ننوشته های یک نویسنده؛
2.09K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
گاهاً خسته میشوم و همه چیز را در خود می‌کُشم‌؛
مسئول تمام این مرگ‌های لحظه ای من هستم؛ گِله ای هم نیست!
آخر می‌گویند قاتل به صحنه جرم برمی‌گردد؛
چون روز و شب سرشار از تکرار، تکرار و باز هم تکرار ..
3
تلاش؟
برای دفع انزوا در انتها
برای منع اکستاب در اشتها
برای رفع اشتباه در انزجار
برای جمع ابتکار در افتضاح
و برای نفع امتناع در انتظار ..
🔥3👍2
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
به دنبال شخصی بودم، شخصی که آسمان را فراگرفته بود. شخصی که لبخندش فقط دیده میشد. بر یکی از چشمانش اشکی قرمز رسم شده بود، مردمکش هم قرمز. چه داشت را نمی دانم، چه بود را نمی دانم. او هم کسی بود که باید از خدا تقاضای کمک میکرد. اما که بود و چه بود که کل دنیا با بودن با او را عوض نمیکردی... گذر زمان آنچنان رابطه پیچیده و مبهم بود. تنها چیزی که یاد می‌شد چهار کلمه ای بود که نجات را گرفته بود. کشنده را فتح، و تاریکی را از عرش به فرش کشاند. میراثی بر جای مانده در قلب، سبب رزی بود که از خار هایش عشق خون جاری بود. دلم تنگ است بر او... چه شد که روزی بیدار شدم و فهمیدم دگر او نیست، من هستم. همه اورا من صدا میزدن، ولی من می‌دانستم وی بود. اما کجا
3👍1
تصویرها همیشه در قاب، تابلو نیستند ..
تصویرها همیشه در قابِ تابلو نیستند ..
3
قول داده بودند؛
به او قول داده بودند که بزرگ میشود و یادش می‌رود؛
تمام دردها، تمام زخم‌ها، روزی پاک خواهند شد،
زانوهای زخم خورده ای که یک روز در گریه آن‌ها غرق میشد؛ امروز تبدیل به زخم‌های زانوی روحی شده‌اند که خود را بی‌تاب درون افکار گمشده جستجو میکند.
باکی نیست! ما با زخم‌ها زنده ایم ..
👍2
رضایت به کم‌ رنگیِ جریان مرگ؛
تا دو رنگیِ رکود، وسط انحنای نفس کشیدن.
👍1
میچکه سُرب از رگای مقطوع این کویر،
نگاه میکنه آب با حسادت، به شهوت خشکیِ زمین‌؛
پرحرارت اما سربلند، نمیدن تن به ذلت بارون سیاه؟!!
یه حادثه اثرناپذیر.
1
رز سرخ نیز از میان برداشته شد
مکانی که پیکرش در آن آرمیده است نامجهول ماند
او به فقرا حقیقت را گفته بود
از این رو بود که اغنیا اعدامش کردند

- برتولت برشت
💔1
فرار کردن موجب نمیشه آخرش وقتی داری نفس نفس میزنی؛ زمختیِ کفِ کفشِ زمان رو روی گلوت حس نکنی.
سالن مطلقاََ تاریک بود؛ درست وسط سالن تئاتر نشسته بودم و سنگینی رو توی سینم حس میکردم، چراغای استیج روشن شد، شش تا آدم با نقابای مختلف، هرکس به یک شکل هرکس به یک رنگ. تئاتر چهره های ناشناس و سنگین!
همشون به نقاب سیاهِ جلوی دست من اشاره کردن و نجواهایی نامفهوم ازشون بلند شد.
فهمیدم که باید نقاب رو به چهرم بزنم، نقاب رو که به صورتم زدم با حالت های دستشون منو دعوت کردن که برم روی صحنه. هرچه به استیج نزدیک تر میشدم نجواهاشون بیشتر قابل فهم بود؛
یکی میخندید، یکی انگار از ته دل آه میکشید، یکی عصبانی بود، یکی با حالت ادبی با اسم من شعر میگفت، فردی که نقاب سفید داشت میگفت اون نباید اینجا باشه که در نهایت توجهم به نفر ششم جلب شد، صندلیش با بقیه کمی فاصله داشت و برخلاف بقیه ساکت بود و هیچ چیزی ازش نمیشنیدم.
رفتم و روی صندلی هفتم نشستم، دوباره چراغا خاموش شد ولی اینبار همه ساکت شدن و فرد ششم صحبت میکرد:
به خودت خوش اومدی! میدونی؟ جلوی گرد و غبار باید نقاب بزنی؛ عشق هیچوقت نقاب نداره!
ناگهان صدای کودکی که از پشت صحنه دوید و اومد میون جمع محکم خورد زیرِ گوشم، با شوق و خنده به من‌ گفت
+ خیلی وقته باهم بازی نکردیم، اخرین باری که قایم شدم و قرار شد پیدام کنی هیچوقت برنگشتی! این ادمای نقاب دار باهام بازی نمیکنن، دیدی چقد سِفتَن؟
وسط این هیاهو این بچه کی بود که منو سال ها میشناخت؟ هرچی دستمو بیشتر به هم فشار میدادم انگشتای اون بیشتر کبود میشد،روی تنش کبودیای زیادی بود؛
- ببین بچه من سال هاست هم بازی با دردم!
+ خب منم مدت زیادیه بازی نکردم!
تا اومدم فریاد بزنم رنگش پرید و به حالت خفگی افتاد روی زمین، نقابمو برداشتم و دیدم همه نقابشونو برداشتن، شش تا آدم که همشون من بودم خنده های شیطانی میکردن؛ گرمی وجودم از عذاب وجدان منجمد شد، دویدم سمتش تا نجاتش بدم؛
یک دو سه چهار پنج شش، احیا نشد؛
یک دو سه چهار پنج شش، احیا نشد ..!
2👌2👍1
میدونی گاهی وقتا قلم اسممو فریاد میزنه ..
مثل ملتی که ناجیشو صدا میزنه!
انگار کلمات از مغزم قصد مهاجرت دارن یا انقدر تنهایی طلب هستن که دوست ندارن توی جای شلوغ باشن؛ به هر نحوی هست قصد تراوش و حمله به بیرون از ذهن منو دارن با شدت تمام!
حقیقتا حس قدرت وجودمو فرا میگیره وقتی قلم توی دستمه؛ به نظر خودم کلمات آدم وفاداری رو برای خودشون انتخاب کردن، اما افسوس که قدرت به هیچ کاروان و ساربانی وفا نمیکنه.
اقیانوسی از موضوعات و کلمات پیش روی ناخدایی هست که هیچوقت خودش و قلمش رو به مکتب یا سیاست یا حتی آدمی نفروخته!
کلمات سلاح خوبی برای بالا نشوندن یا سرنگون کردن یه قدرت هستن چون زورِ ماشه و ظلم به کلمات نمیرسه؛ اما از دیدگاه من توی ادبیات واقعی، "جناح" مطرح نیست؛ ادبیات نباید مثل یه "جایزه بگیر" عصای دست قدرتای سیاسی و نادرست بشه!
جناحِ کلمات، جبهه‌ی انسانیته.
2👍2
دختری مرا میکِشد،
گاهی میان بوم نقاشی‌اش؛
گاهی میان پُک‌های محکم‌اش به سیگار؛
و گاهی، همراه با دردهایی بی‌انتها.