- دفترچه📒-
480 subscribers
20 photos
17 links
چرک نویس، به قلمِ کمیل.

نوارکاست های بی‌کلام👇🏻
📼 @Cassetetape
صفحه گرام های با کلام👇🏻
📀 @Gramaphonerecord
پادکست ها👇🏻
🎙 @Podcast_komiter
واکمن👇🏻
📼 @Waalkmann
آلبوم عکس‌👇🏻
📙 @Albumeakss
Download Telegram
امام‌رضا خوبه، امام‌رضا رو نصب کنید.
قهر خواستید بکنید با اما‌م‌رضا قهر بکنید.
آشتی خواستید بکنید با امام‌رضا آشتی بکنید.
دعوا خواستید بکنید با امام‌رضا دعوا بکنید.
گریه، خنده، عصبانیت، هرچی داشتید برای همین آقا خرج کنید.
می‌خره.
همیشه می‌خره.
خریدار خوبیه. تو سر مال نمی‌زنه.
هرقدر هم مثل من بی‌ارزش و به‌دردنخور باشید بازم تحویلتون می‌گیره.

📒 @Nottebookk
یه دستبندی دیده بودم، دستبند زوج بود.
باحال بود.
هربار دلتنگِ زیدت می‌شدی رو این بیل‌بیلکش تپ می‌زدی اون‌ور تو دست اون ویبره می‌زد.

امام‌رضا از این تپ زدن رو بیل‌بیلکا و ویبره زدن تو دستِ بقیه زیاد داره:)

📒 @Nottebookk
Forwarded from Komiter
من تو مشهد بجز امام‌رضا کسی رو ندارم
و مثل خیلی‌های دیگه هروقت گیر می‌کنم میرم حرم.
و همین دیروز داشتم به این فکر می‌کردم که هروقت هر حاجتی داشتم، هر خواسته‌ای داشتم و از امام رضا خواستم، اخرش حضرت معصومه بهم داده
الان نمی‌دونم مشکل شما چیه، چقدر بزرگ و مهمه یا راه‌حلش چیه
من فقط می‌دونم زور امام رضا از همه بیشتره
نشده تاحالا مشکل کسی رو حل نکنه
اگه خودشم حلش نکنه می‌سپاره بقیه کارو راه می‌اندازن، اینو مطمئنم :)
خلاصه که دارین میاین مشهد و زیارت‌تونم پیشاپیش قبول باشه
صرفا می‌خواستم بگم امام رضا کسی نیست که شما رو این‌همه راه بکشونه تا مشهد و دست‌خالی برگردونه.
درسته بعضی‌هارو حواله میده به کس دیگه
ولی همیشه هوای زائراشو بیشتر داره :)
Komiter
من تو مشهد بجز امام‌رضا کسی رو ندارم و مثل خیلی‌های دیگه هروقت گیر می‌کنم میرم حرم. و همین دیروز داشتم به این فکر می‌کردم که هروقت هر حاجتی داشتم، هر خواسته‌ای داشتم و از امام رضا خواستم، اخرش حضرت معصومه بهم داده الان نمی‌دونم مشکل شما چیه، چقدر بزرگ و مهمه…
مشکل من خیلی بزرگه. خیلی خیلی خیلی بزرگ. حداقل برای الانِ من خیلی خیلی خیلی.
راه حلش هم فقط امام‌رضاست.
هیچ راه حل دیگه‌ای نداره.
همه رو رفتم.
از اول هم همه چیزِ این مشکل با خودش بوده الانم با خودشه.
منتها
من یکم نارفیق بازی درآوردم.
هم آقا از من دلخوره هم من از آقا(پرروئم می‌دونم).

نمی‌دونم یه نمی‌دونمِ خیلی بزرگم.

نمی‌دونم گفتم یا نه، ولی الان خیلی
«با تمام مشکلات هرطور می‌شد آمدم، گفتم از مشهد به بعد اوضاع بهتر می‌شود» هستم.


