- دفترچه📒-
480 subscribers
20 photos
17 links
چرک نویس، به قلمِ کمیل.

نوارکاست های بی‌کلام👇🏻
📼 @Cassetetape
صفحه گرام های با کلام👇🏻
📀 @Gramaphonerecord
پادکست ها👇🏻
🎙 @Podcast_komiter
واکمن👇🏻
📼 @Waalkmann
آلبوم عکس‌👇🏻
📙 @Albumeakss
Download Telegram
پاتوق همیشگیم تو حرم امام رضا صحن قدسه.
قبلا پاتوقم تو حرم حضرت معصومه یه جا بود که گنبد از زاویه‌ی خاصی معلوم بود و دوستش داشتم
اما به دو دلیل پاتوقم تغییر پیدا کرد و الان صحن امام رضا یه کنجی پیدا کردم که دیگه مدتیه اون‌جا می‌شینم.

مع‌الاسف حتی زیارتامم خلوص نداره، پاتوقام هم...

📒 @Nottebookk
- آلبوم عکس📙 -
Video message
این آقاهه رو ببینید تو این ویدیو مسیج...
اول برگشت بهم گفت آقا ببخشید پشتم به شماست
بعد پرسید شام خوردی؟ من غذا دارما...
گفتم بله خوردم ممنون
داشتم سرفه می‌کردم
گفت قربونت برم ریه هات مشکل داره که سرفه می‌کنی؟
گفتم نه
گفت الحمدلله که ریه هات سالمه
پس چرا سرفه می‌کنی؟
گفتم والا سیگار کشیدم بخاطر اون
گفت قربونت برم جوونی خوشتیپی هیکلت میزونه نکش بهانه هم دست آدمای بد ذات نده که قضاوتت کنن بخاطر سیگار نکش.

بعد گفت ببخشید جلوی شما دراز می‌کشم
دراز کشید و روشو کرد به گنبد خطاب به خانم گفت آره اینجوری بهتره اینجوری فقط گنبدو می‌بینم
قربونت برم بی‌بی قربونت برم
الانم داره ریز ریز گریه می‌کنه...

فرق رفتار ادایی و غیر رو معمولا زود و خوب متوجه می‌شم، ادا نیست، همینه.
عین یه بچه داره گریه می‌کنه
منم همین‌طور عمو منم همین‌طور...

صدای مهربونی داره.

جنونش رو دوست دارم.

شاید آینده‌ی من همین باشه.

📒 @Nottebookk
بعد از دوهفته بالأخره آبجیمو دیدم
دلم براش تنگ شده بود
این روزا تنها رفیقم همین بچه‌ست.
خواب بود
اومدم بغلش کردم و یکم باهاش حرف زدم
خواب و بیدار داشت جوابمو می‌داد.
بهش می‌گم آخ‌جون دوباره اذیت آبجی، تو خواب می‌خنده.

چند وقت پیش دوسه روز ازش دور بودم، پیام داده بود بیا دیگه دلم تنگ شده بیای اذیتم کنی هیچ‌کس نیست اذیتم کنه حوصله‌م سر رفته:)))

📒 @Nottebookk
در راستای وضعیت این روزام که حالا دوسه نفرتون جزئی‌ هم در جریانید و مابقی که یحتمل حدسایی بزنن، ممنونم که مشتی هستید و پیگیر حالید چه از طریق ناشناس چه رفقا از طریق پی‌وی و تماس.

ولی این مسئله اذیتم می‌کنه حرف‌های کلیشه‌ای، سوال‌ها، هم‌دردی، ترحم و هر خزعبل دیگه‌ای تو این دایره فقط عصبی‌ترم می‌کنه.

اگه این‌جا حضور دارید، بخونید و رد شید. به روم نیارید، اگه حضوری همو می‌بینیم درباره‌ش صحبت نکنید، اگه خواستید بهم زنگ بزنید به‌خاطر اینا زنگ نزنید و کلا هیچی، انگار که هیچی نشده.

