Forwarded from FOu! (Ava🪷)
دلم اون شدنی رو میخواد که فکر میکردم هیچوقت و به هیچوجه و هیچطوری نمیشه.
Forwarded from The Pluviophile (Sara)
خداوند تو را
از شرّ کسانی که
وانمود میکنند
نیت خیر دارند،
اما در خفا
برای سقوط تو
دعامیکنند؛
حفظ کند.
______________
از شرّ کسانی که
وانمود میکنند
نیت خیر دارند،
اما در خفا
برای سقوط تو
دعامیکنند؛
حفظ کند.
______________
دلم فقط یک شب معمولی با تو میخواهد؛ چای نصفه، حرفهای بیاهمیت، خندههای بیدلیل و آن آرامشی که وقتی تو هستی، بیاجازه میآید و مینشیند کنارم.
بعضی آدمها وقتی میرن، جاشون خالی نمیمونه؛ جاشون تبدیل میشه به معیاری که باهاش آدمهای بعدی رو میسنجی. و این شاید بدترین یادگاری بعضی رفتنها باشه.
متنفرم از فامیل، اگر هزار جلسه هم تراپی برم باز از فامیل متنفرم. از فامیل گستاخ و پررو دو بار متنفرم.
احمقا نمیدونن هیچ توجیهی نداره ساعت ۲/۳۰ شب از خواب بیدارت کنن، هیچ توجیهی مگر خبر مرگشون، اونم میتونن صبح اعلام کنن. وقتی کار مهمی باهاشون داری که اصلا جوابت رو نمیدن، اما خودشون ساعت ۲/۳۰ شب زنگ میزنن که پشت دریم. به درک که پشت درید، بعد هم در جواب تویی که از عصبانیت داری منفجر میشی، میگن حالا احترام مهمون رو نگه دار. اصلا میخوام تا ابد من کسی باشم که مهمون رو از خونه بیرون کرده.
بعد از فوت برادرم دیگه هیچ حرف زوری توی کتم نمیره، حرمت نگه داشتن های مسخره که اصلا برام معنا نداره، کسی اگر شعور داشته باشه توی زندگیم جاش سفت و محکمه، برای بقیه در بازه خودشون بدون هیچ اذیت کردنی برن بیرون از زندگیم.
تازه چند روز از اون خاطره کذایی میگذره، فقط بیست و هشت سالم بود که رسیدم خونه اونم با چشم گریون و توی حیاطمون جیغ میزدم که زن دایی احمقم اومد و مثلا گریه میکرد، گفت: نگار جان یادته چقدر بهت گفتم با داداشت قهر نباش. دیدی مرد؟
احمق نمیدید عزادارم، توی شوکم. دعوای خواهر برادری که عالم و آدم میدونستن داداشم مقصره رو روز مرگ برادرم به خاطرم میآورد.
احمق نمیدید عزادارم، توی شوکم. دعوای خواهر برادری که عالم و آدم میدونستن داداشم مقصره رو روز مرگ برادرم به خاطرم میآورد.
اومدم توی خونه، دیدم همه دور مادرم حلقه زدن، یک نفر دلداریش نمیده، همه یه جور رفتار میکردن انگار اونا بیشتر جیگرشون سوخته تا ما.
بعدم که اون اختلاف بین پدر مادرم بابت محل دفن و دو روزی که خون به جیگرم شد تا مشهد نگهش داشتم و نذاشتم ببرن شهرستان دفن کنن. یعنی نه تنها نتونستم درست و حسابی دوران سوگواری رو بگذرونم، بلکه با یه عده احمق هم میجنگیدم.
بعدم که اون اختلاف بین پدر مادرم بابت محل دفن و دو روزی که خون به جیگرم شد تا مشهد نگهش داشتم و نذاشتم ببرن شهرستان دفن کنن. یعنی نه تنها نتونستم درست و حسابی دوران سوگواری رو بگذرونم، بلکه با یه عده احمق هم میجنگیدم.
هنوز وقتی به عقب برمیگردم و یاد اون روزها میفتم تن و بدنم میلرزه، چطور تونستم زنده بمونم؟ هر چند الان زنده ام و تمام روحم زخمه، این یکسال تکه و پاره بودم، همه طوری برخورد میکنن انگار ما یه مرگ معمولی از سر گذروندیم، نه اینکه به بدترین شکل ممکن برادرم رو از دست دادیم.
نه اینکه اصلا داغ عزیز به این زودی فراموش نمیشه.
نه اینکه اصلا داغ عزیز به این زودی فراموش نمیشه.
الان هم دچار یه شوک شدم، یک هفتهست داریم کثافتی که به خونه مادرم زدن رو تمیز میکنیم و بنایی داریم، خسته خوابیدیم که نصفه شب ول نمیکنن و انقدر زنگ زدن تا بیدار بشیم. این یک هفته کدوم گوری بودید؟ بعد چرا از کسی که به زور قرص میخوابه انتظار دارید بیدار میشه براتون برقصه؟؟
من خودم میدونم که چون داغدارم، چون توی بیست و نه سال عمرم دو بار مرگ عزیز دیدم، چقدر روح و روانم زخمیه، پس سعی میکنم خیلی خودم رو کنترل کنم، طوری که غم از روحم فراتر رفته و به جسمم هم صدمه زده، دیگه چقدر نمک میپاشید روی زخمم؟ هر چقدر صبوری میکنم بیشتر چاقو رو فرو میکنید توی زخم که ببینید نهایت صبرم کجاست؟
حالا همین آدم که امشب گند زده به اعصابم، پدرش سر ارث خون به جیگر مادرم کرده، کلاهبردار شیاد، بعد هم جاش میرسه میگن شما که انقدر دارید چه نیاز به ارث دارید؟ یعنی از حق طبیعی خودتم باید بگذری که این کلاهبردارا ولت کنن.
