یادداشت‌های یک نادان
118 subscribers
6 photos
8 links
چکیده‌هایی از مطالعات ناقص
Download Telegram
كانت استدلال زیر را در چندین موضع ارائه کرده است. قانون اخلاقی تکالیفی را بر دوشمان می‌گذارد اما ما می‌توانیم مکلف باشیم به این‌که فقط کارهایی را انجام دهیم که در توان ما هستند در نتیجه باید دارای اختیار باشیم تا بتوانیم تکلیف خود را انجام دهیم او به وسیله این استدلال ادعا می‌کند که عقل عملی اختیار را به ما باز می‌گرداند که یکی از موضوع‌های مهم مابعدالطبیعه بود و به نظر می‌رسید که با نقد عقل نظری از آن محروم شدیم.
استدلال او افراد چندانی را قانع نکرده است. "باید، مستلزم توانستن است." در صورتی درست است که معنایش این باشد که تحمیل تکلیف بر کسی که توانایی انجام آن را ندارد، نامعقول است. اما در نظام کانت معنایش این است که از بار تحمل‌نشدنی تکلیف باید به فرض یک آزادی اراده استعلایی رسید. کانت در مواقعی که مهربان‌تر است می‌خواهد چیزهایی بگوید شبیه این‌که مکلف نیستیم با شام کسی به جای شراب آب‌جو بخوریم یا به جای آب‌جو، شراب بخوریم اما جمله‌ی رسمی او این است که شخص در هر لحظه مکلف است که بیشترین میزان ممکن کار خوب را انجام دهد.
اختیاری که کانت شرط ضروری تحقق تکلیف می‌داند، اختیار در جهان پدیدارها نیست. این اختیار به فاعلی تعلق دارد که یک بود خارج از زمان است نه یک شخص پدیداری که در جهان روزمره قرار دارد. در این صورت امکان ندارد که بفهمیم اعمال اختیاری ما چگونه می‌تواند در جهان محسوس تأثیر بگذارد اما اگر اعمال اختیاری نمی‌توانند بر جهان مادی تأثیر بگذارند، آن‌وقت اختیاری‌نامیدن آن‌ها خیالی است.
با این حال من معتقدم کانت درست می‌گوید که آزادی عقلی با تعین‌گرایی مادی سازگار است. ما باید به جای تمایز او بین فاعل بودی و فاعل نمودی از تمایز بین انسان در مقام فاعل آگاه و انسان در مقام یک موجود زنده مادی استفاده کنیم. یک فاعل می‌تواند در سطح عقل عملی مختار باشد، حتی اگر درست باشد که حرکت‌های او به عنوان یک موجود مادی توسط قوانین فیزیک، تعین می‌یابد. اگر فیزیک بنیادی‌ترین سطح تبیین را ارائه می‌دهد و فیزیک، تعین‌گراست، به این معنا نیست که اختیاری بودن در سطح رفتار حیوانی و قصد در سطح رفتار انسانی صرفاً توهم‌اند.
باید اعتراف کرد که "آزادی اراده" یک عبارت نافرجام است. چون اراده یک قابلیت است و قابلیت نمی‌تواند آزاد باشد فقط افراد و افعال می توانند آزاد باشند اما منظور مردم از این عبارت این است که آدمیان، توانایی انجام فعل آزاد را دارند. برخی از تحلیل‌ها درباره‌ی آزادی بیش‌تر از هر چیز بر مفهوم انتخاب یا میل تأکید می‌کنند سایرین بیشتر از هر چیز بر مفهوم قابلیت یا توانایی تأکید دارند. برخی، آزادی اراده را توانایی انجام کاری می دانند که شخص می‌خواهد سایرین آن را توانایی عمل در مواجهه با بدیل‌ها می دانند. به تعبیری شخص در صورتی، کاری را آزادانه انجام داده که به خاطر این‌که خودش می‌خواسته آن را انجام داده است؛ به تعبیر دیگر شخص در صورتی کاری را آزادانه انجام داده که با وجود این‌که در توانش بوده که آن را انجام ندهد، آن را انجام داده است.
هر دو مفهوم مذکور به نحو جدایی‌ناپذیری به هم پیوسته‌اند توانایی انجام کار دیگر که برای اختیار ضروری است، توانایی انجام کار دیگر است اگر شخص بخواهد که آن کار دیگر را انجام دهد. عدم تعین یا تصادفی‌بودن صرف، مثل رفتار ذرات بنیادین در جهش کوانتومی برابر با اراده آزاد نیست. از طرفی هم درست نیست که کنش شخص از سر خواست فقط به این دلیل است که در مقیاسی و دو روی یک سکه‌اند. در جایی شخص امکان انجام کاری غیر از آن را داشته است. این دو نوع آزادی شک نیست که آزادی مستلزم جور دیگر عمل‌کردن است. من فقط در صورتی عمل «الف» را آزادانه انجام می‌دهم که بتوانم عمل «الف» را انجام ندهم.
این توانایی دو عنصر دارد قابلیت انجام ندادن «الف» و مجال انجام‌ندادن «الف». حقیقتی که به نحوی گمراه کننده تحت عنوان "آزادی اراده" ارائه شده، این است که انسان‌ها غالباً کاری می‌کنند در حالی که قابلیت و مجال انجام غیر آن کار را هم دارند و می‌توان وجود این قابلیت‌ها و مجال‌ها را بدون دانستن چیزی درباره‌ی رویدادهایی که در خیال یا در مغز فاعل آزاد رخ می دهند، اثبات کرد.
این امر نشان می دهد که اختیار انسان با تعین‌گرایی مادی و در واقع فیزیولوژیکی سازگار است ولی البته دلیلی ندارد باور کنیم که فیزیک افعال ما را تعین می‌بخشد یا اینکه خود فیزیک تعین‌گراست در واقع طبیعت تصادفی بودن پایین‌ترین سطح تبیین این امکان را به نظام‌ها می‌دهد که در سطوح بالاتر، نظام‌های سطح پایین‌تر را به نحوی که کانت پیش‌بینی می‌کرد و در فصل قبل دیدیم، اداره کنند.
🔥2
کانت، خدا، اختیار و جاودانگی را مفروضات عقل عملی می‌داند. کانت درباره‌ی هر سه اشتباه می‌کرد اما مفهوم واقعی مفروضات عقل عملی، ارزش خود را از دست نمی‌دهد. این مفروضات فرضهایی هستند که وقتی می‌خواهیم به تکالیف اخلاقی خود معنا بدهیم، قبل از دست‌یابی به شواهد، مسلم گرفته می‌شوند. در این مفاهیم تناقضی دیده نمی‌شود و در واقع بارها از آنها استفاده می‌کنیم. مثلاً ممکن است سیاست‌های مربوط به جنسیت مبتنی بر این فرض باشند که در یک جهان کاملاً منصفانه، زنان و مردان به نحو برابر در تمام سطوح صلاحیت و مرجعیت حضور بیابند. این پنداشت یکی از مفروضات عقل عملی است؛ نمی‌شود این پنداشت مبتنی بر تجربه باشد چون تا کنون هیچ جهان کاملاً منصفانه‌ای وجود نداشته است.
