من جایی بین صفحات این کتاب هستم؛ ولی احتمالا همان کلمه ی بیگانه و تاریخ گذشته، که خواندنش دشوار است و ترجمهاش غیر ضروری و اتلاف وقت.
همان کلمه ای که میشود از آن رد شد. همان که متعلق به این کتاب نیست، اضافیست و بد نوشته شده. همان که اگر ندانی هم مانع درک داستان نمیشود. شاید آنی هستم که املایش سخت است و تلفظش بر اکثر زبانها غریبه.
سوزاننده ترین سَم این است که نمیدانم کافی نیستم و باید بیشتر باشم، یا کاملا غلط و اشتباهم و باید محو شوم.
ممکن است بخشی از این کتاب نباشم، به اشتباه اینجا چاپ شده، یا با تلاش برای داشتنِ صدایی خودم را از جوهرِ پخش شده ی دیگر کلمه ای نوشته باشم. همانند مرضی که تصادفا هنگام کشف درمانی متولد میشود. یا نفرینی که خودش را از عصایی جادویی به بیرون هل میدهد.
من جایی بین صفحات این کتاب هستم؛ ولی شاید فقط یک پاورقی هستم، یک پینوشت، یک "بیشتر بدانیم" رها شده تا آنجا بماند و بارها و بارها رها شود. هر جفت چشمی که از روی آن حروف گذشت، او را نخوانده بگذارند.
آن که داستان حقیقی نیست، آن که خوانندگان به دنبالش نیستند ولی آن را خواهند دید. یک کامل کننده، نه اصل موضوع. یک شاخه، نه یک درخت. یک دسته ی لیوان، نه نوشیدنی.
نمیدانم اینجا چکار میکنم، میان این الگو های از پیش تعیین شده، میان این شلوغیِ تمام نشدنی. یقین داشتم کلمه ای خودنویس باشم، نه چیزی مثل بقیهی آنها که به خواستهی نویسنده دست به دست هم دادهاند.
من جایی بین صفحات این کتاب هستم؛ ولی در آن جا نمیشوم و همزمان آنقدر کوچک هستم که ترجیح میدهم بین سرفصل هایش قایم شوم.
من جایی بین صفحات این کتاب هستم؛ ولی حتی کلماتش نیستم. فکر میکنم نقطه، ویرگول، یا علامت سوالی هستم. بدون هیچ نقشی در داستان. من از فرعی ترین شخصیتها، فرعی ترم. دستِ کمک میدهم تا قصه را بفهمی، بدون آنکه فهمیده شوم.
یک نگاهِ کنجکاو به من، و حالا انگار با جوهری درخشنده نوشته شدهام. دیده شده و بالاخره خوانده شده، کشف شده، شکوفا شده؛ گمانم حالا یک چیزی هستم.
که ناگهان تمام میشود؛ نورِ آن دو چشمی که شبیه آن "کهکشان" که میگویند و توصیفش میکنند، بودند به صفحه بعدی میتابد. دوباره تاریکی. همان جوهر سرد آشنا، مثل "آسمان شب"ای که همیشه و همیشه میشود دید.
ناگهان تمام میشود؛ جستجوی اینکه چرا با این دستخط نوشته شدهام، اینکه چرا گاهی جوهر پس میدهم. چرا پایین صفحه و خارج چهارچوب هستم و کلمات دیگری را آن زیر توضیح میدهم؛ واقعا چرا؟ دیگر کسی نمیخواهد بداند.
دوباره "بیشتر بدانید"ای هستم که لازم نیست بدانید. شاید آدمیزاد کنجکاو تمامش یک توهم است.
چرا باید به علائم نگارشی اهمیت دهی وقتی یک افسانه ی واقعی برای خواندن داری؟ نوشتهای که نمیخواهد به تو در پاورقی یا کادر های مختلف حقایقی درباره ی خودش را تحمیل کند. نوشتهای که دقیقا همان چیزیست که "میخواهی" بدانی. آسان و کادوپیچ شده.
حتی اگر آن ویرگول به تو معنا را هدیه کند، حتی اگر آن پینوشت فریاد بزند که من چیز بیشتری هستم.
آنکه با فونت ریز تر و نزدیک شماره ی صفحه نوشته شده، هیچوقت آنجا نبوده تا کمک کند داستان دلخواهت را بخوانی؛ فقط خودخواهانه میخواست او را بخوانی. دوباره و دوباره... تا تکتکِ منحنی های حروفش در نگاهت حک شود و تبدیل به آن منحنیهایی شود که مژههایت را قوس میدهد. تا تمامی کلماتی که در جملهاش جا داده را به تمام زبان هایی که میدانی ترجمه کنی. آن شاید کوچک باشد، سفارش داده نشده باشد؛ ولی حرف های خودش را وارد بازی میکند، آنجاست، و به نام کتاب تعظیم نمیکند. فرعی، جزئی، اما استوار و مستقل.
من جایی بین صفحات این کتاب هستم؛ یقینا همه چیز، و در عین حال، هیچی نیستم.
August — salt air and the rust on the doors. when wanting was enough. for those who lost what wasn't theirs. when flying truth tears apart the clouds of ur dreams. time to say goodbye, time to accept. a gift for girls 'n boys who feel Augustine, to sing along with. she was a wilted flower left alone, the one who was out of the picture of importance. she put her whole heart on the table but on the wrong table that was never meant to serve the main course but
in the end, we live for the hope of it all
in the end, we live for the hope of it all
if i fall in love with all my problems, will they leave me too?
تو برایم زندهای و نفس میکشی. اما آرزو میکنم کاش خودم کشته بودمت... معلق نگه داشتنت بین هستی و نیستی عذابی دشوار تر بود. هم برای تو، و هم من.
