کوچه‌ی بی‌نام
646 subscribers
424 photos
53 videos
1 file
119 links
نگار؛
همین!
Download Telegram
نوشته بود: "بابت شکستت تبریک می‌گم، چون اکثر مردم حتی امتحان هم نمی‌کنن."
قبلاً از اشتباه کردن می‌ترسیدم، چون فکر می‌کردم هر اشتباه، چیزی از ارزشم کم می‌کنه. الان می‌دونم اشتباه، فقط جهت حرکتم رو اصلاح می‌کنه.
درختی که هیچ‌وقت باد بهش نخوره، ریشه‌ی عمیق هم پیدا نمی‌کنه. شاید زندگی هم همین باشه؛ گاهی سختی‌ها برای شکستنم نیستن، برای ریشه گرفتنم هستن.
ساده بخوام بگم امید یعنی آینده هنوز نوشته نشده.
من با آدم‌های کم‌حرف، خاطره‌های بلند دارم.
″تا تو با منی، زمانه با من است.″
عشق، نامِ دگرِ صبرِ بی‌پایان است.

بیدل دهلوی
دلم، بعد از تو، هیچ آدرسی را خانه صدا نزد.
هیچ‌کس از همون جایی که زخمی شده، دوباره شروع نمی‌کنه، آدما معمولا از همون‌جا دیوار می‌کشن.
″بعضی آدم‌ها خانه‌اند، حتی اگر هیچ‌وقت در خانه‌شان زندگی نکرده باشی.″
به قول عباس کیارستمی: زندگی، خودش بهترین فیلمنامه‌نویس است.
آدم وقتی سهم دلش رو پیدا می‌کُنه، کم‌کم از شلوغی دنیا دل میکنه.
جون جوونامون شده عدد. هر روز هم به این عدد اضافه‌تر میشه.
لعنت بر لحظه‌ای که نطفه‌ی شما کثافتا بسته شد.
این روزا انگار امید، از دورترین نقطه‌ی دنیا بهم چشمک می‌زنه. نه اینکه تسلیم شده باشم؛ فقط یه وقتایی آدم انقدر خسته می‌شه که حتی باور کردن فردا هم براش سخت میشه.
دلم واسه روزایی تنگ شده که تازه آفرودیته کارآموز وکالت شده بود و در حال رفت و آمد بود، علی اسنپی از حال و هوای هرروز مسافراش میگفت، شهداد مشهد بود و رسپی عدسی میداد، ماری داستان آشناییش با مشتی رو توی کانال تعریف کرده بود، مستانه رفته بود طرح و از اتفاقات عجیب غریب طرح میگفت، خدابانو از شاه و نبات، سارا از بسته شدن سفارت آمریکا و پاکستان رفتن میگفت، داداش من زنده بود، فکر میکردم روزای سختی دارم اما در واقع اون روزا، روزای خوشم بودن. دلم برای اون دوران تنگ شده.
بعد دی ماه، زبون من بسته شده انگار، حوصله نوشتن هم ندارم، امیدوارم بتونم مثل قبل معاشرت کنم و از این کرختی بیام بیرون.
امیدوارم خدا و روزگار و تقدیر و کائنات و هر چیزی که میشه اسمش رو گذاشت، امسال برای تولدم هدیه خوبی در نظر بگیره.
مرز سالم، دیوار بین آدم‌ها نیست؛ درِ رابطه‌ست.
دری که مشخص می‌کنه احترام از کجا وارد میشه و بی‌احترامی کجا باید متوقف بشه. رابطه‌ای که نتونه مرزهای تو رو تحمل کنه، احتمالا از اول هم امنیتی برای ماندن نداشته.
″جوانی،بیشتر از آنکه سن باشد، باور این است که هنوز می‌شود از نو شروع کرد.
بعضی‌ها بیست‌ساله پیرمی‌شوند، بعضی‌ها شصت‌سالگی هنوز برای فردا نقشه می‌کشند.″
دیشب خواب کارشناس ارشدم سرکار رو دیدم، این زن واقعا این یکسال خون من رو توی شیشه کرد، زجرم داد، با مدرک پایین تر فقط بخاطر اینکه باباش به سران نظام وصل بود زد توی سر من و کسی که دکترای رشته‌مون رو داشت. اون اوایل صبرم بیشتر بود، می گفتم اول کارم هست، باید خاک بخورم، اما از یه جا به بعد شب و نصفه شب زنگ میزد کارهاش رو می‌داد ما انجام بدیم. تهش هم ایراد بنی اسرائیلی می‌گرفت و کل تلاش های ما رو زیر سوال می‌برد.
تهش چی‌شد؟ حالا که درخواست انتقالی دادم و حتی راضی شدم برم واحدی که اصلا به رشته من مرتبط نیست، بغلم کرد که خیلی زحمت کشیدی، این صندلی برات خالیه همیشه!
بمیر ای زن، بمیر که انقدر زجرم دادی حتی توی خواب هم اذیتم.