یادداشتهای یک دانشجو
253 subscribers
61 photos
2 videos
1 file
241 links
Download Telegram
از اخلاق کریمان

إنَّ الکِرامَ إذا ما أَسهَلوا ذَکَروا
مَن کانَ یَألَفُهُم فِی المَنزِلِ الخَشِنِ¹:
ترجمه: بزرگواران چون به همواری رسند، از همراهانِ درشتی‌ها و ناهمواری‌ها یاد کنند.


https://t.me/Notesofastudent
4🕊2👍1
"به مهر مام و دو پستان و زقّه و خرما
به جان باب و دبستان و تخته و آداب"؛
بیت بر اساس تصحیح سجّادی است. در تصحیح جدید بنده، بر اساس برخی نسخ معتبر، "زقّه‌ی خرما" و "تخته‌ی آداب" ضبط شده است که صحیح‌تر و بلیغ‌تر است. نکته‌ای هم درباب "زقّه خرما" بگویم:
برخی شارحان با این توضیح ساده از کنار بیت گذشته‌اند و نوشته‌اند: "زقّه غذایی است که پرنده در دهان جوجه می‌گذارد" (نک. استعلامی، نقد و شرح دیوان خاقانی). باید گفت: ارتباط "زقّه و خرما و مام" در آن است که زقّه نام دارویی است که چون بچّه زاده شود، دایه از خرما و جز آن ترکیب کرده و در حلق او ریزد (نک. آنندراج).
#خاقانی
#تصحیح

https://t.me/Notesofastudent
👏8
ناله‌آور یا نامه‌آور؛
"کم ز مرغ ناله‌آور نیست نزد بیدلان
یاسج ترکان عمزه‌ش کز کمان افشانده‌اند"؛
ضبط  بیت، دقیقا،  مطابق  است با ضبط سجادی. مرحوم سجادی در خوانش نسخه دچار بدخوانی شده‌اند. "مرغ ناله‌آور"، یعنی چه؟ حتی اگر معنای محصلی از آن استخراج شود، باز هم خاقانی‌وار نیست. در نسخ خطی موجود _که برای تصحیح جدید از آن بهره برده‌ام_ "مرغ نامه‌آور" ثبت شده است که درست همین است.
خاقانی،  غمزه معشوق را در پیام‌رسانی با مرغان نامه‌آور مقایسه کرده است. سرعت تأثیر  غمزه را با سرعت  یاسج و پرواز مرغان نامه‌بر برابر داشته است.
#خاقانی
#تصحیح

https://t.me/Notesofastudent
👍62
در دیوان خاقانی به تصحیح سجادی، بیتی چنین ضبط شده است:
"پیش نطقش کابم آرم از دهان
خاک توبه بر دهان خواهم فشاند".
"آبم آرم" ضبط عجیبی است. از آنجایی که مرحوم سجادی نسخه‌بدلی ارائه نکرده، به ذهنم آمد که غلط مطبعی باشد، نخسه‌های دردسترس حدس را به يقين مبدل کرد. در همه نسخ در دسترس چنین ثبت شده: "...آبم آرد".
جدا از اشتباه مرحوم سجادی، همین غلط مطبعی، گریبان برخی شارحان را گرفته و شارحان بر اساس همان غلط، بیت را شرح داده‌اند. نمونه را: استاد استعلامی در شرح خود آورده: "آبم آرم از دهان: یعنی سخن او از شیرینی و گوارایی دهانم را آب می‌اندازد". 😔
#تصحیح
#خاقانی


https://t.me/Notesofastudent
👍9
وبا:

"خود به حضور سگی بحر نگردد نجس
خود به حضور خری خلد نیابد وبا"
در طبّ قدیم وبا را خاص انسان نمی‌دانستند، بلکه حیواناتی مانند گاو و خر و... هم بدان مبتلا می‌شدند:
از قضا در دِه وبای گاو خاست
از اجل آن روستایی داو خاست
گاو را بفروخت، حالی خر خرید
گاویش بود و خری بر سر خرید
چون گذشت از بیع ده روز از شمار
شد وبای خر در آن دِه آشکار
(فرهنگ اصطلاحات طبی در ادب فارسی، علی اکبر باقری خلیلی).
پ.ن: در تصحیح جدید بنده از این ابیات، بیت مذکور، کمی دگرگونی دارد.


