‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝒩𝗈𝗍𝖾𝗌 𝗅𝖺𝗄𝖾 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
427 subscribers
1K photos
221 videos
72 links
⋆ 𝗌𝗈 𝗍𝖺𝗄𝖾 𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝖺𝗄𝖾𝗌, 𝗂 𝗁𝖺𝗍𝖾 𝗂𝗍 𝗁𝖾𝗋𝖾
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6133576118
‌ ‌
currently watching TVD & hunger games
Download Telegram
باورم نمیشه داریم توی ۱۴۰۴ و ۲۰۲۵ زندگی میکنیم
- شاید شما آن را تعصبی پوچ بدانید، اما به نظر من جسم یک انسان مقدس است. من دوست ندارم ببینم که آن را تحقیر میکنند.
+ روح یک انسان را چطور؟ آیا هرگز از خاطرتان نگذشته است که شاید آن لوده تیره‌بخت نیز روحی داشته باشد؟ روحی زنده. شما که از دیدن جسمی در جامه احمق‌ها و چند زنگوله متاثر میشوید، ایا هرگز به روح نگون بختی که حتی آن جامه چهل تکه را هم ندارد تا برهنگی هراس انگیزش را بپوشاند فکر کرده اید؟ روحی که نیشخند های مردم را که همچون تازیانه ای چاک میدهد احساس میکند، خنده هایشان را که به سان آهن تفته ای تن سوز است لمس میکند! به خاطر داشته باشید که روح لال است، صدای ندارد که فریاد برآورد. باید تحمل کند، تحمل کند و باز تحمل کند.
اتل لیلیان وینیچ | خرمگس
I don't remember too much of the last year, but I knew who I was when I got here. 'cause I'm still the same but only entirely different and my lover’s just some lines in some songs
you think you’ve read the book I'm still writing. I can’t imagine wanting so badly to be right, guess I'm forever on your mind.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌៹ ࣪˖⁩ ‌ ‌𝑚𝑖𝑠𝑠 𝑢 , 𝑒𝑎𝑟𝑠 𝑡𝑜𝑢𝑟◞ ⋆
Forwarded from Night's like this ⊹ ࣪ ˖🪽 (𝓝ana⋆𐙚)
How can 13 reasons why casts act soooo normal after ruining my whole entire life
تجربه ثابت کرده توت‌فرنگی خودش کویینه ولی هر چیز صنعتی با طعم توت‌فرنگی ew
تصور کردم آنجا هستم، وقتی که آرتور دستان جما را در دست گرفته بود و پرسید "آیا هرگز در زندگی خود مرتکب عمل ظالمه ای شده‌اید؟" اشک از چشمان جما سرازیر شد و آرتور دستانش را به آرامی فشرد.
جما در چشمان آشنای او زل زد، بدون اینکه ظاهر جدید او را بشناسد "آری، یکبار. آن هم نسبت به کسی که بیش از همه جهان دوستش داشتم." و قلبم مچاله شد و در هم شکست وقتی دستان آرتور بر کلمات جما درباره خودِ قدیمی‌اش لرزید. ظالمانه بود که آرتور میدانست آن شخص خودش است و جما نمی‌دانست، اینکه آرتور زنده است و اینجا نشسته، همان کسی که دستانش را نگه داشته. اما دلگرم کننده نیز بود که حالا میتوانست آن کلمات را از زبان جما بشنود، اینکه میگوید او را دوست داشته؛ بدون اینکه بداند مردی که حالا بر دستانش بوسه میزند آرتور است.
جما اعتراض کنان عقب میکشد "نکنید. شما احساسات من را جریحه دار میکنید." و ظالمانه تر از همه این بود که آرتور پاسخ داد "خیال میکنید شما احساسات مردی را که کشتید جریحه دار نساختید؟" و آن وقت بود که تکه های شکسته قلبم فریادکشان پودر شدند. کاش هیچوقت نمیدانستم اخر این قصه چه میشد.