- دفترچه📒-
480 subscribers
20 photos
17 links
چرک نویس، به قلمِ کمیل.

نوارکاست های بی‌کلام👇🏻
📼 @Cassetetape
صفحه گرام های با کلام👇🏻
📀 @Gramaphonerecord
پادکست ها👇🏻
🎙 @Podcast_komiter
واکمن👇🏻
📼 @Waalkmann
آلبوم عکس‌👇🏻
📙 @Albumeakss
Download Telegram
- دفترچه📒-
ببیند، من می‌گم امام رضا با من بازی داره شما می‌گید نه:))) راستش بلیط برگشت نگرفته بودم و شرایط نبود بگیرم. ذهنم درگیر بود که چه کنم و چه نکنم و این‌ها. یکی از رفقا که اونم این دوره رو داره می‌آد یهو باهام تماس گرفت گفت قرار بود با خانواده بیام خانواده کنسل…
اتفاقاتِ جالبِ دیگه‌ای افتاد که مهر تأییدی شد بر این مسئله:))

با تشکر از آقای امام‌رضا...
مچکرم که من حواسم نیست و شما حواستون هست، خیلی هست...

یه جمله‌ی باحالی خانم عسگرنجاد داشت همیشه، می‌گفت من بنده‌ی نشانه‌هام یا چیزی با همین مضامین. جمله‌ی خوبی بود، درست هم بود.

📒 @Nottebookk
تا امروز همه چیز خوب بود‌
تا همین نیم ساعت پیش

خلاصه‌ش رو بگم تا بعدا مفصل بنویسم، آقا روح‌الله گفت از شمال بریم که من اون‌جا خونه دارم و سر راه توقفی کنیم و استراحتی و بعد حرکت.

داشتیم می‌رفتیم که بریم و دو یا سه صبح فردا برسیم مشهد، تا اینکه یهو ماشین خراب شد تو سربالایی.

زنگ زدیم یکی اومد ماشین رو بوکسل کردیم و الان داریم می‌ریم قائم‌شهر، شهر آقاروح‌الله‌اینا، ماشین که هیچی تعطیله و یکی دو هفته‌ای می‌خوابه و ۳۰ ۴۰ میلیونی خرج داره.

دیگه باید بگردیم دنبال بلیط اتوبوسی قطاری پروازی چیزی که باهاش بریم مشهد.

می‌دونم حکمتی توشه، چون تا اینجا هم پر از حکمت و نشونه بود. اما اینکه حکمتش چیه و نشونه‌ش چیه نمی‌دونم، هنوز نمی‌دونم، ناراحتم و بغض و گریه دارم به دلایل بسیار.

هم‌چنان ممنون امام‌رضا جان، می‌دونم قراره از همین هم چیزایی یاد بگیرم و رشد کنم.❤️

شما خوبان هم دعا کنید دیگه، دعا کنید.

📒 @Nottebookk
قسمت باحالش این بود که خب من خیلی ناراحت بودم که سیزده به در نشد و نرفتم جایی و امروز واقعا جبران شد برام اون
ویوی خوب و سکوت و کباب و چای و دخان و کلی صحبت درباره‌ی گویندگی و دنیای صدا واقعا سیزده به‌در جذابی شد برام و خیلی حال داد.

📒 @Nottebookk
بدش اینجاست که الان عذاب وجدان گرفتم
چیکار باید بکنم؟
اگه من نبودم شاید این بلا سر ماشین نیومده بود.
نمی‌د‌ونم
گیجم و احساس گناه تا ناموس درونمه.
نمی‌د‌ونم باید چی بگم و چیکار کنم.

واقعا تو این شرایط قفلم.

📒 @Nottebookk
مردی نشسته کنار راننده‌ تو ماشین جلو
زنگ زده داره منو دلداری می‌ده:))))
می‌گه ناراحت نباشیا پیش‌آمده.

ببخشید که این‌جوری شد و اذیت شدی:)))

بابا من همین‌جوری شرمنده‌م مرد شرمنده‌ترم نکن.🫠

📒 @Nottebookk
خب
سوار اتوبوس شدیم و پیش به سوی مشهد‌.🚶🏻‍♂
منتها بدیش اینه که خیلی دیر رسیدیم و انقدر فوری سوار شدیم که هم دستشویی دارم هم نماز نخوندیم هنوز.

جلومون هم یه زوج گوگولی مگولی مذهبی نشستن و هی دارن باهم لاو می‌ترکونن و من فشار میل می‌کنم.
قشنگ حضرت سر شوخی رو باز کرده.

