‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝒩𝗈𝗍𝖾𝗌 𝗅𝖺𝗄𝖾 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
427 subscribers
1K photos
221 videos
71 links
⋆ 𝗌𝗈 𝗍𝖺𝗄𝖾 𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝖺𝗄𝖾𝗌, 𝗂 𝗁𝖺𝗍𝖾 𝗂𝗍 𝗁𝖾𝗋𝖾
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6133576118
‌ ‌
currently watching TVD & hunger games
Download Telegram
cause u were never mine, nevermind
تو برایم زنده‌ای و نفس می‌کشی. اما آرزو می‌کنم کاش خودم کشته بودمت... معلق نگه داشتنت بین هستی و نیستی عذابی دشوار تر بود. هم برای تو، و هم من.
حال دستم به خنجر نمی‌رود؛ عشقی که روزی در روحم کاشتی هر بار بر نفرتی که بار ها دور گلویم پیچاندی غلبه می‌کند.
روی زانو هایم به زمین می‌افتم و دسته ی فلز، از دستان لرزانم سوی زمین سقوط می‌کند. آن صدای برخورد تیغه به زمین سرد، صدای شکست من است، صدای نفرین قدرتمندِ تو که از آن رهایی نمی‌یابم.
روزی آن‌قدر قوت می‌یابم که به جای فریاد زدن بر زمینِ ترک برداشته، پیروزی را با دردِ پیچ و تاب خورده در فریادم تلفیق می‌کنم در حالی که قلب حریص و خودخواهت را هزار تکه می‌کنم؛ تا اینکه فقط در کنجی از سینه‌ام زندانی شوی.
درباره عشق و جنگ، هیچ‌وقت هیچ‌چیز منصفانه نیست؛ و من هر دو را بر دوش دارم. باید تو را خاموش کنم و دوستت دارم. من مسئولم. وظیفه مثل پیراهنی از جنس برزنت که جواهرات سنگین و دردناکی به آن زیبایی می‌بخشند، بر من سنگینی می‌کند.
کارِ درست، کارِ درست، کارِ درست..
روزی این شجاعت را پیدا می‌کنم که جوی سَم‌ات را کاملا خشک کنم؟ این بار، فقط برای من.
هر برگ از حافظه‌ام را ببر و پایان یاب، برای ابد و همیشه.
ای کاش که نفرین شده نبودی. ای کاش که بچگانه در فریب نفس‌گیرت گرفتار بودم، که هیچ‌وقت بالغانه مجبور به خنثی کردنت نمی‌شدم، که چاره ای جز به زنجیر کشیدنت داشتم. اما این را بدان که اشک‌ریزان این کار را کردم، قلمرو ی به خاک نشسته‌ام. می‌دانم من را می‌بخشی، همان‌طور که من میلیارد ها بار زخم‌هایت بر وجودم را بخشیدم، منفوریتی که طعم انصاف نچشیده بود، به جان خریدم و باز برایت جنگیدم؛ به امید اینکه تو همه چیز باشی.
تو رویایی‌ترین معجزه و پلید ترین عواقب بودی؛ و من توسط تمام زشتی هایت که از و دیوار آویخته، تسخیر شده‌‌ام. مسمومِ جادوی سیاه و تاریکت هستم به قدری که وسوسه در رگ هایم سُر می‌خورد هر بار به گره زدنِ خودم در این ویرانه فکر می‌کردم، تا بیش‌تر داشته باشم. هر بار بیش‌تر از پیش فرو می‌رفتم تا اینکه جدا نشدنی بودی. تمامِ شاخه های گرسنه‌ات که تمامِ من و دنیایم را پوشانده بود، یک به یک قطع کردم و این تنها راه فرار برای همه است. متاسفم، متاسفم، متاسفم.
شرورِ قصه بودن همیشه در همین خلاصه می‌شود؛ آن را داشته باش و از وجودت بر آن ببخش حتی اگر ذره‌ای روشنایی برای روحت باقی نگذارد. ولیکن این بار وقت قهرمان بازی احمقانه است؛ از آن دست بکش، برای همه. هر چند لکه‌ی پاک نشدنی‌اش تا همیشه حافظه‌ام را کثیف می‌کند و هر قطره از خونم بوی خاطره می‌دهد، اما ته مانده‌ی قدرتت همچنان من را سرشار می‌کند و من این دعوت نفرت انگیز را با آغوش باز می‌پذیرم؛ که این‌بار من و تو باشیم، مقابلِ یکدیگر. چون من از تو بیم ندارم و ما بازی همدیگر را خوب می‌شناسیم؛ ساعت دقیقا در زمانِ به تن کردن زره قهرمان‌ها و دست گرفتنِ شمشیر خودکُش، تیک تاکش را زیر پوستم دفن می‌کند. وقتش است. آرام و ظریف انجامش می‌دهم تا زیبا جلوه کند. توده‌ای نامرئی در گلویم را قورت می‌دهم و دستم را دور شمشیر محکم‌تر می‌کنم تا تردید سیاهم از سفید شدن بندهای انگشتانم فراری شود، برایش کلمه ی "مصمم" را انتخاب می‌کنم.
زجر آور است که هیولای دست نشانده‌ام که تمام مدت تغذیه‌اش کرده‌ام فقط به دست خود من متوقف می‌شود. هیولای محافظم بزرگترین خطر برای من است، برای همه. طلسمِ زیبای من. پناهگاهِ از دست رفته‌ام.

حال از شر آن خلاص شو، خلاص شو، خلاص شو..
روزی.
i was so ahead of the curve , the curve became a sphere .
we both drew blood, but man, those cuts were never equal
یه پادشاه بود توی کتاب "سرزمین هزار دالان" که نیم کره راست و چپ مغزش انگار مال دوتا ادم جدا بودن. یه جورایی منو یاد منطق و احساسات، یا مغز و قلب میندازه.
(اخر سر جنگِ دو نیم کره کلا پادشاهه مرد، البته داستانای دیگم داشت) جوری که اکثرا عقل و احساسات ضد همن و میتونن تورو بکشن..
و بنظرم اگر هم فقط با یکیشون ادامه بدی بازم سرنوشت اون پادشاهه رو داری؛ فقط با قلب بری جلو دیگه به فکر خودت نیستی و اینطور آسیب میبینی
اگه فقط با عقل بری جلو هیچوقت نمیتونی به خودت اجازه بدی از سر هیجان و احساسات ریسک کنی و خلاصه محدودِ منطق خودت هستی و طور دیگه آسیب میبینی
پس هر از گاهی وقتی یکیشون زیادی میشه، اون یکی باید متوقفش کنه.
u're a perfect pearl hung in the sky
I'm not bad, I'm not good
I drank every sky that I could
there is no bad, there is no good
I drank all the blood that I could
— being a swiftie is so amazing
ur whole world changes with a new era. new album, new genre, new atmosphere. tay tay knows how to save me every time. she knows what I need. and I need this; weather changing, sparkling vibe, glow up, dancing and singing, the happiest orange after everything happened in the deep grey. so take my hand one more time, taylor, and help me get up like u always do