کوچه‌ی بی‌نام
649 subscribers
424 photos
53 videos
1 file
120 links
نگار؛
همین!
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هم‌میهنان عزیزم،

لحظاتی سرنوشت‌ساز پیشِ روی ماست.

کمکی که رئیس‌جمهور ایالات متحده به مردم شجاع ایران وعده داده بود، اکنون رسیده است. این یک مداخله بشردوستانه است؛ و هدف آن، جمهوری اسلامی، دستگاه سرکوب و ماشین کشتار آن است؛ نه کشور و ملت بزرگ ایران.

اما، با وجود رسیدن این کمک، پیروزی نهایی هم‌چنان به دست ما رقم خواهد خورد. این ما ملت ایران هستیم که در این آخرین نبرد کار را تمام خواهیم کرد. زمان بازگشت به خیابان‌ها نزدیک است.

اکنون که جمهوری اسلامی در حال فروپاشی است، پیام من به نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی کشور روشن است:

شما سوگند خورده‌اید حافظ ایران و ملت ایران باشید، نه حافظ جمهوری اسلامی و سرکردگانش. وظیفه شما دفاع از مردم است، نه دفاع از رژیمی که با سرکوب و جنایت، میهن ما را به گروگان گرفته است. به ملت بپیوندید و به یک گذار باثبات و امن کمک کنید. در غیر این صورت، با کشتی درهم‌شکسته خامنه‌ای و رژیمش غرق خواهید شد.

و پیام من به رئیس‌جمهور ایالات متحده، پرزیدنت ترامپ، این است:

ملت شریف ایران، با وجود سرکوب و کشتار وحشیانه این رژیم، نزدیک به دو ماه با دلاوری ایستادگی کرد. اینک از شما می‌خواهم بیشترین احتیاط ممکن را برای حفظ جان غیرنظامیان و هم‌میهنانم به کار ببرید. مردم ایران، متحدان طبیعی شما و جهان آزادند، و یاری شما در سخت‌ترین دوره تاریخ معاصر ایران را فراموش نخواهند کرد.

و به شما هم‌میهنان عزیزم در ایران:

در این ساعت‌ها و روزهای حساس، بیش از هر زمان دیگر باید بر هدف نهایی خود متمرکز بمانیم: بازپس‌گرفتن ایران.

من از شما می‌خواهم که در حال حاضر در خانه‌های خود بمانید و آرامش و امنیت خود را حفظ کنید. هوشیار و آماده باشید تا در زمان مناسب، که به‌طور دقیق به اطلاع شما خواهم رساند، برای اقدام نهایی به خیابان‌ها باز گردید.

پیام‌های من را از طریق شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های ماهواره‌ای دنبال کنید. اگر در اینترنت و ماهواره اختلال ایجاد شد، از طریق امواج رادیویی با شما در تماس خواهم بود.

ما به پیروزی نهایی بسیار نزدیکیم. می‌خواهم هر چه زودتر در کنار شما باشم تا با هم ایران را پس بگیریم و دوباره بسازیم.

پاینده ایران،
رضا پهلوی

@OfficialRezaPahlavi
همشون به درک واصل میشن. خون مظلوم هیچوقت خشک نمیشه.
چه ظالمانه حتی کلمات رو از ما گرفتند.
″علت اصلی حال بدت، نپذپرفتنه.
استیون هیز میگه؛ وقتی حالت بده، همیشه این سوال طلایی رو از خودت بپرس:
چی رو نپذیرفتی که باید می‌پذیرفتی؟"
خیلی چیزا دیگه اصلا درست نمیشه.
بعضی آدما واقعا از دور قشنگن، نه اینکه تو خالی باشن، بلکه واقعا بهتره ارتباطمون خیلی کم باشه تا حال جفتمون خوب باشه.
چقدر مهمه که بدونیم فاصله طولی مناسب با آدما در روابط کجاست.
+ چه توصیف به جایی.
همه ما خسته ایم، اما دنبال اینیم که چطور دل از دلدار ببریم، دنبال رژ گلی، عطر خوش بو، لباس اتو کشیده، کافه دنج، سالگرد و روز تولد و کیک و گُلیم، کنار مزون لباس عروس و فروشگاه کت و شلوار دومادی قدمامون کندتر میشه، ماشین عروس که می بینیم ذوق می کنیم. آهنگ عاشقانه که می شنویم، هوای شونه‌ی یار می کنیم.
زندگی همینه. روزهای سیاه، کنار همین دل خوشیای کوچیک.
حالا دوباره مینویسم؛
کاش زودتر روز آزادی برسه. کاش زودتر برسه تا داغ جوونامون برامون قابل تحمل تر بشه. من هنوز برای جوونامون گریه میکنم، هنوز نمیتونم باور کنم چه عزیزانی از دستمون رفتن، به هرصورت و هر روشی.
Channel photo updated
″نه مرگ آنقدر ترسناک است
و نه زندگی آنقدر لذت بخش
که انسان به خاطر این دو شرفش را بدهد.″
در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهائیست
دل من
که به اندازهٔ یک عشقست
به بهانه‌های سادهٔ خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل‌ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهٔ خانه‌مان کاشته‌ای
و به آواز قناری‌ها
که به اندازهٔ یک پنجره میخوانند...

