یادداشت‌های یک نادان
118 subscribers
6 photos
8 links
چکیده‌هایی از مطالعات ناقص
Download Telegram
داشتم درس‌گفتار فلسفه‌ی اسپینوزای آقای محمدتقی طباطبایی رو گوش می‌دادم که یک نکته‌ی جالب گفت که گفتم با شما هم به اشتراکش بگذارم. گفت هر پاراگرافی که از یک کتاب فلسفی می‌خونید رو گزارش‌نویسی کنید. اگه این کارو نکنید چند صفحه‌ای که بگذره دیگه خوانش تحلیلیتون رو از دست می‌دید؛ نمی‌تونید نقادانه به متن فلسفی نگاه کنید و مجبور می‌شید تبدیل به یک تاییدگر صرف اون نوشته بشید. حالا گزارش‌نویسی به چه صورت هست؟ اول باید سعی کنید مفهوم و عصاره‌ی متن رو به زبان ساده برای خودتون بنویسید و بعد بگید چرا این فیلسوف اینو گفت؟ این استدلال از کجا اومده؟ آیا می‌تونیم بپذیرمش یا نه؟ چه نقدی می‌شه کرد یا چه مثال نقضی برای این متن می‌شه پیدا کرد؟ یادتون نره شما فقط یک خواننده‌ی منفعل نیستید؛ بلکه مخاطب نویسنده هستید و باید با متن دست‌وپنجه نرم و کنکاشش کنید. فلسفه تک‌گویی(مونولوگ) نیست بلکه گفت‌وگو(دیالوگ) هست.
❤‍🔥7
یادداشت‌های یک نادان
#تاریخ_فلسفه آناکسیمنس: مبدا اشیاء و ماده‌المواد یکی هستند آناکسمینس، که از شاگردان آناکسمیندر بود، بر استادش دو ایراد گرفت: ۱-او چیستی آپایرون را به خوبی توضیح نداده است. ۲-او چرایی و چگونگی پدیدآمدن نیروهای متضاد را از آپایرون شرح نداده است. طبیعت بنیادین…
#تاریخ_فلسفه
کسنوفانس: موحدی میان مشرکین(۱)
ما با انبوهی از قطعات پیشاسقراطی نوشته‌شده توسط کسنوفانس مواجه می‌شویم. اختلاف نظرها در تفسیر کسنوفانس بیشتر از آناکسمیندر و آناکسیمنس است. بحث درباره‌ی این نیست که کسنوفانس کدام مواضع خاص را اتخاذ کرده است یا مسائل کلیدی او کدامند بلکه بحث درباره‌ی این است که آیا او متفکری اصیل است یا خرمگسی عقلی که فاقد سلسله‌ای منسجم از عقاید خویش است.
قطعات باقی‌مانده از کسنوفانس تک‌خطی، دوخطی و چهارخطی هستند که توسط کسانی نقل شده و از بستر اصلی جدا گشته است. کسنوفانس پیشرو گمنام پارمنیدس، از نظر تیمون فلیوسی پیش‌بینی‌کننده‌ی شکاکیتی که به پورون نسبت می‌دهند و مطرح‌کننده‌ی الهیات سلبی الئایی بود. نوشته‌های باقی‌مانده از کسنوفانس به نظم هستند.
دیوگنس لائرتیوس شعرهای کسنوفانس را به شکل حماسی، رثایی و وتدی توصیف می‌کند که علیه هومر و هزیود هستند. کسنوفانس دیدگاه‌های متضادی درباره‌ی تالس و فیثاغورس داشته است و اپیمنیدس را مذمت می‌کرده است. حتی پاره‌های مربوط به طبیعت کسنوفانس اشعاری در توصیف طبیعت مانند امپدوکلس نیستند بلکه انتقاداتی از الهیات سنتی هومر و هزیود هستند.
کسنوفانس به تمسخر فیثاغورس پرداخته است و داستان معروف جلوگیری از کتک‌زدن یک سگ توسط صاحبش به خاطر شنیدن صدای دوستش از آن را او بیان کرده است. ارسطو در نقل کسانی که تبیین‌هایی درباره‌ی ثبات زمین داشته باشند از کسنوفانس به علت عدم کوشش کافی انتقاد کرده است. کسنوفانس پس از تبعید از، زادگاهش، کولوفون به سیسیل مهاجرت کرد.
در واقع این تبعیدی خودخواسته به خاطر فتح شهر در ۵۴۶ یا ۵۴۵ ق‌‌‌.م توسط ایرانیان بوده است که در قطعه‌ی ۲۲ اشاره به آمدن مادها در بیست و پنج سالگی‌اش می‌کند. او می‌گوید اندیشه‌هایش شصت و هفت سال است که در یونان گشت و گذار می‌کنند و این اتفاق پس از گذشت بیست و پنج سال از زمان تولدش شروع شده است. ما دو سروده‌ی رثایی از کسنوفانس داریم که هر کدام اندکی بیش از بیست خط هستند که نشان‌دهنده‌ی او به عنوان شاعر در اجرای شعرهایش در ضیافت‌های شام و مراسم شبیه به آن است.
پاره‌ی ۲ انتقاد از بازی‌های اولومپی است. او استدلال می‌کند پیروزی هر قهرمانی منفعتی برای شهرش است و باعث استحقاق قهرمان برای تکریم توسط شهروندان می‌شود ولی می‌گوید حکمت او از نیروی اسب‌ها و مردان مهم‌تر است‌. او می‌گوید قابلیت قهرمانی باعث اداره‌ی نیکوی شهر یا پرکردن خزانه‌های آن نمی‌شود. پاره‌ی ۱ به شیوه‌ی درست برگزاری یک ضیافت می‌پردازد و تمرکز اصلی آن بر روی ماهیت دینداری است.
نیمه‌ی نخست آن درباره‌ی تمهیدات فیزیکی برگزاری ضیافت است. پاره‌ی ۱۱ انتقاد از هومر و هزیود است و آنها را به سبب نسبت‌دادن آنچه در نزد انسان‌ها ناپسند است، مانند دزدی، زنا و فریب‌کاری به خدایان نکوهش می‌کند. پاره‌ی ۱۴ درباره‌ی این است که پندار مردم این است که خدایان مانند آنها متولد می‌شوند، لباس می‌پوشند، سخن می‌گویند و بدن دارند.
پاره‌ی ۱۶ می‌گوید مردم اتیوپی خدایان خود را با بینی‌ پهن و پوستی سیاه و مردم تراکیه خدایان خود را با چشم آبی و موی سرخ توصیف می‌کنند. پاره‌ی ۱۵ بیانگر این است که اگر گاوها، اسب‌ها و شیرها دست داشتند و می‌توانستند با دست‌هایشان تصویر بکشند خدایانشان را به شکل خودشان به تصویر می‌کشیدند. قطعه‌ی اول نشان می‌دهد که تصویر خدایان در نزد هومر و هزیود در نزد کنسوفانس نامقبول است و با الفاظ احترام‌آمیز، سخنان پاک و مستلزمات پرستش درست ناسازگار است.
قطعه‌ی یازده اعتراض کسنوفانس به هومر و هزیود جهت غیراخلاقی‌، دروغگو و نیرنگ باز بودن نشان‌دادن خدایان است که افلاطون در کتاب دوم جمهوری به آن پرداخته است. فقره‌ی چهارده شاعران را به سبب به تصویرکشیدن خدایان به مانند خودشان مانند مردم عادی توصیف کرده و آنها را متهم به فرافکنی کرده است. فقره‌ی شانزده علاقه‌ی ایونیان به قوم‌نگاری را نشان می‌دهد که کامل‌ترین بیان آن در آثار هومر هویداست. این قوم‌نگاری باعث تقویت نسبیت فرهنگی که گسترش آن توسط سوفسطاییان با تمایزنهادن میان طبیعت و فرهنگ صورت گرفت شده است.
کتاب‌شناسی:
-تیلور، کریستوفر چارلز ویستن و دیگران.(۱۴۰۲). تاریخ فلسفه‌ی راتلج، ج ۱: از آغاز تا افلاطون. تهران: حکمت. صص ۱۲۳-۱۲۸.
❤‍🔥2
دکارت، فیلسوفی که از شک آغاز کرد تا به یقین برسد

رنه دکارت در هزار و پانصد و نود و شش در لاهه تورن فرانسه به دنیا آمد، در خانواده‌ای از اشراف کوچک. در کالج لافلش نزد یسوعیان درس خواند، بهترین آموزش ممکن آن دوران را گرفت، و در پایان گفت که جز ریاضیات از هیچ چیزی که آموخته مطمئن نیست. این جمله را باید جدی گرفت. او نمیگفت که یسوعیان بد درس داده‌ اند، میگفت که خود ساختار دانش بشری تا آن لحظه بر پایه‌ ای سست بنا شده بود.
دکارت به ارتش داوطلبانه پیوست نه برای جنگیدن بلکه برای سفر کردن و فکر کردن. در دهم نوامبر هزار و ششصد و نوزده، در اتاقی گرم در اولم آلمان، بیرون از سرما نشسته بود و در یک شب سه رویا دید که بعدها گفت مسیر زندگیش را تغییر دادند. نمیدانیم دقیقا چه دید. اما از آن شب با یک ایده بیرون آمد: میتوان علم یقینی بنا کرد، به شرطی که از پایه شروع کنی.
روش دکارت را شک روشمند میخوانند و باید فهمید که این شک با شک سوفسطائیان یا پیرونیست‌ ها فرق داشت. آنها شک میکردند تا به بن‌ بست برسند، تا بگویند چیزی قابل دانستن نیست. دکارت شک میکرد تا سنگ محکم پیدا کند، مثل کسی که دیوار را میکوبد تا ببیند کجا توخالی است و کجا پر. او در تاملات در فلسفه اولی که در هزار و ششصد و چهل و یک منتشر شد این روش را با دقت جراحانه اجرا کرد.
اول همه چیزی را که از حواس می آید رد کرد. حواس گاهی فریب میدهند، پس قابل اعتماد نیستند. بعد گفت شاید در خواب باشم و همه این تجربیات توهم باشند. بعد از آن به سراغ ریاضیات رفت که به نظر میرسید از حواس مستقل است، دو به علاوه دو میشود چهار حتی در خواب هم. اما اینجا بود که ضربه آخر را زد: اگر یک شیطان قادر مطلق و فریبکار وجود داشته باشد که ذهن مرا طوری طراحی کرده که حتی وقتی دو به علاوه دو میگویم چهار اشتباه میکنم؟ این فرض شیطان بد یا ژنی مالن حمله‌ ای بود به خود بنیاد عقل.
و اینجا بود که دکارت به آن یک چیز رسید که قابل شک نبود. اگر شک میکنم، پس دارم فکر میکنم. اگر دارم فکر میکنم، پس هستم. کوگیتو ارگو سوم، می اندیشم پس هستم. این جمله ساده‌ ترین و عمیق‌ ترین جمله تاریخ فلسفه است. دکارت با آن ثابت کرد که حتی اگر همه چیز توهم باشد، خود عمل شک کردن دلیل وجود شک‌ کننده است. شیطان فریبکار میتواند همه چیز را دروغ کند اما نمیتواند این را دروغ کند که من دارم فریب میخورم.
اما اینجا مسئله شروع میشود. دکارت از کوگیتو به کجا رفت؟ رفت به سمت اثبات وجود خدا. استدلالش این بود که من در ذهنم ایده موجود کامل مطلق دارم و این ایده نمیتوانسته از من بیاید چون من ناقصم، پس باید از خود آن موجود کامل آمده باشد. این استدلال که نسخه‌ ای از برهان وجودی آنسلم است مورد انتقاد شدید قرار گرفت. کانت بعدها گفت وجود یک محمول نیست، یعنی از مفهوم کمال نمیتوان وجود استنتاج کرد.
اما چرا دکارت به خدا نیاز داشت؟ چون بدون خدا در یک دور باطل گیر می افتاد. او میخواست ثابت کند که عقل قابل اعتماد است اما تنها چیزی که داشت همان عقلی بود که میخواست اعتبارش را ثابت کند. پس به خدا متوسل شد: خدای خیر ما را فریب نمیدهد، پس عقلی که خدا به ما داده هنگام استفاده صحیح اشتباه نمیکند. آنتوان آرنو این دور را در همان زمان دید و به آن دور دکارتی گفت و دکارت هرگز پاسخ قانع‌ کننده‌ ای به آن نداد.
دوگانه‌ انگاری دکارت، یعنی تقسیم جهان به رس کوگیتانس و رس اکستنسا، به ماده متفکر و ماده گسترده، به ذهن و جسم، شاید مهم‌ ترین و مشکل‌ سازترین میراث او بود. این تقسیم از یک طرف علم مدرن را آزاد کرد، ماده را مکانیسمی صرف دانست که میتوان آن را مطالعه کرد بدون هیچ ملاحظه روحانی. حیوانات در این نظام ماشین‌ هایی بودند که دردشان واقعی نبود چون نفس نداشتند. این ایده که تاثیر عملی آن بر آزمایشگاه‌ های قرن هفدهم قابل توجه بود از لحاظ اخلاقی مشکل‌ دار بود.
از طرف دیگر این دوگانگی ذهن و جسم مسئله‌ ای آفرید که تا امروز حل نشده: چطور ذهن غیرمادی با جسم مادی ارتباط برقرار میکند؟ دکارت گفت از طریق غده صنوبری در مغز. این پاسخ حتی در زمان خودش تمسخر شد. ملکه کریستینا سوئد که دکارت را به استکهلم دعوت کرده بود یک بار از او پرسید پس غده صنوبری کجا واقع شده و دکارت نتوانست پاسخ رضایت‌ بخشی بدهد.
اسپینوزا این دوگانگی را رد کرد و گفت ذهن و جسم دو وجه یک جوهر واحدند. لایبنیتس هماهنگی ازپیش‌ تعیین‌ شده را پیشنهاد داد. مالبرانش به مداخله مداوم خدا متوسل شد. اما هیچکدام مسئله را واقعا حل نکردند. و این مسئله که امروز مشکل سخت آگاهی خوانده میشود و دیوید چالمرز درباره‌ اش مینویسد، هنوز حل نشده است. دکارت این مشکل را نساخت اما با صراحت بی‌ سابقه‌ ای آن را دید و اعلام کرد.
دکارت در هزار و ششصد و پنجاه در استکهلم مرد، ظاهرا از ذات‌ الریه که ملکه کریستینا برای درس فلسفه او را در سرمای پنج صبح احضار میکرد. پنجاه و سه سال زیست و جهانی را تغییر داد. نه چون پاسخ‌ های درستی داد بلکه چون سوال‌ های درستی پرسید. فلسفه مدرن از کوگیتو شروع میشود نه چون آن نقطه یقینی مطلق هست بلکه چون آن نقطه‌ ای است که انسان برای اولین بار به جای پرسیدن درباره جهان از خودش پرسید: من که هستم که دارم میپرسم؟
❤‍🔥3
یادداشت‌های یک نادان
#آثار_کلاسیک_فلسفه اخلاق نیکوماخوس ارسطو(۲) حد وسط برای اینکه این مفهوم را بهتر بفهمیم باید چند مثال بزنم. فضیلت شجاعت حد وسط مابین دو رذیلت بزدلی(فقدان شجاعت) و تهور(افراط در شجاعت) است. شوخ‌طبعی حد وسط میان بی‌ظرافتی و لودگی است. حجب و حیا حد وسط میان کمرویی…
#آثار_کلاسیک_فلسفه
اخلاق نیکوماخوس ارسطو(۳)
نقد اخلاق نیکوماخوس
طبیعت آدمی
ارسطو معتقد است طبیعت یا ماهیت آدمی وجود دارد و وجه تمایز ما با سایر موجودات قدرت تفکر و تعقل ماست که به آن قوه‌ی ناطقه می‌گوید. اگزیستانسیالیست‌هایی مانند سارتر معتقدند تعریف اینکه انسان باید چه باشد اشتباه است و انسان‌ها با کنش‌ها و انتخاب‌های خود چیستی و ماهیت خویش را می‌سازند. از طرف دیگر نقدهایی بر اینکه تنها وجه تمایز ما از سایر موجودات فعالیت عقلانی ماست وجود دارد و برخی می‌گویند چرا مثلاً قابلیت کشتار با ابزارهای جنگی یا نواختن سازهای موسیقی وجه تمایز ما از سایر موجودات نباشد؟
قیاس‌ناپذیری ارزش‌ها
از نظر ارسطو تنها شکل والا و عالی زندگی زندگی تامل‌آمیز است. از نظر برخی فلاسفه هیچ معیار و مقیاسی برای سنجش شیوه‌های متفاوت زندگی وجود ندارد. شاید زندگی تامل‌آمیز یک شیوه‌ی درست زندگی باشد ولی نمی‌توان آن را بر سایر شیوه‌ها برتری داد؛ چنان‌چه ممکن است زندگی بر اساس تمرکز بر روی فعالیت روزمره هم زندگی خوبی باشد.