من نیاز دارم که بگم و بنویسم و از بیرون از ذهنم بهش نگاه کنم و بررسی کنم. نیاز دارم بگم تا یکم سبک شم و از شر این حجم از داده های آزاردهنده خلاص شم.

اگه حس کنم هرکسی در هرجایگاهی مثلا داره تلاش می‌کنه کمک کنه و اینا، مجبور می‌شم خودسانسوری کنم.

هیچی نشده، همه چیز عالی و بر وفق مراده.
اگه حس کردید حالتون گرفته می‌شه لفت بدید، من اگه دنبال ممبر بودم به جای ۶ تا کانال زدن ۱ کانال می‌زدم و خیلی راحت ممبر جمع می‌کردم.

خلاصه که بی‌خیال، این مسائل همه چیز رو بدتر می‌کنه، ترجیح می‌دم تنها باشم و تنها باهاش دست و پنجه نرم کنم.

📒 @Nottebookk
می‌گم امید ندارم ولی زر می‌زنم، چون مثل سگ گوشه چشمم به همین مشهدیه که دارم می‌آم.

امیدم به توئیه که همیشه سر بزنگاه‌‌ها نشون دادی هستی و دستمو گرفتی...

من امید دارم، بهت امید دارم...

📒 @Nottebookk
Forwarded from Solitude
کسی به شما هکسره یاد داد توی زندگی‌تون؟
به نظرم پدیده‌ی هکسره مثل آب خوردن می‌مونه.
یعنی یه حداقلی از آی‌کیو در حد آی‌کیوی مثلا مارماهی لازمه برای فهمیدنش.
اصلا آموزش نمی‌خواد.
کسی که فعالانه پدیده‌ی هکسره رو اشتباه نوشته و رعایت نمی‌کنه، یعنی واقعا شایستگی تکاملی نداره.
تازه الان و بعد از چند ساعت کار فشرده از کار خلاص شدم.

تجربه‌ی جدید رو که بالاتر بهتون گفتم اما نکته‌ی جذاب‌ترش اینه که
این پادکست‌هایی که دارم ضبط می‌کنم، معرفی کتاب‌های شهداست و عملا خلاصه دارم زندگیِ بعضی از شهدایی که شاید اسمشون به گوشتون نخورده باشه رو هم می‌خونم.

داستان بعضی هاشون خیلی عجیب و جذاب و جالبه.

چند بار وسط خوندن حکایت‌های عاشقانه‌ی بعضی‌هاشون ناخودآگاه بغضم گرفت‌.
چه فداکاری‌هایی، چه داستان‌هایی...
واقعا عجیب بودن اینا...

#روزمره

📒 @Nottebookk
- دفترچه📒-
تازه الان و بعد از چند ساعت کار فشرده از کار خلاص شدم.
البته هنوز تو دفتر نشستم، دوست دارم بعد تموم شدن کارم چند دقیقه‌ای بشینم، صدای موتور یخچال و فن کیس و موتور آب‌سرد کن رو بشنوم.
راستش
خیلی وقته خودمو عادت دادم دیگه به همه چیز جوری نگاه کنم و جوری دقت کنم که انگار آخرین‌باره.

نمی‌دونید سوزش حسرت این‌که ندونید آخرین‌باره اما آخرین‌بار باشه چقدر زیاده...

📒 @Nottebookk
- دفترچه📒-
البته هنوز تو دفتر نشستم، دوست دارم بعد تموم شدن کارم چند دقیقه‌ای بشینم، صدای موتور یخچال و فن کیس و موتور آب‌سرد کن رو بشنوم. راستش خیلی وقته خودمو عادت دادم دیگه به همه چیز جوری نگاه کنم و جوری دقت کنم که انگار آخرین‌باره. نمی‌دونید سوزش حسرت این‌که…
همچین روزی بود دقیقا.
دهات بودیم و نم نمک آماده می‌شدیم که برگردیم قم.
دهات هم‌بازی من گاهی پسرعمو و پسرعمه بودن و گاهی جواد و فردین پسرای پسرخاله‌ی بابام، جواد و فردین باهم پسرعموئن.
هر دو دوست‌داشتنی و گل.

