امروز از کنار نگارخانه که رد میشدم، چنان پررنگ حضورت رو حس کردم که ایستادم. انگار واقعا اونجا بودی، چند دقیقهای کنار هم ایستادیم و خیره شدیم به دانشگاه. انگار دست کشیدی به دلم. هری ریخت پایین. حسش کردم. حست کردم. و بعد چون نمیشد که ناگهان هیچ و پوچ شم، به راهم ادامه دادم.
به نظر میرسه دانشگاه قراره حضوری بشه. این درهای سبز بزرگ باز گشوده شن. ولی تو هرگز به مکانی که چنین بهش عشق میورزیدی باز نخواهی گشت.
به نظر میرسه دانشگاه قراره حضوری بشه. این درهای سبز بزرگ باز گشوده شن. ولی تو هرگز به مکانی که چنین بهش عشق میورزیدی باز نخواهی گشت.
❤19
امروز رفتم ایونت عمارت منشا. راستش اینقدر هیجانزده بودم که هیچ تصویر دیگهای تهیه نکردم از اونجا، چون کلا رفته بودم خانم تانزانیا رو ببینم. خیلی از تصوراتم نازنازیتر بود، صحبت کردیم کلی، بغلش کردم، کیفم رو پر از خوراکی کرد و با کلی ذوق و خوشحالی زدم بیرون.
خیلی منتظر خوردن این خوراکیها بودم واقعا خوشحالم میکنن.
خیلی منتظر خوردن این خوراکیها بودم واقعا خوشحالم میکنن.
🍓9
تقریبا روشم برای مقابله با اپیزودهای افسردگی اینه که یک برنامهی سفت و سخت میچینم و خودم رو مجبور میکنم بهش پایبند بمونم. هر دفعه یک گوشهای از زندگیم که رها شده بوده رو سعی میکنم جمعش کنم.
این سری چالش سالمخواری و رسوندن پروتئین روزانه + تمرینهای منظم شکم رو در پیش گرفتم ولی حتی فکر رفتن به تمرین فردا ناراحتم میکنه.
این سری چالش سالمخواری و رسوندن پروتئین روزانه + تمرینهای منظم شکم رو در پیش گرفتم ولی حتی فکر رفتن به تمرین فردا ناراحتم میکنه.
Forwarded from واژهفروش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئو از اون ویدئوهاست که گذر زمان روش اثری نداره. همیشه بهجاست.
❤2
صاحب دکه گفت: «روزگار عجیبی شده، نه؟» مرد سیاهپوست لاغری بود با دندانهای خراب و کلاهگیسی کاملاً تابلو. سر تکان دادم، در جیبهای شلوار جینم دنبال پول خرد میگشتم، مشتاق پیدا کردن نیمکتی در پارک تا خودم را در شواهد عینی این دنیای نزدیک به پادآرمانشهر انسانیای که در آن زندگی میکنیم غرق کنم. «ولی میتونست بدتر باشه، نه؟»
گفتم: «درسته؛ یا حتی بدتر، میتونست بینقص باشه.»
عینکآینهایها
ترجمهی مهراد آبی
گفتم: «درسته؛ یا حتی بدتر، میتونست بینقص باشه.»
عینکآینهایها
ترجمهی مهراد آبی
❤5
امروز رفتم غذای چینی خوردم، نوفللوشاتو رو گشتم و یک کتابفروشی خوب پیدا کردم. شمع خریدم و کتاب.
عاشق شمع هستم. و عاشق کتاب.
عاشق شمع هستم. و عاشق کتاب.
❤7
از بزرگترین الطافی که به خودم و تمرکزم کردم این بود که اینستاگرامم رو ریختم روی آیپد (از گوشی حذفش کردم) و محدودیت ۳۰ دقیقه در روز گذاشتم براش.
❤6
Forwarded from عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
یه چیزی به طرز شدیدی ناراحت و عصبیم میکنه. اینکه یه سری از آدمها قضاوتهای بیرحمانهای نسبت به خانوادههای کشتهشدگانِ به دست جمهوری اسلامی دارن. از تکتک قربانیهای اعتراضات بگیر تا کولبرهای لب مرز و اقلیتهای قومی و دینی بلوچستان تا جایجای ایران. اونم اینه که اون افراد خانواده رو لایق ادامهی امور زندگیشون نمیدونن. کسب و کار جدید راه نندازن. عمل زیبایی نکنن. عکسی از خودشون و خانوادهشون به اشتراک نذارن. به دیدن دوست یا سفر نرن. بیرحمانهترین کاری که میتونید بکنید اینه که وقیحانه همچین چیزهایی رو به زبون بیارید و قلبشون رو بیشتر بشکونید. خونم به جوش میاد. ناامیدم میکنن. هر کلمهای که از دهنتون در میاد قدرت این رو داره دلشون رو سر سوزنی تسکین بده اما تصمیم یهسریها اینه که همهی رفتار این عزیزها رو زیر نظر بگیرن و کلماتی رو با بدجنسی و بیشرفی تمام بیان کنن. کاش هیچوقت داغ نبینید تا نفهمید ادامه دادن زندگی و جنگیدن هر روزهی اینکه بتونن دووم بیارن تا یاد عزیزشون رو زنده نگه دارن یعنی چی.
بعضیها هنوز متوجه نشدن که عزاداری ایرانی دیگه روضه خوندن و گل مالوندن به سر نیست، ایستادگیه. این یه اجباره و اونا حقشو دارن به روش خودشون پیش برن.
بعضیها هنوز متوجه نشدن که عزاداری ایرانی دیگه روضه خوندن و گل مالوندن به سر نیست، ایستادگیه. این یه اجباره و اونا حقشو دارن به روش خودشون پیش برن.
❤11
امروز یک طوری مشت خوردم که بینیم خون اومد و چشمام تار شدن و واقعا اشکم در اومد. رفتم توی دستشویی چند ثانیهای گریه کردم، با خودم فکر کردم که هیچوقت آدم قویای نمیشم بعدش یه آب زدم به صورتم و اومدم بیرون و رفتم راند بعد.
❤22