پنج، شش، هفت؛
هفتمین قطره هم چکید روی صورتش.
زیر شیروانی خانه دراز کشیده بود تا هوای ابری، دلش را مانند پاکت سیگار مچالهتر نکند؛
باران ناز کرده بود و قطرهقطره میبارید، شاید هم با خود فکر میکرد شهر کویرزادِ او، همانند دل تشنهاش، نیازی به باریدن ندارد؛
صدای رعد و برق، یقهاش را گرفت و به عمق خاطرات کشاند:
آخرین جملهاش با تردید بود، گفت: میخواستم بگویم .. اگر لبانت را ببوسم، باز هم سیگار میکشی؟
هاج و واج ماندم و نمیتوانستم حرفی بزنم، فرصت پاسخ نشد، باید زود میرفت .. با چشمانم بدرقهاش کردم، نمیتوانستم خودم را نشان بدهم یا دستی برایش تکان دهم، ممکن بود مرا ببینند و برایش دردسر درست شود؛ رفت!
میدانستم، مطمئن بودم، اولین و آخرین دفعهای بود که میدیدمش؛
مطمئنم آسمان نیمه ابری آن شب، از حالا هم دلش بیشتر گرفته بود ..
صدای رعد و برق دیگری، با شدتی بیشتر، نوار خاطراتش را درید؛
به سیگار در دستش نگاه کرد، لبخند زد، بهجای چند ثانیه لبان او، اکنون مدام لبهای سیگار را میبوسید،
و در اتاق زیر شیروانی، مانند قالی دستیِ مادربزرگ، نخکِش میشد ..
ساعت، بیصدا زمان را میشکافت، نه او بود، نه آن خیابان تاریک، نه حتی آن سوال ناتمام؛
فقط سیگار بود که بیحوصله میسوخت و خاکسترش روی شیشه نیمهباز میریخت.
هفتمین قطره هم چکید روی صورتش.
زیر شیروانی خانه دراز کشیده بود تا هوای ابری، دلش را مانند پاکت سیگار مچالهتر نکند؛
باران ناز کرده بود و قطرهقطره میبارید، شاید هم با خود فکر میکرد شهر کویرزادِ او، همانند دل تشنهاش، نیازی به باریدن ندارد؛
صدای رعد و برق، یقهاش را گرفت و به عمق خاطرات کشاند:
آخرین جملهاش با تردید بود، گفت: میخواستم بگویم .. اگر لبانت را ببوسم، باز هم سیگار میکشی؟
هاج و واج ماندم و نمیتوانستم حرفی بزنم، فرصت پاسخ نشد، باید زود میرفت .. با چشمانم بدرقهاش کردم، نمیتوانستم خودم را نشان بدهم یا دستی برایش تکان دهم، ممکن بود مرا ببینند و برایش دردسر درست شود؛ رفت!
میدانستم، مطمئن بودم، اولین و آخرین دفعهای بود که میدیدمش؛
مطمئنم آسمان نیمه ابری آن شب، از حالا هم دلش بیشتر گرفته بود ..
صدای رعد و برق دیگری، با شدتی بیشتر، نوار خاطراتش را درید؛
به سیگار در دستش نگاه کرد، لبخند زد، بهجای چند ثانیه لبان او، اکنون مدام لبهای سیگار را میبوسید،
و در اتاق زیر شیروانی، مانند قالی دستیِ مادربزرگ، نخکِش میشد ..
ساعت، بیصدا زمان را میشکافت، نه او بود، نه آن خیابان تاریک، نه حتی آن سوال ناتمام؛
فقط سیگار بود که بیحوصله میسوخت و خاکسترش روی شیشه نیمهباز میریخت.
آریو
💔6
همانند آخر شبها،
خیره به آسمان و شهابهای گُذرناک،
نمیدانستم چرا و چگونه رقم خورد؛
هر اتفاق ممکن از من خوب و بدی ساخت که نمیتوانستم انتخاب کنم! کدام جهت و کدام جبهه جای من است؟
دراز کشیدن کنار گلهای لاله یا نشستن میان خاطراتی که قرار بود خونشان قطره قطره بر چهرهام ببارد؟!
نه!
ایستادن کنار "خودها" را ترجیح میدهم؛
روز موعود با "خود" نیز فرا خواهد رسید ..
خیره به آسمان و شهابهای گُذرناک،
نمیدانستم چرا و چگونه رقم خورد؛
هر اتفاق ممکن از من خوب و بدی ساخت که نمیتوانستم انتخاب کنم! کدام جهت و کدام جبهه جای من است؟
دراز کشیدن کنار گلهای لاله یا نشستن میان خاطراتی که قرار بود خونشان قطره قطره بر چهرهام ببارد؟!