خودمحوری
انتقاد دیگری که بر اخلاق نیکوماخوس وارد می‌شود این است که این کتاب نسخه‌ای شخصی برای زندگی سعادتمندانه و ائودایمونیا فرد پیچیده است و به سعادت سایر انسان‌ها توجه نداشته است. بر این انتقاد می‌توان این‌گونه پاسخ داد که در یونان باستان اخلاق برای شکوفایی و بالندگی منش شخصی بود و از طرف دیگر برای داشتن یک جامعه‌ی سعادتمند نیازمند افراد سعادتمند هستیم.
فضایل[ارسطو] دلخواهانه به نظر می‌رسند
می‌توان گفت فضائل و رذائلی که ارسطو نام می‌برد مربوط به زمانه و جغرافیای حیات خودش است و برپایه‌ی داوری اخلاقی اشراف آتن باستان است. او برده‌داری را کاری درست و اخلاقی می‌داند و از همدلی یا نوع‌دوستی در کتابش حرف نمی‌زد. گویی او پاره‌ای از فضائل و رذائل را برداشته و گزینش کرده است.
نخبه‌گرایی
ارسطو ائودایمونیا را مناسب برای همگان نمی‌داند و آن را تنها برای افرادی که سیمای زیبا، ثروت نسبتاً فراوان، فرزندان صالح و بخت و اقبالی مطلوب دارند می‌داند. ائودایمونیا را صرفاً نمی‌توان با اراده‌ای قوی به دست اورد بلکه نیازمند بخت و اقبال است. از طرف دیگر اگر بهترین فعالیت انسان تفکر فلسفی است پس تنها کسانی می‌توانند به آن نائل شوند که بخت و فرصت کافی را داشته باشند.
ابهام
نمی‌توان فهمید چگونه باید در هر فعالیتی چگونه عمل کرد. آموزه‌ی حد وسط و فرونیموس لازم هستند اما کافی نیستند. برای دستیابی به فرونیموس باید از مصاحبت با فردی که به آن دست یافته برخوردار باشیم. ارسطو مشخص نمی‌کند که سعادتمندی برپایه‌ی کنش فضیلت‌مندانه است یا تامل فلسفی چشمگیر. پژوهشگران می‌کوشند عقاید گاهاً متضاد او را سازگار کنند اما به روشنی مشخص است که ارسطو نتوانسته است آموزه‌های روشن و شفافی درباره‌ی چگونه زیستن به ما ارائه کند.
گاهشماری
۳۸۴ ق.م: ارسطو در استاگیرا متولد می‌شود.
مابین ۳۸۴ تا ۳۲۲ ق.م: ارسطو در آکادمی افلاطون تحصیل می‌کند، آموزگار اسکندر می‌شود و کتاب‌های متنوعی در منطق، مابعدالطبیعه، اخلاق، سیاست، فن شعر، اخلاق و ... می‌نگارد.
۳۲۲ ق.م: در خالکیس رخت ز جهان فرو می‌بندد.
شرح اصطلاحات
آکراسیا(akrasia): ضعف اراده: اینکه بدانیم بهترین کار چیست ولی با این حال کار دیگری را پیش بگیریم. ارسطو، برخلاف افلاطون، معتقد است ضعف اراده واقعاً وجود دارد.
ائودایمونیا(eudaimonia): سعادت. به زعم ارسطو، سعادت حال خوش گذرایی نیست، بلکه شکوفایی در طی عمر است.
ارگون(ergon): نقش یا عملکرد خاص هر چیزی.
حد وسط(Golden Mean): آموزه‌ی ارسطو دایر بر اینکه عمل درست در میان دو حد افراط و تفریط قرار دارد.
خودمحوری(egoism): تعلق خاطر صرف به منافع و مصالح شخصی خویش. نقطه‌ی مقابل نوع‌دوستی‌
عدم خویشتن‌داری(incontinence): آکراسیا، یا ضعف اراده.
فرونیموس(phronimos): انسان آراسته به حکمت عملی یا دوراندیشی‌ که نسبت به اوضاع و احوال جزئی حساس است و در خصوص کاری که باید انجام داد نظری صائب دارد.
فضیلت(Virtue): خصلت رفتارکردن به وجهی که از شما شخص نیکی بسازد.
پ‌.ن: نباید این "virtue" را با "virtue" مد نظر ماکیاولی اشتباه بگیریم. ویرتو از نظر ماکیاولی قابلیت عمل‌کردن تند، چابک و کارآمد برای انجام‌دادن هر کاری است که موجب حفظ پایدار امنیت و آسایش قلمروی شهریار می‌شود.
قیاس‌ناپذیری(incommensurability): ممکن‌نبودن مقایسه‌ی دو چیز به دلیل فقدان وجه مشترکی که بر اساس آن بتوان آنها را مقایسه کرد.
کتاب‌شناسی:
-واربرتون، نایجل.(۱۴۰۳). آثار کلاسیک فلسفه. ترجمه‌ی مسعود علیا. تهران: ققنوس. صص ۴۱-۴۵.
❤‍🔥1
#تاریخ_جهان
از استرالوپیتکوس تا هومو ساپینس ساپینس
چارلز داروین، زیست‌شناس معروف انگلیسی، در کتاب خاستگاه گونه‌ها، که در سال ۱۸۵۹ میلادی منتشر شد،‌ برای دومین بار(۱) نظریه‌ی فرگشت یا تکامل را مطرح کرد. می‌پرسید چرا دومین بار؟ رابرت چمبرز در ۱۸۴۴ کتابی به نام نشانه‌هایی از تاریخ تکامل در طبیعت نوشته بود ولی آن کتاب به دلیل زیاد علمی نبودن جدی نگرفته شد. به گفته‌ی داروین کتاب چمبرز "جنبه‌های علمی اندک و به لحاظ علمی نقصان بسیار داشت." پس خاستگاه گونه‌ها را نوشت.
در این کتاب او این موضوع را مطرح کرد که گونه‌ها طی میلیون‌ها سال به گونه‌های دیگری تبدیل شده‌اند. بر طبق این نظریه و در کتابی که داروین در ۱۸۷۱ به نام تبار انسان منتشر کرد انسان‌ها با میمون‌ها نیای مشترک داشتند. این نظریه با باورهای دینی مسیحی‌ها درباره‌ی آدم و حوا مغایرت داشت. به طوری که، سراسقف ایرلندی، جیمز اوشر با استناد به انجیل‌های شاه جیمز(۳) تاریخ آفرینش را ۴۰۰۴ پ.م ذکر می‌کرد.
جنجال‌های زیادی سر این نظریه درگرفت ولی چیز دیگری که در اواخر قرن نوزدهم میلادی و اوایل قرن بیستم میلادی در حال رخ دادن بود که نظریه‌ی داروین را قابل فهم‌تر و پرطرفدارتر می‌کرد. آن، کشف سنگواره(۴) گونه‌های دورانی بود که بعداً به عصر حجر معروف گردید، بود. در حدود هفت الی چهار میلیون سال پیش نیاکان مشترک ما با میمون‌ها یاد گرفتند بر روی دو پایشان راه بروند و در حدود چهار میلیون سال قبل گونه‌ای جدید به نام استرالوپیتکوس، که به معنای میمون جنوبی است‌، پدیدار شد. این گونه مغز کوچکی داشت. می‌توانست روی دو پا راه برود. نمی‌توانست شکار کند، از ابزار استفاده کند یا حرف بزند.
اولین سنگواره‌ی استرالوپیتکوس کودک تائو بود که در نزدیکی ژوهانسبورگ(۵) در سال ۱۹۲۴ میلادی توسط یک دانشجو کشف شد. این دانشجو سنگواره را نزد استادش، ریموند دارت، برد. دارت محل محل کشف را جست‌وجو کرد و بقیه‌ی استخوان‌های آن را کشف کرد. دارت آن را کودک تائونگ نامید و در رده‌ی استرالوپیتکوس آفریکانوس(۶) دسته‌بندی کرد. رابرت بروم، که از کشف دارت شگفت‌زده شده بود، دنبال سنگواره‌های استرالوپیتکوس بزرگسال گشت. در سال ۱۹۳۶ در ترانسوال آفریقای جنوبی بروم سنگواره یک استرالوپیتکوس‌ بزرگسال را یافت که آن را پلئزیانتریوس ترانسوالنسیس(۷) نامید. در سال ۱۹۳۸ میلادی دوباره بروم یک سنگواره‌ی دیگر کشف کرد که آن را پارانتروپوس ربوستوس(۸) نامید. در سال ۱۹۳۹ میلادی دانشمندان آنها را شبیه استرالوپیتکوس دیده و در رده‌های استرالوپیتکوس ترانسوالنسیس و استرالوپیتکوس ربوستوس رده‌بندی کردند. در سال ۱۹۷۴ میلادی در اتیوپی سنگواره‌‌ای به قدمت سه و نیم میلیون سال به نام لوسی کشف شد. در حدود دو میلیون سال گونه‌ای به اسم هومو هاببلیس(۹)‌ پدیدار شد که تقریباً مانند استرالوپیتکوس بودند به جز اینکه ساخت و استفاده از ابزار را می‌دانستند‌.
لوییس و مری لیکی در سال ۱۹۶۰ میلادی در تنگ الدووای(۱۰) اولین سنگواره‌های هومو هابیلیس‌ها را کشف کردند. این گونه عمر نسبتاً کمی داشت و بین یک میلیون و هشتصد هزار تا یک میلیون و هفتصد سال پیش منقرض شدند. در همین زمان در حدود یک میلیون و هشتصد هزار سال پیش گونه‌ای جدید به نام هومو ارکتوس(۱۱) پدیدار شد. آنها شکار می‌کردند و گوشت را می‌پختند. اولین سنگواره‌های هومو ارکتوس انسان جاوه بود که در سال ۱۸۸۷ میلادی توسط اوژن دوبوا در جزیره‌ی جاوه‌ی اندونزی یافت شد. آن را در رده‌ی آنتروپیتکوس ارکتوس(۱۲) رده‌بندی کردند. سپس انسان جاوه در رده‌ی پیتکانتروپوس ارکتوس(۱۳) رده‌بندی کردند و در نهایت در دهه‌ی ۱۹۴۰ میلادی در رده‌ی هومو ارکتوس رده‌بندی شد. در بین سال‌های ۱۹۲۷ تا ۱۹۳۷ میلادی در شمال چین سنگواره‌هایی در غار جوکوتین یافتند و آن را انسان پکن نامیدند. یک سنگواره در اسپانیا با قدمت حدود هفتصد هزار سال و یک سنگواره در روسیه با قدمت یک میلیون و هشتصد هزار سال کشف شد. همچنین سنگواره‌ای در دریاچه‌ی تورکانا در کنیا کشف شد که قدمتی یک میلیون و ششصد هزار ساله داشت و اسمش را پسر تورکانا گذاشتند.
بین یک میلیون تا هفتصد هزار سال پیش استرالوپیتکوس‌ها منقرض شدند و در هفتصد هزار سال پیش هومو ارکتوس‌ها منقرض شدند. در حدود پانصد هزار سال پیش گونه‌ای جدید به نام هومو ساپینس(۱۴) پدیدار گشت. هومو ساپینس‌ها، برخلاف هومو ارکتوس‌ها که از راه نزدیک شکار می‌کردند می‌توانستند از راه دور هم شکار کنند. یکی از قدیمی‌ترین سنگوار‌ه‌های هومو ساپینس‌ در بروکن هیل، در نزدیکی تانزانیا، در سال ۱۹۲۱ میلادی کشف شد.
در سال ۱۹۳۳ میلادی در اشتاینهام آلمان سنگواره‌ی دیگری کشف شد دو گونه هومو ساپینس معروف وجود دارد: یکی هومو هایدلبرگنسیس(۱۵) که در سال ۱۹۰۷ میلادی در نزدیکی هایدلبرگ آلمان کشف شدند و هومو ساپینس نئاندرتالنسیس(۱۶) که در سال ۱۸۵۶ میلادی در دره‌ی نئاندر، در نزدیکی دوسلدرف آلمان، کشف شدند. انسان‌های نئاندرتال در صد و سی هزار سال پیش در اروپا پدیدار شدند و در هفتاد و پنج هزار سال به آسیا هم راه یافتند. انسان‌های نئاندرتال از پوست جانوران پوشاک می‌ساختند، مردگان خود را دفن می‌کردند، برای شکار برنامه‌ریزی می‌کردند، در خانواده‌های حدود بیست و پنج نفره می‌زیستند و صحبت می‌کردند.
انسان‌های نئاندرتال بین پنجاه تا سی و پنج هزار سال پیش منقرض شدند. در حدود دویست تا پنجاه هزار سال پیش در آفریقا گونه‌ی جدیدی به نام هومو ساپینس ساپینس(۱۷) پدیدار گشت. هومو ساپینس ساپینس‌ها در ابزارسازی نسبت به گونه‌های قبلی بسیار پیشرفت کردند. هومو ساپینس‌ ساپینس‌ها گروهی شکار می‌کردند. هومو ساپینس ساپینس‌ها کشاورزی را آغاز کردند و داد و ستد هم پس از کشاورزی آغاز شد. در حدود ۲۵۰۰ ق.م عصر حجر با میلیون‌ها سال قدمت پایان یافت و عصر مفرغ آغاز گشت. داستان تکامل داستانی است فوق‌العاده که تبدیل موجوداتی میمون‌مانند را به انسان‌های خردمند کنونی شرح می‌دهد. دورانت می‌گوید: "انسان با تنوع بی‌شمار- با گونه‌هایی چون پیلتداون(۱۸)، نئاندرتال، شلی(۱۹)، آشولی(۲۰)، موستری(۲۱)، اوریگنیشن، کرومانیون(۲۲)، رودزیایی و پکن- طی هزاران سال زندگی کرد، جنگید، اندیشید، اختراع کرد، نقش زد، سنگ تراشید، بچه زایید و برای آیندگان چیزی جز اندکی سنگ چخماق، کنده‌کاری و خراشیدگی برجا نگذاشت. اما دستاوردهای او در طول چند هزار سال فراموش شدند و فقط با کلنگ‌ها و بیل زدن‌های زمانه‌ی کنجکاومان ردی از آنها پیدا شد.(۲۳)
پی‌نوشت‌ها:
۱-البته پیشتر کسانی چون آناکسمیندر و لوکرتیوس حدس‌هایی در مورد فرگشت انسان یا انتخاب طبیعی زده بودند ولی آن را به صورت یک نظریه‌ی علمی با شواهد تجربی ارائه نکرده بودند. آناکسیمندر می‌گفت ما از نوع دیگری از حیوانات متولد شدیم، چون انسان‌، برخلاف سایر حیوانات، دوره‌ی شیرخوارگی طولانی‌ای دارد و اگر در ابتدا مانند امروز بود نسلش منقرض می‌شد.(ر.ک: کاپلستون، فردریک.(۱۳۹۸). تاریخ فلسفه، ج ۱، یونان و روم. ترجمه‌ی سیدجلال‌الدین مجتبوی. تهران: سروش و علمی و فرهنگی. ص ۳۵.) لوکرتیوس هم معتقد بود فرد برای بقا باید یکی از صفات مکاری و چاره‌سازی، دلیری و شجاعی و چالاکی و تندرویی را داشته باشد.(ر.ک: دورانت، ویل.(۱۳۳۵). تاریخ فلسفه. ترجمه‌ی عباس زریاب‌خوئی. تهران: تابان. ص ۸۵).
