از فرط تلاش و تقلا، هر کاری کردم تا هرگز در جامه یک مویهپرست خاک نشین، رشته زندگی را که سپرده بودی به دستم، شل و سفت نکنم. رها نکنم. زانو نزنم.
فقط اینکه تو از سختی این تاب آوری من، از سختی نپرستیدن عزلت و دست ننداختن به جام غم وقتی خاطرات قصد جانم کرده، از بودن در روز نبودن شدنت، هیچ هیچ هیچ نمی دانی. چون بین ما، من ماندم. و اینکه چه گذشت و چطور میگذرد، بزرگتر از توان توصیف ها و تصویرهاست. تنها سکوت است که گویاست.
در سالروز خفتنت،
باد را
و سایه مهتاب را
و صدای پرنده را
و کلام نگفته را،
نور را، ...
نه
که تو را در یاد و خیال و آرزو ...
می بوسم.
فردایش، هزار و چهارصد و شصت روز پیش، قاره پیمودم که سحرگاه برسم بالای پیشانی ات و ببوسمت و بسپارمت به خاک مرطوب خزهبسته شهر باران های سوزنی؛ جایی که دیگر منتظرم نبودی و برایم ضیافتی از دستپخت بی مثالت تدارک ندیده بودی و اتاقم را دوباره پاکیزه و دست نخورده، مثل آخرین روز کوچم، تحویلم ندادی دیگر.
چون از نالیدن و ماندن در موضع ضعف، از سیاهی و غم پرستی و کشداری کدورت، از تکرر سوگنامه خوانی ها و طلب مهر به واسطه شرح مصیبت متنفر بودی؛ من با رگهای آماس کرده و یاخته های ملتهب از فرط تلاش و تقلا، هر کاری کردم تا هرگز در جامه یک مویهپرست خاک نشین، رشته زندگی را که سپرده بودی به دستم، شل و سفت نکنم. رها نکنم. زانو نزنم.
فقط اینکه تو از سختی این تاب آوری من، از سختی نپرستیدن عزلت و دست ننداختن به جام غم وقتی خاطرات قصد جانم کرده، از بودن در روز نبودن شدنت، هیچ هیچ هیچ نمی دانی. چون بین ما، من ماندم. و اینکه چه گذشت و چطور میگذرد، بزرگتر از توان توصیف ها و تصویرهاست. تنها سکوت است که گویاست.
در سالروز خفتنت،
باد را
و سایه مهتاب را
و صدای پرنده را
و کلام نگفته را،
نور را، ...
نه
که تو را در یاد و خیال و آرزو ...
می بوسم.
💔134❤53🕊5❤🔥1😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پاسخ به پیامهای شما در یادداشت قبل، برای من سخت بود. فقط اینکه مهرتان به من رسید و سپاسگزارم
❤62🕊12🥰5💔3
هفته پیش بود که بچه اعلام کرد او هم دلش یک اِلف میخواهد که مدتی اینجا زندگی کند و فقط باید برای قطب شمال نامه بنویسیم و آرزو کنیم! بقیه دوستانش هم همین کار را کرده اند و جواب داده!
شب که دیدم واقعا یک جایی در اتاقش درست کرده و یک چراغ فرم ستاره روشن گذاشته و آرزونامه نوشته! فکر کردم مگر چند سال دیگر همینقدر کوچک و معصوم و بی خش است؟
دل دادم به کار.
در موردش خواندم. با خلال دندان و تکه چوب در درست کردم. و چند تا چیز کوچک هم سفارش دادم.
هر شب بچه برای اِلف کوچک ناپیدایش نامه می نویسد و سوال می پرسد. هر شب من و مرد می نشینیم و جواب می دهیم و خرابکاری های کوچکی میکنیم که فردا صبح بچه به شوقش ذوق کنان میپرد روی سرمان. اینکه فعلا هنوز به جادو، به موجوداتی با شیطنتهای معصومانه بی ضرر، به ظهور پدیده هایی که صرفا با آرزو می آیند و کنار ما می مانند باور دارد، و تمام صورت کوچکش از شادی هر حرکت و شیء کوچکی برق میزند و با ذوق میرود توی تخت که زودتر نوبت جادو برسد، قلبم را پر میکند.
با خمیردندان روی سینک نقاشی میکشیم، تکه ای خوراکی جا میگذاریم روی پله، با دستمال کاغذی سرسره می سازیم و آب میریزیم بیرون گلدان. از جنگلهای کاج برف زده خبرهای کوتاه می دهیم و از گوزنها و آهوها می گوییم. بچه سوال می پرسد در سرزمین الف ها هدایا در حال آماده شدن هستند؟
بله هستند.
چون سرزمینهایی در جاهایی وجود دارد که بچه هایش همه هدیه میگیرند و نوازش می شوند و بزرگها همیشه در جیبشان نان شیرینی و لبخند دارند و با هم مهربانند و حیوانها در جنگلها میخرامند و از آدم نمی ترسند و زندگی همواره یک جریان رنگی و پولکی و هیجان انگیز است.
دیشب که مرد کاغذ و خودکار به دست خیلی جدی از من پرسید این آهو با کدام شرکت پستی می رسد چون اِلف قول داده به زودی از حیوان خانگی اش رونمایی میکند! بهش گفتم چه کسی باور میکرد ما که روزگاری پروتکلهای تخلیص پلی نوکلئید را بعنوان عادی ترین برنامه روزمان مینوشتیم، الان شبانه دنبال جور کردن جارو و گوزن و وردنه بندانگشتی برای همزیستی با جن خانگی باشیم؟
خانه اِلف ساکن در راهرو منزل ما، با اجازه صاحبخانه عکسی دارد که در کامنت می توانید ببینید. هنوز چراغها، چند شاخه کاج، وسایل آشپزی و طبعا آهو اضافه نشده اند، خودش هم که اگر دیده شود جادویش از بین میرود فلذا روزها در خواب و شبها فعال و نامرئی است.
@november25th
شب که دیدم واقعا یک جایی در اتاقش درست کرده و یک چراغ فرم ستاره روشن گذاشته و آرزونامه نوشته! فکر کردم مگر چند سال دیگر همینقدر کوچک و معصوم و بی خش است؟
دل دادم به کار.
در موردش خواندم. با خلال دندان و تکه چوب در درست کردم. و چند تا چیز کوچک هم سفارش دادم.