نه!
ایستادن کنار "خودها" را ترجیح میدهم؛
روز موعود با "خود" نیز فرا خواهد رسید ..
آریو
❤4
قضیه اونجایی جالب میشه که برات از صلح و اتحاد میگن؛
چیزی که طبیعت هرگز قبولش نکرده، واقع گرا که باشی میبینی هیچوقت عملی نشده ..
چی توی اون مغز سرب زدهشونه؟!
چیزی که طبیعت هرگز قبولش نکرده، واقع گرا که باشی میبینی هیچوقت عملی نشده ..
چی توی اون مغز سرب زدهشونه؟!
👍3❤1
یه گیاه هم برای زنده موندن، باید نور یه گیاه دیگه رو بدزده.
صلح فقط یه استراحت کوتاهه بین دوتا حمله ..
صلح فقط یه استراحت کوتاهه بین دوتا حمله ..
❤4
هر اتمی توی عالم، با زور جاذبه کنار اتم دیگه نگه داشته شده ..
❤4
اتفاقا شعارش خیلی هم زیبایی داره، ولی زیر پوست زمین ریشهها برای بقا دارن با بیرحمی آب همدیگه رو میمکن.
❤4
البته میتونیم علاوه بر بقا به معنا هم فکر کنیم، یعنی چیزی فراتر از زنده موندن برای خودمون خلق کنیم.
به نظرم انسانیت همون لحظهایه که میتونی بزنی اما انتخاب میکنی دست یکی دیگه رو بگیری ..
این شکوهِ ضعفِ سیاسته.
به نظرم انسانیت همون لحظهایه که میتونی بزنی اما انتخاب میکنی دست یکی دیگه رو بگیری ..
این شکوهِ ضعفِ سیاسته.
❤6
آزادی؟!!
اینم حرف خودشون نیست؟!
یه توهمِ حقیر برای مردمی که زنجیرای نامرئی رو با شوق و ذوق گندیدشون به دست و پای خودشون میبندن.
اینم حرف خودشون نیست؟!
یه توهمِ حقیر برای مردمی که زنجیرای نامرئی رو با شوق و ذوق گندیدشون به دست و پای خودشون میبندن.
👍3😐1
حالا تعریفت از آزادی چیه؟!
برای خیلیا در حد یه میدون وسط تهرونه
برای یکی گیر ندادن به کاراشه
برای یکی شرف داشتنه
برای اون یکی آزادی لای پای انسانه.
برای خیلیا در حد یه میدون وسط تهرونه
برای یکی گیر ندادن به کاراشه
برای یکی شرف داشتنه
برای اون یکی آزادی لای پای انسانه.
👍6❤1
تو هم اگه سریع و بدون فکر حرف من رو قبول میکنی، برده آزادی هستی.
👍3👎2
آدمک، از خدا و آسمانش چه میخواهی؟
که در سرزمینت، تباهی شد بیگناهی
در این شهر سنگی پیِ مرهمی میگردی؟
نیست راهِ گریزی، نخواهم هیچ پناهی
به برادر نده دل، که سست است دنیا
بترس از شبی که، تو را افکنند در چاهی
سکوت است پاسخ، به فریادِ شبهنگامت
تو در عمقِ چاهی، پیِ صورتِ ماهی؟
بخند آدمک جان، که دنیا شوخ است
تو جرمی نداری، جز آنکه سر به راهی ..
که در سرزمینت، تباهی شد بیگناهی
در این شهر سنگی پیِ مرهمی میگردی؟
نیست راهِ گریزی، نخواهم هیچ پناهی
به برادر نده دل، که سست است دنیا
بترس از شبی که، تو را افکنند در چاهی
سکوت است پاسخ، به فریادِ شبهنگامت
تو در عمقِ چاهی، پیِ صورتِ ماهی؟
بخند آدمک جان، که دنیا شوخ است
تو جرمی نداری، جز آنکه سر به راهی ..
آریو
3🔥3❤2🕊2
پُشتِبومی آرزوی رنگی شدن داشت ولی نقاش میدونست دلِ سیاه چقدر آدما رو زمینگیر میکنه.
خالق اثر میدونه مداد سیاه رو باید توی لحظات تاریک به کار ببره.
خالق اثر میدونه مداد سیاه رو باید توی لحظات تاریک به کار ببره.
👎3👍2🕊1💔1