ویژگی دیگر نظام اخلاقی کانت که اعتبار خود را حفظ کرده است، اندیشه یک جامعه‌ی اخلاقی مستقل است که خودش قوانین را برای خودش تدوین می‌کند.
سه عنصر هست که برای اخلاق ضروری‌اند: جامعه‌ی اخلاقی، مجموعه‌ی ارزش‌های اخلاقی، قوانین اخلاقی. هر سه ضروری‌اند. اول این‌که به دلایل مشابه بسیار زیادی داشتن یک اخلاق کاملاً خصوصی همان قدر محال است که داشتن یک زبان کاملاً خصوصی. دوم اینکه حیات اخلاقی جامعه عبارت است از جستجوی همگانی ارزش‌های غیر مادی مثل انصاف، صداقت، رفاقت. آزادی ماهیت جست‌وجوی این ارزش هاست که بین اقتصاد و اخلاق فرق می‌گذارند. سوم اینکه این جستجو در چارچوبی انجام میگیرد که از انواع رفتارهای ممنوع شده خاص جلوگیری می‌کند.
این همان چیزی است که بین اخلاق و زیبایی‌شناسی فرق می‌گذارد که به عبارتی جستجوی ارزش‌های غیر مادی هم هست. اگر بپرسیم "چه کسی فلان کار را منع کرده است؟" پاسخ می‌دهیم اعضای جامعه اخلاقی جامعه اخلاقی، قوانین اخلاقی را به نحوی می‌سازد که مشابه ساختن قوانین دستور زبان و نحو توسط جامعه‌ی زبانی است. قوانین اخلاقی مثل قوانین زبانی می‌توانند با تغییر جامعه، تغییر کنند اما همان طور که فروپاشی چنین قوانین مؤثری در جامعه منجر به هرج‌ومرج می‌شود، فروپاشی چنین قوانینی در زبان منجر به تناقض می‌شود.
این فهم از منشأ قوانین اخلاقی در مفهوم قلمرو غایت‌ها به نحو تصویر مانندی توسط كانت طراحی شده یعنی اتحادیه موجودات عاقل تحت قوانین مشترک. اراده‌ی خود من فقط تا جایی عقلانی است که قاعده های فردی آن- اصولی که بر اساس آن تصمیم گرفته می‌شود- بتوانند تبدیل به قانون همگانی شوند. عکس‌اش، این است که قانون همگانی قانونی است که توسط اراده‌های عاقلی مثل اراده‌ی من ساخته شده است. یک موجود عاقل فقط مطیع قوانینی است که خودش ساخته است و با این حال همگانی‌اند. همه‌ی ما در قلمری غایت‌ها، هم قانون‌گذاریم و هم مطیع.
کتاب‌شناسی:
-کنی، آنتونی.(۱۴۰۴). ایمانوئل کانت. برگردان رضا یعقوبی. تهران: بنگاه نشر و ترجمه‌ی کتاب پارسه. صص ۱۲۱-۱۲۵.
❤3👌1
کانت بر این مبنا با برهان هستی‌شناختی مخالفت می‌کند که وجود،‌ محمول یا کیفیت نیست. برهان هستی‌شناختی برهانی است که طبق آن خدا کامل‌ترین موجود است و این موجود کامل برای برای کامل‌بودن می‌بایست وجود داشته باشد. این برهان را اولین بار آنسلم، کشیش ایتالیایی، مطرح کرد و دکارت و اسپینوزا تقریرهایی بر این برهان نوشتند. پلانتینگا، فیلسوف معاصر آمریکایی، قرائت جدیدی از برهان هستی‌شناختی ارائه می‌دهد. او بیشترین کمال را علم مطلق، قدرت مطلق و کمال اخلاقی تعریف می‌کند. واضح است که خدا در جهان بالفعل(واقعی) کمال بیشتری از جهان بالقوه(ممکن) دارد. بیشترین کمال برای خدابودن کافی نیست. لازم است سایر جهان‌ها را بررسی کنیم. می‌توانیم بگوییم بیشترین بزرگی بیشترین کمال در تمام جهان‌های ممکن است و نشانه‌ی الوهیت همین است. چیزی که بیشترین بزرگی را دارد باید در تمام جهان‌های موجود وجود داشته باشد؛ زیرا چیزی که در جهانی وجود نداشته باشد هیچ‌ ویژگی‌ای ندارد. اگر بیشترین بزرگی مصداق داشته باشد باید در تمام جهان‌ها مصداق داشته باشد و این یعنی در دنیای ما، که دنیای بالفعل است، هم وجود دارد. برهان پلاتینگا از تعریف خدا(بزرگترین چیز) به وجود او می‌رسد. کانت نمی‌تواند برهان پلاتینگا را رد کند؛ چون در تلقی خود از برهان هستی‌شناختی یک ژولیوس سزار ممکن را فرض کرده بود که تمام ویژگی‌های ژولیوس سزار بالفعل را داشته است. کانت برهان اتقان صنع را بهترین برهان اثبات خدا می‌داند. این برهان همان برهان نظم است و بر این اشاره دارد که نظم جهان نشان از طراحی هوشمند دارد. دیوید هیوم پیشتر گفته بود که برهان نظم تنها وجود یک ناظم را ثابت می‌کند نه یک خدای قادر مطلق خیر مطلق دانای مطلق. نظریه‌ی فرگشت داروین پایه‌های برهان نظم را سست ساخت؛ زیرا ثابت نمود که ویژگی‌های بسیاری از گونه‌های زیستی ریشه در انتخاب طبیعی دارد. نظریه‌ی داروین این برهان را رد کرده است که می‌گوید هر جا سازگاری با محیط‌زیست دیده شود باید شاهد فعالیت یک موجود عاقل باشیم. کانت بارها تاکید کرده است گه جایی که تبیین جوهرهای مخلوق کافی است نباید با طراح هوشمند توسل جست. امروزه بسیاری از افراد مذهبی دوشادوش افراد سکولار می‌ایستند که فرامین الهی را نباید سرچشمه‌ی اخلاق دانست. کانت در قلمروی غایت‌ها خدا را قانون‌گذاری تصور می‌کند که خود مطیع قوانین نیست. کانت در نامه‌ای به یکی از دوستانش در سال ۱۷۷۵ می‌نویسد:"آموزه‌ی حقیقی، توام با یک ایمان اخلاقی محض است به اینکه خدا از تمام تلاش‌های اصیل ما برای انجام کارهای خوب حمایت خواهد کرد، حتی اگر موفق‌شدن در آنها در توان ما نباشد. پرستش مربی این دین(عیسی)، مثل درخواست نعمت در نماز و پرستش، غیرضروری است." اخیراً دانشجویان علوم سیاسی و روابط بین‌الملل سیلی از مقالات درباره‌ی به سوی صلح پایدار کانت را نوشتند و این را بررسی کرده‌اند که سه‌پایه‌ی کانتی، یعنی مردم‌سالاری، وابستگی اقتصادی و مشارکت در سازمان‌های بین‌المللی باعث صلح پایدار بین‌المللی می‌شود یا خیر؟ کانت در معرفت‌شناسی از ما می‌خواهد به شناخت اشیای نفس‌الامر بپردازیم. در اخلاق از ما می‌خواهد از تکالیف اخلاقی اطاعت مطلق کنیم و در سیاست از ما می‌خواهد به صلح پایدار برسیم‌‌. خط مجانب در ریاضی خطی است که به یک منحنی نزدیک می‌شود ولی هرگز به آن نمی‌رسد. اگر بخواهیم ساختار فلسفه‌ی کانت را در یک کلمه خلاصه کنیم آن کلمه قطعاً مجانب است.