📒 @Nottebookk
یکی از چیزایی که ازش می‌ترسم حضور دوباره‌ تو اون زائرسراست.
تو اون محل رویداد.

چراش‌ بماند.
دیشب محمد ومحمدعلی اومدن دنبالم و رفتیم قهوه‌خونه‌ی علی‌آقا.

مشغول به شارژ زدنِ گوشی و پاوربانکم شدم که یهو یه آقای مسنی با محاسن سفید و تریپ داش مشتی‌طوری اومد تو.
با همه با محبت و لبخند دست داد و خوش و بش کرد.
آدم عزیزی بود. اومد نشست پیش ما و با بچه‌ها گرم احوال‌پرسی کرد، با منم دستی داد و لبخندی زد.

نشستن به حرف زدن، چای می‌خورد و حرف می‌زد.

بحث ازدواج بود، شروع کرد از خانمش تعریف کردن، پسرش هم از قبل اون‌جا بود و بغل دستش نشسته بود.
داشت می‌گفت که چقدر زنش بسازه چقدر زنش تحمل کرده و چقدر زنش قناعت داره، برق تو چشماش دیدنی بود وقتی از معشوقش حرف می‌زد، ۲۰ سال باهم زندگی کرده بودن و انگار همین دیروز روز عقدشون بوده. همه چیزو یادش بود. همه چیزو با عشق تعریف می‌کرد.
با بچه‌ش هم خیلی رفیق بود، دروغ چرا؟ حسودیم شد به این رفاقت.

بهش می‌گفتن حاج محمد.
بعد فهمیدم یه استاد عکاسیه و خیلی هم مشتی و خفنه.


📒 @Nottebookk
ساعت نزدیک یازده داشت می‌شد، من نمازمو نخونده بودم.

روبه‌روی قهوه‌خونه مغازه‌ی یکی از رفقام بود، در کمال تعجب رفیقی که علت رفاقتمون شباهت اسمی‌ بینمون بود، کمیل احمدی، رفتم پیش کمیل و مهر و کارتنی به عنوان سجاده داد و نمازمو تو مغازه‌ی کمیل خوندم، بعد هم همون‌جا نشستم پیش کمیل و باهم مداحی عربی گوش کردیم.
مغازه‌ی کمیل جای با صفائیه، کمیل‌اینا اربعین عمود ۵۵۷ موکب دارن و به یاد همون موکب اسم مغازه‌شو گذاشته ۵۵۷. یه فست‌فودی با کلی آیتم خوشمزه و خفن(اسپانسر این قسمتتت ۵۵۷ فود).
یهو دیدم که یه چهره‌ی آشنا سوار بر موتور اومد، فکرکنم چند سالی بود همو ندیده بودیم و فکر نمی‌کردم منو یادش باشه، ولی یادش بود، استارت این ارتباط و دوستی برمی‌گرده به شهادت حاج قاسم و پادکستی که باهم ساختیم، سیدمصطفی بود، همو بغل کردیم و روبوسی و بعد دیگه کم کم دانیال و آراد هم اومدن(رفقای دیگه‌ی کمیل)

محمد و محمدعلی از قهوه‌خونه دراومدن با وسایل من.😂

محمدعلی و سیدمصطفی هم‌حوزه‌ای بودن و مشغول صحبت شدن، دیگه همه باهم داشتیم حرف می‌زدیم، ۴ آخوند، ۱ بچه‌ آخوند، ۱ اطلاعاتی، ۱ آهنگساز. همه مشترکا داشتیم آخوندارو مسخره می‌کردیم:)

محمد و محمدعلی وسایلارو دادن بهم و بغل و خداحافظی و التماس دعا، محمدعلی که قرار بود فرداش با هواپیما بیاد و بهمون بپیونده البته.

📒 @Nottebookk
سید‌اینا نشسته بودن
من الویه‌‌ای که درست کرده بودمو گذاشتم وسط بخوریم.
کمیل نون باگت آورد و همه مشغول خوردن شدیم
سالاد ماکارونیمم گذاشتم.
دیگه مسخره‌بازیا و شوخی‌های همیشگی به راه شد.
بچه‌ها از دستپختم خوششون اومد.