هر شب بچه برای اِلف کوچک ناپیدایش نامه می نویسد و سوال می پرسد. هر شب من و مرد می نشینیم و جواب می دهیم و خرابکاری های کوچکی میکنیم که فردا صبح بچه به شوقش ذوق کنان میپرد روی سرمان. اینکه فعلا هنوز به جادو، به موجوداتی با شیطنتهای معصومانه بی ضرر، به ظهور پدیده هایی که صرفا با آرزو می آیند و کنار ما می مانند باور دارد، و تمام صورت کوچکش از شادی هر حرکت و شیء کوچکی برق میزند و با ذوق میرود توی تخت که زودتر نوبت جادو برسد، قلبم را پر میکند.
با خمیردندان روی سینک نقاشی میکشیم، تکه ای خوراکی جا میگذاریم روی پله، با دستمال کاغذی سرسره می سازیم و آب میریزیم بیرون گلدان. از جنگلهای کاج برف زده خبرهای کوتاه می دهیم و از گوزنها و آهوها می گوییم. بچه سوال می پرسد در سرزمین الف ها هدایا در حال آماده شدن هستند؟
بله هستند.
چون سرزمینهایی در جاهایی وجود دارد که بچه هایش همه هدیه میگیرند و نوازش می شوند و بزرگها همیشه در جیبشان نان شیرینی و لبخند دارند و با هم مهربانند و حیوانها در جنگلها میخرامند و از آدم نمی ترسند و زندگی همواره یک جریان رنگی و پولکی و هیجان انگیز است.
دیشب که مرد کاغذ و خودکار به دست خیلی جدی از من پرسید این آهو با کدام شرکت پستی می رسد چون اِلف قول داده به زودی از حیوان خانگی اش رونمایی میکند! بهش گفتم چه کسی باور میکرد ما که روزگاری پروتکلهای تخلیص پلی نوکلئید را بعنوان عادی ترین برنامه روزمان مینوشتیم، الان شبانه دنبال جور کردن جارو و گوزن و وردنه بندانگشتی برای همزیستی با جن خانگی باشیم؟
خانه اِلف ساکن در راهرو منزل ما، با اجازه صاحبخانه عکسی دارد که در کامنت می توانید ببینید. هنوز چراغها، چند شاخه کاج، وسایل آشپزی و طبعا آهو اضافه نشده اند، خودش هم که اگر دیده شود جادویش از بین میرود فلذا روزها در خواب و شبها فعال و نامرئی است.
@november25th
❤87🦄13👏2🕊2💯2👍1🎄1
دو سال و نیم است که از روز اول مدرسه تا الان، ظرف میانوعده بچه را من آماده کرده ام به جز سه بار.
یک بار بیمار جسمی بودم
یک بار بیمار روحی بودم
یک بار هم امروز که بیماری خاصی نداشتم و فقط خوابم می آمد. مرد دید من طبق روال، بعد از بلند شدن صدای مسواک برقی بچه از تخت بیرون نرفتم، بلند شد و صدایش آمد که دارد از بچه می پرسد چه ساندویچی؟ چه میوه ای؟ بطری آب توی کیفت کجاست؟ گردو اصلا؟
سوالاتی که من پاسخشان را لدنی بلدم.
و از همان لحظه خوابیدم چون فکر کردم که هدیه ای بی دلیل به من داده شده هر چند بچه کمی گریه کرد که موهایش خوب برس نشده اند و مرد داشت قانعش میکرد خیلی هم قشنگ هستند که موی بی گره مشکل بچه بود نه قشنگی ولی دخالتی نکردم.
در وقت اهدایی، خواب دیدم که رفته ایم جایی و چشمم به بازی بچه هاست که ناگهان میبینم اشتباه دیده ام و بچه من آنجا نیست.
شروع میکنم به گشتن. هراسان بودن. فریاد زدن. گریستن با صدای بلند.
بعد میفهمم که تمام مدت بچه پشت در خانه منتظر بوده و کسی در را باز نکرده و بچه ترسیده و هق هق میکند. با بیچارگی و عذاب گناه، دستم به در بود که بیدار شدم و در لحظه فکر کردم از روزی که دنیا آمد، همه بندهایی که مرا به افراد و جاهای مهم و مشخصی وصل میکردند، به نفع او گسستند. بدون همه؛ با هر بدبختی که شده می توانم، بدون او نه.
و اینکه خواب اضافی به من نیامده. همان بهتر که خودم صبح سحر با خیال راحت بدرقه اش کنم و بروم سراغ استخر قهوه ام. تا نگرانی بابت دیر نرسیدنش و خوشحال از در بیرون رفتنش و شمایل میوه و ساندویچش که راغبش کند و تمام روز گرسنه نماند، مرا در خواب قرضی به مرز جنون نرساند.
@november25th
یک بار بیمار جسمی بودم
یک بار بیمار روحی بودم
یک بار هم امروز که بیماری خاصی نداشتم و فقط خوابم می آمد. مرد دید من طبق روال، بعد از بلند شدن صدای مسواک برقی بچه از تخت بیرون نرفتم، بلند شد و صدایش آمد که دارد از بچه می پرسد چه ساندویچی؟ چه میوه ای؟ بطری آب توی کیفت کجاست؟ گردو اصلا؟
سوالاتی که من پاسخشان را لدنی بلدم.
و از همان لحظه خوابیدم چون فکر کردم که هدیه ای بی دلیل به من داده شده هر چند بچه کمی گریه کرد که موهایش خوب برس نشده اند و مرد داشت قانعش میکرد خیلی هم قشنگ هستند که موی بی گره مشکل بچه بود نه قشنگی ولی دخالتی نکردم.
در وقت اهدایی، خواب دیدم که رفته ایم جایی و چشمم به بازی بچه هاست که ناگهان میبینم اشتباه دیده ام و بچه من آنجا نیست.
شروع میکنم به گشتن. هراسان بودن. فریاد زدن. گریستن با صدای بلند.
بعد میفهمم که تمام مدت بچه پشت در خانه منتظر بوده و کسی در را باز نکرده و بچه ترسیده و هق هق میکند. با بیچارگی و عذاب گناه، دستم به در بود که بیدار شدم و در لحظه فکر کردم از روزی که دنیا آمد، همه بندهایی که مرا به افراد و جاهای مهم و مشخصی وصل میکردند، به نفع او گسستند. بدون همه؛ با هر بدبختی که شده می توانم، بدون او نه.
و اینکه خواب اضافی به من نیامده. همان بهتر که خودم صبح سحر با خیال راحت بدرقه اش کنم و بروم سراغ استخر قهوه ام. تا نگرانی بابت دیر نرسیدنش و خوشحال از در بیرون رفتنش و شمایل میوه و ساندویچش که راغبش کند و تمام روز گرسنه نماند، مرا در خواب قرضی به مرز جنون نرساند.
@november25th
❤105😢10🤝2🕊1
چهار دهه زندگی در پشت کارنامه دارم.
