ضحاک (اژی دَهاکَه/ آزی دَهاک) یکی از پیچیده ترین شخصیت ها در اسطوره های ایرانی و ادبیات حماسی فارسی است؛ چراکه او پیوسته نماد بدکاری و بدکیشی و بی دادگری بوده و می توان او را کسی پنداشت که بسیاری از خصوصیات بد شهریاران در تاریخ ایران یا در پیوند با فرهنگ ایران در او جای داده شده است.
او به خون خواری و ناباکی آوازه دارد و البته با وجود ستمکاری، در نزد گروهی از مردم دارای محبوبیت بوده.
او به خون خواری و ناباکی آوازه دارد و البته با وجود ستمکاری، در نزد گروهی از مردم دارای محبوبیت بوده.
❤5👍2💔1
دراز کشیدم و به شب کویر خیره شدم، به آن پردهی سیاهی که کشیده بودند روی همهچیز تا خدا نبیند چه بلایی دارد سرمان میآید.
تماماََ مخصوص
👍3💔2
هرس سیناپسی در علوم اعصاب فرایندی طبیعی است که طی آن مغز، اتصالهای عصبیِ اضافی یا کماستفاده را حذف میکند تا شبکهی عصبی کارآمدتر شود.
مغز در تعداد بسیار زیادی سیناپس (محل اتصال نورونها) میسازد و بر اساس تجربه و استفاده، آنهایی را که کمتر فعالاند را حذف میکند.
اما به طور کلی ممکن است خاطرات از حافظه بروند، اما از "ساختار" نمیروند ..
مغز در تعداد بسیار زیادی سیناپس (محل اتصال نورونها) میسازد و بر اساس تجربه و استفاده، آنهایی را که کمتر فعالاند را حذف میکند.
اما به طور کلی ممکن است خاطرات از حافظه بروند، اما از "ساختار" نمیروند ..
آریو
❤3👍2💔1
هرگز از مرگ نهراسیدهام!
اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراسِ من همه از مردن در سرزمینیست که مزدِ گورکن از بهای آزادیِ آدمی افزون باشد.
جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
باروئی پیافکندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد،
حاشا حاشا
که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراسِ من همه از مردن در سرزمینیست که مزدِ گورکن از بهای آزادیِ آدمی افزون باشد.
جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
باروئی پیافکندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد،
حاشا حاشا
که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
احمد شاملو
💔3❤1👍1🕊1🌚1🫡1
Forwarded from ننوشته های یک نویسنده؛ (ARIOU)
نور از بالای دیوار کاهگلی سُر میخورد و میافتاد توی اتاق تاریک، روی دستهای ماه بانو، روی سیاهیِ گوشهی ناخن که هیچ صابونی پاکش نمیکرد. روستا بوی تازگیِ یخزده میداد و خانهی ماه بانو بوی نَفَسِ حبسشده.
دو استکان. همیشه دو استکان. چای باید دم میکشید و قند چهارگوش باید همانطور گوشه نعلبکی به انتظار یک تلخی مینشست. روی ایوان نشست. چای ریخت، یکی برای خودش، یکی برای سیاوش.
به دوست و آشنا و فامیل میگفت سیاوش خسته بوده و مدتی برای استراحت به شهر رفته. این دوشنبه که میگذشت میشد ۱۳ سال. انگار این خستگی که ماه بانو از آن حرف میزد آدم را میکشت، اما جنازهاش را جا نمیگذاشت.
مثل همیشه، استکان دوم را گذاشت لبهی تخت. درخت انار حیاط هم دیگر حوصلهی انار دادن نداشت، هرسال فقط برگهایش را میریخت تا بگوید زندهام، بگوید من هم هستم، مثل خیلی از آدمها.
ماه بانو خیره شد به بخار چای دوم. هوای سرد، افسار بخار را میگرفت و میبرد.
ماه بانو چای خودش را مینوشید و فکر میکرد سیاوش اگر بود، چه میگفت؟
میگفت ماه بانو از ماه که نه از خورشید هم زیباتر است. ماه هر شب یک شکل دارد، یک شب کامل، یک شب نیمه. خورشید هم که تکراریست، اما هربار که این دختر را میبینی تازه است. هنوز نمیتوانم حدس بزنم که آیا با چشمهایش میخندد یا با گوشهی لبش.
در حیاط باز شد، مردی سالخورده با ریش بلند و پالتوی پشمی که برف هر دو را پوشانده بود، داخل شد.
