ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
133 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
هیچ چیز به اندازه‌ی یک شادیِ کوتاه، مرا به یاد اندوه نمی‌انداخت.
👍51
نمی‌دانم تابستان چه سالی ملخ به شهر ما هجوم آورد. زیان‌ها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی‌ها شدم. راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می‌رفتم، سعی می‌کردم پا روی ملخ‌ها نگذارم. اگر محصول را می‌خوردند پیدا بود که گرسنه‌اند. منطق من ساده و هموار بود.
اگر یک روز طلوع و غروب خورشید را نمی‌دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سال‌ها نماز خوانده‌ام. بزرگترها می‌خواندند، من هم می‌خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می‌بردند. روزی در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت:”نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که که محیط با من کرد و من سال‌ها مذهبی ماندم، بی‌آنکه خدایی داشته باشم.
سهراب سپهری
5👍1💔1
بعضی وقتها به خودم اجازه می‌دهم که حس خوبی داشته باشم، اما مراقبم. من در زل‌زدن به دستگیره کمد یا گوش‌سپردن به صدای باران در تاریکی اتاق، لحظات پر از آرامشی یافته‌ام. هرچه کمتر به چیزی نیازمند بودم، احساس بهتری داشتم.
چارلز بوکوفسکی
5💊2
ریشه‌ات بسوزد؛
چه هراسی از بهار داشتی که غنچه‌ها را پیش از شکفتن می‌کَندی؟!
💔10
با ذهنی خسته و جسمی جوان، در آغوش شن‌های ساحل دراز کشیده و به ابروهای آسمان پرستاره خیره شده بود، دلش میخواست جان خود را همان جا در کنار دریا مچاله کند و به آب بیندازد اما صفحات سفید زیادی برای نوشتن داشت، فکرش مدام سوار بر قطار خاطرات بین گذشته و حال رفت و آمد می‌کرد؛
پدرش نقاش بود اما همه چیز را او کشیده بود،
مادرش خیاطی میکرد اما او از همه چیز بریده بود،
برادرش برای چندین سال عنوان قهرمانی دومیدانی را داشت اما او از همه بیشتر دویده بود؛
دیگر رفت و آمد آدم‌ها همانند دم و بازدمش برایش اهمیت نداشت و مدت بسیار زیادی می‌گذشت که اشک از چشمانش جاری نمی‌شد،
آب کم‌کم بالا می‌آمد، گویی دریا دلش را لمس کرده و در حال تلاش برای در آغوش گرفتن و پاک کردن اشک‌های او بود،
تن خود را سبک تر حس میکرد و نور ماه هرلحظه برایش کم‌ سو تر میشد؛ موج‌های دریا از شدت خوشحالی، کنار جسمش روی آب میرقصیدند و هرلحظه که رنگ پریده‌ی رخسار معشوق خود را سفیدتر از ماه میدیدند، آرام میگرفتند؛
دریا کار خود را کرده بود،
دنیا را آتش بلعید و او را آب.
آریو
6🕊31👍1
مرتکب گناه می‌شوم ولی شیطان نیستم؛ کسی که لبخندی همیشگی در چهره‌اش وجود دارد، می‌خواهد یک مشکل تقریبا وحشتناک را پنهان کند.
گرتا گاربو
5💊3
اولین شبی که در قبر خوابیدم، فکر می‌کردم بدنم آرام‌آرام به خاک تعلق پیدا می‌کند، اما یک چیز هنوز در تاریکی سرگردان بود. ممکن است کرم‌ها قلب و مغز و هرچه هست و نیست را بخورند، شاید استخوان هم روزی از هم بپاشد، اما هیچ موجودی نمی‌تواند چیزی را که سال‌ها ذهن آدم را خورده، از بین ببرد. عجیب است که خیال می‌کردم مرگ پایانِ همه‌چیز است، اما مطمئنم خاک هم جرئت بلعیدن بعضی از چیزهایی که دیده‌ام را ندارد.
آریو
💔62
کشوری را می‌شناسم که ریختن «کنجد» روی «نان بربری» برای مردمانش یک آپشن محسوب می‌شود. در آن کشور، مردم به‌جای حل مشکلاتشان، سعی می‌کنند به بهترین شکل ممکن زندگی خود را با آن‌ها تطبیق دهند. در آنجا، مردم خانه‌ای رو به آفتاب را گران‌تر می‌خرند و بعد با هفت لایه پرده، تمام پنجره‌ها را می‌پوشانند. جالب است که در آن کشور، یک دختر کنار خیابان می‌تواند مهم‌ترین عامل یک ترافیک سنگین باشد! در آن کشور، اگر آدم‌ها دلشان بگیرد، باید به قبرستان، بیمارستان، تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان بروند تا بفهمند غم‌های بزرگ‌تری هم وجود دارد؛ نکند که دلشان هوای شادی بکند! و همه در آنجا، برای هر تغییر و هر اتفاقی، به دنبال منجی هستند؛ هر کسی غیر از خودشان! در آن کشور، تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را تنها با دیدن محل برخورد دست‌ها می‌توان فهمید. هر کسی که گفته آن کشور جهان سوم است، یقین دارم تا سه بیشتر بلد نبوده بشمارد.
16💔8🤝2💊1
Supernatural (2005–2020)
🔥4
ننوشته های یک نویسنده؛
Supernatural (2005–2020)
بعد از یه مدت طولانی، بالاخره دیدن این سریال تموم شد.
شاید ظاهرش فقط یه سریال ماورایی و فانتزی باشه ولی بعد از اتمامش چیزی که برام مونده، سوال‌های زیادیه که که درباره‌ آدم‌ و انتخاب‌هاش، مرگ، تقدیر و خدا توی ذهنم گذاشته.
برای من کم پیش میاد سریالی بعد از تموم شدنش هنوز ذهنم رو درگیر نگه داره؛ بدون اغراق، یکی از بهترین سریال‌هایی بود که دیدم.
9🤝2👍1🔥1
در نگاه خلق، از دیوانگان کم نیستم
فکر زخمی دیگرم، دنبال مرهم نيستم
ظاهرم چون بید مجنون است و باطن مثل سرو
از تواضع سر به زیر انداختم؛ خم نیستم
شیشه‌ای نازک‌دلم؛ اما بدان ای سنگدل
خرد شد هرکس که می‌پنداشت محکم نیستم
لطف خورشید است اگر از ماه نوری می‌رسد
آنچه فهمیدی غلط بود؛ آنچه هستم نیستم!
جام زهرت را بیاور! من برای زندگی
بیش از آن چیزی که می‌بینی مصمم نیستم ..
حسین دهلوی
4👍1💔1
15