یادداشت‌های یک نادان
118 subscribers
6 photos
8 links
چکیده‌هایی از مطالعات ناقص
Download Telegram
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
کانت در اواخر عمرش از برخی نظریات سنجش خرد ناب نامطمئن شده بود و این در نوشته‌های ستایش‌گران و شاگردانش، به‌ویژه فیخته، هویدا است. فیخته در ۱۸۰۴، سال وفات کانت، مهم‌ترین اثرش علم معرفت را منتشر کرد. کانت معتقد بود تجربه‌ی ما معلول نومن(نفس‌الامر) است اما فیخته این سوال را مطرح کرد که مگر علت فقط در حوزه‌ی فنومن‌ها(پدیدارها) نیست؟ پس چطور خارج از این حوزه علتی مستقل از ذهن وجود دارد؟ فیخته دو راه را در پیش داشت: یا علت را فراتر از حوزه‌ی فنومن‌ها بداند یا وجود نومن‌ها را انکار کند. او راه دوم را برگزید و آگاهی را "محصول تجربه‌ی آزاد اندیشنده" دانست. بدین ترتیب او موسس ایدئالیسم آلمانی شد. معروف‌ترین ایدئالیست آلمانی هگل بود. او تاریخ جهان را زندگی‌نامه‌ی گایست(روح) می‌دانست. روح نقطه‌ی مقابل ماده است. جوهر ماده، گرانش و جوهر روح، اختیار است. از نظر کانت و هگل اوج تمدن بشری اختیار است. هگل دیالکتیک خویش را پدید آورد که ابتدا تز، سپس، نقطه‌ی مقابلش‌، آنتی‌تز و در نهایت، شدن تز و آنتی‌تز، سنتز پدید می‌آید. طبق دیالکتیک هگل، تز:"مطلق همه‌چیز است." آنتی تز:"مطلق هیچ نیست." سنتز:"مطلق شدن است." هگل و فیخته برخلاف کانت جهان‌وطن، ملی‌گرایانی دوآتیشه بودند. از نظر هگل شرقی‌ها درکی از مفهوم آزادی نداشتند. یونانی و رومی‌ها هم صرفاً برای مردم آزاد، آزادی قائل بودند و بردگان آزادی نداشتند. از نظر هگل اولین بار آلمانی‌ها تحت نفوذ مسیحیت به درک درستی از آزادی رسیدند. از نظر او هر ملتی روحی دارد که ممکن است یک بار مطابق با روح جهان شود و باعث‌ غلبه‌ی آن ملت بر سایر ملل شود. از نظر هگل در زمان خودش این ملت، ملتش، ملت پروس بود. نقدهای کانت بر تجربه‌گرایی انگار به گوش بریتانیایی‌ها نرسید. جان استوارت میل تجربه‌گرایی انگلیسی را به حد کمال خویش رساند. او تا این حد پیش رفت که ماده را "امکان همیشگی ادراک حسی" تعریف کرد. میل، هم‌چون سلفش جرمی بنتام، از فایده‌گرایی حمایت کرد و خوب را "بیش‌ترین خیر برای بیش‌ترین افراد" دانست. او انگیزه و نیت را در تعیین خوبی یا بدی یک کنش اخلاقی ناچیز شمرد و نوشت:"انگیزه کاری با ارزش‌ اخلاقی کنش ندارد؛ چه برسد به ارزش فاعلش." یک سال بعد وفات میل، در ۱۸۷۳ آموزگاری در آکسفورد به نام توماس هیل‌گرین ویراستی از درباره‌ی طبیعت آدمی دیوید هیوم منتشر کرد که مقدمه‌اش دارای نقدهای اساسی بر تجربه‌گرایی بود. در ۱۸۴۰ برای اولین بار برگردان آثار هگل به انگلیسی توسط بنیامین جاوت صورت گرفت. اف. اچ‌‌. برادلی در ۱۸۴۲ بررسی‌های اخلاقی را نگاشت و در ۱۸۹۳ پدیدار و واقعیت، کامل‌ترین و رسمی‌ترین بیانیه‌ی ایدئالیسم انگلیسی، را منتشر کرد. در دهه‌ی ۱۹۳۰ نفوذ ایدئالیسم آلمانی رنگ باخت و اثبات‌گرایی(پوزیتیویسم) منطقی مطرح شد. اعضای حلقه‌ی وین شناخت جهان را تنها مبتنی بر تجربه دانستند و گراره‌ای که نتوان آن را با تجربه ابطال یا اثبات کرد را مهمل دانستند.
کتاب‌شناسی:
-کنی، آنتونی.(۱۴۰۴). ایمانوئل کانت. برگردان رضا یعقوبی. تهران: پارسه. صص ۱۰۳-۱۰۷.
👌2
کنی می‌نویسد که تمایزگذاری میان گزاره‌های تحلیلی و ترکیبی ابداع کانت بود اما این کار را لایب‌نیتس انجام داد.(برای اطلاعات بیشتر ر.ک: مگی، براین.(۱۳۹۱). سرگذشت فلسفه. ترجمه‌ی حسن کامشاد. تهران: نی. صص ۹۷-۹۸.) ابداع کانت تمایز گزاره‌های پیشینی و پسینی بود.(برای فهم چیستی گزاره‌های تحلیلی، ترکیبی، پیشینی و پسینی کلیک کنید.) کانت اهمیت زیادی به گزاره‌های ترکیبی پیشینی مانند ریاضیات و هندسه می‌داد. کانت معتقد بود اگر مابعدالطبیعه ممکن باشد وجود چنین گزاره‌های ضروری است. کواین فیلسوف آمریکایی در ۱۹۵۱ مقاله‌ای به نام "دو جزم تجربه‌گرایی" نوشت که حمله‌ای به تمایز میان گزاره‌های تحلیلی و ترکیبی بود. او معتقد بود نمی‌توان تعریف قابل قبولی برای گزاره‌های تحلیلی ارائه داد و صرف اثبات یا ابطال یک گزاره با تجربه دلیلی بر ترکیبی‌ بودن آن نیست. از نظر کواین نه یک گزاره بلکه کل نظام‌ها اثبات یا ابطال می‌شوند. از نظر او نمی‌توانیم دسته‌ای از گزاره‌های تحلیلی را در نظر بگیریم که همواره صادق بمانند. پیتر استراوسون و دبیلو. جی. گرایس پاسخ نیرومندی به حمله‌ی کواین دادند و گزاره‌های‌ تحلیلی و ترکیبی هنوز هم استفاده‌های زیادی دارند.
کانت بنا بر هندسه‌ی اقلیدسی و منطق ارسطویی، که آنها را جاودان و تغییرناپذیر می‌دانست، گزاره‌های ترکیبی‌ پیشینی باور داشت اما در قرن نوزدهم هندسه‌ی نااقلیدسی و منطق ریاضی فرگه پا به عرصه‌ی وجود‌ گذاشت و گزاره‌های ترکیبی پیشینی بودن ریاضی و هندسه را به چالش کشیدند. هندسه ترکیبی باقی ماند اما دیگر پیشینی نبود. از نظر فرگه ریاضی پیشینی است اما تحلیلی بودن آن را می‌توان اثبات نمود. فرگه نه تنها نشان داد که منطق چگونه به روش ریاضی کار می‌کند بلکه ادعا کرد می‌توان ثابت کرد ریاضی شاخه‌ای از منطق است. نام این نظریه منطق‌گرایی است.‌ مهم‌ترین گام فرگه تعریف مفاهیم ریاضی بود. مثل تعریف اعداد بر حسب مفاهیم منطق محض، مثل تعریف دسته. مثل عدد دو، دسته‌ی دوتایی‌هاست و عدد سه، دسته‌ی سه‌‌تایی‌هاست. می‌توان تساوی بین دسته‌ها را بدون اعداد فهمید. مثالی که فرگه می‌آورد پیشخدمتی است که نمی‌داند چند بشقاب و چند چاقو بر روی میز گذاشته است اما می‌داند تعداد آنها مساوی است؛ زیرا در سمت راست هر بشقابی چاقویی و در سمت چپ هر چاقویی بشقابی قرار دارد. فرگه صفر را در چارچوب منطقی محض این‌گونه تعریف کرد که دسته‌ی تمام دسته‌هایی است که برابر با دسته‌ی اشیایی است که با خودشان یکی نیستند: دسته‌ای که آشکارا هیچ عضوی ندارد(دسته‌ی تهی).