ماه بانو را دید و زیر لب با خود چیزی گفت. نزدیکش شد و به سختی برای بیرون آوردن چکمههایش تلاش کرد. ماه بانو گفت:
+ پدر بگذار من کفشهایت را بیرون بیاورم.
- هنوز نتوانستم کفشهایم را از پای زندگی دربیاورم، باز برایش چای ریختی؟!
لبه تخت نشست و به سنگ مستطیل شکلی که برف روی آن را پوشانده بود، خیره شد.
+ خودش گفت برایم چای بریز تا برگردم.
پدر جعبه فلزی گوشه تخت را برداشت و چند قطعه قرص از آن بیرون آورد، به ماه بانو داد و از او خواست آنها را بخورد.
+ اگر سیاوش آمد به او بگو چای همینجاست، تا سرد نشده بخورد.
به آشپزخانه رفت تا مثل همیشه قرصها را با یک لیوان دلتنگی قورت دهد.
پدر سیگارش را روشن کرد، چای را برداشت و نزدیک سنگی شد که چند دقیقه قبل به آن خیره شده بود.
چای نسبتا داغ را روی سنگ ریخت، برفها آب شدند و یک اسم را نشان دادند: سیاوش.
دو استکان. همیشه دو استکان. چای باید دم میکشید و قند چهارگوش باید همانطور گوشه نعلبکی به انتظار یک تلخی مینشست. روی ایوان نشست. چای ریخت، یکی برای خودش، یکی برای سیاوش.
به دوست و آشنا و فامیل میگفت سیاوش خسته بوده و مدتی برای استراحت به شهر رفته. این دوشنبه که میگذشت میشد ۱۳ سال. انگار این خستگی که ماه بانو از آن حرف میزد آدم را میکشت، اما جنازهاش را جا نمیگذاشت.
مثل همیشه، استکان دوم را گذاشت لبهی تخت. درخت انار حیاط هم دیگر حوصلهی انار دادن نداشت، هرسال فقط برگهایش را میریخت تا بگوید زندهام، بگوید من هم هستم، مثل خیلی از آدمها.
ماه بانو خیره شد به بخار چای دوم. هوای سرد، افسار بخار را میگرفت و میبرد.
ماه بانو چای خودش را مینوشید و فکر میکرد سیاوش اگر بود، چه میگفت؟
میگفت ماه بانو از ماه که نه از خورشید هم زیباتر است. ماه هر شب یک شکل دارد، یک شب کامل، یک شب نیمه. خورشید هم که تکراریست، اما هربار که این دختر را میبینی تازه است. هنوز نمیتوانم حدس بزنم که آیا با چشمهایش میخندد یا با گوشهی لبش.
در حیاط باز شد، مردی سالخورده با ریش بلند و پالتوی پشمی که برف هر دو را پوشانده بود، داخل شد.
ماه بانو را دید و زیر لب با خود چیزی گفت. نزدیکش شد و به سختی برای بیرون آوردن چکمههایش تلاش کرد. ماه بانو گفت:
+ پدر بگذار من کفشهایت را بیرون بیاورم.
- هنوز نتوانستم کفشهایم را از پای زندگی دربیاورم، باز برایش چای ریختی؟!
لبه تخت نشست و به سنگ مستطیل شکلی که برف روی آن را پوشانده بود، خیره شد.
+ خودش گفت برایم چای بریز تا برگردم.
پدر جعبه فلزی گوشه تخت را برداشت و چند قطعه قرص از آن بیرون آورد، به ماه بانو داد و از او خواست آنها را بخورد.
+ اگر سیاوش آمد به او بگو چای همینجاست، تا سرد نشده بخورد.
به آشپزخانه رفت تا مثل همیشه قرصها را با یک لیوان دلتنگی قورت دهد.
پدر سیگارش را روشن کرد، چای را برداشت و نزدیک سنگی شد که چند دقیقه قبل به آن خیره شده بود.
چای نسبتا داغ را روی سنگ ریخت، برفها آب شدند و یک اسم را نشان دادند: سیاوش.
آریو
❤5🔥2👎1💔1
و به راستی که تقصیرِ خویش، سنگینترین باریست که یک انسان میتواند بر دوش بکشد.