و دستاوردهایی. ماحصلشان شده اینکه از کنار خیلی حرفها، کنایه ها، حسادتها، بی محلی ها، یکی به نعل و یکی به میخ، بی انصافی ها و پرخاشها میگذرم «دیگر». میگویم دیگر چون در اوج نوجوانی و جوانی اینجور نبودم و هر برخورد خلاف از تصور قدرت بزرگی داشت که مرا به هم بریزد.
دهه چهل را که آغاز کردم، یک خردی با خودش داشت. یک «آسودگی» از قید ظاهرم، موقعیتم، رفتارم و نظرات بقیه در موردشان. برایم دیگر مهم نبود «همه» مرا دوست بدارند یا زیر اسمم مهر تایید بزنند یا قبولم کنند یا به من گوش بدهند و مرا ببینند آنجور که خودم میبینم.
بعدش، یکی از مهمترین داشته هایم را که از دست دادم، این آسودگی در واقع تبدیل شد به لاقیدی. انگار چنان در بند حادثه ای بودم که از باقی بندها رستم.
که وقتی سینه خیز خوابیده ای روی تیزترین و سردترین قله، تپه ها و کوهپایه های زیر پا، تو را نمی ترسانند.
امروز و همچنان ایستاده روی همان تیزی قله اما، از سه چیز نمی گذرم و نمی بخشم:
نمکنشناسی، بی ادبی و دورویی.
محبت نمیکنم مگر از ته دلم باشد. کوچک و بزرگ و غریبه و آشنا برایم محترمند و خوب و بدم کاملا رو و مشخص است. معاشرت با من سخت نیست چون تکلیف آدم با من مشخص است، لبخند زورکی نمیزنم.
برای همین، اگر محبتم فهم نشود و احترامم نگه داشته نشود و در پاسخم دروغ بشنوم، از همان راه آمده، در سکوت و بی جنجال می روم و در را میبندم.
نشان به آن نشان که امروز با هفتاد درصد افراد فامیلم در ارتباط نیستم و حلقه دوستان سالیانم از شعاع چندین متر، به چند نفری که همگی اینجا را میخوانند تغییر کرد.
@november25th
و دستاوردهایی. ماحصلشان شده اینکه از کنار خیلی حرفها، کنایه ها، حسادتها، بی محلی ها، یکی به نعل و یکی به میخ، بی انصافی ها و پرخاشها میگذرم «دیگر». میگویم دیگر چون در اوج نوجوانی و جوانی اینجور نبودم و هر برخورد خلاف از تصور قدرت بزرگی داشت که مرا به هم بریزد.
دهه چهل را که آغاز کردم، یک خردی با خودش داشت. یک «آسودگی» از قید ظاهرم، موقعیتم، رفتارم و نظرات بقیه در موردشان. برایم دیگر مهم نبود «همه» مرا دوست بدارند یا زیر اسمم مهر تایید بزنند یا قبولم کنند یا به من گوش بدهند و مرا ببینند آنجور که خودم میبینم.
بعدش، یکی از مهمترین داشته هایم را که از دست دادم، این آسودگی در واقع تبدیل شد به لاقیدی. انگار چنان در بند حادثه ای بودم که از باقی بندها رستم.
که وقتی سینه خیز خوابیده ای روی تیزترین و سردترین قله، تپه ها و کوهپایه های زیر پا، تو را نمی ترسانند.
امروز و همچنان ایستاده روی همان تیزی قله اما، از سه چیز نمی گذرم و نمی بخشم:
نمکنشناسی، بی ادبی و دورویی.
محبت نمیکنم مگر از ته دلم باشد. کوچک و بزرگ و غریبه و آشنا برایم محترمند و خوب و بدم کاملا رو و مشخص است. معاشرت با من سخت نیست چون تکلیف آدم با من مشخص است، لبخند زورکی نمیزنم.
برای همین، اگر محبتم فهم نشود و احترامم نگه داشته نشود و در پاسخم دروغ بشنوم، از همان راه آمده، در سکوت و بی جنجال می روم و در را میبندم.
نشان به آن نشان که امروز با هفتاد درصد افراد فامیلم در ارتباط نیستم و حلقه دوستان سالیانم از شعاع چندین متر، به چند نفری که همگی اینجا را میخوانند تغییر کرد.
@november25th
❤101👍23👌3✍1👎1
در جشن نیکولاوس، در گروه تکواندو و در گروه ژیمناستیک کودکان اجرا داشت. این یعنی در فاصله چند دقیقه ای بین اجراها باید به دو رختکن مختلف میرفت و تند لباس عوض میکرد تا عقب نماند. من در هر کابین از قبل منتظر بودم.
بیرون منفی سگ درجه، داخل استوا، جمعیت پانصد نفر، دلم میخواست فقط آن چند ساعت تمام شود و بروم در مه بیرون نفس بکشم و بعد بروم زیر پتو در سکوت مطلق.
تا ته برنامه ماندم.
صف طویلی بود برای بوفه. بچه گفت دونات. بهش یک سکه دادم و گفتم برو بخر. ناله زد نه تو بیا. گفتم خودت بلدی. فروشنده ها چندتا مادربزرگند. برو بایست و بخر تا تمام نشده. هی نالید و غرید و رفت تا نصفه و آمد و وقتی رضایت داد و صف ایستاد که دونات تمام شده بود و یک کیک سبز ماچای چرت خرید با اشک.
بهش گفتم ببین، من امروز در جاهایی که باید می بودم، بودم. اینجا را خودت می توانستی. مطمئن بودم دونات زود تمام میشود. چرا گوش نکردی؟ با گریه میگفت: چرا یاد نمیگیرم که گوش کنم به تو؟
در دل گفتم: طفلکم وقتی به تجربه من اعتماد میکنی که خودت دیگر میانسالی...
دوستانش می آیند. صبح، به جای آن دونات مجهول، اینها را خریدم. هر تجربه اشکدار حتما نباید تلخ باشد.
بیرون منفی سگ درجه، داخل استوا، جمعیت پانصد نفر، دلم میخواست فقط آن چند ساعت تمام شود و بروم در مه بیرون نفس بکشم و بعد بروم زیر پتو در سکوت مطلق.
تا ته برنامه ماندم.
صف طویلی بود برای بوفه. بچه گفت دونات. بهش یک سکه دادم و گفتم برو بخر. ناله زد نه تو بیا. گفتم خودت بلدی. فروشنده ها چندتا مادربزرگند. برو بایست و بخر تا تمام نشده. هی نالید و غرید و رفت تا نصفه و آمد و وقتی رضایت داد و صف ایستاد که دونات تمام شده بود و یک کیک سبز ماچای چرت خرید با اشک.