عدد یک دسته‌ی تمام دسته‌هایی است که برابر با دسته‌ای هستند که صفر، تنها عضو آن است. فرگه مفهوم "به دنبال آمدن" را تعریف می‌کند؛ مثلاً در سلسله اعداد، سه به دنبال دو و چهار به دنبال سه می‌آید. فرگه می‌خواست مشتق شدن حساب از منطق را در دو جلد حجیم بنویسد که در سال ۱۹۰۳، پیش از انتشار جلد دوم، نامه‌ای از برتراند راسل دریافت کرد که نظام منطق او دارای تناقض است. اکثر دسته‌ها عضو خودشان نیستند(دسته‌ی انسان‌ها یک انسان نیست). برخی دسته‌ها عضو خودشان هستند(دسته‌ی دسته‌ها یک دسته است). پس دسته‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند: دسته‌هایی که عضو خودشان هستند‌ و دسته‌هایی که عضو خودشان نیستند اما این موضوع مستلزم تناقض است؛ زیرا دسته‌هایی که عضو خودشان نیستند عضو خودشان هستند و دسته‌هایی که عضو خودشان هستند عضو خودشان نیستند. در ۱۹۳۱ کورت گودل ثابت کرد که غیرممکن است که ریاضی به نحو کامل و نامتناقض اصل موضوعی باشد. فرگه در اواخر عمرش به نظر کانت برگشت و ریاضی را ترکیبی پیشینی دانست. ویتگنشتاین هم موضعی شبیه به کانت داشت. او معتقد بود پیش‌بینی‌‌ناپذیر بودن اعداد اول در دنباله‌ی اعداد نشان از ترکیبی بودن ریاضی دارد. ویتگتشتاین در اواخر عمرش می‌خواست وضعیت گزاره‌هایی را مشخص کند که موقعیت خاصی در معرفت‌شناسی ما دارند. او معتقد بود که این گزاره‌ها برای ما "وضعیت پایدار" دارند. گزاره‌هایی مثل "کوه مون‌بلان زمان زیادی است که وجود دارد" یا "هیچ‌کس با تکان دادن یک دست نمی‌تواند به ماه سفر کند". این گزاره‌ها شبیه گزاره‌های تجربی‌اند اما نتیجه‌ی پژوهش نیستند؛ بلکه بنیان پژوهش هستند. آنها گزاره‌های تجربی فسیل‌شده‌ای هستند که گذرگاه گزاره‌های متعارف و سیال را شکل می‌دهند. کودکان گزاره‌های صادق و کاذب را یاد نمی‌گیرند؛ بلکه به همراه چیزهایی که یاد می‌گیرند به خورد خود می‌دهند. برای مثال ما می‌دانیم که ماشین‌ها از زمین سبز نمی‌شوند ولی کسی که خلاف این را باور کند می‌تواند همه‌ی چیزهایی که غلط می‌پنداریم را باور کند. ویتگنشتاین با کواین هم‌نظر است که وقتی شروع به باور چیزی می‌کنیم نه یک گزاره بلکه کل نظام آن را می‌پذیریم: نوری که به تدریج به همه‌چیز می‌تابد.
کتاب‌شناسی:
-کنی، آنتونی.(۱۴۰۴). ایمانوئل کانت. ترجمه‌ی رضا یعقوبی. تهران: پارسه. صص ۱۰۹-۱۱۴.
🔥1👌1💋1
گزاره‌ی ۵۴ بخش چهارم اخلاق:
گزاره: پشیمانی، فضیلت نیست، یعنی از عقل ناشی نمی‌شود، بلکه انسانی که از کرده‌ی خود پشیمان شود دو چندان بدبخت یا ناتوان است.
برهان: قسمت اول این به همان صورت قضیه‌ی قبلی مبرهن می‌شود، قسمت دوم از صرف تعریف پشیمانی آشکار است(تعریف ۲۷ عواطف) زیرا آدم پشیمان نخست خود را مغلوب خواهش شر می‌سازد، و پس از آن مغلوب الم می‌شود.
تبصره: از آنجا که انسان‌ها به ندرت طبق احکام عقل زندگی می‌کنند، لذا این دو عاطفه‌ی فروتنی و پشیمانی و علاوه بر آنها امید و ترس بیشتر مفید واقع می‌شوند تا مضر و لذا، از آنجا که انسان‌ها از گناه ناگریزند، بهتر است از که به این طریق مرتکب گناه شوند، زیرا اگر انسان‌هایی که دچار ضعف نفسند همه به یک نحو متکبر بودند، اگر از چیزی شرم نمی‌داشتند و اگر از چیزی نمی‌ترسیدند، چگونه ممکن بود متحد و منضبط بمانند. اگر جماعت نترسد خود ترسناک خواهند بود. بنابراین نباید تعجب کرد که انبیا بیشتر در فکر خیر جامعه بودند تا خیر عده‌ای محدود، این همه فروتنی، پشیمانی و احترام را ستوده‌اند. در واقع کسانی که دستخوش این عواطف هستند به‌مراتب بیشتر از دیگران هدایت می‌شوند که تحت هدایت عقل زندگی کنند، یعنی آزاد باشند و از زندگی سعادتمندانه بهره‌مند گردند.
کتاب‌شناسی:
-اسپینوزا، باروخ.(۱۳۷۶). اخلاق. ترجمه‌ی محسن جهانگیری. تهران: مرکز نشر دانشگاهی. ص ۲۶۵.
❤2👏1🙏1
کانت در تلقی خود از قوای نظری ذهن انسان، چهار قوه‌ی شناختی را به میدان می‌آورد: حواس، فاهمه، حکم و عقل. در این فصل می‌خواهم ببینم کانت چقدر در یکی‌گرفتن و تمایز این قوا درست عمل کرده و چقدر به درستی یا نادرستی عملکردهایشان را توصیف می‌کند.
ارسطو و افلاطون خیلی قبل‌تر، بین حواس و عقل تمایز گذاشته بودند و این تمایز هیچ‌وقت کامل در تاریخ فلسفه غایب نبوده است. اما در دوره‌ی بین دکارت و کانت، عقل‌گراها درباره‌ی نقش عقل و تجربه‌گراها درباره‌ی دامنه‌ی حواس اغراق کردند. کانت مسلماً به درستی تاکید می‌کرد که در انسان بزرگسال، هر دو قوه در فراگیری معرفت دخیل‌اند. و نیز، باید این نظریه را هم بپذیریم که بدون حواس هیچ شی‌ای را درک نخواهیم کرد و بدون عقل هیچ شی‌ای به اندیشه درنمی‌آید. می‌توانیم بر این نوشته‌ی او صحه بگذاریم که:"اندیشه‌ها بدون محتوا، تهی‌اند و آگاهی بدون مفهوم، کور است."
کانت دیدگاه سنتی منفعل بودن حواس را پذیرفت و از خصوصیت اکتشافی حواس غفلت کرد. سهم خاص او در این حوزه، این ادعای زیبایی‌شناسی استعلایی بود که زمان و مکان، اشکال پیشینی آگاهی حسی‌اند. در فصل قبل دیدیم‌ که پیشرفت‌های منطق و ریاضی در قرن نوزدهم در ابتدا نظریه‌ی پیشینی ترکیبی کانت را زیر سوال بردند. از طرفی هم درباره‌ی زیبایی‌شناسی استعلایی، ظاهراً پیشرفت‌های فیزیک در قرن بیستم تبیین او از زمان و مکان را تایید کردند.