۲-John Reader, Missing Links: The Hunt for Earliest Man. New York: Penguin Books, 1981, p 5.
۳-انجیل‌هایی که به دستور شاه جیمز اول، پادشاه انگلستان، به انگلیسی ترجمه شدند.
۴-فسیل
۵-پایتخت آفریقای جنوبی
۶-میمون جنوبی آفریفا
۷-انسان نردیک ترانسوال
۸-تقریباً انسان و نیرومند
۹-انسان زیرک
۱۰-در شمال تانزانیا
۱۱-انسان راست‌قامت
۱۲-میمون‌ انسان‌نمای راست‌قامت
۱۳-انسان میمون‌نمای راست‌قامت
۱۴-انسان اندیشه‌ورز
۱۵-انسان هایدلبرگ
۱۶-انسان نئاندرتال
۱۷-انسان امروزین اولیه
۱۸-انسان پیلتداون انسانی بود که در ۱۹۱۲ میلادی توسط موزه‌ی طبیعی انگلیس کشف شد. این انسان که به نظر می‌رسید قدیمی‌تر از دیگر گونه‌های انسان است جمجمه‌ی بزرگی داشت اما بعدها در سال ۱۹۵۳ میلادی کشف شد که ساختگی است و زمان نوشتن این‌ کتاب، یعنی درباره‌ی معنی زندگی، ۱۹۳۱ و ۱۹۳۲ میلادی بوده است.
۱۹-یک مجموعه‌ی صنعتی ابزار انسان‌های هومو ارکتوس که اکنون جز مجموعه‌ی صنعتی آشولی طبقه‌بندی می‌شوند.
۲۰-فرهنگ یا مجموعه‌ی صنعتی ابزار انسان‌های هومو ارکتوس که نخستین بار در سن آشولی، کنار رود سوم در شمال فرانسه، یافت شد. فرهنگ آشولی از یک و نیم میلیون سال تا دویست هزار سال پیش ادامه داشت. این فرهنگ از آفریقا آغاز شد و با مهاجرت هومو ارکتوس‌ها به شمال به اروپا و آسیا منتقل شد.
۲۱-فرهنگ انسان‌های هومو ساپینس از صد و بیست هزار سال تا سی و چهار هزار سال پیش.
۲۲-گونه‌ای از هومو ساپینس ساپینس‌ها در سی و چهار تا دوازده هزار سال پیش. این گونه نقاشی‌های در غارهای فرانسه و اسپانیا از خود به جای گذاشته است.
۲۳-دورانت، ویل.(۱۳۹۹). درباره‌ی معنی زندگی. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه. ص ۳۷.
کتاب‌شناسی:
-دورانت، ویل.(۱۳۳۵). تاریخ فلسفه. ترجمه‌ی عباس زریاب‌خوئی. تهران: تابان.
-دورانت، ویل.(۱۳۹۹). درباره‌ی معنی زندگی. ترجمه‌ی شهاب‌الدین عباسی. تهران: پارسه.
❤‍🔥3
-کاپلستون، فردریک.(۱۳۹۸). تاریخ فلسفه، ج ۱، یونان و روم. ترجمه‌ی جلال‌الدین مجتبوی. تهران: سروش و علمی و فرهنگی.
-نتسلی، پاتریشیا.(۱۳۹۸). عصر حجر. ترجمه‌ی عسکر بهرامی. تهران: ققنوس
-John Reader, Missing Links: The Hunt for Earliest Man. New York: Penguin Books, 1981.
❤‍🔥3
یادداشت‌های یک نادان
#اسپینوزا اسپینوزا منکر جسمانیت خداست:"بعضی کسان خدا را چنان تصور می‌کنند که گویی مانند آدمیان دارای جسم و روح است." جسمانیت سزاوار خدا نیست. جسم چیزی است "دارای حجم، طول، عرض و عمق که به واسطه‌ی شکل محدود است و هیچ سخنی بی‌معنی‌تر از این نیست که این خصوصیات…
#اسپینوزا
اسپینوزا در ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲ در آمستردام هلند زاده شد. اسپینوزا از یهودیان سفاردی بود که اجدادش از اسپانیا رانده شدند و ابتدا به پرتغال و سپس به هلند مهاجرت کردند. او در بچگی مورد آموزش‌های مذهبی مانند یادگرفتن عبری، خواندن تورات و تلمود قرار گرفت و حتی به خوانش ادبیات اسپانیایی پرداخت.
او به سبب اختلاف نظر با خاخام‌ها و عدم حضور در کنیسه از جامعه‌ی یهودی رانده شد. خاخام‌ها کوشیدند که با پرداخت سالیانه‌ی مبلغی به او، او را به طریقت یهود نگه دارند ولی او نپذیرفت و چون متعصبی قصد جانش را کرد از آمستردام گریخت و توسط معبد یهود تکفیر شد. به علت اینکه این تکفیر بار حقوق مدنی داشت او دفاعنامه‌ای به اسم "دفاعنامه به منطور توجیه جداشدن از معبد" در دفاع خود نوشت که امروزه گم شده است.
خواهرانش کوشیدند با توسل به تکفیرنامه‌ی او، او را از ارثش محروم سازند ولی او‌ با دفاع از خویش در دادگاه ارثش را گرفت ولی تنها یک تخت خواب از آن برداشت و مابقی را به خواهرانش بخشید.
اسپینوزا برای امرار معاش به تراشیدن عدسی دوربین، عینک و ذره‌بین پرداخت اما دوستانش هم به او کمک مالی می‌کردند. او اغلب درخواست‌های دوستانش برای کمک مالی به خویش را نپذیرفت. سیمون دو وریس کوشید که او را وارث خود سازد ولی او نپذیرفت. بعد از فوت دو وریس برادرش کوشید که به اسپینوزا مبلغ سالانه‌ی پانصد گولدن را بپردازد اما او آن را به سیصد گولدن کاهش داد. یان دو ویت دویست گولدن مقرری برای او مقرر ساخت اما وقتی مرد وارثانش از پرداخت این مبلغ خودداری کردند و اسپینوزا از آن مستمری چشم پوشید پس آنان پرداخت مستمری را از سر گرفتند. او لباس مجلل نمی‌پوشید و می‌گفت: "پوشیدن جامه‌ی فاخر شیء بی‌ارزش را ارزشمند نمی‌کند." او جامه‌ای محقر و زندگی‌ای ساده داشت اما نظم و پاکیزگی زندگیش قابل تحسین است. او تنها در یک مورد پول خرج می‌کرد و آن خرید کتاب برای کتابخانه‌ای است که هنوزه برخی کتبش باقی مانده‌اند.
اسپینوزا پس از تکفیر زندگی خود را در مکان‌های مختلف هلند گذراند: از ۱۶۵۶ تا ۱۶۶۰ در خانه‌ای روستایی میان آمستردام اورکرک، از ۱۶۶۰ تا ۱۶۶۳ در رینسبورگ، از ۱۶۶۳ تا ۱۶۶۹ در ووربورگ و از ۱۶۶۹ تا ۱۶۷۷ در لاهه، ابتدا در پانسیونی در خانه‌ی بیوه‌زنی و سپس از ۱۶۷۱ در خانه‌ی هاینریش فان در سپیک نقاش. در ۲۱ فوریه ۱۶۷۷ در سن چهل و چهار سالگی در همان خانه بر اثر بیماری سل درگذشت.
اسپینوزا عاشق سرنوشتش نبود ولی آن را پذیرفت. طرد از جامعه‌ی یهودیان باعث نشد او مسیحی شود اما خود را یک شهروند هلندی می‌دانست و تا پای جان به تکالیف اجتماعی‌اش پایبند بود و از حقوق اجتماعی‌اش دفاع می‌کرد.
پس از جنگ اسپانیا و هلند بر سر استقلال هلند، هلند به دنبال آزادی سیاسی بود نه انگیزه‌ی قومی یا ملی. در ۱۵۶۸ کشور هلند تحت رهبری خاندان اورانین شکل گرفت و بعد از معاهده‌ی وستفالی در ۱۶۴۸ جمهوری‌خوهان توانستند خاندان اورانین را براندازند و خود کنترل امور هلند را به دست گرفتند. دوره‌ی بیست ساله‌ی جمهوری هلند به رهبری یان دو ویت دوره‌ی درخشانی برای هلند بود اما با حمله‌ی لویی چهاردهم و انگلیس به هلند یان دو ویت توسط دسته‌ای اوباش در ۱۶۷۲ به قتل رسید.
اسپینوزا در سال ۱۶۷۰ رساله‌ی الهی-سیاسی را به منظور دفاع از دوستش یان دو ویت منتشر کرد. جمهوری‌خواهان خواهان آزادی بیان و جدایی دولت از کلیسا بودند و به این منظور نیازمند حمایت عموم داشتند. اسپینوزا کوشید که با قلمش افکار عمومی را به طرفداری از جمهوری ترغیب کند.
پس از درگذشت یان دو ویت اسپینوزا به قرارگاه نظامی شاهزاده کنده در اوترشت رفت و کوشید او را از حمله به هلند باز دارد اما او نپذیرفت و اسپینوزا بدون نتیجه به لاهه بازگشت.
اوباش او را جاسوس فرانسه شمردند و صاحب‌خانه‌اش ترسید که به خانه‌اش هجوم برند. اسپینوزا به او گفت: "نگران مباشید. من بی‌گناهم و در میان بلندپایگان کسان بسیاری هستند که می‌دانند چرا به اوترشت رفتم. اگر هیاهویی برخیزد در برابر مردم ظاهر خواهم شد هر چند با من آن کنند که با آقای یان دو ویت کردند. من جمهوری‌خواهی راستینم و جز نیکبختی کشور را نمی‌خواهم."
طرفداران خاندان اورانین پیروز شدند و جمهوری برافتاد. اسپینوزا در رساله‌ی سیاسی، که به خاطر مرگش ناتمام ماند، نوع آرمانی حکومت سلطنتی و اشرافی را بررسی کرد ولی هنگامی که خواست به جمهوری بپردازد عجل مهلتش نداد.
اسپینوزا نه از نظر نسب بلکه از نظر حقوق سیاسی شهروند هلند بود. او چاره‌ای نداشت جز اینکه امنیت و مصونیت خویش را از راه حق و قانون تامین کند.
❤‍🔥3
یادداشت‌های یک نادان
#اسپینوزا اسپینوزا منکر جسمانیت خداست:"بعضی کسان خدا را چنان تصور می‌کنند که گویی مانند آدمیان دارای جسم و روح است." جسمانیت سزاوار خدا نیست. جسم چیزی است "دارای حجم، طول، عرض و عمق که به واسطه‌ی شکل محدود است و هیچ سخنی بی‌معنی‌تر از این نیست که این خصوصیات…
یکی از شاگردانش که به آیین کاتولیک گروییده بود از او پرسید از کجا می‌داند فلسفه‌اش بهترین فلسفه‌ها است؟ او پاسخ داد: "ادعا نمی‌کنم بهترین فلسفه را یافته باشم بلکه می‌دانم که حقیقت را می‌دانم."
اسپینوزا دوستان فراوانی داشت و با آنها رفت‌وآمد داشت و مکاتبه می‌کرد. در حلقه‌ی کلگیانت‌ها، که مسیحی‌هایی بودند که طرفدار آزادی مذهب بودند، مقدم او را گرامی داشتند. او می‌گفت: "نیکبختی من در این است که بکوشم تا کسان بسیاری به همان شناسایی برسند که من رسیده‌ام و شناسایی و خواستنشان با شناسایی و خواستن من کاملاً سازگار باشد." او نظریاتش را بر کسی تحمیل نمی‌کرد ولی سخنانش شنوندگانش را اقناع می‌کرد. حتی دشمنانش، که با عقایدش مخالف بودند، به او احترام می‌گذاشتند. او از مصاحبت با افراد عامی و معمولی لذت می‌برد. هنگامی که زن صاحب‌خانه‌اش از او پرسید: "آیا دین من مایه‌ی نیکبختیم خواهد بود؟" پاسخ داد: "دین شما خوب است و لازم نیست پی دین دیگری بگردید به شرطی که آنکه زندگی آرام و خداپسندانه‌ای بگذرانید." لایب‌نیتس در اواخر عمر اسپینوزا با او دیدار کرد ولی چندی بعد ملاقات با او را تکذیب کرد.
استقلال‌طلبی اسپینوزا این بود که می‌خواست مطابق حقیقت زندگی کند و بیندیشد‌‌ به طوری که در خدا باشد. اسپینوزا می‌خواست اخلاق را بدون نام نویسنده منتشر کند زیرا می‌پنداشت فرقی نمی‌کند که حقیقت از زبان چه کسی گفته شده است.
اسپینوزا نامه‌هایش را با مهری که "احتیاط کن" بر آن حک شده بود مهر می‌کرد و زندگی محتاطانه‌ای داشت. نظریاتش را به همه نمی‌گفت و نوشته‌هایش را به همه نمی‌گفت. اکثر آثار او پس از درگذشتنش منتشر شدند. او نمی‌خواست در راه حقیقت بمیرد و می‌گفت: "من می‌گذارم هر کس آن‌گونه که می‌خواهند زندگی کند، و هر که میل دارد می‌تواند در راه نیکبختی‌اش بمیرد، به شرط آنکه من هم اجازه داشته باشم برای خاطر حقیقت زندگی کنم." او در سال ۱۶۷۳ دعوت دانشگاه هایدلبرگ برای تدریس را رد کرد و نوشت:
به یقین نمی‌دانم حد آزادی در اندیشیدن فلسفی کجاست... تردیدم(در قبول دعوت) نه برای این است که نیکبختی بزرگتری را امید دارم بلکه به خاطر عشق به آرامشی است که گمان نمی‌کنم به نحو دیگری بتوانم حفظش کنم.
اسپینوزا نه یک مردم‌گریز منزوی بود و نه دولتمردی فعال. او اکثر وقتش را به نوشتن و ساماندهی اندیشه‌هایش می‌کرد‌. او به خود تکیه می‌کرد و هر گاه می‌توانست به دیگران کمک می‌کرد.
آرامش و وقار اسپینوزا ستودنیست و این آرامش نه از روی سستی و بی‌حالی بوده است و نه از فقدان شور و حرارت‌. وقتی یان دو ویت به قتل رسید اسپینوزا گریه کرد و اعلامیه‌ای علیه قاتلین او نوشت، که با عبارت "ای بی‌فرهنگ‌ترین مردمان" آغاز می‌شد، او خواست این اعلامیه را به دیوار بچسابند اما صاحب‌خانه‌اش مانعش شد و هنگامی که عصبانیش فروکش کرد از انجام این کار منصرف شد.
از میان تصاویرش تصویرش در شهر ولفن‌بوتل نشانگر چهره‌ی یهودی-اسپانیایی نجیبش است و حاکی از روح شریف اوست.