کمیل می‌گفت تو که می‌خواستی بیای اینجا برای چی آشپزی کردی؟ یعنی من انقدر نیستم که برات توراهی درست کنم بذارم ببری؟:)))

وسطای خوردن یهو دیدیم سید غیبش زد، ۱۰ دقیقه بعد یهو با یه پلاستیک پر خوراکی اومد.
گفت می‌خوای بری پابوس آقا الویه‌تم که ما خوردیم حداقل این خوراکیارو داشته باش.🥹
کمیلم یه مقدار نون‌باگت برام گذاشت که مابقی الویه رو تو راه با اون بخوریم.🥹
گوگولی‌مگولیای دوست داشتنی.
عین عمه‌ها کلی قاقالیلی بهم دادن و دیگه آقا‌روح‌الله رسید و باهم راهی شدیم.

📒 @Nottebookk
آقائه سرشو گذاشت رو شونه‌ی زنش خوابید.

واقعا تجرد دیگه بسه، از مشهد برگشتم با اولین مونثی که ببینم ازدواج می‌کنم.

📒 @Nottebookk
بیاید یه چیز جالب بهتون بگم.

آقا‌روح‌الله، فامیلیش سلیمانیه.
۵ تا بچه‌ داره، ۴ تا پسر ۱ دختر.
اسم پسر کوچیکش رو گذاشته قاسم:))

📒 @Nottebookk
از دیدن استوری‌های مربوط به غزه عصبی‌ می‌شم.
با آقای اعلایی(پدرماهد) داشتیم گپ می‌زدیم درباره‌ی محصول جدیدشون.
استوری کرده بودن که خیلی ذوق دارن.
گفتم این ذوقتون به ماهم رسید و مشخصه کاملا.
گفت شماهم همین ذوقو دارید؟

بقیه‌ی صحبت مهم نیست
اینکه اهمیت می‌ده خیلی مهمه.
رها نمی‌کنه
شکار می‌کنه
خودش عاشق محصولیه که خلق کرده.
در نهایت گفت به شرافتم قسم خوردم که سخت‌پسند‌تریناهم حداقل از دوتا از اینا خوششون می‌آد.😂 دیگه سخت سخت سخت یکی رو دوست خواهد داشت.
اومدی مشهد عطر خودمو تست کن ببین نظرت چیه دوستش داری یا نه.

حالا من تست می‌کنم بهتون می‌گم.
در کل چیز به صرفه‌ایه که شما برای ۳۰ میل عطر با یه بسته‌بندی و شیشه‌ی شکیل و خوب یه هزینه‌ی بین ۶۰۰ تا ۸۰۰ هزارتومنی پرداخت کنی.

واقعا قیمت مناسبیه اگه کیفیت خوب و ماندگاری خوبی داشته باشه.

📒 @Nottebookk
اتوبوس برای نماز صبح ایستاد، من البته از کابوس از خواب پریدم.

طبیعیه طی هر خوابی که دارم حدودا ۵ مرتبه ازخواب می‌پرم، حداقل یکی دوبارش از کابوسه.


دیروز البته خواب راحتی رو تجربه کردم، هوای خوب مازندران و دمای متعادل باعث شد ذهنم یه داستان جذاب از زندگی حاج‌محمدِ شب گذشته تو قهوه‌خونه بسازه و تو خواب مشغول داستان حاج‌محمد بودم که چی‌شد به اینجا رسید. فیلم‌نامه‌ی جالبی می‌شد.😂
دیروز کلا یه بار از خواب پریدم.

از اتوبوس پیاده شدیم و با نم بارون بهاری مواجه شدم، نمی‌دونستم کجاییم، شیخ گفت بجنورده. بجنورد انقدر آب و هوای خوبی داشته و نمی‌دونستم؟ زنده باد بجنورد و ابوالفضل پورعرب.
مسجد زیبا و تمیزی بود، نماز رو خوندیم و با شیخ از سختی‌های خواب تو اتوبوس گفتیم، شیخ از سرما گله کرد و من از گرما، بساطیه این گرمایی و سرمایی بودن.
شیخ گوش و دندونش درد می‌کنه و سرما بدترش هم می‌کنه.

با یکی از مسافرین مشغول صحبت شدیم در حد ۴ - ۵ دقیقه‌، سوار شدیم، به شیخ گفتم ولی خوشمون شدا، سه صندلی و یه تخت گیرمون اومد، انتهای اتوبوس دربست در اختیارمون شد.

بلیطای قطار برگشت رو چک می‌کنم و آهی از ته دل و فعلا از خرید منصرف می‌شم تا ببینیم چه می‌شود.



