کوچه‌ی بی‌نام
647 subscribers
424 photos
53 videos
1 file
119 links
نگار؛
همین!
Download Telegram
می‌گویند زمان همه‌چیز را درست می‌کند؛ اما کسی نگفت اگر خودِ زمان زخمی باشد، چه؟ اگر هر سال، فقط شکل تازه‌ای از درد را با خودش بیاورد، آدم باید به کدام فردا دل خوش کند؟
آدما معمولاً همون زخمی رو به بقیه می‌زنن که خودشون هیچ‌وقت درمانش نکردن.
Forwarded from سوته‌دلان
کاش مرگ سراغم بیاد و از این همه خرده مرگ نجاتم بده.
ما تو زندگی یسری موضوعات داریم که روشون کنترلی نداریم، و یک سری موضوعات دیگه داریم که روشون کنترل داریم و میتونیم تغییرش بدیم، ولی ذهن ما عادت بدی داره که همیشه متمرکز موضوعاتی میشه که روش کنترلی نداره! چون از حس ناکامی بدش میاد، و انقدر روی مسائلی که نمیتونیم کنترلش کنیم سوزنمون گیر میکنه که یادمون میره به اون بخشی از زندگی که کنترلش دست ماعه توجه کنیم. و نتیجه اش میشه غرق شدن تو باتلاقی که خودمون در ایجادش نقشی نداشتیم. و پذیرش اون بخش غیرقابل کنترل زندگی میشه آرامش و به صلح رسیدن با خودمون و زندگی، و متمرکز شدن روی اون بخشی که روش کنترل داریم میشه پیشرفت!
نوشته بود: "بابت شکستت تبریک می‌گم، چون اکثر مردم حتی امتحان هم نمی‌کنن."
قبلاً از اشتباه کردن می‌ترسیدم، چون فکر می‌کردم هر اشتباه، چیزی از ارزشم کم می‌کنه. الان می‌دونم اشتباه، فقط جهت حرکتم رو اصلاح می‌کنه.
درختی که هیچ‌وقت باد بهش نخوره، ریشه‌ی عمیق هم پیدا نمی‌کنه. شاید زندگی هم همین باشه؛ گاهی سختی‌ها برای شکستنم نیستن، برای ریشه گرفتنم هستن.
ساده بخوام بگم امید یعنی آینده هنوز نوشته نشده.
من با آدم‌های کم‌حرف، خاطره‌های بلند دارم.
″تا تو با منی، زمانه با من است.″
عشق، نامِ دگرِ صبرِ بی‌پایان است.

بیدل دهلوی
دلم، بعد از تو، هیچ آدرسی را خانه صدا نزد.
هیچ‌کس از همون جایی که زخمی شده، دوباره شروع نمی‌کنه، آدما معمولا از همون‌جا دیوار می‌کشن.
″بعضی آدم‌ها خانه‌اند، حتی اگر هیچ‌وقت در خانه‌شان زندگی نکرده باشی.″
به قول عباس کیارستمی: زندگی، خودش بهترین فیلمنامه‌نویس است.
آدم وقتی سهم دلش رو پیدا می‌کُنه، کم‌کم از شلوغی دنیا دل میکنه.
جون جوونامون شده عدد. هر روز هم به این عدد اضافه‌تر میشه.
لعنت بر لحظه‌ای که نطفه‌ی شما کثافتا بسته شد.
این روزا انگار امید، از دورترین نقطه‌ی دنیا بهم چشمک می‌زنه. نه اینکه تسلیم شده باشم؛ فقط یه وقتایی آدم انقدر خسته می‌شه که حتی باور کردن فردا هم براش سخت میشه.
دلم واسه روزایی تنگ شده که تازه آفرودیته کارآموز وکالت شده بود و در حال رفت و آمد بود، علی اسنپی از حال و هوای هرروز مسافراش میگفت، شهداد مشهد بود و رسپی عدسی میداد، ماری داستان آشناییش با مشتی رو توی کانال تعریف کرده بود، مستانه رفته بود طرح و از اتفاقات عجیب غریب طرح میگفت، خدابانو از شاه و نبات، سارا از بسته شدن سفارت آمریکا و پاکستان رفتن میگفت، داداش من زنده بود، فکر میکردم روزای سختی دارم اما در واقع اون روزا، روزای خوشم بودن. دلم برای اون دوران تنگ شده.
بعد دی ماه، زبون من بسته شده انگار، حوصله نوشتن هم ندارم، امیدوارم بتونم مثل قبل معاشرت کنم و از این کرختی بیام بیرون.