بهش گفتم ببین، من امروز در جاهایی که باید می بودم، بودم. اینجا را خودت می توانستی. مطمئن بودم دونات زود تمام میشود. چرا گوش نکردی؟ با گریه میگفت: چرا یاد نمیگیرم که گوش کنم به تو؟
در دل گفتم: طفلکم وقتی به تجربه من اعتماد میکنی که خودت دیگر میانسالی...
دوستانش می آیند. صبح، به جای آن دونات مجهول، اینها را خریدم. هر تجربه اشکدار حتما نباید تلخ باشد.
❤97❤🔥7👌6💔2
مربا اگر خوب ساخته شده باشد، یک سال بدون تغییر می ماند.
سبزی سرخ شده هم.
نیمه شب، بعد از پنج سال، تصمیم گرفتم ... روز بعدش دم غروب، شیشه بزرگ مربای به را خالی کردم. و چهار بسته باقی مانده سبزی سرخ شده قورمهسبزی و مرغ ترش.
چهارسال هجرانی به کنار، یک سال خوشبخت قبلش که آمده بود با چمدانهای بزرگ و سخاوت همیشگی، فکرش را نمیکردم چنین سوغاتی را شبانه در چند حرکت سریع بی فرصت برای پشیمانی معدوم کنم.
بعدترها، تصور اینکه باهاشان خوراک درست کنم، می توانست مرا فلج کند.
انگار هر روزش را از خودم پرسیدم و هر روز جوابش معلوم بود که «نه! بازگشتی در کار نیست! دری باز نمیشود، این گرو ها که نگه داشتی، معجزه نمیکنند»
این کلنجار چهار سال طول کشید.
شیشه خالی مربا در سینک آشپزخانه دارد خیس میخورد. هنوز رنگ بنفش درخشان قطعات به که با چه سلیقه ای یکدست مربعی بریده بود، توی چشم میزد.
حتی نچشیدم.
کیسه سبز مخصوص زباله خیس را بردم انداختم توی سطل بزرگ
سطل را بردم دم در. فردا روز جمع کردن زباله خیس است
ولی آدمی مثل من، چقدرش به آدمیزاد رفته؟ یک ظرف کوچک دردار که نمیدانم چه چیزی تویش ریخته بود، از مربا پر کردم، گذاشتم فریزر.
گاهی پایم روی زمین است. گاهی پایم روی زمین نیست. تصمیمش با من نیست و اصراری هم ندارم.
سبزی سرخ شده هم.
نیمه شب، بعد از پنج سال، تصمیم گرفتم ... روز بعدش دم غروب، شیشه بزرگ مربای به را خالی کردم. و چهار بسته باقی مانده سبزی سرخ شده قورمهسبزی و مرغ ترش.
چهارسال هجرانی به کنار، یک سال خوشبخت قبلش که آمده بود با چمدانهای بزرگ و سخاوت همیشگی، فکرش را نمیکردم چنین سوغاتی را شبانه در چند حرکت سریع بی فرصت برای پشیمانی معدوم کنم.
بعدترها، تصور اینکه باهاشان خوراک درست کنم، می توانست مرا فلج کند.
انگار هر روزش را از خودم پرسیدم و هر روز جوابش معلوم بود که «نه! بازگشتی در کار نیست! دری باز نمیشود، این گرو ها که نگه داشتی، معجزه نمیکنند»
این کلنجار چهار سال طول کشید.
شیشه خالی مربا در سینک آشپزخانه دارد خیس میخورد. هنوز رنگ بنفش درخشان قطعات به که با چه سلیقه ای یکدست مربعی بریده بود، توی چشم میزد.
حتی نچشیدم.
کیسه سبز مخصوص زباله خیس را بردم انداختم توی سطل بزرگ
سطل را بردم دم در. فردا روز جمع کردن زباله خیس است
ولی آدمی مثل من، چقدرش به آدمیزاد رفته؟ یک ظرف کوچک دردار که نمیدانم چه چیزی تویش ریخته بود، از مربا پر کردم، گذاشتم فریزر.
گاهی پایم روی زمین است. گاهی پایم روی زمین نیست. تصمیمش با من نیست و اصراری هم ندارم.
💔68❤25🕊8❤🔥3
مرد سرما خورده. از من گرفته. همین هفته پیش. من از بچه. هفته پیش تر.
بچه دو روز خوابید توی تخت و گاهی روی مبل. آخر هفته بود. تب مختصری کرد که وقتی قطع میشد شروع میکرد به بازی و تب که میکرد، میگرفت میخوابید. بعد دیگر همان خرگوش تیزپای همیشگی شد.
من یک روز را کامل خوابیدم، که البته در فواصل بچه می آمد دم در اتاق تا خیالش راحت شود هنوز هستم. روز بعدش با مریضی رفتم دنبال بسته های پستی، و بعد رفتم سر راه سبزی سوپ خریدم و پرتقال. عادت پرتقال به وقت سرماخوردگی از پدرم به من رسیده.
مرد دیده بود کج و بی رمق دارم آب پرتقال میگیرم، آمد از دستم گرفت. متشکر بودم ها. ولی وقتی کسی در حضور من بیمار است، من اصلا نمیگذارم دست به سیاه و سفید بزند چه برسد که ببینم دارد برای خودش پتوی اضافه می آورد یا پرتقال آب میگیرد.
الان روز سوم است که او مریض است. بیرون سراسر مه است. خوراک عدس بار گذاشتم. دمنوش سرماخوردگی آماده کردم و خانه را هوا دادم. باز ته گلوی خودم با این سیستم ایمنی گل به در گرفته ام می سوزد، که امیدوارم گربه باشد.
دیشب بخاطر صداهای عجیب گلوی گرفته مرد، مجبور شده بودم جای خوابم را عوض کنم، روی کاناپه تا صبح خواب تهران و پارک ملت پوشیده از برف را دیده بودم. آرزوهایی که از حد بگذرند، در خواب محقق می شوند تا ما دوام بیاوریم. برای همین در خوابم، تهران پوشیده از برف است و من آنجا هستم و دارم میروم خانه ای که چراغهایش همه روشن است.
صبح زود قبل همه بیدار شدم که میانوعده مدرسه بچه را آماده کنم. تمام بدنم درد میکرد و حفره میانی بدنم را انگار چنگالهایی می کاویدند.
توی راهرو، ناگهان موج جدیدی از درد آمد و روی کمر و رحمم جولان داد. میله راهرو را گرفتم. در تصویر توی شیشه، حجمی تیره بودم، خم و منقبض و چنگ زننده به میله. صدای تپ تپ پای بچه آمد که با برس و دو کش کوچک ناهماهنگ، لابد موهایش را گیس کنم.