به این فکر می‌کنم که برعکس صدای قطار که عاشقشم و گوشم رو نوازش می‌ده، چقدر از صدای اتوبوس متنفرم، صدای زوزه‌ی این موتور وحشی کجا و صدای به هم خوردن ریل آهنی/چوبی و بیل‌بیلک‌های قطار...
صدای قطار ریتم مناسب و قشنگ‌تری داره.

برای هزارمین بار بهم ثابت شد که به قول امیرارسلان من هرجایی وارد می‌شم اول می‌شنومش، بعد می‌بینمش.


📒 @Nottebookk
استاد، استادِ خوبی بود، خاک خورده‌ی صدا بود و از قدیمی‌های رادیو.

یکی از لذت‌بخش‌ترین قسمت‌ها این بود که هرچی می‌گفت می‌دونستم.

از من و آقا‌روح‌الله خوشش اومده بود و وقتی فهمید پیش آقای حجتی هستیم خیلی خوشحال شد و چند تا خاطره از آقای حجتی گفت، آقای حجتی واقعا شخصیت دوست داشتنی‌ایه.

از مجهز بودنم خوشش اومد، اسپیکر می‌خواستن داشتم، شارژ نداشتن پاوربانک داشتم و کلا این چیزا.

شوخی‌های زیادی کردیم باهم، جدی هایی هم.

یه جا گلگی کردم از وضعیت صدا تو کشور و علی‌الخصوص تو محافل مذهبی، حرفمو قبول داشت و موافق بود و زد تو مثالی که نباید. اول که حرفی رو زد که همیشه می‌زنم، صدا خاک خوردن داره.

گفت وقتی عاشق می‌شی، بخاطرش همه کار می‌کنی، می‌ری یواشکی می‌شینی سر راش ببینیش، خودتو کوچیک می‌کنی، هر تلاشی می‌کنی هرکاری می‌کنی تا به چشم معشوقت بیای.
موقع گفتن اینا به وضوح چشماش سرخ شد.
چشمای منم سرخ کرد.
گفت حرفاتو قبول دارم ولی اولا کار خوب راهشو پیدا می‌کنه بالأخره، دوما همینه که هست، صدا همینه. قشنگیش هم همینه، باید عاشقش باشی تا بتونی بمونی.


📒 @Nottebookk
با آقا‌روح‌الله دم خور شدن هم جالبه. آدم جالبیه، واقعا این ترکیب رو شما تو هرکسی نمی‌بینی.
ترکیب دوست داشتنی‌ایه.
تو این همه سال تاحالا باهاش دم خور نشده بودم.

📒 @Nottebookk
خیلی وقته همو می‌شناسیما
فکرکن من اون موقع هنوز ریش تو صورتم نداشتم.
آبجیم هنوز روسری چادر نمی‌پوشید.
آخه یه بار اومده بود خونه‌مون برای ضبط یه کاری.😂

📒 @Nottebookk
ترکیب برنده‌ی این روزا
امام رضا و صدا.
Forwarded from RegaPlus
شاهین نجفی هی می‌گفت «کی می‌گیره جاتو؟» ما فکر می‌کردیم استفهام انکاریه، نگو واقعاً براش سوال شده بود.
دقیقا از ساعت دوئه تا الان درگیر خرید هاییم که برای خودم نیست.

بابام گفته بود برو روبه‌روی امام‌رضای ۱۳ برام یه جفت کفش بگیر
کفشارو از قبل دیده بود و خوشش اومده بود.
رفتم می‌بینم هیچ کفش فروشی‌ای نیست، می‌گه نه باید بری جلوتر دقیق هم اونجا نیست.
رفتم جلوتر یکی بود که نوشته بود منتقل شده مغازه جای دیگه رفتم جای دیگه و از کل کفشاعکس گرفتم می‌گه نه اینا نیست.
برگشتم دیدم یکی دیگه هم اون‌ور بوده که وقتی می‌رفتم بسته بود و باز شده بود.
رفتم تو گفت مغازه همینه
براش از تک تک کفشا عکس گرفتم و هیچکدوم نبود.
و مابقی هم خوشش نیومد.
دوباره برگشتم.
همین دوساعت طول کشید.😂

اومدم بازار رضا برای یکی دیگه از رفقا خرید کنم
همه‌ی خرید رو داشت جز یکی
دیگه رفتن از انبارشون برام بیارن و همین روند خودش یک ساعت طول کشید.😭😂
تازه الان دارم دوباره می‌رم سمت محل رویداد.
هیچچچچ کاری نکردم
نه متنی نوشتم
نه سوژه‌ای
نه چیزی ضبط کردم
معلق در هوا و ول معطل.

📒 @Nottebookk