ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
خواب پرواز ببین روی لونه‌‌ای که خرابش کردن.
💔1
قبلا اگه یکی می‌رسید و شروع می‌کرد به توهین، اغلب توسط اجتماع سرزنش سطحی می‌شد به هر نحو و دلیلی؛
الان یه‌جوری شده که همون رفتار، دل و مغز خیلیا رو هم می‌بره، اون خط قرمزه پاک شده.
وقتی یه کار هرچند زشت، زیاد تکرار بشه کم‌کم عادی می‌شه ..
کسی حتی فکرشم نمی‌کنه چی گفته شده، نگاه می‌کنه کی حرفش تندتره و صداش بلندتره.
جامعه حساسیتشو از دست داده.
نتیجش هم اینه‌که اختلاف‌ بی‌جهت زیاد می‌شه و فهمیدن کم ..
نمونه‌اش جنگ جنسیتی که الان خیلی بحثش مطرحه.
دودش توی چشم خودمون می‌ره.
اسمشو آزادی بیان هم نمی‌شه گذاشت، سروصدای بی خوده.
چندسال دیگه می‌تونید واضح عوارضش رو ببینید و متوجه بشید سیاست که با فرهنگ دشمنی داشته باشه، اجتماع به چه بیماری‌هایی مبتلا می‌شه.
آریو
👍622💔1
شنا بلد نیستی هم بِکِش روی ساحل نقشه سکوتت رو.
🫡3
بچه که بودم، نوبت به من نرسید.
گفتند در این قاب هفت‌رنگِ رنگین‌کمان جایی نداری، گفتند رنگ‌هایشان جور است، تکمیل شده‌اند.
​دلم می‌خواست قد بکشم، بگذرم، بزرگ شوم. خواستم خودم باشم، دور از رنگین کمان و چیزی بزرگ‌تر از آن باشم.
حالا؟ حالا هم همان است. هنوز در آن کمانِ رنگارنگ و فریبنده جایی برای من نیست.
اما آنقدر سیاهم که صاحب تاریکی‌ام.
آسمان شب با آن وسعت، با آن‌همه سکوت و راز، حالا برای من است ..
نمی‌دانستند که وقتی تمام رنگ‌ها را روی هم می‌ریزی، سیاه می‌شود. من عصاره‌ی تمام آن رنگین‌کمانم که از شدت غلظت به سیاهی زده است. حالا منم و این سکوت و ستاره‌هایی که مثل جای زخم‌های قدیمی، روی پوستِ آسمان تیر می‌کشند. بگذار آن‌ها سرگرمِ هفت‌رنگِ دنیایشان باشند، من اینجا، در عمیق‌ترین نقطه شب، با ارواحِ سرگردان و خاطراتِ نمرده، ضیافتی دارم که پایان ندارد. تنهایی، باشکوه‌ترین لباسی است که خدا برای قامتِ آدم دوخته است؛ فقط باید جرات پوشیدنش را داشته باشی.
آریو (الف.الف)
💔41🌚1
Forwarded from Hidden Chat
همه میرن، اونایی که برای موندن قسم خوردن زودتر.
Hidden Chat
همه میرن، اونایی که برای موندن قسم خوردن زودتر.
آدمیزاد یک جایی بعد از یک اتفاق تمام می‌شود. نه اینکه بمیرد، نه! فقط دیگر چیزی تکانش نمی‌دهد. مثل یک درخت خشک وسط زمستان که دیگر برایش ترس از تبر معنی ندارد. وقتی آن‌قدر زخم خوردی که درد برایت عادت شد، وقتی آن‌قدر رفتن‌ها را دیدی که ماندن برایت عجیب شد، دیگر ککت هم نمی‌گزد. می‌نشینی کنج دنیا، زل می‌زنی به دیوار و می‌گذاری دنیا هر کاری می‌خواهد با خودش بکند. همه فکر می‌کنند قوی شده‌ای، می‌گویند پوست‌کلفت کرده، مغروری، اما نمی‌دانند که مُرده‌ای.
​فاجعه همین‌جاست، وقتی درد دیگر دردت نمی‌آورد، شادی هم دیگر شادت نمی‌کند. وقتی گریه راه گلویت را نمی‌بندد، خنده هم روی لبت نمی‌نشیند. می‌شوی یک تکه سنگ که از طوفان تکانش نمی‌دهد و آفتاب گرمش نمی‌کند.