کتاب‌شناسی:
-کنی، آنتونی.(۱۴۰۴). ایمانوئل کانت. ترجمه‌ی رضا یعقوبی. تهران: بنگاه نشر و ترجمه‌ی کتاب پارسه. صص ۱۲۷-۱۳۰.
❤‍🔥2👏1
گاهشماری زندگی کانت:
۱۷۲۴: کانت در کونیگسبرگ به دنیا آمد.
۱۷۳۷: درگذشت مادر کانت
۱۷۴۰: کانت وارد دانشگاه شد. جلوس فردریک دوم(فردریگ کبیر).
۱۷۴۶: درگذشت پدر کانت
۱۷۴۶-۱۷۵۴: کانت معلم خصوصی خانواده‌های محلی بود.
۱۷۴۹: انتشار ارزیابی نیروهای زنده
۱۷۵۴: بازگشت کانت به کونیگسبرگ
۱۷۵۵: انتشار تاریخ طبیعی عمومی و نظریه‌ی افلاک
کانت با پایان‌نامه‌ای درباره‌ی آتش فارغ‌التحصیل شد.
۱۷۵۸-۱۷۶۲: اشغال کونیگسبرگ توسط روس‌ها
۱۷۶۲: انتشار تنها برهان ممکن در دفاع از وجود خدا
۱۷۶۴: کانت استادی فن شعر را رد کرد.
۱۷۶۵: کانت با جوزف گرین دوست شد.
۱۷۶۶: انتشار خواب‌های یک بیننده‌ی ارواح
کانت کتابدار شد.
۱۷۷۰: کانت استاد منطق و مابعدالطبیعه شد.
۱۷۷۶: کانت رئیس دانشکده شد.
۱۷۷۸: کانت استادی دانشگاه لاهه را نپذیرفت.
۱۷۸۱: انتشار نقد عقل محض(سنجش خرد ناب)
۱۷۸۳: انتشار تمهیدات بر مابعدالطبیعه‌های بعدی
کانت منزل شخصی‌اش را خریداری کرد.
۱۷۸۵: انتشار بنیاد مابعدالطبیعه‌ی اخلاق
۱۷۸۶: فردریک ویلهم دوم جانشین فردریک دوم شد.
۱۷۸۸: انتشار نقد عقل عملی
۱۷۸۹: وقوع انقلاب فرانسه
۱۷۹۰: انتشار نقد قوه‌ی حکم
۱۷۹۲: انتشار دین در محدوده‌ی عقل صرف
۱۷۹۴: کانت از نوشتن درباره‌ی دین دست کشید.
۱۷۹۵: انتشار به سوی صلح پایدار
۱۷۹۶: کانت از استادی دست کشید.
۱۷۹۷: انتشار مابعدالطبیعه‌ی اخلاق
درگذشت فردریک ویلهم دوم
۱۷۹۸: انتشار نزاع دانشکده‌ها
۱۸۰۴: وفات کانت
کتاب‌شناسی:
-کنی، آنتونی.(۱۴۰۴). ایمانوئل کانت. ترجمه‌ی رضا یعقوبی. تهران: بنگاه نشر و ترجمه‌ی کتاب پارسه. صص ۱۹-۲۰
👌2👏1
انواع براهین اثبات وجود خدا:
برهان غایت‌شناختی: این برهان این فرض را در نظر می‌گیرد که هر چیزی علت غایی دارد. به عنوان مثال دانه‌ی بلوط تبدیل به درخت بلوط می‌شود یا ستاره‌ها در مسیری معین حرکت می‌کنند. این برهان با توجه به اینکه پیشرفت‌های علمی این پدیده‌ها را نتیجه‌ی علیت یا تصادف می‌دانند سست شده است.
برهان کیهان‌شناختی: این برهان بر این فرض مبتنی است که جهان نمی‌تواند از هیچ به وجود آمده باشد.(همان‌طور که پارمنیدس می‌گفت‌.) پس باید آفریدگاری باشد که آن را به وجود آورده باشد. برتراند راسل می‌پرسد:"اگر خدا می‌تواند بدون داشتن علت وجود داشته باشد چرا جهان نتواند!؟"(برای اطلاعات بیشتر ر.ک: راسل، ۱۳۴۹: ۱۹.)
برهان هستی‌شناختی: این برهان اولین بار توسط آنسلم مطرح شد. به عقیده‌ی او تمام مردم(حتی خداناباوران) معتقدند که خدا بزرگترین و کامل‌ترین چیز است. او معتقد است یک کامل‌ترین و بزرگترین چیز نمی‌تواند وجود نداشته باشد؛ زیرا در این صورت کامل‌ترین چیز نیست. نقدهای زیادی بر این برهان وارد شده مثلاً یکی از معاصرین آنسلم می‌گفت پس با این وجود باید کامل‌ترین جزیره هم وجود داشته باشد. کانت هم معتقد بود وجود محمول و کیفیتی نیست که به یک چیز کامل نسبتش دهیم. وجود(هستی) و ماهیت(چیستی) مغایرت دارند. ما برای نسبت‌دادن وجود به چیزی نیازمند دلیل هستیم. در صورتی که برای نسبت‌دادن ماهیت یک چیز به آن نیازمند دلیل و برهان نیستم؛ همان‌گونه که می‌توان "حیوان ناطق" را به انسان و "شکل سه‌ضلعی" را به مثلث نسبت داد ولی برای وجود فلان انسان باید علت تامه‌ی آن محقق شده باشد.