📒 @Nottebookk
- دفترچه📒-
ببیند، من می‌گم امام رضا با من بازی داره شما می‌گید نه:))) راستش بلیط برگشت نگرفته بودم و شرایط نبود بگیرم. ذهنم درگیر بود که چه کنم و چه نکنم و این‌ها. یکی از رفقا که اونم این دوره رو داره می‌آد یهو باهام تماس گرفت گفت قرار بود با خانواده بیام خانواده کنسل…
حقیقتا حریف خودم نشدم:)))

زنگ زدم بهش گفتم کی می‌خوای راه بیفتی؟ گفت نهایتا دوازده.
گفتم می‌تونی بیای تهران؟
گفت اگه میای آره.
گفتم بلیطمو کنسل می‌کنم بیا باهم بریم.
گفت خانم داره تأکید می‌کنه که حتما میام تهران دنبالت:)))
(خانمش نگران بود که تنها می‌خواد راه بیفته)

خلاصه که در اقدامی شگرف با یک آخوندِ خوش ‌صدا قراره هم‌سفر شیم تا مشهد.😂

📒 @Nottebookk
اینکه جناب ع‌.ا‌.‌ر.پ پاشده رفته یه جای نسبتا لوکس لباس شخصی‌سازه شده برای خودش دوخته اصلا چیز عجیب و بدی نیست در جایگاه خودش.
اون‌جایی بد می‌شه که شما مثلا بیای به بقیه سر همین چیزا گیر بدی و یهو ببینن اه خودتم که همینی.

حالا این خیلی مهم نیست، اینی که بعدش می‌خوام بگم خیلی مهمه.
سعی کنید خیلی کلا کار به کار کسی نداشته باشید.
سعی کنیم.

خیلی از این گندارو ما خودمون زدیم و لو نرفتیم
خیلیاشم بعدا خواهیم زد.
نصیحت کنید، رفاقتی توصیه کنید اما از بالا به پایین و کنایه و اینا نه.

چند روز پیش یکی از‌ رفقا تو استوریش درباره‌ی یه مسئله‌ای تیکه انداخته بود به یه عده که من خبر دارم خودش قبلا همون کارو کرده:))
باشه حالا خودت درست شدی دلیل نمی‌شه به بقیه تیکه بندازی که مرد:))


📒 @Nottebookk
- دفترچه📒-
ببیند، من می‌گم امام رضا با من بازی داره شما می‌گید نه:))) راستش بلیط برگشت نگرفته بودم و شرایط نبود بگیرم. ذهنم درگیر بود که چه کنم و چه نکنم و این‌ها. یکی از رفقا که اونم این دوره رو داره می‌آد یهو باهام تماس گرفت گفت قرار بود با خانواده بیام خانواده کنسل…
اتفاقاتِ جالبِ دیگه‌ای افتاد که مهر تأییدی شد بر این مسئله:))

با تشکر از آقای امام‌رضا...
مچکرم که من حواسم نیست و شما حواستون هست، خیلی هست...

یه جمله‌ی باحالی خانم عسگرنجاد داشت همیشه، می‌گفت من بنده‌ی نشانه‌هام یا چیزی با همین مضامین. جمله‌ی خوبی بود، درست هم بود.

📒 @Nottebookk
تا امروز همه چیز خوب بود‌
تا همین نیم ساعت پیش

خلاصه‌ش رو بگم تا بعدا مفصل بنویسم، آقا روح‌الله گفت از شمال بریم که من اون‌جا خونه دارم و سر راه توقفی کنیم و استراحتی و بعد حرکت.

داشتیم می‌رفتیم که بریم و دو یا سه صبح فردا برسیم مشهد، تا اینکه یهو ماشین خراب شد تو سربالایی.

زنگ زدیم یکی اومد ماشین رو بوکسل کردیم و الان داریم می‌ریم قائم‌شهر، شهر آقاروح‌الله‌اینا، ماشین که هیچی تعطیله و یکی دو هفته‌ای می‌خوابه و ۳۰ ۴۰ میلیونی خرج داره.