او در طول زندگیش فقط دو تا از آثارش یعنی اصول فلسفه‌ی دکارت(۱۶۶۳) و رساله‌ی الهی-سیاسی(بدون ذکر نام مولف) منتشر کرد و بعد از وفاتش اخلاق، رساله‌ی سیاسی، در اصلاح فاهمه، نامه‌ها و دستور زبان عبری همگی در یک جلد انتشار یافتند. در سال ۱۸۵۲ رساله‌ی مختصره: نوشته‌ای در باب خدا، آدمی و نیکبختی او اسپینوزا پیدا شد.
قدیمی‌ترین اثر اسپینوزا که در دست داریم رساله‌ی مختصره است که بین ۱۶۵۸ تا ۱۶۶۰ نوشته شده است. یکی دیگر از قدیمی‌ترین آثارش در اصلاح فاهمه است که ناتمام ماند. شرح اصول فلسفه‌ی دکارت در ۱۶۶۲ و ۱۶۶۳ نوشته شد. طرح اصلی اخلاق مابین ۱۶۶۲ تا ۱۶۶۵ نوشته شده و اسپینوزا تا زمان مرگش به آن افزود و بخش‌هایش را از سه بخش با پنج بخش افزایش داد. نوشتن رساله‌ی الهی-سیاسی در ۱۶۶۵ آغاز شد و در ۱۶۷۰ منتشر شد. اسپینوزا اندکی پیش از مرگش رساله‌ی سیاسی را نوشت اما با مرگش ناتمام ماند.
کتاب‌شناسی:
-یاسپرس، کارل.(۱۳۷۸). اسپینوزا: فلسفه، الهیات و سیاست. ترجمه‌ی محمدحسن لطفی. تهران: طرح نو. صص ۹-۱۶.
❤‍🔥5
یادداشت‌های یک نادان
#تاریخ_فلسفه کسنوفانس: موحدی میان مشرکین(۱) ما با انبوهی از قطعات پیشاسقراطی نوشته‌شده توسط کسنوفانس مواجه می‌شویم. اختلاف نظرها در تفسیر کسنوفانس بیشتر از آناکسمیندر و آناکسیمنس است. بحث درباره‌ی این نیست که کسنوفانس کدام مواضع خاص را اتخاذ کرده است یا مسائل…
#تاریخ_فلسفه
کسنوفانس: موحدی میان مشرکین(۲)
فقره‌ی شانزده به خودی خود کسنوفانس را خیلی به سوی سرنوشت نهایی خویش پیش نمی‌برد. از این مقدمه که اوصاف خاص بشری‌ای که ما به خدایان نسبت می‌دهیم تابعی است از اوصاف گوناگونی که‌ خودمان اتفاقاً دارای هستیم، هنوز راهی را در پیش داریم که تا به این نتیجه برسیم که خود عقیده به اینکه خدایان دارای اوصاف بشری از هر نوعی هستند در واقع چیزی فرافکنی خصوصیات خود انسان‌ها از سوی آنها به عالم الوهیت نیست. این نتیجه با وساطت تجربه‌ی فکری فقره‌ی پانزده، که به نوعی بسط و گسترش متناظر استدلال فقره‌ی شانزده است به دست می‌آید: اگر تقلی از خدا میان انسان‌ها بر اساس نژاد آنها متفاوت باشد، معقول است که حدس بزنیم، اگر دیگر حیوانات هم می‌توانستند خدا را تصویر کنند، تلقی آنها بر اساس انواع آنها متفاوت می‌بود. بنابراین عقیده‌ی ما درباره‌ی اینکه خدا چگونه است در واقع نوعی فرافکنی خویشتن است که همانند آنها به اقتضای نوع خودمان انجام داده‌ایم.
در تبیین اندیشه‌ی کسنوفانس که تا اینجا عرضه شد، به بررسی قسمت‌هایی از آثار باقی‌مانده از وی پرداختیم که تفسیرشان چندان بحث‌برانگیز نیست. وقتی از آنها فراتر می‌رویم اختلاف‌نظرهای شدید سر بر می‌آورند. درباره‌ی هر یک از سه حوزه‌ی اصلی که بقیه‌ی پاره‌ها را پوشش می‌دهند -یعنی خدا خدا بدان‌گونه که باید ادراک شود، جهان طبیعت، جست‌وجوی معرفت- شواهد باقی‌مانده را پژوهشگران دارای ذهنیت‌های مختلف به صورت‌های بسیار متفاوت ارزیابی کرده‌اند.
بخش کوچکی از پاره‌ها توضیح می‌دهند که خدا واقعاً چگونه است. کسنوفانس برای این موضوع دلیل اقامه نمی‌کند، بلکه فقط حقیقت را آن‌گونه که می‌بیند بیان می‌کند:
یک خدا در میان خدایان و انسان‌ها بزرگترین است، به هیچ‌وجه شبیه میرندگان نیست، نه از حیث بدن و نه از حیث فکر(پاره‌ی ۲۳)
همه‌ی وجود او می‌بیند، همه می‌اندیشد، همه می‌شنود(پاره‌ی ۲۴).

همیشه او در یک جای می‌ماند، اصلاً حرکت نمی‌کند؛ و نه شایسته‌ی اوست که در زمان‌های مختلف به جاهای مختلف رود، بلکه او بی‌‌آنکه زحمتی متحمل شود همه‌چیز را با اندیشه‌ی عقل خویش تکان می‌دهد(پاره‌ی ۲۵ و ۲۶).
آیا پاره‌ی بیست و سه ابراز عقیده به توحید، برای نخستین بار در اندیشه‌ی غربی، است؟ دیدگاه متفاوت است. بهترین نظیر برای این بیت کسنوفانس شعری از هومر است:
یک فال بهترین است، دفاع از میهن(هومر، ایلیاد، دوازدهم، ۲۴۳).

در اینجا هکتور هشدار مشاورش پولوداماس را برای پرهیز از جنگ رد می‌کند؛ پولوداماس از ظهور عقابی در جناح چپ لشکر، که با ماری در منقارش ظاهر می‌شود و سپس وحشی‌گری می‌کند و در میان سپاه تروا فرو می‌افتد، فال بدی را نتیجه می‌گیرد. پاسخ شکاکانه‌ی به‌یادماندنی هکتور دو نکته را دربردارد. این جمله می‌گوید فقط یک فال نیک وجود دارد، که خیلی بهتر از همه‌ی فال‌های دیگر است: یعنی رفتار مطابق با میهن‌دوستی. اما پاسخ او با طرح این مطلب که دیگر انواع فال‌هایی که امثال پولوداماس بر آنها اعتماد می‌کنند، چنان ارزشی ندارند که مبنای تصمیم و عمل واقع شوند، به طور ضمنی تفسیر بنیادین جدیدی را برای خود عقیده به فال ارائه می‌کند، یعنی هرگونه دلالت بر الهام الهی را از آن سلب می‌کند، و آن را به سطح یک دستور اخلاقی بشری فرو می‌آورد- یا فرا می‌برد. بنابراین سخن هکتور در واقع معنایی بسیار قوی‌تر دارد: نه تنها فقط یک فال خوب وجود دارد؛ بلکه فقط یک فال واقعی وجود دارد، که عبارت است از اطاعت از دستور برازنده‌ی بشری. نظریه‌ی کسنوفانس نیز دقیقاً بدین‌گونه است. این نظر می‌گوید فقط یک خدای متعالی وجود دارد. اما به طور ضمنی این‌ نکته را می‌رساند که فقط یک خدای واقعی وجود دارد. زیرا خود مفهوم خدا را باید دوباره درک کرد. پار‌ه‌های بیست و سه تا بیست و شش نشان می‌دهد که این انقلاب نظری عبارت از چیست. ما باید خودمان را از این مفهوم برهانیم که خدا همانند بشر به اعضا، جوارح و به اندام حسی نیاز دارد(بسنجید با پاره‌های چهارده تا شانزده). او فقط از طریق اندیشه و بی آنکه حرکتی عضلانی داشته باشد، می‌تواند سبب وقوع امور شود؛ همه‌ی [وجود] او می‌بیند، می‌شنود و می‌اندیشد. بنابراین، می‌توان گفت که او عقل غیرجسمانی محض است؟ کسنوفانس به گونه‌ای سخن می‌گوید که گویی مسئله‌ی ما این نیست که آیا خدا را دارای بدن بدانیم، بلکه این است که چگونه درباره‌ی بدن خدا بیاندیشیم. از این روی، در عین حال که این وسوسه وجود دارد که دلالت ضمنی بنیادی دیگری را در اینجا تشخیص دهیم، یعنی خود نیاز خدا به جسم را به طور اساسی مورد چون‌وچرا قرار دهیم اما احتمالاً موجه نیست که تفسیر ما تا این اندازه پیش برود. این‌ کار بدین معناست که تا حدودی با ارسطو موافق باشیم که کسنوفانس درباره‌ی "واحد"(یعنی واحد الئایی، که ارسطو فکر می‌کند خدای وی همان است) هیچ‌چیزی را روشن نکرده است.
❤‍🔥2
یادداشت‌های یک نادان
#تاریخ_فلسفه کسنوفانس: موحدی میان مشرکین(۱) ما با انبوهی از قطعات پیشاسقراطی نوشته‌شده توسط کسنوفانس مواجه می‌شویم. اختلاف نظرها در تفسیر کسنوفانس بیشتر از آناکسمیندر و آناکسیمنس است. بحث درباره‌ی این نیست که کسنوفانس کدام مواضع خاص را اتخاذ کرده است یا مسائل…
آیا پاره‌های بیست و سه تا بیست و شش دربردارنده‌ی حمله‌ی انتقادی به دیدگاه هومر و هسیود است؛ حمله‌ای که زمینه‌های پاره‌های یازده و چهارده تا شانزده را نیز تشکیل می‌دهد؟ یا، چنانچه که دیلس معتقد بود، به طور کلی از شعر دیگری اخذ شده‌اند که به فلسفه‌ی طبیعت اختصاص داشته است؟ حدس دیلس نامحتمل به نظر می‌آید. صرف‌نظر از این مسئله‌ی دشوار‌ که آیا شعر جداگانه‌ی درباره‌ی طبیعت در کار بوده یا نه، باید توجه کنیم‌که: (الف) کلمنت پاره‌های بیست و سه، چهارده و پانزده را به طور متوالی به ترتیبی نقل می‌کند که گویی همه‌ی آنها بخشی از نوشته‌ی واحدی هستند. یقیناً محتمل‌تر و به‌صرفه‌تر این است که بر گلچین‌کننده‌ای اعتماد کنیم که از یک منبع اصلی، نه دو منبع الهام گرفته است. (ب) عقیده‌ به اینکه خدایان به سفر می‌روند، که در پاره‌ی بیست و شش نفی می‌شود، دقیقاً مطابق اعتقاد هومر درباره‌ی خدایان است. (ج)‌ پاره‌های بیست و سه تا بیست و شش دقیقاً متوجه‌ همان سوالی کلی درباره‌ی الوهیت هستند که پاره‌های یازده و چهارده تا شانزده بدان توجه دارند: الوهیت را چگونه باید در نظر گرفت؟ از سوی دیگر، این فقره‌ها حاوی هیچ سخنی درباره‌ی نقش کیهانی خدا نیستند. ثئوفراستوس، که همانند ارسطو تصور می‌کند شاید کسنوفانس در صدد یکی‌دانستن خدا با جهان بوده است، در عین حال متوجه شد که ذکر دیدگاه کسنوفانس در یک پژوهش مربوط با طبیعت مناسب نیست، بلکه موضوعی است برای شاخه‌ی دیگری فلسفه، و احتمالاً "فلسفه‌ی اولی" یا مابعدالطبیعه. بی‌تردید او این‌ نکته را به این دلیل متذکر شد که نمی‌توانست هیچ بحث بالفعلی از رابطه‌ی خدا با جهان در کسنوفانس پیدا کند. با توجه به اینکه ثئوفراستوس آشکارا می‌گوید قادر نیست مشخص کند که آیا کسنوفانس مجموع اشیا را واحد می‌دانست یا اینکه می‌گفت یک مبدا واحد برای اشیا وجود دارد، این ارزیابی او کاملاً مقاومت‌ناپذیر است.
نتیجه اینکه کسنوفانس هر آنچه درباره‌ی خدا گفته است در هجو هومر و هسیود گفته است و چنانکه خلاف انتظار نیست تعلیمات او در خصوص اینکه درباره‌ی خدا باید چگونه بیندیشیم از همان چند بیتی که در پاره‌های بیست و سه تا بیست و شش باقی مانده است، فراتر نمی‌رود. عقایدنگاران متاخرتر در گزارش‌های خود مطمئن‌اند که کسنوفانس مدعیات به مراتب بیشتری داشته است: به ویژه اینکه خدا کروی‌شکل است. منشا نهایی این گزارش‌ها برای ما معلوم است. این منشا عبارت است از بازسازی قابل توجهی از کسنوفانس به عنوان یک موحد الئایی، که از احتجاج متافیزیکی به سبک ملیسوس و گرگیاس استفاده می‌کند و در تقریری که در رساله‌ی منسوب به ارسطو درباره‌ی ملیسوس،‌ کسنوفانس و گرگیاس محفوظ مانده است با آن آشنا هستیم. نکته‌ی مهم در این تصویر از کسنوفانس برای اهداف کنونی ما دقیقاً همین است که این نوع تصویر نوعی بازسازی است، آن هم به زبانی متاخرتر که مستلزم فنون و فرضیاتی است که تا پیش از پارمنیدس غیرقابل تصور بوده است.
مبنای این قول که کسنوفانس خدا را یک کره در نظر می‌گرفت کاملاً روشن است. منبع الهام اصلی این عقیده ابیاتی از پارمنیدس است، مبنی بر اینکه آنچه هست "کامل‌ است، مانند پیکر یک کره(سفایره، sphairē) که از هر سو کاملاً گرد است و هر طرف آن از مرکز به یک اندازه متعادل است‌."(فقره‌ی ۸، ۴۲ تا ۴۴). استدلالی‌ که عملاً به کسنوفانس نسبت می‌دهند از این قرار است:
از آنجا که واحد است، سرتاسر آن همانند است، سرتاسر آن می‌بیند و می‌شنود و دارای حواس دیگر هست. در غیر این صورت، اگر اعضایی برای خدا در کار می‌بود آنها هم یکدیگر را اداره می‌کردند و هم به وسیله‌ی یکدیگر اداره می‌شدند، که امری محال است. اما از آنجا که سرتاسر آن همانند است، کروی‌شکل است: زیرا چنین نیست که در اینجا فلان‌گونه باشد و در آنجا نباشد، بلکه همه‌جا به یک منوال است.
از این خلاصه به خوبی معلوم است نویسنده چگونه عمل می‌کند. بسیار بعید به نظر می‌‌آید که او در بازسازی استدلال کسنوفانس چیزی از پاره‌های بیست و سه و بیست و چهار در اختیار داشته است. او وحدت خدا را از پاره‌ی بیست و سه می‌گیرد. اینکه کسنوفانس تصور می‌کند همه‌ی قسمت‌های خداوند همانند است از پاره‌ی بیست و چهار نتیجه می‌شود، و سپس به نتیجه‌ی وحدت وی منتهی می‌شود؛ و این نتیجه‌گیری به شیوه‌ی استدلال مشابهی صورت می‌گیرد که همین نویسنده به ملیسوس نسبت می‌دهد. گام اصلی به سوی این نتیجه‌گیری که بنابراین خداوند کروی‌شکل است سرانجام با استفاده از استدلالی برگرفته از پارمنیدس، فقره‌ی هشت، ابیات بیست و دو تا بیست و چهار، و چهل و دو تا چهل و پنج برداشت می‌شود.