طبق نظریه‌ی نسبیت خاص اینشتین هیچ معیار مطلقی برای همزمانی وجود ندارد و بنابراین ترتیب زمانی مطلق اشیا هم وجود ندارد. وقتی ناظر پ که با سرعت معینی در حرکت است، ممکن است در موقعیت معینی ببیند که رویداد "الف" زودتر از رویداد "ب" رخ می‌دهد؛ ناظر "ج" که در موقعیت دیگری است و با سرعت دیگری در حال حرکت است، ممکن است ببیند که رویداد "ب" زودتر از رویداد "الف" رخ می‌دهد. بنابراین زمان و مکان، مطلق‌هایی نیستند که در ابتدا ظاهر می‌شوند. می‌توان نسبیت خاص را قاعده‌بندی ریاضی دقیق این دریافت کانت دید که زمان و مکان، اشکال پیشینی آگاهی‌اند. یا موجه‌تر از این، می‌توانیم به کانت سست‌کردن مفاهیم ساده‌ی ما از زمان و مکان را نسبت دهیم که به پیشرفت‌های مفهومی بعدی مجال داد.
علم از طریق فرضیه و آزمایش پیشرفت می‌کند، از طریق همکاری بین عقل و حواس. پرتو خاصی که کانت بر پیشرفت علم انداخت در نقد قوه‌ی حکم‌ نشان داده شده است، یعنی وقتی که بر عنصر زیبایی‌شناختی و غایت‌شناختی در طرح عملی تاکید می‌کند. دانشمندان در تبیین‌هایشان نه تنها در پی حقیقت‌اند بلکه در پی بساطت و وحدت هم هستند. دیدن طبیعت به سان یک کل واحد، خودش چیزی است که فراتر از شواهد تجربی عریان است.
علم‌گرایی افراطی در قرن بیستم از فهم کانت از طبیعت بسیار دور بود که آن را نظامی غایت‌مند می‌دانست که‌در آن کل‌های اندام‌دار(ارگانیک) به سهم خود، هم علت و هم معلول بودند اجماع گسترده‌ای بر سر این نکته وجود داشت که علوم، سلسله‌مراتبی را شکل می‌دهند که هر سطح، توسط سطح زیرین آن تبیین می‌شود. روان‌شناسی توسط فیزیولوژی، فیزیولوژی توسط شیمی و شیمی توسط فیزیک تبیین می‌شود. این راهبرد علمی را "تقلیل‌گرایی" می‌نامند، چون تمام علوم‌ نهایتاً به فیزیک تقلیل می‌یابند.
علم تقلیل‌گرا، پیروزی پشت پیروزی به دست آورد، همان‌طور که سازوکارهای سطح پایین و پایین‌تر برای تبیین فرآیندهای سطح بالاتر کشف می‌شدند. برای مثال، ریتم‌ مرکز تحریک قلب بر حسب جریان یون‌های پتاسیم و کلسیم در کانال پروتئین تبیین شد اما پژوهش‌های بیشتر نشان داد که‌در تپش قلب نه فقط علیت صعودی از سطح مولکولی تا سطح سلولی وجود دارد، بلکه علیت نزولی از تاثیر سلول بر مولکول هم وجود دارد. امروزه در زیست‌شناسی واضح است که علیت، سطح ممتازی ندارد. موجودات زنده، نظام‌های باز چندسطحی‌اند که عمل‌کرد آن‌ها در هر سطحی وابسته به سطوح بالاتر و پایین‌تر است و نمی‌شود به تنهایی کاملاً فهمیده شوند.
یکی از اهداف تقلیل‌گرایی، زدودن علم از غایت‌شناسی یا هدف‌مندی بود. در واقع، غایت‌مندی در همه‌جای طبیعت است اما به انحای گوناگون در سطوح گوناگون عمل می‌کند. در سطح مولکولی محض، شبکه‌ی غشای پروتئینی که ریتم قلب را حفظ می‌کنند، هدفی ندارند: عمل‌کرد آن فقط در سطح سلولی مشخص می‌شود. عمل‌کرد سلولی هم به نوبه‌ی خود در خدمت هدفی است که فقط در سطح بالاتر نظام قلبی و عروقی ظاهر می‌شود. نه فقط علیت از پایین به بالا بلکه علیت از بالا به پایین هم وجود دارد؛ این همان‌چیزی است که کانت پی برد و گفت که هم سلسله‌های وابستگی علی صعودی وجود دارد و هم نزولی.
🔥1
لااقل در زیست‌شناسی، فهم امروزین از ساختار طبیعت، به تبیین کانت در نقد سوم نردیک‌تر است تا نظریه‌پردازی تقلیل‌گرای اوایل قرن بیستم. آیا همین امر درباره‌ی رابطه‌ی بین فاهمه و عقل که موضوع نقد اول بود هم صدق می‌کند؟
هدف نقد اول، عقل محض بود، یعنی استفاده از عقل جداافتاده از تجربه. در واقع، عقل محض در جست‌وجوی خود برای دست‌یابی به واقعیت مطلق به چیزی جز توهم دست نمی‌یابد که همان دست‌آوردهای مابعدالطبیعه‌ی سنتی‌اند. کانت ماهیت وهمی این نظریه‌های جزمی را در دیالکتیک‌اش افشا کرده است.
ویتگنشتاین هم مثل کانت، دشمن مابعدالطبیعه‌ی جزمی بود و مثل کانت، منبع این جزم‌های وهمی را نامشخص‌بودن تمایز علم و فلسفه می‌دانست. از نگاه هر دو فیل‌سوف، مابعدالطبیعه‌پرداز، فیل‌سوفی است که خودش را فریب داده که دانش‌مند است. ویتگنشتاین در رساله نوشت:"فلسفه، یکی از علوم طبیعی نیست." علم‌گرایی یعنی تلاش برای دیدن فلسفه به عنوان علم، موی دماغ او بود. در کتاب آبی نوشته است:"فلاسفه دائماً روش‌های علوم را پیش روی خود می‌بینند و به شکل مقاومت‌ناپذیری تلاش می‌کنند به روش علم به پرسش‌ها پاسخ دهند. منشا واقعی مابعدالطبیعه،‌ این گرایش است و فیل‌سوف را به تاریکی کامل می‌کشاند."
به نظر ویتگنشتاین، علم و فلسفه دو فعالیت کاملاً متفاوت‌اند. علم با اطلاعات و تبیین سروکار دارد؛ فلسفه با توصیف و فهم. فلسفه، مجموعه‌ی آموزه‌ها نیست بلکه فعالیتی برای شفاف‌سازی است. فلسفه کاری با کسب حقایق جدید درباره‌ی عالم ندارد؛ فیل‌سوف اطلاعاتی در اختیار ندارد که دیگران نداشته باشند. فلسفه با دانش کار ندارد؛ فلسفه با فهم کار دارد؛ یعنی با سازمان‌دهی دانسته‌ها.
تبیین ویتگنشتاین از ماهیت فلسفه، در ظاهر با تبیین کانت فرق دارد، چون تبیین ویتگنشتاین بر حسب زبان است. ویتگنشتاین اساساً ذهن انسان را توانایی یادگیری و استفاده از زبان در تمام اشکال گوناگون آن می‌داند. کانت صراحتاً این دیدگاه را تایید نمی‌کند اما در تمام نوشته‌هایش تلویحاً دیده می‌شود-مثل فهم او از مفاهیم و حکم‌ها بر حسب موضوع‌ها و محمول‌های دستوری. پیوند بین ذهن و زبان و کشف هر چیزی درباره‌ی اشکال گوناگون زبان و ریشه‌دواندن آن‌ها در زندگی و رفتار اجتماعی به ویتگنشتاین محول شد.
