″علت اصلی حال بدت، نپذپرفتنه.
استیون هیز میگه؛ وقتی حالت بده، همیشه این سوال طلایی رو از خودت بپرس:
چی رو نپذیرفتی که باید میپذیرفتی؟"
استیون هیز میگه؛ وقتی حالت بده، همیشه این سوال طلایی رو از خودت بپرس:
چی رو نپذیرفتی که باید میپذیرفتی؟"
بعضی آدما واقعا از دور قشنگن، نه اینکه تو خالی باشن، بلکه واقعا بهتره ارتباطمون خیلی کم باشه تا حال جفتمون خوب باشه.
همه ما خسته ایم، اما دنبال اینیم که چطور دل از دلدار ببریم، دنبال رژ گلی، عطر خوش بو، لباس اتو کشیده، کافه دنج، سالگرد و روز تولد و کیک و گُلیم، کنار مزون لباس عروس و فروشگاه کت و شلوار دومادی قدمامون کندتر میشه، ماشین عروس که می بینیم ذوق می کنیم. آهنگ عاشقانه که می شنویم، هوای شونهی یار می کنیم.
زندگی همینه. روزهای سیاه، کنار همین دل خوشیای کوچیک.
زندگی همینه. روزهای سیاه، کنار همین دل خوشیای کوچیک.
کوچهی بینام
به قول دوستان توییتری: ما زنبیل گذاشته بودیم که یهو ونزوئلا اومد گفت اون کنجدی رو کسی نمیخواد؟
یه روز که این رو نوشتم، فکرشم نمیکردم به زودی نوبت ما بشه.
حالا دوباره مینویسم؛
کاش زودتر روز آزادی برسه. کاش زودتر برسه تا داغ جوونامون برامون قابل تحمل تر بشه. من هنوز برای جوونامون گریه میکنم، هنوز نمیتونم باور کنم چه عزیزانی از دستمون رفتن، به هرصورت و هر روشی.
کاش زودتر روز آزادی برسه. کاش زودتر برسه تا داغ جوونامون برامون قابل تحمل تر بشه. من هنوز برای جوونامون گریه میکنم، هنوز نمیتونم باور کنم چه عزیزانی از دستمون رفتن، به هرصورت و هر روشی.
″نه مرگ آنقدر ترسناک است
و نه زندگی آنقدر لذت بخش
که انسان به خاطر این دو شرفش را بدهد.″
و نه زندگی آنقدر لذت بخش
که انسان به خاطر این دو شرفش را بدهد.″
در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهائیست
دل من
که به اندازهٔ یک عشقست
به بهانههای سادهٔ خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهٔ خانهمان کاشتهای
و به آواز قناریها
که به اندازهٔ یک پنجره میخوانند...
دل من
که به اندازهٔ یک عشقست
به بهانههای سادهٔ خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهٔ خانهمان کاشتهای
و به آواز قناریها
که به اندازهٔ یک پنجره میخوانند...
فروغ فرخزاد
Forwarded from هاورین؛ (ѕαηα)
اینجا به شکل های محدودی میتوان زندگی کرد
و به شکل های بسیاری میتوان مُرد.
و به شکل های بسیاری میتوان مُرد.
انگار سهم نسل ما، بیشتر از زندگی کردن، فکر کردن به زندگیای بود که هیچوقت قسمت ما نشد.
ما از آرزوهامون دست نکشیدیم، فقط یه روز چشم باز کردیم و دیدیم زندگی، بیسروصدا اونا رو ازمون گرفته.
میگن جوونی قشنگترین فصل زندگیه، ولی کسی نگفت اگه هر روزش فقط دویدن باشه چی؟ اگه هر صبح با هزار تا فکر بیدار شی و هر شب با هزار تا حسرت بخوابی، بازم اسمش جوونیه؟
یه مدت فکر میکردم اگه بیشتر تلاش کنم، اگه بیشتر صبر کنم، اگه کمتر گله کنم، بالاخره یه روز نوبت منم میشه. ولی انگار زندگی هر بار فقط نگام کرد، لبخند زد و رد شد.
خستهام، نه اون خستگی که با چند ساعت خواب خوب بشه. یه خستگی که رفته تا مغز استخونم. یه خستگی که باعث شده حتی برای آرزو کردن هم حوصله نداشته باشم.
میدونی دردش چیه؟ اینکه هنوزم دارم میدوم، در حالی که مدتهاست نمیدونم دارم دنبال چی میدوم. فقط یاد گرفتم وایسم، جا میمونم؛ پس میدوم، حتی وقتی دیگه نفسی نمونده.
