just saw a video that said taylor swift re releasing her albums was like horcruxes from harry potter and the last two horcruxes were the snake and harry potter himself. and tay's last two albums to re record were reputation and taylor swift... omg?
𝒩𝗈𝗍𝖾𝗌 𝗅𝖺𝗄𝖾
زمستون ۱۴۰۳ ؛ پایان سال من این زمستون یک سال بزرگتر شدم در حالی که نمیخواستم، به هر حال همه ی ما مجبور به بزرگ شدن هستیم . این زمستون شامل اتفاقات زیادی بود، کلی خاطره قشنگ و همینطور بعضی خاطرات نه چندان قشنگ ولی به هر حال تموم شدن فکر میکردیم قرار نیست امسال…
بهار ۱۴۰۴
درسته چند روزی از تابستون میگذره ولی قراره درباره بهار امسال صحبت کنم. بهاری عجیب و عامل تجربه ی فشار های روانی مختلف.. و در کل؟ i didn't like it
متاسفانه کتاب های زیادی نتونستم بخونم ولی فیلم های جالبی دیدم
عید و سال نو هم معمولی گذشت، حس ناخوشایندی داشت که اونقدر که میخواستم درس نخوندم ولی حداقلش این بود که خاطرات کوچیک و گاهی بامزه رو ثبت کردم؛ راستش الان هم خیلی بابتش پشیمون نیستم مثل قبل، شاید یکم. ولی اون احساسِ بیمصرفی ای که اون موقع در من به وجود اومد رو نمیشه پاک کرد.
اینکه با هم پایتخت ۷ دیدیم و توی تلگرام دربارش حرف میزدیم هم حقیقتا فان و جالب بود
و من این بهار با یک سال دیگه از دبیرستان خداحافظی کردم، سالی که بیشتر از همه دوسش داشتم و به حرف مامانم که میگفت دوران دبیرستان قراره از قبلیا بهتر باشه و خاطرات و دوستی هایی پیدا کنی که خیلی بیشتر دلت واسشون تنگ میشه پی بردم، شاید بعضیاشونو اینجا ثبت کرده باشم مثل سافتعلی و روزی که رفتیم دانشگاه، روزایی که از فشار درس و امتحانا و کم داشتن زمان برای واقعا زندگی کردن حسِ گیر افتادن توی یه زندان تاریک و رطوبتزده رو داشتم، روزای آخری که حسابی ازشون استفاده کردیم و یه هشداری بهم میگفت خیلی زود همشون از دست میرن و خاطره میشن پس باید تا وقتی هستن ازشون لذت برد 3>
وقتایی که باطریم خالی میشد، توانم تموم میشد و دیگه زور زدن برای کشیدنِ بدن خستم کافی نبود و حاضر بودم که تسلیم بشم؛ وقتایی که واسه خیلیامون پیش میاد، اون لحظه که گاردت میشکنه و همه ی حرفایی که به خودت میزدی تا خودتو محکم نگه داری بیاثر میشن ولی هنوزم مجبوری که ادامه ادامه بدی. حتی اگه به خودت گفته باشی یه سری چیزا واست اهمیت نداره و تمرکزتو روی چیز قویتری متمرکز میکنی ولی بازم لحظاتی هستن که همون چیزای بیاهمیت توی وجودت رخنه میکنن... همچنان این تو هستی که دوباره خودتو جمع و جور میکنی و قدم به ادامه ی مسیر میزاری
اخرین مافیا، هماهنگی واسه اینکه روزای اخر نریم مدرسه، وقتایی که باعث شدن خیلی به این فکر کنم که آینده چطور میشه یا اینکه چقدر دلم واسه گذشته تنگ شده، وقتایی که خودمو مقصر دونستم حتی اگه مقصر نبودم و وقتایی که بقیه رو مقصر دونستم حتی با اینکه شاید خودم اشتباهی کردم و غیره و غیره
و خیلیهارو ثبت نکردم؛ خیلیها که شاید سالها بعد دیگه دقیق یادم نیادشون ولی توی اون لحظه واسم حس های خوب کوچیکی ایجاد کردن و اون احساسی که داشتم رو قرار نیست یادم بره. شاید خیلی سال بعد به دوران دبیرستانم فکر کنم و جزئیات رو یادم نیاد ولی مطمئنم که یه نوری درونم روشن میشه؛ مثل الان که به بچگیم فکر میکنم و اون نور روشن میشه... خاطره ای که سوسو میزنه و حسِ دست کشیدن روی یه کتاب قدیمی که یه روزی حسابی غرقش بودی رو میده.
این اواخر هم که پکیج یک بهارِ مزخرف رو کامل کردن با حس های نگرانی، ترس و استرس؛ جوری که کاری از دستم بر نمیومد ولی حاضر بودم هرچیزی رو فدا کنم تا خونواده و دوستام در امنیت و سلامت باشن
و در نهایت همشون تموم شد و گذشت، شدن کلماتی که من به فعل های گذشته پیوندشون میدم و تایپشون میکنم؛ مثل خیلی چیزای دیگه. و فقط امیدوارم تابستون دوران بهتری رو رقم بزنه🤎🪶
to read is to live .
cuz i dont BELONG here
cuz reading makes me FEEL
cuz i dont BELONG here
cuz reading makes me FEEL
قانومی ترنم ملکه ی جهانیان تولدت مبارککک💕
تو نه تنها یکی از قدیمیترین دوستام هستی، بلکه یکی از بهتریناشونی؛ و من عمیقا خوشحال و خوششانسم که تونستم یکسال دیگه هم نقش کوچیکی توی این روز بزرگ داشته باشم
اشنایی با شخصیت همیشه مهربونِ تو و شوخطبعیِ فوق العادت از خاص ترین اتفاقات زندگیم بود، غیبت کردن و خندیدن همراه تو هم از فراموش نشدنیترین لحظه ها برای من بود
و امیدوارم که وقت داشته باشیم تا بار ها تکرارشون کنیم💓
کاش میشد که الان بغلت میکردم و اینو میگفتم، ولی ناچاراً اینجا تایپش میکنم تا بگم برات نورانیترین و شیرینترین آرزو هارو دارم و امیدوارم سال جدیدی که پیشهروت هست پر از لبخند و اتفاقاتی باشه که کل وجودتو اکلیلی میکنه
و مجددا تولدت مبارک باشه 3>
love u more than the peace after the end of hardship 'n icy drinks in summer🫶🏻
- هستی
کلماتی که از دل بر میآیند هرگز بیان نمیشوند، در گلو گیر میکنند و تنها در چشمها خوانده میشوند.
- ژوزه ساراماگو