عنصر فلسفه‌ی کانت که قائل‌بودن به آن امروزه از همیشه دشوارتر است، باور او به اشیای نفس‌الامر است. در نظام خود او، دشوار است دریابیم که آیا او معتقد است که هر شیء حاوی یک شیء نفس‌الامر است-به نحوی که یک ناپلئون نفس‌الامر وجود داشته باشد-یا اینکه فقط در قالب علم است که یک ته‌مانده‌ی ناشناخته از واقعیت وجود دارد. می‌توانیم با این نظر فیشته موافقت کنیم که بهترین کار این است که این ویژگی نظام کانت را کلاً باطل کنیم ولی تنها راه برای معنادادن به این نظریه، تلقی آن به عنوان یک دستور است‌ که هیچ‌وقت از تحقیق علمی‌دست نکشیم: هر چقدر هم‌ بیشتر درباره‌ی طبیعت بدانیم، باز هم چیزهای بیشتری برای دانستن است.
کتاب‌شناسی:
-کنی، آنتونی.(۱۴۰۴). ایمانوئل کانت. برگردان رضا یعقوبی. تهران: پارسه. صص ۱۱۵-۱۱۹.
👏1
درباره‌ی خود ساکت می‌مانیم اما درباره‌ی موضوع مورد بحث، تقاضا داریم که، مردم این مطالب را مثل عقیده نگاه نکنند، بلکه مثل کاری، از آن تقدیر کنند و مطمئن باشند که بحث بر سر تاسیس یک فرقه‌ی جدید یا توجیه نوعی نظریه‌ی تفننی نیست؛ بلکه هدف پی‌ریزی خوش‌بختی و عظمت انسان است. بعداً این‌که، مردم برای نفع شخصی خود، همه به طور مساوی ... به فکر مصلحت عامه باشند ... و خود از آن دفاع کنند. علاوه بر این‌که، مردم امیدوار باشند و احیاء ما را مثل امر نامتناهی و فراانسانی تصور نکنند؛ چرا که، در حقیقت این اثر به معنی پایان اشتباهات است.
کتاب‌شناسی:
-کانت، ایمانوئل.(۱۳۸۹). نقد عقل محض. برگردان بهروز نظری. کرمان‌شاه: باغ نی.‌ ص ۱۴.
پ‌.ن: این بند را کانت از پیش‌گفتار احیاء علوم کبیر فرانسیس بیکن نقل قول می‌کند.
👏1
Forwarded from Deleted Account
در درجه‌ی اول حتی اگر خداباور باشیم لزوماً نباید فرامین خدا رو معیار خوبی و بدی بدونیم. توی رساله‌ی اوتیفرون افلاطون از زبان سقراط می‌پرسه که آیا یک کار خوب هست چون خدا گفته یا خدا گفته یه کار خوبه چون خوبه؟ این مسئله در دنیای اسلام هم بوده و معتزله و شیعیان معتقد بودن کنش‌های خوب و بد مستقل از فرامین خدا هستن ولی اشاعره معتقد بودن معیار خوبی و بدی یک کنش گفته‌ی خداست.
در درجه‌ی دوم حتی بدون وجود خدا ما می‌تونیم اخلاق‌مدار باشیم. اگر بخوایم جرمی مرتکب بشیم توسط قانون مجازات می‌شیم. ممکنه بعضی‌ها بپرسن اگه بتونیم قانون رو دور بزنیم چی؟ خب این‌جا ما یک حس هم‌ذات‌پنداری داریم و نمی‌خوایم کسی به ما آسیب بزنه پس خودمون رو جای دیگری قرار می‌دیم و بهش آسیب نمی‌رسونیم. این حس هم‌ذات‌پنداری و نوع‌دوستی در قواعد اخلاقی‌ای چون قاعده‌ی زرین(هر آن‌چه برای خود می‌پسندی برای دیگران بپسند.) و سیمین(هر آن‌چه برای خود نمی‌پسندی برای دیگری نپسند.) اخلاق و امر مطلق کانت(جوری رفتار کن که رفتارت تبدیل به یک قانون جهان‌مشمول بشه.) اومده. البته هر خداباور یا خداناباوری فلسفه‌ی اخلاق خودشو داره و نمی‌شه برای همه یه نسخه پیچید. من به شخصه اخلاق رو رعایت می‌کنم چون بهم حس خوبی می‌ده و وجدان و سوپرایگوی آسوده‌ای دارم.(هر چند بعضی وقتا پام لنگ می‌زنه و کارای غیراخلاقی می‌کنم.)
❤3
اگر آدمیان همیشه می‌توانستند امور خویش را با تشخیصی مطمئن رتق و فتق کنند، یا اگر بخت همیشه بر آنان لبخند می‌زد، آنگاه هرگز به دام هیچ خرافاتی نمی‌افتادند. امّا از آنجا که مردم اغلب دچار چنین تنگناهایی می‌شوند که از رسیدن به قضاوتی محکم درمی‌مانند و از آنجا که نمی‌توان روی خوبی‌های بخت که ایشان برایشان اشتهایی سیری‌ناپذیر دارند چندان حساب کرد، در میان بیم و امید اسیر تلاطم می شوند. از همین رو است که بیشتر مردم آماده‌اند تا به هر چیزی ایمان بیاورند. هنگامی که ذهن دستخوش شک شود خفیف‌ترین رانشی آن را به آسانی به هر سو خواهد کشید، به ویژه آن زمان که میان بیم و امید به دست و پا زدن افتاده باشد، گرچه در دیگر اوقات به خود مطمئن، و سرشار از غرور و تکبّر باشد.
کتاب‌شناسی:
-اسپینوزا، بندیکت.(۱۴۰۱). رساله‌ی الهی-سیاسی. برگردان علی فردوسی. تهران: شرکت سهامی انتشار. ص۸۳.
❤‍🔥2👍1
كانت استدلال زیر را در چندین موضع ارائه کرده است. قانون اخلاقی تکالیفی را بر دوشمان می‌گذارد اما ما می‌توانیم مکلف باشیم به این‌که فقط کارهایی را انجام دهیم که در توان ما هستند در نتیجه باید دارای اختیار باشیم تا بتوانیم تکلیف خود را انجام دهیم او به وسیله این استدلال ادعا می‌کند که عقل عملی اختیار را به ما باز می‌گرداند که یکی از موضوع‌های مهم مابعدالطبیعه بود و به نظر می‌رسید که با نقد عقل نظری از آن محروم شدیم.
استدلال او افراد چندانی را قانع نکرده است. "باید، مستلزم توانستن است." در صورتی درست است که معنایش این باشد که تحمیل تکلیف بر کسی که توانایی انجام آن را ندارد، نامعقول است. اما در نظام کانت معنایش این است که از بار تحمل‌نشدنی تکلیف باید به فرض یک آزادی اراده استعلایی رسید. کانت در مواقعی که مهربان‌تر است می‌خواهد چیزهایی بگوید شبیه این‌که مکلف نیستیم با شام کسی به جای شراب آب‌جو بخوریم یا به جای آب‌جو، شراب بخوریم اما جمله‌ی رسمی او این است که شخص در هر لحظه مکلف است که بیشترین میزان ممکن کار خوب را انجام دهد.
اختیاری که کانت شرط ضروری تحقق تکلیف می‌داند، اختیار در جهان پدیدارها نیست. این اختیار به فاعلی تعلق دارد که یک بود خارج از زمان است نه یک شخص پدیداری که در جهان روزمره قرار دارد. در این صورت امکان ندارد که بفهمیم اعمال اختیاری ما چگونه می‌تواند در جهان محسوس تأثیر بگذارد اما اگر اعمال اختیاری نمی‌توانند بر جهان مادی تأثیر بگذارند، آن‌وقت اختیاری‌نامیدن آن‌ها خیالی است.