فروغ فرخزاد
Forwarded from هاورین؛ (ѕαηα)
اینجا به شکل های محدودی می‌توان زندگی کرد
و به شکل های بسیاری میتوان مُرد.
قرار نبود همه‌چیز کامل باشد، فقط قرار بود تو باشی.
انگار سهم نسل ما، بیشتر از زندگی کردن، فکر کردن به زندگی‌ای بود که هیچ‌وقت قسمت ما نشد.
ما از آرزوهامون دست نکشیدیم، فقط یه روز چشم باز کردیم و دیدیم زندگی، بی‌سر‌و‌صدا اونا رو ازمون گرفته.
می‌گن جوونی قشنگ‌ترین فصل زندگیه، ولی کسی نگفت اگه هر روزش فقط دویدن باشه چی؟ اگه هر صبح با هزار تا فکر بیدار شی و هر شب با هزار تا حسرت بخوابی، بازم اسمش جوونیه؟
یه مدت فکر می‌کردم اگه بیشتر تلاش کنم، اگه بیشتر صبر کنم، اگه کمتر گله کنم، بالاخره یه روز نوبت منم می‌شه. ولی انگار زندگی هر بار فقط نگام کرد، لبخند زد و رد شد.
خسته‌ام، نه اون خستگی که با چند ساعت خواب خوب بشه. یه خستگی که رفته تا مغز استخونم. یه خستگی که باعث شده حتی برای آرزو کردن هم حوصله نداشته باشم.
می‌دونی دردش چیه؟ اینکه هنوزم دارم می‌دوم، در حالی که مدت‌هاست نمی‌دونم دارم دنبال چی می‌دوم. فقط یاد گرفتم وایسم، جا می‌مونم؛ پس می‌دوم، حتی وقتی دیگه نفسی نمونده.
هیچ‌کس شکست‌های آروم آدمو نمی‌بینه. اون لحظه‌هایی که توی اتاقت ساکت می‌شینی، به دیوار خیره می‌شی و فقط از خودت می‌پرسی: مگه من چقدر کم گذاشتم؟
یه زمانی آینده برام قشنگ بود. الان فقط یه چیز مبهمه که هر روز بیشتر ازش می‌ترسم. نه به خاطر سختیاش، به خاطر اینکه می‌ترسم آخرش برسم به همون جایی که الانم هستم؛ خسته، خالی، بی‌انگیزه.
سخته وقتی می‌بینی همه فکر می‌کنن حالت خوبه، فقط چون هنوز لبخند زدن یادت نرفته. هیچ‌کس نمی‌فهمه بعضی لبخندا فقط یه راهن برای اینکه کسی حال دلتو نپرسه.
بعضی آدما از زندگی جا می‌مونن، من حس می‌کنم خودِ زندگیم منو جا گذاشته. انگار سهم من فقط تماشا کردن بود؛ تماشای رسیدن بقیه، تماشای خراب شدن رؤیاهای خودم، تماشای خودم که هر روز یه ذره کمتر شبیه دیروز می‌شم.
و بدترین قسمت قصه اینه که هنوزم فردا صبح بیدار می‌شم، دوباره کفشامو می‌پوشم، دوباره می‌دوم، نه چون امیدی مونده، فقط چون یاد گرفتم حتی وقتی دلت از زندگی بریده، باز هم زندگی ازت دست نمی‌کشه.
یه روز می‌فهمی خستگی، از کار زیاد نیست؛
از امیدهاییه که هر بار جمعشون کردی، دوباره از دستت ریختن.
حیف شد.
CR7💔