کتاب‌شناسی:
-راسل، برتراند.(۱۳۴۹). چرا مسیحی نیستم؟. ترجمه‌ی س‌. الف. س. طاهری. تهران: سازمان چاپ آسمان.
-مگی،‌ براین.(۱۳۹۱). سرگذشت فلسفه. ترجمه‌ی حسن کامشاد. تهران: نی. ص ۵۷.
👏2❤1👍1
اگر ناپلئون مانند اسپینوزا عقل و هوش داشت همچون او در یک زیرشیروانی به سر می‌برد و چهار کتاب تالیف می‌کرد.

-آناتول فرانس.
کتاب‌شناسی:
-دورانت، ویل.(۱۳۳۵). تاریخ فلسفه. ترجمه‌ی عباس زریاب‌خوئی. تهران: تابان. ص ۱۳۱.
👏2🤣1
علل اربعه‌ی ارسطو: ارسطو چهار علت را مطرح کرد که به علل اربعه‌ی ارسطو مشهور شدند.
علت فاعلی: علت فاعلی به‌وجود‌آورنده‌ی یک چیز است؛ مثلاً آشپز علت فاعلی پاستا آلفردو است.
علت مادی: علت مادی مواد تشکیل‌دهنده‌ی یک چیز است؛ مثلاً خمیر آرد، آب و تخم‌مرغ علت مادی پاستا آلفردو هستند.
علت غایی: علت غایی هدف و غایت یک چیز است؛ مثلاً علت غایی پاستا آلفردو رضایت مشتری است.
علت صوری: علت صوری صورت و شکل یک چیز است؛ مثلاً علت صوری پاستای آلفردو دستور پخت آن است.
کتاب‌شناسی:
-کنی، آنتونی.(۱۴۰۲). تاریخ فلسفه‌ی غرب، ج ۱: فلسفه‌ی باستان. برگردان رضا یعقوبی. تهران: پارسه. صص ۴۱-۴۲.
👏4
از تمام کسانی که ری‌اکشن می‌زنند، عضو کانال می‌شوند و پست‌ها را برای دیگران می‌فرستند کمال سپاس‌گزاری را دارم.
❤26👎2💋1
یادداشت‌های یک نادان pinned «از تمام کسانی که ری‌اکشن می‌زنند، عضو کانال می‌شوند و پست‌ها را برای دیگران می‌فرستند کمال سپاس‌گزاری را دارم.»
کانت در شرحی کوتاه درباره‌ی تمایز "منطق عمومی" و "منطق استعلایی" می‌گوید: منطق عمومی علمی بنیادین درباره‌ی صورت‌های اندیشه است، بی‌آنکه ابژه‌ها را بنگرد و منطق استعلایی علمی درباره‌ی صورت‌های بنیادین اندیشیدن به ابژه‌هاست. پس از این شرح کوتاه، او "منطق استعلایی" را به دو بخش اصلی "تحلیل استعلایی" و "دیالکتیک استعلایی" تقسیم می‌کند. تقسیم‌بندی او از تمایزی سرچشمه می‌گیرد که ارسطوئیان سده‌ی شانزدهم میان منطق حقیقت و منطق احتمال می‌نهاند و یوآخیم گئورگ داریس، استاد دانشگاه ینا، آن را در سده‌ی هجدهم به آلمان آورد. کانت با به‌کارگیری این تقسیم‌بندی، می‌خواهد میان سهم مثبت فاهمه و تلاش جعلی خرد تفاوت بگذارد: در بخش "تحلیل استعلایی" می‌گوید فاهمه در همکاری حس‌پذیری[سهمی مثبت] در شرایط امکان تجربه و شناخت دارد؛ و در "دیالکتیک استعلایی" می‌گوید خرد در تلاشی جعلی، مستقل از حس‌پذیری، دیدگاهی متافیزیکی درباره‌ی اشیای فی‌نفسه می‌سازد. "تحلیل استعلایی" نیز به دو فصل تقسیم می‌شود: "تحلیل مفهوم‌ها" و "تحلیل اصول". در تحلیل مفهوم‌ها، درباره‌ی اعتبار کلی و ضروری مفهوم ناب فاهمه یا مقوله‌ها سخن می‌گوید؛ مانند جوهر و علیت. در تحلیل اصول، به اصول بنیادین حکم تجربی می‌پردازد که مقوله‌ها را به کار می‌گیرد؛ اصولی چون پایندگی جوهر و کلیت علیت.
"دیالکتیک استعلایی" نیز به دو فصل تقسیم می‌شود: "درباره‌ی مفهوم‌های خرد ناب" و "درباره‌ی استنتاج‌های دیالکتیکی خرد ناب". در این فصل، کانت بدین امر می‌پردازد که خرد ناب چگونه ایده‌ی موجودهای متافیزیکی، مثل روح، کل جهان و خدا را تولید می‌کند و سپس می‌کوشد با گسترش الگوهای استنتاج، واقعیت آن ایده‌ها را فراتر از مرزهای فاهمه اثبات کند؛ حال آنکه الگوهای استنتاج فقط در مرزهای حس‌پذیری انسان معتبرند.
کتاب‌شناسی:
-گایر، پل و وود، آلن.(۱۴۰۳). شرحی بر نقد عقل محض و روند پیدایش آن. ترجمه‌ی کسری حاتم‌پوری. تهران: ققنوس. صص ۲۰-۲۱.
