Forwarded from 𝘛𝘦𝘢𝘳𐚁ֶָ๋࣭֢ (⋆𝒩𝒾𝓀𝒶)
همش میگن واجبه اینو بخری؟ واجبه اینو بپوشی؟ واجبه اینو بخوری؟ واجبه اینجا زندگی کنی؟ واجبه اینو سوار شی؟ واجبه فلان جا بری؟ اره بی پدر، اره واجبه چون به اینا میگن زندگی عادی، من واجبه که زندگی کنم، واجبه که محدود نباشم، چرا میخواین تو اوج بدبختی بازم بگیم خداروشکر یکی هست از ما بدبخت تر باشه و دیگه دنبال خوشبختی نریم یه همین خفت راضی باشیم؟
💘2
دو سه ساعتی بود خوابم برده بود چنان سرفه وحشتناکی کردم که الان از درد قفسه سینه و گلو درد خوابم نمیبره دیگه...
ممنونم دیارا اما لطفا بهم زمان بده چون خیلی چالش جالبی هست و من میخوام از اولین پرونده تا آخرینش رو بخونم!
Forwarded from Snooze⁷-⊙⊝⊜ (#NORMAL)
تهکوک عزیزم اون جریان ریل قطار رو کی واقعی کنیم
کیک بوکسینگ چیزیه که واقعا عاشقشم و امیدوارم به نقطهای نرسم که از ادامه دادنش منصرف بشم-
❤🔥2
ملاصدرا واقعا خیابونی هست که بدرد زندگی کردن نمیخوره اما حداقل شانار و کتابفروشی داره و باعث میشه خوابگاهم تمدید کنم.
من و کافونه شروع کردیم از پرونده شماره یک آسایشگاه روانی ۲۵ بخونیم تا آخرین پرونده!
او از عمق آب نمیترسد چون نمیداند داخل آن چیست.
او از این میترسد که چیزی را ببیند که نتواند بر آن غلبه کند.
پروندهی شماره ۲.
او از این میترسد که چیزی را ببیند که نتواند بر آن غلبه کند.
پروندهی شماره ۲.
شاید هیچکس از اول مریض نبوده و دکتر دیارا اون ها رو تبدیل به یک بیمار روانی کرده.
Forwarded from cafuné 𝜗𝜚
— «من از مردن نمیترسم.»
چند ثانیه مکث کرد.
— «از این میترسم که بعدش هیچکس یادش نیاد من یه زمانی اینجا بودم.»
چند ثانیه مکث کرد.
— «از این میترسم که بعدش هیچکس یادش نیاد من یه زمانی اینجا بودم.»
انگار نویسنده، درست پیش از پایان هر داستان، تصمیم گرفته ادامهی آن را ننویسد.
من و بی نهایت چیزهایی که نوشتنش رو نصفه رها کردم
من و بی نهایت چیزهایی که نوشتنش رو نصفه رها کردم
• بایگانی آسایشگاه روانی 25 •
〔 در آرشیو آسایشگاه روانی شماره 25 به ثبت رسید. 〕 ‹ شماره پرونده در بایگانی: 020 › "به ثبت رسیده توسط دکتر دیارا برای Nova. "
ده تا دیگه مونده وای راجب پرونده خودم خیلی کنجکاومم