❤‍🔥1
یادداشت‌های یک نادان
#تاریخ_فلسفه کسنوفانس: موحدی میان مشرکین(۱) ما با انبوهی از قطعات پیشاسقراطی نوشته‌شده توسط کسنوفانس مواجه می‌شویم. اختلاف نظرها در تفسیر کسنوفانس بیشتر از آناکسمیندر و آناکسیمنس است. بحث درباره‌ی این نیست که کسنوفانس کدام مواضع خاص را اتخاذ کرده است یا مسائل…
با وجود اینکه دغدغه‌ی بسیاری از منابع ما درباره‌ی کسنوفانس عمدتاً به الهیات وی مربوط است، چندان تردیدی وجود ندارد که بحث‌های وی درباره‌ی مسائل اجرام آسمانی و کائنات جو در واقع بسیار گسترده‌تر بوده‌اند.‌ همان‌طور که تعدادی از پاره‌ها درباره‌ی این موضوعات باقی مانده‌اند، مقدار زیادی از اطلاعات مربوط به آرای وی درباره‌ی آنها نیز در عقایدنگاری‌ها حفظ شده است. اما آنچه در این میان کم داریم شواهد مربوط به نوعی کیهان‌آفرینی است، یا شواهد‌ مربوط به انگیزه‌ی لازم نسبت به گزارشی جامع که برای مثال در خصوص آناکسیماندروس سراغ داریم. بدین ترتیب ارزیابی کلی از اندیشه‌ی او در گلچین منسوب به پلوتارخوس عمدتاً مروری بر کسنوفانس شبه-اسطوره‌ای است، که در مواردی قطع می‌شود و سپس با استفاده از سلسله‌ی ناپیوسته‌ای از گزارش‌های ماخوذ از آموزه‌های طبیعیاتی یا معرفت‌شناختی خود کسنوفانس تکمیل می‌شود. مرور هیپولوتوس انتظام بهتری دارد، اما در خصوص مسائل طبیعی تا بخش نهایی که به تغییراتی گسترده‌ در رابطه‌ی خاک و دریا می‌پردازد، بسیار مختصر و گزینشی است.
از این روی باید نتیجه بگیریم که احتمالاً هرگز شعر جداگانه‌ای به فلسفه‌ی طبیعی اختصاص نیافته است. چندان آسان نیست که حدس بزنیم نوشته‌های کسنوفانس درباره‌ی مسائل مختلف طبیعی مورد توجه او چه شکلی می‌توانست به خود بگیرد. فی‌الواقع در این مورد تقریباً هیچ نمی‌دانیم‌. اما، یک نکته که از معدود فقرات باقی‌مانده روشن می‌شود این است که بسیاری از سروده‌های او ابیات هومر و هسیود را منعکس می‌کرده، و در همه‌جا سعی می‌کرده است تصویر جهان طبیعی را که آنها ترسیم می‌کردند دگرگون کند.
برای مثال دو بیت زیر را که به کسنوفانس منسوب است ملاحضه کنید:
همه‌ی اشیایی که به وجود می‌آیند و رشد می‌کنند آب و خاک هستند.(پاره‌ی ۲۹)

زیرا همه‌ی ما از خاک و آب به وجود می‌آییم.(پاره‌ی ۳۳)

این شعرها یادآور سخنان منلائوس در ایلیاد است که در نفرین آخایی‌ها می‌گوید:
کاش همه‌ی شما به خاک و آب مبدل شوید.(هومر، ایلیاد، هفتم، ۹۹).

شاید سخن کسنوفانس بر ضد هومر این بوده است که هر موجود زنده‌ای پیشاپیش خاک و آب است. اعم از اینکه او معرفی خود را از این عقیده را بدین‌گونه شروع کرده باشد یا نه، به هر حال سخنان بعدی وی در بسط این عقیده احتمالاً مشتمل بوده است بر استدلال شایان توجه او بر اینکه سطح زمین را خشکی و دریا به صورت دوری و به طور متناوب به خود اختصاص می‌دهد:
کسنوفانس بر این عقیده است که ترکیبی از خشکی با دریا پیوسته در جریان است، و در طول زمان خاک در رطوبت تحلیل می‌رود. او می‌گوید براهینی از این دست در اختیار دارد: صدف‌هایی در خشکی و کوه‌ها یافته می‌شوند، و می‌گوید در معادن سنگ سیراکوز نقشی از ماهی و سگ‌های دریایی پیدا شده است؛ و در پاروس نقشی از مرجان در عمق صخره‌ یافته شده است، و در مالتا قطعاتی از سنگ پیدا شده است که همه گونه موجودات دریایی را در خود دارد. او می‌گوید اینها زمانی ایجاد شده‌اند که مدت‌ها پیش از این، همه‌چیز را گل و لای فراگرفته بوده است، و این‌ نقش‌ها در گل خشک شده‌اند. وقتی خشکی در دریا فرو رود به گل و لای تبدیل شود همه‌ی انسان‌ها از میان می‌روند؛ آنگاه نوبت به آغاز دیگری از پیدایش می‌رسد، و این شالوده‌ی همه‌ی جهان‌ها است.(هیپولوتوس، ردیه، اول، ۱۴، ۵)
کتاب‌شناسی:
-تیلور، کریستوفر و دیگران.(۱۴۰۲). تاریخ فلسفه‌ی راتلج، ج ۱، از آغاز تا افلاطون. تهران: حکمت: تهران. صص ۱۲۸-۱۳۳.
❤‍🔥3
#تاریخ_فلسفه
آناکسیماندر: جهان روی چه چیزی ایستاده است؟

وقتی میپرسیم جهان از چه چیزی ساخته شده، ظاهرا داریم یک سوال ساده می پرسیم؛ چیزی شبیه اینکه دیوار از چه ساخته شده یا جنس یک ظرف چیست. اما اگر کمی روی همین سوال مکث کنیم، می بینیم موضوع به این سادگی نیست. دیوار را میشود به آجر و ملات برگرداند و ظرف را به سفال یا فلز، ولی وقتی نوبت به همه چیز می رسد، دیگر نمی توانیم به همین راحتی چیزی را بیرون از موضوع بگذاریم و آن را مصالح سازنده بقیه بدانیم. آن ماده اولیه، هرچه باشد، خودش هم بخشی از واقعیت است و باید توضیح بدهیم چرا چنین جایگاهی دارد. آب چه امتیازی دارد که خاک ندارد؟ آتش چرا باید اصل باشد و نه چیزی که خودش به توضیح نیاز دارد؟ پرسش از اصل جهان، درست از جایی دشوار می شود که متوجه می شویم هر پاسخی که به آن بدهیم ممکن است دوباره به بخشی از همان پرسش تبدیل شود.
آناکسیماندر، یا آناکسیماندروس، از همین جهت در تاریخ فلسفه اهمیت دارد. او فقط نام دیگری به فهرست پاسخ های قدیمی اضافه نکرد دست کم بر اساس گزارش هایی که از اندیشه اش باقی مانده، به سراغ این مسئله رفت که آیا اصلا میشود یکی از چیزهای مشخص و آشنای جهان را سرچشمه همه چیزهای دیگر دانست. اگر جهان از چیزهایی تشکیل شده که ویژگی های متضاد دارند، چرا باید یکی از این ویژگی ها را بر بقیه مقدم کنیم؟ چگونه چیزی که ذاتا مرطوب است، سرچشمه خشکی میشود؟ چگونه چیزی که گرم است، سردی را پدید می آورد؟ شاید اصل جهان، برای اینکه بتواند سرچشمه همه اینها باشد، نباید از ابتدا به یکی از آنها محدود شده باشد.
البته همین جا باید یک احتیاط مهم را وارد بحث کنیم. ما نوشته کامل آناکسیماندر را در اختیار نداریم و نمیتوانیم با اطمینان بگوییم استدلال او دقیقا با همین ترتیب پیش رفته است. آنچه از او می دانیم، ترکیبی است از یک عبارت مشهور که حدود نقل مستقیم آن هم محل اختلاف است و گزارش هایی که نویسندگان بعدی ثبت کرده اند. بنابراین وقتی استدلالش را بازسازی میکنیم، بهتر است میان چیزی که منابع صریحا به او نسبت میدهند و توضیحی که خودمان برای معقول شدن آن نسبت می سازیم فاصله بگذاریم. تاریخ فلسفه فقط فهمیدن حرف فیلسوفان نیست؛ گاهی فهمیدن این هم هست که چه مقدار از حرفی که می شنویم واقعا از خود آنهاست.
آناکسیماندر در سده ششم پیش از میلاد، در میلتوس زندگی میکرد همان شهری که نام تالس هم با آن گره خورده است. در روایت های سنتی او را شاگرد یا همراه تالس معرفی می کنند، اما از این تعبیر نباید فورا تصویری شبیه رابطه استاد و دانشجو در یک نهاد آموزشی امروزی ساخت. نسبت دقیق آنها برای ما روشن نیست. چیزی که اهمیت بیشتری دارد، پیوند فکری میان مسئله های آنهاست: تلاش برای توضیح جهان با رجوع به طبیعت، یافتن اصلی برای پیدایش چیزها و جست وجوی نظمی که پشت دگرگونی های ظاهری قرار دارد. آناکسیماندر در همین مسیر حرکت می کند، اما پاسخ منسوب به او فاصله قابل توجهی با انتخاب یک ماده آشنا مثل آب دارد.
نامی که برای اصل جهان در اندیشه او باقی مانده، آپایرون است واژه ای که معمولا آن را نامحدود، بیکران یا نامتعین ترجمه میکنند. همین تنوع ترجمه نشان میدهد که با مفهومی کاملا سرراست روبه رو نیستیم. نامحدود بودن میتواند به نداشتن مرز اشاره کند، اما نامتعین بودن بیشتر یعنی چیزی هنوز به صورت این یا آن چیز مشخص درنیامده است. این دو معنا به هم نزدیک اند، ولی یکسان نیستند. چیزی ممکن است از نظر مقدار پایان نداشته باشد و در عین حال کیفیت کاملا مشخصی داشته باشد مثلا تصور کنیم آبی بی پایان وجود دارد. در مقابل، سخن گفتن از سرچشمه ای که آب و آتش و خاک نیست، مسئله دیگری را پیش می کشد: اصلی که با هیچ کدام از صورت های معین جهان یکی گرفته نمیشود.
بنابراین اگر آپایرون را فقط یک توده بسیار بزرگ تصور کنیم، ممکن است مهم ترین بخش مسئله را از دست بدهیم. پرسش صرفا این نیست که مواد لازم برای ساختن جهان از کجا تامین شده اند. پرسش این است که چگونه می توان سرچشمه تفاوت ها را توضیح داد، بی آنکه از ابتدا یکی از طرف های تفاوت را اصل بگیریم.
اگر قرار باشد گرمی و سردی، خشکی و تری، از یک سرچشمه پدید بیایند، آن سرچشمه چه نسبتی با این ویژگی ها دارد؟ آیا همه آنها را از پیش در خود دارد؟ آیا هیچ کدام را به صورت متمایز ندارد؟ یا اصلا طرح این پرسش با چنین اصطلاحاتی، اندیشه قدیمی او را بیش از اندازه به زبان فلسفه های بعدی نزدیک می کند؟
اینجاست که باید در برابر یک وسوسه مقاومت کنیم: اینکه آپایرون را خیلی زود به ماده بی صورت ارسطویی، مفهوم جدید انرژی، یا هر اصطلاح آشنای دیگری ترجمه کنیم. این تشبیه ها شاید در آغاز فهم کمک کنند اما اگر جدی گرفته شوند، تفاوت های تاریخی را میپوشانند. آناکسیماندر نه فیزیکدان قرن بیستم است و نه فیلسوفی که دستگاه مفهومی ارسطو را در اختیار داشته باشد. او در مرحله ای فکر میکند که خود زبان توضیح عقلانی طبیعت هنوز دارد شکل میگیرد. ارزش کارش هم تا اندازه زیادی همین جاست: دارد مسئله ای را مطرح می کند که ابزارهای دقیق بیانش هنوز کاملا فراهم نشده اند.
در سنت ارسطویی، یکی از دلایلی که برای اصل نامحدود مطرح می شود این است که اگر یکی از اضداد نامحدود باشد، بر بقیه غلبه میکند. فرض کنیم سرچشمه همه چیز آتشی باشد که هیچ حدی ندارد. در این صورت، سردی چگونه مجال پیدا می کند؟ چرا همه چیز از پیش در گرمی آن از میان نرفته است؟ چنین استدلالی به ما کمک میکند بفهمیم چرا انتخاب اصلی غیر از عناصر آشنا جذاب بوده است. با این حال، نباید بدون قید آن را نقل مستقیم استدلال آناکسیماندر معرفی کنیم. این صورت بندی از مسیر بحث های بعدی به ما رسیده و ممکن است در جریان انتقال، نظم و زبانی پیدا کرده باشد که متعلق به دوره خود او نیست.
حالا به مشهورترین بخش میراث او میرسیم؛ عبارتی که سیمپلیکیوس، در شرح فیزیک ارسطو و با اتکا به سنت تئوفراستوس، حفظ کرده است. مضمون آن را، بدون ادعای ترجمه لفظ به لفظ، می شود این طور بیان کرد: چیزها بنا بر ضرورت به همان جاهایی بازمی گردند که پیدایششان از آنها بوده، زیرا مطابق نظم زمان، تاوان و جبران بیداد را به یکدیگر میپردازند. سیمپلیکیوس هم به رنگ شاعرانه این بیان توجه دارد. طبیعت در این عبارت فقط صحنه جابه جایی مواد نیست انگار قلمرویی است که در آن هیچ غلبه ای حق ندارد برای همیشه ادامه پیدا کند.
اما این بیداد چیست؟ آیا خود به وجود آمدن نوعی خطاست؟ آیا هر چیز، فقط به این دلیل که از سرچشمه جدا شده و موجودیتی مستقل پیدا کرده، باید مجازات شود؟ چنین خوانشی در تاریخ تفسیر این عبارت مطرح شده، ولی تنها خوانش ممکن نیست. مسئله مهم این است که در متن نقل شده، سخن از جبران در برابر یکدیگر است. همین تعبیر می تواند توجه ما را از رابطه موجودات با سرچشمه نهایی، به رابطه خود آنها با هم منتقل کند. در این صورت، موضوع شاید نه گناه وجود داشتن، بلکه تجاوز هر وضعیت به قلمرو وضعیت مقابل باشد.
گرما جای سرما را میگیرد و مدتی بعد سرما عقب ماندگی خود را جبران می کند. خشکی گسترش پیدا می کند، اما رطوبت دوباره به میدان برمیگردد. اگر این مثال ها را صرفا راهی برای فهم یک تفسیر بدانیم، نه مثال های قطعی برگرفته از نوشته گمشده فیلسوف، معنای عبارت روشن تر میشود. هر طرف برای مدتی دست بالا را دارد، ولی زمان اجازه نمی دهد این برتری به مالکیت همیشگی جهان تبدیل شود. بیداد در این خوانش، نامی شاعرانه برای غلبه بیش از اندازه است و جبران، بازگشت نسبتی است که آن غلبه برهم زده بود.
به این ترتیب، زمان در عبارت آناکسیماندر نقش جالبی پیدا می‌کند. زمان فقط ظرفی نیست که اتفاق ها داخل آن بیفتند ترتیب دگرگونی ها با آن پیوند دارد. چیزی که اکنون غالب است، قرار نیست همیشه غالب بماند. آنچه عقب نشسته، ممکن است دوباره بازگردد. البته از این سخن نباید فورا یک نظریه دقیق درباره دوره های کاملا یکسان یا تکرار ابدی همه رویدادها بیرون کشید. متن باقی مانده چنین جزئیاتی را تضمین نمی کند. اما دست کم به نظمی اشاره دارد که پیدایش و زوال را از حالت رویدادهای پراکنده و بی ارتباط بیرون می آورد.