👏2💩1
#تاریخ_فلسفه
تالس: پدر فلسفه، اولین کسی که به جای دین و اسطوره از عقل و تجربه برای تبیین چیستی جهان استفاده کرد
سال تولد تالس مشخص نیست. ویل دورانت آن را ۶۴۰ ق.م دانسته است.(دورانت، ۱۳۹۱: ۱۵۸). در صورتی که برخی مفسرین با توجه به اینکه او خورشیدگرفتگی ۲۸ مه ۵۸۵ ق.م را پیش‌بینی کرده است آن را حدود ۶۲۵ ق.م دانسته‌اند. "با این فرض که آدمیان در چهل سالگی به نقطه‌ی میانی عمر خود می‌رسند."(گریلینگ، ۱۴۰۲: ۳۱). هرودوت تالس را فینیقی‌تبار و اهل شهر میلتوس، در جنوب غربی ترکیه‌ی امروزی، می‌داند. در رساله‌ی تتائوس افلاطون آمده است که تالس آن قدر غرق تماشای ستارگان بود که در چاه افتاد. ارسطو در سیاست نوشته است که تالس به سبب فقرش مورد تمسخر قرار می‌دادند و با او با مشاهده‌ی حرکت‌های ستارگان فهمید که سال بعد زیتون فراوان خواهد شد و تمام دستگاه‌های روغن‌گیری کیوس و میلتوس را با اندک پولی که داشت اجاره کرد و هنگامی که همه نیازمند دستگاه‌های روغن‌گیری بودند آنها را با قیمت گزاف اجاره داد و ثروتمند شد. تالس نشان داد که می‌تواند ثروتمند شود‌ اما هدفش چیز مهم‌تری است.(راسل، ۱۳۵۱: ۶۹). کاپلستون این دو داستان را تخیلی می‌داند و می‌نویسد:"فقط قصه‌هایی از آن نوع است که به آسانی به مرد حکیم یا خردمند نسبت می‌دهند."(کاپلستون، ۱۳۹۸: ۳۱). تالس جزو حکمای سبعه‌ی یونانیان است. او به همشهریان میلتوسی خود توصیه کرد که با کرزوس، حاکم لیدیه، همکاری نکنند. در یکی از نمایشنامه‌های آریستوفانس فردی به نام متون وجود دارد که ستاره‌شناسی است که این نظر را القا می‌کند که "این مرد چون تالس است."(تیلور و دیگران، ۱۴۰۲: ۹۷). تالس به مصر رفت و توانست با استفاده از سایه‌ی اهرام ارتفاع آنها را حساب کند. او قضایای هندسی چون قطر، دایره را نصف می‌کند، زوایای دو ساق مثلث متساوی‌الساقین برابر هستند، زوایای متقابل به راس برابرند و قضیه‌ی تالس را اثبات کرده است. کالیماخوس اندازه‌گیری دب اصغر، به عنوان وسیله‌ی کمک دریانوردی،‌ را به تالس نسبت می‌دهد. تالس معتقد بود که آهن‌ربا روح دارد و اجسام را به سوی خود می‌کشاند بی‌آنکه به سوی چیزی کشیده شود. مرگ او را کمی قبل از سقوط ساردیس(۵۴۶-۵۴۵ ق.م) در حال تماشای یک مسابقه‌ی ورزشی(دورانت، ۱۳۹۱: ۱۵۹). یا ژیمناستیک(گریلینگ، ۱۴۰۲: ۳۳). بر اثر گرسنگی و تشنگی دانسته‌اند. روایت دیگری از دیوژن لائرتی وجود دارد که او از تلی شیب‌دار افتاد و درگذشت. مهم‌ترین نظریه‌ی تالس، که سبب شد او را پدر فلسفه بدانند، این بود که آب آرخه است. آرخه "آن چیزی است که همه‌ی موجودات از آن تشکیل شده‌اند و در ابتدا از آن بر آمده‌اند و سرانجام در آن مستحیل خواهند شد... به گفته‌ی آنها این عنصر و اساس همه‌ی هستندگان است.(همان: ۳۲). چرا تالس آب را آرخه دانست؟ او می‌گفت آب در همه‌چیز وجود دارد؛ در دریا، باران، رگ‌های ما، گیاه، کلوخه‌‌ای خاک و ... از طرف دیگر آب خاک را نیز به وجود می‌آورد و به عنوان مثال با طغیان نیل مقدار خاک افزایش می‌یابد. همچنین آب تنها ماده‌ای است که به سه شکل جامد(یخ)، مایع(آب) و گاز(بخار آب) وجود دارد. ارسطو علت آنکه تالس آب را آرخه دانسته است این است که تالس دیده است که رطوبت در همه‌ی غذاها وجود دارد و گرما را به وجود آورده است. ارسطو همچنین می‌نویسد:"کسانی دیگر می‌گویند زمین بر روی آب قرار دارد. زیرا قدیمی‌ترین نظریه‌ای است که به دست ما رسیده است، و می‌گویند آن را تالس ملطی عرضه کرده است، که زمین به واسطه‌ی اینکه همانند کنده یا چیز دیگر از این نوع ثابت می‌ماند."(تیلور و دیگران، ۱۴۰۲: ۹۹). تالس اولین کسی است که وحدت در کثرت را درک کرد.(کاپلستون، ۱۳۹۸: ۳۲). "هر چیزی برای حرکت، کار، عمل، حتی وجودداشتن، به نحوی، نیازمند آب به نظر می‌رسد."(کوهن و آرپ، ۱۴۰۳: ۴۰). به نظر می‌رسد تالس کتابی ننوشته باشد اما برخی نوشته‌هایی، از جمله کتاب راهنمایی دریانوردان به وسیله‌ی ستارگان، را به او نسبت داده‌اند. "اهمیت فلسفه‌ی تالس در این نیست که همه‌ی چیزها را به آب تحویل می‌کند، بلکه عظمت او در این است که همه‌ی چیزها را به یک چیز منتهی می‌سازد، و نخستین نظام "یک‌گرایی" تاریخ مدون فلسفه را بار می‌آورد."(دورانت، ۱۳۹۱: ۱۵۹). "در تالس، به وضوح انتقال از افسانه به علم‌ و فلسفه را مشاهده می‌کنیم، و وی خصیصه‌ی سنتی خود را به عنوان آغازگر فلسفه‌ی یونانی حفظ می‌کند، "تالس کسی است که در سرآغاز فلسفه است.""(کاپلستون، ۱۳۹۸: ۳۳).
کتاب‌شناسی:
-تیلور، کریستوفر چارلز ویستن و دیگران.(۱۴۰۲). تاریخ فلسفه‌ی راتلج، ج ۱: از آغاز تا افلاطون. ترجمه‌ی حسن فتحی. تهران: حکمت.
❤3
-دورانت، ویل(۱۳۹۱). تاریخ تمدن، ج ۲: یونان باستان. ترجمه‌ی امیرحسین آریان‌پور، فتح‌الله مجتبائی و هوشنگ پیرنظر. تهران: علمی و فرهنگی.
-راسل، برتراند.(۱۳۵۱). تاریخ فلسفه‌ی غرب، ج ۱: فلسفه‌ی قدیم. ترجمه‌ی نجف دریابندی. تهران: کتاب‌های جیبی‌.
-کاپلستون، فردریک چارلز.(۱۳۹۸). تاریخ فلسفه‌، ج ۱: یونان و روم. ترجمه‌ی جلال‌الدین مجتبوی. تهران: سروش و علمی و فرهنگی.
-کوهن، مارتین و آرپ، رابرت.(۱۴۰۳). آچار فلسفه. ترجمه‌ی شهاب‌الدین‌ عباسی. تهران: مازیار.
-گریلینگ، ای. سی.(۱۴۰۲). تاریخ فلسفه. ترجمه‌ی شهاب‌الدین عباسی‌. تهران: مازیار.