دلم نیامد مرا آنجور ببیند و بترسد یا با نگرانی برود. فوری نشستم روی پله و طولانی لبخند زدم تا موها را بافتم.
درد می پیچید.
چرا زن بودن، مترادف تحمل درد است؟ تحمل دائمی جسم، درد جسم و کشیدن بار جسم؟ آنهم وقتی آن جسم، بخشاینده و زاینده و پذیرنده است؟
بچه با خوشحالی رفت. آمدم توی کمد قرصها دنبال مسکن، دیدم آخریش را شب داده بودم به مرد، برای پیشگیری از التهاب تب.
اینجا را فداکاری نکرده بودم. حواسم جمع نبود که به یادداشتهای گوشی ام نگاه کنم. چون روز قبلتر به خودم نوشته بودم که باید سر راه از داروخانه دارو بخرم.
بچه دو روز خوابید توی تخت و گاهی روی مبل. آخر هفته بود. تب مختصری کرد که وقتی قطع میشد شروع میکرد به بازی و تب که میکرد، میگرفت میخوابید. بعد دیگر همان خرگوش تیزپای همیشگی شد.
من یک روز را کامل خوابیدم، که البته در فواصل بچه می آمد دم در اتاق تا خیالش راحت شود هنوز هستم. روز بعدش با مریضی رفتم دنبال بسته های پستی، و بعد رفتم سر راه سبزی سوپ خریدم و پرتقال. عادت پرتقال به وقت سرماخوردگی از پدرم به من رسیده.
مرد دیده بود کج و بی رمق دارم آب پرتقال میگیرم، آمد از دستم گرفت. متشکر بودم ها. ولی وقتی کسی در حضور من بیمار است، من اصلا نمیگذارم دست به سیاه و سفید بزند چه برسد که ببینم دارد برای خودش پتوی اضافه می آورد یا پرتقال آب میگیرد.
الان روز سوم است که او مریض است. بیرون سراسر مه است. خوراک عدس بار گذاشتم. دمنوش سرماخوردگی آماده کردم و خانه را هوا دادم. باز ته گلوی خودم با این سیستم ایمنی گل به در گرفته ام می سوزد، که امیدوارم گربه باشد.
دیشب بخاطر صداهای عجیب گلوی گرفته مرد، مجبور شده بودم جای خوابم را عوض کنم، روی کاناپه تا صبح خواب تهران و پارک ملت پوشیده از برف را دیده بودم. آرزوهایی که از حد بگذرند، در خواب محقق می شوند تا ما دوام بیاوریم. برای همین در خوابم، تهران پوشیده از برف است و من آنجا هستم و دارم میروم خانه ای که چراغهایش همه روشن است.
صبح زود قبل همه بیدار شدم که میانوعده مدرسه بچه را آماده کنم. تمام بدنم درد میکرد و حفره میانی بدنم را انگار چنگالهایی می کاویدند.
توی راهرو، ناگهان موج جدیدی از درد آمد و روی کمر و رحمم جولان داد. میله راهرو را گرفتم. در تصویر توی شیشه، حجمی تیره بودم، خم و منقبض و چنگ زننده به میله. صدای تپ تپ پای بچه آمد که با برس و دو کش کوچک ناهماهنگ، لابد موهایش را گیس کنم.
دلم نیامد مرا آنجور ببیند و بترسد یا با نگرانی برود. فوری نشستم روی پله و طولانی لبخند زدم تا موها را بافتم.
درد می پیچید.
چرا زن بودن، مترادف تحمل درد است؟ تحمل دائمی جسم، درد جسم و کشیدن بار جسم؟ آنهم وقتی آن جسم، بخشاینده و زاینده و پذیرنده است؟
بچه با خوشحالی رفت. آمدم توی کمد قرصها دنبال مسکن، دیدم آخریش را شب داده بودم به مرد، برای پیشگیری از التهاب تب.
اینجا را فداکاری نکرده بودم. حواسم جمع نبود که به یادداشتهای گوشی ام نگاه کنم. چون روز قبلتر به خودم نوشته بودم که باید سر راه از داروخانه دارو بخرم.
❤86💔36😢3❤🔥1
«اندوه را پایانی است
مردمان باز می گردند،
ویرانهها ساخته میشود
و ساختهها از مردمان پرُ.
بمان و نیکبخت شو…»
نمایشنامهی مرگ یزدگرد
بهرام بیضایی
مردمان باز می گردند،
ویرانهها ساخته میشود
و ساختهها از مردمان پرُ.
بمان و نیکبخت شو…»
نمایشنامهی مرگ یزدگرد
بهرام بیضایی
❤60💔31🕊12👍4
از دیشب دائم نوشتم و درفت کردم و پاک کردم.
ترک خاک، مهر خانه و ریشه را هرگز از دلت نمیگیرد ولی شرایط روزمره، هیجانات و اضطراب و دغدغه های آنکه رفت با آنکه ماند فرق ماهوی دارند حقیقتا.
هیچکدام لزوما در هیچ بهشت گل و بلبلی نیستیم ولی جنس سختی روزگار من با جنس سختی های مادری کارمند که در شهری بزرگ اجاره نشین و دست تنگ است فرق دارد. ما هر دو سرماخورده یک زمستانیم ولی نگرانی ها و غمها و حسرتها و ناامنی هامان، دلیل لبخندها و خستگی در رفتن هامان، انتهای رویاهامان، شبیه هم نیستند.
برای همین امثال من می بایست که خیلی بیشتر احتیاط کنیم. ظرافت کلام و رعایت داشته باشیم و بسیار به سکوت برگزار کنیم. کنایه را بشنویم ولی رد بشویم. لازم نیست تراشه هر خشمی را که کمانه کرده، نگه داریم. در عوض حرف کمتر بزنیم و توصیه هیچ نکنیم و نسخه هرگز نپیچیم. امثال من می بایست خوب گوش بدهیم و نگاه کنیم و هر وقت از اینجا به آنجا خدمتی لازم بود، برایش حاضر باشیم. باقی حرف مفت و شعار و باد هواست.
در نهایت، پای ایران که باشد، همه غمپرودگان پراکنده اش در جهان، که اهل کلام و رنگ و موسیقی اند، خواهان باز آمدن یک روز مشترک هستند.
ترک خاک، مهر خانه و ریشه را هرگز از دلت نمیگیرد ولی شرایط روزمره، هیجانات و اضطراب و دغدغه های آنکه رفت با آنکه ماند فرق ماهوی دارند حقیقتا.