این نکته هم مهم است که زبان عدالت را نباید بی درنگ به معنای حضور یک داور شخصی در پشت هر رویداد گرفت. می شود از نظم، ضرورت و جبران حرف زد، بی آنکه برای هر باران و خشکسالی تصمیم تازه یک موجود انسان وار را فرض کرد. با این همه، اشتباه مقابل هم ممکن است: اینکه خیال کنیم آناکسیماندر از پیش همه مرزهایی را که امروز میان زبان دینی، شاعرانه و علمی میگذاریم پذیرفته بود. اندیشه او در جهانی شکل گرفته که این تفکیک ها هنوز صورت امروزی ندارند. تازگی آن را باید در نوع مسئله و شیوه توضیح پیدا کرد، نه در شباهت کامل واژگانش به یک کتاب علمی جدید.
اگر بخواهیم اهمیت این عبارت را در یک نکته جمع کنیم، آن نکته احتمالا این است که زوال، حادثه ای بیرون از نظم طبیعت نیست. همان جهانی که چیزها را پدید می آورد، شرایط از میان رفتنشان را هم در خود دارد. برای توضیح نابودی، لازم نیست هر بار عاملی کاملا جدا و استثنایی وارد کنیم. پیدایش و نابودی دو مسئله بی ارتباط نیستند دو سوی یک مسئله اند. چیزی که برای مدتی صورت مشخصی پیدا کرده، در همان مناسباتی قرار دارد که امکان دگرگونی و پایانش را فراهم می کنند.
با این حال، شاید جسورانه ترین اندیشه منسوب به آناکسیماندر نه درباره ناکسیماندر نه درباره جای زمین باشد. پرسش ساده است: زمین روی چه چیزی قرار دارد؟ تجربه روزانه به ما یاد داده که چیزهای سنگین اگر تکیه گاه نداشته باشند می افتند. سنگ روی خاک است، ظرف روی میز است و سقف روی دیوار قرار دارد. طبیعی است که همین الگو را به زمین تعمیم بدهیم و بپرسیم تکیه گاه آن چیست.
❤‍🔥1
اما همین تعمیم، اگر بی وقفه ادامه پیدا کند، ما را به زنجیره ای می برد که پایان روشنی ندارد. هر تکیه گاهی خودش به تکیه گاه دیگری نیاز پیدا می کند.
پاسخ منسوب به آناکسیماندر، آن طور که ارسطو گزارش میکند، این است که زمین به دلیل نسبت یکسانش با پیرامون، در جای خود میماند. هیچ جهت خاصی بر جهت دیگر امتیاز ندارد تا حرکت به سوی آن ترجیح پیدا کند. به زبان ساده تر، قرار نیست چیزی زمین را از زیر نگه داشته باشد باید پرسید چه چیزی میتواند حرکتش را به یک سمت خاص توضیح بدهد. اگر وضعیت از همه طرف برابر باشد، چرا باید این طرف برود و نه آن طرف؟ در اینجا توضیح سکون از جنس پیدا کردن یک پایه پنهان نیست، بلکه از جنس بررسی موقعیت زمین در کل آرایش جهان است.
این استدلال را نباید با نظریه گرانش یکی گرفت. آناکسیماندر نه قانون نیوتن را در اختیار دارد و نه مفهومی از مدار و سقوط آزاد به معنای فیزیک جدید. حتی شکل زمین در گزارش های مربوط به او کروی نیست زمین را به صورت جسمی استوانه مانند توصیف می کنند که ما بر یکی از سطح های تخت آن زندگی می کنیم. بنابراین اگر فقط بگوییم او فهمیده بود زمین در فضا معلق است، ممکن است ناخواسته مجموعه ای از دانسته های بعدی را هم به او نسبت بدهیم. نکته اصلی دقیق تر و در عین حال مهم تر است: برای ماندن زمین در جای خود، ضرورت وجود یک تکیه گاه مادی را کنار میگذارد.
از نظر فلسفی، این تغییر کوچک نیست. او میان چیزی که تجربه به ما نشان می دهد و قاعده ای که بی احتیاط از آن می سازیم فاصله می اندازد. ما دیده ایم اشیای اطرافمان به سمت زمین می افتند؛ اما از کجا معلوم خود زمین هم باید به همان معنایی که یک سنگ می افتد، جایی بیفتد؟ آیا پایین، جهتی مستقل از موقعیت ماست؟ آیا می توان ویژگی حرکت اجسام در بخشی از جهان را بدون بررسی به کل جهان نسبت داد؟ لازم نیست ادعا کنیم آناکسیماندر تمام این پرسش ها را صریحا نوشته است. استدلال منسوب به او کافی است تا ببینیم چگونه یک پاسخ تازه می تواند پیش فرض پنهان یک سوال قدیمی را تغییر بدهد.
تصویر او از اجرام آسمانی برای خواننده امروز ناآشناتر است. بر اساس گزارش های بعدی، خورشید و ماه و ستارگان با ساختارهایی حلقه مانند و آتشین توضیح داده می شدند که آتششان در پوششی از هوا یا مه محصور بود. آنچه ما به صورت جرم روشن می بینیم، روزنه ای بود که آتش از آن نمایان می شد. پدیده هایی مثل گرفتگی هم با بسته شدن این روزنه ها توضیح پیدا می کردند. جزئیات گزارش ها و اندازه هایی که برای این حلقه ها نقل شده محل بحث است و نمی شود از آنها بی‌دردسر یک نقشه کاملا قطعی ساخت.
واضح است که این تصویر درست نیست. اما فقط نادرست خواندن آن، چیز زیادی درباره جایگاهش در تاریخ اندیشه به ما نمی گوید. مسئله این است که برای یک پدیده آسمانی، ساختاری طبیعی پیشنهاد شده که قرار است چند مشاهده را با هم توضیح بدهد. روشنایی، شکل ظاهری، حرکت و گرفتگی، رویدادهایی کاملا جدا در نظر گرفته نمیشوند به اجزای یک تصویر واحد مربوط میشوند. میتوان درباره این تصویر پرسید که آیا با آنچه دیده می شود سازگار است، آیا برای تفاوت پدیده ها توضیح کافی دارد و آیا اجزایش با هم جور درمی آیند.
نباید از همین ویژگی نتیجه بگیریم که با علم جدید روبه رو هستیم. طبیعی بودن یک توضیح، به تنهایی آن را به نظریه ای آزموده تبدیل نمی کند. بخش بزرگی از این کیهان شناسی همچنان بر حدس و قیاس استوار است و شواهدی از آزمون های دقیق به معنای امروزی نداریم. اما تفاوتی هست میان اینکه یک رویداد را به ساختار عمومی طبیعت مربوط کنیم و اینکه آن را صرفا نتیجه اراده ای خاص در موقعیتی خاص بدانیم. راه نخست امکان مقایسه توضیح ها را بیشتر می کند، حتی اگر نخستین توضیحی که پیشنهاد شده با واقعیت فاصله زیادی داشته باشد.
در گزارش های مربوط به آغاز جهان نیز از جدا شدن عامل های گرم و سرد و شکل گیری پوششی آتشین پیرامون بخش درونی سخن می رود؛ پوششی که گسستن آن با پیدایش ساختارهای آسمانی ارتباط داده می شود. این گزارش ها کوتاه اند و به زبان نویسندگان بعدی رسیده اند، پس نباید هر جز آنها را کلمه خود آناکسیماندر بدانیم. با این حال، جهت کلی تصویر قابل تشخیص است: جهان حاضر از فرایندی پدید آمده و آرایش کنونی آن نیازمند توضیح است. آسمان و زمین صرفا اشیایی حاضر و آماده نیستند که از ابتدا همین طور بوده باشند.
در چنین نگاهی، جهان گذشته دارد. این سخن برای ما آن قدر آشناست که ممکن است تازگی اش را نبینیم. اما میان توصیف اینکه جهان اکنون چگونه به نظر می رسد و پرسیدن اینکه چگونه به این وضعیت رسیده، تفاوت بزرگی وجود دارد. پرسش دوم، چیزهایی را که ثابت به نظر میرسند به نتیجه یک فرایند تبدیل می کند. دریا، خشکی، اجرام آسمانی و موجودات زنده، همگی می توانند موضوع داستانی طبیعی درباره پیدایش باشند. البته داستان طبیعی هنوز لزوما تاریخ درست طبیعت نیست؛ فقط نوع مطالبه ای را نشان می دهد که از توضیح داریم.
بحث پیدایش موجودات زنده نمونه خوبی از همین تفاوت است. در روایت های باستانی، آناکسیماندر خاستگاه حیات را با محیط مرطوب پیوند می دهد و برای نخستین جانداران وضعیتی متفاوت از جانوران کنونی در نظر می گیرد. درباره انسان هم گزارش شده که آغاز او نمی توانسته درست به شکل زندگی فعلی اش باشد. دلیل منسوب به این نظر، ناتوانی طولانی نوزاد انسان است. بسیاری از جانوران خیلی زودتر می توانند حرکت کنند یا بخشی از نیازهایشان را برطرف کنند، اما انسان برای مدتی طولانی به مراقبت وابسته است. پس اگر نخستین انسان ها از ابتدا مانند نوزادان امروزی ظاهر شده باشند، چگونه زنده مانده اند؟
اهمیت این پرسش در همان مشاهده ساده ای است که پشت آن قرار دارد. وضع کنونی زندگی انسان، وجود مراقبت کننده را پیش فرض می گیرد. اما اگر درباره آغاز این وضع سوال کنیم، نمی توانیم همان پیش فرض را بی توضیح تکرار کنیم. این استدلال ما را وادار می کند میان شرایط ادامه یافتن یک نوع زندگی و شرایط آغاز آن فرق بگذاریم. چیزی ممکن است امروز فقط در یک شبکه از وابستگی ها دوام بیاورد، بی آنکه آغازش هم دقیقا به همان صورت ممکن بوده باشد.
پاسخی که در گزارش ها به آناکسیماندر نسبت داده میشود، با ماهی ها یا موجودات ماهی مانند ارتباط دارد. در بعضی روایت ها، انسان درون چنین موجوداتی رشد می کند و زمانی بیرون می آید که توان ادامه زندگی را پیدا کرده است. جزئیات یکسان نیست و همین اختلاف، احتیاط در بازسازی را ضروری می کند. بهتر است از ساختن تصویری دقیق و داستان وار که همه منابع را به زور کنار هم می نشاند خودداری کنیم. آنچه با اطمینان بیشتری میتوان گفت این است که او برای پیدایش انسان، به وضعیتی غیر از شکل کنونی زاد و ولد و پرورش انسانی متوسل شده است.
آیا این یعنی آناکسیماندر نظریه تکامل را کشف کرده بود؟ نه، چنین تعبیری بیش از حد جلو میرود. اندیشه انتخاب طبیعی، وراثت، تغییر جمعیت ها در نسل های متوالی و شواهد گسترده زیستی، در این گزارش ها حضور ندارند. شباهت کلی یک نظر با نتیجه ای در علم جدید، به معنای یکسان بودن نظریه ها نیست. با این حال، لازم هم نیست اهمیت سخن او را کوچک کنیم. این تصور که انسان برای فهم خاستگاهش باید در پیوند با دیگر موجودات و شرایط طبیعی بررسی شود، به خودی خود قدم مهمی است؛ حتی اگر پاسخ مشخصی که برای آن پیشنهاد شده نادرست باشد.
موضوع نقشه نیز، هرچند در نگاه اول از آپایرون و پیدایش انسان دور به نظر می رسد، با همین میل به ساختن تصویری کلی ارتباط دارد. سنت باستانی ترسیم نقشه ای از جهان شناخته شده را به آناکسیماندر نسبت می دهد. نباید این گزارش را به معنای اختراع مطلق نقشه در تاریخ بشر گرفت؛ پیش از یونانیان هم سنت های نقشه نگاری وجود داشت. اما در زمینه فکری او، کوشش برای نمایش یکپارچه سرزمین ها معنادار است. نقشه، دانسته های پراکنده درباره مکان ها را در یک سطح مشترک کنار هم می گذارد و نسبت آنها را موضوع بررسی می کند.
مسافر هر بار بخشی از مسیر را تجربه می کند، ولی نقشه می خواهد چند مسیر و چند ناحیه را هم زمان نشان بدهد. در نتیجه، چیزی پدید می آید که هیچ ناظر زمینی آن را دقیقا به همان صورت ندیده است، اما قرار است رابطه میان دیده ها را روشن کند. این کار هم به مشاهده نیاز دارد و هم به حدس. نقشه ممکن است خطا داشته باشد، ولی خطای آن قابل اشاره است: فاصله ای درست نیست، جهتی اشتباه است یا بخشی از ساحل بد ترسیم شده است. همین تبدیل شناخت پراکنده به طرحی قابل اصلاح، با روح کلی فعالیت فکری منسوب به آناکسیماندر سازگار است.
در مورد شاخص آفتابی یا گنومون هم وضع مشابهی داریم. استفاده یا معرفی آن در برخی روایت ها به او نسبت داده شده، اما از این نسبت نمی شود با اطمینان اختراع خود ابزار را نتیجه گرفت. اهمیت فکری آن روشن تر از ادعای تقدم تاریخی است: حرکت ظاهری خورشید و تغییر سایه را می توان ثبت و مقایسه کرد. زمان فقط چیزی نیست که می گذرد؛ الگوهایی دارد که می شود از راه نسبت های قابل مشاهده دنبالشان کرد. باز هم نباید این فعالیت را مستقیما به عبارت او درباره عدالت زمان وصل کنیم و نتیجه بگیریم یکی حتما علت دیگری بوده است. میان همخوانی فکری و رابطه تاریخی اثبات شده فرق هست.
ممکن است در این نقطه بپرسیم آیا همه این نظرها واقعا اجزای یک دستگاه منسجم بوده اند؟ آپایرون، تعادل زمین، حلقه های آتش، پیدایش انسان و ترسیم نقشه، موضوعات متفاوتی هستند. میل ما به یافتن یک وحدت کامل می تواند بیشتر از آنکه حاصل شواهد باشد، حاصل انتظارمان از معنای فیلسوف باشد. دوست داریم هر متفکر اصلی داشته باشد که تمام حرف هایش بی کم و کاست از آن نتیجه شوند. اما درباره آناکسیماندر، منابع آن قدر کامل نیستند که چنین دستگاهی را با اطمینان بازسازی کنیم.
❤‍🔥1
با این وجود، میشود بدون ادعای وحدت کامل، یک گرایش مشترک را تشخیص داد: چیزهای آشنا نباید فقط به دلیل آشنا بودن از توضیح معاف شوند. زمین به تکیه گاه نیاز دارد؟ باید دلیل این نیاز را بررسی کرد. انسان همیشه به همین شکل به وجود آمده؟ باید دید این فرض با ناتوانی نوزاد سازگار است یا نه. جهان از یکی از مواد اطرافمان ساخته شده؟ باید پرسید آن ماده چگونه می تواند سرچشمه ویژگی های مخالف خودش باشد. در هر مورد، چیزی که ابتدا طبیعی و بدیهی به نظر می رسید، به مسئله تبدیل می شود.
البته این شیوه پرسیدن، پاسخ درست را تضمین نمیکند. آناکسیماندر میتواند پرسشی عمیق مطرح کند و پاسخ نادرستی بدهد. این دو را نباید با هم خلط کرد. نادرستی تصویر حلقه های آتش، اهمیت تلاش برای توضیح طبیعی آسمان را از بین نمی برد؛ همان طور که اهمیت تاریخی آن تلاش، تصویر حلقه ها را درست نمی کند. ارزیابی دقیق باید هر دو را نگه دارد: هم فاصله نظریه با واقعیت را ببیند و هم تغییر مهمی را که در شیوه طلب کردن توضیح رخ داده است.