https://t.me/Notesofastudent
3👏2
"رکعتان فی العشق لایصح وضوء هما الا بالدم در عشق دو رکت است وضوء آن درست نیاید الا به خون".



https://t.me/Notesofastudent
4
حکایتی جالب...
ترجمه لازم ندارد از شدت واضحی.


https://t.me/Notesofastudent
😁3🤔3
"شاه در یک حال هم خضر است و هم سکندر است
کاینهٔ دین ساخت و شد با آب حیوان آشنا"
خضر: نام یکی از پیامبران یا اولیاست. این نام در قرآن کریم نیامده است و تنها چیزی که هست، وصف او به عبودیت و حصول علم لدنّی است (آیهٔ۶۵؛ سورهٔ کهف).
مطابق اکثر روایات اسلامی نام او خضر و کنیتش ابوالعباس است و بعضی نام او را الیَسَع گفته‌اند. دربارهٔ شهرت وی به خضر می‌گویند که او به هر جا می‌گذرد و یا هر جا که نماز می‌گزارد، زمین در زیر پا یا در اطراف او سبز و خرم می‌شود و بعضی گفته‌اند که نامش ایلیاست و مادرش رومی و پدرش از پارس بوده است. خضر سبزپوش است؛ از این رو کسانی که برای برآوردن حاجات خود برای خضر نذر کرده‌اند، جامۀ سبز می‌پوشند. به روایتی پسر پسرخالۀ اسکندر بود؛ همچنین به روایتی خضر برادر الیاس است؛ اسم پدر الیاس مهراس بود و او از نظر داستانی با الیاس به معنی ایلیا ربطی ندارد. بنابراین خضر و الیاس نمی‌توانند برادر باشند.
خضر و الیاس و اسکندر برای طلب آب حیات به ظلمات می‌روند، خضر و الیاس از چشمۀ حیوان می‌نوشند و عمر جاویدان می‌یابند؛ اما هنگامی که اسکندر می‌خواهد از آب حیات بنوشد، ناگهان چشمه از نظرش ناپدید می‌شود. چشمۀ حیوان در صخره‌ای موسوم به صخرۀ موسی در مجمع البحرین بوده است.
عبدالرزاق کاشانی می‌گوید: خضر کنایه از حالت بسط و الیاس کنایه از حالت قبض است. کاشانی وجود شخصی را که از زمان موسی تا آخرالزمان زنده مانده باشد غیر محقق می‌شمارد. برخی گفته‌اند خضر موکل بر دریاهاست و کشتی‌شکستگان و غرق‌شدگان را نجات می‌بخشد؛ چنانکه الیاس موکل بر خشکی‌هاست و گم‌شدگان برّ را رهایی می‌دهد و برخی عکس این را گفته‌اند و خضر را موکل بر بیابان‌ها دانسته‌اند. در روایات مذهبی آمده است که: موسی از خداوند طلب می‌کند تا او را با یکی از مردان حق آشنا سازد و خداوند او را با خضر آشنا می‌کند (فرهنگ تلمیحات، سیروس شمیسا).

اسکندر: در روایات تاریخی اسکندر محرّف الکساندر، پادشاه یونان است که پسر فیلپوس بود و سی‌و‌سه سال عمر کرد و ایران و هند را مسخرّ خود ساخت؛ اما اسکندر در نزد مورخین پارسی قدیم و اسلامی به رومی معروف است. بنا به روایت شاهنامه، اسکندر، پسر داراب، از دختر قیصر روم است که نزد پدربزرگ مادری خود تربیت یافت. گفته‌اند که: داراب با دختر قیصر روم (فیلقوس) ازدواج کرد؛ اما از آنجا که دهان دختر بویی ناخوش داشت، او را نزد پدر بازفرستاد. دختر که باردار بود، پسری زایید که قیصر او را اسکندر نام نهاد و نزد خود بزرگ کرد؛ پس اسکندر و دارا برادرند. اسکندر در ادبیات پیش از اسلامی ایران، گجستگ (ملعون) است؛ اما در دورهٔ اسلامی شخصیتی است بسیار محبوب و حتی او را از پیامبران نیز شمرده‌اند‌. مفسران کلمهٔ ذوالقرنین را در قرآن اشاره به اسکندر دانسته‌اند؛ اما او را ذوالقرنین از آن جهت گویند که دو طرف پیشانی او بلند و برآمده بود. اسکندر بر فراز منار اسکندریه آینه‌ای تعبیه کرد که وضع کشتی‌ها و ممالک فرنگ را از صد میلی نشان می‌داد.
اسکندر همراه خضر در طلب آب حیات به ظلمات رفت؛ اما هنگامی که خواست از آن بنوشد، چشمه از نظر او ناپدید شد.
در راه باختر گروهی از مردم از آزار قومی به نام یأجوج و مأجوج شکایت کردند که اسکندر برای آن‌ها در مقابل آزار آن قوم (یأجوج و مأجوج) سدّی بنا کرد.
آینهٔ دین: اضافهٔ تشبیهی، در این‌جا تلمیح است به آینه ساختن اسکندر.
آب حیوان: در این‌جا تلمیح است به سد باقلانی که شروانشاه منوچهر بر روی رود کر در شروان بسته بود و خاقانی در قصیدهٔ چهاردهم و بیستم‌و‌یکم در این باره سخن گفته است و نیز اشاره به نوشیدن آب حیوان (آب حیات) به وسیلهٔ خضر دارد.
#خاقانی
#شرح

