میدونی گاهی وقتا قلم اسممو فریاد میزنه ..
مثل ملتی که ناجیشو صدا میزنه!
انگار کلمات از مغزم قصد مهاجرت دارن یا انقدر تنهایی طلب هستن که دوست ندارن توی جای شلوغ باشن؛ به هر نحوی هست قصد تراوش و حمله به بیرون از ذهن منو دارن با شدت تمام!
حقیقتا حس قدرت وجودمو فرا میگیره وقتی قلم توی دستمه؛ به نظر خودم کلمات آدم وفاداری رو برای خودشون انتخاب کردن، اما افسوس که قدرت به هیچ کاروان و ساربانی وفا نمیکنه.
اقیانوسی از موضوعات و کلمات پیش روی ناخدایی هست که هیچوقت خودش و قلمش رو به مکتب یا سیاست یا حتی آدمی نفروخته!
کلمات سلاح خوبی برای بالا نشوندن یا سرنگون کردن یه قدرت هستن چون زورِ ماشه و ظلم به کلمات نمیرسه؛ اما از دیدگاه من توی ادبیات واقعی، "جناح" مطرح نیست؛ ادبیات نباید مثل یه "جایزه بگیر" عصای دست قدرتای سیاسی و نادرست بشه!
جناحِ کلمات، جبههی انسانیته.
مثل ملتی که ناجیشو صدا میزنه!
انگار کلمات از مغزم قصد مهاجرت دارن یا انقدر تنهایی طلب هستن که دوست ندارن توی جای شلوغ باشن؛ به هر نحوی هست قصد تراوش و حمله به بیرون از ذهن منو دارن با شدت تمام!
حقیقتا حس قدرت وجودمو فرا میگیره وقتی قلم توی دستمه؛ به نظر خودم کلمات آدم وفاداری رو برای خودشون انتخاب کردن، اما افسوس که قدرت به هیچ کاروان و ساربانی وفا نمیکنه.
اقیانوسی از موضوعات و کلمات پیش روی ناخدایی هست که هیچوقت خودش و قلمش رو به مکتب یا سیاست یا حتی آدمی نفروخته!
کلمات سلاح خوبی برای بالا نشوندن یا سرنگون کردن یه قدرت هستن چون زورِ ماشه و ظلم به کلمات نمیرسه؛ اما از دیدگاه من توی ادبیات واقعی، "جناح" مطرح نیست؛ ادبیات نباید مثل یه "جایزه بگیر" عصای دست قدرتای سیاسی و نادرست بشه!
جناحِ کلمات، جبههی انسانیته.
❤2👍2
دختری مرا میکِشد،
گاهی میان بوم نقاشیاش؛
گاهی میان پُکهای محکماش به سیگار؛
و گاهی، همراه با دردهایی بیانتها.
گاهی میان بوم نقاشیاش؛
گاهی میان پُکهای محکماش به سیگار؛
و گاهی، همراه با دردهایی بیانتها.
زنگِ تاریخ بود ولی از جغرافیای دلم به عمق فلسفه نگاهت رسیدم؛
هیچ قانون فیزیکی در آن دخیل نبود، پاک و به دور از ریاضت و سیاست باید در آن زیست.
کیمیای وجودت مرا به اینجا رسانده و زبانم همانند ادبیاتم در وصف تو عاجز مانده!
حساب و کتاب و آمار مشخصی ندارد مهر بی پایانت ..
من گسستم از همان ابتدا در دنیایت ..
منطقی ساده دارد این کلاس؛ همه مجهول و در آخر مختوم به تو!
هیچ قانون فیزیکی در آن دخیل نبود، پاک و به دور از ریاضت و سیاست باید در آن زیست.
کیمیای وجودت مرا به اینجا رسانده و زبانم همانند ادبیاتم در وصف تو عاجز مانده!
حساب و کتاب و آمار مشخصی ندارد مهر بی پایانت ..
من گسستم از همان ابتدا در دنیایت ..
منطقی ساده دارد این کلاس؛ همه مجهول و در آخر مختوم به تو!
❤1
جاریست احساسی اندرون سکونتِ سنگ شدهی قلبم؛
من سربازی از منطق ام .. روانهی جنگم!
من سربازی از منطق ام .. روانهی جنگم!
رفقای کنکوری امیدوارم چه الان چه بعدا اثر انگشت خدا رو روی شیشه عمر زندگیتون ببینید ..
❤5
مثل جنگِ جریانِ جبر و من، در انتهای جنونِ جان؛
هُول از جغرافیایِ جام و بی قرار از جَلایِ جوهرِ جوانمردی بر صفحهی اول جهنم جربزه؛
مانده اند در جست و جویِ نهری جاری از جهل در جنگلی که مادر این قلم بود؛
من از جهانی دیگر ام.
هُول از جغرافیایِ جام و بی قرار از جَلایِ جوهرِ جوانمردی بر صفحهی اول جهنم جربزه؛
مانده اند در جست و جویِ نهری جاری از جهل در جنگلی که مادر این قلم بود؛
من از جهانی دیگر ام.
ننوشته های یک نویسنده؛
هوشنگابتهاج – مننمیدانستممعنیِهرگزرا
که گمان داشت که هست این همه درد؛
در کمین دلِ آن کودک خُرد ..؟!
در کمین دلِ آن کودک خُرد ..؟!
خبری نیست!
پیادهرُو خیابانها را بیهوده بر دوش خود حمل نکن؛ زیر بارانِ افکار، شعله فندک را خاموش، سیگارت را غلاف و ذهنت را خانه امن جسمت کن؛
هیچ مسافری برای جستجوی خود در شهری غریب نمیگردد ..
تو اینجایی، نزدیک تر از این خود.
پیادهرُو خیابانها را بیهوده بر دوش خود حمل نکن؛ زیر بارانِ افکار، شعله فندک را خاموش، سیگارت را غلاف و ذهنت را خانه امن جسمت کن؛
هیچ مسافری برای جستجوی خود در شهری غریب نمیگردد ..
تو اینجایی، نزدیک تر از این خود.
Intro (Amade Bash)
Shayea
بالاخره "من" باشی باید فرق کنی یا نه؟