هیچکدام لزوما در هیچ بهشت گل و بلبلی نیستیم ولی جنس سختی روزگار من با جنس سختی های مادری کارمند که در شهری بزرگ اجاره نشین و دست تنگ است فرق دارد. ما هر دو سرماخورده یک زمستانیم ولی نگرانی ها و غمها و حسرتها و ناامنی هامان، دلیل لبخندها و خستگی در رفتن هامان، انتهای رویاهامان، شبیه هم نیستند.
برای همین امثال من می بایست که خیلی بیشتر احتیاط کنیم. ظرافت کلام و رعایت داشته باشیم و بسیار به سکوت برگزار کنیم. کنایه را بشنویم ولی رد بشویم. لازم نیست تراشه هر خشمی را که کمانه کرده، نگه داریم. در عوض حرف کمتر بزنیم و توصیه هیچ نکنیم و نسخه هرگز نپیچیم. امثال من می بایست خوب گوش بدهیم و نگاه کنیم و هر وقت از اینجا به آنجا خدمتی لازم بود، برایش حاضر باشیم. باقی حرف مفت و شعار و باد هواست.
در نهایت، پای ایران که باشد، همه غمپرودگان پراکنده اش در جهان، که اهل کلام و رنگ و موسیقی اند، خواهان باز آمدن یک روز مشترک هستند.
❤113👍21🕊13
اینجا شب سال نو است. صدا و نور ترقه ها گهگاه می آید. من از حدود ساعت نه دیشب تب و لرز سیاهسرفه دارم و به جز چهار بار از تخت پایین نیامدم. الان دارو اثر موقتی کرده و بالاخره کمی راست نشستم کنار این لیوان غولپیکر چای که دیگر سرد و مزخرف شده چون داشتم برای بچه، خمیده خمیده لباس جشن جور میکردم و قربانش می رفتم که اشکهایش را پاک کند و با پدرش برود مهمانی که هر سال رسم است با هم برویم. بچه میگفت بدون تو قشنگ نیست و چرا لباسم زشت است و چرا دوست ندارم دستبندهایم را دست کنم چون دیروز دوست داشتم!!!! و این بدترین عید دنیاها است (در دلم گفتم بدترین عید دنیاها را حالا کجا دیدی دخترک من) و از اینجا و آنجا لباس سر هم کردم و ناز کشیدم و معذرت خواستم و آنقدر سرش را به کمر دردناکم فشرد که بالاخره با لبخند رفت.
من قبل هر سفر، به فکر روز بعد از رسیدنم. چه داریم؟ خرید لازم نداشته باشیم، خانه مرتب باشد، لباسشویی خالی باشد، سطل اشغال شسته و وارونه باشد... برای امروز در ذهنم از قبل همه چیز مرتب بود چون مطمئن بودم طبق اینکه هفته پیش، شب کریسمس را هم به لطف حق در هتل در بستر سرفه و تب گذرانده ام، دیگر تا الان بدنم ایمن است که بدنم آمد با یک بیلاخ به دانشمند پنداری ام، زد زیر میز.
الان خانه و من ساکت و تاریکیم و فضایمان ربطی به جشن و شادی آن بیرون ندارد. من زیاد به این فکر میکنم که چه جادوی خاصی در عقربه ساعت است که مردم باور دارند زمانی که قرار است از یک دقیقه بعد از اتمام سال کهنه آغاز شود، قدرت الی احسن الحال دارد؟ مثلا همین مریضی من علیرغم پیامهای امیدبخش فورواردی همسایگانم منتظر پایان امسال و شروع سال دوهزار و بیست و شش نیست و یحتمل تا روز سوم ژانویه هم مهمان من است! گشایش و سلامتی و ثروت و فلان مگر منتظر تعویض سال هستند برای رخ دادن؟
خانه ترکیده. ترکیده به معنای حقیقی. نصف لباسهای سفر تا شده، نصف روی خشک کن، نصف توی ماشین، بخشی هم روی زمین و توی چمدانها.
منی که حتی به داشتن خورشت فریزری و ذخیره نان و بسته باز نشده پنیر در یخچال فکر کرده بودم برای ساعتی که از سفر میرسیم، این مدت آنقدر ناحال بوده ام که الان در جنگلی از لباس و اسباب بازی و چای های کیسه ای و کفشهای سرگردان جلوی در مشغول ادامه حیاتم.
مرد از شلوغی سوپرمارکت های شب های عید متنفر است. وقتی امروز آنقدر بعید و خودجوش بلند شد رفت برایم پرتقال و نارنگی مناسب آبگیری بخرد، فکر کردم نکند محتضرم و حالیم نیست؟
حتی دیدم دارد بادمجان سرخ میکند! پرسیدم چرا؟ گفت فکر کردم غذا بپزم برای تو که امشب خانه می مانی؟! از محبت ناشیانه اش ممنون بودم و به رویش نیاوردم که من با این گلو، بادمجان های روغنی را دقیقا چه کنم؟ بسته سوپ آماده را ریختم توی آب. طعم جهنم میداد.
اخبار را نمیخوانم. چون نمی توانم. همان پریروز که فیلم دو عاقلهمرد مو سپید جلوی نیروی ضربت را دیدم که سینه شان را نشان میدادند و داد میزدند: بزن اینجا... به چند پاره تقسیم شدم. روحم هیچ، جسمم یاری نمیکند.
آدم در این دنیا چقدر کوچک و ناتوان و بی پناه است...
@november25th
من قبل هر سفر، به فکر روز بعد از رسیدنم. چه داریم؟ خرید لازم نداشته باشیم، خانه مرتب باشد، لباسشویی خالی باشد، سطل اشغال شسته و وارونه باشد... برای امروز در ذهنم از قبل همه چیز مرتب بود چون مطمئن بودم طبق اینکه هفته پیش، شب کریسمس را هم به لطف حق در هتل در بستر سرفه و تب گذرانده ام، دیگر تا الان بدنم ایمن است که بدنم آمد با یک بیلاخ به دانشمند پنداری ام، زد زیر میز.
الان خانه و من ساکت و تاریکیم و فضایمان ربطی به جشن و شادی آن بیرون ندارد. من زیاد به این فکر میکنم که چه جادوی خاصی در عقربه ساعت است که مردم باور دارند زمانی که قرار است از یک دقیقه بعد از اتمام سال کهنه آغاز شود، قدرت الی احسن الحال دارد؟ مثلا همین مریضی من علیرغم پیامهای امیدبخش فورواردی همسایگانم منتظر پایان امسال و شروع سال دوهزار و بیست و شش نیست و یحتمل تا روز سوم ژانویه هم مهمان من است! گشایش و سلامتی و ثروت و فلان مگر منتظر تعویض سال هستند برای رخ دادن؟
خانه ترکیده. ترکیده به معنای حقیقی. نصف لباسهای سفر تا شده، نصف روی خشک کن، نصف توی ماشین، بخشی هم روی زمین و توی چمدانها.