حتی آپایرون هم از نقد مصون نیست. اینکه سرچشمه جهان را با هیچ چیز معینی یکی نگیریم، شاید بعضی دشواری ها را کم کند، اما پرسش تازه ای می سازد: چیزی که درباره اش تعیین روشنی نداریم چگونه می تواند توضیح بدهد؟ اگر فقط بگوییم همه چیز از اصلی نامحدود پدید آمده، هنوز معلوم نیست چرا این چیزهای خاص پدید آمده اند و چرا این ترتیب را دارند. اصل نخستین باید چه ویژگی هایی داشته باشد تا نتیجه مشخصی از آن به دست بیاید؟ این پرسش نشان می دهد که فاصله گرفتن از یک پاسخ ساده، به معنای پایان یافتن مسئله نیست.
در واقع، قدرت و دشواری اندیشه آناکسیماندر در همین نقطه به هم می رسند. او برای توضیح کثرت، اصلی را مطرح می کند که به یکی از صورت های کثرت محدود نیست؛ اما هرچه آن اصل را از ویژگی های آشنا دورتر کنیم، توضیح رابطه اش با جهان دشوارتر می شود. اگر شبیه چیزهای جهان باشد، باید از امتیازش دفاع کنیم؛ اگر هیچ شباهتی نداشته باشد، باید روشن کنیم چگونه سرچشمه آنهاست. این مسئله بعدها به صورت های گوناگون در فلسفه برمی گردد، اما نباید تمام پاسخ های بعدی را در واژه آپایرون حاضر فرض کنیم. سهم او، بیش از هر چیز، باز کردن مسئله است.
از این منظر، زمین بی تکیه گاه شاید روشن ترین نمونه جسارت فکری او باشد. گاهی پیشرفت در توضیح، با پیدا کردن یک چیز تازه اتفاق نمی افتد؛ با فهمیدن این اتفاق می افتد که شاید چیزی که دنبال آن بودیم اصلا لازم نباشد. برای توضیح ایستادن زمین، لازم نیست تا بی نهایت پایه ای زیر پایه دیگر بگذاریم. می شود خود ضرورت این زنجیره را زیر سوال برد. چنین حرکتی، حتی اگر استدلال جایگزین هنوز کامل نباشد، میدان فکر را عوض میکند.
در اخر، آناکسیماندر را نه باید دانشمندی امروزی با لباس باستانی دید و نه صرفا خیال پردازی که چند حدس عجیب درباره آسمان زده است. او به دوره ای تعلق دارد که در آن، صورت تازه ای از پرسش درباره جهان در حال شکل گرفتن است پرسشی که از توضیح می خواهد میان پدیده ها ارتباط برقرار کند، از تناقض دور بماند و بداهت های روزمره را بی بررسی نپذیرد. از پاسخ هایش بخش بزرگی را نداریم و بخشی از آنچه داریم هم از صافی زبان و مسئله های نویسندگان بعدی گذشته است. اما همین باقی مانده اندک نشان می دهد که با تلاشی جدی برای فهمیدن طرفیم.
شاید مناسب ترین جمع بندی این باشد که آناکسیماندر فقط نپرسید جهان روی چه چیزی ایستاده است راه را برای این پرسش هم باز کرد که چرا فکر میکنیم حتما باید روی چیزی ایستاده باشد. تفاوت این دو سوال کم نیست. اولی جای خالی یک پاسخ را نشان میدهد دومی احتمال می دهد که خود صورت سوال نیاز به اصلاح داشته باشد.
فلسفه، در یکی از جدی ترین شکل هایش، از همین فاصله آغاز میشود: فاصله میان ندانستن پاسخ و متوجه شدن اینکه هنوز درست نپرسیده ایم.


منابع و توضیح: این نوشته بازنویسی تحلیلی است، نه نقل مستقیم از کتاب تاریخ فلسفه راتلج. برای گزارش دیدگاه ها و احتیاط های مربوط به بازسازی آنها، از مدخل [آناکسیماندر در دانشنامه اینترنتی فلسفه](https://iep.utm.edu/anaximander/) و مدخل [آناکسیماندر در دانشنامه بریتانیکا](https://www.britannica.com/biography/Anaximander) استفاده شده است. منابع باستانی اصلی این بحث شامل گزارش سیمپلیکیوس در شرح فیزیک ارسطو، بحث ارسطو در درباره آسمان، کتاب دوم، فصل سیزدهم، و گزارش های بعدی درباره کیهان شناسی و پیدایش جانداران است. عبارت مربوط به جبران و نظم زمان در متن حاضر به صورت بازگویی معنا آمده، نه ترجمه لفظ به لفظ.
❤‍🔥1
نظر سه تن از بنیانگذاران فلسفه‌ی تحلیلی در مورد خدا و دین
گوتلوب فرگه:
او مسیحی متدینی بود و در دانشگاه گوتینگن علاوه بر ریاضی و فیزیک به تحصیل فلسفه‌ی دین پرداخته بود اما در آثارش اشاره‌ای به خدا و دین نکرده است مگر در مقاله‌ای‌ که در آن به نقد برهان هستی‌شناختی(۱) پرداخته است.(۲)
جی. ای. مور:
او تا نوجوانی فردی مذهبی بود اما پس از مدتی باورهای دینی خود را کنار گذاشت و ندانم‌گرا(۳) شد. او در یکی از نامه‌های خود می‌نویسد: "من آرامش چندانی از دین به دست نمی‌آوردم و هرگز بابت از دست‌دادن ایمان خود متاسف نشدم: در واقع، فهم اینکه‌ چرا دین برای اغلب افراد این‌قدر مهم است برایم دشوار است."(۴)
برتراند راسل:
او در کودکی مسیحی بود اما در هفده‌ سالگی اعتقادش به زندگی پس از مرگ و در هجده سالگی اعتقادش به خدا را به عنوان علت اول را بعد از خواندن خودزندگینامه‌ی جان استوارت میل از دست داد. شرح این واقعه در کتاب چرا مسیحی نیستم این‌گونه آمده است: "به منظور فهم قضیه شاید ساده‌ترین و آسان‌ترین مسئله‌ی بحث در اطراف اولین دلیل باشد.(بنابر عقیده‌ای که هر چیزی که در این دنیا می‌بینیم علتی دارد و به هر انداره که سلسله‌‌علل سیر قهقرایی طی کند بایستی به اولین علت برسد و بالاخره به اولین علت نام خدا داده می‌شود.) این بحث امروزه وزنی ندارد، زیرا اولاً علت همان علتی که سابقاً بوده نیست. فلاسفه و علما بنا را بر وجود علت نهاده‌اند و علت هم جان و حیاتی که سابق داشته را ندارد؛ لیکن صرف‌‌نظر از آن می‌توانید ملاحضه کنید بحثی که بایستی به عنوان اولین علت ذکر شود چیزی است که نمی‌تواند هیچ‌گونه استحکامی داشته باشد. باید بگویم وقتی که جوان بودم و با این‌گونه مسائل به طوری جدی در مغز خود جدال داشتم، برای مدتی طولانی بحث اولین دلیل را قبول کردم، تا اینکه روزی در سنین هجده سالگی موقعی که شرح حال جان استوارت میل را که به قلم خودش نوشته شده بود می‌خواندم این جمله جلب نظرم را نمود: پدرم به من آن وقت که سوال "چه کسی مرا به وجود آورده است؟" پاسخی نداد، زیرا بلافاصله و بدون درنگ این سوال را مطرح نمود که "چه کسی خدا را به وجود آورده است؟" همان‌طور که هنوز فکر می‌کنم، آن جمله‌ی بسیار ساده سفسطه را در بیان اولین علت و دلیل نشان داده است. زیرا چنانچه هر چیزی باید دلیل و علتی داشته باشد، پس وجود خداوند هم باید علت و دلیل داشته باشد و اگر هر چیزی بتواند بدون دلیل و علت همان‌طور که وجود خداوند به اثبات می‌رسد وجود پیدا کند بنابراین بحث مذکور فاقد اعتبار می‌گردد."(۵) در خودزندگینامه‌اش هم این‌گونه داستان را مطرح می‌کند: "اینها همه مال پانزده سالگی بود. در حدود دو سال بعد متقاعد شدم که زندگی بعد از مرگ وجود ندارد، اما هنوز به خدا اعتقاد داشتم، زیرا که در نظرم برهان "علت اولی" قابل ابطال نبود. لیکن در هجده سالگی، اندکی پیش از آنکه وارد کمبریج شوم، زندگینامه‌ی میل را که خودش نوشته بود خواندم، و در آن عبارتی یافتم حاکی از اینکه پدرش به او آموخته بود که به پرسش "مرا که ساخته است؟" پاسخی نمی‌توان داد، زیرا بی‌درنگ این پرسش دیگر به وجود می‌آید که "خدا را که ساخته است؟" این نکته مرا رهنمون شد که برهان "علت اولی" را رها کنم و منکر وجود خدا شوم."(۶) او ندانم‌گرا بود و حتی در مصاحبه‌ای که در سال ۱۹۴۸ با فردریک کاپلستون در باب وجود خدا در رادیو بی‌بی‌سی انجام داد هنگامی که کاپلستون از او پرسید: "چطور است که شما هم بفرمایید موضع شما موضع لاادری است یا انکار. منظورم این است که آیا شما می‌گویید که عدم وجود خدا قابل اثبات است؟" راسل پاسخ داد: "نه؛ همچو چیزی نمی‌گویم: موضع من لاادری است."(۷) او در مقاله‌ی "لاادری کیست؟" می‌نویسد: "لاادری(Agnostic) کسی است که گمان می‌کند که دانستن حقیقت در امری چون وجود خدا و نوعی زندگی پس از مرگ که دین مسیح و دیگر ادیان بدان می‌پردازند، ناممکن است. یا، اگر تا جاودان ناممکن نباشد، به هر روی در حال حاضر ناممکن است."(۸) از نظر راسل دین آفتی است که باید از میان برود. او معتقد است که دین برای زمانی بود که انسان اطلاعات و علم زیادی درباره‌ی دنیای پیرامونش نداشت و برای توجیه و تبیین پدیده‌های طبیعی دست به دامان خدایان و اسطوره‌ها می‌شد و حالا که علم پیشرفت قابل توجهی کرده است باید آن را کنار گذاشت. راسل در کتاب نبرد علم با دین می‌نویسد: "از دوران کوپرنیک تا کنون، هر زمان علم و الهیات برخورد نظری داشته‌اند، پیروزی با علم بوده است. همچنین دیدیم در زمانی که کارهای علمی به مانند جادوگری و پزشکی مطرح می‌شد، علم در راه کاهش درد و رنج برمی‌خاست، در حالی که دین به تشویق وحشی‌گری‌های طبیعی بشر می‌پرداخت.
گسترش جهان‌بینی علمی در جهت مخالفت با جهان‌نگری دینی، به شیوه‌ای انکارناپذیر تا کنون برای هدف خوشبختی بوده است."(۹) راسل در مقاله‌ی "آیا دین می‌تواند مشکلات ما را حل کند؟" در پاسخ به کسانی که برای فرار از نازیسم و کمونیسم به دامان مسیحیت می‌شتافتند جنایات کلیسا در طول تاریخ مانند جنایاتی که در تفتیش عقاید یا جنگ‌های مذهبی چون جنگ‌های صلیبی و جنگ سی ساله یا کشتارهایی چون کشتار روز سن‌بارتلمی را برمی‌شمارد.
یادداشت‌ها:
۱-Ontological Argument
برهانی که می‌گوید وجود خدا بنا بر تعریفش واجب است. معرو‌ف‌ترین برهان هستی‌شناختی مربوط به قدیس آنسلم است که می‌گوید که خدا بزرگترین و کامل‌ترین موجود است و اگر وجود نداشته باشد دیگر بزرگترین و کامل‌ترین موجود نیست، چون چیزهای موجود کامل‌تر و بزرگتر از چیزهای ناموجود هستند، پس خدا باید لزوماً وجود داشته باشد. کسانی به این برهان نقد وارد کرده‌اند، مثلاً یکی از معاصرین قدیس آنسلم می‌گفت که این‌گونه بزرگترین و کامل‌ترین جزیره هم باید وجود داشته باشد یا کانت در نقد آن گفت که وجود یک کیفیت نیست.(برای اطلاعات بیشتر ر.ک: مگی، براین.(۱۳۹۱). سرگذشت فلسفه. ترجمه‌ی حسن کامشاد. تهران: نی. ص ۵۷.)
۲-برای خواندن درباره‌ی این مقاله ر.ک:
Forgie, J. W.(1972). Ferge's objection to the ontological argument. Nous, 251-265.
۳-Agnostic
کسی که نمی‌داند خدا وجود دارد یا نه.
۴-Baldwin, T.(1996). cambridge philosophers V. Philosophy, 71(276), 275-285.
۵-راسل، برتراند.(۱۳۴۹). چرا مسیحی نیستم. ترجمه‌ی س. الف. س. طاهری. تهران: سازمان چاپ آسمان. صص ۱۸-۱۹.
۶-راسل، برتراند.(۱۳۷۷). زندگینامه‌ی برتراند راسل به قلم خودش. ترجمه‌ی احمد بیرشک. تهران: خوارزمی. صص ۵۸-۵۹.
۷-راسل، برتراند.(۱۳۸۴). عرفان و منطق. ترجمه‌ی نجف دریابندی. تهران: ناهید. صص ۱۶۵-۱۶۶.
۸-راسل، برتراند.(بی‌تا). "لاادری کیست؟". ترجمه‌ی امیر کشفی. ص ۳.
۹-مکی. جی. ال.(۱۴۰۱). معجزه‌ی خداباوری. ترجمه‌ی زهیر باقری نوع‌پرست و دیگران. نشر سالک نیستی. ص ۹.
کتاب‌شناسی:
-راسل، برتراند.(۱۳۴۹). چرا مسیحی نیستم. ترجمه‌ی س‌. الف. س. طاهری. تهران: سازمان چاپ آسمان.
-راسل، برتراند.(۱۳۷۷).‌ زندگینامه‌ی برتراند راسل به قلم خودش. ترجمه‌ی احمد بیرشک. تهران: خوارزمی.
-راسل، برتراند.(۱۳۸۴). عرفان و منطق. ترجمه‌ی نجف دریابندی. تهران: ناهید.
-راسل، برتراند.(بی‌تا). "لاادری کیست؟" ترجمه‌ی امیر کشفی.
-مکی، جی. ال.(۱۴۰۱). معجزه‌ی خداباوری. ترجمه‌ی زهیر باقری نوع‌پرست و دیگران. نشر سالک نیستی.
-مگی، براین. سرگذشت فلسفه. ترجمه‌ی حسن کامشاد. تهران: نی.
-Baldwin, T.(1996). cambridge philosophers V. philosophy, 71(276).
-Forgie, J. W.(1972). Ferge's objection to the ontological argument. Nous.
❤‍🔥2
جیمز فریزر اسطوره‌پژوه و دین‌شناس برجسته اسکاتلندی معتقد بود انسان در طی تاریخ خود سه مرحله را طی کرده است: جادو، دین و علم. او معتقد بود جادو و دین تلاشی ناموفق برای تغییر پدیده‌های طبیعی بودند و انسان با علم می‌تواند پدیده‌های طبیعی را تغییر دهد و دیگر نیازی به جادو و دین نیست. او مناسک و مراسم دینی را تلاشی ناموفق برای تغییر پدیده‌های طبیعی می‌دانست و معتقد بود انسان‌های نخستین و باستان درک درستی از رابطه‌ی علّی(علت و معلولی)‌ نداشتند، برای همین‌ به جادو و دین روی آوردند. مثلاً نماز باران یا قربانی‌کردن گوسفندی را در نظر بگیرید. در مورد اول ما کنش‌هایی(حرکات نماز) را انجام می‌دهیم تا باران ببارد یا در مورد دوم گوسفندی را قربانی می‌کنیم که مثلاً دوستمان زندگی خوب و بسامانی داشته باشد.(۱) ویتگنشتاین فیلسوف برجسته‌ی اتریشی قرن بیستم، که عمدتاً به خاطر پژوهش‌های انقلابیش در فلسفه‌ی زبان مشهور است، می‌گفت نمی‌توان انسان‌های پیشین را به نداشتن درک درستی از رابطه‌ی علیت متهم کرد، زیرا آنها ابزارهای شکار خوبی می‌ساختند. از طرف دیگر مراسم و مناسک دینی تنها به نماز باران یا قربانی‌کردن گوسفندی محدود نمی‌شوند و امروزه انسان مدرن عکس کسی را که دوست دارد می‌بوسد یا عکس کسی که از آن متنفر است را پاره می‌کند. اینها به این معنی نیست که واقعاً کسی را که دوست دارد می‌بوسد یا کسی را که از او متنفر است می‌کشد‌.