پسرخاله های بابام کلا آدمای باحالی‌ان، با بعضی‌هاشون رفیقم و همو تو اینستا فالو داریم و گاهی باهم گپ می‌زنیم.

پسرخاله مجید هم از اون باحالا بود، قیافه‌ی تپل و بامزه‌ش همراه با انرژیِ همیشگیِ خودش همه رو به وجد و خنده می‌آورد.

عجله داشتن، می‌خواستن فوری برگردن تهران، پسرخاله مجید تولدش بود و می‌خواستن برن تهران و غافل‌گیرش کنن، اون روز فوتبال هم داشت، عجله داشتن که به فوتبال برسن.
اما تقدیر خدا چیز دیگه‌ای بود...
تقدیر خدا اون روز این بود که یه نیسان با این ماشین شاخ به شاخ بشه و ۵ تا از اعضای خانواده‌ی مارو کم کنه...
جواد، برادر و مادرش رو از دست داد.
پسرخاله مجید، همسرش و تنها بچه‌شون که یک سالش نشده بود هم تو همون حادثه از دنیا رفتن.

راستش دقیق یادم نیست که راننده پدر جواد بود یا پدر فردین، درست یادم نیست اما تنها بازمانده‌ی اون تصادف، راننده بود.
عید به کاممون تلخ شد.
پسرخاله مجید روز تولد و مرگش یکی شد.
مادر پسرخاله مجید، روضه‌ی حضرت علی‌اصغر می‌خوند تو ختمشون...

خانواده‌ی ما داغ بدی دید
اما همه فهمیدن که به هرچیزی یه جوری نگاه کنن که انگار آخرین باره....

📒 @Nottebookk
دوسال پیش روزای اول عید بود که رفتیم دهات، قصد داشتم ماه رمضون رو تهران باشم که روزه‌هام خراب نشه اما خب برنامه جوری بود که می‌دونستم دوسه روزی از روزه‌هام خراب می‌شه.

اون روزا خونه‌ی تهرانمو از دست داده بودم و سه هفته‌ای پیش صادق و حدودا سه ماهی هم با عمه‌م اینا زندگی می‌کردم و از قضا اون زمان خونه‌ی عمه‌اینا ساکن بودم.

اون دوران بدترین دوران عمرم بود، چراش بماند‌.

اومدیم دهات، قبلا هم چند بار اشاره کرده بودم که بین عموها عمو محمودو یه جور دیگه دوست داشتم.
اصلا یه مدت اون موقعا که خونه‌مون تو اون کوچه بن‌بسته بود با ما زندگی می‌کرد. انقدر پیش ما بود که من بهش می‌گفتم داداش محمود.
یادمه بابام بعدها دعوام کرد که نگو داداش محمود بگو عمو محمود، من گفتم عمو ولی برای من همیشه داداش بزرگ‌تری بود که نداشتم.

بذارید خودمو تحویل بگیرمو بگم که منم برادر‌زاده‌ی محبوبش بودم، خیلی پیش می‌اومد باهم گپ بزنیم، درگوشی هم بگم که واقعا خیلی خوشگل و خوش‌تیپ بود. صدای قشنگی هم داشت.
وقتی فهمیدم سرطانش دوباره برگشته ناراحت شدم، اما نه خیلی، چرا؟ چون اون موقعا که سرطان داشت فقط یکم لاغر شده بود اما هنوز همون داداش محمود خوشگل خودم بود.