بی‌حسی امن‌ترین پناهگاه دنیاست، به قیمت اینکه دیگر هیچ‌وقت هیچ‌چیز دلت را نلرزاند، حتی عشق.
آریو
💔61🕊1
زندونِ عُمر.
5💔5
​نور از بالای دیوار کاه‌گلی سُر می‌خورد و می‌افتاد توی اتاق تاریک، روی دست‌های ماه بانو، روی سیاهیِ گوشه‌ی ناخن که هیچ صابونی پاکش نمی‌کرد. روستا بوی تازگیِ یخ‌زده می‌داد و خانه‌ی ماه بانو بوی نَفَسِ حبس‌شده.
​دو استکان. همیشه دو استکان. چای باید دم می‌کشید و قند چهارگوش باید همان‌طور گوشه نعلبکی به انتظار یک تلخی می‌نشست. روی ایوان نشست. چای ریخت، یکی برای خودش، یکی برای سیاوش.
به دوست و آشنا و فامیل می‌گفت سیاوش خسته بوده و مدتی برای استراحت به شهر رفته. این دوشنبه که می‌گذشت می‌شد ۱۳ سال. انگار این خستگی که ماه بانو از آن حرف می‌زد آدم را می‌کشت، اما جنازه‌اش را جا نمی‌گذاشت.
​مثل همیشه، استکان دوم را گذاشت لبه‌ی تخت. درخت انار حیاط هم دیگر حوصله‌ی انار دادن نداشت، هرسال فقط برگ‌هایش را می‌ریخت تا بگوید زنده‌ام، بگوید من هم هستم، مثل خیلی از آدم‌ها.
​ماه بانو خیره شد به بخار چای دوم. هوای سرد، افسار بخار را می‌گرفت و می‌برد.
​ماه بانو چای خودش را می‌نوشید و فکر می‌کرد سیاوش اگر بود، چه می‌گفت؟
​می‌گفت ماه بانو از ماه که نه از خورشید هم زیباتر است‌‌. ​ماه هر شب یک شکل دارد، یک شب کامل، یک شب نیمه. خورشید هم که تکراری‌ست، اما هربار که این دختر را می‌بینی تازه است. هنوز نمی‌توانم حدس بزنم که آیا با چشم‌هایش می‌خندد یا با گوشه‌ی لبش.
در حیاط باز شد، مردی سال‌خورده با ریش‌ بلند و پالتوی پشمی که برف هر دو را پوشانده بود، داخل شد.
ماه بانو را دید و زیر لب با خود چیزی گفت. نزدیکش شد و به سختی برای بیرون آوردن چکمه‌هایش تلاش کرد. ماه بانو گفت:
+ پدر بگذار من کفش‌هایت را بیرون بیاورم.
- هنوز نتوانستم کفش‌هایم را از پای زندگی دربیاورم، باز برایش چای ریختی؟!
لبه تخت نشست و به سنگ مستطیل شکلی که برف روی آن را پوشانده بود، خیره شد.
+ خودش گفت برایم چای بریز تا برگردم.
پدر جعبه فلزی گوشه تخت را برداشت و چند قطعه قرص از آن بیرون آورد، به ماه بانو داد و از او خواست آن‌ها را بخورد.
+ اگر سیاوش آمد به او بگو چای همین‌جاست، تا سرد نشده بخورد.
به آشپزخانه رفت تا مثل همیشه قرص‌ها را با یک لیوان دلتنگی قورت دهد.
پدر سیگارش را روشن کرد، چای را برداشت و نزدیک سنگی شد که چند دقیقه قبل به آن خیره شده بود‌.
چای نسبتا داغ را روی سنگ ریخت، برف‌ها آب شدند و یک اسم را نشان دادند‌: سیاوش.
آریو
1💔8
آنچه ما گذشته می‌پنداریم، در ذهن ما هنوز زنده است و آنچه به آن آینده می‌گوییم، ترسی است که در خیال ساخته‌ایم.
ما هر روز تصمیمات مختلفی می‌گیریم، اما آیا انتخاب‌ها ما را می‌سازند یا ما تحت تاثیر تقدیر هستیم؟
آدمیزاد بیش از آنکه آزاد باشد، اسیر خاطرات و امیدهایی است که به دست خود نگه داشته است.
آریو
💔3