دیگه باید بگردیم دنبال بلیط اتوبوسی قطاری پروازی چیزی که باهاش بریم مشهد.

می‌دونم حکمتی توشه، چون تا اینجا هم پر از حکمت و نشونه بود. اما اینکه حکمتش چیه و نشونه‌ش چیه نمی‌دونم، هنوز نمی‌دونم، ناراحتم و بغض و گریه دارم به دلایل بسیار.

هم‌چنان ممنون امام‌رضا جان، می‌دونم قراره از همین هم چیزایی یاد بگیرم و رشد کنم.❤️

شما خوبان هم دعا کنید دیگه، دعا کنید.

📒 @Nottebookk
قسمت باحالش این بود که خب من خیلی ناراحت بودم که سیزده به در نشد و نرفتم جایی و امروز واقعا جبران شد برام اون
ویوی خوب و سکوت و کباب و چای و دخان و کلی صحبت درباره‌ی گویندگی و دنیای صدا واقعا سیزده به‌در جذابی شد برام و خیلی حال داد.

📒 @Nottebookk
بدش اینجاست که الان عذاب وجدان گرفتم
چیکار باید بکنم؟
اگه من نبودم شاید این بلا سر ماشین نیومده بود.
نمی‌د‌ونم
گیجم و احساس گناه تا ناموس درونمه.
نمی‌د‌ونم باید چی بگم و چیکار کنم.

واقعا تو این شرایط قفلم.

📒 @Nottebookk
مردی نشسته کنار راننده‌ تو ماشین جلو
زنگ زده داره منو دلداری می‌ده:))))
می‌گه ناراحت نباشیا پیش‌آمده.

ببخشید که این‌جوری شد و اذیت شدی:)))

بابا من همین‌جوری شرمنده‌م مرد شرمنده‌ترم نکن.🫠

📒 @Nottebookk
خب
سوار اتوبوس شدیم و پیش به سوی مشهد‌.🚶🏻‍♂
منتها بدیش اینه که خیلی دیر رسیدیم و انقدر فوری سوار شدیم که هم دستشویی دارم هم نماز نخوندیم هنوز.

جلومون هم یه زوج گوگولی مگولی مذهبی نشستن و هی دارن باهم لاو می‌ترکونن و من فشار میل می‌کنم.
قشنگ حضرت سر شوخی رو باز کرده.

📒 @Nottebookk
یکی از چیزایی که ازش می‌ترسم حضور دوباره‌ تو اون زائرسراست.
تو اون محل رویداد.

چراش‌ بماند.
دیشب محمد ومحمدعلی اومدن دنبالم و رفتیم قهوه‌خونه‌ی علی‌آقا.

مشغول به شارژ زدنِ گوشی و پاوربانکم شدم که یهو یه آقای مسنی با محاسن سفید و تریپ داش مشتی‌طوری اومد تو.
با همه با محبت و لبخند دست داد و خوش و بش کرد.
آدم عزیزی بود. اومد نشست پیش ما و با بچه‌ها گرم احوال‌پرسی کرد، با منم دستی داد و لبخندی زد.

نشستن به حرف زدن، چای می‌خورد و حرف می‌زد.

بحث ازدواج بود، شروع کرد از خانمش تعریف کردن، پسرش هم از قبل اون‌جا بود و بغل دستش نشسته بود.
داشت می‌گفت که چقدر زنش بسازه چقدر زنش تحمل کرده و چقدر زنش قناعت داره، برق تو چشماش دیدنی بود وقتی از معشوقش حرف می‌زد، ۲۰ سال باهم زندگی کرده بودن و انگار همین دیروز روز عقدشون بوده. همه چیزو یادش بود. همه چیزو با عشق تعریف می‌کرد.
با بچه‌ش هم خیلی رفیق بود، دروغ چرا؟ حسودیم شد به این رفاقت.