حال دستم به خنجر نمیرود؛ عشقی که روزی در روحم کاشتی هر بار بر نفرتی که بار ها دور گلویم پیچاندی غلبه میکند.
روی زانو هایم به زمین میافتم و دسته ی فلز، از دستان لرزانم سوی زمین سقوط میکند. آن صدای برخورد تیغه به زمین سرد، صدای شکست من است، صدای نفرین قدرتمندِ تو که از آن رهایی نمییابم.
روزی آنقدر قوت مییابم که به جای فریاد زدن بر زمینِ ترک برداشته، پیروزی را با دردِ پیچ و تاب خورده در فریادم تلفیق میکنم در حالی که قلب حریص و خودخواهت را هزار تکه میکنم؛ تا اینکه فقط در کنجی از سینهام زندانی شوی.
درباره عشق و جنگ، هیچوقت هیچچیز منصفانه نیست؛ و من هر دو را بر دوش دارم. باید تو را خاموش کنم و دوستت دارم. من مسئولم. وظیفه مثل پیراهنی از جنس برزنت که جواهرات سنگین و دردناکی به آن زیبایی میبخشند، بر من سنگینی میکند.
کارِ درست، کارِ درست، کارِ درست..
روزی این شجاعت را پیدا میکنم که جوی سَمات را کاملا خشک کنم؟ این بار، فقط برای من.
هر برگ از حافظهام را ببر و پایان یاب، برای ابد و همیشه.
ای کاش که نفرین شده نبودی. ای کاش که بچگانه در فریب نفسگیرت گرفتار بودم، که هیچوقت بالغانه مجبور به خنثی کردنت نمیشدم، که چاره ای جز به زنجیر کشیدنت داشتم. اما این را بدان که اشکریزان این کار را کردم، قلمرو ی به خاک نشستهام. میدانم من را میبخشی، همانطور که من میلیارد ها بار زخمهایت بر وجودم را بخشیدم، منفوریتی که طعم انصاف نچشیده بود، به جان خریدم و باز برایت جنگیدم؛ به امید اینکه تو همه چیز باشی.
تو رویاییترین معجزه و پلید ترین عواقب بودی؛ و من توسط تمام زشتی هایت که از و دیوار آویخته، تسخیر شدهام. مسمومِ جادوی سیاه و تاریکت هستم به قدری که وسوسه در رگ هایم سُر میخورد هر بار به گره زدنِ خودم در این ویرانه فکر میکردم، تا بیشتر داشته باشم. هر بار بیشتر از پیش فرو میرفتم تا اینکه جدا نشدنی بودی. تمامِ شاخه های گرسنهات که تمامِ من و دنیایم را پوشانده بود، یک به یک قطع کردم و این تنها راه فرار برای همه است. متاسفم، متاسفم، متاسفم.
شرورِ قصه بودن همیشه در همین خلاصه میشود؛ آن را داشته باش و از وجودت بر آن ببخش حتی اگر ذرهای روشنایی برای روحت باقی نگذارد. ولیکن این بار وقت قهرمان بازی احمقانه است؛ از آن دست بکش، برای همه. هر چند لکهی پاک نشدنیاش تا همیشه حافظهام را کثیف میکند و هر قطره از خونم بوی خاطره میدهد، اما ته ماندهی قدرتت همچنان من را سرشار میکند و من این دعوت نفرت انگیز را با آغوش باز میپذیرم؛ که اینبار من و تو باشیم، مقابلِ یکدیگر. چون من از تو بیم ندارم و ما بازی همدیگر را خوب میشناسیم؛ ساعت دقیقا در زمانِ به تن کردن زره قهرمانها و دست گرفتنِ شمشیر خودکُش، تیک تاکش را زیر پوستم دفن میکند. وقتش است. آرام و ظریف انجامش میدهم تا زیبا جلوه کند. تودهای نامرئی در گلویم را قورت میدهم و دستم را دور شمشیر محکمتر میکنم تا تردید سیاهم از سفید شدن بندهای انگشتانم فراری شود، برایش کلمه ی "مصمم" را انتخاب میکنم.
زجر آور است که هیولای دست نشاندهام که تمام مدت تغذیهاش کردهام فقط به دست خود من متوقف میشود. هیولای محافظم بزرگترین خطر برای من است، برای همه. طلسمِ زیبای من. پناهگاهِ از دست رفتهام.
حال از شر آن خلاص شو، خلاص شو، خلاص شو..
روزی.
i was so ahead of the curve , the curve became a sphere .
we both drew blood, but man, those cuts were never equal
یه پادشاه بود توی کتاب "سرزمین هزار دالان" که نیم کره راست و چپ مغزش انگار مال دوتا ادم جدا بودن. یه جورایی منو یاد منطق و احساسات، یا مغز و قلب میندازه.(اخر سر جنگِ دو نیم کره کلا پادشاهه مرد، البته داستانای دیگم داشت) جوری که اکثرا عقل و احساسات ضد همن و میتونن تورو بکشن..
و بنظرم اگر هم فقط با یکیشون ادامه بدی بازم سرنوشت اون پادشاهه رو داری؛ فقط با قلب بری جلو دیگه به فکر خودت نیستی و اینطور آسیب میبینی
اگه فقط با عقل بری جلو هیچوقت نمیتونی به خودت اجازه بدی از سر هیجان و احساسات ریسک کنی و خلاصه محدودِ منطق خودت هستی و طور دیگه آسیب میبینی
پس هر از گاهی وقتی یکیشون زیادی میشه، اون یکی باید متوقفش کنه.