https://t.me/Notesofastudent
5
الان این روایت را می‌خواندم. یاد حکایت چهارمقاله‌ی نظامی عروضی افتادم:

"آورده‌اند که یکی از دبیران خلفاء بنی‌عباس رضی الله عنهم به والی مصر نامه‌ای می‌نوشت و خاطر جمع کرده بود و در بحر فکرت غرق شده و سخن می پرداخت چون در ثمین و ماء معین. ناگاه کنیزکش درآمد و گفت: آرد نماند! دبیر چنان شوریده‌طبع و پریشان‌خاطر گشت که آن سیاقت سخن از دست بداد و بدان صفت منفعل شد که در نامه بنوشت که: آرد نماند! چنانکه آن نامه را تمام کرد و پیش خلیفه فرستاد و ازین کلمه که نوشته بود هیچ خبر نداشت. چون نامه بخلیفه رسید و مطالعه کرد چون بدان کلمه رسید حیران فروماند و خاطرش آنرا بر هیچ حمل نتوانست کرد که سخت بیگانه بود. کس فرستاد و دبیر را بخواند و آن حال ازو باز پرسید. دبیر خجل گشت و براستی آن واقعه را در میان نهاد.
خلیفه عظیم عجب داشت و گفت: اول این نامه را بر آخر چندان فضیلت و رجحان است که: قل هو الله احد را بر تبت یدا ابی لهب. دریغ باشد خاطر چون شما بلغا را بدست غوغاء مایحتاج باز دادن"


https://t.me/Notesofastudent
👍42🤣1
شه‌بلوط، شاه‌بلوط، بلوط؛
برای آنکه بلوط قابل خوردن شود، آن را بر آتش بریان می‌کنند. برای بریان کردن بلوط، بلوط را با چاقو در دو سه جا می‌شکافند. اگر این کار را نکنند و بلوط را به‌طور سالم در آتش نهند، بلوط می‌ترکد و صدایی بلند و مهیب ایجاد می‌کند.
"زو فندقیان به طبع ناخوش
با نعره چو شه‌بلوط ز آتش".


https://t.me/Notesofastudent
5
درباره صحاح‌اللغه و جوهری مؤلف آن؛
صحاح‌اللغة در ردیف فرهنگ‌های تخصصی زبان عربی در ردیف برترین‌ها و نخستین‌هاست و جوهری از فصیحان در لغت و شعر و عروض عربی است. جوهری در پایان عمر دچار خاطرپریشی گشت و گفت: کتابی در لغت ساختم که بی‌بدیل است حالا می‌خواهم اختراعی بی‌بدیل نیز از خود به جا گذارم؛ برای همین دو لنگه در را با طناب به پهلوهای خود ببست و به پشت بام مسجدجامع نشابور رفت و به گمانِ پرواز، خود را از بام به زمین افکند و بمُرد.


https://t.me/Notesofastudent
😁21🤯1
عقل را با عقلِ یاری یار کن
أَمرُهُمْ شُورَی بخوان و کار کن

مثنوی معنوی، دفتر پنجم

https://t.me/Notesofastudent
3
«مسی و بخت مرا کلک قضا توأم ریخت/ بر لب یار رسیدیم و سیاهی باقی است»؛
"مسی"، احتمالا چیزی شبیه به "ماتیک" امروزی است!


