جریانی به نام موسیقی ؛
فرزندِ صوت و سکوت که اساس و پایهای طبیعی داره! منظم و نوسانی! بهتره بگم از جنس خودِ طبیعت .
شاید خیلیامون به این که جسم و روح چجوری باهم تعامل دارن و این تعامل چجوری به وجود میاد فکر کرده باشیم ..
موسیقی میتونه این تعامل رو لمس کنه!
چینش و ترکیب ریتمها با حضور نظم میتونه تو رو به عالمها یا حتی زمانهای دیگهای ببره ؛
فقط لازمه خودت رو توی این جریان زلال حل کنی و مواظب باشی توی افکارت گم نشی و سر از مرداب در نیاری ..مرداب تَوهم!
فرزندِ صوت و سکوت که اساس و پایهای طبیعی داره! منظم و نوسانی! بهتره بگم از جنس خودِ طبیعت .
شاید خیلیامون به این که جسم و روح چجوری باهم تعامل دارن و این تعامل چجوری به وجود میاد فکر کرده باشیم ..
موسیقی میتونه این تعامل رو لمس کنه!
چینش و ترکیب ریتمها با حضور نظم میتونه تو رو به عالمها یا حتی زمانهای دیگهای ببره ؛
فقط لازمه خودت رو توی این جریان زلال حل کنی و مواظب باشی توی افکارت گم نشی و سر از مرداب در نیاری ..مرداب تَوهم!
❤1👍1
به نظرم جهان از قاعدهی رفت و برگشت یا به زبان بهتر نوسان پیروی میکند!
مجموعه ای از نوسان های میرا و نامیرا ..
درد ها نشانی از این قانون بسیار منظم هستند ؛
انسان در زندگی بعد از هر درد قوی تر به زندگی باز میگردد و
چرخه ای که پر از فراز و نشیب در طول زندگیست و مرگ ، پایانی برای آغازی محکم تر .
مجموعه ای از نوسان های میرا و نامیرا ..
درد ها نشانی از این قانون بسیار منظم هستند ؛
انسان در زندگی بعد از هر درد قوی تر به زندگی باز میگردد و
چرخه ای که پر از فراز و نشیب در طول زندگیست و مرگ ، پایانی برای آغازی محکم تر .
👍3
#1
سکوت توی گوشم داد میزد ؛
جز تاری و گاها سیاهی چیز دیگه ای نمیدیدم
مغزم پَرگار شده بود و سرم دور خودش میچرخید و گیج میرفت
حس عجیبی داشتم ، یه حس مثل حس معلق بودن!
ابهام اطرافم رو پر از علامت سوال کرده بود که ناگهان درد شدیدی ناشی از برخورد یه چیزی به صورتم حس کردم و تونستم چشمامو باز کنم اما یه سوال سریع سراغم اومد ؛
من کجام ؟!
رو به روم دریایی رو میدیدم ؛ انگار بار اولم نبود که میبینمش!
این صحنه خیلی برام آشناست ..
بدن بی حسم روی شن های نرم ساحل جا خوش کرده بود و موج های بزرگی به ساحل میرسیدن که احتمالا همین موج ها تونسته بودن منو بیدار کنن .
نفس کشیدن تقریبا برام غیرممکن شده بود
به سختی چندتا سرفه کردم تا تونستم دوباره به جای آب ، هوا رو توی ریه هام حس کنم ..
همه چیز رو به پیشرفت بود تا اینکه چشمم به نوشته روی شن ها افتاد : به عقب نگاه نکن ، فقط به سمت جلو شنا کن!
سکوت توی گوشم داد میزد ؛
جز تاری و گاها سیاهی چیز دیگه ای نمیدیدم
مغزم پَرگار شده بود و سرم دور خودش میچرخید و گیج میرفت
حس عجیبی داشتم ، یه حس مثل حس معلق بودن!
ابهام اطرافم رو پر از علامت سوال کرده بود که ناگهان درد شدیدی ناشی از برخورد یه چیزی به صورتم حس کردم و تونستم چشمامو باز کنم اما یه سوال سریع سراغم اومد ؛
من کجام ؟!
رو به روم دریایی رو میدیدم ؛ انگار بار اولم نبود که میبینمش!
این صحنه خیلی برام آشناست ..
بدن بی حسم روی شن های نرم ساحل جا خوش کرده بود و موج های بزرگی به ساحل میرسیدن که احتمالا همین موج ها تونسته بودن منو بیدار کنن .
نفس کشیدن تقریبا برام غیرممکن شده بود
به سختی چندتا سرفه کردم تا تونستم دوباره به جای آب ، هوا رو توی ریه هام حس کنم ..
همه چیز رو به پیشرفت بود تا اینکه چشمم به نوشته روی شن ها افتاد : به عقب نگاه نکن ، فقط به سمت جلو شنا کن!
👍4