حیات به مانند اسمش، خود زندگانی بود. اگر از دوستانش میپرسیدی، (گاهی با کلافگی این را بیان میکردند.) هرگز یکجا بند نمیشد. چون سنجابی بلوط به دست کولهاش را زیر بغل میزد و به جستجو میرفت. جستجوی چه؟ کسی نمیدانست. گاهی یک کاموای سرخ، گاهی خانهای قدیمی در شهری دور، گاهی نانوایی در آن سر شهر آشوب و گاهی به دنبال چیز مرموزی، درون خودش.
Jo March
Jo March
💘1
بچهها من همه رو انجام میدما. پیام دادید بهم. ولی بیشتر فوروارد نکنید دیگه.
💘7
الان بیام امروز رو تعریف کنم، بعد بقیه چنلا. البته واقعا زیادن نمیدونم برسم به همهشون یا نه.
💘1
امروز خواهرم اومد تهران. رفتیم فرودگاه دنبالش. کلی سوغاتی و خوردنی تحویل گرفتیم. و من امتحان داشتم باید میرفتم دانشگاه، اونم گفت میاد که تا موقعی بره انقلاب بگرده.
💘2
بعدش رفتیم رهنما و جنگل. رهنما رو رفتم چون میخواستم جلد جدید کتاب زبانم رو بخرم، و بهار گفته بود رهنما ارزونتر از جنگله. (توی همون مسیر هم هست.) و جدا ارزونتر بود خیلی. خواهرم هم سه جلد از رولد دال خرید.
💘2
این روزها حال خیلی خوبی ندارم. ولی بهتر میشه. سر و کله میزنم با ذهنم و بهتر میشه. میبینم آدما دوستم دارن و بهم اهمیت میدن و بهتر میشه.
پس ادامه میدم.
پس ادامه میدم.
🔥11
بچهها اگر اصفهان هستید و دوست دارید هم رو ببینیم اینجا کامنت بذارید.