https://t.me/Notesofastudent
4
شنبه تلخ و ناگوار، آدینه شیرین است:
«من سوی تو شنبه و تو نزد من/چون سوی کودک شب آدینه ای» (سنایی:ص 1015).



https://t.me/Notesofastudent
4👍1🥰1
مضمونی قدیمی با رنگ و لعابی نوین؛
خاقانی:

"آنچه بایست ندادند به من
وآنچه دادند نبایست مرا"...
استاد شفیعی کدکنی:

"هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟
زان‌که بر این پرده تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می‌خواهم نمی‌بینم
وآنچه می‌بینم نمی‌خواهم"!.


https://t.me/Notesofastudent
9
تورق شبانه...

https://t.me/Notesofastudent
5👍3
قطعه‌ای جالب از خاقانی؛
«خاقانیا به کعبه قسم یاد کن که من
زانگه که کعبه‌وار در این سبز پرده‌ام
گرچه ز هر چه دوست بد آزار دیده‌ام
ورچه ز هر که خصم بد آسیب خورده‌ام
در کار هیچ دوست منافق نبوده‌ام
بر مرگ هیچ خصم شماتت نکرده‌ام»؛
[...].


https://t.me/Notesofastudent
2👍1🥰1
اعتقاد عامیانه در گذشته ها بر این بود که به هنگام کسوف یا خسوف اژدهایی بزرگ خورشید یا ماه را به دندان گرفته و برای رفع این گرفتگی باید ایجاد هیاهو کرد؛ بنابراین هنوز هم عده ای معتقدند "چلک زدن" به هنگام خورشیدگرفتگی و ماه گرفتگی باعث صاف شدن ماه و خورشید و رفع گرفتگی می‌گردد.
در هفت پیکر نظامی و در داستان برگرفتن بهرام تاج را از میان دو شیر، ذیل بیت:
مه به آواز طشت رسته ز میغ
نه به طشت تهی، به طشت و به تیغ
 مصحح آورده: «وقتی ماه به خسوف می افتد، عقیدۀ عوام این است که اژدها او را گرفته و به آواز طشت مس او را رها می کند.» (هفت پیکر، تصحیح وحید دستگردی، ص97 ). همچنین مولانا در مثنوی معنوی چنین می آورد:
   نوبتم گر رب و سلطان می زنند
مه گرفت و خلق پنگان می زنند  (دفتر اول، بیت 2458
).

https://t.me/Notesofastudent
11
دانشنامه حکیم میسری؛
"لخادو"!
"کسی کو را گزد دندان لخادو
بماند بی شک آن دندان در آنسو"؛
بر پایهء کتب پزشکی دیگر میتوان معادل "لخادو" را دریافت. در ذخیرهء خوارزمشاهی آمده است: «مضرت گزیدن "کرپاسه" آن است که دندان در آن جای که بگزد بگذارد و دندانهای او خوار بود باریک و سیاه...و علاج وی آنست... روغن و خاکستر ضماد کند دندانهای او را بیرون آرد...». به نظر، "کرپاسه" معادل "لخادو" است. چیزی که این ظن را قوی میکند، ابیات بعدی بیت مورد بحث است:
«ز خاکستر ز روغن برهم آمیز
وزو بر جایِ دندان بر همی ریز
گر آنجا مانْدْ دندان خود برآید
و درد زخم دندان کم فزاید...».



https://t.me/Notesofastudent
👏7
ابن رسته، کتابی دارد با عنوان "الاعلاق النفیسه". در صفحه ۱۵۸ این کتاب آمده:
"و بها [منظور اصفهان است] الملح المفلّس الفضیُّ اللون البنفسجیُّ الرائحه الذی لا یوجد فی شیء من البلدان و الامصار فی طعمه و کثره منافعه".
این عبارت، ابیات خاقانی را به ذهنم آورد:
"داد لبش چون نمک بوی بنفشه به صبح
بر نمکش ساختم مردم دیده کباب".
و:
"گر پیش ما به بوی بنفشه برد نمک
تیغش نمک تن است، به رنگ بنفشه‌زار".
البته این نکته را هم فراموش نکنیم که نمک را برای خوشبویی با بنفشه خشک آمیخته می‌کرده‌اند و برای خوشبو کردن دهان و زدودن بوی شراب استفاده می‌کرده‌اند.
پ.ن: نکته کتاب ابن رسته را در هیچ شرحی به چشم نیامد.


https://t.me/Notesofastudent
6