رفتیم دهات، منتظر بودم صداشو بشنوم و برم سمتش و مثل همیشه بشینیم از فناوری و تکنولوژی و گجت‌های روز و خراب‌کاری‌های بابام تو بچگی باهم حرف بزنیم.

مامان رفت تو اون اتاق تهیه، بهش می‌گیم اتاق کرسی. تهِ پذیرایی بود و کرسی داشت، هنوزم داره، همیشه داره، همدان، مخصوصا دهات ما همیشه سرده.
دیدم مامان اومد بیرون اما چشماش اشکه.
ترسیدم، دویدم رفتم تو اتاق و علت اشکارو به چشم دیدم.
داداش محمودِ خوش بر و روی خوش‌تیپ و خوشگل، شده بود یه تیکه استخون، پوستش زرد بود، چشماش زرد بود، انقدر زرد که اصلا فکر نمی‌کردم پوست آدم بتونه اون‌قدر زرد باشه.
پاهاش اما سه برابر حالت عادی بود.
به زور سرشو آورد بالا
هنوزم قشنگ بود ولی نه برای همه.
بغض کردم؟ خیلی اما به روی خودم نیاوردم، یه جورِ مگه چی‌شده‌ای به همه نگاه کردم و نشستم کنار داداش محمود، شروع کردم باهاش شوخی کردن و حرف زدن، سخت جواب می‌داد و مجبور بودم سرعتمو باهاش تنظیم کنم، من معمولا تند حرف می‌زنم. تند و بلند، اما اون‌جا آروم و آروم حرف می‌زدم، آروم اول برای سرعت آرومِ دوم برای بلندی.

📒 @Nottebookk
- دفترچه📒-
دوسال پیش روزای اول عید بود که رفتیم دهات، قصد داشتم ماه رمضون رو تهران باشم که روزه‌هام خراب نشه اما خب برنامه جوری بود که می‌دونستم دوسه روزی از روزه‌هام خراب می‌شه. اون روزا خونه‌ی تهرانمو از دست داده بودم و سه هفته‌ای پیش صادق و حدودا سه ماهی هم با عمه‌م…
کار من اون دوسه روزی که دهات بودیم شده بود دائما بهش سرزدن، روزی چهار پنج بار ماساژش می‌دادم.
تا از خواب بیدار می‌شد، می‌گفت به کمیل بگید بیاد ماساژم بده، موهاشو شونه می‌کردم، نازش می‌کردم، می‌بوسیدمش.

عمه‌فرشته کسی بود که اون روزا دائم مراقبش بود.
داداش محمود بی‌قرار بود و گاهی به عمه‌ تندی می‌کرد. یه جا یهو عمه انقدر بهش فشار اومد یهو پرید تو بغلم و من از خیس شدن پارچه‌ی لباسِ قسمتِ شونه‌ی سمت راستم فهمیدم که داره گریه می‌کنه، آروم ‌و بی‌صدا، خسته شده بود، بریده بود...
ازش تشکر کردم، بوسیدمش، یکم باهاش حرف زدم و دوباره برگشتم پیش عمو.
عین اون دوسه روز رو پیشش بودم.

عین اون دوسه روز هرکی خواست گریه کنه و ناراحت باشه رو دعوا کردم. چش بود مگه؟ هیچیش نبود. خیلی هم خوب بود. والا.

روز بعدش رفتیم قهاوند، قهاوند هم تو همدانه، منزلِ پدربزرگِ مادری و دایی‌ها. یک ساعتی راه هست تا قهاوند.

شب قرار بود همه‌ی خانواده برن تویسرکان خونه‌ی دایی‌رضا، دایی‌رضا دایی بزرگمه که تویسرکان زندگی می‌کنه دوساعت و نیمی راه بود تا اونجا.