هیچکس شکستهای آروم آدمو نمیبینه. اون لحظههایی که توی اتاقت ساکت میشینی، به دیوار خیره میشی و فقط از خودت میپرسی: مگه من چقدر کم گذاشتم؟
یه زمانی آینده برام قشنگ بود. الان فقط یه چیز مبهمه که هر روز بیشتر ازش میترسم. نه به خاطر سختیاش، به خاطر اینکه میترسم آخرش برسم به همون جایی که الانم هستم؛ خسته، خالی، بیانگیزه.
سخته وقتی میبینی همه فکر میکنن حالت خوبه، فقط چون هنوز لبخند زدن یادت نرفته. هیچکس نمیفهمه بعضی لبخندا فقط یه راهن برای اینکه کسی حال دلتو نپرسه.
بعضی آدما از زندگی جا میمونن، من حس میکنم خودِ زندگیم منو جا گذاشته. انگار سهم من فقط تماشا کردن بود؛ تماشای رسیدن بقیه، تماشای خراب شدن رؤیاهای خودم، تماشای خودم که هر روز یه ذره کمتر شبیه دیروز میشم.
و بدترین قسمت قصه اینه که هنوزم فردا صبح بیدار میشم، دوباره کفشامو میپوشم، دوباره میدوم، نه چون امیدی مونده، فقط چون یاد گرفتم حتی وقتی دلت از زندگی بریده، باز هم زندگی ازت دست نمیکشه.
یه مدت فکر میکردم اگه بیشتر تلاش کنم، اگه بیشتر صبر کنم، اگه کمتر گله کنم، بالاخره یه روز نوبت منم میشه. ولی انگار زندگی هر بار فقط نگام کرد، لبخند زد و رد شد.
خستهام، نه اون خستگی که با چند ساعت خواب خوب بشه. یه خستگی که رفته تا مغز استخونم. یه خستگی که باعث شده حتی برای آرزو کردن هم حوصله نداشته باشم.
میدونی دردش چیه؟ اینکه هنوزم دارم میدوم، در حالی که مدتهاست نمیدونم دارم دنبال چی میدوم. فقط یاد گرفتم وایسم، جا میمونم؛ پس میدوم، حتی وقتی دیگه نفسی نمونده.
هیچکس شکستهای آروم آدمو نمیبینه. اون لحظههایی که توی اتاقت ساکت میشینی، به دیوار خیره میشی و فقط از خودت میپرسی: مگه من چقدر کم گذاشتم؟
یه زمانی آینده برام قشنگ بود. الان فقط یه چیز مبهمه که هر روز بیشتر ازش میترسم. نه به خاطر سختیاش، به خاطر اینکه میترسم آخرش برسم به همون جایی که الانم هستم؛ خسته، خالی، بیانگیزه.
سخته وقتی میبینی همه فکر میکنن حالت خوبه، فقط چون هنوز لبخند زدن یادت نرفته. هیچکس نمیفهمه بعضی لبخندا فقط یه راهن برای اینکه کسی حال دلتو نپرسه.
بعضی آدما از زندگی جا میمونن، من حس میکنم خودِ زندگیم منو جا گذاشته. انگار سهم من فقط تماشا کردن بود؛ تماشای رسیدن بقیه، تماشای خراب شدن رؤیاهای خودم، تماشای خودم که هر روز یه ذره کمتر شبیه دیروز میشم.
و بدترین قسمت قصه اینه که هنوزم فردا صبح بیدار میشم، دوباره کفشامو میپوشم، دوباره میدوم، نه چون امیدی مونده، فقط چون یاد گرفتم حتی وقتی دلت از زندگی بریده، باز هم زندگی ازت دست نمیکشه.
یه روز میفهمی خستگی، از کار زیاد نیست؛
از امیدهاییه که هر بار جمعشون کردی، دوباره از دستت ریختن.
از امیدهاییه که هر بار جمعشون کردی، دوباره از دستت ریختن.
دنیا میتونه به هزاران منطق مختلف، اتفاقات رو رقم بزنه و بچرخه. پس قرار نیست همه چیز با منطق تو همخوانی داشته باشه.
″سختترین وابستگی،
وابستگی به تصویریست
که دوست داری دیگران از تو داشته باشند.
آزادی، از جایی شروع میشود که دیگر اسیر آن تصویر نباشی.″
وابستگی به تصویریست
که دوست داری دیگران از تو داشته باشند.
آزادی، از جایی شروع میشود که دیگر اسیر آن تصویر نباشی.″