بهش می‌گفتن حاج محمد.
بعد فهمیدم یه استاد عکاسیه و خیلی هم مشتی و خفنه.


📒 @Nottebookk
ساعت نزدیک یازده داشت می‌شد، من نمازمو نخونده بودم.

روبه‌روی قهوه‌خونه مغازه‌ی یکی از رفقام بود، در کمال تعجب رفیقی که علت رفاقتمون شباهت اسمی‌ بینمون بود، کمیل احمدی، رفتم پیش کمیل و مهر و کارتنی به عنوان سجاده داد و نمازمو تو مغازه‌ی کمیل خوندم، بعد هم همون‌جا نشستم پیش کمیل و باهم مداحی عربی گوش کردیم.
مغازه‌ی کمیل جای با صفائیه، کمیل‌اینا اربعین عمود ۵۵۷ موکب دارن و به یاد همون موکب اسم مغازه‌شو گذاشته ۵۵۷. یه فست‌فودی با کلی آیتم خوشمزه و خفن(اسپانسر این قسمتتت ۵۵۷ فود).
یهو دیدم که یه چهره‌ی آشنا سوار بر موتور اومد، فکرکنم چند سالی بود همو ندیده بودیم و فکر نمی‌کردم منو یادش باشه، ولی یادش بود، استارت این ارتباط و دوستی برمی‌گرده به شهادت حاج قاسم و پادکستی که باهم ساختیم، سیدمصطفی بود، همو بغل کردیم و روبوسی و بعد دیگه کم کم دانیال و آراد هم اومدن(رفقای دیگه‌ی کمیل)

محمد و محمدعلی از قهوه‌خونه دراومدن با وسایل من.😂

محمدعلی و سیدمصطفی هم‌حوزه‌ای بودن و مشغول صحبت شدن، دیگه همه باهم داشتیم حرف می‌زدیم، ۴ آخوند، ۱ بچه‌ آخوند، ۱ اطلاعاتی، ۱ آهنگساز. همه مشترکا داشتیم آخوندارو مسخره می‌کردیم:)

محمد و محمدعلی وسایلارو دادن بهم و بغل و خداحافظی و التماس دعا، محمدعلی که قرار بود فرداش با هواپیما بیاد و بهمون بپیونده البته.

📒 @Nottebookk
سید‌اینا نشسته بودن
من الویه‌‌ای که درست کرده بودمو گذاشتم وسط بخوریم.
کمیل نون باگت آورد و همه مشغول خوردن شدیم
سالاد ماکارونیمم گذاشتم.
دیگه مسخره‌بازیا و شوخی‌های همیشگی به راه شد.
بچه‌ها از دستپختم خوششون اومد.

کمیل می‌گفت تو که می‌خواستی بیای اینجا برای چی آشپزی کردی؟ یعنی من انقدر نیستم که برات توراهی درست کنم بذارم ببری؟:)))

وسطای خوردن یهو دیدیم سید غیبش زد، ۱۰ دقیقه بعد یهو با یه پلاستیک پر خوراکی اومد.
گفت می‌خوای بری پابوس آقا الویه‌تم که ما خوردیم حداقل این خوراکیارو داشته باش.🥹
کمیلم یه مقدار نون‌باگت برام گذاشت که مابقی الویه رو تو راه با اون بخوریم.🥹
گوگولی‌مگولیای دوست داشتنی.
عین عمه‌ها کلی قاقالیلی بهم دادن و دیگه آقا‌روح‌الله رسید و باهم راهی شدیم.

📒 @Nottebookk
آقائه سرشو گذاشت رو شونه‌ی زنش خوابید.

واقعا تجرد دیگه بسه، از مشهد برگشتم با اولین مونثی که ببینم ازدواج می‌کنم.

📒 @Nottebookk
بیاید یه چیز جالب بهتون بگم.