من کلا یه خاله دارم که از قضا یکی دیگه از عموهام باهاش ازدواج کرده. بچه‌دار نمی‌شدن و بعد از ۷ ۸ سال با کلی نذر و نذور و به نظرِ اباعبدالله این بار بچه تو شکم مادر سالم مونده بود، حساس بود و نمی‌تونستیم ریسک کنیم تا تویسرکان ببریمش، قرار شد من و دایی‌سجاد بمونیم پیش خاله، محمدرسول، پسرِ دایی‌سجاد هم موند. دایی‌سجاد برامون نفری یه پرس جوجه و کوبیده گرفته بود، غذا رو خوردیم دایی‌سجاد رفت خوابید، خاله خوابید، منم مشغول کتاب خوندن شدم، یادمه اون روزا نیم‌دانگ‌پیونگ‌یانگِ رضا‌امیرخانی رو می‌خوندم.

با صدای محمدرسول که صدام می‌کرد از کره‌ی‌شمالی به قهاوند برگشتم.
محمد رسول‌ ۱۰ سالش بود، نه گذاشت نه برداشت، گفت کمیل عموت فوت کرده.

صدای سوت کشیدنِ گوشمو شنیدم. گوشیِ دایی‌سجادو نشونم داد که عموامیر، شوهرِ خاله، به دایی پیام داده و همه رو برای خاک‌سپاری و ختم دعوت کرده...
فکرکنم ۱۰ یا ۱۵‌ ثانیه آروم گریه کردم که مبادا خاله بیدار شه و بفهمه...
دایی رو بیدار کردیم و در جریانش گذاشتیم. کل خانواده رو خبر کردیم و فردا قرار شد چند ماشین بریم دهات.

📒 @Nottebookk
- دفترچه📒-
کار من اون دوسه روزی که دهات بودیم شده بود دائما بهش سرزدن، روزی چهار پنج بار ماساژش می‌دادم. تا از خواب بیدار می‌شد، می‌گفت به کمیل بگید بیاد ماساژم بده، موهاشو شونه می‌کردم، نازش می‌کردم، می‌بوسیدمش. عمه‌فرشته کسی بود که اون روزا دائم مراقبش بود. داداش…
رسیدیم دهات، اولین پلان سرخاک بود.
عمه، عمه‌ای که خونه‌شون زندگی می‌کردم، عمه‌ای که برای من بیشتر رفیق و همدمه تا عمه، نشسته بود به خاک، گریه می‌کرد، تا منو دید شروع کرد باهام حرف زدن، حرف می‌زد و گریه می‌کرد.

من؟
مجبور بودم فقط بغلش کنم و آرومش کنم.
ده دقیقه‌ای گذاشتیم گریه کرد و بعد به کمک بابام زیر بغلاشو گرفتیم و نشوندیمش تو ماشین.

همه رفتن، من موندم و پسرعموم امیرحسین، هم‌بازی دوران بچگیم.

تا خونه‌ی آقاجون رو با امیرحسین پیاده و آروم آروم رفتیم.
رسیدیم، از پله‌ها داشتم می‌رفتم بالا که سمت آقایون بشینم، یهو دیدم مامانم صدام می‌کنه، گفت نرو بیا پایین مامان‌جون(مادربزرگم)می‌خواد تورو ببینه.
داخل اعلام کردن که من دارم می‌آم که حجاب‌ها رعایت بشه.
نوه‌ی ارشد بودن این‌جورجاها به درد می‌خوره دیگه.
فکرکردم مامان‌جون می‌خواد توصیه‌ای چیزی بکنه، دلش تنگ شده، یا هرچیزی تو این مایه‌ها.

مامان‌جون بلد نیست‌ فارسی حرف بزنه، می‌فهمه، اما فقط ترکی حرف می‌زنه.
در باز شد، در باز شد و مامان‌جون تا منو دید شروع کرد بلند بلند برام روضه خوندن و مویه کردن...
می‌گفت چرا رفتی؟ یه روز نبودی ماساژش بدی و رفت، چرا نموندی پیشش؟
می‌گفت کل خانما گریه می‌کردن.
تا برسم بهش سی چهل ثانیه‌ای روضه خوند، بغلش کردم، گریه نکردم.
همه جا صدای گریه بود. راستش تاحالا خانواده‌مونو این‌جوری ندیده بودم.
خاله‌های بابام و بعد عمه‌هامو دونه به دونه دست دادم و روبوسی کردم، یکی در میون با اوناهم همین وضعِ اشک و روضه و آغوش رو داشتیم.