منی که حتی به داشتن خورشت فریزری و ذخیره نان و بسته باز نشده پنیر در یخچال فکر کرده بودم برای ساعتی که از سفر میرسیم، این مدت آنقدر ناحال بوده ام که الان در جنگلی از لباس و اسباب بازی و چای های کیسه ای و کفشهای سرگردان جلوی در مشغول ادامه حیاتم.
مرد از شلوغی سوپرمارکت های شب های عید متنفر است. وقتی امروز آنقدر بعید و خودجوش بلند شد رفت برایم پرتقال و نارنگی مناسب آبگیری بخرد، فکر کردم نکند محتضرم و حالیم نیست؟
حتی دیدم دارد بادمجان سرخ میکند! پرسیدم چرا؟ گفت فکر کردم غذا بپزم برای تو که امشب خانه می مانی؟! از محبت ناشیانه اش ممنون بودم و به رویش نیاوردم که من با این گلو، بادمجان های روغنی را دقیقا چه کنم؟ بسته سوپ آماده را ریختم توی آب. طعم جهنم میداد.
اخبار را نمیخوانم. چون نمی توانم. همان پریروز که فیلم دو عاقلهمرد مو سپید جلوی نیروی ضربت را دیدم که سینه شان را نشان میدادند و داد میزدند: بزن اینجا... به چند پاره تقسیم شدم. روحم هیچ، جسمم یاری نمیکند.
آدم در این دنیا چقدر کوچک و ناتوان و بی پناه است...
@november25th
💔107❤36😢11🕊3❤🔥1👎1
نوجوان بودم. اول دبیرستان. برف می بارید. روی تخته، شعر شاملو را نوشتم : برف نو سلام سلام...
دبیر ادبیات، با کت و شلوار اتوکشیده همیشگی و موی سپید، آمد سر کلاس و تخته را دید و عتاب کرد: هر مزخرفی را آدم تکرار نمیکند. این شعر مال آلودگی های طاغوت بود. الان چه ربطی به آن موقع دارد که جای برف بازی، دانش آموز بیاید اینجور برای ما بلغور کند؟!!
گوشهایم زیر مقنعه داغ بود... از شرم.
دبیر ادبیات الان نمیدانم زنده باشد یا نه. اگر زنده باشد نمیدانم هنوز بر همان مدار می چرخد یا نه. فقط که برف همان برف است. ترس و شرم نوجوانهای آن روز، خوشه های خشم امروز بود... حکایت کاشتن باد و درو طوفان
و آلودگی ایام ...آلودگی ایام... به وصف نیاید
دبیر ادبیات، با کت و شلوار اتوکشیده همیشگی و موی سپید، آمد سر کلاس و تخته را دید و عتاب کرد: هر مزخرفی را آدم تکرار نمیکند. این شعر مال آلودگی های طاغوت بود. الان چه ربطی به آن موقع دارد که جای برف بازی، دانش آموز بیاید اینجور برای ما بلغور کند؟!!
گوشهایم زیر مقنعه داغ بود... از شرم.
دبیر ادبیات الان نمیدانم زنده باشد یا نه. اگر زنده باشد نمیدانم هنوز بر همان مدار می چرخد یا نه. فقط که برف همان برف است. ترس و شرم نوجوانهای آن روز، خوشه های خشم امروز بود... حکایت کاشتن باد و درو طوفان
و آلودگی ایام ...آلودگی ایام... به وصف نیاید
❤72💔28🕊12💯1
غمگینم. از هورمون و فصل و برف و بیماری مزمن شده ام نیست. دوست داشتم کشور من هم زمستانی کند درحالیکه منتظر خرید و رونق بازار شب عید است.
شما چطورید؟
(اگر بسیجی و امت قاسم سلیمانی هستید یا فکر میکنید این بچه ها اغتشاشگر و مخل امنیت کشورند، قبل اینکه پیدا و بلاک کنم، ساکت و محترم بمانید و خودتان از اینجا بروید)
شما چطورید؟
(اگر بسیجی و امت قاسم سلیمانی هستید یا فکر میکنید این بچه ها اغتشاشگر و مخل امنیت کشورند، قبل اینکه پیدا و بلاک کنم، ساکت و محترم بمانید و خودتان از اینجا بروید)
❤120👍20💔10😢5
۱) تیاگو همکلاسی مهاجر دوره کارشناسی ارشد من بود. اهل بلغارستان بود. از یک خانواده بسیار فقیر و کمسواد می آمد. درسش خیلی خوب بود. واقعا سه زبانه بود. یک بار هم آن وسطها عاشق من شد و یک شب هم در خیابان جلویم ایستاد و گریه کرد. بعد که باور کرد حقیقتا راهی به جایی نمی برد، دیگر دوست خوب من ماند. با هم آن مقطع را تمام کردیم و من مهاجرت دوم کردم و او همانجا ماند. تا دکترا درس خواند و بعد دو بار شغل عوض کرد و با یک دختر کانادایی آشنا شد و الان رییس یک گروه تحقیق پزشکی در یکی از بزرگترین کمپانیهای فارماست و یک پسر یک ساله زیبا دارد. بنا به عکسها، تازه از سفر یک ماهه ای به کانادا و آلاسکا برگشته اند و آنقدر غذاهای عجیب خورده اند و جاهای زیبا و هتلهای لوکس رفته اند که از حسابم در رفته.