👏2⚡1
نزد اسپینوزا چه چیزی میان یک خودکامه که دارای قدرت سیاسی است، یک برده و یک کشیش که قدرتی معنوی اعمال می‌کند مشترک است؟ این امر مشترک همان چیزی است که اسپینوزا را وا می‌دارد بگوید: اینان ناتوانانند. دلیلش این است که همه‌ی آنها به نحوی نیاز دارند زندگی را غم‌زده کنند. ایده‌ی عجیبی است. نیچه هم چیزهایی شبیه به این می‌گوید. آنها نیاز دارند غم را حاکم کنند. او این را خیلی عمیق حس می‌کند. آنها به حکمرانی غم نیازمندند، چون قدرت آنها فقط روی غم بنا می‌شود. اسپینوزا پرتره‌ای بسیار غریب از خودکامه ترسیم می‌کند و توضیح می‌دهد که خودکامه کسی است که بیش از همه به اندوه رعایایش نیازمند است، چون بنیان ارعاب همواره گونه‌ای اندوه جمعی است. کشیش‌ احتمالاً به دلیلی کاملاً متفاوت به این احتیاج دارد که انسان‌ها نسبت به شرایط خودشان اندوهناک باشند. حتی خنده‌ی او هم چندان دلگرم‌کننده نیست. خودکامه هم می‌تواند بخندد، سوگلی‌ها و مشاورانش هم می‌توانند بخندند. اما این خنده‌ی بدی است. چرا چنین خنده‌ای بد است؟ نه به خاطر کیفیتش؛ اسپینوزا چنین چیزی نخواهد گفت. بلکه به این خاطر که هدف چنین خنده‌ای فقط غم است و اشاعه‌ی غم. یعنی چه؟ عجیب است. به زعم اسپینوزا، کشیش ضرورتاً به کنشی که از ندامت نشئت گرفته باشد نیازمند است. به‌میان‌آوردت ندامت؛ این یک فرهنگ اندوه است. اسپینوزا اظهار می‌کند که غایت هر چه باشد، فرقی نمی‌کند. او فقط بر این اساس که آنها غم‌ را پرورش می‌دهند، داوری می‌کند. خودکامه برای حفظ قدرت سیاسی‌اش به ترویج غم نیاز دارد. به علاوه اسپینوزا که تجربه‌ی روحانی‌های یهودی، کشیش‌های کاتولیک و کشیش‌های پروتستان را دارد می‌گوید که کشیش هم به ترویج غم نیاز دارد.
-دلوز، ژیل.(۱۴۰۴). جهان اسپینوزا: درس‌گفتارهای ژیل دلوز درباره‌ی اسپینوزا(۱۹۷۸-۱۹۸۱). ترجمه‌ی حامد موحدی. تهران: نی. صص ۹۵-۹۶.
👏2
فلسفه‌ی سیاسی یا فلسفه‌ به معنایی که پس از افلاطون شکل گرفت و سپس نام متافیزیک بر آن نهاده شد، مشخصاً به شکلی صریح یا ضمنی بر این پیش‌فرض بنا شده بود که انسان تافته‌ای جدابافته از باقی طبیعت است. ...از نظر فوکو، تحول منحصر به فردی که در دورات مدرن حادث می‌شد این بود که دیگر نمی‌شد از حیات اخلاقی، بیولوژیکی یا انسانی در تفکیک از سازوکارهای قدرت و سیاست سخن گفت. سیاست دیگر، برخلاف تصور یونانی، حوزه‌ای منفک از حیات خصوصی نبود بلکه سراسر با حیات در سطح بیولوژیکی آن یکی شده بود. ..."بیوس" حیات است در معنای سیاسی آن، حیاتی واجد کیفیت سیاسی و انسانی، در تقابل با "زوئه" که حیات است در معنای طبیعی و خام و بکر آن؛ حیات فیزیولوژیکی که از حوزه‌ی سیاست بیرون است. ...بیایید به یکی از نخستین آثار آگامبن یعنی زبان و مرگ: در باب جایگاه منفیت بازگردیم. پرسش اساسی این کتاب یکی از ژرف‌ترین پرسش‌های ممکن است: چه نسبتی هست بین زبان(که انسان را از حیوان منفک می‌کند.) و مرگ(که به قول هایدگر داشتن پروای آن وجه ممیز دازاین لز دیگر موجودات است.)؟
-آگامبن، جورجو.(۱۴۰۲). هوموساکر: قدرت حاکم و حیات برهنه. ترجمه‌ی محمدجواد سیدی. تهران: نشر نو. صص هفت-نه.
👏1
دلوز در مصاحبه‌ی خود با کلر پرنه، در زمینه‌ی بحثی در باب فرهنگ، بر این امر پای می‌فشارد که هیچ اندوخته‌ای از دانش یا نهاده‌ای از نوشته‌های منتشرنشده ندارد که بتواند از نوعی منش "فرهیخته" یا فکری متعارف خبر دهد. بنابراین، او هر چه که می‌داند و می‌آموزد(چه فرهنگ "والا" یا فرومایه، چه فلسفه و چه فیلم) صرفاً به صورت موقت آن را انجام می‌دهد، و پس آن همه‌چیز را به‌استثنای اسپینوزا، به فراموشی می‌سپارد. گر چه این اظهار نظری گذراست و دلوز قطعاً تعدادی از فیل‌سوفان و نویسندگان دیگر را دارد که آن‌ها را پس از پروژه‌های تاملی موقت به‌شیوه‌ی خود درونی کرده است، این اظهار نظر گواهی است بر اهمیت فکری و شخصی اسپینوزا برای او(که اسپینوزا طی گفت‌وگویی در باب شیوه‌ای به میان آمده که دلوز با آن هویت خویش را مشخص می‌کند_که چه "فرهیخته" باشد چه غیر آن، تنها شاخ و برگی از این موضوع است).
تردیدی وجود ندارد که دلوز عمیقاً ملهم از اسپینوزاست. در واقع، دلوز در تفاوت و تکرار، هنرنمایی[یا چیره‌دستی] خود را با میانجی‌گری رابطه‌ای میان تک‌آوایی در معنای اسپینوزاباور و بازگشت ابدی در معنای نیچه‌ای به انتها می‌رساند. زمانی که می‌نویسد:"صدایی یکتا و یکسان برای کل امر بس‌گانه‌ی هزارصدایی، اقیانوسی یکتا و یکسان برای همه‌ی قطره‌ها، یک هم‌آوایی یکتا از هستی برای همه‌ی هستندگان" وجود دارد:"به شرطی که هر هستنده، هر قطره و هر صدایی به وضعیت ازحدگذشتن[=فزون‌بودی] رسیده باشد." این نیز شاید آن چیزی باشد که منتقدین آثار دلوز به‌خاطرش بر او خرده گرفته‌اند: خوانندگان آشنا با انتقادگری از دلوز بی‌شک عبارت "هم‌آوایی هستی" را باز می‌شناسند که عنوان اثری از الن بدیو است، کسی که مدعی است دلوز فلسفه‌ای یگانه‌باور را تداوم می‌بخشد؛ از جمله دیگر منتقدین هستی‌شناسی دلوز در راستای این خطوط تاد می و پیتر هالوارد هستند.