مجلس ختم تموم شد و برگشتیم، شب با پسرعمه‌م و دوتا از عموهام رفتیم سرخاک.
عموامیر گفت زیارت عاشورا بخون، خوندم. یه روضه‌ی پنج دقیقه‌ای هم خوندم و برگشتیم خونه.

زمان داشت به کند‌ترین حالت ممکن می‌گذشت.
مهمونا پذیرایی شدن
مجلس ختم باشکوه برگزار شد همه چیز خوب بود و قرار بود فردا ظهر من، پسرعمه‌م و شوهرعمه‌م سه تایی برگردیم تهران.

جاهارو انداختیم و آماده‌ی خواب شدیم، اکثرا خوابیدن، من معمولا بد خوابم می‌بره.

تو همون خواب و بیداری بودم که متوجه شدم یکی دویید بیرون.
ترسیدم، چرا باید یکی اون وقت شب بدوئه بیرون؟
از جام بلند شدم و رفتم بیرون، پسرعمه‌م بود، ۳ سال ازم کوچک‌تره، روی‌ پله‌ها نشسته بود، زانوهاشو بغل کرده بود و سرش رو دستاش بود. مثل ابر بهار گریه می‌کرد.
آروم نشستم کنارش و بغلش کردم.
نیم ساعتی گریه کرد و رفت.

📒 @Nottebookk
تاوان سختی بود برای اینکه بفهمیم به آخرین‌بارها خوب توجه کنیم.

البته، من چون چند ماه قبلش تاوان سختی برای فهمیدنش داده بودم، خوب توجه کرده بودم.
این بار رو خوب توجه کرده بودم که تمام اون جزئیات یادمه.

بدِ قضیه اون‌جایی بود که این همه اتفاق افتاد و نتونستم گریه کنم و اواخر فروردینِ همون سال قلبم دچار مشکلی شد که اون مشکل از اون موقع هنوز رفیق و همراهمه.

اون روزا بدترین روزای عمرم بود و چیزای زیادی رو از دست دادم. بزرگ‌ترین چیزای زندگیم رو از دست دادم.
بهای سنگینی پرداختم.

ولی خب، عوضش یاد گرفتم به هرچیزی و هرکسی جوری توجه کنم که انگار آخرین باره...

📒 @Nottebookk
چون ما نمی‌دونیم که کِی برای آخرین بار می‌ریم سیر تا پیاز
کِی برای آخرین بار می‌ریم پارک المهدی
کِی برای آخرین بار با یه نفر خداحافظی می‌کنیم
کِی برای آخرین بار یه نفرو می‌بینیم
کِی آخرین نامه‌مونو می‌نویسم
کِی آخرین پستمونو می‌ذاریم
کِی آخرین پادکستمونو می‌سازیم

هر لحظه ممکنه آخرین لحظه باشه. هربار ممکنه آخرین‌بار باشه و من خیلی هزینه‌ی سنگینی برای فهمیدن این پرداخت کردم.

📒 @Nottebookk
برای داداش محمودم که همین چند روز پیش سالگردش بود هم فاتحه‌ای بفرستید.
برای پسرخاله مجید، خانمش، بچه‌ش و مادر و برادر جواد هم...🙏🏻

📒 @Nottebookk
از اون‌جایی که امشب حرکت می‌کنم سمت مشهد و غذاهای تو قطار حقیقتا تو پاچه‌ت می‌ره همه جوره، کلی سالاد ماکارونی و الویه درست کردم.
اندازه‌ی دوتا ناهار و دوتا شامم تو ظرف ریختم و به اندازه‌ی یه شام و یه ناهار خانواده هم گذاشتم کنار.
ظرفارو همه رو شستم(واقعا خیلی بود) و حالا می‌رم برای بستنِ کوله.

