mad woman
Taylor Swift
when u say I seem angry, I get more angry
there's nothing like a mad woman !
what a shame she went mad... u made her like that...
watching u climb, watching u climb over people like me
Forwarded from about time 🧣 era.
— "After you, my lady"
حس میکنم وقتی آلودگی نوری نیست، ستاره ها با غرور بیشتری میدرخشن و فقط اونان که با این غرورشون زیباترن .
" villains don't get happy endings "
- Mr. Gold
- Mr. Gold
nothing ever ends poetically. it ends and we turn it into poetry. all that blood was never once beautiful, it was just red.
- Kait Rokowski
Forwarded from about time 🧣 era.
Disappearing Man
Hayley Williams
there were no conditions to my love. yeah, it was endless 'til there was no you to hold
now it's 3 in the morning and I'm tryna change ur mind, left u multiple missed calls and to my massage u reply :
"why'd u only call me when ure high?"
"why'd u only call me when ure high?"
من جایی بین صفحات این کتاب هستم؛ ولی احتمالا همان کلمه ی بیگانه و تاریخ گذشته، که خواندنش دشوار است و ترجمهاش غیر ضروری و اتلاف وقت.
همان کلمه ای که میشود از آن رد شد. همان که متعلق به این کتاب نیست، اضافیست و بد نوشته شده. همان که اگر ندانی هم مانع درک داستان نمیشود. شاید آنی هستم که املایش سخت است و تلفظش بر اکثر زبانها غریبه.
سوزاننده ترین سَم این است که نمیدانم کافی نیستم و باید بیشتر باشم، یا کاملا غلط و اشتباهم و باید محو شوم.
ممکن است بخشی از این کتاب نباشم، به اشتباه اینجا چاپ شده، یا با تلاش برای داشتنِ صدایی خودم را از جوهرِ پخش شده ی دیگر کلمه ای نوشته باشم. همانند مرضی که تصادفا هنگام کشف درمانی متولد میشود. یا نفرینی که خودش را از عصایی جادویی به بیرون هل میدهد.
من جایی بین صفحات این کتاب هستم؛ ولی شاید فقط یک پاورقی هستم، یک پینوشت، یک "بیشتر بدانیم" رها شده تا آنجا بماند و بارها و بارها رها شود. هر جفت چشمی که از روی آن حروف گذشت، او را نخوانده بگذارند.
آن که داستان حقیقی نیست، آن که خوانندگان به دنبالش نیستند ولی آن را خواهند دید. یک کامل کننده، نه اصل موضوع. یک شاخه، نه یک درخت. یک دسته ی لیوان، نه نوشیدنی.
نمیدانم اینجا چکار میکنم، میان این الگو های از پیش تعیین شده، میان این شلوغیِ تمام نشدنی. یقین داشتم کلمه ای خودنویس باشم، نه چیزی مثل بقیهی آنها که به خواستهی نویسنده دست به دست هم دادهاند.
من جایی بین صفحات این کتاب هستم؛ ولی در آن جا نمیشوم و همزمان آنقدر کوچک هستم که ترجیح میدهم بین سرفصل هایش قایم شوم.
من جایی بین صفحات این کتاب هستم؛ ولی حتی کلماتش نیستم. فکر میکنم نقطه، ویرگول، یا علامت سوالی هستم. بدون هیچ نقشی در داستان. من از فرعی ترین شخصیتها، فرعی ترم. دستِ کمک میدهم تا قصه را بفهمی، بدون آنکه فهمیده شوم.
یک نگاهِ کنجکاو به من، و حالا انگار با جوهری درخشنده نوشته شدهام. دیده شده و بالاخره خوانده شده، کشف شده، شکوفا شده؛ گمانم حالا یک چیزی هستم.
که ناگهان تمام میشود؛ نورِ آن دو چشمی که شبیه آن "کهکشان" که میگویند و توصیفش میکنند، بودند به صفحه بعدی میتابد. دوباره تاریکی. همان جوهر سرد آشنا، مثل "آسمان شب"ای که همیشه و همیشه میشود دید.
ناگهان تمام میشود؛ جستجوی اینکه چرا با این دستخط نوشته شدهام، اینکه چرا گاهی جوهر پس میدهم. چرا پایین صفحه و خارج چهارچوب هستم و کلمات دیگری را آن زیر توضیح میدهم؛ واقعا چرا؟ دیگر کسی نمیخواهد بداند.
دوباره "بیشتر بدانید"ای هستم که لازم نیست بدانید. شاید آدمیزاد کنجکاو تمامش یک توهم است.
چرا باید به علائم نگارشی اهمیت دهی وقتی یک افسانه ی واقعی برای خواندن داری؟ نوشتهای که نمیخواهد به تو در پاورقی یا کادر های مختلف حقایقی درباره ی خودش را تحمیل کند. نوشتهای که دقیقا همان چیزیست که "میخواهی" بدانی. آسان و کادوپیچ شده.
حتی اگر آن ویرگول به تو معنا را هدیه کند، حتی اگر آن پینوشت فریاد بزند که من چیز بیشتری هستم.
آنکه با فونت ریز تر و نزدیک شماره ی صفحه نوشته شده، هیچوقت آنجا نبوده تا کمک کند داستان دلخواهت را بخوانی؛ فقط خودخواهانه میخواست او را بخوانی. دوباره و دوباره... تا تکتکِ منحنی های حروفش در نگاهت حک شود و تبدیل به آن منحنیهایی شود که مژههایت را قوس میدهد. تا تمامی کلماتی که در جملهاش جا داده را به تمام زبان هایی که میدانی ترجمه کنی. آن شاید کوچک باشد، سفارش داده نشده باشد؛ ولی حرف های خودش را وارد بازی میکند، آنجاست، و به نام کتاب تعظیم نمیکند. فرعی، جزئی، اما استوار و مستقل.
من جایی بین صفحات این کتاب هستم؛ یقینا همه چیز، و در عین حال، هیچی نیستم.