۲) آرزو همکلاسی دوره دبستان من است. با چشمهایی سبز و نگاهی سرد و صدایی بم. الان که مادر دو نوجوان است انگار همان آرزوی کوچک پشت نیمکت کلاس سوم ب است فقط سه دهه بزرگتر. بعد دیپلم با یک مرد پولداری ازدواج کرد و بعد هم بچه دار شد. آرزو موجود شر کلاس و حتی مدرسه بود و مادرش دائم در حال پاییدن و کشیک دادن تا که شوهرش داد. بنا به عکسها، آرزوی امروز، در بدنی که دیگر لاغر و ترکه ای نیست، با همان نگاه سرد و چشمهای براق، جایی نزدیک دماوند زیر یک شال پشمی بزرگ چای مینوشیده و دلش برای بچگی و سریال هانیکو و برف بازی ها در محوطه شهرک تنگ است. در عکس دیگری عکس دوست مشترکمان را در یک قلب بزرگ گذاشته و تولدش را تبریک گفته و تشکر کرده که قدیمی ترین دوستش مانده از زمان مهدکودک. این دو همیشه خدا به هم چسبیده بودند و یک مشکل معلمها، جدا کردن جای نشستن اینها در کلاس بود. دوستمان زن زیبایی است که وقتی بار اول عکس بزرگسالی اش را دیده بودم نشناختم ولی اسم و فامیل خیلی آشنا بود. تا که عکس دخترش را فرستاد و من تازه فهمیدم این کدام بود و کجا می نشست. سه سال پیش مهاجرت کرد. یک ماه مانده به مهاجرتش توی گروه نوشته بود که این چه بلایی است که در این سن باید برود جایی که دوست ندارد و زندگی را از نو شروع کند؟ خیلی می ترسد چون الان برای شروع بسیاری چیزها دیگر دیر است و فقط و فقط به بچه اش فکر میکند که میخواهد برود وگرنه آدم چطور خانه ای که با دل و جان ساخته باید ترک کند و وسایلی که آن همه برای داشتنشان تلاش کرده مجبور است بفروشد؟ اصلا چرا آدم باید بخاطر بچه، ثمر سالها تلاشش را ترک کند؟ هیچکس هیچ جواب درستی برای این سوال نداشت چون که حقیقتا چرا؟
۳) با پوریا در یک گروه مکالمه پیشرفته، زبان انگلیسی تمرین میکردیم. بعد گرفتن لیسانس ادبیات کلاسیک انگلیسی، برگشته بود ایران و طبعا سطح و شکل نوشتن و حرف زدنش از همه اعضای آن گروه بالاتر بود. کرد بود. فرزند شهید. در کودکی پدرش را در جنگ با عراق از دست داده بود. چندین بار مهاجرت کرد و باز برگشت و رفت و برگشت.
نمیدانم الان ایران است یا کجاست ولی دیدم امروز صبح عکس مرد جوانی را از ایلام گذاشته، و نوشته: جانیا، کثافتا، باز یک کرد دیگه رو هم کشتید؟
این سه نفر، در کنار هم در بالای صفحه فیس بوک، همین الان دارند سه دنیای مختلف، سه احوال مختلف و سه سرنوشت مختلف را زندگی میکنند. حتما که یک بخشی از هر کدام، ثمره تلاش و تنبلی، استفاده از فرصت ها و اشتباه در تشخیص موقعیت ها و «انتخاب» بوده. یک جاهاییش اما ربطی به اینها ندارد. جغرافیایی که تو در ساختنش نقشی نداشتی، به تو دیکته میکند برای زنده ماندن و ادامه دادن چه کنی و اگر زنده ماندی و ادامه دادی، چه حالی را می بایست تجربه کنی و چون و چرا ندارد. گاهی این تحمیل ادامه دارد، حتی اگر در دیار دیگری سکونت کرده باشی.
@november25th
۲) آرزو همکلاسی دوره دبستان من است. با چشمهایی سبز و نگاهی سرد و صدایی بم. الان که مادر دو نوجوان است انگار همان آرزوی کوچک پشت نیمکت کلاس سوم ب است فقط سه دهه بزرگتر. بعد دیپلم با یک مرد پولداری ازدواج کرد و بعد هم بچه دار شد. آرزو موجود شر کلاس و حتی مدرسه بود و مادرش دائم در حال پاییدن و کشیک دادن تا که شوهرش داد. بنا به عکسها، آرزوی امروز، در بدنی که دیگر لاغر و ترکه ای نیست، با همان نگاه سرد و چشمهای براق، جایی نزدیک دماوند زیر یک شال پشمی بزرگ چای مینوشیده و دلش برای بچگی و سریال هانیکو و برف بازی ها در محوطه شهرک تنگ است. در عکس دیگری عکس دوست مشترکمان را در یک قلب بزرگ گذاشته و تولدش را تبریک گفته و تشکر کرده که قدیمی ترین دوستش مانده از زمان مهدکودک. این دو همیشه خدا به هم چسبیده بودند و یک مشکل معلمها، جدا کردن جای نشستن اینها در کلاس بود. دوستمان زن زیبایی است که وقتی بار اول عکس بزرگسالی اش را دیده بودم نشناختم ولی اسم و فامیل خیلی آشنا بود. تا که عکس دخترش را فرستاد و من تازه فهمیدم این کدام بود و کجا می نشست. سه سال پیش مهاجرت کرد. یک ماه مانده به مهاجرتش توی گروه نوشته بود که این چه بلایی است که در این سن باید برود جایی که دوست ندارد و زندگی را از نو شروع کند؟ خیلی می ترسد چون الان برای شروع بسیاری چیزها دیگر دیر است و فقط و فقط به بچه اش فکر میکند که میخواهد برود وگرنه آدم چطور خانه ای که با دل و جان ساخته باید ترک کند و وسایلی که آن همه برای داشتنشان تلاش کرده مجبور است بفروشد؟ اصلا چرا آدم باید بخاطر بچه، ثمر سالها تلاشش را ترک کند؟ هیچکس هیچ جواب درستی برای این سوال نداشت چون که حقیقتا چرا؟
۳) با پوریا در یک گروه مکالمه پیشرفته، زبان انگلیسی تمرین میکردیم. بعد گرفتن لیسانس ادبیات کلاسیک انگلیسی، برگشته بود ایران و طبعا سطح و شکل نوشتن و حرف زدنش از همه اعضای آن گروه بالاتر بود. کرد بود. فرزند شهید. در کودکی پدرش را در جنگ با عراق از دست داده بود. چندین بار مهاجرت کرد و باز برگشت و رفت و برگشت.
نمیدانم الان ایران است یا کجاست ولی دیدم امروز صبح عکس مرد جوانی را از ایلام گذاشته، و نوشته: جانیا، کثافتا، باز یک کرد دیگه رو هم کشتید؟
این سه نفر، در کنار هم در بالای صفحه فیس بوک، همین الان دارند سه دنیای مختلف، سه احوال مختلف و سه سرنوشت مختلف را زندگی میکنند. حتما که یک بخشی از هر کدام، ثمره تلاش و تنبلی، استفاده از فرصت ها و اشتباه در تشخیص موقعیت ها و «انتخاب» بوده. یک جاهاییش اما ربطی به اینها ندارد. جغرافیایی که تو در ساختنش نقشی نداشتی، به تو دیکته میکند برای زنده ماندن و ادامه دادن چه کنی و اگر زنده ماندی و ادامه دادی، چه حالی را می بایست تجربه کنی و چون و چرا ندارد. گاهی این تحمیل ادامه دارد، حتی اگر در دیار دیگری سکونت کرده باشی.
@november25th
❤89👍12💯2👌1🤝1