باباش بلاکه توی گوشی مادرم، ساعت ۱۲/۴۰ امشب هم باباش بهم زنگ زده، وای همین که شیلنگ نگرفتم روتون و داغونتون نکردم خیلیه. توی یک شب پدر و پسر گند زدید به اعصابم.
بهانهم خوابه، اصلش بیشعوری شماست که اذیتم میکنه.
باباش بلاکه توی گوشی مادرم، ساعت ۱۲/۴۰ امشب هم باباش بهم زنگ زده، وای همین که شیلنگ نگرفتم روتون و داغونتون نکردم خیلیه. توی یک شب پدر و پسر گند زدید به اعصابم.
بهانهم خوابه، اصلش بیشعوری شماست که اذیتم میکنه.
صدهزار آژیر توی سرم دارن صدا میدن، زخم یکساله سر باز کرده امشب، حتی گریهم در نمیاد که یکم آروم بشم.
یاد اون روزهای کذایی عذابم میده. عزیز زندگیم جون نداشت، بعد هر کسی سعی میکرد از یه طرف ازم پول بکنه، خنده داره، من با راننده آمبولانس بحث میکردم که جلو ماشین دراز میکشم حق نداری ببریش شهرستان، بعد یه عده احمق دست نمیکردن توی جیبشون پول اسنپ خودشون رو بدن. من چطور اون روزا رو سر پا موندم؟
بعد میومدیم خونه، بلند میشدم پذیرایی میکردم، انگار یه خوابه، نه انگار واقعیت تلخ اون ایام سیاه.
یاد اون روزهای کذایی عذابم میده. عزیز زندگیم جون نداشت، بعد هر کسی سعی میکرد از یه طرف ازم پول بکنه، خنده داره، من با راننده آمبولانس بحث میکردم که جلو ماشین دراز میکشم حق نداری ببریش شهرستان، بعد یه عده احمق دست نمیکردن توی جیبشون پول اسنپ خودشون رو بدن. من چطور اون روزا رو سر پا موندم؟
بعد میومدیم خونه، بلند میشدم پذیرایی میکردم، انگار یه خوابه، نه انگار واقعیت تلخ اون ایام سیاه.
دوست دارم خودم رو بابت اینهمه صبر، سکوت، تحمل و سخت جانی بغل کنم و به خودم قول بدم همه چیز درست میشه. اما متاسفانه هیچی درست نمیشه.
یک سال تلاش کردم اینجا حرفی از غم و غصهای که دارم نزنم، حالا دارم به بدترین شکل جبرانش میکنم.
وقتی تنها توی تهران دو شیفت کار میکردم و شب ها خواب نداشتم، وقتی عصر هر روز زنگ میزدم با مادرم حرف میزدم تا آرومش کنم، وقتی حساب کتابم بهم میریخت و کم میآوردم، وقتی روزها از سردرد میگرنی به خودم میپیچیدم و کسی نمیدونست چه شرایط سختی دارم، یادی از من نمیکردن.
حالا ولی به گوشم میرسونن که رفتی پنهونی ازدواج کردی؟!
فامیل همینقدر سمی، همینقدر پررو و وقیح.
حالا ولی به گوشم میرسونن که رفتی پنهونی ازدواج کردی؟!
فامیل همینقدر سمی، همینقدر پررو و وقیح.
حالا جالب اینه همه میدونن من سالهاست کسی رو دوست دارم و دلیل ازدواج نکردنم مخالفت خانوادههاست و بعد اون آدمم هیچکس به چشمم نمیاد، ولی خب هزار تا داستان مسخره برام میسازن.
من همینقدر دیوونم که همین کسی که این حرفا رو پشتم میزنه، با دخترش صحبت میکردم که آرومش کنم، چرا؟ چون درس نمیخوند و میخواست خودش رو از پشت بوم خونه پرت کنه پایین بخاطر شاگرد یه تریلی!
از من ساده تر مامانمه که شب حادثه اونم یکماه بعد از مرگ برادرم سررسیده بود خونهشون و مچشو روی پشت بوم گرفته بود که خودش رو پرت نکنه.
یعنی واقعا من باید برم شبکههای ماهوارهای یه سریال از فامیل به شدت سمیمون بسازم، پرفروش هم میشه.
از من ساده تر مامانمه که شب حادثه اونم یکماه بعد از مرگ برادرم سررسیده بود خونهشون و مچشو روی پشت بوم گرفته بود که خودش رو پرت نکنه.
یعنی واقعا من باید برم شبکههای ماهوارهای یه سریال از فامیل به شدت سمیمون بسازم، پرفروش هم میشه.