با این حال من معتقدم کانت درست می‌گوید که آزادی عقلی با تعین‌گرایی مادی سازگار است. ما باید به جای تمایز او بین فاعل بودی و فاعل نمودی از تمایز بین انسان در مقام فاعل آگاه و انسان در مقام یک موجود زنده مادی استفاده کنیم. یک فاعل می‌تواند در سطح عقل عملی مختار باشد، حتی اگر درست باشد که حرکت‌های او به عنوان یک موجود مادی توسط قوانین فیزیک، تعین می‌یابد. اگر فیزیک بنیادی‌ترین سطح تبیین را ارائه می‌دهد و فیزیک، تعین‌گراست، به این معنا نیست که اختیاری بودن در سطح رفتار حیوانی و قصد در سطح رفتار انسانی صرفاً توهم‌اند.
باید اعتراف کرد که "آزادی اراده" یک عبارت نافرجام است. چون اراده یک قابلیت است و قابلیت نمی‌تواند آزاد باشد فقط افراد و افعال می توانند آزاد باشند اما منظور مردم از این عبارت این است که آدمیان، توانایی انجام فعل آزاد را دارند. برخی از تحلیل‌ها درباره‌ی آزادی بیش‌تر از هر چیز بر مفهوم انتخاب یا میل تأکید می‌کنند سایرین بیشتر از هر چیز بر مفهوم قابلیت یا توانایی تأکید دارند. برخی، آزادی اراده را توانایی انجام کاری می دانند که شخص می‌خواهد سایرین آن را توانایی عمل در مواجهه با بدیل‌ها می دانند. به تعبیری شخص در صورتی، کاری را آزادانه انجام داده که به خاطر این‌که خودش می‌خواسته آن را انجام داده است؛ به تعبیر دیگر شخص در صورتی کاری را آزادانه انجام داده که با وجود این‌که در توانش بوده که آن را انجام ندهد، آن را انجام داده است.
هر دو مفهوم مذکور به نحو جدایی‌ناپذیری به هم پیوسته‌اند توانایی انجام کار دیگر که برای اختیار ضروری است، توانایی انجام کار دیگر است اگر شخص بخواهد که آن کار دیگر را انجام دهد. عدم تعین یا تصادفی‌بودن صرف، مثل رفتار ذرات بنیادین در جهش کوانتومی برابر با اراده آزاد نیست. از طرفی هم درست نیست که کنش شخص از سر خواست فقط به این دلیل است که در مقیاسی و دو روی یک سکه‌اند. در جایی شخص امکان انجام کاری غیر از آن را داشته است. این دو نوع آزادی شک نیست که آزادی مستلزم جور دیگر عمل‌کردن است. من فقط در صورتی عمل «الف» را آزادانه انجام می‌دهم که بتوانم عمل «الف» را انجام ندهم.
این توانایی دو عنصر دارد قابلیت انجام ندادن «الف» و مجال انجام‌ندادن «الف». حقیقتی که به نحوی گمراه کننده تحت عنوان "آزادی اراده" ارائه شده، این است که انسان‌ها غالباً کاری می‌کنند در حالی که قابلیت و مجال انجام غیر آن کار را هم دارند و می‌توان وجود این قابلیت‌ها و مجال‌ها را بدون دانستن چیزی درباره‌ی رویدادهایی که در خیال یا در مغز فاعل آزاد رخ می دهند، اثبات کرد.
این امر نشان می دهد که اختیار انسان با تعین‌گرایی مادی و در واقع فیزیولوژیکی سازگار است ولی البته دلیلی ندارد باور کنیم که فیزیک افعال ما را تعین می‌بخشد یا اینکه خود فیزیک تعین‌گراست در واقع طبیعت تصادفی بودن پایین‌ترین سطح تبیین این امکان را به نظام‌ها می‌دهد که در سطوح بالاتر، نظام‌های سطح پایین‌تر را به نحوی که کانت پیش‌بینی می‌کرد و در فصل قبل دیدیم، اداره کنند.
🔥2
کانت، خدا، اختیار و جاودانگی را مفروضات عقل عملی می‌داند. کانت درباره‌ی هر سه اشتباه می‌کرد اما مفهوم واقعی مفروضات عقل عملی، ارزش خود را از دست نمی‌دهد. این مفروضات فرضهایی هستند که وقتی می‌خواهیم به تکالیف اخلاقی خود معنا بدهیم، قبل از دست‌یابی به شواهد، مسلم گرفته می‌شوند. در این مفاهیم تناقضی دیده نمی‌شود و در واقع بارها از آنها استفاده می‌کنیم. مثلاً ممکن است سیاست‌های مربوط به جنسیت مبتنی بر این فرض باشند که در یک جهان کاملاً منصفانه، زنان و مردان به نحو برابر در تمام سطوح صلاحیت و مرجعیت حضور بیابند. این پنداشت یکی از مفروضات عقل عملی است؛ نمی‌شود این پنداشت مبتنی بر تجربه باشد چون تا کنون هیچ جهان کاملاً منصفانه‌ای وجود نداشته است.
ویژگی دیگر نظام اخلاقی کانت که اعتبار خود را حفظ کرده است، اندیشه یک جامعه‌ی اخلاقی مستقل است که خودش قوانین را برای خودش تدوین می‌کند.
سه عنصر هست که برای اخلاق ضروری‌اند: جامعه‌ی اخلاقی، مجموعه‌ی ارزش‌های اخلاقی، قوانین اخلاقی. هر سه ضروری‌اند. اول این‌که به دلایل مشابه بسیار زیادی داشتن یک اخلاق کاملاً خصوصی همان قدر محال است که داشتن یک زبان کاملاً خصوصی. دوم اینکه حیات اخلاقی جامعه عبارت است از جستجوی همگانی ارزش‌های غیر مادی مثل انصاف، صداقت، رفاقت. آزادی ماهیت جست‌وجوی این ارزش هاست که بین اقتصاد و اخلاق فرق می‌گذارند. سوم اینکه این جستجو در چارچوبی انجام میگیرد که از انواع رفتارهای ممنوع شده خاص جلوگیری می‌کند.
این همان چیزی است که بین اخلاق و زیبایی‌شناسی فرق می‌گذارد که به عبارتی جستجوی ارزش‌های غیر مادی هم هست. اگر بپرسیم "چه کسی فلان کار را منع کرده است؟" پاسخ می‌دهیم اعضای جامعه اخلاقی جامعه اخلاقی، قوانین اخلاقی را به نحوی می‌سازد که مشابه ساختن قوانین دستور زبان و نحو توسط جامعه‌ی زبانی است. قوانین اخلاقی مثل قوانین زبانی می‌توانند با تغییر جامعه، تغییر کنند اما همان طور که فروپاشی چنین قوانین مؤثری در جامعه منجر به هرج‌ومرج می‌شود، فروپاشی چنین قوانینی در زبان منجر به تناقض می‌شود.
این فهم از منشأ قوانین اخلاقی در مفهوم قلمرو غایت‌ها به نحو تصویر مانندی توسط كانت طراحی شده یعنی اتحادیه موجودات عاقل تحت قوانین مشترک. اراده‌ی خود من فقط تا جایی عقلانی است که قاعده های فردی آن- اصولی که بر اساس آن تصمیم گرفته می‌شود- بتوانند تبدیل به قانون همگانی شوند. عکس‌اش، این است که قانون همگانی قانونی است که توسط اراده‌های عاقلی مثل اراده‌ی من ساخته شده است. یک موجود عاقل فقط مطیع قوانینی است که خودش ساخته است و با این حال همگانی‌اند. همه‌ی ما در قلمری غایت‌ها، هم قانون‌گذاریم و هم مطیع.
