کوچه‌ی بی‌نام
642 subscribers
419 photos
53 videos
1 file
119 links
نگار؛
همین!
Download Telegram
لعنت بر لحظه‌ای که نطفه‌ی شما کثافتا بسته شد.
این روزا انگار امید، از دورترین نقطه‌ی دنیا بهم چشمک می‌زنه. نه اینکه تسلیم شده باشم؛ فقط یه وقتایی آدم انقدر خسته می‌شه که حتی باور کردن فردا هم براش سخت میشه.
دلم واسه روزایی تنگ شده که تازه آفرودیته کارآموز وکالت شده بود و در حال رفت و آمد بود، علی اسنپی از حال و هوای هرروز مسافراش میگفت، شهداد مشهد بود و رسپی عدسی میداد، ماری داستان آشناییش با مشتی رو توی کانال تعریف کرده بود، مستانه رفته بود طرح و از اتفاقات عجیب غریب طرح میگفت، خدابانو از شاه و نبات، سارا از بسته شدن سفارت آمریکا و پاکستان رفتن میگفت، داداش من زنده بود، فکر میکردم روزای سختی دارم اما در واقع اون روزا، روزای خوشم بودن. دلم برای اون دوران تنگ شده.
بعد دی ماه، زبون من بسته شده انگار، حوصله نوشتن هم ندارم، امیدوارم بتونم مثل قبل معاشرت کنم و از این کرختی بیام بیرون.
امیدوارم خدا و روزگار و تقدیر و کائنات و هر چیزی که میشه اسمش رو گذاشت، امسال برای تولدم هدیه خوبی در نظر بگیره.
مرز سالم، دیوار بین آدم‌ها نیست؛ درِ رابطه‌ست.
دری که مشخص می‌کنه احترام از کجا وارد میشه و بی‌احترامی کجا باید متوقف بشه. رابطه‌ای که نتونه مرزهای تو رو تحمل کنه، احتمالا از اول هم امنیتی برای ماندن نداشته.
″جوانی،بیشتر از آنکه سن باشد، باور این است که هنوز می‌شود از نو شروع کرد.
بعضی‌ها بیست‌ساله پیرمی‌شوند، بعضی‌ها شصت‌سالگی هنوز برای فردا نقشه می‌کشند.″
دیشب خواب کارشناس ارشدم سرکار رو دیدم، این زن واقعا این یکسال خون من رو توی شیشه کرد، زجرم داد، با مدرک پایین تر فقط بخاطر اینکه باباش به سران نظام وصل بود زد توی سر من و کسی که دکترای رشته‌مون رو داشت. اون اوایل صبرم بیشتر بود، می گفتم اول کارم هست، باید خاک بخورم، اما از یه جا به بعد شب و نصفه شب زنگ میزد کارهاش رو می‌داد ما انجام بدیم. تهش هم ایراد بنی اسرائیلی می‌گرفت و کل تلاش های ما رو زیر سوال می‌برد.
تهش چی‌شد؟ حالا که درخواست انتقالی دادم و حتی راضی شدم برم واحدی که اصلا به رشته من مرتبط نیست، بغلم کرد که خیلی زحمت کشیدی، این صندلی برات خالیه همیشه!
بمیر ای زن، بمیر که انقدر زجرم دادی حتی توی خواب هم اذیتم.
اون اوایل فکر می کردم چقدر مهربونه، بعد فهمیدم نه اتفاقا خیلی پررو و سواستفاده گره.
خیلی روزها اضافه می‌موندم تا کارها تموم بشه، بهش می‌گفتم من دو جا کار می‌کنم، هم‌زمان دانشجو هم هستم، تاکید داشت حواسم هست، اصلا نگران نباش، بعد همیشه مجبور بودم توی مترو و خیابون بدوم که بتونم با تاخیر برسم سر شغل دومم. انقدر وقیح بود که سر یه جشنواره کشوری به من گفت براش مقاله بنویسم، بعد انقدر تایمم کم بود نتونستم برای خودم بنویسم. چه زجری کشیدم و می‌کشم، امیدوارم انتقالیم از اونجا موافقت بشه، حتی دوست ندارم اگر توی واحد دیگه‌ای باشم هم باهاش اتفاقی روبه‌رو بشم.
چی بگم؛ فعلا نجات دهنده فقط چاییه.
Forwarded from چَمانْ (𝒕𝒂𝒏𝒊𝒚𝒂;)
در این باغ کوچک چرا صدای تبر قطع نمی شود؟
در این باغ کوچک مگر چند سرو و صنوبر هست؟
که این دندان برنده تبر از شکستن شان سیر نمی شود؟
دیدگاه دیگه‌ای هست که می‌گه: "تو‌ نجات پیدا نکردی هنوز، چون نجات‌دهنده‌ات هنوز به سنی نرسیده که بتونه نجاتت بده؛ چه بسا اون نجات‌دهنده می‌تونه توی درون خودت باشه."
یه جا خوندم:
«آرامش، وقتی به دست می‌آید که دست از کنترلِ همه‌ چیز برداری؛
دنیا همیشه از تو بزرگ‌تر بوده، فقط دیر می‌پذیری.»
آدم‌ها از آنچه به دست نیاورده‌اند کمتر رنج می‌کشند، از آنچه می‌توانستند حفظ کنند و از دست داده‌اند، بیشتر.
موفقیت در استمراره. هر وقت خواستی کاری رو انجام بدی. هر وقت از شروع کردن ترسیدی. هر وقت فکر کردی نمیتونی. هروقت خواستی وسطش جا بزنی. یادت بیار که موفقیت در استمراره.
وقتی دیگه برای دیده شدن کار نکردی، کارهات شروع می‌کنن به دیده شدن.
دنیا اینه. آدم از هر دستی بده از همون دست پس میگیره.
عباس معروفی
نمی‌تونی کسی رو مجبور به تغییر کنی؛ آدم‌ها فقط وقتی تغییر می‌کنن که دردِ تغییر نکردن، از دردِ تغییر کردن بیشتر بشه.
Forwarded from مخفیگاه من (Agent 30na)
بالا و پایین‌های زندگی، اثر جانبی زنده بودنه؛ عین نوار قلب که برای اثبات بودنت، مجبوره مدام از صاف شدن خط فرار کنه.
گاهی هم بالغانه ترین واکنش اینه که واکنش نشون ندی.