-یانگ، یوجین ب.، گری گنوسکو و جنل واتسن.(۱۴۰۱). فرهنگ اصطلاحات دلوز و گتاری. برگردان مهدی رفیع. تهران: نوشه. صص ۶۶-۶۷.
🔥1👏1🖕1
شهریار ماکیاولی همان کاری را با اخلاق می‌کند که آثار اسپینوزا با ایمان. اسپینوزا شالوده‌های ایمان را سست ساخت و روح دیانت را تحلیل برد؛ ماکیاولی سیاست را فاسد ساخت و نابودی فرامین اخلاقیات سالم را برعهده گرفت: خطاهای اولی صرفاً نظرپردازانه بودند، اما خطاهای دومی ضربه‌ای در عمل بود. متالهان ناقوس خطر را به صدا در آورده و علیه اسپینوزا به نبرد برخاسته‌اند، بی‌درنگ آثار وی را رد و از الوهیت در مقابل هجمه‌ی وی دفاع کرده‌اند، در حالی که ماکیاولی تنها از سوی اخلاق‌گرایان در تنگنا قرار گرفته است. شهریار، به رغم تلاش‌های اخلاق‌گرایان و به رغم اصول اخلاقی خطرناکش، حتی در روزگار ما به میزان بسیار زیادی بر مسند سیاست قرار دارد. من از انسانیت در مقابل این هیولایی که می‌خواهد آن را نابود سازد دفاع خواهم کرد؛ من دل آن را دارم تا خرد و عدالت را به مواجهه‌ی سفسطه و جنایت بفرستم؛ و یارای آن دارم که تاملات خویش را درباره‌ی شهریار ماکیاولی، فصل به فصل، ابراز دارم تا پادزهر را بی‌واسطه در مجاورت زهر قرار دهم.

فردریک دوم، پادشاه پروس، آنتی‌ماکیاولی
منبع:
-لوکزه، فیلیپو دل.(۱۴۰۲). مواجهه‌ی ماکیاولی و اسپینوزا: تعارض، قدرت و انبوه خلق. برگردان فواد حبیبی و امین کرمی. تهران: ققنوس. ص ۲۷.
❤1
پارمنیدس: بنیانگذار هستی شناسی و نخستین فیلسوفی که به جای ادعا کردن، برهان آورد

از زادروز پارمنیدس دو روایت ناسازگار در دست است و هیچ کدام قطعیت ندارد. آپولودوروس، که گزارشش را دیوگنس لائرتیوس نقل کرده، اوج فعالیت او را حدود ۵۰۴ تا ۵۰۱ پیش از میلاد دانسته است و چون در سنت باستان مرسوم بود که اوج زندگی مرد حکیم را در چهل سالگی بگذارند، از این محاسبه تولدی نزدیک به ۵۴۰ پیش از میلاد بیرون می آید. اما افلاطون در رساله ای که نام خود پارمنیدس را بر آن نهاده، از دیدار پیرمردی نزدیک به شصت و پنج سال با سقراط جوان سخن میگوید و اگر آن گزارش را تاریخی بگیریم زادروز او به حدود ۵۱۵ پیش از میلاد نزدیک میشود. پژوهشگران معاصر معمولا محتاطانه هر دو تاریخ را کنار هم میگذارند و هیچ کدام را قطعی نمیشمارند، چرا که روایت افلاطون بیش از آنکه سند تاریخی باشد ممکن است ابزار ادبی گفتگو باشد و محاسبه آپولودوروس نیز بر قاعده ای قراردادی استوار است.
زادگاه او الیا بود، مستعمره ای یونانی در جنوب ایتالیای امروزی که پناهندگان فوکایی پس از گریز از فشار پارس ها در همان حوالی بنیان نهادند. همین نکته اهمیت دارد، چون فلسفه با پارمنیدس از سواحل ایونیه به دنیای غرب یونانی منتقل میشود و در فضایی میبالد که با سنت طبیعت شناسی ملطی فاصله دارد. درباره ی استادش نیز دو سنت وجود دارد. ارسطو و تئوفراستوس او را شاگرد کسنوفانس دانسته اند و این نسبت با توجه به مضمون وحدت وجودی هر دو معقول به نظر میرسد. اما سوتیون در گزارشی که دیوگنس لائرتیوس نقل میکند، مردی فیثاغوری به نام آمینیاس را استاد اصلی او میشمارد و میگوید همین شخص بود که پارمنیدس را از زندگی پرزرق و برق به آرامش و تامل فراخواند. کاوش های باستان شناسی در ولیا در دهه شصت میلادی سنگ نبشته ای به دست داد که در آن نام پارمنیدس پسر پیرس همراه با عنوانی مرتبط با پزشکی و آیین آپولون آمده است، و همین یافته بحث تازه ای درباره پیوند او با محافل درمانی و آیینی برانگیخت. افزون بر این، منابع باستانی از جمله پلوتارک و اسپئوسیپوس او را قانونگذار شهر خود خوانده اند به گونه ای که مدت ها مقامات الیا هر سال به قوانین پارمنیدس سوگند میخوردند. پس با فیلسوفی روبرو هستیم که هم شهروند فعال بود و هم متفکر منزوی.
آنچه او نوشت با هر چه پیش از او در فلسفه نوشته شده بود تفاوت شکلی بنیادی داشت. ملطیان به نثر مینوشتند، اما پارمنیدس اندیشه ی خود را در وزن حماسی و در قالب شعر شش وتدی ریخت همان وزنی که هومر و هسیود به کار برده بودند. از این منظومه حدود صد و شصت سطر باقی مانده است و بیشتر این بازمانده را مدیون سیمپلیکیوس هستیم که در شرح هایش بر آثار ارسطو بخش های بلندی از آن را نقل کرد و مقدمه شعر را عمدتا از طریق سکستوس امپیریکوس در اختیار داریم. منظومه سه بخش دارد. در مقدمه، جوانی را میبینیم که مادیان ها او را در ارابه ای میبرند، دختران خورشید راهنمای اویند، دروازه راه های شب و روز گشوده می شود و الهه ای او را میپذیرد و به او نوید میدهد که هم قلب استوار حقیقت را خواهد شناخت و هم پندارهای میرندگان را. بخش دوم راه حقیقت است و بخش سوم راه گمان.