کتاب‌شناسی:
-کنی، آنتونی.(۱۴۰۴). ایمانوئل کانت. برگردان رضا یعقوبی. تهران: بنگاه نشر و ترجمه‌ی کتاب پارسه. صص ۱۲۱-۱۲۵.
❤3👌1
کانت بر این مبنا با برهان هستی‌شناختی مخالفت می‌کند که وجود،‌ محمول یا کیفیت نیست. برهان هستی‌شناختی برهانی است که طبق آن خدا کامل‌ترین موجود است و این موجود کامل برای برای کامل‌بودن می‌بایست وجود داشته باشد. این برهان را اولین بار آنسلم، کشیش ایتالیایی، مطرح کرد و دکارت و اسپینوزا تقریرهایی بر این برهان نوشتند. پلانتینگا، فیلسوف معاصر آمریکایی، قرائت جدیدی از برهان هستی‌شناختی ارائه می‌دهد. او بیشترین کمال را علم مطلق، قدرت مطلق و کمال اخلاقی تعریف می‌کند. واضح است که خدا در جهان بالفعل(واقعی) کمال بیشتری از جهان بالقوه(ممکن) دارد. بیشترین کمال برای خدابودن کافی نیست. لازم است سایر جهان‌ها را بررسی کنیم. می‌توانیم بگوییم بیشترین بزرگی بیشترین کمال در تمام جهان‌های ممکن است و نشانه‌ی الوهیت همین است. چیزی که بیشترین بزرگی را دارد باید در تمام جهان‌های موجود وجود داشته باشد؛ زیرا چیزی که در جهانی وجود نداشته باشد هیچ‌ ویژگی‌ای ندارد. اگر بیشترین بزرگی مصداق داشته باشد باید در تمام جهان‌ها مصداق داشته باشد و این یعنی در دنیای ما، که دنیای بالفعل است، هم وجود دارد. برهان پلاتینگا از تعریف خدا(بزرگترین چیز) به وجود او می‌رسد. کانت نمی‌تواند برهان پلاتینگا را رد کند؛ چون در تلقی خود از برهان هستی‌شناختی یک ژولیوس سزار ممکن را فرض کرده بود که تمام ویژگی‌های ژولیوس سزار بالفعل را داشته است. کانت برهان اتقان صنع را بهترین برهان اثبات خدا می‌داند. این برهان همان برهان نظم است و بر این اشاره دارد که نظم جهان نشان از طراحی هوشمند دارد. دیوید هیوم پیشتر گفته بود که برهان نظم تنها وجود یک ناظم را ثابت می‌کند نه یک خدای قادر مطلق خیر مطلق دانای مطلق. نظریه‌ی فرگشت داروین پایه‌های برهان نظم را سست ساخت؛ زیرا ثابت نمود که ویژگی‌های بسیاری از گونه‌های زیستی ریشه در انتخاب طبیعی دارد. نظریه‌ی داروین این برهان را رد کرده است که می‌گوید هر جا سازگاری با محیط‌زیست دیده شود باید شاهد فعالیت یک موجود عاقل باشیم. کانت بارها تاکید کرده است گه جایی که تبیین جوهرهای مخلوق کافی است نباید با طراح هوشمند توسل جست. امروزه بسیاری از افراد مذهبی دوشادوش افراد سکولار می‌ایستند که فرامین الهی را نباید سرچشمه‌ی اخلاق دانست. کانت در قلمروی غایت‌ها خدا را قانون‌گذاری تصور می‌کند که خود مطیع قوانین نیست. کانت در نامه‌ای به یکی از دوستانش در سال ۱۷۷۵ می‌نویسد:"آموزه‌ی حقیقی، توام با یک ایمان اخلاقی محض است به اینکه خدا از تمام تلاش‌های اصیل ما برای انجام کارهای خوب حمایت خواهد کرد، حتی اگر موفق‌شدن در آنها در توان ما نباشد. پرستش مربی این دین(عیسی)، مثل درخواست نعمت در نماز و پرستش، غیرضروری است." اخیراً دانشجویان علوم سیاسی و روابط بین‌الملل سیلی از مقالات درباره‌ی به سوی صلح پایدار کانت را نوشتند و این را بررسی کرده‌اند که سه‌پایه‌ی کانتی، یعنی مردم‌سالاری، وابستگی اقتصادی و مشارکت در سازمان‌های بین‌المللی باعث صلح پایدار بین‌المللی می‌شود یا خیر؟ کانت در معرفت‌شناسی از ما می‌خواهد به شناخت اشیای نفس‌الامر بپردازیم. در اخلاق از ما می‌خواهد از تکالیف اخلاقی اطاعت مطلق کنیم و در سیاست از ما می‌خواهد به صلح پایدار برسیم‌‌. خط مجانب در ریاضی خطی است که به یک منحنی نزدیک می‌شود ولی هرگز به آن نمی‌رسد. اگر بخواهیم ساختار فلسفه‌ی کانت را در یک کلمه خلاصه کنیم آن کلمه قطعاً مجانب است.
کتاب‌شناسی:
-کنی، آنتونی.(۱۴۰۴). ایمانوئل کانت. ترجمه‌ی رضا یعقوبی. تهران: بنگاه نشر و ترجمه‌ی کتاب پارسه. صص ۱۲۷-۱۳۰.
❤‍🔥2👏1
گاهشماری زندگی کانت:
۱۷۲۴: کانت در کونیگسبرگ به دنیا آمد.
۱۷۳۷: درگذشت مادر کانت
۱۷۴۰: کانت وارد دانشگاه شد. جلوس فردریک دوم(فردریگ کبیر).
۱۷۴۶: درگذشت پدر کانت
۱۷۴۶-۱۷۵۴: کانت معلم خصوصی خانواده‌های محلی بود.
۱۷۴۹: انتشار ارزیابی نیروهای زنده
۱۷۵۴: بازگشت کانت به کونیگسبرگ
۱۷۵۵: انتشار تاریخ طبیعی عمومی و نظریه‌ی افلاک
کانت با پایان‌نامه‌ای درباره‌ی آتش فارغ‌التحصیل شد.
۱۷۵۸-۱۷۶۲: اشغال کونیگسبرگ توسط روس‌ها
۱۷۶۲: انتشار تنها برهان ممکن در دفاع از وجود خدا
۱۷۶۴: کانت استادی فن شعر را رد کرد.
۱۷۶۵: کانت با جوزف گرین دوست شد.
۱۷۶۶: انتشار خواب‌های یک بیننده‌ی ارواح
کانت کتابدار شد.
۱۷۷۰: کانت استاد منطق و مابعدالطبیعه شد.
۱۷۷۶: کانت رئیس دانشکده شد.
۱۷۷۸: کانت استادی دانشگاه لاهه را نپذیرفت.
۱۷۸۱: انتشار نقد عقل محض(سنجش خرد ناب)
۱۷۸۳: انتشار تمهیدات بر مابعدالطبیعه‌های بعدی
کانت منزل شخصی‌اش را خریداری کرد.
۱۷۸۵: انتشار بنیاد مابعدالطبیعه‌ی اخلاق
۱۷۸۶: فردریک ویلهم دوم جانشین فردریک دوم شد.
۱۷۸۸: انتشار نقد عقل عملی
۱۷۸۹: وقوع انقلاب فرانسه
۱۷۹۰: انتشار نقد قوه‌ی حکم
۱۷۹۲: انتشار دین در محدوده‌ی عقل صرف
۱۷۹۴: کانت از نوشتن درباره‌ی دین دست کشید.
۱۷۹۵: انتشار به سوی صلح پایدار
۱۷۹۶: کانت از استادی دست کشید.