❤1👍1
از آنجا که حکومتهای فردی، معمولاً قشری از فاسدترین و سودجوترین افراد جامعه را به گرد خود متبلور میکند که جز سوء استفاده از قدرت هدفی ندارند، سانسور حصاری میشود که تودههای مردم را از عمق فساد گروه حاکمه، از کشف ارقام نجومی غارت و چپاول ثروتهای ملّی و از درک اسراری که در پس پردههای فروافکنده و درهای بسته میگذرد بیخبر نگه میدارد... این توجیه که پارهیی از لبها را برای آنکه دکهی آزادی جامعه باز بماند میدوزیم، توجیه خررنگکنی بیش نیست. زیرا وقتی که «جزئی از یک ملّت» نتواند آنچه را که در فکر و اندیشهی جستوجوگر یا سازندهاش گذشته است به آزادی بیان کند، دیگر «آزادی کُل آن ملّت» حرف مفتی بیش نخواهد بود. و این موضوعی خندهآور است که معمولاً «دولتها» همه میهنپرست و طرفدار آزادی هستند و «ملّتها» همه دشمن آزادی و میهن خویش!
احمد شاملو
❤2👍1🌚1💔1
ترسهای فراموش شده، افکار مهیب و باورنکردنی که نمیدانستم در کدام گوشه مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان میگرفت، راه میافتاد و به من دهنکجی میکرد!
... جلوی مهتاب، سایهام بزرگ و غلیظ به دیوار میافتاد ولی بدون سر بود _سایهام سر نداشت_ شنیده بودم اگر سایه کسی به دیوار سر نداشته باشد، تا سر سال میمیرد.
... جلوی مهتاب، سایهام بزرگ و غلیظ به دیوار میافتاد ولی بدون سر بود _سایهام سر نداشت_ شنیده بودم اگر سایه کسی به دیوار سر نداشته باشد، تا سر سال میمیرد.
صادق هدایت
❤5👍1🌚1
به خاطر غیراجتماعی بودنم احساس گناه نمیکنم، هرچند گاهی به خاطرش افسوس میخورم، چون تنهاییام دردناک است؛ اما وقتی پا به دنیای بیرون میگذارم، برایم مثل یک سقوط اخلاقی است؛ انگار که در جستجوی عشق به روسپیخانه رفته باشم.
سوزان سانتاگ
❤4👍4🌚1
یادم میآید شبهای مرداد ماه گرما از دیوار بالا میآمد و من حس میکردم در شکم یک هیولای پیر گیر افتادهام که از رنج آدمها تغذیه میکند و هنوز سیر نشده ..
شاید برای همین است که شبهای تابستان اینقدر تلخاند، آدم ناگهان میفهمد هیچ برگ زردی در کار نیست که تقصیر را گردن آن بیندازد، هیچ برفی نیست که اندوه خودش را مثل کبک زیر آن دفن کند.
شاید برای همین است که شبهای تابستان اینقدر تلخاند، آدم ناگهان میفهمد هیچ برگ زردی در کار نیست که تقصیر را گردن آن بیندازد، هیچ برفی نیست که اندوه خودش را مثل کبک زیر آن دفن کند.
آریو
💔6❤1
بعضی از خاطرات را فراموش کردهام و هرچه در جیبهای گذشته دست میبرم، چیزی جز صبر و اندوه بیرون نمیآورم.
پدرم یک بار چیزی گفته بود، یا شاید نگفته بود و من بعدها آن حرف را در دهانش گذاشتم. آن شخص از کنارم رد شده بود، مردی شبیه به خودم که در مه یک صبح پاییزی دور شد.
دیگر مطمئن نیستم کدام خاطره را زندگی کردهام یا کدام را از تنهایی خود ساختهام.
آدم وقتی زیاد از دست بدهد، همهچیزش را سوار قطاری میکند و آن را عامدانه به دره بیخیالی میاندازد، هرکس تکهای از او را با خود میبرد؛ شاید تکه خندهای، تکه نگاهی یا تکهای از یک جملهای ناتمام و آنقدر از او در دستهای دیگران پخش میشود که وقتی به آینه نگاه میکند، چهرهای میبیند که انگار سالهاست ندیده است.
پدرم یک بار چیزی گفته بود، یا شاید نگفته بود و من بعدها آن حرف را در دهانش گذاشتم. آن شخص از کنارم رد شده بود، مردی شبیه به خودم که در مه یک صبح پاییزی دور شد.
دیگر مطمئن نیستم کدام خاطره را زندگی کردهام یا کدام را از تنهایی خود ساختهام.
آدم وقتی زیاد از دست بدهد، همهچیزش را سوار قطاری میکند و آن را عامدانه به دره بیخیالی میاندازد، هرکس تکهای از او را با خود میبرد؛ شاید تکه خندهای، تکه نگاهی یا تکهای از یک جملهای ناتمام و آنقدر از او در دستهای دیگران پخش میشود که وقتی به آینه نگاه میکند، چهرهای میبیند که انگار سالهاست ندیده است.
آریو
❤8👍2