هسته راه حقیقت یک تفکیک بی رحمانه است. الهه میگوید تنها دو راه پژوهش تصورپذیر است، اینکه هست و ناممکن است که نباشد، یا اینکه نیست و ضرورتا نباید باشد. راه دوم به کلی بسته است، زیرا آنچه نیست را نه می توان شناخت و نه بر زبان آورد. از همینجا پارمنیدس نتیجه می گیرد که اندیشیدن و بودن به یک چیز بازمیگردند، چرا که هر اندیشه ای ناگزیر به چیزی تعلق می گیرد که هست. اکنون او از این مقدمه به ظاهر ساده مجموعه ای از ویژگی ها را برای هستنده استنتاج می کند که خودش آنها را نشانه ها مینامد. هستنده پدید نیامده و از میان نمی رود، زیرا اگر پدید آمده باشد باید از نیستی برخاسته باشد و نیستی نه اندیشیدنی است نه سرچشمه ای برای هستی، و افزون بر این هیچ دلیلی نمی توان یافت که چرا باید در این لحظه پدید آمده باشد و نه لحظه ای دیگر. هستنده یکپارچه و بی جزء است، زیرا هر تقسیمی مستلزم آن است که چیزی جز هستی میان اجزا فاصله بیندازد و چنین چیزی وجود ندارد. هستنده بی حرکت و بی تغییر است، زیرا هر تغییری گذار از حالتی به حالت دیگر است و این یعنی چیزی که نبود بشود، که همان راه بسته است. و سرانجام هستنده کامل و تمام است و پارمنیدس آن را به کره ای خوش تراش تشبیه میکند که از مرکز تا هر سو یکسان است، تشبیهی که قرن ها محل بحث بوده که آیا مقصود جسمانیت است یا صرفا استعاره ای برای کمال و تمامیت.
پیامد این استدلال ویرانگر بود. اگر نتیجه درست باشد، تمام آنچه ما با حواس میبینیم یعنی کثرت و حرکت و پیدایش و زوال، در بهترین حالت فریب است. و همین ما را به بخش سوم منظومه میرساند که پارمنیدس در آن خود دست به کیهان شناسی میزند و جهان را بر پایه ی دو صورت بنیادی، نور و شب، توضیح میدهد، اما پیشاپیش هشدار میدهد که این چیدمان واژه ها فریبنده است و صرفا گزارش پندار میرندگان است. اینکه چرا فیلسوفی که راه گمان را باطل میداند خود مفصل ترین بخش شعرش را به آن اختصاص میدهد، یکی از دیرپاترین معماهای تفسیری فلسفه پیشاسقراطی است. برخی آن را افشای بهترین شکل ممکن یک خطا میدانند، برخی کوششی برای نجات پدیدارها در سطحی فروتر از حقیقت، و برخی نشانه ی آن که پارمنیدس به دو مرتبه از شناخت باور داشته است.
اهمیت تاریخی او را نباید در نتیجه گیری اش جست که کمتر کسی آن را به تمامی پذیرفت، بلکه در روشش باید یافت. ملطیان میپرسیدند جهان از چه ساخته شده است و پاسخشان را همچون گزارشی از مشاهده عرضه میکردند. پارمنیدس نخستین کسی است که پرسش را یک لایه عمیق تر برد و پرسید اصلا بودن یعنی چه، و مهم تر آنکه پاسخ خود را نه با ارجاع به تجربه بلکه با زنجیره ای از استنتاج های الزام آور به دست آورد. به همین سبب او را بنیانگذار هستی شناسی و در عین حال نخستین کسی می دانند که در فلسفه برهان قیاسی به کار برد. از این پس فیلسوف کسی است که باید ادعایش را اثبات کند نه صرفا اعلام.
واکنش ها به او سرنوشت فلسفه یونانی را رقم زد. شاگردش زنون الیایی پارادوکس های مشهورش را ساخت تا نشان دهد پذیرفتن کثرت و حرکت به تناقض هایی می انجامد که از تناقض های ادعایی موضع استاد بدتر است. ملیسوس ساموسی همان موضع را با اصلاحاتی بازسازی کرد و بینهایت بودن را به جای کرانمندی نشاند. اما مهم تر از این دو، نسل بعد بود. امپدوکلس، آناکساگوراس و سپس اتمیان یعنی لوکیپوس و دموکریتوس، همگی این اصل پارمنیدسی را پذیرفتند که از نیستی چیزی پدید نمی آید و هستنده نابود نمیشود، اما برای نجات جهان محسوس هستنده را متکثر کردند و به جای یک هستنده ی واحد، عناصر یا بذرها یا اتم های تغییرناپذیر بی شماری نهادند که ترکیب و تجزیه شان پیدایش و زوال ظاهری را می سازد. به بیان دیگر، اتم دموکریتوس همان هستنده ی پارمنیدس است که تکثیر شده و به حرکت درآمده است. افلاطون نیز در سوفسطایی با احترامی آمیخته به تردید او را پدر می خواند و از ناگزیری پدرکشی سخن می گوید، و در عین حال نظریه ی صور خود را بر همان تمایز میان بودن تغییرناپذیر و شدن ناپایدار بنا می کند. ارسطو در فیزیک و متافیزیک بارها به او بازمی گردد و میکوشد با تفکیک معانی گوناگون بودن و با آوردن مفهوم قوه و فعل، راه گریزی از بن بست الیایی بگشاید.
منابع:
کاپلستون، فردریک. تاریخ فلسفه، جلد یکم: یونان و روم. ترجمه ی سید جلال الدین مجتبوی. تهران، علمی و فرهنگی.
تیلور، کریستوفر چارلز ویستن و دیگران. تاریخ فلسفه ی راتلج، جلد یکم: از آغاز تا افلاطون. ترجمه ی حسن فتحی. تهران، حکمت.
راسل، برتراند. تاریخ فلسفه ی غرب. ترجمه ی نجف دریابندری.
Kirk, G. S., Raven, J. E., Schofield, M. The Presocratic Philosophers. Cambridge University Press.
Guthrie, W. K. C. A History of Greek Philosophy, vol. II: The Presocratic Tradition from Parmenides to Democritus. Cambridge University Press.
Barnes, Jonathan. The Presocratic Philosophers. Routledge.
❤1
فلسفه‌ی اسپینوزا انقلاب فکری بی‌سابقه‌ای را در تمام تاریخ فلسفه برپا کرد. بی‌تردید بزرگترین انقلاب فلسفی در تمام دوران‌ها.

-لویی آلتوسر
-بالیبار، اتی‌ین.(۱۴۰۲). اسپینوزا و سیاست. ترجمه‌ی فواد حبیبی و امین کرمی. تهران: ققنوس. ص ۷.
❤4🥰1💯1
اگر خود را بشناسی و دشمنت را نیز، نیازی نیست که از عاقبت صدها نبرد هراسی به دل راه دهی. اگر خود را بشناسی و دشمنت را نه، در برابر هر فتحی هزیمتی را به جان می‌خری. اگر نه خود را بشناسی و نه دشمنت را، در هر نبردی از پای درخواهی آمد.

-سون تسو، ۵۰۰ ق.م
-Sun Tzu, 2009, Art of War, Translated by Lionel Giles. London: Pax Librorum Publishing House, p. 14.
👏2