۱۷۹۷: انتشار مابعدالطبیعه‌ی اخلاق
درگذشت فردریک ویلهم دوم
۱۷۹۸: انتشار نزاع دانشکده‌ها
۱۸۰۴: وفات کانت
کتاب‌شناسی:
-کنی، آنتونی.(۱۴۰۴). ایمانوئل کانت. ترجمه‌ی رضا یعقوبی. تهران: بنگاه نشر و ترجمه‌ی کتاب پارسه. صص ۱۹-۲۰
👌2👏1
انواع براهین اثبات وجود خدا:
برهان غایت‌شناختی: این برهان این فرض را در نظر می‌گیرد که هر چیزی علت غایی دارد. به عنوان مثال دانه‌ی بلوط تبدیل به درخت بلوط می‌شود یا ستاره‌ها در مسیری معین حرکت می‌کنند. این برهان با توجه به اینکه پیشرفت‌های علمی این پدیده‌ها را نتیجه‌ی علیت یا تصادف می‌دانند سست شده است.
برهان کیهان‌شناختی: این برهان بر این فرض مبتنی است که جهان نمی‌تواند از هیچ به وجود آمده باشد.(همان‌طور که پارمنیدس می‌گفت‌.) پس باید آفریدگاری باشد که آن را به وجود آورده باشد. برتراند راسل می‌پرسد:"اگر خدا می‌تواند بدون داشتن علت وجود داشته باشد چرا جهان نتواند!؟"(برای اطلاعات بیشتر ر.ک: راسل، ۱۳۴۹: ۱۹.)
برهان هستی‌شناختی: این برهان اولین بار توسط آنسلم مطرح شد. به عقیده‌ی او تمام مردم(حتی خداناباوران) معتقدند که خدا بزرگترین و کامل‌ترین چیز است. او معتقد است یک کامل‌ترین و بزرگترین چیز نمی‌تواند وجود نداشته باشد؛ زیرا در این صورت کامل‌ترین چیز نیست. نقدهای زیادی بر این برهان وارد شده مثلاً یکی از معاصرین آنسلم می‌گفت پس با این وجود باید کامل‌ترین جزیره هم وجود داشته باشد. کانت هم معتقد بود وجود محمول و کیفیتی نیست که به یک چیز کامل نسبتش دهیم. وجود(هستی) و ماهیت(چیستی) مغایرت دارند. ما برای نسبت‌دادن وجود به چیزی نیازمند دلیل هستیم. در صورتی که برای نسبت‌دادن ماهیت یک چیز به آن نیازمند دلیل و برهان نیستم؛ همان‌گونه که می‌توان "حیوان ناطق" را به انسان و "شکل سه‌ضلعی" را به مثلث نسبت داد ولی برای وجود فلان انسان باید علت تامه‌ی آن محقق شده باشد.
کتاب‌شناسی:
-راسل، برتراند.(۱۳۴۹). چرا مسیحی نیستم؟. ترجمه‌ی س‌. الف. س. طاهری. تهران: سازمان چاپ آسمان.
-مگی،‌ براین.(۱۳۹۱). سرگذشت فلسفه. ترجمه‌ی حسن کامشاد. تهران: نی. ص ۵۷.
👏2❤1👍1
اگر ناپلئون مانند اسپینوزا عقل و هوش داشت همچون او در یک زیرشیروانی به سر می‌برد و چهار کتاب تالیف می‌کرد.

-آناتول فرانس.
کتاب‌شناسی:
-دورانت، ویل.(۱۳۳۵). تاریخ فلسفه. ترجمه‌ی عباس زریاب‌خوئی. تهران: تابان. ص ۱۳۱.
👏2🤣1
علل اربعه‌ی ارسطو: ارسطو چهار علت را مطرح کرد که به علل اربعه‌ی ارسطو مشهور شدند.
علت فاعلی: علت فاعلی به‌وجود‌آورنده‌ی یک چیز است؛ مثلاً آشپز علت فاعلی پاستا آلفردو است.
علت مادی: علت مادی مواد تشکیل‌دهنده‌ی یک چیز است؛ مثلاً خمیر آرد، آب و تخم‌مرغ علت مادی پاستا آلفردو هستند.
علت غایی: علت غایی هدف و غایت یک چیز است؛ مثلاً علت غایی پاستا آلفردو رضایت مشتری است.
علت صوری: علت صوری صورت و شکل یک چیز است؛ مثلاً علت صوری پاستای آلفردو دستور پخت آن است.
کتاب‌شناسی:
-کنی، آنتونی.(۱۴۰۲). تاریخ فلسفه‌ی غرب، ج ۱: فلسفه‌ی باستان. برگردان رضا یعقوبی. تهران: پارسه. صص ۴۱-۴۲.
👏4
از تمام کسانی که ری‌اکشن می‌زنند، عضو کانال می‌شوند و پست‌ها را برای دیگران می‌فرستند کمال سپاس‌گزاری را دارم.
❤26👎2💋1
یادداشت‌های یک نادان pinned «از تمام کسانی که ری‌اکشن می‌زنند، عضو کانال می‌شوند و پست‌ها را برای دیگران می‌فرستند کمال سپاس‌گزاری را دارم.»
کانت در شرحی کوتاه درباره‌ی تمایز "منطق عمومی" و "منطق استعلایی" می‌گوید: منطق عمومی علمی بنیادین درباره‌ی صورت‌های اندیشه است، بی‌آنکه ابژه‌ها را بنگرد و منطق استعلایی علمی درباره‌ی صورت‌های بنیادین اندیشیدن به ابژه‌هاست. پس از این شرح کوتاه، او "منطق استعلایی" را به دو بخش اصلی "تحلیل استعلایی" و "دیالکتیک استعلایی" تقسیم می‌کند. تقسیم‌بندی او از تمایزی سرچشمه می‌گیرد که ارسطوئیان سده‌ی شانزدهم میان منطق حقیقت و منطق احتمال می‌نهاند و یوآخیم گئورگ داریس، استاد دانشگاه ینا، آن را در سده‌ی هجدهم به آلمان آورد. کانت با به‌کارگیری این تقسیم‌بندی، می‌خواهد میان سهم مثبت فاهمه و تلاش جعلی خرد تفاوت بگذارد: در بخش "تحلیل استعلایی" می‌گوید فاهمه در همکاری حس‌پذیری[سهمی مثبت] در شرایط امکان تجربه و شناخت دارد؛ و در "دیالکتیک استعلایی" می‌گوید خرد در تلاشی جعلی، مستقل از حس‌پذیری، دیدگاهی متافیزیکی درباره‌ی اشیای فی‌نفسه می‌سازد. "تحلیل استعلایی" نیز به دو فصل تقسیم می‌شود: "تحلیل مفهوم‌ها" و "تحلیل اصول". در تحلیل مفهوم‌ها، درباره‌ی اعتبار کلی و ضروری مفهوم ناب فاهمه یا مقوله‌ها سخن می‌گوید؛ مانند جوهر و علیت. در تحلیل اصول، به اصول بنیادین حکم تجربی می‌پردازد که مقوله‌ها را به کار می‌گیرد؛ اصولی چون پایندگی جوهر و کلیت علیت.
"دیالکتیک استعلایی" نیز به دو فصل تقسیم می‌شود: "درباره‌ی مفهوم‌های خرد ناب" و "درباره‌ی استنتاج‌های دیالکتیکی خرد ناب". در این فصل، کانت بدین امر می‌پردازد که خرد ناب چگونه ایده‌ی موجودهای متافیزیکی، مثل روح، کل جهان و خدا را تولید می‌کند و سپس می‌کوشد با گسترش الگوهای استنتاج، واقعیت آن ایده‌ها را فراتر از مرزهای فاهمه اثبات کند؛ حال آنکه الگوهای استنتاج فقط در مرزهای حس‌پذیری انسان معتبرند.
کتاب‌شناسی:
-گایر، پل و وود، آلن.(۱۴۰۳). شرحی بر نقد عقل محض و روند پیدایش آن. ترجمه‌ی کسری حاتم‌پوری. تهران: ققنوس. صص ۲۰-۲۱.