پانوشت‌:
۱-جیمز فریزر به خاطر اثر معروفش شاخه‌ی زرین، که پژوهشی در مورد ریشه‌ی ادیان و اساطیر است، مشهور است. این اثر سیزده جلد دارد که رابرت فریزر(نوه‌ی جیمز فریزر) خلاصه‌ای یک جلدی از آن منتشر کرد که توسط کاظم فیروزمند به فارسی ترجمه گردید. مانی صالحی‌علامه از سال ۱۴۰۳ دست به ترجمه‌ی سیزده جلد زده و تا کنون دو جلد آن را ترجمه کرده است. توصیه می‌شود خلاصه‌ی تک‌جلدی که در چاپ هفتم(۱۳۹۲) ۸۶۱ صفحه است را بخوانید ولی اگر حوصله‌ی خواندن آن را ندارید می‌توانید فصل بیست و یکم لذات فلسفه‌ی ویل دورانت که گفت‌‌وگویی خیالی است را بخوانید. این فصل خلاصه‌ای بسیار مختصر از مراحل پیدایش ادیان است و در اکثر آن سر جیمز، که همان سر جیمز فریزر است، متکلم وحده است و درباره‌ی به وجود آمدن ادیان توضیح می‌دهد. این مراحل عبارتند از روح‌پرستی، جادوگری، توتم و تابو، پرستش اجداد و بت‌پرستی.
کتاب‌شناسی:
-مکی، جی‌. ال.(۱۴۰۱). معجزه‌ی خداباوری. ترجمه‌ی زهیر باقری نوع‌پرست و دیگران. نشر سالک نیستی. صص ۱۳-۱۴.
❤‍🔥2
یادداشت‌های یک نادان
#تاریخ_فلسفه تالس: پدر فلسفه، اولین کسی که به جای دین و اسطوره از عقل و تجربه برای تبیین چیستی جهان استفاده کرد سال تولد تالس مشخص نیست. ویل دورانت آن را ۶۴۰ ق.م دانسته است.(دورانت، ۱۳۹۱: ۱۵۸). در صورتی که برخی مفسرین با توجه به اینکه او خورشیدگرفتگی ۲۸ مه…
تالس اولین فیلسوف شناخته شده است. او سه رای مهم دارد: همه‌چیز از آب به وجود آمده است، زمین بر روی آب شناور است و آهن‌ربا دارای روح و زنده است. در باب اینکه چرا تالس آب را ماده‌المواد(آرخه) دانسته است سه نظریه مطرح است شده است: مردمان میلتوس(ملطیه) مردمی دریانورد بودند و با آب سر و کار داشته‌اند. از طرف دیگر آب تنها ماده‌ای است که به سه شکل مایع(آب)، جامد(یخ) و گاز(بخار آب) در طبیعت وجود دارد. دو نظریه‌ی دیگر هم توسط ارسطو مطرح شده است. اولی این است که که در همه‌ی غذاها رطوبت وجود دارد و رطوبت گرما را به وجود می‌آورد. دومی این است که بذر گیاهان مرطوب است و اصل رطوبت آب است. تالس اولین کسی است که وحدت را در کثرت دید و بین دنیای نمود و بود تفاوت گذاشت. دنیای بود چیزی است که هست(امر فی‌الواقع یا شیء فی‌نفسه) و دنیای نمود چیزی است که ما ادراک می‌کنیم‌. از نظر او ما اگر فقط از حواسمان استفاده کنیم و فقط دنیای نمود را ببینیم موجودات متفاوتی را می‌بینیم اما اگر از عقلمان استفاده کنیم می‌توانیم جهان بود را درک کنیم. می‌توانیم در کثرت اشیاء ببینیم که همه از آب تشکیل شده‌اند. ممکن است گمان کنیم تالس اعتقاد داشته که زمین کره‌ای بر روی آب است اما او زمین را استوانه‌ای کم‌ارتفاع می‌دید که مانند قرص، یا به تعبیر ارسطو، تنه‌ی درختی شناور بر روی آب است. قدما دلایل مختلفی برای باور به روح یا نفس داشتند. بعضی از آنها عبارتند از: وقتی تصویر خود را در آب یا جسمی صیقلی می‌دیدند می‌پنداشتند تصویر منعکس‌شده باید موجودیتی مستقل از آنها داشته باشد. دومین دلیل این بود که خواب می‌دیدند راه می‌روند، می‌نوشند، می‌خورند، می‌خوابیدند و ... اما وقتی بیدار می‌شدند می‌دیدند که در سر جای خود ثابت بوده‌اند، پس نتیجه می‌گرفتند چیزی مستقل از آنها به اسم روح وجود دارد که وقتی خوابیم به اماکن دیگر می‌رود و کنش‌های متفاوتی انجام می‌دهد. از طرف دیگر افراد مرده، مخصوصاً در روزهای اولیه‌ی بعد از مرگشان، به خواب آنها می‌آمدند‌. این آنها را به این نتیجه رساند که انسان فقط به جسمش محدود نیست و بعد از مرگ هم زندگی پس از مرگی وجود دارد. یونانیان باستان می‌پنداشتند هر چیزی که حرکت می‌کند روح دارد. تالس پا را فراتر گذاشت و ادعا کرد آهن‌ربا با اینکه ثابت است ولی چون اشیاء آهنی را به خود جذب می‌کند و به حرکت در می‌آورد دارای روح است.‌ در اینکه تالس یک آنیمیست(همه‌جاندارانگار) بوده است شک هست. بعضی می‌گویند تالس تنها برخی از موجودات را زنده و در نتیجه دارای روح می‌پنداشت اما برخی چون کاپلستون معتقدند او یک آنیمیست بوده است و همه‌ی موجودات را دارای جان و روح می‌دانسته است. برخی می‌گویند آیه‌ی ۳۰ سوره‌ی انبیاء یعنی "هر چیز زنده‌ای را از آب پدید آوردیم." مطابق نظریه‌ی آرخه‌بودن آب تالس بوده است اما در این این آیه تنها به جانداران اعم از حیوانات و گیاهان اشاره شده در حالی که تالس همه‌ی موجودات اعم از اجسام بی‌جان را تشکیل‌شده از آب می‌دانست. برخی دیگر طبق آیه‌ی ۷ سوره‌ی هود "تخت خدا بر آب است." را مطابق نظریه‌ی شناوربودن زمین بر روی آب تالس دانسته‌اند اما این دو، دو مقوله‌ی جداگانه هستند. برخی مورخین فلسفه‌ی اسلامی مانند شهرستانی و ابن‌قفطی نظریات و روایات نادرستی به تالس نسبت داده‌اند. شهرستانی در کتاب الملل و النحل می‌گوید تالس به یک مبدع اعتقاد داشته که در زمانی وجود داشته که مبدعی در کار نبوده است و یک صفحه را به شرح این رای تالس اختصاص داده است در حالی که ما نمی‌دانیم تالس خداباور بوده یا به یک مبدع بدون مبدعی اعتقاد داشته یا نه. ابن‌قفطی در کتاب تاریخ الحکماء تالس را یکی از شاگردان فیثاغورس دانسته است، در صورتی که امروزه همگان می‌دانند میان تالس و فیثاغورس یک قرن فاصله‌ی زمانی است و فیثاغورس متاخرتر از تالس است. تالس اولین کسی بود که میان جهان نمود حواس و جهان بود عقل تفاوت گذاشت و وحدت را در کثرت دید‌. شاید برای همین ارسطو در مابعدالطبیعه(متافیزیک) او را اولین فیلسوف تاریخ می‌داند.
کتاب‌شناسی:
-ملکیان، مصطفی.(بی‌تا). تاریخ فلسفه‌ی غرب، ج ۱. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه. صص ۹-۱۶.
❤‍🔥2
آنیکیوس مانلیوس سورینوس بوئتیوس در سلول زندانش منتظر اعدام بود اما او چه کسی بود و چرا می‌خواست اعدام شود؟ او یکی از نجبای رومی بود که در سال ۴۸۰ زاده شد. او توسط یکی از برجسته‌ترین خاندان‌های رومی به فرزندخواندگی پذیرفته شد‌. بوئتیوس علاوه بر فرهنگ لاتین به ادبیات و فلسفه‌ی یونانی هم مسلط بود. نمی‌توان با قطعیت گفت که او برای تحصیل به اسکندریه یا آتن رفته باشد اما او یک نوافلاطونی بود که پروکلوس، فورفوریوس و آمونیوس را می‌شناخت و به سنت فلسفی فلوطین، ارسطو و افلاطون تعلق داشت. او کوشید تمام آثار افلاطون و ارسطو را به لاتین برگرداند اما تنها توانست منطق(ارگانون) ارسطو را به همراه مقدمه‌ی فورفوریوس(ایساغوجی) به لاتین برگرداند. دو پسر او به عنوان کنسول انتخاب شدند و خود او به صدارت اعظم امور دیوانی منسوب شد اما دیری نپایید که با توطئه‌ی درباریان تئودوریک، پادشاه اوستروگوت‌ها، او را زندانی و سپس مابین ۵۲۴ تا ۵۲۶(اغلب مورخان بر روی ۵۲۴ اتحاد نظر دارند.) اعدام شد اما چیزی که مهم است کتابی است که در زندان نگاشت: در تسلای فلسفه. برای خوانش فلسفه‌ی او باید تا حد زیادی بر منطق و مابعدالطبیعه‌ی ارسطویی مسلط باشید. او چیزهایی مثل اینکه خدا صورت است و ماده نیست، بنابراین نمی‌تواند زیرنهاد باشد را گفت. عمده‌ی توجه من به در تسلای فلسفه‌اش هست. این کتاب، برخلاف سایر آثارش، از نثری دل‌پذیر و ساده برخوردار است که برای خوانندگان عادی هم جذاب است. این کتاب به چندین بخش تقسیم شده و در ابتدا فلسفه همچون بانویی بر بوئتیوس ظاهر می‌شود. قرن‌ها پیش پارمنیدس از ملاقات جوانی با الهه‌ی خرد سخن گفت ولی ملاقات با خود فلسفه را اولین بار بوئتیوس مطرح کرد. این بانو که قامتش از قامتی متناسب با بانوان تا قامتی غیرقابل وصف متغیر است، در پایین تراز پیراهنش حرف پی، که نشانه‌ی فلسفه‌ی عملی(سیاست و اخلاق) است و در بالای پیراهنش حرف تتا، که نشانه‌ی فلسفه‌ی نظری(مابعدالطبیعه و علم) است، نقش بسته بود. او از اینکه بوئتیوس او را فراموش کرده است شکوه می‌کند و می‌گوید ناملایمتی‌های روزگار دلیل بر این نیست که خود را نگون‌بخت بداند. او می‌گوید سعادت واقعی در درون انسان است نه در چیزهای بیرونی مانند ثروت، شهرت و قدرت، که یادآور سخن شامفور است: "یافتن سعادت درون خود دشوار و در درون دیگران غیرممکن است." بانوی فلسفه به او می‌گوید که شاید شریران در ظاهر سعادتمند باشند اما در واقع نگون‌بختند و مستحق دلسوزی و ترحم‌اند. بخش پنجم در تسلای فلسفه به عدم مغایرت علم پیشین خداوند به کنش‌های انسان و اراده‌ی آزاد انسان‌ها اختصاص دارد. در این فصل نثر ساده‌ی محاورانه‌ی بوئتیوس تغییر می‌کند و به نثر فنی تبدیل می‌شود. بوئتیوس می‌گوید علم خدا به زمان با علم انسان به زمان متفاوت است. خدا گذشته، حال و آینده را می‌بیند و از تمامی کنش‌های گذشته، حال و آینده‌ی انسان باخبر است. او می‌گوید علم پیشین خداوند اراده‌ی آزاد انسان را از بین نمی‌برد، زیرا دانستن یک چیز با مجبور‌کردن افراد به انجام آن دو چیز متفاوت هستند. او می‌گوید آنهایی که به این باور دارند که علم پیشین خدا با اراده‌ی آزاد انسان در تضاد است از استدلال اشتباهی به نام "معرفت منجر به جبر" و مغالطه‌ای به اسم "مغالطه‌ی دامنه‌ی سور" استفاده می‌کنند. مغالطه‌ی دامنه‌ی سور به این معناست که مشخص نیست دامنه‌ی سور قضیه محدود است یا گسترده، مانند "هر چه می‌درخشد طلا نیست. این جواهر می‌درخشد. این جواهر طلا نیست." در اینجا دامنه‌ی سور "هر" در مقدمه‌ی اول(صغرا) مشخص نیست. نقدهایی به در تسلای فلسفه وارد شده که این کتاب دلیل‌تراشی و توجیهی ناشی از درماندگی است‌. از کجا معلوم سعادت در شهرت، ثروت و قدرت نباشد؟ از طرف دیگر ارسطو در اخلاق نیکوماخوس می‌گفت برای رسیدن به سعادت نیازمند سیمایی خوش، ثروتی نسبتاً زیاد، فرزندان صالح و تا حدی بخت و اقبال هستیم و اگر این‌گونه باشد تلاش بوئتیوس برای رسیدن به سعادت بیهوده بوده است. فارغ از اینکه سخنان او را باور داریم یا نداریم اراده‌ی او در تحمل سختی‌ها و تعب‌ها و کوشش او برای تسلی‌بخشی به خویش و دیگران با فلسفه شایان ستایش است. بوئتیوس مردی بود که سردی و گرمی روزگار را چشید و نشان داد فلاسفه با استفاده از فلسفه می‌توانند ناملایمتی‌ها را تاب بیاورند. "حتی اگر بوئتیوس به عنوان یک فیلسوف اصیل و مستقل به طور خاص قابل توجه و ذکر نباشد، در هر حال، به عنوان انتقال‌دهنده‌ و به عنوان فیلسوفی که کوشید آموزه‌های مسیحی را نه فقط از طریق اصطلاحات وام‌گرفته از فیلسوفان نوافلاطونی، بلکه از طریق اصطلاحات برگرفته از فیلسوفی [یعنی ارسطو] که اندیشه‌ی او نفوذ زیادی در بزرگترین ترکیب فلسفی قرون وسطی داشت، قابل ذکر است."(کاپلستون، ۱۳۹۸: ۱۷۶).
❤‍🔥1
کتاب‌شناسی:
-کاپلستون، فردریک.(۱۳۹۸). تاریخ فلسفه، ج ۱: یونان و روم. برگردان ابراهیم دادجو. تهران: سروش. صص ۱۷۱-۱۷۶.
-مارنبن، جان و دیگران.(۱۴۰۱). تاریخ فلسفه‌ی راتلج، ج ۳: قرون وسطی. برگردان بهنام اکبری. تهران: حکمت. صص ۵۷-۷۸.
-واربرتون، نایجل.(۱۴۰۳). آثار کلاسیک فلسفه. برگردان مسعود علیا. تهران: ققنوس. صص ۴۷-۵۴.
❤‍🔥1