ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
به نظرم جهان از قاعده‌ی رفت و برگشت یا به زبان بهتر نوسان پیروی میکند!
مجموعه ای از نوسان های میرا و نامیرا ..
درد ها نشانی از این قانون بسیار منظم هستند ؛
انسان در زندگی بعد از هر درد قوی تر به زندگی باز میگردد و
چرخه‌ ای که پر از فراز و نشیب در طول زندگیست و مرگ ، پایانی برای آغازی محکم تر .
👍3
فقط بر میومد از گرمای این مردادِ سرد
🔥1
تا تهش بزنه اسمشو داد مرد
🔥1
#1
سکوت توی گوشم داد میزد ؛
جز تاری و گاها سیاهی چیز دیگه ای نمیدیدم
مغزم پَرگار شده بود و سرم دور خودش می‌چرخید و گیج میرفت
حس عجیبی داشتم ، یه حس مثل حس معلق بودن!
ابهام اطرافم رو پر از علامت سوال کرده بود که ناگهان درد شدیدی ناشی از برخورد یه چیزی به صورتم حس کردم و تونستم چشمامو باز کنم اما یه سوال سریع سراغم اومد ؛
من کجام ؟!
رو به روم دریایی رو میدیدم ؛ انگار بار اولم نبود که میبینمش!
این صحنه خیلی برام آشناست ..
بدن بی حسم روی شن های نرم ساحل جا خوش کرده بود و موج های بزرگی به ساحل میرسیدن که احتمالا همین موج ها تونسته بودن منو بیدار کنن .
نفس کشیدن تقریبا برام غیرممکن شده بود
به سختی چندتا سرفه کردم تا تونستم دوباره به جای آب ، هوا رو توی ریه هام حس کنم ..
همه چیز رو به پیشرفت بود تا اینکه چشمم به نوشته روی شن ها افتاد : به عقب نگاه نکن ، فقط به سمت جلو شنا کن!
👍4
پاییز یه صحنه جُرمه
و خب چندسالی میشه که دوباره برمیگردم سرِ صحنه
انتظار؟
من نداشتم حتی به سایه ای که توی نور زاویه عوض میکرد اعتماد
پس درخشیدم تو کنجِ انزوا
مثل انفجار توی قلب انجماد
هر جا دیدیم بگو زنده باد
حتی روزی که زدن رو عکسم زنده یاد
👍3🔥2
روی ایستگاه اتوبوس نگاهم به ترافیکه و چراغای ماشینا که با چشمام شوخیِ کوچه بازاری دارن ..
آهن پاره هایی متحرک، ولی نرم تر از دل بعضی آدما روی تنِ تکه پاره خیابون پشت هم رژه میرن تا به مقصد برسن ..
میبینی؟ این داستانِ یه ساعت بعد از غروبه که انگار مثل روح میره توی جسمت و دلتنگیاتو میکشه بیرون تا یادت بیاد کجا بودی و الان کجایی ..
جوری که واسه فراموش کردنشون قدم های عابرای پیاده رو میشمری یا حتی باهاشون چشم تو چشم میشی .. اونا فقط یه دانشجو میبینن با فکرِ اینکه احتمالا داره واسه درس های فرداش برنامه میریزه اما هیچکس فرمانده ای سربلند حاصل از جنگ های درونی رو قرار نیست ببینه!
اتوبوس میرسه و با لبخند سوارش میشم،
منتظرِ ایستگاه های بعدیِ زندگی ..
2👍2