👏2💩1
#تاریخ_فلسفه
تالس: پدر فلسفه، اولین کسی که به جای دین و اسطوره از عقل و تجربه برای تبیین چیستی جهان استفاده کرد
سال تولد تالس مشخص نیست. ویل دورانت آن را ۶۴۰ ق.م دانسته است.(دورانت، ۱۳۹۱: ۱۵۸). در صورتی که برخی مفسرین با توجه به اینکه او خورشیدگرفتگی ۲۸ مه ۵۸۵ ق.م را پیش‌بینی کرده است آن را حدود ۶۲۵ ق.م دانسته‌اند. "با این فرض که آدمیان در چهل سالگی به نقطه‌ی میانی عمر خود می‌رسند."(گریلینگ، ۱۴۰۲: ۳۱). هرودوت تالس را فینیقی‌تبار و اهل شهر میلتوس، در جنوب غربی ترکیه‌ی امروزی، می‌داند. در رساله‌ی تتائوس افلاطون آمده است که تالس آن قدر غرق تماشای ستارگان بود که در چاه افتاد. ارسطو در سیاست نوشته است که تالس به سبب فقرش مورد تمسخر قرار می‌دادند و با او با مشاهده‌ی حرکت‌های ستارگان فهمید که سال بعد زیتون فراوان خواهد شد و تمام دستگاه‌های روغن‌گیری کیوس و میلتوس را با اندک پولی که داشت اجاره کرد و هنگامی که همه نیازمند دستگاه‌های روغن‌گیری بودند آنها را با قیمت گزاف اجاره داد و ثروتمند شد. تالس نشان داد که می‌تواند ثروتمند شود‌ اما هدفش چیز مهم‌تری است.(راسل، ۱۳۵۱: ۶۹). کاپلستون این دو داستان را تخیلی می‌داند و می‌نویسد:"فقط قصه‌هایی از آن نوع است که به آسانی به مرد حکیم یا خردمند نسبت می‌دهند."(کاپلستون، ۱۳۹۸: ۳۱). تالس جزو حکمای سبعه‌ی یونانیان است. او به همشهریان میلتوسی خود توصیه کرد که با کرزوس، حاکم لیدیه، همکاری نکنند. در یکی از نمایشنامه‌های آریستوفانس فردی به نام متون وجود دارد که ستاره‌شناسی است که این نظر را القا می‌کند که "این مرد چون تالس است."(تیلور و دیگران، ۱۴۰۲: ۹۷). تالس به مصر رفت و توانست با استفاده از سایه‌ی اهرام ارتفاع آنها را حساب کند. او قضایای هندسی چون قطر، دایره را نصف می‌کند، زوایای دو ساق مثلث متساوی‌الساقین برابر هستند، زوایای متقابل به راس برابرند و قضیه‌ی تالس را اثبات کرده است. کالیماخوس اندازه‌گیری دب اصغر، به عنوان وسیله‌ی کمک دریانوردی،‌ را به تالس نسبت می‌دهد. تالس معتقد بود که آهن‌ربا روح دارد و اجسام را به سوی خود می‌کشاند بی‌آنکه به سوی چیزی کشیده شود. مرگ او را کمی قبل از سقوط ساردیس(۵۴۶-۵۴۵ ق.م) در حال تماشای یک مسابقه‌ی ورزشی(دورانت، ۱۳۹۱: ۱۵۹). یا ژیمناستیک(گریلینگ، ۱۴۰۲: ۳۳). بر اثر گرسنگی و تشنگی دانسته‌اند. روایت دیگری از دیوژن لائرتی وجود دارد که او از تلی شیب‌دار افتاد و درگذشت. مهم‌ترین نظریه‌ی تالس، که سبب شد او را پدر فلسفه بدانند، این بود که آب آرخه است. آرخه "آن چیزی است که همه‌ی موجودات از آن تشکیل شده‌اند و در ابتدا از آن بر آمده‌اند و سرانجام در آن مستحیل خواهند شد... به گفته‌ی آنها این عنصر و اساس همه‌ی هستندگان است.(همان: ۳۲). چرا تالس آب را آرخه دانست؟ او می‌گفت آب در همه‌چیز وجود دارد؛ در دریا، باران، رگ‌های ما، گیاه، کلوخه‌‌ای خاک و ... از طرف دیگر آب خاک را نیز به وجود می‌آورد و به عنوان مثال با طغیان نیل مقدار خاک افزایش می‌یابد. همچنین آب تنها ماده‌ای است که به سه شکل جامد(یخ)، مایع(آب) و گاز(بخار آب) وجود دارد. ارسطو علت آنکه تالس آب را آرخه دانسته است این است که تالس دیده است که رطوبت در همه‌ی غذاها وجود دارد و گرما را به وجود آورده است. ارسطو همچنین می‌نویسد:"کسانی دیگر می‌گویند زمین بر روی آب قرار دارد. زیرا قدیمی‌ترین نظریه‌ای است که به دست ما رسیده است، و می‌گویند آن را تالس ملطی عرضه کرده است، که زمین به واسطه‌ی اینکه همانند کنده یا چیز دیگر از این نوع ثابت می‌ماند."(تیلور و دیگران، ۱۴۰۲: ۹۹). تالس اولین کسی است که وحدت در کثرت را درک کرد.(کاپلستون، ۱۳۹۸: ۳۲). "هر چیزی برای حرکت، کار، عمل، حتی وجودداشتن، به نحوی، نیازمند آب به نظر می‌رسد."(کوهن و آرپ، ۱۴۰۳: ۴۰). به نظر می‌رسد تالس کتابی ننوشته باشد اما برخی نوشته‌هایی، از جمله کتاب راهنمایی دریانوردان به وسیله‌ی ستارگان، را به او نسبت داده‌اند. "اهمیت فلسفه‌ی تالس در این نیست که همه‌ی چیزها را به آب تحویل می‌کند، بلکه عظمت او در این است که همه‌ی چیزها را به یک چیز منتهی می‌سازد، و نخستین نظام "یک‌گرایی" تاریخ مدون فلسفه را بار می‌آورد."(دورانت، ۱۳۹۱: ۱۵۹). "در تالس، به وضوح انتقال از افسانه به علم‌ و فلسفه را مشاهده می‌کنیم، و وی خصیصه‌ی سنتی خود را به عنوان آغازگر فلسفه‌ی یونانی حفظ می‌کند، "تالس کسی است که در سرآغاز فلسفه است.""(کاپلستون، ۱۳۹۸: ۳۳).
کتاب‌شناسی:
-تیلور، کریستوفر چارلز ویستن و دیگران.(۱۴۰۲). تاریخ فلسفه‌ی راتلج، ج ۱: از آغاز تا افلاطون. ترجمه‌ی حسن فتحی. تهران: حکمت.
❤3
-دورانت، ویل(۱۳۹۱). تاریخ تمدن، ج ۲: یونان باستان. ترجمه‌ی امیرحسین آریان‌پور، فتح‌الله مجتبائی و هوشنگ پیرنظر. تهران: علمی و فرهنگی.
-راسل، برتراند.(۱۳۵۱). تاریخ فلسفه‌ی غرب، ج ۱: فلسفه‌ی قدیم. ترجمه‌ی نجف دریابندی. تهران: کتاب‌های جیبی‌.
-کاپلستون، فردریک چارلز.(۱۳۹۸). تاریخ فلسفه‌، ج ۱: یونان و روم. ترجمه‌ی جلال‌الدین مجتبوی. تهران: سروش و علمی و فرهنگی.
-کوهن، مارتین و آرپ، رابرت.(۱۴۰۳). آچار فلسفه. ترجمه‌ی شهاب‌الدین‌ عباسی. تهران: مازیار.
-گریلینگ، ای. سی.(۱۴۰۲). تاریخ فلسفه. ترجمه‌ی شهاب‌الدین عباسی‌. تهران: مازیار.
👏2⚡1