یه کوله باید فقط تجهیزات ببرم و یه کوله هم لباس.

از دیشب هم که مشغول لباس شستن بودم.
آه واقعا خسته‌م.💔
#روزمره
📒 @Nottebookk
لذتِ پیدا کردنِ لواشک تو خونه از لذت پیدا کردنِ پول تو جیب کاپشنت هم بیشتره.

📒 @Nottebookk
بچه‌ها خیلی تخیلشون قویه، بلدن یه چیزی رو تصور کنن که نیست، با اون چیزی که نیست حرف بزنن، باهاش دوست بشن، براش اسم بذارن، باهاش برن پارک، باهاش گِل بازی کنن، سر سفره یه بشقاب براش کنار بذارن، تو خاله بازی برای اونم یه جا بذارن، بچه‌ها خیلی تخیل قوی‌ای دارن...

بعضی وقتا خیلی بچه‌م، تصورم خوب کار می‌کنه، تخیلم خوب کار می‌کنه و چیزی رو تصور می‌کنم که نیست، با اون چیزی که نیست حرف می‌زنم، صدای خنده هاشو می‌شنوم، صداش می‌کنم، باهاش می‌رم پارک ملت و بستنی متری می‌خورم، باهاش می‌رم کافه ستاره، باهاش می‌رم خیابونارو متر می‌کنم وراه می‌رم، من خوب یاد گرفتم تصور کردنو، تخیل کردنو من خوب بلدم تویی که نیستی رو کنار خودم تصور کنم.

📒 @Nottebookk
پریشب که رفتم حرم، رفتم کوله‌مو بدم امانات، پشت سر من دوسه تا جوونِ اصفهانی اومدن، یه خانم چادریِ شاید حدودا ۳۷ ۳۸ ساله اومد سمت امانات، خطاب به اون سه پسر گفت می‌شه من جلوتر از شما برم؟ کمر درد دارم نمی‌تونم وایسم، پسرا خیلی مؤدبانه گفتن بله بله که خانم ادامه داد البته اگه بعدش داد و بیداد نمی‌کنید(با یه لحن کنایه‌آمیزِ بد) یکی از پسرا که متوجه نشد، گفت جان؟(جانش سوالی بود و مشخصا نمی‌آد جلوی دوتا رفیق دیگه‌ش به یه خانم چادری رندوم تو حرم اونم مسن جانِ محبتی بگه) یهو خانمه برگشت گفت جان مان نداریم با عصبانیت ادامه داد خجالت نمی‌کشه به نامحرم می‌گه جان:))
پسره هم عصبی شد و طبیعتا صفش رو نداد. دوستاش جلوشو گرفتن که دعوا درست نشه، خانمه هم ول کن ماجرا نبود:)))

خلاصه به تحقیق عرض می‌کنم که همیشه کرم از خود درخته.

📒 @Nottebookk
ببیند، من می‌گم امام رضا با من بازی داره شما می‌گید نه:)))

راستش بلیط برگشت نگرفته بودم و شرایط نبود بگیرم.
ذهنم درگیر بود که چه کنم و چه نکنم و این‌ها.
یکی از رفقا که اونم این دوره رو داره می‌آد یهو باهام تماس گرفت گفت قرار بود با خانواده بیام خانواده کنسل شد حالا دارم تنها میام، میای باهم بریم؟
گفتم من الان حرکت کردم و تو راهم دارم می‌رم. گفت خب پس برگشتنی باهم برمی‌گردیم.

این زنگ برای شما شاید یه زنگ ساده باشه، برای من کلی نشونه‌ست...

📒 @Nottebookk