آقا‌روح‌الله، فامیلیش سلیمانیه.
۵ تا بچه‌ داره، ۴ تا پسر ۱ دختر.
اسم پسر کوچیکش رو گذاشته قاسم:))

📒 @Nottebookk
از دیدن استوری‌های مربوط به غزه عصبی‌ می‌شم.
با آقای اعلایی(پدرماهد) داشتیم گپ می‌زدیم درباره‌ی محصول جدیدشون.
استوری کرده بودن که خیلی ذوق دارن.
گفتم این ذوقتون به ماهم رسید و مشخصه کاملا.
گفت شماهم همین ذوقو دارید؟

بقیه‌ی صحبت مهم نیست
اینکه اهمیت می‌ده خیلی مهمه.
رها نمی‌کنه
شکار می‌کنه
خودش عاشق محصولیه که خلق کرده.
در نهایت گفت به شرافتم قسم خوردم که سخت‌پسند‌تریناهم حداقل از دوتا از اینا خوششون می‌آد.😂 دیگه سخت سخت سخت یکی رو دوست خواهد داشت.
اومدی مشهد عطر خودمو تست کن ببین نظرت چیه دوستش داری یا نه.

حالا من تست می‌کنم بهتون می‌گم.
در کل چیز به صرفه‌ایه که شما برای ۳۰ میل عطر با یه بسته‌بندی و شیشه‌ی شکیل و خوب یه هزینه‌ی بین ۶۰۰ تا ۸۰۰ هزارتومنی پرداخت کنی.

واقعا قیمت مناسبیه اگه کیفیت خوب و ماندگاری خوبی داشته باشه.

📒 @Nottebookk
اتوبوس برای نماز صبح ایستاد، من البته از کابوس از خواب پریدم.

طبیعیه طی هر خوابی که دارم حدودا ۵ مرتبه ازخواب می‌پرم، حداقل یکی دوبارش از کابوسه.


دیروز البته خواب راحتی رو تجربه کردم، هوای خوب مازندران و دمای متعادل باعث شد ذهنم یه داستان جذاب از زندگی حاج‌محمدِ شب گذشته تو قهوه‌خونه بسازه و تو خواب مشغول داستان حاج‌محمد بودم که چی‌شد به اینجا رسید. فیلم‌نامه‌ی جالبی می‌شد.😂
دیروز کلا یه بار از خواب پریدم.

از اتوبوس پیاده شدیم و با نم بارون بهاری مواجه شدم، نمی‌دونستم کجاییم، شیخ گفت بجنورده. بجنورد انقدر آب و هوای خوبی داشته و نمی‌دونستم؟ زنده باد بجنورد و ابوالفضل پورعرب.
مسجد زیبا و تمیزی بود، نماز رو خوندیم و با شیخ از سختی‌های خواب تو اتوبوس گفتیم، شیخ از سرما گله کرد و من از گرما، بساطیه این گرمایی و سرمایی بودن.
شیخ گوش و دندونش درد می‌کنه و سرما بدترش هم می‌کنه.

با یکی از مسافرین مشغول صحبت شدیم در حد ۴ - ۵ دقیقه‌، سوار شدیم، به شیخ گفتم ولی خوشمون شدا، سه صندلی و یه تخت گیرمون اومد، انتهای اتوبوس دربست در اختیارمون شد.

بلیطای قطار برگشت رو چک می‌کنم و آهی از ته دل و فعلا از خرید منصرف می‌شم تا ببینیم چه می‌شود.



به این فکر می‌کنم که برعکس صدای قطار که عاشقشم و گوشم رو نوازش می‌ده، چقدر از صدای اتوبوس متنفرم، صدای زوزه‌ی این موتور وحشی کجا و صدای به هم خوردن ریل آهنی/چوبی و بیل‌بیلک‌های قطار...
صدای قطار ریتم مناسب و قشنگ‌تری داره.

برای هزارمین بار بهم ثابت شد که به قول امیرارسلان من هرجایی وارد می‌شم اول می‌شنومش، بعد می‌بینمش.


📒 @Nottebookk